---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 131: ۳۰. نزول پادشاه شیاطین (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 131: ۳۰. نزول پادشاه شیاطین (۳)

0

«چرا...»

زکه حتی نتونست بپرسه‌ چرا.

تاک‌های بی‌شماری داشتن‌وجودش​ بدن لاخه رو‌دلگرمی​ تیکه تیکه می‌کردن.

با دیدن این‌گیاهی​ صحنه وحشتناک، ذهن‌تشخیص​ زکه کاملاً خالی شد.

«آقای لاخه!»

این رو فریاد‌وجودش​ زد و شمشیرش‌دلگرمی​ رو کشید بیرون.

تاک‌هایی که مثل ریشه تو‌دستش​ زمین فرو رفته بودن، یکی‌استفاده​ پس از دیگری قطع می‌شدن.

«لعنتی! کاش پیشت بودم!»

با صدایی که انگار داشت گریه‌اش می‌گرفت فریاد‌وحشیانه​ زد و دوباره شمشیرش رو چرخوند. تاک‌ها شیره سیاه‌رنگی‌تشخیص​ از خودشون بیرون پاشیدن و روی زمین پخش شدن.

بوی گند و چندش‌آوری‌ساقه‌ای​ بلند شد. مثل بوی فاضلابی‌کافی​ که تو جوب جریان داره.

«نمی‌تونم ببخشمتون... آقای لاخه...»

زکه فریاد زد و به‌نمی‌تونست​ سمت تاک‌هایی که مثل یه تپه‌دشمن​ روی هم تلنبار شده بودن، دوید.

همون موقع،‌جنگل​ صدای یه‌خورده​ زن رو شنید.

«من حالم خوبه.»

«آقای لاخه؟»

«حالت خوبه؟ صبر‌گیاهی​ کن... فقط یه‌تشخیص​ لحظه دستم رو بگیر.»

یه تاک با‌گره​ برگ‌های سبز و نرم،‌مبارزه​ کنار زکه پایین اومد.

زکه بلافاصله تاک رو گرفت.

می‌تونست دمای‌تمام​ سرد بدنش‌ساقه‌ای​ رو حس کنه.

تنه‌های درخت، تاک‌ها و برگ‌ها و شاخه‌های‌بده​ بی‌شماری که مثل یه جنگل تو هم گره‌بکنه​ خورده بودن، حالا درگیر یه مبارزه وحشیانه بودن.

این یه جنگ‌گره​ بین هزاران هزار‌درگیر​ رشته‌ی گیاهی بود.

زکه حتی نمی‌تونست‌وجودش​ تشخیص بده کدوم شاخه‌اما​ لاخه‌ست و کدوم دشمن.

بنابراین تنها کاری که می‌تونست بکنه‌دلگرمی​ این بود که با تمام وجودش به‌همه‌جانبه​ ساقه‌ای که تو دستش بود، دلگرمی بده.

اما همونم کافی بود.

لاخه با استفاده از شجاعتی که‌درگیر​ از زکه گرفته بود، یه مبارزه همه‌جانبه‌رشته‌ی​ رو با جنگل دنیای شیاطین شروع کرد.

نقطه ضعف گیاه در نهایت همون محل‌اما​ اتصال بین ریشه و ساقه‌ست. اگه قطعش‌دنیای​ کنی، کل ساقه خشک می‌شه و پژمرده می‌شه.

مخصوصاً گونه‌هایی که متابولیسم بالایی دارن و می‌تونن‌همونم​ فعالانه حرکت کنن، مثل ماندراکه و گیاهان شیطانی،‌شروع​ به مقدار عظیمی از مواد مغذی نیاز دارن.

به محض اینکه ریشه‌ها قطع بشن، اونا بدن خودشون‌شاخه​ رو ذوب می‌کنن و ازش به عنوان انرژی استفاده‌ساقه‌ای​ می‌کنن، برای همین خیلی زود زرد و خشک می‌شن.

