چپتر 289: ملاقات با پادشاه پریان (۲)
0دئوس در حالیحرف که به الندرسداناییه نگاه میکرد، گفت:
«به هر حال، فکر نمیکنم خیلیداناییه با یولگئوم صمیمی باشه. به نظرازت میاد کامائل حسابی باهاش گرم میگیره.»
«من ازازت اون دستهبشم آدمهای خونهنشینم.»
«اون دیگه چیه؟»
«خواندن و نوشتنحرف کتاب برام ازداناییه هر چیزی لذتبخشتره.»
«جادو؟»
«شامل اون هم میشه. به همین دلیله کهسرش روی جادو تسلط دارم و بعد از عصرامنیت نقرهای، به عنوان نماد جادو، دست رو اداره میکنم.»
«پس ذاتاً با اونبهت کامائلِ جنگجو آبت تویمگه یه جوی نمیره، نه؟»
«نسلهامون هم با هم فرق داره. من بین عهد عتیق وباعث عهد جدید به دنیا اومدم. اگه بخوام متمایزشون کنم، اونا فرشتگانحالا عهد عتیق هستن، اما جایگاهشون با بقیه فرشتگان مقرب فرق میکنه.»
«تو باسالم پیرمردها نمیپری. چونخرد شکاف نسلی دارین.»
یولگئوم باازت عصبانیت پریدبشم وسط حرفش:
«میشه لطفاً دست از اینهشدار برداری که همهچیز رو اینقدرسالم سطح پایین و مسخره توصیف کنی؟»
«میگن آدم هرچیحرف پیرتر میشه، اعصابشداناییه هم ضعیفتر میشه ها.»
«بهت هشدار داده بودم،نزن مگه نه؟ در موردکینه سن و سالم حرف نزن.»
«سن نماد خرد وبشم داناییه، مگه نه؟ اینقدرسرش ازم کینه به دل نگیر.»
«همین کاراتاعصابش باعث میشهبهت ازت متنفر بشم!»
دئوس شانهای بالا انداختنزن و سرش را بهکینه سمت ملکه الندرس چرخاند.
«خب، حالا برنامهت چیه؟ برای اینکه امنیت جنگل هورستیلنگیر رو تضمین کردیم، چی میخوای بهمون بدی؟ فقط درسرش جریان باش که چیزهای بنجل و ارزونقیمت قبول نمیکنیم.»
«منصفانهترین معامله این نیستبشم که همون چیزی روسرش بهتون بدم که خودتون میخواین؟»
«یعنی هرچی بخوام بهم میدی؟»
«بله.»
«راستش وقتی اینقدرحرف معصومانه برخورد میکنن،داناییه ترسناکتر میشه. نقشهت چیه؟»
الندرس درازت جواب این سؤالشانهای دوباره لبخند زد.
اما این لبخندضعیفتر هیچ شباهتی بهداده یک خندهی واقعی نداشت.
یولگئوم اخم کرد.
فقط یولگئوم نبود کهنزن از حالت چهرهی اوکینه متوجه چیزی شده بود.
زیک با چهرهای بیحالت به الندرسبالا خیره شد و بعد با اینحالا فکر که کارش بیادبانهست، نگاهش را دزدید.
در همین حین، دئوس بدون تغییر خاصی در چهرهاش بهسالم حرف زدن ادامه داد؛ یا اصلاً متوجه قضیه نشده بودازت یا از همان اول هیچ علاقهای به این چیزها نداشت.
«به هر حال، اگه دارنخرد میدن، منم باید بگیرم. تمام تکنولوژیباعث اصلی وارپ رو برامون آزاد کن.»
«بسیار خب. چندتا از پریهاییخرد که مهارت ویژهای توی جادویکارات وارپ دارن رو میفرستم اونجا.»
«صبر کن ببینم، حق نداری بعداً بزنی زیر حرفت.سمت قضیه مثل اجاره کردن آدم نیست که. باید جادویهورستیل مربوط به وارپ رو بهطور کامل همینجا آموزش بدین.»
