چپتر 107: پیشنهاد شیطان (۱)
0۲۵. پیشنهاد شیطان (۱)
یک جنگجوی بینقص.
قدرت زیکِ بیدارشده، باجاده یک جنگجوی نهایی، یعنیدوید یک جنگجوی بینقص برابری میکرد.
هیچ چیزیبعد نبود که «صلیبکلی مقدس» نتواند بِبُرد.
نه کراتین ضخیم وپرتاب نه استخوانهای سفتِ آن هیولایگذشت غولپیکر، هیچکدام به درد نمیخوردند.
به محض اینکهآسمان فلش سفیدی درخشید،تیر همهچیز تکهتکه شد.
شاید خودش هم از قدرتش جا خوردهخرابههای بود، اما چیزی که زیک الان داشت میدید،تیر پایان اسفناک شوالیههای مقدس دروازه جنوبی نویهکان بود.
پرچم شکسته بود.
انگار یکی از شوالیههاپرتاب تا آخرین لحظه پرچمشکاف را نگه داشته بود.
مچ دستی که توی دستکش زرهی گیر کردهشکاف بود و وسط میلهی پرچمی که کجوکوله روی زمیندیگر افتاده بود، مثل یک وصیتنامه به جا مانده بود.
بعید بود زیک تا روزیخاکی که زنده است، بتواند اینانتهای پایان تراژیک را فراموش کند.
بین قلعه دروازهآنطرف جنوبی و نویهکانخاک دره عمیقی وجود داشت.
پل سنگیای که ازپرتاب روی دره رد میشد،شکاف از وسط فرو ریخته بود.
عرضش حدود سی متر میشد.
اما زیک متوقف نشد.
با تمام توان درکشیده امتداد جاده خاکی بهجلو سمت خرابههای قلعه دوید.
درست در انتهای پلِ شکسته بود کهپرواز خودش را به آسمان پرتاب کرد. مثل یکدوباره تیر پرواز کرد و از روی شکاف گذشت.
بعد از اینکه حدود ده متر آنطرفپرواز پل روی زمین کشیده شد و کلی خاکدوباره به پا کرد، دوباره به سمت جلو دوید.
دیگر چیزیتوان تا نویهکانجاده نمانده بود.
خودش را از لایکشیده شکاف دروازه نیمهویران قلعهجلو به داخل پرت کرد.
من، دئوس، از چند قدمکرد عقبتر، این گردوخاک به پابعد کردن زیک را تماشا میکردم.
هیچ نیازی به عجله نبود.
حتی بدون اینکه به زیردستانشان چیزی بگویند،خرابههای اسکاتول و سادیموس هم که نگران امنیتکرد شاگرد عزیزشان بودند، بیسروصدا از پشت سر میآمدند.
به پهلو نگاهآنطرف کردم و گفتم:خاک «این الان یه قهرمانه؟»
یولگئوم پرسید: «جاآسمان خوردی؟» و منتیر سرم را تکان دادم.
«یه ذره.»
«میتونی ببریش؟»
«اصلاً میفهمی چی داری میگی؟ هنوزخاک باید صد سال دیگه تمرین کنهنیمهویران تا بتونه با این بدن در بیفته.»
یولگئوم گفت: «به نظرم دیگه خیلی دیره. تمریناتشکاف بدنی وقتی بیشترین تأثیر رو داره که ازجلو همون بچگی و موقع راه رفتن شروع بشه.»
«با این حال، به نظرم سرعتتیر رشدش فوقالعادهست. میخوای بگی اون یهکشیده آدمیه که فرشتهها بهش برکت دادن؟»
«انگار ظرفش از قبل آماده بوده. چون اوندوید یه خون خالصه. هرچی خلوص بیشتر باشه، ظرفیتش همشکاف بزرگتره. اینکه با چی پرش کنی، دیگه دست خودته.»
یولگئوم انگشتشبعد را بهکشیده سمت من گرفت.
