چپتر 327: ۷۴. دیدار با خواهران دوقلو (۲)
0زکه پرسید:نگاهم «شما همآها با هم میرید؟»
«ها؟»
«خودت گفتی تنهایی حلش کنم.»
«بذار فکر کنیم. الاننزار کی تو این دنیا ازاینطوریه همه قویتره؟ البته بهجز من.»
زکه بانگاهم تردید گفت:آها «خب... فرشتههای مقرب؟»
«بعد از اینکه هامیلکارِ رو تو اون وضعیت دیدی،بازش بازم این حرف رو میزنی؟»
هامیل ازمشتری عصبانیت داشتاینطوری منفجر میشد.
اما حرفم رو رد نکرد. فقطمقام قیافهی حقبهجانبی به خودش گرفت ودعوا گفت که تو دعواهای بچگانه دخالت نمیکنه.
در حالی کهافتاد زکه ساکت بود،بازش به حرف اومدم.
«نزار و زکه. شماکارِ دو تا دارید سرکار مقام دومی میجنگید، نه؟»
«اینطوریه؟»
«دقیقاً. خب، حالااومدم این دعوا تماشامقام داره یا نه؟»
«خب...»
«معلومه که تماشا داره. فکر کردی میذارم دیدن همچین دعوایی از دستم بپره؟تجسم هر طور شده باید برم ببینمش. حتی اگه وقت به دنیا اومدن میگو باشهمیریدی و مادرش تو اتاق زایمان درد بکشه، بازم باید برم این مبارزه رو ببینم.»
«سیگنی عصبانی میشهها.»
«بذار بشه. به هرنزار حال من باید برم.میجنگید در رو باز کن.»
«کدوم در؟»
«همون دری که به همهجا بازافتاد میشه دیگه. نکنه میخوای تا مشتریچیزی پرواز کنیم؟ اینطوری چند روز طول میکشه.»
زکه جوابمشتری داد: «مناینطوری همچین قابلیتی ندارم.»
«ولی توبود که رفتینزار و برگشتی.»
«اون کارِ هامیل بود...»
نگاهم به هامیل افتاد.
«آها، کارمشتری تو بود؟اینطوری پس بازش کن.»
هامیل با اکراه گفت:نزار «این بدن چیزی جزمیجنگید یه تجسم خیالی نیست.»
«لعنتی، پس یعنی هیچآها کار دیگهای جز خوردنبدن و ریدن ازت برنمیاد؟»
«کی! منرفتی اصلاً همچینکارِ کارایی نمیکنم!»
«اگه میریدی حداقل میشد بهعنوان کود ازتطول استفاده کرد. حالا خیلی هم به اینرفتی افتخار میکنی که همون کارم ازت برنمیاد؟»
«مرتیکه بیادب. مطمئن باش تودارید رو به شورای فرشتگان مقرب میکشمحالا تا اقدامات انضباطی روت پیاده بشه.»
«تو که حتیافتاد بدن هم نداری،بازش حق حرف زدن نداری.»
«تو...!»
هامیل رو به حالاینطوری خودش رها کردم ومیکشه به زکه خیره شدم.
«من اونقدر خفن نیستم کهدارید بتونم یه دروازه وارپ به جاییحالا که تا حالا نرفتم باز کنم.»
زکه گفت: «منم نمیتونم.آها یا باید پرواز کنیبدن یا از یولگئوم بخوای.»
«نه. اون زنهی رو اعصاب.»
«هنوز باهاش آشتی نکردی؟»
«سر هربود چیزی قهر میکنهدارید و میذاره میره.»
«لطفاً ازش عذرخواهی کن.»
«مگه من چیکار کردم؟»
«ارباب دئوس.»
«ها؟»
«تو این دنیاافتاد آدمایی هستن کهبازش با شما فرق دارن.»
«خب.»
«اما طرف مقابلتونپرواز عصبانیه. فکر میکنید تقصیرطول کیه؟ صددرصد تقصیر شماست.»
«یعنی تقصیر منه؟»
«آره. ببین،نگاهم هامیل هم هنوزکار از دستت شاکیه.»