هزاران ریشه و ساقه، مثل‌حالا​ سربازها، خارهای تیزشون رو به‌بین​ سمت ریشه‌های حریف فرو می‌کردن.

با خنجر زدن و‌ساقه‌ای​ بریدن، حریفشون رو می‌کشتن و‌کافی​ خودشون هم از بین می‌رفتن.

محیط اطراف پر از بوی وحشتناک علف شده بود.‌کافی​ برگ‌های پژمرده و تاک‌های خشکیده، تبدیل به غذای ریشه‌های دیگه‌ضعف​ می‌شدن و خیلی زود پودر می‌شدن و از بین می‌رفتن.

در همون زمان.

دئوس با چشم‌های‌گره​ نیمه‌باز و اخم‌آلود‌درگیر​ به اطرافش نگاه کرد.

«این دیگه چه بساطیه؟»

نزار رو می‌شد دید‌ساقه‌ای​ که یه چماق درآورده‌همونم​ و داره تو هوا می‌چرخونه.

اگه بخوام دقیق‌تر بگم،‌بود​ هوا نبود، داشت با‌کدوم​ یه چیزای نازکی می‌جنگید.

تازه، یولگئوم، سادیموس و‌خورده​ اون پری، آتیشا، هم معلوم‌جنگ​ نبود کدوم گوری غیبشون زده.

«داری چه غلطی می‌کنی برده؟»

«اگه بیدار شدی، یه‌ساقه‌ای​ چیزی بردار و یه‌همونم​ کاری با اینا بکن!»

دئوس با شنیدن فریاد‌بود​ کلافه نزار، اخم‌هاش رو‌کدوم​ بیشتر تو هم کشید.

«حتی اگه زانو‌گره​ بزنم و التماسشون کنم‌مبارزه​ هم گوش نمی‌دن. تچ.»

دئوس در حالی‌وجودش​ که دست‌به‌سینه ایستاده بود،‌اما​ دوباره سرش رو چرخوند.

جنگل جوری رشد کرده بود که انگار‌اما​ داشت از بالا بهشون نگاه می‌کرد. این‌دنیای​ صحنه بیش از حد براش آشنا بود.

«جنگل توهم...»

توهم، اسم جنگلی بود که‌حالا​ قلعه پادشاه شیاطین تو دنیای‌بین​ شیاطین رو احاطه کرده بود.

کل جنگل زنده‌وجودش​ بود و از قلعه‌اما​ پادشاه شیاطین محافظت می‌کرد.

یعنی واقعاً‌تمام​ شیطان اینجا‌ساقه‌ای​ ظاهر شده بود؟

اینقدر این اتفاقات عجیب و‌نمی‌تونست​ غریب بودن که حتی دئوس‌لاخه‌ست​ هم همچین سوالی براش پیش اومد.

درگیری نزار‌جنگل​ به اوج‌خورده​ خودش رسیده بود.

نفس‌نفس می‌زد‌تمام​ و تاک‌ها‌ساقه‌ای​ رو می‌کوبید.

در حالی که مچ دست‌هاش رو گرفته بود و با‌استفاده​ زور ساقه‌هایی که دور مچ پاش پیچیده بودن رو پاره‌گیاه​ می‌کرد، از این ور و اون ورش خون بیرون می‌زد.

نزار دوباره داد‌گیاهی​ زد: «فقط تماشا‌تشخیص​ نکن، کمک کن!»

«بقیه کجان؟»

«منم نمی‌دونم!‌تمام​ وقتی بیدار شدم،‌دستش​ اوضاع همین‌طوری بود.»

«به نظر‌تمام​ میاد تو یه‌دستش​ هزارتو گیر افتادین.»

دئوس به آسمون نگاه کرد. ستاره‌ها از لابه‌لای‌کدوم​ جنگل انبوه دیده می‌شدن. این صحنه‌ای بود که‌تمام​ تو دنیای شیاطین محال بود ببینی. ستاره تو آسمون!

تو مبارزه بین نزار‌خورده​ و جنگل، از همون اول‌جنگ​ جنگل دست بالا رو داشت.