«قبلاً هم گفتم، توپرتاب بودی که بیدارش کردی. پسگذشت مسئولیتش رو هم قبول کن.»
«مسئولیت که هست،آسمان ولی جای شکرشتیر هم باقیه، نه؟»
«واقعاً اینطوریه؟ فکرامتداد نمیکنی به خاطر اینخرابههای قدرتش تو دردسر بیفتی؟»
«میخوای اینو بندازی گردنکشیده من؟ خود زیک مسئولیتشجلو رو به عهده داره.»
«آره، ولی...»
دستهای از زنبورهایآسمان بیعسل در آنسویتیر دره ظاهر شدند.
یک لانه زنبورامتداد غولپیکر روی منارهیسمت قلعه به چشم میخورد.
من با یک پرش سبک ازخاک روی پلِ فروریخته گذشتم و به آنطرفداخل رفتم. تمام زنبورها به سمتم هجوم آوردند.
سرم را بالاآسمان آوردم و بهتیر آسمان نگاه کردم.
«چیزی که کاملاً مشخصه اینه که... برایپرواز اولین بار، این دوران واقعاً لیاقت لقبخاک هرجومرج رو پیدا کرده. این واقعاً عالیه.»
شعلههای آتش، زنبورها را خاکسترخاکی کرد. بوی وحشتناک سوختن هزارانانتهای زنبور، فضای نویهکان را پر کرد.
زیک یکراستبعد به سمتکشیده میدان مرکزی دوید.
پرچمهای شوالیههای مقدس دروازهپرتاب غربی و دروازه شرقی بهطورگذشت نامنظمی در میدان افتاده بودند.
قلعه توسطپلِ صدها مارمولک بزرگکرد اشغال شده بود.
آنها با ولعامتداد تمام، شوالیههای زرهپوش راخرابههای تکهتکه میکردند و میبلعیدند.
زرههایی که درآوردنشان سخت بود را بادوباره چنگالهایشان میخراشیدند و انسانها را جوری میخوردند کهدئوس انگار دارند یک تکه گوشت خالص را میجوند.
مگسها از همینآسمان حالا روی جنازهیتیر شوالیهها جمع شده بودند.
به نظرپلِ میرسید چند روزیکرد از مرگشان میگذرد.
زیک با وحشتامتداد و ناباوری بهسمت این صحنه خیره شد.
یکی از مارمولکها توجهشکشیده به زیک جلب شدجلو و به سمتش خزید.
زبان درازش را بیرون آورد وتیر دهانش را باز کرد، انگار کهکشیده میخواست او را یکلقمه چپ کند.
در همانپلِ لحظه، نور بهکرد چشمان زیک بازگشت.
نام آن نور، خشم بود.
با یک ضربهی خشمگینانه،کشیده مارمولک را از وسطجلو به دو نیم کرد.
«گناهانی که بهعنوانآسمان یه هیولای بیعقل مرتکبپرواز میشین، همینطوری پاک نمیشه!»
زیک شروع کرد به قتلعام مارمولکهایی که داشتندشکاف جنازههای اطرافشان را میخوردند. در یک چشمبههمزدن، هفت یادیگر هشتتای آنها تکهتکه شدند و به درک واصل شدند.
با این حال، شاید به خاطر هوشخرابههای بهشدت پایینشان بود که حتی وقتی همنوعانشانکرد داشتند میمردند، اصلاً به روی خودشان نمیآوردند.
برعکس، با کمال میل مشغول جویدن و قورتجلو دادن جنازهی همنوعانشان بودند که جلویشان افتاده بود،چند انگار نه انگار که اینها غذای معمولی نیستند.
وقتی این صحنه راپرتاب دیدم، احساس کردم عصبانیشکاف شدنم چقدر احمقانه است.
دوباره ایستادم.
یک نقابتوان زرهی آشنا زیرخاکی پایم افتاده بود.