وقتی به پهلو نگاه کردم،نگاهم زنی رو دیدم که دستبهسینه ایستادهبدن بود و روش رو برگردونده بود.
چتریهام رو بهپرواز هم ریختم و کلافهطول دستی تو موهام کشیدم.
«لعنتی.»
دروازه وارپ رو باز کردم.
اون طرف دروازه،برگشتی سرزمین کامائل بود؛افتاد خونهی چهار فرشته.
زکه بامشتری صدای مؤدبانهایاینطوری سلام کرد: «ببخشید.»
با توجه به اینکه یهو ازمقام دروازه وارپ پریده بودیم وسط خونهشون، اینتماشا رعایت ادب و رسمیت کاملاً بیمعنی بود.
کامائل بهنگاهم استقبالمون اومد وکار پرسید: «موضوع چیه؟»
وسط حرفرفتی زکه پریدم ونگاهم گفتم: «یولگئوم کجاست؟»
کامائل با نیشخند گفت:اینطوری «مثل اینکه نتونستی تنهایی روجواب تحمل کنی و اومدی اینجا!»
«این پلنگ ماده ازنزار صبح رو علف هرزمیجنگید خوابیده که اینطوری چرتوپرت میگه؟»
«پلنگ سیاه، عزیزم. در ضمن،کار مگه تو هم غذای گیاهیتجسم دوست داری؟ اومدی اینجا دنبال یولگئوم؟»
«نمیتونم بهت بگم. هر چی باشه اینجاآها منطقهایه که من مدیریتش میکنم، مگه نه؟خیالی یه غریبه همینطوری سرشو انداخته پایین اومده تو...»
وسط حرف زدنش، چشم کامائلچند به زنی افتاد که توداد سایهی زکه قایم شده بود.
«میلمیل؟»
«این هامیله.»
کامائل با تعجب پرسید: «چرا فقطافتاد چند تا پر ازت مونده؟ نکنهچیزی بدنت... توسط این مرد دزدیده شده؟»
هامیل منومنمشتری کرد واینطوری جوابی نداد.
«هی! چرا بدن هامیل رو پس نمیدی؟ میخوایمیجنگید بدن یه فرشته رو تسخیر کنی؟ فکر کردیکردی بعد از انجام همچین کار وحشتناکی قسر در میری؟»
پوزخندی زدم.
«فکر کنم دهن تو داره شگفتانگیزترینافتاد کار دنیا رو میکنه که اینطوریچیزی بیوقفه چرتوپرت میبافه. کی مال کیو دزدیده؟»
کامائل همچنان با سوءظن گفت:چند «بدن یه فرشته با قیمتداد خیلی بالایی به منحرفها فروخته میشه.»
«ممنون بابت اطلاعات مفیدت.نزار اینطوری میشه یه پولمیجنگید حسابی به جیب زد.»
زکه وارد بحثمون شد.
«کار نزار بود.»
«نزار؟ پیداش کردید؟»
«آره. روی سیاره مشتری بود.»
«مشتری؟ اون سیاره که تقریباً تمام منابعشاکراه تموم شده و عملاً یه خرابهست. فکر میکردمهیچ شاید به یه سیارهی بیرونیتر فرار کرده باشه.»
«کاملاً اتفاقی پیداش کردم. اگهنگاهم اونجا نبود، میخواستم اطراف زحلاکراه و بعد از اون رو بگردم.»
کامائل دستبهسینه شد.
«پس... اینبود یعنی میلمیلنزار ازش شکست خورده؟»
هامیل سرش رو پایین انداخت.
«واقعاً عجیبه. یعنی به این زودی اونقدر ازکار قدرتش رو پس گرفته؟ هر چقدر هم که ریشهییعنی سفیروث رو به دست آورده باشه، بازم خیلی سریعه.»
