چپتر 225: قهرمان و شیطان قدرتشان را افزایش میدهند (۴)
0زکه که از روی پشتبامفکر به آسمان خیره شده بود، بابرادرش دیدن یک نفر سرش را چرخاند.
پسری را دید کهخاکستری با چهرهای جدی دمبوده در باز ایستاده بود.
«رگین.»
«برادر.»
بعد از برگشتن از میدان جنگ و پشتتوئه سر گذاشتن آن همه ماجرا، رگین و زکه هنوزواقعاً نتوانسته بودند درست و حسابی با هم حرف بزنند.
زکه هم تازه بعد از جلساتاونم استراتژی با دئوس و یولگئوم، بالاخره وقتتوئه پیدا کرده بود تا کمی تنها باشد.
رگین با هماناینکه چهرهی جدیاش بهتوی سمت زکه آمد.
کلمات بهاحساس این راحتیها ازکرد دهانش خارج نمیشدند.
با اینکه صدها بار توی ذهنش تمرین کردهتوئه بود که چه بگوید، اما حالا که درآیا موقعیتش قرار گرفته بود، ذهنش کاملاً خالی شد.
زکه نگاهی بهصحرای رگین انداخت و دوبارهدروغ چشم به آسمان دوخت.
سکوت طولانی واینکه سنگینی بین آنتوی دو نفر حاکم شد.
بعد ازاحساس مدتی، زکهعجیبی سکوت را شکست.
«من رفتم ماه و برگشتم.»
«بـ... بله؟»
«همین ماه رواینکه میگم. امروز رفتمتوی اونجا. باورت نمیشه؟»
«اونجا خرگوش هم بود؟»
«آخ، باید میگشتم. ولی بعید میدونم خرگوشیمیبینم اونجا باشه. نه درختی بود، نه علفی، نهکرد هیچچیز دیگهای. بیشتر شبیه یه صحرای خاکستری بود.»
«پس معلومشبیه شد اونمخاکستری دروغ بوده.»
«حالا که بهشاینکه فکر میکنم، میبینمتوی حق با توئه.»
زکه لبخندی زد.
رگین با دیدنبوده لبخند برادرش، احساسمیکنم خیلی عجیبی پیدا کرد.
آیا او واقعاًصحرای آدمی بود کهاونم اینطور لبخند بزند؟
راستش را بخواهید، زمانی که دور ازذهنش زکه گذرانده بود، خیلی بیشتر از زمانگرفته تولد و زندگی در کنار او بود.
این چهره برایش ناآشنا بود.
اما... احساسات بیشتریبوده در درونش درمیکنم حال جوشیدن بود.
«پالادین لئو؟»
«بله.»
«فوقالعادهست.»
«این جایگاه ازبوده همون اول متعلقمیکنم به شما بود، برادر.»
«هیچ ربطی نداره. من از اینکهاونم تو به این مقام رسیدی، خیلی بیشترتوئه از وقتی که خودم بهش میرسیدم خوشحالم.»
«چون ما خانوادهایم؟»
«فکر کنم؟»
«من... کاردروغ وحشتناکی دربهش حق شما کردم.»
«منظورت همون دعواییه کهخاکستری قبلاً داشتیم؟ برادرا همیشهبوده با هم دعوا میکنن دیگه.»
«اما من...»
«حالت چطور بوده؟خیلی حتماً به خاطر منواقعاً خیلی اذیت شدی، نه؟»
«زورگوییها برام مهمبوده نبود. وقتی بچهمیکنم بودم، نمیتونستم چیزی بگم...»
زکه دستهایش را بهخاکستری هم گره زد وبوده سرش را پایین انداخت.
«ببخشید.»
«فکر کنم اون موقع خیلی بچه و کوتهفکر بودم. وقتی ازت جدا شدم فقطدور چهارده سالم بود. با خودم فکر کردم اگه تنهات بذارم، آقای کادنزا یه جوریپالادین بهت رسیدگی میکنه. فکر میکردم اگه با من بیای، فقط بخشی از قبیلهی شیاطین میشی.»