«آقای اورنو...»
چهرهاش که همیشه مهربان وکرد بهطور خاصی صمیمی بود، بابعد آن نقاب در هم آمیخت.
بغضم ترکید.
همه مرده بودند.
با آستینم چشمهایمآنطرف را پاک کردم،خاک اما اشکهایم بند نمیآمد.
احساس میکردمپلِ تمام آب بدنمکرد دارد خشک میشود.
اما اصلاً قصد نداشتم جلویشکرد را بگیرم. برعکس، دلم میخواستبعد با تمام وجود گریه کنم.
«ارباب دئوس...»
«هان.»
«چرا اونا مردن؟»
«خب.»
«میخواستم نجاتشون بدم. هرطوری که شده... بهخرابههای حرف ارباب دئوس گوش نکردم و تاکرد اینجا دویدم، اما آخرش نتونستم نجاتشون بدم.»
هیولایی شبیه بهآنطرف اژدهای شیطانی متعفن ازدوباره بالای آسمان شیرجه زد.
بدن غولپیکرش که بیش ازکرد سی متر طول داشت، با پوستههایآنطرف سفت و مرده پوشیده شده بود.
با اینکه فقط داشت با کلهتیر به سمتم حملهور میشد تا بهمکشیده ضربه بزنه، یه جورایی احساس ترس کردم.
اما اژدهای شیطانی دشمنجاده اشتباهی را انتخاب کردهدوید بود. دستم را بالا آوردم.
بمب مارپیچ تاریک.
تمام بدن اژدهای شیطانی زیر فشارتیر انرژی روح جادویی که فوران کرد،کشیده له شد و به آسمان پرتاب شد.
زیک گفت: «خیلی ترحمانگیزه. اینکه اینطوری باپرواز بدبختی بمیری. خورده شدن توسط حشرات وخاک تکهتکه شدن توسط مارمولکها، این پایان زندگیه...»
«زیک.»
«بله.»
«تو خودت میدونی چرا اونا مردن.تیر شاید جوون باشی، اما تجربه زیادیکشیده داری. منم فیزیولوژی انسان رو خوب میشناسم.»
«یعنی...»
«فارغ از دلیلش،امتداد دلسوزی نکن. مرگشونسمت اونقدرها هم بیارزش نیست.»
با حرف دئوس،آنطرف زکه دوباره بهخاک اطراف نگاه کرد.
«کسانی که میجنگن، گاهی مجبورن به دستورات غیرمنطقی برای پیشروی گوش بدن.کشیده وقتایی هم هست که به نبردی فرستاده میشن که شکست توش حتمیه وقدم مرگ به خاطر دلایل سیاسی رقم میخوره. این غیرمنطقیه. یه پایان فلاکتبار. اما...»
دئوس یکی ازآسمان نقابهای کلاهخود روتیر از روی زمین برداشت.
لکه خونتوان روش هنوز همخاکی گواه همهچیز بود.
«این مرگ یه جنگجوئه. مگه ما به جایجلو دلسوزی، دنبال احترام نیستیم؟ اگه واقعاً براشون ارزشچند قائلی، به جای اشک ریختن، بهشون ادای احترام کن.»
زکه احساسپلِ میکرد قلبشپرتاب مچاله شده.
«به خاطر دلایل سیاسیه؟ پالادینی که شهر رو رها کرد وآنطرف پالادینی که تمام ساکنان شهر رو نجات داد. اعتبارشون تو دنیاپرت خدشهدار میشد. اون موقع، هنوز تهدید واقعی خودش رو نشون نداده بود.»
شاید چون یکمامتداد خونسردیم رو بهسمت دست آورده بودم؟
به نظر میرسیدآنطرف زکه فهمیده توخاک سونگهوانگچونگ چه اتفاقی افتاده.