در جواب حرف کامائلاینطوری پرسیدم: «منظورت اینه کهمیکشه یکی داره بهش کمک میکنه؟»
«دیگه داری تند میری. تنها موجوداتی که تکنولوژیمیجنگید و دانش کافی برای کمک به نزار رو دارن،میذارم فرشتهها هستن... چرا فرشتهها باید به غولها کمک کنن؟»
«هیچوقت نمیشه مطمئن بود.آها حتماً یه فرشتهی سقوطکردهای چیزیچیزی عقلش رو از دست داده.»
«نه، نه، غیرممکنه. با اینکه فرشتههای ما مستقل هستن، اما همهشونبدن بخشی از سیستم محسوب میشن. قبل از اینکه کسی بخواد ازازت فرشته بودن دست بکشه، میشه هر لحظه اعمالش رو زیر نظر گرفت.»
«که اینطور.مشتری به هراینطوری حال، یولگئوم کجاست؟»
«مردی که خیلی عجله داشتهدارید باشه، اصلاً جذاب نیست. چیدقیقاً بدتر از یه مرد سریعه؟»
با لحنی بیتفاوت گفتم: «اینکهکار تو چطور تبدیل به یه فرشتهخیالی مقرب شدی، بزرگترین راز این دنیاست.»
«اون قدیما، هر کسی که به اندازهی کافی قوی بود میتونست بهچیزی این مقام برسه. برای همینه که فرشتههای عهد جدید از ما متنفرن. میگنکارایی ما ظرافت نداریم. بگذریم، یولگئوم الان اینجا نیست. تا همین صبح اینجا بود.»
«کجا رفت؟»
«خب. اینو نمیتونم بهت بگم.»
«همم... فقط محض احتیاطآها میپرسم. تو میتونی یه دروازهچیزی وارپ فوقِ دوربرد باز کنی؟»
«تا مشتری؟»
«آره.»
«میتونم، اما نباید ایننزار کار رو بکنم. چون ایناینطوریه جزو وظایف الهی من نیست.»
«برای شکست دادن نزار چی؟»
«تنها چیزی که بهکارِ من دستور داده شده، محافظتبازش از جانگو، رهبر چهار فرشتهست.»
«من باید برمپرواز و بدنی که نزارطول دزدیده رو پس بگیرم.»
«این وظیفهی هامیله. جایینزار که نزار الان اونجاست، جزواینطوریه منطقهی استحفاظی هامیل محسوب میشه.»
«کجاش اینقدر سخته؟»
«اگه سختگیر نباشی، فرشتهها خیلی زودافتاد فاز خدا بودن برمیدارن. راستش روچیزی بخوای، فرق چندانی هم باهاش ندارن.»
«خب، خودت هم گفتیاینطوری که از یه خداییمیکشه توی زمین قدیم اومدی.»
«دقیقاً.»
«لعنتی، انگار قراره حسابی برایکار پرواز کردن به دردسر بیفتم.تجسم نمیتونی فقط بهم بگی یولگئوم کجاست؟»
«نه.»
«چرا؟»
«راز زنانه.»
«رفته دستشویی؟»
«این اصلاً باکلاس نیست.»
«حالا مگه خودت خیلی باکلاسی؟ اینطور که بوشمیکشه میاد باید چند روز پشت سر هم بدون توقفنگاهم پرواز کنم. فقط فکر کردن بهش هم خستهام میکنه.»
«به هربود حال کارینزار از دستم برنمیاد.»
«خیلی نامردیه.»
دئوس این رابرگشتی گفت و نگاهیافتاد به اطراف انداخت.
«مگه فرشتههایمشتری سقوطکرده رو اینجاچند زندانی نکرده بودن؟»
«منظورت راگوئل و رازیله؟»
«آره.»
«آره، ولی چرا میپرسی؟»
«خب اونا فرشتههای سقوطکردهان دیگه.»
«که چی؟»
«به هر حال من که بدنم رو دور انداختم، پس نمیشهخیالی دروازه وارپ رو باز کرد؟ رازیل ملکه الفهاست. چون از فرشتهکارایی بودن دست کشیده، اگه بهش فکر کنی، وضعیتش شبیه یولگئوم میشه.»
«از انعطافپذیری ایدهاتبرگشتی خوشم اومد، ولی بازمآها کاری از دستم برنمیاد.»