اگه دستبند قادر مطلق رو داشت و می‌تونست از چکش‌استفاده​ خدای رعد استفاده کنه، اوضاع کاملاً متفاوت پیش می‌رفت، اما‌گیاه​ با یه چماق معمولی نمی‌تونست جنگل توهم رو شکست بده.

دست و پاش توسط تاک‌ها اسیر‌دلگرمی​ شده بود و شاخه‌های تیره‌رنگ علفی‌گرفته​ داشتن سعی می‌کردن سرش رو بپوشونن.

«هی! می‌خوای‌رشته‌ی​ همین‌طوری فقط‌بود​ تماشا کنی؟»

«اگه مؤدبانه‌جنگل​ درخواست کنی، شاید‌حالا​ بهش فکر کنم.»

تاک‌های نازک مثل اینکه دنبال غذا‌دلگرمی​ بگردن، روی پوست نزار می‌خزیدن و شروع‌همه‌جانبه​ کردن به فرو رفتن تو کبودی‌های گوشش.

«خواهش می‌کنم نجاتم بده!»

«مؤدبانه‌تر.»

«دیگه چی‌کار‌جنگل​ کنم؟ لطفاً، خواهش‌حالا​ می‌کنم، نجاتم بده!»

«به هر‌تمام​ حال، تو هم‌دستش​ ذاتاً یه حروم‌زاده‌ای.»

دئوس قدم‌زنان‌تمام​ رفت کنار‌ساقه‌ای​ نزار و گفت:

«خصومت نشون نده. مطیع باش.‌نمی‌تونست​ همین کار به تنهایی باعث‌لاخه‌ست​ می‌شه جنگل توهم آروم بگیره.»

«منظورت چیه؟»

«بی‌حرکت بمون.»

نزار چشماش رو گرد کرد. آخه‌دلگرمی​ وقتی اون شاخه نازک داره می‌ره‌گرفته​ تو تخم چشمت، چطور می‌تونی بی‌حرکت بمونی؟

«مقاومت نکن،‌رشته‌ی​ فقط خودت‌بود​ رو رها کن.»

«اگه این کار‌گره​ رو بکنم که آخرش‌مبارزه​ خوراک این گیاها می‌شم!»

«پس چرا‌تمام​ به جنگیدن‌ساقه‌ای​ ادامه نمی‌دی؟»

نزار به حرف دئوس گوش‌دستش​ کرد و آروم‌آروم زوری که به‌شجاعتی​ بدنش آورده بود رو شل کرد.

تاک‌های نازک‌رشته‌ی​ با سرعت بیشتری‌نمی‌تونست​ دور بدنش پیچیدن.

مو به تنش سیخ‌خورده​ شد چون حس می‌کرد‌وحشیانه​ حشره‌ها دارن روی بدنش می‌خزن.

اگه اوضاع همین‌طوری‌وجودش​ پیش می‌رفت، قطعاً‌دلگرمی​ تبدیل به غذا می‌شد.

حس می‌کرد بی‌حرکت موندن غیرممکنه، برای‌دلگرمی​ همین درست وقتی که می‌خواست دوباره‌گرفته​ تقلا کنه، صدای خنده دئوس رو شنید.

«بچه، تو واقعاً ترسیدی.»

نزار دندون‌هاش‌جنگل​ رو به‌خورده​ هم سایید.

بعد از شنیدن‌وجودش​ یه همچین حرفی،‌دلگرمی​ لرزیدن براش غیرممکن بود.

حرکتش متوقف شد. بعد، فشار‌دستش​ تاک‌هایی که دست و پاش‌استفاده​ رو بسته بودن یکم شل شد.

ساقه‌های نازک تو سوراخ‌های بدنش می‌چرخیدن‌تشخیص​ و جستجو می‌کردن. به نظر می‌رسید‌بنابراین​ این حرکتی برای فهمیدن هویت طرف مقابله.