«تمام انواع تکنولوژیهای جابهجاییبهت مکانی رو بهتون آموزشمگه میدم؛ ثابت، متحرک و قابلحمل.»
«...تو واقعاً پادشاه پریانی؟»
«خودت بهتر نمیدونی؟»
«نمیدونم پادشاه پریانی یابشم هر چیز دیگهای... اما مطمئنمسمت که فرشته مقرب، رازیل هستی.»
«حتی اگه میتونستم چشمهای توهشدار رو فریب بدم، باز همسالم نمیتونستم جلوی یولگئوم دروغ بگم.»
«پس چرا اینقدرحرف راحت داری بهداناییه شیاطین کمک میکنی؟»
«اول از همه،حرف تو یک شیطانداناییه نیستی. مگه تبعید نشدی؟»
«نه، اگه واقعاً بخوای حساب کنی،بالا آره درسته. اما از طرفی میتونم بگمبرنامهت که درست نیست، چون دخترم ارباب شیاطینه...»
«اهمیتی نداره. اگه فقط بههشدار نفع شیاطین عمل کنی، عواملسالم دیگهای تو رو کنترل خواهند کرد.»
لحظهای که کلمهی «عواملنزن دیگه» را شنید، دئوسکینه نگاهی گذرا به زیک انداخت.
اگر دئوس با انسانها زاویه پیداداناییه میکرد و درگیر میشد، احتمال زیادی وجودمتنفر داشت که زیک به دشمنش تبدیل شود.
و با در نظربشم گرفتن تواناییهای فعلی زیک، انتظارسمت یک پیروزی یکطرفه سخت بود.
«تا اونجاشاعصابش رو هم حسابهشدار و کتاب کردی؟»
«اینو یهسالم بچه همنزن میتونه بفهمه.»
«بگذریم، وارپ یکی از بالاترینخرد سطوح جادوئه. واقعاً مشکلی ندارهکارات همینطوری مفت و مجانی بدیش بره؟»
«واقعاً اینقدر باورش سختهبشم وقتی میگم دلیلش اینه کهسمت از صمیم قلب ازتون ممنونم؟»
«من اونقدر سادهلوح نیستمبهت که به خلوص نیت ومورد خوبی آدما باور داشته باشم.»
«این نیت خالصانهیحرف منه که ازداناییه حسننیت نشأت گرفته.»
«با کلمات بازی نکن.»
الندرس آهی کشید.
«حقیقته.»
«همم... به هر حال، حالا که دارن میدن،کینه فکر کنم بهتره بگیرمش. بعداً پشیمون نشی ها.بالا میخوام اینو به عنوان یه قرارداد ثبت کنم.»
«نیازی به تغییر هیچچیزی نیست.»
«من از تکنولوژی وارپ استفاده میکنم تا یه شبکه حملونقل رو توی اینبرنامهت سیاره که بهش میگن زمین، تکمیل کنم. جوری که بتونیم تو یه چشمبههمزدن تاچیزهای دورترین نقاط ستارهها پرواز کنیم. حتی قراره بابتش پول هم بگیرم. اونم خیلی گرون.»
«ایدهی خوبیه. این تکنولوژیبهت از همون اول هممگه برای همین منظور ساخته شده.»
«مگه نه؟»
«وقتی کامل بشه، بشریت یکخرد بار دیگه خودش رو به عنوانباعث حاکم حقیقی این سیاره تثبیت میکنه.»
«این «من»ازت هستم که حاکمشانهای میشم، نه بشریت.»
«با وجود تکنولوژی، حتی اگه انحصاری در کار باشه که ازش پول دربیاره، باز هم مجموعکینه منافعی که کاربرا به دست میارن بیشتره. اگه هزینهای تعیین کنی که از ارزش استفاده ازبرای خدمات بیشتر باشه، هیچکس ازش استفاده نمیکنه. در نهایت، این بشریته که بیشترین سود رو میبره.»
