---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 289: ملاقات با پادشاه پریان (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 289: ملاقات با پادشاه پریان (۲)

0

دئوس در حالی‌حرف​ که به الندرس‌داناییه​ نگاه می‌کرد، گفت:

«به هر حال، فکر نمی‌کنم خیلی‌داناییه​ با یولگئوم صمیمی باشه. به نظر‌ازت​ میاد کامائل حسابی باهاش گرم می‌گیره.»

«من از‌ازت​ اون دسته‌بشم​ آدم‌های خونه‌نشینم.»

«اون دیگه چیه؟»

«خواندن و نوشتن‌حرف​ کتاب برام از‌داناییه​ هر چیزی لذت‌بخش‌تره.»

«جادو؟»

«شامل اون هم می‌شه. به همین دلیله که‌سرش​ روی جادو تسلط دارم و بعد از عصر‌امنیت​ نقره‌ای، به عنوان نماد جادو، دست رو اداره می‌کنم.»

«پس ذاتاً با اون‌بهت​ کامائلِ جنگجو آبت توی‌مگه​ یه جوی نمی‌ره، نه؟»

«نسل‌هامون هم با هم فرق داره. من بین عهد عتیق و‌باعث​ عهد جدید به دنیا اومدم. اگه بخوام متمایزشون کنم، اونا فرشتگان‌حالا​ عهد عتیق هستن، اما جایگاهشون با بقیه فرشتگان مقرب فرق می‌کنه.»

«تو با‌سالم​ پیرمردها نمی‌پری. چون‌خرد​ شکاف نسلی دارین.»

یولگئوم با‌ازت​ عصبانیت پرید‌بشم​ وسط حرفش:

«می‌شه لطفاً دست از این‌هشدار​ برداری که همه‌چیز رو این‌قدر‌سالم​ سطح پایین و مسخره توصیف کنی؟»

«می‌گن آدم هرچی‌حرف​ پیرتر می‌شه، اعصابش‌داناییه​ هم ضعیف‌تر می‌شه ها.»

«بهت هشدار داده بودم،‌نزن​ مگه نه؟ در مورد‌کینه​ سن و سالم حرف نزن.»

«سن نماد خرد و‌بشم​ داناییه، مگه نه؟ این‌قدر‌سرش​ ازم کینه به دل نگیر.»

«همین کارات‌اعصابش​ باعث می‌شه‌بهت​ ازت متنفر بشم!»

دئوس شانه‌ای بالا انداخت‌نزن​ و سرش را به‌کینه​ سمت ملکه الندرس چرخاند.

«خب، حالا برنامه‌ت چیه؟ برای اینکه امنیت جنگل هورس‌تیل‌نگیر​ رو تضمین کردیم، چی می‌خوای بهمون بدی؟ فقط در‌سرش​ جریان باش که چیزهای بنجل و ارزون‌قیمت قبول نمی‌کنیم.»

«منصفانه‌ترین معامله این نیست‌بشم​ که همون چیزی رو‌سرش​ بهتون بدم که خودتون می‌خواین؟»

«یعنی هرچی بخوام بهم می‌دی؟»

«بله.»

«راستش وقتی این‌قدر‌حرف​ معصومانه برخورد می‌کنن،‌داناییه​ ترسناک‌تر می‌شه. نقشه‌ت چیه؟»

الندرس در‌ازت​ جواب این سؤال‌شانه‌ای​ دوباره لبخند زد.

اما این لبخند‌ضعیف‌تر​ هیچ شباهتی به‌داده​ یک خنده‌ی واقعی نداشت.

یولگئوم اخم کرد.

فقط یولگئوم نبود که‌نزن​ از حالت چهره‌ی او‌کینه​ متوجه چیزی شده بود.

زیک با چهره‌ای بی‌حالت به الندرس‌بالا​ خیره شد و بعد با این‌حالا​ فکر که کارش بی‌ادبانه‌ست، نگاهش را دزدید.