خیلی زود، تاک‌ها عقب‌نشینی‌خورده​ کردن و چند قدم‌وحشیانه​ اون‌طرف‌تر تو جنگل ناپدید شدن.

«تا وقتی که چوب‌ساقه‌ای​ ورنداری و نیفتی به جونشون،‌کافی​ این فقط یه باغچه تزئینیه.»

«واقعاً این‌طوریه؟»

«همین که خطر رفع شده، سریع لحنت رو عوض‌شاخه​ می‌کنی و پسرخاله می‌شی. به هر حال، انگار واقعاً‌ساقه‌ای​ راست می‌گفتن که شما عوضی‌ها بشریت رو نابود کردین.»

«بشریت همین‌طوریه.»

نزار با لحنی مغرورانه گفت: «این نهایت‌اما​ احترام برای آداپا، یک انسان والا مقامه،‌دنیای​ که اصلاً با یه انسان پست هم‌کلام بشه.»

حرفش که تموم‌وجودش​ شد، یه لگد‌دلگرمی​ نثار نزار کردم.

نزار افتاد، چند تا‌بود​ غلت خورد و کوبیده‌کدوم​ شد به دیوار جنگل.

از کوره در رفت و بلند‌درگیر​ شد، و بدون اینکه حواسش باشه، با‌رشته‌ی​ خشونت تنه یه درخت رو چنگ زد.

جنگل دوباره بیدار شد.‌ساقه‌ای​ یقه‌ی نزار رو گرفتن و‌کافی​ سعی کردن درسته قورتش بدن.

در حالی که نزار داشت‌دستش​ دست و پا می‌زد، جنگل‌استفاده​ تبدیل به یه باتلاق شد.

چند دقیقه‌ای نزار در برابر حملات‌تشخیص​ جنگل کاملاً بی‌دفاع بود تا اینکه‌بنابراین​ بالاخره تونست خودش رو جمع‌وجور کنه.

نفس‌نفس‌زنان، سینه‌خیز‌جنگل​ از دیوار‌خورده​ فاصله گرفت.

فقط با‌تمام​ سرگرمی بهش‌ساقه‌ای​ نگاه کردم.

من و نزار.

ما دو نفر‌گیاهی​ روبه‌روی هم ایستاده بودیم.‌بده​ معذب‌کننده‌تر از این نمی‌شد.

نزار پرسید: «پس‌گره​ داری میگی این‌درگیر​ جنگل یه جور هزارتوعه؟»

«دقیقاً. کل این‌وجودش​ جنگل مثل ارتشیه‌دلگرمی​ که توهم ایجاد می‌کنه.»

«یه چیزی‌تمام​ تو مایه‌های آرایش‌دستش​ نظامی هشت سه‌خطی.»

«اون دیگه چیه؟»

«یه همچین‌جنگل​ چیزی هست دیگه.‌حالا​ از تاکتیک‌های باستانیه.»

«به هر حال، اسمش مهم نیست، ولی نباید اینجا عجولانه قوانین رو زیر پا بذاری. اگه این کارو‌نقطه​ بکنیم، مجبور میشیم وارد یه جنگ بی‌پایان با کل جنگل بشیم. نمی‌دونم تو هم قدرتی شبیه به این‌دارن​ جنگل داری یا نه، ولی پیروزی مقابل یه درخت زنده با قدرت ترمیم بی‌نهایت، اصلاً کار راحتی نیست.»

نزار با یادآوری‌وجودش​ حمله‌ی چند لحظه‌دلگرمی​ پیشِ جنگل، لرزید.

«یعنی باید‌رشته‌ی​ همچنان از‌بود​ زیک جدا بمونیم؟»

«آره. تا وقتی‌گره​ که از این‌درگیر​ جنگل بریم بیرون.»

«یعنی می‌خوای بگی‌وجودش​ با قابلیت‌های خودت نمی‌تونی‌اما​ این کار رو بکنی؟»

«معلومه که می‌تونم.»

«پس زودتر...»

«حوصله‌اش رو ندارم.»