«که اینطور؟»
«بله.»
دئوس بهازت یولگئوم وبشم زیک نگاه کرد.
حالت چهرهی هرضعیفتر دوی آنها پیچیدهداده به نظر میرسید.
بعد از مذاکره با پادشاهخرد پریان، گروه به سمت دروازهیکارات وارپ در حومهی جنگل حرکت کرد.
جایی که به آننزن طرف متصل میشد، چیزیکینه نبود جز یک جزیرهی تفریحی.
وقتی جنگل هورستیل را ترک کردیم، عصر بود،سرش اما وقتی به جزیرهی تفریحی رسیدیم، دوباره وسطامنیت ظهر بود. این به خاطر اختلاف زمانی بود.
ساحل جزیرهیاعصابش تفریحی حسابیبهت شلوغ بود.
این شلوغی به لطف کارمندان روسدیا بود. تعدادکینه کوتولهها و پریهای انسانی که آنجا کار میکردند، تاانداخت همین الان هم از ۳۰ هزار نفر گذشته بود.
یک انبار نظامی بهنزن اندازهی یک شهر بزرگ، فضاینگیر زیرزمینی را پر کرده بود.
به لطف همین موضوع،بشم روند مسلح کردن اژدهایان همسمت به طرز قابلتوجهی سرعت گرفت.
اژدهایان هماعصابش در این کارهشدار فعالانه مشارکت داشتند.
این به خاطر نتایج فوقالعادهایخرد بود که چند وقت پیش درباعث جنگ با غولها تجربه کرده بودند.
روسدیا جایی بود که تمام نژادهای دنیاازم دور هم جمع میشدند و تکنولوژی را توسعهشانهای میدادند. و کار سخت، نیاز به استراحت دارد.
و این جزیرهی گرمبشم جنوبی دقیقاً همان بازار بکرسمت را هدف قرار داده بود.
ما حتی هنوزضعیفتر نتوانسته بودیم برای اینبودم جزیره اسمی انتخاب کنیم.
عصر طلایی شاید برای خودشخرد اسمی داشت، اما دئوس اصلاًکارات آن اسم را به رسمیت نمیشناخت.
این کار فقطحرف برای به رخداناییه کشیدن مالکیتش بود.
دلیلش هر چه کهبشم بود، استراحتگاههای ساحلی یکیسرش پس از دیگری بزرگتر میشدند.
یک پل شناور روی دریا کشیدهداده شده بود و صدها خانه شناورنزن روی آبهای آرام ساخته شده بودند.
یک جور هتل دریایی بود.
روی ساحل یک خانه مخصوصخرد موجسوارها بود و دکه ساحلیکارات زیک هم حسابی کارش گرفته بود.
پدرخوانده هودئوس که صاحب تمام این دم وسرش دستگاه بود، همیشه روزش را با نشستن درامنیت دکه زیک و ورق زدن روزنامه شروع میکرد.
«من سرم با آماده کردن بساط کاربودم گرمه. حالا که تا اینجا اومدی، چراداناییه امروز رو مرخصی نمیگیری و استراحت نمیکنی؟»
«امروز به طرز عجیبی کش اومده.داناییه صبح رفتم که با الندرس ملاقاتازت کنم، ولی هنوز تازه وسطه ظهره.»
«خب که چی؟»
«خسته نیستم. اتفاقاًمتنفر حالمم خوبه چونبالا نتیجه جلسه عالی بود.»
«کسی که پول درمیاره منم.»
«موفقیت دئوس، خوشحالی منه.»
«طرز فکرت رو دوست دارم.»
زیک آبمیوهازت خنکی رابشم جلوی دئوس گذاشت.
به نظر میرسید وسط آشپزیهشدار کردن، کمی وقت گیر آوردهسالم و این را درست کرده است.
«دستت درد نکنه.»
«خواهش میکنم.»