در همین حین، دئوس بدون تغییر خاصی در چهره‌اش به‌سالم​ حرف زدن ادامه داد؛ یا اصلاً متوجه قضیه نشده بود‌ازت​ یا از همان اول هیچ علاقه‌ای به این چیزها نداشت.

«به هر حال، اگه دارن‌خرد​ می‌دن، منم باید بگیرم. تمام تکنولوژی‌باعث​ اصلی وارپ رو برامون آزاد کن.»

«بسیار خب. چندتا از پری‌هایی‌خرد​ که مهارت ویژه‌ای توی جادوی‌کارات​ وارپ دارن رو می‌فرستم اونجا.»

«صبر کن ببینم، حق نداری بعداً بزنی زیر حرفت.‌سمت​ قضیه مثل اجاره کردن آدم نیست که. باید جادوی‌هورس‌تیل​ مربوط به وارپ رو به‌طور کامل همین‌جا آموزش بدین.»

«تمام انواع تکنولوژی‌های جابه‌جایی‌بهت​ مکانی رو بهتون آموزش‌مگه​ می‌دم؛ ثابت، متحرک و قابل‌حمل.»

«...تو واقعاً پادشاه پریانی؟»

«خودت بهتر نمی‌دونی؟»

«نمی‌دونم پادشاه پریانی یا‌بشم​ هر چیز دیگه‌ای... اما مطمئنم‌سمت​ که فرشته مقرب، رازیل هستی.»

«حتی اگه می‌تونستم چشم‌های تو‌هشدار​ رو فریب بدم، باز هم‌سالم​ نمی‌تونستم جلوی یولگئوم دروغ بگم.»

«پس چرا این‌قدر‌حرف​ راحت داری به‌داناییه​ شیاطین کمک می‌کنی؟»

«اول از همه،‌حرف​ تو یک شیطان‌داناییه​ نیستی. مگه تبعید نشدی؟»

«نه، اگه واقعاً بخوای حساب کنی،‌بالا​ آره درسته. اما از طرفی می‌تونم بگم‌برنامه‌ت​ که درست نیست، چون دخترم ارباب شیاطینه...»

«اهمیتی نداره. اگه فقط به‌هشدار​ نفع شیاطین عمل کنی، عوامل‌سالم​ دیگه‌ای تو رو کنترل خواهند کرد.»

لحظه‌ای که کلمه‌ی «عوامل‌نزن​ دیگه» را شنید، دئوس‌کینه​ نگاهی گذرا به زیک انداخت.

اگر دئوس با انسان‌ها زاویه پیدا‌داناییه​ می‌کرد و درگیر می‌شد، احتمال زیادی وجود‌متنفر​ داشت که زیک به دشمنش تبدیل شود.

و با در نظر‌بشم​ گرفتن توانایی‌های فعلی زیک، انتظار‌سمت​ یک پیروزی یک‌طرفه سخت بود.

«تا اونجاش‌اعصابش​ رو هم حساب‌هشدار​ و کتاب کردی؟»

«اینو یه‌سالم​ بچه هم‌نزن​ می‌تونه بفهمه.»

«بگذریم، وارپ یکی از بالاترین‌خرد​ سطوح جادوئه. واقعاً مشکلی نداره‌کارات​ همین‌طوری مفت و مجانی بدیش بره؟»

«واقعاً این‌قدر باورش سخته‌بشم​ وقتی می‌گم دلیلش اینه که‌سمت​ از صمیم قلب ازتون ممنونم؟»

«من اون‌قدر ساده‌لوح نیستم‌بهت​ که به خلوص نیت و‌مورد​ خوبی آدما باور داشته باشم.»

«این نیت خالصانه‌ی‌حرف​ منه که از‌داناییه​ حسن‌نیت نشأت گرفته.»

«با کلمات بازی نکن.»

الندرس آهی کشید.

«حقیقته.»