«چرا؟»
«اونا الان زیر نظرنزار گابریل هستن. فکر میکنیمیجنگید اون عوضی اجازه میده؟»
«نمیشه یواشکینگاهم از در پشتیکار باهاشون قرار بذارم؟»
«رد میشه.»
«خیلی نامردیه.»
«فقط پروازبود کن و برو.دارید چاره دیگهای نداری.»
«حالا که اینطور شد، بایدکار برم هوانگاوکگیونگ و حسابی گردتجسم و خاک به پا کنم.»
«آخرش همرفتی همیشه بهکارِ خشونت ختم میشه.»
«معلومه که میشه.پرواز چون ریشهام بهروز ارباب شیاطین برمیگرده.»
«ذاتیه؟»
«دوباره میزنمتها.»
«چقدر هم راحت و بیدردسر.»
کامائل خندید.
دئوس در مقابل چشمانش،نزار دری را که بهمیجنگید توپاز ختم میشد باز کرد.
کامائل که انگار نمیتوانستآها جلویش را بگیرد، فقطبدن دستش را تکان داد.
زیک و هامیل سرشانکارِ را خم کردند وکار جواب خداحافظیاش را دادند.
زیک در حالی که به دئوس نگاه میکردمیکشه که با قدمهایی آشنا از میان جنگل جواهراتکارِ طلایی میگذشت، پرسید: «کی دوباره توپاز رو دیدی؟»
«یه بار قبلاً.»
«حتی کلیدهاموننگاهم رو هم باکار هم عوض کردیم.»
«هی با اونبرگشتی زن لعنتی نگرد. اینآها بدن از همون اول...»
کسی حرفمشتری دئوس رااینطوری قطع کرد.
«زن لعنتیبود کیه؟» ایننزار خود یولگئوم بود.
زیک لبخندینگاهم زد و سرشکار را پایین انداخت.
«یولگئوم!»
هامیل هم مؤدبانه رفتار کرد. باروز اینکه یولگئوم دیگر یک فرشته مقرب نبود،ولی نمیتوانست مثل غریبهها با او برخورد کند.
«یولگئوم، خیلی وقت میشه.»
یولگئوم لبخندی زدافتاد و با هربازش دو احوالپرسی کرد.
«به توپاز خوش اومدین. ایننگاهم باید اولین باری باشه که زیکبدن پا به قلمروی یه اژدها میذاره.»
«بله. واقعاً جای زیباییه.»
«هامیل همبود که همونجوری مونده.دارید تهتغاری بانمک خودمون.»
«بانمک نیستم.»
«آره، آره.»
یولگئوم سپسمشتری به دئوساینطوری نگاه کرد.
«اینجا چهبود خبره؟ اینزار مرد نحس.»
دئوس بانگاهم چهرهای بیتفاوت بهکار او خیره شد.
با گذشت چندبرگشتی لحظه، یولگئوم سرشافتاد را کج کرد.
«چرا اینطوری نگاه میکنی؟ نکنه واقعاً میخوایطول اعتراف کنی؟ جهت اطلاعت، اگه میخوای بخشش منبرگشتی رو به دست بیاری، باید بیفتی روی زانوهات...»
دئوس پرسید: «تو کی هستی؟»
«ها؟»
«چرا داریرفتی ادای یولگئومکارِ رو درمیاری؟»
«...داری درباره چی حرف میزنی؟»
«نه، فکر کنم فهمیدم.نزار میگن متاترون یه خواهر دوقلواینطوریه داره. گفتی ساندالفون؟ همونه، نه؟»
«همینه...»
یولگئوم آه کوتاهی کشید.
«اینم جواب نداد.»
زیک و هامیلاومدم از شنیدن همین یکدومی جمله حسابی جا خوردند.
واقعاً داشتنگاهم میگفت کهآها او یولگئوم نیست؟
«یولگئوم کجا رفتهبرگشتی که داری ادایافتاد اون رو درمیاری؟»
«رازه.»