«چرا؟»

«چرا این‌قدر اصرار داری به هم برسیم؟ اگه تا ته جنگل بری، بالاخره پیداشون‌دنیای​ می‌کنی. این جنگل یه کم دردسرسازه چون صاحبش می‌تونه طبق میل خودش مسیرها رو تغییر‌خشک​ بده، ولی خودش به‌خودی‌خود اون‌قدرها هم خطرناک نیست. فقط لاخه قراره یه کم اذیت بشه.»

«اون چرا...»

«گیاهان خیلی با هم نمی‌سازن. از اونجا که هر کدومشون مثل یه‌هزار​ کشور مجزا می‌مونن، مرزهاشون باید از طریق ارتباطاتی در حد دیپلماسی تنظیم بشن.‌کاری​ اولین برخورد بین دو تمدن رو می‌تونی مثل یه جنگ در نظر بگیری.»

«یه مبارزه همه‌جانبه‌ست.»

«خودِ زندگی کردن یه مبارزه‌ست.‌دستش​ تا جایی که الان برام عجیبه‌شجاعتی​ چطور هیچ جنگی بین انسان‌ها نیست.»

«جنگی نیست؟»

«آره بابا. شاید یه سری‌حالا​ تضاد منافع بین نجیب‌زاده‌ها پیش بیاد،‌هزاران​ ولی جنگ بین کشورها خیلی کم‌پیداست.»

«امکان نداره. آدما حتی‌ساقه‌ای​ یه قرن هم نمی‌تونن‌همونم​ بدون جنگ دووم بیارن.»

«واقعاً؟»

«شنیدنش یه کم عجیبه. اینجا که‌تشخیص​ مدینه فاضله نیست؛ حس مالکیت در انسان‌ها‌تنها​ شدیده و امکان نداره با هم نجنگن.»

«خب، شاید وقت و حوصله‌اش رو‌درگیر​ ندارن. چون مجبورن هر صد سال‌هزار​ یه بار با شیاطین وارد جنگ بشن.»

«یعنی میگی به‌وجودش​ خاطر دشمن خارجی‌دلگرمی​ با هم متحد میشن؟»

«من چه می‌دونم. اصلاً‌ساقه‌ای​ برام مهم نیست چرا‌همونم​ آدما با هم نمی‌جنگن.»

راه افتادم.

از یه مسیر باریک و‌حالا​ یه در قوسی‌شکل که با‌بین​ تاک‌ها ساخته شده بود، رد شدم.

دستم رو دراز‌وجودش​ کردم و جنگل‌دلگرمی​ رو نوازش کردم.

تاک‌ها مثل یه توله‌سگ،‌ساقه‌ای​ تیغه‌های علف رو به صدا‌کافی​ درآوردن و خودشون رو مالوندن.

شاید هویتم رو فهمیده بودن.

مستقیم به‌جنگل​ اعماق جنگل‌خورده​ خیره شدم.

یعنی تو اونجایی؟ پدر.

چند کلمه‌ای رو تو‌ساقه‌ای​ گلوم قورت دادم و دوباره‌کافی​ به سمت جلو حرکت کردم.

یولگئوم، سادیموس و آتیشای پری مدتی‌تشخیص​ تو جنگل راه رفتن و در‌بنابراین​ نهایت مجبور شدن به ساحل برگردن.

انگار صاحب‌جنگل​ جنگل اصلاً از‌حالا​ حضورشون استقبال نمی‌کرد.

شاید به خاطر قوانین بود؟ اژدهای طلای‌اما​ حقیقی موجودی به قدری قدرتمند بود که حتی‌شیاطین​ پادشاه شیاطین هم تمایلی به درگیری باهاش نداشت.

یولگئوم متوجه این‌وجودش​ قضیه شده بود،‌دلگرمی​ ولی به زبون نیاورد.

فقط آتیشا که حسابی کلافه شده بود، سعی‌کدوم​ کرد با جنگل حرف بزنه، ولی عمراً جنگل‌تمام​ دنیای شیاطین به زبون یه پری جواب می‌داد.