«همم... به هر حال، حالا که دارن می‌دن،‌کینه​ فکر کنم بهتره بگیرمش. بعداً پشیمون نشی ها.‌بالا​ می‌خوام اینو به عنوان یه قرارداد ثبت کنم.»

«نیازی به تغییر هیچ‌چیزی نیست.»

«من از تکنولوژی وارپ استفاده می‌کنم تا یه شبکه حمل‌ونقل رو توی این‌برنامه‌ت​ سیاره که بهش می‌گن زمین، تکمیل کنم. جوری که بتونیم تو یه چشم‌به‌هم‌زدن تا‌چیزهای​ دورترین نقاط ستاره‌ها پرواز کنیم. حتی قراره بابتش پول هم بگیرم. اونم خیلی گرون.»

«ایده‌ی خوبیه. این تکنولوژی‌بهت​ از همون اول هم‌مگه​ برای همین منظور ساخته شده.»

«مگه نه؟»

«وقتی کامل بشه، بشریت یک‌خرد​ بار دیگه خودش رو به عنوان‌باعث​ حاکم حقیقی این سیاره تثبیت می‌کنه.»

«این «من»‌ازت​ هستم که حاکم‌شانه‌ای​ می‌شم، نه بشریت.»

«با وجود تکنولوژی، حتی اگه انحصاری در کار باشه که ازش پول دربیاره، باز هم مجموع‌کینه​ منافعی که کاربرا به دست میارن بیشتره. اگه هزینه‌ای تعیین کنی که از ارزش استفاده از‌برای​ خدمات بیشتر باشه، هیچ‌کس ازش استفاده نمی‌کنه. در نهایت، این بشریته که بیشترین سود رو می‌بره.»

«که این‌طور؟»

«بله.»

دئوس به‌ازت​ یولگئوم و‌بشم​ زیک نگاه کرد.

حالت چهره‌ی هر‌ضعیف‌تر​ دوی آن‌ها پیچیده‌داده​ به نظر می‌رسید.

بعد از مذاکره با پادشاه‌خرد​ پریان، گروه به سمت دروازه‌ی‌کارات​ وارپ در حومه‌ی جنگل حرکت کرد.

جایی که به آن‌نزن​ طرف متصل می‌شد، چیزی‌کینه​ نبود جز یک جزیره‌ی تفریحی.

وقتی جنگل هورس‌تیل را ترک کردیم، عصر بود،‌سرش​ اما وقتی به جزیره‌ی تفریحی رسیدیم، دوباره وسط‌امنیت​ ظهر بود. این به خاطر اختلاف زمانی بود.

ساحل جزیره‌ی‌اعصابش​ تفریحی حسابی‌بهت​ شلوغ بود.

این شلوغی به لطف کارمندان روسدیا بود. تعداد‌کینه​ کوتوله‌ها و پری‌های انسانی که آنجا کار می‌کردند، تا‌انداخت​ همین الان هم از ۳۰ هزار نفر گذشته بود.

یک انبار نظامی به‌نزن​ اندازه‌ی یک شهر بزرگ، فضای‌نگیر​ زیرزمینی را پر کرده بود.

به لطف همین موضوع،‌بشم​ روند مسلح کردن اژدهایان هم‌سمت​ به طرز قابل‌توجهی سرعت گرفت.

اژدهایان هم‌اعصابش​ در این کار‌هشدار​ فعالانه مشارکت داشتند.

این به خاطر نتایج فوق‌العاده‌ای‌خرد​ بود که چند وقت پیش در‌باعث​ جنگ با غول‌ها تجربه کرده بودند.

روسدیا جایی بود که تمام نژادهای دنیا‌ازم​ دور هم جمع می‌شدند و تکنولوژی را توسعه‌شانه‌ای​ می‌دادند. و کار سخت، نیاز به استراحت دارد.

و این جزیره‌ی گرم‌بشم​ جنوبی دقیقاً همان بازار بکر‌سمت​ را هدف قرار داده بود.

