چپتر 131: ۳۰. نزول پادشاه شیاطین (۳)
0«چرا...»
زکه حتی نتونست بپرسه چرا.
تاکهای بیشماری داشتنوجودش بدن لاخه رودلگرمی تیکه تیکه میکردن.
با دیدن اینگیاهی صحنه وحشتناک، ذهنتشخیص زکه کاملاً خالی شد.
«آقای لاخه!»
این رو فریادوجودش زد و شمشیرشدلگرمی رو کشید بیرون.
تاکهایی که مثل ریشه تودستش زمین فرو رفته بودن، یکیاستفاده پس از دیگری قطع میشدن.
«لعنتی! کاش پیشت بودم!»
با صدایی که انگار داشت گریهاش میگرفت فریادوحشیانه زد و دوباره شمشیرش رو چرخوند. تاکها شیره سیاهرنگیتشخیص از خودشون بیرون پاشیدن و روی زمین پخش شدن.
بوی گند و چندشآوریساقهای بلند شد. مثل بوی فاضلابیکافی که تو جوب جریان داره.
«نمیتونم ببخشمتون... آقای لاخه...»
زکه فریاد زد و بهنمیتونست سمت تاکهایی که مثل یه تپهدشمن روی هم تلنبار شده بودن، دوید.
همون موقع،جنگل صدای یهخورده زن رو شنید.
«من حالم خوبه.»
«آقای لاخه؟»
«حالت خوبه؟ صبرگیاهی کن... فقط یهتشخیص لحظه دستم رو بگیر.»
یه تاک باگره برگهای سبز و نرم،مبارزه کنار زکه پایین اومد.
زکه بلافاصله تاک رو گرفت.
میتونست دمایتمام سرد بدنشساقهای رو حس کنه.
تنههای درخت، تاکها و برگها و شاخههایبده بیشماری که مثل یه جنگل تو هم گرهبکنه خورده بودن، حالا درگیر یه مبارزه وحشیانه بودن.
این یه جنگگره بین هزاران هزاردرگیر رشتهی گیاهی بود.
زکه حتی نمیتونستوجودش تشخیص بده کدوم شاخهاما لاخهست و کدوم دشمن.
بنابراین تنها کاری که میتونست بکنهدلگرمی این بود که با تمام وجودش بههمهجانبه ساقهای که تو دستش بود، دلگرمی بده.
اما همونم کافی بود.
لاخه با استفاده از شجاعتی کهدرگیر از زکه گرفته بود، یه مبارزه همهجانبهرشتهی رو با جنگل دنیای شیاطین شروع کرد.
نقطه ضعف گیاه در نهایت همون محلاما اتصال بین ریشه و ساقهست. اگه قطعشدنیای کنی، کل ساقه خشک میشه و پژمرده میشه.
مخصوصاً گونههایی که متابولیسم بالایی دارن و میتوننهمونم فعالانه حرکت کنن، مثل ماندراکه و گیاهان شیطانی،شروع به مقدار عظیمی از مواد مغذی نیاز دارن.
به محض اینکه ریشهها قطع بشن، اونا بدن خودشونشاخه رو ذوب میکنن و ازش به عنوان انرژی استفادهساقهای میکنن، برای همین خیلی زود زرد و خشک میشن.
هزاران ریشه و ساقه، مثلحالا سربازها، خارهای تیزشون رو بهبین سمت ریشههای حریف فرو میکردن.
با خنجر زدن وساقهای بریدن، حریفشون رو میکشتن وکافی خودشون هم از بین میرفتن.
محیط اطراف پر از بوی وحشتناک علف شده بود.کافی برگهای پژمرده و تاکهای خشکیده، تبدیل به غذای ریشههای دیگهضعف میشدن و خیلی زود پودر میشدن و از بین میرفتن.
در همون زمان.
دئوس با چشمهایگره نیمهباز و اخمآلوددرگیر به اطرافش نگاه کرد.
«این دیگه چه بساطیه؟»
نزار رو میشد دیدساقهای که یه چماق درآوردههمونم و داره تو هوا میچرخونه.