«ولی چرا اونمتنفر موقع یه همچینبالا قیافهای به خودت گرفتی؟»
«ها؟»
«وقتی پادشاه پریان رونزن دیدم. یولگئوم هم به طرزنگیر عجیبی ساکت به نظر میرسید.»
«آها، در اون مورد... نمیدونم درستهداناییه که من اول بگم یا نه. خودممتنفر هم کنجکاوم بدونم یولگئوم چی تو سرشه.»
«باز چرا داری ملاحظه یولگئوم رو میکنی؟انداخت اون حتی رفت تا با زنی کهبرای تنهایی تو شب بیرون رفته بود ملاقات کنه.»
«اون یه بحث دیگهست.بهت شایدم... نه، فکر کنممگه خیلی هم بیربط نباشه.»
زیک دستهایش راحرف خشک کرد وداناییه لحظهای مکث کرد.
دئوس کهسالم منتظر بود، جرعهایخرد از نوشیدنیاش خورد.
«اوه، خوشمزهست.»
«مگه نه؟ میوههای استواییبهت قطعاً طعم بینظیری دارن.مگه پایه اصلی این نوشیدنی منگوستینه.»
«بدک نیست. میشه فروختش.»
«آره، میذارمش تو منو.»
«خب؟ بقیهش؟»
«آها، برگردیم به حرفبهت قبلیمون... من از حالت چهرهمورد رازیل یه حس دژاوو گرفتم.»
«دژاوو؟»
«بیحوصله وسالم خسته. پر ازخرد شک و درد.»
«خب، اون که همیشهبشم همینطوریه. راگوئل، اون زن... اوه،سمت حالا که بهش فکر میکنم...»
«یه فرشته سقوطکرده.»
«چی، یعنیسالم میگی رازیلنزن هم فاسد شده؟»
«نمیدونم از قبلحرف فاسد شده یاداناییه قراره به زودی بشه.»
یک نفر کنارم نشست. احتمالاًشانهای یولگئوم بود. چون همیشه همانجاملکه مینشست. دقیقاً همانطور که انتظار میرفت.
«دارین دراعصابش مورد چیبهت حرف میزنین؟»
«تو هم الکی کلاس میذاریخرد و طاقچهبالا میذاری. چون اصلاًکارات نمیتونی یه جا بند بشی.»
یولگئوم با شنیدنحرف حرف دئوس لبولوچهاشداناییه را آویزان کرد.
«فقط تو اینطوری فکر میکنی مگهبالا نه؟ هرچند الان این شکلیام، ولیحالا من یه اژدهای طلای حقیقی هستم.»
«اصلاً برام مهم نیست. خبهشدار که چی؟ تو هم فکرسالم میکنی رازیل داره فاسد میشه؟»
«اوه... همم.»
«مگه مریضی مسریه؟حرف این چیزی کهداناییه بهش میگن فساد.»
یولگئوم آهیازت کشید و سرششانهای را تکان داد.
«دوران عهد عتیق، دوران وعدههاست.»
«وعده؟»
«میتونی بهش بگی یه قرارداد. دورانی که میتونستیم با ایمانیکارات عمیق و بدون هیچ شکی به وجود خدا، مستقیماً باهاشملکه روبهرو بشیم. مهمترین چیز تو اون دوران، پیمان خدا بود.»
«یعنی میگیازت خود خدابشم قول داده بود؟»
«خوب زندگی کن. نظم رو حفظ کن. به هماهنگیمورد احترام بذار. اگه همونطور که میگفت عمل میکردم، میتونستمکارات چیزی که وعده داده بود رو به دست بیارم.»
«پس یه معامله مستقیم بوده.»
«اگه چاشنی ایمان رونزن بهش اضافه کنی، خیلیکینه هم حرف غلطی نیست.»
«این یعنی فرشتههای عهد عتیقشانهای مستقیماً با خدا روبهرو میشدن.ملکه خودت با چشمای خودت دیدیش؟»
یولگئوم خندید. جوابی نداد. دئوسهشدار با دیدن این رفتار عجیبش، سرشحرف را کج کرد و دوباره پرسید.