ما حتی هنوز‌ضعیف‌تر​ نتوانسته بودیم برای این‌بودم​ جزیره اسمی انتخاب کنیم.

عصر طلایی شاید برای خودش‌خرد​ اسمی داشت، اما دئوس اصلاً‌کارات​ آن اسم را به رسمیت نمی‌شناخت.

این کار فقط‌حرف​ برای به رخ‌داناییه​ کشیدن مالکیتش بود.

دلیلش هر چه که‌بشم​ بود، استراحتگاه‌های ساحلی یکی‌سرش​ پس از دیگری بزرگ‌تر می‌شدند.

یک پل شناور روی دریا کشیده‌داده​ شده بود و صدها خانه شناور‌نزن​ روی آب‌های آرام ساخته شده بودند.

یک جور هتل دریایی بود.

روی ساحل یک خانه مخصوص‌خرد​ موج‌سوارها بود و دکه ساحلی‌کارات​ زیک هم حسابی کارش گرفته بود.

پدرخوانده هودئوس که صاحب تمام این دم و‌سرش​ دستگاه بود، همیشه روزش را با نشستن در‌امنیت​ دکه زیک و ورق زدن روزنامه شروع می‌کرد.

«من سرم با آماده کردن بساط کار‌بودم​ گرمه. حالا که تا اینجا اومدی، چرا‌داناییه​ امروز رو مرخصی نمی‌گیری و استراحت نمی‌کنی؟»

«امروز به طرز عجیبی کش اومده.‌داناییه​ صبح رفتم که با الندرس ملاقات‌ازت​ کنم، ولی هنوز تازه وسطه ظهره.»

«خب که چی؟»

«خسته نیستم. اتفاقاً‌متنفر​ حالمم خوبه چون‌بالا​ نتیجه جلسه عالی بود.»

«کسی که پول درمیاره منم.»

«موفقیت دئوس، خوشحالی منه.»

«طرز فکرت رو دوست دارم.»

زیک آبمیوه‌ازت​ خنکی را‌بشم​ جلوی دئوس گذاشت.

به نظر می‌رسید وسط آشپزی‌هشدار​ کردن، کمی وقت گیر آورده‌سالم​ و این را درست کرده است.

«دستت درد نکنه.»

«خواهش می‌کنم.»

«ولی چرا اون‌متنفر​ موقع یه همچین‌بالا​ قیافه‌ای به خودت گرفتی؟»

«ها؟»

«وقتی پادشاه پریان رو‌نزن​ دیدم. یولگئوم هم به طرز‌نگیر​ عجیبی ساکت به نظر می‌رسید.»

«آها، در اون مورد... نمی‌دونم درسته‌داناییه​ که من اول بگم یا نه. خودم‌متنفر​ هم کنجکاوم بدونم یولگئوم چی تو سرشه.»

«باز چرا داری ملاحظه یولگئوم رو می‌کنی؟‌انداخت​ اون حتی رفت تا با زنی که‌برای​ تنهایی تو شب بیرون رفته بود ملاقات کنه.»

«اون یه بحث دیگه‌ست.‌بهت​ شایدم... نه، فکر کنم‌مگه​ خیلی هم بی‌ربط نباشه.»

زیک دست‌هایش را‌حرف​ خشک کرد و‌داناییه​ لحظه‌ای مکث کرد.

دئوس که‌سالم​ منتظر بود، جرعه‌ای‌خرد​ از نوشیدنی‌اش خورد.

«اوه، خوشمزه‌ست.»

«مگه نه؟ میوه‌های استوایی‌بهت​ قطعاً طعم بی‌نظیری دارن.‌مگه​ پایه اصلی این نوشیدنی منگوستینه.»

«بدک نیست. می‌شه فروختش.»

«آره، می‌ذارمش تو منو.»

«خب؟ بقیه‌ش؟»

«آها، برگردیم به حرف‌بهت​ قبلیمون... من از حالت چهره‌مورد​ رازیل یه حس دژاوو گرفتم.»