«من معذرت میخوام...»
«واقعاً متأسفم.شبیه پس خیلی ازمعلوم دستم عصبانی نباش.»
«شما از مناینکه متنفر نیستید؟ ازتوی دستم عصبانی نیستید؟»
«ها؟ آه، راست میگی. هرکرد چقدر هم که عصبانی باشی،بزند تهدید به کشتن برادرت یه کم...»
«متأسفم.»
«آه نه، منظورمصحرای این نبود کهاونم بخوام سرزنشت کنم.»
«فقط ازنمیشدند شنیدنش یهصدها کم ناراحت شدم.»
زکه دستپاچه شدخیلی و دستهایش راآیا در هوا تکان داد.
رگین سرش رابوده بالا آورد و دوبارهمیبینم به زکه نگاه کرد.
قدرتمندترین فرد جهانصحرای که قدرتش بااونم پادشاه شیاطین برابری میکرد.
حداقل در میاناینکه نژاد بشر، هیچکس نمیتوانستذهنش از زکه پیشی بگیرد.
حتی اگر آن دو جانورکرد خدای مرگ هم وجود نداشتند،بزند باز هم این حقیقت پابرجا بود...
اما کسی که الانبهش روبهرویش ایستاده بود، فقط همانلبخندی برادر خوشقلب و احمقش بود.
زکه پشت سرشصحرای را خاراند و دوبارهدروغ چشم به آسمان دوخت.
«داری به ماه نگاه میکنی؟»
«نه. داشتماحساس فکر میکردمعجیبی میگو کجاست.»
«متأسفم. چون نتونستم درستبهش و حسابی از بچهیتوئه خواهر سیگنی مراقبت کنم...»
«هیچکس تو روصحرای سرزنش نمیکنه. پس دیگهدروغ برای هیچچیزی عذرخواهی نکن.»
«اما...»
«خودت چی؟»
«بله؟»
«ارزشش رو داشت؟ باخاکستری آقای کادنزا و آقایبوده اوریدون خوب رفتار کردی؟»
«چون به درد بخور بودم.»
«این خیلی مهمه. ولی حتی اگهآیا به درد بخور هم نبودی، بازم ازتزمانی حمایت میکردن. چون همهشون آدمای خوبی هستن.»
زکه دوباره لبخند زد.
«اصلاً کسی همصحرای هست که به نظردروغ شما آدم خوبی نباشه؟»
«ها؟»
«مگه شما نمیگیدخیلی که حتی پادشاهآیا شیاطین هم آدم خوبیه؟»
«خب...»
زکه سرش را خاراند.
«ولی اونانمیشدند واقعاً آدمایصدها خوبی هستن.»
«من فکر میکردم خواهر سیگنیکرد تنها کسیه که تو اینبزند دنیا بدون هیچ چشمداشتی باهام مهربونه.»
«چون مثلدروغ یه مادربهش ازت مراقبت میکرد.»
«مادر. آره، خواهرم برای من مثل یه مادربوده بود. فکر میکردم شما با پادشاه شیاطین همدست شدیداحساس و به خاطر همین اون اتفاق برای خواهرم افتاد.»
«اگه بخوایم کلی نگاهصدها کنیم، خیلی هم اشتباه نیست.بگوید من واقعاً به خاطرش متأسفم.»
«شما هیچ دلیلی برای عذرخواهی ندارید. چون حالا دیگهاینطور همهچیز رو میدونم. اتفاقی که اون موقع افتاد... درزندگی واقع، به لطف شما بود که همه تونستن زنده بمونن.»
زکه بادروغ حالتی خجالتزدهبهش نگاهش را دزدید.
«فکر نمیکنمشبیه هیچ عذرخواهیایخاکستری کافی باشه.»
«تو خیلی شخصیت جدیای داری.»
«بله؟»
«باید بیشتر با دئوسبهش بگردی. چون ما نیازتوئه داریم یه کم پرروتر باشیم.»