اگه بخوام دقیقتر بگم،بود هوا نبود، داشت باکدوم یه چیزای نازکی میجنگید.
تازه، یولگئوم، سادیموس وخورده اون پری، آتیشا، هم معلومجنگ نبود کدوم گوری غیبشون زده.
«داری چه غلطی میکنی برده؟»
«اگه بیدار شدی، یهساقهای چیزی بردار و یههمونم کاری با اینا بکن!»
دئوس با شنیدن فریادبود کلافه نزار، اخمهاش روکدوم بیشتر تو هم کشید.
«حتی اگه زانوگره بزنم و التماسشون کنممبارزه هم گوش نمیدن. تچ.»
دئوس در حالیوجودش که دستبهسینه ایستاده بود،اما دوباره سرش رو چرخوند.
جنگل جوری رشد کرده بود که انگاراما داشت از بالا بهشون نگاه میکرد. ایندنیای صحنه بیش از حد براش آشنا بود.
«جنگل توهم...»
توهم، اسم جنگلی بود کهحالا قلعه پادشاه شیاطین تو دنیایبین شیاطین رو احاطه کرده بود.
کل جنگل زندهوجودش بود و از قلعهاما پادشاه شیاطین محافظت میکرد.
یعنی واقعاًتمام شیطان اینجاساقهای ظاهر شده بود؟
اینقدر این اتفاقات عجیب ونمیتونست غریب بودن که حتی دئوسلاخهست هم همچین سوالی براش پیش اومد.
درگیری نزارجنگل به اوجخورده خودش رسیده بود.
نفسنفس میزدتمام و تاکهاساقهای رو میکوبید.
در حالی که مچ دستهاش رو گرفته بود و بااستفاده زور ساقههایی که دور مچ پاش پیچیده بودن رو پارهگیاه میکرد، از این ور و اون ورش خون بیرون میزد.
نزار دوباره دادگیاهی زد: «فقط تماشاتشخیص نکن، کمک کن!»
«بقیه کجان؟»
«منم نمیدونم!تمام وقتی بیدار شدم،دستش اوضاع همینطوری بود.»
«به نظرتمام میاد تو یهدستش هزارتو گیر افتادین.»
دئوس به آسمون نگاه کرد. ستارهها از لابهلایکدوم جنگل انبوه دیده میشدن. این صحنهای بود کهتمام تو دنیای شیاطین محال بود ببینی. ستاره تو آسمون!
تو مبارزه بین نزارخورده و جنگل، از همون اولجنگ جنگل دست بالا رو داشت.
اگه دستبند قادر مطلق رو داشت و میتونست از چکشاستفاده خدای رعد استفاده کنه، اوضاع کاملاً متفاوت پیش میرفت، اماگیاه با یه چماق معمولی نمیتونست جنگل توهم رو شکست بده.
دست و پاش توسط تاکها اسیردلگرمی شده بود و شاخههای تیرهرنگ علفیگرفته داشتن سعی میکردن سرش رو بپوشونن.
«هی! میخوایرشتهی همینطوری فقطبود تماشا کنی؟»
«اگه مؤدبانهجنگل درخواست کنی، شایدحالا بهش فکر کنم.»
تاکهای نازک مثل اینکه دنبال غذادلگرمی بگردن، روی پوست نزار میخزیدن و شروعهمهجانبه کردن به فرو رفتن تو کبودیهای گوشش.
«خواهش میکنم نجاتم بده!»
«مؤدبانهتر.»
«دیگه چیکارجنگل کنم؟ لطفاً، خواهشحالا میکنم، نجاتم بده!»
«به هرتمام حال، تو همدستش ذاتاً یه حرومزادهای.»
دئوس قدمزنانتمام رفت کنارساقهای نزار و گفت:
«خصومت نشون نده. مطیع باش.نمیتونست همین کار به تنهایی باعثلاخهست میشه جنگل توهم آروم بگیره.»
«منظورت چیه؟»
«بیحرکت بمون.»