«دژاوو؟»

«بی‌حوصله و‌سالم​ خسته. پر از‌خرد​ شک و درد.»

«خب، اون که همیشه‌بشم​ همین‌طوریه. راگوئل، اون زن... اوه،‌سمت​ حالا که بهش فکر می‌کنم...»

«یه فرشته سقوط‌کرده.»

«چی، یعنی‌سالم​ می‌گی رازیل‌نزن​ هم فاسد شده؟»

«نمی‌دونم از قبل‌حرف​ فاسد شده یا‌داناییه​ قراره به زودی بشه.»

یک نفر کنارم نشست. احتمالاً‌شانه‌ای​ یولگئوم بود. چون همیشه همان‌جا‌ملکه​ می‌نشست. دقیقاً همان‌طور که انتظار می‌رفت.

«دارین در‌اعصابش​ مورد چی‌بهت​ حرف می‌زنین؟»

«تو هم الکی کلاس می‌ذاری‌خرد​ و طاقچه‌بالا می‌ذاری. چون اصلاً‌کارات​ نمی‌تونی یه جا بند بشی.»

یولگئوم با شنیدن‌حرف​ حرف دئوس لب‌ولوچه‌اش‌داناییه​ را آویزان کرد.

«فقط تو این‌طوری فکر می‌کنی مگه‌بالا​ نه؟ هرچند الان این شکلی‌ام، ولی‌حالا​ من یه اژدهای طلای حقیقی هستم.»

«اصلاً برام مهم نیست. خب‌هشدار​ که چی؟ تو هم فکر‌سالم​ می‌کنی رازیل داره فاسد می‌شه؟»

«اوه... همم.»

«مگه مریضی مسریه؟‌حرف​ این چیزی که‌داناییه​ بهش می‌گن فساد.»

یولگئوم آهی‌ازت​ کشید و سرش‌شانه‌ای​ را تکان داد.

«دوران عهد عتیق، دوران وعده‌هاست.»

«وعده؟»

«می‌تونی بهش بگی یه قرارداد. دورانی که می‌تونستیم با ایمانی‌کارات​ عمیق و بدون هیچ شکی به وجود خدا، مستقیماً باهاش‌ملکه​ روبه‌رو بشیم. مهم‌ترین چیز تو اون دوران، پیمان خدا بود.»

«یعنی می‌گی‌ازت​ خود خدا‌بشم​ قول داده بود؟»

«خوب زندگی کن. نظم رو حفظ کن. به هماهنگی‌مورد​ احترام بذار. اگه همون‌طور که می‌گفت عمل می‌کردم، می‌تونستم‌کارات​ چیزی که وعده داده بود رو به دست بیارم.»

«پس یه معامله مستقیم بوده.»

«اگه چاشنی ایمان رو‌نزن​ بهش اضافه کنی، خیلی‌کینه​ هم حرف غلطی نیست.»

«این یعنی فرشته‌های عهد عتیق‌شانه‌ای​ مستقیماً با خدا روبه‌رو می‌شدن.‌ملکه​ خودت با چشمای خودت دیدیش؟»

یولگئوم خندید. جوابی نداد. دئوس‌هشدار​ با دیدن این رفتار عجیبش، سرش‌حرف​ را کج کرد و دوباره پرسید.

«پس عهد جدید چیه؟»

«خب...»

«به نظر می‌رسه عصر طلایی به‌بالا​ چند دوره تقسیم شده. عصر اسطوره‌ها،‌حالا​ عصر قداست‌زدایی. این قداست‌زدایی دیگه چه کوفتیه؟»

«اشاره به زمانی داره که بشریت رشد کرد و‌مورد​ دیگه به خدا متکی نبود. حدود قرن پنجاهم، تو‌کارات​ دوران عصر طلایی بود که جنبش قداست‌زدایی شکل گرفت.»

«یعنی یه جورایی پساالهیه...»

