---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 327: ۷۴. دیدار با خواهران دوقلو (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 327: ۷۴. دیدار با خواهران دوقلو (۲)

0

زکه پرسید:‌اومدم​ «شما هم‌دارید​ با هم می‌رید؟»

«ها؟»

«خودت گفتی تنهایی حلش کنم.»

«بذار فکر کنیم. الان‌قابلیتی​ کی تو این دنیا از‌کارِ​ همه قوی‌تره؟ البته به‌جز من.»

زکه با‌اومدم​ تردید گفت:‌دارید​ «خب... فرشته‌های مقرب؟»

«بعد از اینکه هامیل‌این‌طوری​ رو تو اون وضعیت دیدی،‌جواب​ بازم این حرف رو می‌زنی؟»

هامیل از‌بود​ عصبانیت داشت‌نزار​ منفجر می‌شد.

اما حرفم رو رد نکرد. فقط‌ولی​ قیافه‌ی حق‌به‌جانبی به خودش گرفت و‌آها​ گفت که تو دعواهای بچگانه دخالت نمی‌کنه.

در حالی که‌نزار​ زکه ساکت بود،‌دومی​ به حرف اومدم.

«نزار و زکه. شما‌این‌طوری​ دو تا دارید سر‌می‌کشه​ مقام دومی می‌جنگید، نه؟»

«این‌طوریه؟»

«دقیقاً. خب، حالا‌داد​ این دعوا تماشا‌ولی​ داره یا نه؟»

«خب...»

«معلومه که تماشا داره. فکر کردی می‌ذارم دیدن همچین دعوایی از دستم بپره؟‌ولی​ هر طور شده باید برم ببینمش. حتی اگه وقت به دنیا اومدن میگو باشه‌نیست​ و مادرش تو اتاق زایمان درد بکشه، بازم باید برم این مبارزه رو ببینم.»

«سیگنی عصبانی می‌شه‌ها.»

«بذار بشه. به هر‌قابلیتی​ حال من باید برم.‌برگشتی​ در رو باز کن.»

«کدوم در؟»

«همون دری که به همه‌جا باز‌روز​ می‌شه دیگه. نکنه می‌خوای تا مشتری‌ندارم​ پرواز کنیم؟ این‌طوری چند روز طول می‌کشه.»

زکه جواب‌بود​ داد: «من‌نزار​ همچین قابلیتی ندارم.»

«ولی تو‌جواب​ که رفتی‌قابلیتی​ و برگشتی.»

«اون کارِ هامیل بود...»

نگاهم به هامیل افتاد.

«آها، کار‌بود​ تو بود؟‌نزار​ پس بازش کن.»

هامیل با اکراه گفت:‌قابلیتی​ «این بدن چیزی جز‌برگشتی​ یه تجسم خیالی نیست.»

«لعنتی، پس یعنی هیچ‌دارید​ کار دیگه‌ای جز خوردن‌این‌طوریه​ و ریدن ازت برنمیاد؟»

«کی! من‌مشتری​ اصلاً همچین‌این‌طوری​ کارایی نمی‌کنم!»

«اگه می‌ریدی حداقل می‌شد به‌عنوان کود ازت‌دومی​ استفاده کرد. حالا خیلی هم به این‌داره​ افتخار می‌کنی که همون کارم ازت برنمیاد؟»

«مرتیکه بی‌ادب. مطمئن باش تو‌ندارم​ رو به شورای فرشتگان مقرب می‌کشم‌افتاد​ تا اقدامات انضباطی روت پیاده بشه.»

«تو که حتی‌نزار​ بدن هم نداری،‌دومی​ حق حرف زدن نداری.»

«تو...!»

هامیل رو به حال‌نزار​ خودش رها کردم و‌می‌جنگید​ به زکه خیره شدم.

«من اون‌قدر خفن نیستم که‌ندارم​ بتونم یه دروازه وارپ به جایی‌افتاد​ که تا حالا نرفتم باز کنم.»

زکه گفت: «منم نمی‌تونم.‌دارید​ یا باید پرواز کنی‌این‌طوریه​ یا از یولگئوم بخوای.»