«احتمالاً اونایی که به دهها هزار شهروند کمک کردن تا به سلامت از نویهکان کهدوباره پر از هیولا بود فرار کنن، مثل خاری تو چشم بعضیها بودن. دیدن اینکه نگهبانهای سطحنیازی پایینی مثل نگهبانان بیرونی تبدیل به قهرمانان جنگی بشن که هرگز رخ نداده، براشون ناخوشایند بوده.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
زکه صورتش روامتداد با هر دوسمت دست پاک کرد.
«دیگه گریه نمیکنم.»
احترام، نه دلسوزی.
ادای احترام، نه اشک.
قبضه شمشیرش رو اونقدر محکم فشارسمت داد که خون از بند انگشتهاش رفتپرتاب و بعد اون رو روی قلبش گذاشت.
«من قطعاًبعد از شرافتتونکشیده محافظت میکنم.»
زکه در حالیآسمان که به دئوس نگاهپرواز میکرد، این رو گفت.
«کمکم کن، دئوس.»
دئوس کفتوان دستش رو رویخاکی سر زکه گذاشت.
همون حرکت جوابش بود،کشیده اما از صد تاجلو قسم زبانی هم قطعیتر بود.
نویهکان جایی نبود که بشه توش موند. درستهشکاف که گروه دئوس قدرت مبارزه فراانسانی داشتن، اماجلو به خاطر حملات مداوم هیولاها نمیتونستن استراحت کنن.
دلیلی برای موندن وجود نداشت، پستیر با اینکه دیر وقت بود، تصمیمکشیده گرفتم فوراً از کوه پایین بریم.
با بالا اومدن ماه،جاده گروه دوباره بدون هیچدوید نتیجهای به پایین کوه رسید.
اسکاتول جادوی پرده بالایی روکلی که بین بوتهها آویزون شده بودلای برداشت و کالسکه رو بیرون آورد.
بلافاصله، دو خدمتکار، یعنیپرتاب سادیموس و لاخه، تجهیزات کمپگذشت رو از کالسکه پیاده کردن.
آتیش روشن شدآسمان و اسکاتول یهتیر شام ساده درست کرد.
یه سوپ ساده بود که ازسمت آرد تفت داده شده تو کرهآسمان و سیبزمینی لهشده درست شده بود.
اگه زکه حال و حوصله بهتریخاک داشت، قطعاً چیز خیلی خوشمزهتری گیرمون میاومد،داخل اما فعلاً باید به همین قناعت میکردیم.
سگتسو سعی کرد به زکهکرد که سرش رو بین زانوهاشبعد فرو برده بود، دلداری بده.
«ارباب زکه تمام تلاشش رو کرد. راستش، منم پشیمونمگذشت که قدمهام اینقدر کُند بود. اگه زودتر با اربابنمانده زکه ملاقات کرده بودم... شاید نتیجه متفاوتی رقم میخورد.»
دئوس در جواب حرفاش گفت:
«من که حرفی ندارم. همون روزی کهدوباره از کوه بالا رفتیم کارمون تموم بود. چوندئوس قسمت بالایی همین حالا هم پر از هیولاست.»
سگتسو آهی کشید.آسمان خیلی خوب میدونستتیر که حق با دئوسه.
همون روزی که سونگهوانگچونگپرتاب اون دستور رو داد،شکاف سرنوشت تقریباً تعیین شده بود.
شاید اونا از شوالیههای معمولی قویترسمت بودن، اما در سطحی نبودن کهآسمان بتونن تو لونه هیولاها پیشروی کنن.
نه، وضعیت فعلی نزدیک سونگهوانگچونگکلی قدیم چیزی نبود که بانمانده یکی دو تا یگان حل بشه.
چند تا کشور باید تمام توانشون روپرواز میذاشتن تا دهها هزار نیروی نظامی منظمخاک برای مقابله با این وضعیت جور کنن؟
«آقای سگتسو.»
زکه در حالی کهجاده به زانوهاش تکیه داده بود،درست لب به سخن باز کرد.