«خدایی وجود نداره!»

«هو، چقدر‌ازت​ پررو. اونم برای‌شانه‌ای​ یه مشت انسان.»

«به این نتیجه رسیدن که دیگه نیازی به‌مگه​ خدا نیست، چون تکنولوژی جدید این امکان رو‌کینه​ بهشون می‌داد که همه‌چیز رو تو دنیا اندازه‌گیری کنن.»

«پس خدا هم دیگه‌نزن​ حاضر نشد باهاشون حرف‌کینه​ بزنه؟ چون قهر کرده بود؟»

«برعکس، خوشحال هم شد.»

«مگه مازوخیسمه؟ از‌متنفر​ اینکه نادیده گرفته‌بالا​ بشه خوشحال می‌شه؟»

«بی‌خیال، تو هم با این حرف زدنت! اصلاً این‌طوری نیست. به نظر‌نزن​ می‌رسه این یه مرحله رشد طبیعی باشه. عهد جدید... چی بگم... عصر‌بالا​ ایمانه. اما اون ایمان، ایمان به خدا نیست، بلکه ایمان به خودته.»

«ایمان به خود فرشته‌ها؟»

«این باور که‌حرف​ هر کاری که‌داناییه​ خدا انجام داده درسته.»

«ولی نمی‌تونی خدا رو ببینی، نه؟ بیشتر‌انداخت​ وقتا فقط یه سری وحی می‌فرستن. این دقیقاً‌اینکه​ بهترین موقعیت برای جوونه زدن شک و تردیده.»

در همین حین، زیک‌بهت​ یک نوشیدنی درست کرد و‌مورد​ آن را جلوی یولگئوم گذاشت.

«ممنون.»

«وقتی به داستان یولگئوم‌نزن​ گوش می‌دم، دقیقاً همین‌کینه​ چیزا به ذهنم می‌رسه.»

«کدوم؟»

«شاید یه دنیای برتر وجود داشته باشه. و مگه خدا تو‌حرف​ اون دنیا زندگی نمی‌کنه؟ اونجا دقیقاً همون جاییه که بشریت باید بهش‌شانه‌ای​ برسه، اما ما احتمالاً همین‌جا موندگار شدیم چون مدام داریم شکست می‌خوریم.»

یولگئوم لبخندی زد.

«دقیقاً.»

«واقعاً؟»

«دقیقاً همون‌طوریه که گفتی. جایی هست که‌بودم​ بشریت باید به اونجا بره. تا اواخر عصر‌ازم​ طلایی، انسان‌ها تقریباً به اون سرزمین رسیده بودن.»

دئوس گفت:

«کلیدش بابله. برای همینه‌نزن​ که به دوره سوم‌کینه​ عصر طلایی، عصر بابل می‌گن.»

«فضا و زمان رو نمی‌شه از هم جدا کرد. مهم نیست چقدر سریع بدوی،‌برای​ رسیدن به سرعت نور غیرممکنه. سرعت نور همون زمانه، و رسیدن به نزدیک‌ترین ستاره‌بنجل​ بیشتر از ۴ سال طول می‌کشه. این همون نظم پساالهیه که بشریت بهش باور داشت.»

«ولی این یعنی می‌تونی‌بهت​ با استفاده از بابل‌مگه​ تو زمان پرش کنی؟»

«ما داریم وارد موج دوم‌خرد​ می‌شیم. من متوجه یه محور‌کارات​ جدید از فضا و زمان شدم.»

«داری در‌سالم​ مورد چی‌نزن​ حرف می‌زنی؟»

«ساده بگم، تمام موجوداتی که‌شانه‌ای​ تو موج دوم هستن می‌تونن تو‌چرخاند​ یک بازه زمانی یکسان زندگی کنن.»

یولگئوم از طعم‌ضعیف‌تر​ آبمیوه‌ای که زیک درست‌بودم​ کرده بود، لذت برد.

ناولها | novelha.net