نزار چشماش رو گرد کرد. آخهدلگرمی وقتی اون شاخه نازک داره میرهگرفته تو تخم چشمت، چطور میتونی بیحرکت بمونی؟
«مقاومت نکن،رشتهی فقط خودتبود رو رها کن.»
«اگه این کارگره رو بکنم که آخرشمبارزه خوراک این گیاها میشم!»
«پس چراتمام به جنگیدنساقهای ادامه نمیدی؟»
نزار به حرف دئوس گوشدستش کرد و آرومآروم زوری که بهشجاعتی بدنش آورده بود رو شل کرد.
تاکهای نازکرشتهی با سرعت بیشترینمیتونست دور بدنش پیچیدن.
مو به تنش سیخخورده شد چون حس میکردوحشیانه حشرهها دارن روی بدنش میخزن.
اگه اوضاع همینطوریوجودش پیش میرفت، قطعاًدلگرمی تبدیل به غذا میشد.
حس میکرد بیحرکت موندن غیرممکنه، برایدلگرمی همین درست وقتی که میخواست دوبارهگرفته تقلا کنه، صدای خنده دئوس رو شنید.
«بچه، تو واقعاً ترسیدی.»
نزار دندونهاشجنگل رو بهخورده هم سایید.
بعد از شنیدنوجودش یه همچین حرفی،دلگرمی لرزیدن براش غیرممکن بود.
حرکتش متوقف شد. بعد، فشاردستش تاکهایی که دست و پاشاستفاده رو بسته بودن یکم شل شد.
ساقههای نازک تو سوراخهای بدنش میچرخیدنتشخیص و جستجو میکردن. به نظر میرسیدبنابراین این حرکتی برای فهمیدن هویت طرف مقابله.
خیلی زود، تاکها عقبنشینیخورده کردن و چند قدموحشیانه اونطرفتر تو جنگل ناپدید شدن.
«تا وقتی که چوبساقهای ورنداری و نیفتی به جونشون،کافی این فقط یه باغچه تزئینیه.»
«واقعاً اینطوریه؟»
«همین که خطر رفع شده، سریع لحنت رو عوضشاخه میکنی و پسرخاله میشی. به هر حال، انگار واقعاًساقهای راست میگفتن که شما عوضیها بشریت رو نابود کردین.»
«بشریت همینطوریه.»
نزار با لحنی مغرورانه گفت: «این نهایتاما احترام برای آداپا، یک انسان والا مقامه،دنیای که اصلاً با یه انسان پست همکلام بشه.»
حرفش که تموموجودش شد، یه لگددلگرمی نثار نزار کردم.
نزار افتاد، چند تابود غلت خورد و کوبیدهکدوم شد به دیوار جنگل.
از کوره در رفت و بلنددرگیر شد، و بدون اینکه حواسش باشه، بارشتهی خشونت تنه یه درخت رو چنگ زد.
جنگل دوباره بیدار شد.ساقهای یقهی نزار رو گرفتن وکافی سعی کردن درسته قورتش بدن.
در حالی که نزار داشتدستش دست و پا میزد، جنگلاستفاده تبدیل به یه باتلاق شد.
چند دقیقهای نزار در برابر حملاتتشخیص جنگل کاملاً بیدفاع بود تا اینکهبنابراین بالاخره تونست خودش رو جمعوجور کنه.
نفسنفسزنان، سینهخیزجنگل از دیوارخورده فاصله گرفت.
فقط باتمام سرگرمی بهشساقهای نگاه کردم.
من و نزار.
ما دو نفرگیاهی روبهروی هم ایستاده بودیم.بده معذبکنندهتر از این نمیشد.
نزار پرسید: «پسگره داری میگی ایندرگیر جنگل یه جور هزارتوعه؟»
«دقیقاً. کل اینوجودش جنگل مثل ارتشیهدلگرمی که توهم ایجاد میکنه.»
«یه چیزیتمام تو مایههای آرایشدستش نظامی هشت سهخطی.»