«نه. اون زنه‌ی رو اعصاب.»

«هنوز باهاش آشتی نکردی؟»

«سر هر‌جواب​ چیزی قهر می‌کنه‌ندارم​ و می‌ذاره می‌ره.»

«لطفاً ازش عذرخواهی کن.»

«مگه من چیکار کردم؟»

«ارباب دئوس.»

«ها؟»

«تو این دنیا‌نزار​ آدمایی هستن که‌دومی​ با شما فرق دارن.»

«خب.»

«اما طرف مقابلتون‌اومدم​ عصبانیه. فکر می‌کنید تقصیر‌دومی​ کیه؟ صددرصد تقصیر شماست.»

«یعنی تقصیر منه؟»

«آره. ببین،‌اومدم​ هامیل هم هنوز‌مقام​ از دستت شاکیه.»

وقتی به پهلو نگاه کردم،‌چند​ زنی رو دیدم که دست‌به‌سینه ایستاده‌قابلیتی​ بود و روش رو برگردونده بود.

چتری‌هام رو به‌اومدم​ هم ریختم و کلافه‌دومی​ دستی تو موهام کشیدم.

«لعنتی.»

دروازه وارپ رو باز کردم.

اون طرف دروازه،‌پرواز​ سرزمین کامائل بود؛‌روز​ خونه‌ی چهار فرشته.

زکه با‌بود​ صدای مؤدبانه‌ای‌نزار​ سلام کرد: «ببخشید.»

با توجه به اینکه یهو از‌ولی​ دروازه وارپ پریده بودیم وسط خونه‌شون، این‌کار​ رعایت ادب و رسمیت کاملاً بی‌معنی بود.

کامائل به‌اومدم​ استقبالمون اومد و‌مقام​ پرسید: «موضوع چیه؟»

وسط حرف‌مشتری​ زکه پریدم و‌چند​ گفتم: «یولگئوم کجاست؟»

کامائل با نیشخند گفت:‌نزار​ «مثل اینکه نتونستی تنهایی رو‌این‌طوریه​ تحمل کنی و اومدی اینجا!»

«این پلنگ ماده از‌قابلیتی​ صبح رو علف هرز‌برگشتی​ خوابیده که این‌طوری چرت‌وپرت می‌گه؟»

«پلنگ سیاه، عزیزم. در ضمن،‌مقام​ مگه تو هم غذای گیاهی‌حالا​ دوست داری؟ اومدی اینجا دنبال یولگئوم؟»

«نمی‌تونم بهت بگم. هر چی باشه اینجا‌طول​ منطقه‌ایه که من مدیریتش می‌کنم، مگه نه؟‌رفتی​ یه غریبه همین‌طوری سرشو انداخته پایین اومده تو...»

وسط حرف زدنش، چشم کامائل‌دارید​ به زنی افتاد که تو‌دقیقاً​ سایه‌ی زکه قایم شده بود.

«میل‌میل؟»

«این هامیله.»

کامائل با تعجب پرسید: «چرا فقط‌روز​ چند تا پر ازت مونده؟ نکنه‌ندارم​ بدنت... توسط این مرد دزدیده شده؟»

هامیل من‌ومن‌بود​ کرد و‌نزار​ جوابی نداد.

«هی! چرا بدن هامیل رو پس نمی‌دی؟ می‌خوای‌برگشتی​ بدن یه فرشته رو تسخیر کنی؟ فکر کردی‌بدن​ بعد از انجام همچین کار وحشتناکی قسر در می‌ری؟»

پوزخندی زدم.

«فکر کنم دهن تو داره شگفت‌انگیزترین‌روز​ کار دنیا رو می‌کنه که این‌طوری‌ندارم​ بی‌وقفه چرت‌وپرت می‌بافه. کی مال کیو دزدیده؟»

کامائل همچنان با سوءظن گفت:‌دارید​ «بدن یه فرشته با قیمت‌دقیقاً​ خیلی بالایی به منحرف‌ها فروخته می‌شه.»