«پس عهد جدید چیه؟»
«خب...»
«به نظر میرسه عصر طلایی بهبالا چند دوره تقسیم شده. عصر اسطورهها،حالا عصر قداستزدایی. این قداستزدایی دیگه چه کوفتیه؟»
«اشاره به زمانی داره که بشریت رشد کرد ومورد دیگه به خدا متکی نبود. حدود قرن پنجاهم، توکارات دوران عصر طلایی بود که جنبش قداستزدایی شکل گرفت.»
«یعنی یه جورایی پساالهیه...»
«خدایی وجود نداره!»
«هو، چقدرازت پررو. اونم برایشانهای یه مشت انسان.»
«به این نتیجه رسیدن که دیگه نیازی بهمگه خدا نیست، چون تکنولوژی جدید این امکان روکینه بهشون میداد که همهچیز رو تو دنیا اندازهگیری کنن.»
«پس خدا هم دیگهنزن حاضر نشد باهاشون حرفکینه بزنه؟ چون قهر کرده بود؟»
«برعکس، خوشحال هم شد.»
«مگه مازوخیسمه؟ ازمتنفر اینکه نادیده گرفتهبالا بشه خوشحال میشه؟»
«بیخیال، تو هم با این حرف زدنت! اصلاً اینطوری نیست. به نظرنزن میرسه این یه مرحله رشد طبیعی باشه. عهد جدید... چی بگم... عصربالا ایمانه. اما اون ایمان، ایمان به خدا نیست، بلکه ایمان به خودته.»
«ایمان به خود فرشتهها؟»
«این باور کهحرف هر کاری کهداناییه خدا انجام داده درسته.»
«ولی نمیتونی خدا رو ببینی، نه؟ بیشترانداخت وقتا فقط یه سری وحی میفرستن. این دقیقاًاینکه بهترین موقعیت برای جوونه زدن شک و تردیده.»
در همین حین، زیکبهت یک نوشیدنی درست کرد ومورد آن را جلوی یولگئوم گذاشت.
«ممنون.»
«وقتی به داستان یولگئومنزن گوش میدم، دقیقاً همینکینه چیزا به ذهنم میرسه.»
«کدوم؟»
«شاید یه دنیای برتر وجود داشته باشه. و مگه خدا توحرف اون دنیا زندگی نمیکنه؟ اونجا دقیقاً همون جاییه که بشریت باید بهششانهای برسه، اما ما احتمالاً همینجا موندگار شدیم چون مدام داریم شکست میخوریم.»
یولگئوم لبخندی زد.
«دقیقاً.»
«واقعاً؟»
«دقیقاً همونطوریه که گفتی. جایی هست کهبودم بشریت باید به اونجا بره. تا اواخر عصرازم طلایی، انسانها تقریباً به اون سرزمین رسیده بودن.»
دئوس گفت:
«کلیدش بابله. برای همینهنزن که به دوره سومکینه عصر طلایی، عصر بابل میگن.»
«فضا و زمان رو نمیشه از هم جدا کرد. مهم نیست چقدر سریع بدوی،برای رسیدن به سرعت نور غیرممکنه. سرعت نور همون زمانه، و رسیدن به نزدیکترین ستارهبنجل بیشتر از ۴ سال طول میکشه. این همون نظم پساالهیه که بشریت بهش باور داشت.»
«ولی این یعنی میتونیبهت با استفاده از بابلمگه تو زمان پرش کنی؟»
«ما داریم وارد موج دومخرد میشیم. من متوجه یه محورکارات جدید از فضا و زمان شدم.»
«داری درسالم مورد چینزن حرف میزنی؟»
«ساده بگم، تمام موجوداتی کهشانهای تو موج دوم هستن میتونن توچرخاند یک بازه زمانی یکسان زندگی کنن.»
یولگئوم از طعمضعیفتر آبمیوهای که زیک درستبودم کرده بود، لذت برد.