«اون دیگه چیه؟»
«یه همچینجنگل چیزی هست دیگه.حالا از تاکتیکهای باستانیه.»
«به هر حال، اسمش مهم نیست، ولی نباید اینجا عجولانه قوانین رو زیر پا بذاری. اگه این کارونقطه بکنیم، مجبور میشیم وارد یه جنگ بیپایان با کل جنگل بشیم. نمیدونم تو هم قدرتی شبیه به ایندارن جنگل داری یا نه، ولی پیروزی مقابل یه درخت زنده با قدرت ترمیم بینهایت، اصلاً کار راحتی نیست.»
نزار با یادآوریوجودش حملهی چند لحظهدلگرمی پیشِ جنگل، لرزید.
«یعنی بایدرشتهی همچنان ازبود زیک جدا بمونیم؟»
«آره. تا وقتیگره که از ایندرگیر جنگل بریم بیرون.»
«یعنی میخوای بگیوجودش با قابلیتهای خودت نمیتونیاما این کار رو بکنی؟»
«معلومه که میتونم.»
«پس زودتر...»
«حوصلهاش رو ندارم.»
«چرا؟»
«چرا اینقدر اصرار داری به هم برسیم؟ اگه تا ته جنگل بری، بالاخره پیداشوندنیای میکنی. این جنگل یه کم دردسرسازه چون صاحبش میتونه طبق میل خودش مسیرها رو تغییرخشک بده، ولی خودش بهخودیخود اونقدرها هم خطرناک نیست. فقط لاخه قراره یه کم اذیت بشه.»
«اون چرا...»
«گیاهان خیلی با هم نمیسازن. از اونجا که هر کدومشون مثل یههزار کشور مجزا میمونن، مرزهاشون باید از طریق ارتباطاتی در حد دیپلماسی تنظیم بشن.کاری اولین برخورد بین دو تمدن رو میتونی مثل یه جنگ در نظر بگیری.»
«یه مبارزه همهجانبهست.»
«خودِ زندگی کردن یه مبارزهست.دستش تا جایی که الان برام عجیبهشجاعتی چطور هیچ جنگی بین انسانها نیست.»
«جنگی نیست؟»
«آره بابا. شاید یه سریحالا تضاد منافع بین نجیبزادهها پیش بیاد،هزاران ولی جنگ بین کشورها خیلی کمپیداست.»
«امکان نداره. آدما حتیساقهای یه قرن هم نمیتوننهمونم بدون جنگ دووم بیارن.»
«واقعاً؟»
«شنیدنش یه کم عجیبه. اینجا کهتشخیص مدینه فاضله نیست؛ حس مالکیت در انسانهاتنها شدیده و امکان نداره با هم نجنگن.»
«خب، شاید وقت و حوصلهاش رودرگیر ندارن. چون مجبورن هر صد سالهزار یه بار با شیاطین وارد جنگ بشن.»
«یعنی میگی بهوجودش خاطر دشمن خارجیدلگرمی با هم متحد میشن؟»
«من چه میدونم. اصلاًساقهای برام مهم نیست چراهمونم آدما با هم نمیجنگن.»
راه افتادم.
از یه مسیر باریک وحالا یه در قوسیشکل که بابین تاکها ساخته شده بود، رد شدم.
دستم رو درازوجودش کردم و جنگلدلگرمی رو نوازش کردم.
تاکها مثل یه تولهسگ،ساقهای تیغههای علف رو به صداکافی درآوردن و خودشون رو مالوندن.
شاید هویتم رو فهمیده بودن.
مستقیم بهجنگل اعماق جنگلخورده خیره شدم.
یعنی تو اونجایی؟ پدر.
چند کلمهای رو توساقهای گلوم قورت دادم و دوبارهکافی به سمت جلو حرکت کردم.
یولگئوم، سادیموس و آتیشای پری مدتیتشخیص تو جنگل راه رفتن و دربنابراین نهایت مجبور شدن به ساحل برگردن.