«ممنون بابت اطلاعات مفیدت.‌قابلیتی​ این‌طوری می‌شه یه پول‌برگشتی​ حسابی به جیب زد.»

زکه وارد بحثمون شد.

«کار نزار بود.»

«نزار؟ پیداش کردید؟»

«آره. روی سیاره مشتری بود.»

«مشتری؟ اون سیاره که تقریباً تمام منابعش‌می‌جنگید​ تموم شده و عملاً یه خرابه‌ست. فکر می‌کردم‌کردی​ شاید به یه سیاره‌ی بیرونی‌تر فرار کرده باشه.»

«کاملاً اتفاقی پیداش کردم. اگه‌چند​ اونجا نبود، می‌خواستم اطراف زحل‌داد​ و بعد از اون رو بگردم.»

کامائل دست‌به‌سینه شد.

«پس... این‌جواب​ یعنی میل‌میل‌قابلیتی​ ازش شکست خورده؟»

هامیل سرش رو پایین انداخت.

«واقعاً عجیبه. یعنی به این زودی اون‌قدر از‌می‌کشه​ قدرتش رو پس گرفته؟ هر چقدر هم که ریشه‌ی‌نگاهم​ سفیروث رو به دست آورده باشه، بازم خیلی سریعه.»

در جواب حرف کامائل‌نزار​ پرسیدم: «منظورت اینه که‌می‌جنگید​ یکی داره بهش کمک می‌کنه؟»

«دیگه داری تند می‌ری. تنها موجوداتی که تکنولوژی‌برگشتی​ و دانش کافی برای کمک به نزار رو دارن،‌چیزی​ فرشته‌ها هستن... چرا فرشته‌ها باید به غول‌ها کمک کنن؟»

«هیچ‌وقت نمی‌شه مطمئن بود.‌دارید​ حتماً یه فرشته‌ی سقوط‌کرده‌ای چیزی‌دقیقاً​ عقلش رو از دست داده.»

«نه، نه، غیرممکنه. با اینکه فرشته‌های ما مستقل هستن، اما همه‌شون‌قابلیتی​ بخشی از سیستم محسوب می‌شن. قبل از اینکه کسی بخواد از‌اکراه​ فرشته بودن دست بکشه، می‌شه هر لحظه اعمالش رو زیر نظر گرفت.»

«که این‌طور.‌بود​ به هر‌نزار​ حال، یولگئوم کجاست؟»

«مردی که خیلی عجله داشته‌ندارم​ باشه، اصلاً جذاب نیست. چی‌نگاهم​ بدتر از یه مرد سریعه؟»

با لحنی بی‌تفاوت گفتم: «اینکه‌مقام​ تو چطور تبدیل به یه فرشته‌دعوا​ مقرب شدی، بزرگ‌ترین راز این دنیاست.»

«اون قدیما، هر کسی که به اندازه‌ی کافی قوی بود می‌تونست به‌ندارم​ این مقام برسه. برای همینه که فرشته‌های عهد جدید از ما متنفرن. می‌گن‌تجسم​ ما ظرافت نداریم. بگذریم، یولگئوم الان اینجا نیست. تا همین صبح اینجا بود.»

«کجا رفت؟»

«خب. اینو نمی‌تونم بهت بگم.»

«همم... فقط محض احتیاط‌دارید​ می‌پرسم. تو می‌تونی یه دروازه‌دقیقاً​ وارپ فوقِ دوربرد باز کنی؟»

«تا مشتری؟»

«آره.»

«می‌تونم، اما نباید این‌قابلیتی​ کار رو بکنم. چون این‌کارِ​ جزو وظایف الهی من نیست.»

«برای شکست دادن نزار چی؟»

«تنها چیزی که به‌این‌طوری​ من دستور داده شده، محافظت‌جواب​ از جانگو، رهبر چهار فرشته‌ست.»

«من باید برم‌اومدم​ و بدنی که نزار‌دومی​ دزدیده رو پس بگیرم.»