«این دیگه...»
«من خودم قبلاً خیلی بیدستوپاتر از اینذهنش حرفا بودم، ولی از وقتی با دئوسگرفته گشتم، شخصیتم یه کم فعالتر و پرروتر شده.»
«فکر کنم فقطخیلی یه کم نیست، قرارهواقعاً خیلی پررو بشم. اون...»
«آدم خاصیه، مگه نه؟»
«بله.»
«پس خیلی نگران من نباش.»
رگین با دیدن لبخند درخشانکرد زکه، احساس کرد که یخهایبزند قلبش در حال آب شدن است.
ناگهان احساس کرد که او کسی است که میتواند دربارهیلبخند هر چیزی با او صحبت کند. مثل پدری که یکبزند روز ناگهان به پسرش پیشنهاد نوشیدن یک لیوان شراب میدهد.
«یه چیزیشبیه هست کهخاکستری هنوز بهتون نگفتم.»
رگین به نردههااینکه تکیه داد وتوی به دوردست خیره شد.
«یه کم خجالت میکشیدم، برایکرد همین نتونستم راحت دربارهاش حرفبزند بزنم. واسه همین، تا همین امروز...»
«مگه چیدروغ شده کهبهش ازش خجالت میکشی؟»
«...من یه بچه دارم.»
دهان زکهنمیشدند از تعجبصدها کمی باز ماند.
«ها؟»
«تا الان دیگه باید به دنیامیکنم اومده باشه. وقتی جنگ شروع شد... شنیدمخیلی که اون یه بچه تو شکمش داره.»
«تو معشوقه داشتی؟ صبرخاکستری کن ببینم! تو پونزده... نه،بهش الان شونزده سالته، مگه نه؟»
«درسته.»
«شنیده بودماحساس بچههای این دورهکرد زمونه خیلی سریعن.»
«...دیگه اونقدرام بچهبوده نیستم که اینمیکنم حرفا رو بشنوم.»
«ببخشید، ببخشید.شبیه قصدم این نبودمعلوم که دستکمت بگیرم.»
«شما خودتون معشوقهاینکه ندارید؟ لکسیا به خاطرذهنش شما تا اینجا اومده.»
«فقط یهاحساس رابطه سالبالاییعجیبی و سالپایینیه.»
«ولی به نظربوده میاد لاخه هممیکنم یه احساسات خاصی داره.»
«به عنوان یه همکار. خب، کی از یه درخت خوب بدشمیکنم میاد؟ ما خیلی وقته با همیم، برای همین فقط دوستیم. منواقعاً معشوقهای چیزی ندارم. فکر کنم برای جنس مخالف یه کم بیجذبهام، هاها.»
زیک لبخند زورکیایاینکه زد و دوبارهتوی از رگین پرسید:
«خب، با کی قرار میذاشتی؟ برای آینده قولآدمی و قرار گذاشتید، نه؟ وقتی طرف مقابل حاملست،زمان دیگه نمیشه گفت فقط یه رابطه گذرا بوده.»
«آره. اون...دروغ مقام خیلیبهش بالایی داره.»
«تو هم پالادین لئو هستی.معلوم حتی اگه طرف دوک همفکر باشه، نمیتونی بگی مقام خودت پایینه.»
«بالاتر از دوک...»
«از خانواده سلطنتیه؟»
«آره.»
«کدوم کشور؟ نکنه پادشاهی گلون؟»
«نه. راستش...»
صدای رگیناحساس کمکم ضعیفعجیبی و نامفهوم شد.
نگاه برادرش کهبوده پر از کنجکاوی خالصمیبینم بود، حسابی معذبش میکرد.
«هنوز رسمی اعلام نشده.خاکستری برای همین، اگه شایعهاشبوده اینور و اونور پخش بشه...»
«میفهمم. حالا کی هست؟»
«این پیام تو ازعجیبی طرف پادشاه ورده است.»آدمی زیک زد روی شونه رگین.