انگار صاحبجنگل جنگل اصلاً ازحالا حضورشون استقبال نمیکرد.
شاید به خاطر قوانین بود؟ اژدهای طلایاما حقیقی موجودی به قدری قدرتمند بود که حتیشیاطین پادشاه شیاطین هم تمایلی به درگیری باهاش نداشت.
یولگئوم متوجه اینوجودش قضیه شده بود،دلگرمی ولی به زبون نیاورد.
فقط آتیشا که حسابی کلافه شده بود، سعیکدوم کرد با جنگل حرف بزنه، ولی عمراً جنگلتمام دنیای شیاطین به زبون یه پری جواب میداد.
وقتی سادیموس رفت روی یه بلندی تا داخل جنگلجنگ رو دید بزنه، متوجه چند تا کشتی شد کهبده داشتن به ساحل نزدیک میشدن و دوباره اومد پایین.
«کشتی بادبانیه.»
«کشتی بادبانی؟»
یولگئوم رد دست سادیموس رو گرفت وبده به دوردست نگاه کرد. همون موقع بود کهبکنه یه پرچم سفید روی افق صاف پدیدار شد.
«اون نشان مال کجاست؟»
«این پرچم سونگهوانگچونگ ئه.»
«سونگهوانگچونگ؟ چرا کشتیهای سونگهوانگچونگ...»
یولگئوم حرفش روگیاهی قطع کرد وتشخیص سر تکون داد.
امکان نداشت سونگهوانگچونگ چنینخورده انرژی واضحی از دنیایوحشیانه شیاطین رو حس نکرده باشه.
حتی اگه آدما همساقهای متوجه نشن، فرشتههای رویهمونم این زمین شیشدنگ حواسشون جمعه.
تو همون لحظه، یهساقهای منور از روی کشتیهمونم به آسمون پرتاب شد.
نشانی با حرف D تو مرکز اون، آسمون رو به شکل رنگارنگی تزئین کرد.
لحظهای که اونگره الگو رو دیدن،درگیر همه جا خوردن.
اون نشان کمپانی دئوس بود.
«اسکاتول ئه؟»
سادیموس سرش رو کج کرد.
بهش صراحتاً دستور داده شده بود که مسئولیتوحشیانه رستوران خانوادگی رو به عهده بگیره، و بعیدنمیتونست بود بدون اجازه اونجا رو ول کنه و بیاد.
سادیموس انگار که بخوادساقهای جواب بده، یه نشانهمونم تو هوا رسم کرد.
اونم نشان خاندان دئوس بود.
طولی نکشید که اسکاتولبود تو آسمون پرواز کردکدوم و روی ساحل فرود اومد.
با یه لبخند گشادخورده و چاکخورده روی صورتش، بهجنگ یولگئوم و سادیموس سلام کرد.
«من اومدم.»
یولگئوم ازش پرسید:
«چه خبررشتهی شده؟ اونبود کشتیها دیگه چیه؟»
«اینا جنگجوهایی هستن که امپراتور مقدس اعزاممبارزه کرده. نخبگانی هستن که از سراسر کشورگیاهی جمع شدن تا شیطان رو شکست بدن.»
«سراسر کشور؟»
یولگئوم سرش رو کج کرد.
تازه پونزده روز پیش بود که قلعه زوریکس رو ترک کردهدشمن بودم و به جنگل هورستیل رسیدم. اگه تصادفاً آتیشا رو توهمونم ساحل ندیده بودم، اصلاً نمیفهمیدم همچین اتفاقی تو جنگل هورستیل افتاده.
چطور سونگهوانگچونگ بهگره این زودی دستدرگیر به کار شده؟
اسکاتول انگار کهوجودش ذهن یولگئوم رودلگرمی خونده باشه گفت:
«انگار یه وحی نازل شده.»
«وحی؟»
«آره. شایعهجنگل شده که صاحبحالا فلامبه نزول کرده.»
«میکائیل؟»
«بله.»
«امکان نداره!»
یولگئوم باجنگل غضب بهخورده اسکاتول خیره شد.