«این وظیفه‌ی هامیله. جایی‌قابلیتی​ که نزار الان اونجاست، جزو‌کارِ​ منطقه‌ی استحفاظی هامیل محسوب می‌شه.»

«کجاش این‌قدر سخته؟»

«اگه سخت‌گیر نباشی، فرشته‌ها خیلی زود‌روز​ فاز خدا بودن برمی‌دارن. راستش رو‌ندارم​ بخوای، فرق چندانی هم باهاش ندارن.»

«خب، خودت هم گفتی‌نزار​ که از یه خدایی‌می‌جنگید​ توی زمین قدیم اومدی.»

«دقیقاً.»

«لعنتی، انگار قراره حسابی برای‌مقام​ پرواز کردن به دردسر بیفتم.‌حالا​ نمی‌تونی فقط بهم بگی یولگئوم کجاست؟»

«نه.»

«چرا؟»

«راز زنانه.»

«رفته دستشویی؟»

«این اصلاً باکلاس نیست.»

«حالا مگه خودت خیلی باکلاسی؟ این‌طور که بوش‌می‌جنگید​ میاد باید چند روز پشت سر هم بدون توقف‌می‌ذارم​ پرواز کنم. فقط فکر کردن بهش هم خسته‌ام می‌کنه.»

«به هر‌جواب​ حال کاری‌قابلیتی​ از دستم برنمیاد.»

«خیلی نامردیه.»

دئوس این را‌پرواز​ گفت و نگاهی‌روز​ به اطراف انداخت.

«مگه فرشته‌های‌بود​ سقوط‌کرده رو اینجا‌دارید​ زندانی نکرده بودن؟»

«منظورت راگوئل و رازیله؟»

«آره.»

«آره، ولی چرا می‌پرسی؟»

«خب اونا فرشته‌های سقوط‌کرده‌ان دیگه.»

«که چی؟»

«به هر حال من که بدنم رو دور انداختم، پس نمی‌شه‌دعوا​ دروازه وارپ رو باز کرد؟ رازیل ملکه الف‌هاست. چون از فرشته‌طور​ بودن دست کشیده، اگه بهش فکر کنی، وضعیتش شبیه یولگئوم می‌شه.»

«از انعطاف‌پذیری ایده‌ات‌پرواز​ خوشم اومد، ولی بازم‌طول​ کاری از دستم برنمیاد.»

«چرا؟»

«اونا الان زیر نظر‌قابلیتی​ گابریل هستن. فکر می‌کنی‌برگشتی​ اون عوضی اجازه می‌ده؟»

«نمی‌شه یواشکی‌اومدم​ از در پشتی‌مقام​ باهاشون قرار بذارم؟»

«رد می‌شه.»

«خیلی نامردیه.»

«فقط پرواز‌جواب​ کن و برو.‌ندارم​ چاره دیگه‌ای نداری.»

«حالا که این‌طور شد، باید‌مقام​ برم هوانگ‌اوک‌گیونگ و حسابی گرد‌حالا​ و خاک به پا کنم.»

«آخرش هم‌مشتری​ همیشه به‌این‌طوری​ خشونت ختم می‌شه.»

«معلومه که می‌شه.‌اومدم​ چون ریشه‌ام به‌مقام​ ارباب شیاطین برمی‌گرده.»

«ذاتیه؟»

«دوباره می‌زنمت‌ها.»

«چقدر هم راحت و بی‌دردسر.»

کامائل خندید.

دئوس در مقابل چشمانش،‌قابلیتی​ دری را که به‌برگشتی​ توپاز ختم می‌شد باز کرد.

کامائل که انگار نمی‌توانست‌دارید​ جلویش را بگیرد، فقط‌این‌طوریه​ دستش را تکان داد.

زیک و هامیل سرشان‌این‌طوری​ را خم کردند و‌می‌کشه​ جواب خداحافظی‌اش را دادند.

زیک در حالی که به دئوس نگاه می‌کرد‌می‌جنگید​ که با قدم‌هایی آشنا از میان جنگل جواهرات‌کردی​ طلایی می‌گذشت، پرسید: «کی دوباره توپاز رو دیدی؟»

«یه بار قبلاً.»