با دو چشم خودش،کشیده بیاراده و درمانده بهجلو شعلههای آتیش خیره شده بود.
«تصمیم کی بود؟»
«ارباب زکه...»
«کی اوناتوان رو برگردوندجاده به نویهکان؟»
صدای زکهبعد ضعیف وکشیده بیجون بود.
اما معاون شهردار،آسمان سگتسو، خیلی خوب میدونستپرواز معنی این سؤال چیه.
اگه اسمشون رو میآورد،پرتاب یه دیوار غیرقابل جبران بینگذشت اونا و زکه کشیده میشد.
نمیتونم بگم زکه رو خیلیخاکی خوب میشناسم، اما حداقل میدونستمانتهای که سر این قضیه بدجوری عصبانیه.
درگیری بین یه جنگجو که میتونه ازدوباره هاله استفاده کنه و امپراتور مقدس، چیزیپرت بود که حتی دلم نمیخواست تصورش کنم.
«ارباب زکه. این اتفاقیه که دیگه افتاده و نمیشه کاریش کرد. اوناکشیده هم احتمالاً با نیت بدی این تصمیم رو نگرفتن. با این حال،چند به نظر میرسه به خاطر کمبود اطلاعات درباره وخامت اوضاع، قضاوت اشتباهی کردن...»
دئوس باپلِ طعنه پریدپرتاب وسط حرفش:
«به نظر میاد چند نفر بودن. میبینم که کار هموناست. و احتمالاً مقامشون خیلی بالاتر از معاونشکاف شهرداره. تازه، با توجه به اینکه اینقدر سعی میکنی مخفیش کنی، طرف باید یکی از مهرههای کلیدیقدم تو سونگهوانگچونگ باشه. نفرتی که زکه از اونا داره، دقیقاً هماندازه نفرتیه که از کل سونگهوانگچونگ پیدا میکنه.»
رنگ از روی سگتسو پرید.
«اگه اینطورپلِ فکر میکنی،پرتاب چرا بیخیالش نمیشی؟»
«نه.»
«چرا؟ مگه ارباب زکه همکارتون نیست؟سمت اگه نسبت به سونگهوانگچونگ کینه بهآسمان دل بگیره، برای شما هم بد نمیشه؟»
«چرا همچین فکری میکنی؟»
«چون اونجا سونگهوانگچونگه. نمایندهای که خداتیر روی این زمین قرار داده وکشیده داره روز به روز قدرتمندتر میشه.»
«پس در افتادنآسمان با سونگهوانگچونگ یعنیتیر در افتادن با خدا؟»
«معلومه.»
«ولی خدا نبودآنطرف که باعث اینخاک اتفاق شد، مگه نه؟»
«حتی اگه اینطوریآسمان هم تحریکم کنی،تیر من به تلهات نمیافتم.»
سگتسو نگاهش روآسمان از دئوس گرفت وپرواز رو به زکه کرد.
«ارباب زکه. مطمئنم الان احساسات پیچیدهای داری. من به عنوان نماینده تمام مردم نویهکان،کرد جونم رو به شاهزاده زکه مدیونم. برای همین این نصیحت رو بهت میکنم، چون فقطنیمهویران خیر و صلاحت رو میخوام. خشم گذراست. شما باید تبدیل به نور قاره هورسا بشی.»
زکه با آرامش گفت:
«فکر نمیکنم اینآسمان خشم فقط یهتیر لحظه دووم بیاره.»
«همهچیز زیر سر شیاطین بود. قبل از اینکهشکاف از انتخابهای اشتباه خودیها عصبانی بشی، باید از کساییدیگر که اون آتشفشان رو به وجود آوردن متنفر باشی!»
دئوس پوزخندی زدامتداد و از تو دماغشخرابههای نفسش رو بیرون داد.
حرفی نزد وآنطرف سکوت کرد، اما چهرهاشدوباره در هم رفته بود.