«هر چی هم که تصور کنی،میکنم بازم فراتر از اونه. پس بایداحساس نام خانوادگی هولی بیچ رو روش بذاریم.»
«نه. این نام خانوادگیخاکستری هولی بیچ در واقعبوده متعلق به توئه، برادر.»
«نه، نه. قهرماناینکه سیاه دیگه چهتوی صیغهای از هولی بیچه؟»
«اما...»
«باید برم ببینمش. از وقتیفکر بچه به دنیا اومده، حتیلبخند یه بار هم نرفتی اونجا؟»
«نه. حالا کهصحرای میگو اسیر شده،اونم کجا میتونستم برم؟»
«نه، برو. تازه، جنگ هنوزبار تموم نشده. پالادین لئو خیلی وقتهحالا که از میدون نبرد دور مونده.»
با وجود اینکه به خاطر اتفاقات اخیرواقعاً حسابی گیج و آشفته بود، رگین هرگز مأموریتشگذرانده به عنوان پالادین لئو رو فراموش نکرده بود.
کادنزا و اوریدون ولینعمتهاش بودن.
چه ازش برای اهدافخاکستری خودشون استفاده کرده باشن چهبهش نه، جای شکرش باقی بود.
تازه، اونا فقط مثل یه ابزار کاری باهاش رفتاربگوید نکرده بودن. بهخصوص تو مورد اوریدون، همونقدر که برای زیکدوباره دلسوزی میکرد، محبتش رو به پای رگین هم ریخته بود.
حتی اگه قلب رگینعجیبی از سنگ هم بود،آدمی نمیتونست اینو نادیده بگیره.
«اگه مشکل میگوئه،بوده یه جوری حلشمیکنم میکنیم، پس برو.»
«نه. من تازهصحرای برادر و خواهرماونم رو پیدا کردم...»
«بازم بیا پیشمون.»
«چی؟»
«اگه میخوای منو ببینی، هرفکر وقت خواستی بیا بهمون سر بزن.برادرش من که قرار نیست غیبم بزنه.»
«برادر...»
«بعد از نجاتاینکه دادن میگو، منم قصدذهنش دارم برم میدون نبرد.»
«میخوای طرف کی باشی؟»
«معلومه که بایدبوده با شیاطین بجنگیم.میکنم منم یه انسانم.»
«اما پادشاه شیاطین چی میشه؟»
«دئوس؟ خب دوباره باید باهاش بجنگم. دفعهذهنش قبل یه کم کم آوردم، ولی اینگرفته بار نمیبازم، چون تو و سیگنی هم هستید.»
«نمیفهمم فازت چیه، برادر. باکرد اینکه اینقدر با هم خوبیم، بازمراستش میخوای تو میدون نبرد باهاش بجنگی؟»
«یه همچین رابطهای هم وجودفکر داره دیگه. لطف سر جای خودش،برادرش قهرمان هم قهرمانه، شیطان هم شیطانه.»
«یعنی میگیشبیه اگه بکشمشخاکستری هم مشکلی نیست؟»
«حتی اگه بجنگیم وصدها کار به اونجا همتمرین بکشه، کاریش نمیشه کرد.»
«این دیگه چه جور مسخرهبازیایه!»
صدای رگین بالا رفت.
«به نظر خودمم رابطه عجیبیه. ولی خیلی عمیق بهش فکر نکن. من فقط نمیتونم لطفی که از دئوس دیدم رو فراموشآیا کنم، یا وظیفهام رو به عنوان یه جنگجو زیر پا بذارم. تازه از شانس خوبم، دئوس همه این دغدغههام رو درکجوشیدن میکنه. بهش قول دادم وقتی تو میدون نبرد با هم روبهرو شدیم، همهچیز رو فراموش کنم و با تمام توانم بجنگم.»
خندهام گرفت.
یه قهرمان سیاه که بهکرد بشریت خیانت کرده. حقیقت اینبزند شایعه به طرز مسخرهای ساده بود.