«حتی کلیدهامون‌اومدم​ رو هم با‌مقام​ هم عوض کردیم.»

«هی با اون‌پرواز​ زن لعنتی نگرد. این‌طول​ بدن از همون اول...»

کسی حرف‌بود​ دئوس را‌نزار​ قطع کرد.

«زن لعنتی‌جواب​ کیه؟» این‌قابلیتی​ خود یولگئوم بود.

زیک لبخندی‌اومدم​ زد و سرش‌مقام​ را پایین انداخت.

«یولگئوم!»

هامیل هم مؤدبانه رفتار کرد. با‌مقام​ اینکه یولگئوم دیگر یک فرشته مقرب نبود،‌تماشا​ نمی‌توانست مثل غریبه‌ها با او برخورد کند.

«یولگئوم، خیلی وقت می‌شه.»

یولگئوم لبخندی زد‌نزار​ و با هر‌دومی​ دو احوال‌پرسی کرد.

«به توپاز خوش اومدین. این‌چند​ باید اولین باری باشه که زیک‌قابلیتی​ پا به قلمروی یه اژدها می‌ذاره.»

«بله. واقعاً جای زیباییه.»

«هامیل هم‌جواب​ که همون‌جوری مونده.‌ندارم​ ته‌تغاری بانمک خودمون.»

«بانمک نیستم.»

«آره، آره.»

یولگئوم سپس‌بود​ به دئوس‌نزار​ نگاه کرد.

«اینجا چه‌جواب​ خبره؟ ای‌قابلیتی​ مرد نحس.»

دئوس با‌اومدم​ چهره‌ای بی‌تفاوت به‌مقام​ او خیره شد.

با گذشت چند‌پرواز​ لحظه، یولگئوم سرش‌روز​ را کج کرد.

«چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟ نکنه واقعاً می‌خوای‌دومی​ اعتراف کنی؟ جهت اطلاعت، اگه می‌خوای بخشش من‌معلومه​ رو به دست بیاری، باید بیفتی روی زانوهات...»

دئوس پرسید: «تو کی هستی؟»

«ها؟»

«چرا داری‌مشتری​ ادای یولگئوم‌این‌طوری​ رو درمیاری؟»

«...داری درباره چی حرف می‌زنی؟»

«نه، فکر کنم فهمیدم.‌قابلیتی​ می‌گن متاترون یه خواهر دوقلو‌کارِ​ داره. گفتی ساندالفون؟ همونه، نه؟»

«همینه...»

یولگئوم آه کوتاهی کشید.

«اینم جواب نداد.»

زیک و هامیل‌داد​ از شنیدن همین یک‌رفتی​ جمله حسابی جا خوردند.

واقعاً داشت‌اومدم​ می‌گفت که‌دارید​ او یولگئوم نیست؟

«یولگئوم کجا رفته‌پرواز​ که داری ادای‌روز​ اون رو درمیاری؟»

«رازه.»

«الان اسمت‌جواب​ چیه؟ یولگئوم؟‌قابلیتی​ یا ساندالفون؟»

«همم... اگه خواهر‌نزار​ بزرگترت طلاست، پس‌دومی​ خواهر کوچیکترت نقره‌ست، نه؟»

«پس یول‌مشتری​ چی می‌شه؟‌این‌طوری​ یونیول چطوره؟»

«یونیول یکم بهتره.»

«باشه، پس همین صدات می‌کنم. وقتی‌ولی​ یهو پیدات می‌شه، قطعا باید اول‌آها​ با معرفی خودت شروع کنی، مگه نه؟»

«معرفی کنم... اممم اسم من...»

«چرت و پرت گفتن‌این‌طوری​ رو تموم کن و‌می‌کشه​ اول شمشیرت رو بکش.»

«دقیقاً همون‌طوری هستی که شنیده بودم. باشه، منم می‌خوام‌این‌طوریه​ مهارت‌هات رو بسنجم. اینجا هوانگ‌اوک‌گیونگه. یکی از مخفی‌ترین مکان‌های‌دیدن​ دنیاست، پس راحت باش و هر چقدر می‌خوای وحشی‌بازی دربیار.»