وقتی سادیموس رفت روی یه بلندی تا داخل جنگل‌جنگ​ رو دید بزنه، متوجه چند تا کشتی شد که‌بده​ داشتن به ساحل نزدیک می‌شدن و دوباره اومد پایین.

«کشتی بادبانیه.»

«کشتی بادبانی؟»

یولگئوم رد دست سادیموس رو گرفت و‌بده​ به دوردست نگاه کرد. همون موقع بود که‌بکنه​ یه پرچم سفید روی افق صاف پدیدار شد.

«اون نشان مال کجاست؟»

«این پرچم سونگ‌هوانگ‌چونگ ئه.»

«سونگ‌هوانگ‌چونگ؟ چرا کشتی‌های سونگ‌هوانگ‌چونگ...»

یولگئوم حرفش رو‌گیاهی​ قطع کرد و‌تشخیص​ سر تکون داد.

امکان نداشت سونگ‌هوانگ‌چونگ چنین‌خورده​ انرژی واضحی از دنیای‌وحشیانه​ شیاطین رو حس نکرده باشه.

حتی اگه آدما هم‌ساقه‌ای​ متوجه نشن، فرشته‌های روی‌همونم​ این زمین شیش‌دنگ حواسشون جمعه.

تو همون لحظه، یه‌ساقه‌ای​ منور از روی کشتی‌همونم​ به آسمون پرتاب شد.

نشانی با حرف D تو مرکز اون، آسمون رو به شکل رنگارنگی تزئین کرد.

لحظه‌ای که اون‌گره​ الگو رو دیدن،‌درگیر​ همه جا خوردن.

اون نشان کمپانی دئوس بود.

«اسکاتول ئه؟»

سادیموس سرش رو کج کرد.

بهش صراحتاً دستور داده شده بود که مسئولیت‌وحشیانه​ رستوران خانوادگی رو به عهده بگیره، و بعید‌نمی‌تونست​ بود بدون اجازه اونجا رو ول کنه و بیاد.

سادیموس انگار که بخواد‌ساقه‌ای​ جواب بده، یه نشان‌همونم​ تو هوا رسم کرد.

اونم نشان خاندان دئوس بود.

طولی نکشید که اسکاتول‌بود​ تو آسمون پرواز کرد‌کدوم​ و روی ساحل فرود اومد.

با یه لبخند گشاد‌خورده​ و چاک‌خورده روی صورتش، به‌جنگ​ یولگئوم و سادیموس سلام کرد.

«من اومدم.»

یولگئوم ازش پرسید:

«چه خبر‌رشته‌ی​ شده؟ اون‌بود​ کشتی‌ها دیگه چیه؟»

«اینا جنگجوهایی هستن که امپراتور مقدس اعزام‌مبارزه​ کرده. نخبگانی هستن که از سراسر کشور‌گیاهی​ جمع شدن تا شیطان رو شکست بدن.»

«سراسر کشور؟»

یولگئوم سرش رو کج کرد.

تازه پونزده روز پیش بود که قلعه زوریکس رو ترک کرده‌دشمن​ بودم و به جنگل هورس‌تیل رسیدم. اگه تصادفاً آتیشا رو تو‌همونم​ ساحل ندیده بودم، اصلاً نمی‌فهمیدم همچین اتفاقی تو جنگل هورس‌تیل افتاده.

چطور سونگ‌هوانگ‌چونگ به‌گره​ این زودی دست‌درگیر​ به کار شده؟

اسکاتول انگار که‌وجودش​ ذهن یولگئوم رو‌دلگرمی​ خونده باشه گفت:

«انگار یه وحی نازل شده.»

«وحی؟»

«آره. شایعه‌جنگل​ شده که صاحب‌حالا​ فلامبه نزول کرده.»

«میکائیل؟»

«بله.»

«امکان نداره!»

یولگئوم با‌جنگل​ غضب به‌خورده​ اسکاتول خیره شد.

ناولها | novelha.net