لطف شخصیدروغ و وظیفه بهفکر عنوان یه جنگجو.
دلیلی که این دو نفر میتونستن ازدروغ درگیری دوری کنن، به خاطر مراعات پادشاهلبخندی شیاطین و باورهای استوار قهرمان زیک بود.
رابطه مزخرفی بود، ولی خببار انگار تو این دنیا یهاما همچین چیزایی هم پیدا میشد.
«بین شیاطین وخیلی آدما... اونا میتوننآیا با هم دوست بشن.»
«هاها، آره. البتهبوده اگه بخوام دقیقترمیکنم بگم، من زیردستشم.»
«برادر.»
«...»
«من به عنوان پالادین لئوکرد برمیگردم. البته، اگه قبول کنن،بزند با این شرط و شروط.»
«باشه. ارشد لکسیا همبهش باید باهات بیاد. عصای نابودیلبخندی رودموود یکی از گنجینههای سونگهوانگچونگه.»
«دلم میخوادشبیه در موردشخاکستری حرف بزنم.»
«اگه بشه، فکر کنم بهتره این جنگ همینجا تموم بشه.اما از چیزایی که شنیدم، به نظر میاد نزار داره اون پشتمشتادوخت کارایی میکنه. ارتش غولپیکرش تو آینده روز به روز قویتر میشه.»
«آره. قصد دارمخیلی چیزایی که فهمیدم روواقعاً به جناب کادنزا بگم.»
«به جز این چیزایی که الان بامیبینم هم حرف زدیم. چون جون میده برای اینکهکرد حتی در مورد تو هم سوءتفاهم پیش بیاد.»
«اون که...»
«بعداً خودم یه کاریش میکنم.»
«باشه.»
همه افراد حاضربوده تو خونه نقرهای نویهکانمیبینم یه جا جمع شدن.
برای این بود کهخاکستری خبر بدن رگین قرارهبوده به میدون نبرد برگرده.
آدمای تو این خونه امنبار حالا با کلی از نیروهایاما مختلف درگیر و گره خورده بودن.
یولگئوم، رهبر اژدهایان، متحدان انسانهاکرد و شوالیههای قدیمی نویهکان کهبزند حالا از هم پاشیده بود.
پادشاه شیاطین و قدیسه قهرمانفکر هم دور یه میز نشسته بودنبرادرش و داشتن چاییشون رو هورت میکشیدن.
چیزی که از همه عجیبتر بود این بود که اگه قدرتمیکنم همه کسایی که دور این میز نشسته بودن رو با هم جمعآدمی میکردی، احتمالاً از کل شیاطین و تمام بشریت روی هم قویتر میشدن.
«رگین... داری میری.»
سیگنی با چهرهایخیلی غمگین به برادرآیا کوچیکترش نگاه کرد.
تو یک سال گذشته،بهش سیگنی از زندگی کنار رگینلبخندی حسابی احساس خوشبختی کرده بود.
بزرگ کردن یه دختر کنارمعلوم برادر کوچیکتری که خیلی وقتفکر بود ندیده بودش، لذت غیرقابلتوصیفی داشت.
اما تو این دنیا هیچبار راهی نبود که دو نفراما بتونن برای همیشه کنار هم بمونن.
میگو توسط دشمن اسیر شده بودآیا و رگین هم اعلام کرد کهبخواهید میخواد به جایگاه اصلی خودش برگرده.
«حتماً دوباره میبینمت.»
«آره، منم همینطور... یه روزی، بعداونم از اینکه تو سونگهوانگچونگ حاضر شدم وتوئه تاوان گناهام رو پس دادم، میام دیدنت.»
«فقط برای همون یه روز هم که شده، کلی دستاورد بهحالا دست میارم. نام خانوادگی هولی بیچ رو به جایگاه اول قارهسکوت میرسونم. تا دیگه هیچکس نتونه با افراد خانواده ما بیاحترامی کنه.»