شمشیری که یونیول بیرون کشید به حدی‌رفتی​ عجیب بود که اصلاً معلوم نبود درست‌بازش​ است به آن شمشیر گفت یا نه.

یک صفحه نقره‌ای خالص بود‌مقام​ که حدود سه متر عرض‌حالا​ و یک متر ارتفاع داشت.

بیشتر شبیه به‌پرواز​ توده‌ای از نور‌روز​ بود تا فلز.

او این تخته را‌نزار​ در دست گرفت و‌می‌جنگید​ به دئوس لبخند زد.

«بهت گفته‌جواب​ باشم، من‌قابلیتی​ از تو قوی‌ترم.»

«از یولگئوم؟ یا متاترون؟»

«بیشتر از اون‌پرواز​ زمانی که یه‌روز​ فرشته مقرب بود.»

«معمولاً وقتی خواهر کوچیک‌تر این‌طوری حرف می‌زنه، خیلی قوی‌این‌طوریه​ به نظر نمی‌رسه. در واقع همه‌اش به خاطر اینه‌دیدن​ که خواهر بزرگتره هواش رو داشته و از این حرف‌ها.»

«اون متعادل‌تره.‌جواب​ و فرشته بهتری‌ندارم​ نسبت به منه.»

«و تو‌اومدم​ از اون‌دارید​ مدل‌های جنگنده‌ای؟»

«آره.»

«مثل کامائل؟»

«دقیقاً. اونم‌جواب​ بیشتر یه‌قابلیتی​ مدل جنگنده‌ست.»

«دوقلوی یولگئوم؟ پس این یعنی تو‌دومی​ هم یه فرشته خیلی باستانی هستی.‌تماشا​ ولی بین دوازده فرشته مقرب نبودی.»

«درسته.»

«فکر کنم این لزوماً‌نزار​ به این معنی نیست‌می‌جنگید​ که فرشته مقرب بودن بهتره.»

«ما فرشته‌ایم. فقط بسته‌قابلیتی​ به کاری که انجام‌برگشتی​ می‌دیم، مقام‌های مختلفی داریم.»

یونیول شمشیرش را چرخاند.

تیغه با‌مشتری​ صدای تیزی‌این‌طوری​ به چرخش درآمد.

«سنگ‌نوشته پرم. این اسم شمشیرمه.»

«سلام کن.‌جواب​ مشت راست‌قابلیتی​ و مشت چپ.»

ساندالفون خندید و‌نزار​ شمشیرش را به‌دومی​ جلو پرتاب کرد.

مشت دئوس به طوفانی‌این‌طوری​ تبدیل شد و شمشیر‌می‌کشه​ را در بر گرفت.

شمشیر نازک و سنگ‌قبر مانند در یک چشم به‌این‌طوریه​ هم زدن توسط طوفان در هم پیچید. به نظر‌دیدن​ می‌رسید هر لحظه ممکن است متلاشی شود و بشکند.

شمشیر که تا مرز محدودیت‌هایش تحت فشار قرار گرفته بود،‌نگاهم​ از هم پاره شد. با این حال، انگار که این اتفاق‌لعنتی​ کاملاً در محاسباتش بود، لبخند از روی لب‌های ساندالفون محو نشد.

سنگ‌نوشته پرم تکه‌تکه شد. اما هر‌دومی​ تکه به شکل یک شمشیر کامل‌تماشا​ درآمد و بادِ دئوس را شکافت.

«اون فقط‌مشتری​ یه غلاف‌این‌طوری​ شمشیر بود؟»

دئوس خودش را به عقب پرتاب‌مقام​ کرد، فاصله‌اش را بیشتر کرد و مشت‌هایش‌تماشا​ را مثل آسیاب بادی به حرکت درآورد.

دوازده شمشیر یکی پس‌قابلیتی​ از دیگری از میان‌برگشتی​ دستانش به پرواز درآمدند.

ناولها | novelha.net