«الان اسمتبود چیه؟ یولگئوم؟نزار یا ساندالفون؟»
«همم... اگه خواهرافتاد بزرگترت طلاست، پسبازش خواهر کوچیکترت نقرهست، نه؟»
«پس یولرفتی چی میشه؟کارِ یونیول چطوره؟»
«یونیول یکم بهتره.»
«باشه، پس همین صدات میکنم. وقتیمقام یهو پیدات میشه، قطعا باید اولدعوا با معرفی خودت شروع کنی، مگه نه؟»
«معرفی کنم... اممم اسم من...»
«چرت و پرت گفتنکارِ رو تموم کن وکار اول شمشیرت رو بکش.»
«دقیقاً همونطوری هستی که شنیده بودم. باشه، منم میخوامجواب مهارتهات رو بسنجم. اینجا هوانگاوکگیونگه. یکی از مخفیترین مکانهایافتاد دنیاست، پس راحت باش و هر چقدر میخوای وحشیبازی دربیار.»
شمشیری که یونیول بیرون کشید به حدیدومی عجیب بود که اصلاً معلوم نبود درستداره است به آن شمشیر گفت یا نه.
یک صفحه نقرهای خالص بودکار که حدود سه متر عرضتجسم و یک متر ارتفاع داشت.
بیشتر شبیه بهبرگشتی تودهای از نورافتاد بود تا فلز.
او این تخته رااینطوری در دست گرفت ومیکشه به دئوس لبخند زد.
«بهت گفتهبود باشم، مننزار از تو قویترم.»
«از یولگئوم؟ یا متاترون؟»
«بیشتر از اونبرگشتی زمانی که یهافتاد فرشته مقرب بود.»
«معمولاً وقتی خواهر کوچیکتر اینطوری حرف میزنه، خیلی قویجواب به نظر نمیرسه. در واقع همهاش به خاطر اینهافتاد که خواهر بزرگتره هواش رو داشته و از این حرفها.»
«اون متعادلتره.بود و فرشته بهتریدارید نسبت به منه.»
«و تونگاهم از اونآها مدلهای جنگندهای؟»
«آره.»
«مثل کامائل؟»
«دقیقاً. اونمبود بیشتر یهنزار مدل جنگندهست.»
«دوقلوی یولگئوم؟ پس این یعنی توبازش هم یه فرشته خیلی باستانی هستی.نیست ولی بین دوازده فرشته مقرب نبودی.»
«درسته.»
«فکر کنم این لزوماًاینطوری به این معنی نیستمیکشه که فرشته مقرب بودن بهتره.»
«ما فرشتهایم. فقط بستهنزار به کاری که انجاممیجنگید میدیم، مقامهای مختلفی داریم.»
یونیول شمشیرش را چرخاند.
تیغه بارفتی صدای تیزیکارِ به چرخش درآمد.
«سنگنوشته پرم. این اسم شمشیرمه.»
«سلام کن.بود مشت راستنزار و مشت چپ.»
ساندالفون خندید وافتاد شمشیرش را بهبازش جلو پرتاب کرد.
مشت دئوس به طوفانیکارِ تبدیل شد و شمشیرکار را در بر گرفت.
شمشیر نازک و سنگقبر مانند در یک چشم بهجواب هم زدن توسط طوفان در هم پیچید. به نظرافتاد میرسید هر لحظه ممکن است متلاشی شود و بشکند.
شمشیر که تا مرز محدودیتهایش تحت فشار قرار گرفته بود،دقیقاً از هم پاره شد. با این حال، انگار که این اتفاقدستم کاملاً در محاسباتش بود، لبخند از روی لبهای ساندالفون محو نشد.
سنگنوشته پرم تکهتکه شد. اما هربازش تکه به شکل یک شمشیر کاملنیست درآمد و بادِ دئوس را شکافت.
«اون فقطرفتی یه غلافکارِ شمشیر بود؟»
دئوس خودش را به عقب پرتابروز کرد، فاصلهاش را بیشتر کرد و مشتهایشولی را مثل آسیاب بادی به حرکت درآورد.
دوازده شمشیر یکی پسنزار از دیگری از میانمیجنگید دستانش به پرواز درآمدند.