چپتر 337: ۷۶. اعلیحضرت امپراتور کیهان متولد میشود (۴)
0«بله؟»
«خب، اگه بخوام دقیق بگم، احتمالاً فقط یهمیانداختی کپی ضعیفتره. به جای اینکه فقط قدرتش رو کمنیست کنیم، میتونیم کاری کنیم که استفاده ازش راحتتر بشه.»
«اون دیگه چیه...»
«کارت خوب بود، پیشخدمت. ایندئوس یه ترفیع ویژه سطح یکه. حقوقتنمیتونست رو هم سه درصد میبرم بالا.»
«فکر نکنم تانمیتونست حالا حقوق یاکنه همچین چیزی گرفته باشم.»
«خودت باید حواست به این چیزا باشه. تومیانداختی مسئول پرداخت حقوق زیردستاتی. نکنه چون فکر میکردی ضایعنیست است، حقوق دادن به خودت رو پشت گوش میانداختی؟»
«دقیقاً همونطوره که میگید.»
«شما احمقها اصلاً حس ناچاری تو وجودتون نیست، نه؟بعد داشتید بدون حقوق کار میکردید؟ واقعاً دیوانهکنندهست. خودمون حقوقترقم رو تعیین میکنیم و سه درصد هم میکشیم روش.»
«پول که دارید، اما واقعاًسرپیچی میخواید جانوران چهار خدای مرگرقم رو به تولید انبوه برسونید؟»
«آره. اول باید بفهمیم این دقیقاًپشت چیه. مهندسای نماینده هر نژاد رو جمعاحمقها کن. جلسه یه ساعت دیگه شروع میشه.»
اسکاتولِ پیشخدمت با شنیدن دستورکرد دئوس یه لحظه مکث کردسرپیچی و بعد سرش رو خم کرد.
نمیتونست از دستورات سرپیچی کنه.
اما... هر جور حسابدستورات میکردم، این یه رقمحساب به شدت غیرمنطقی بود.
مغزهای متفکر ازضایع هر قشری دورپشت هم جمع شده بودن.
از کوتولههایی که با سقوط قاره خوزه پادشاهیشوننمیتونست رو از دست داده بودن بگیر، تا انسانها وغیرمنطقی پریهایی که نتونسته بودن با دنیای خودشون سازگار بشن.
و حتی اژدهایان انجمن ساگی کهلحظه یه زمانی علیه یولگئوم شورش کردهدستورات بودن و از جامعهشون طرد شده بودن.
اینا گروهی نبودننمیتونست که فعالانه علیه سیستمجور فعلی شورش کرده باشن.
اگه بخوام کلمه دقیقی براشدادن پیدا کنم، بیشتر شبیه دورهمونطوره ریختن یه عالمه پول بود.
اونا بیشتر شبیه کسایی بودن که جای زندگیشون رو از دستکنه داده و بیرون انداخته شده بودن. به جای اینکه خودشون سرنوشتشون روبودن انتخاب کنن، به عنوان بخشی از یه گروه شورشی طرد شده بودن.
اما با وجود اینکه طرددئوس شده بودن، بعد از اونسرش سرنوشت خودشون رو انتخاب کردن.
به خصوص، اون حس رفاقتی که موقع ساختحساب سلاحهای اژدها بینشون شکل گرفت، همون چیزی بود کهشده روسدیا رو به چیزی که امروز هست تبدیل کرد.
دئوس ارباب گروسدیا بود.
همه میدونستندئوس اون کیه، ولیکرد براشون مهم نبود.
بعد از ترک قاره خوزه،دئوس حس میکردم عنوان پادشاه شیاطینسرش چیزی بیشتر از یه شغل نبوده.
حداقل الان دیگه استعفا دادم.
اونا دئوسمیکردی رو «رئیس»است صدا میزدن.
هویت روسدیا بیشتر ازمکث هر چیزی شبیه یهنمیتونست شرکت تولید سلاح بود.
«خب، یعنی قرار نیست یهدئوس نسخه کپی ضعیفتر از جانورسرش خدای مرگ یا همچین چیزی بسازیم؟»
اسم سرمهندسسرش کوتولهها، زنی بهسرپیچی نام فارونز بود.
یکی از ویژگیهای کوتولهها اینه که شونههای پهنمیانداختی و قویای دارن، برای همین تقریباً غیرممکنه کهوجودتون فقط از پشت سر بتونی جنسیتشون رو تشخیص بدی.
نوشیدنی مورد علاقهام آبجوی تاریک بود. اون زن پرانرژیدستورات و شادابی بود که وقتی از بشکه آبجو مینوشیدمغزهای و گوشت اسب میخورد، تازه معنی زندگی رو میفهمید.
«ولی شمااسکاتولِ دقیقاً توضیح نمیدیددئوس که اون چیه.»
«خودمم دقیقاً نمیدونم چیه.»
«و ازمیکردی من میخوایداست همچین چیزی بسازم؟»
«مفهومش رو که توضیح دادم. اینبعد یه سلاح با قابلیت دگرگونی فعالهجور که تقریباً انرژی بینهایت خودش رو داره.»
«همین الانش هم بادستور شنیدن کلمه انرژی تقریباًکرد بینهایت مغزم هنگ کرد.»
«اژدهایان منبع انرژینمیتونست رو تأمین میکنن. یهجور چیزی مثل قلب اژدها...»
ژون، سرمهندس شورای چهار جهان،دادن با شنیدن حرفهای بیشرمانه دئوس سرشمیگید رو از روی تأسف تکون داد.
«قلب اژدها از کجا بیارم؟»
«اژدهایی نیست که تو فکردئوس شورش باشه؟ اگه یه صدسرش تاشون رو بگیریم و اعدام کنیم...»
«میگن شاخ شیطاننمیتونست منبع قدرت جادوییه. شیطانجور بیکاری جایی پیدا نمیشه؟»
«هاها، این یکم خندهدار بود.»
«ممنون.»
یکی دیگهاسکاتولِ از تکنسینهایدستور اژدها، آگوست، گفت:
«قدرت جادویی بینهایت غیرممکنه. اگه انرژی برای انسانها بیش ازرقم حد قابلتحمل باشه، میشه از واسطههای جادویی مختلفی استفاده کرد.سقوط من به طلا، نقره و سنگهای قیمتی رنگی نیاز دارم.»
یه کوتوله گفت:
«سنگ معدن که تا دلت بخوادبعد هست. کوهی که روسدیا روش بنا شده،حساب حسابی مورد لطف خدای زمین قرار گرفته.»
«حتی اگه این کار رو هملحظه بکنیم، از نظر تئوری برای رسیدندستورات به چهار قدرت الهی خیلی فاصله داریم.»
اژدهایان چیزهاییسرش درباره چهاردستورات خدای مرگ میدونستن.
چهار خدای مرگ، همون چهار جانور الهی بودن کهدقیقاً عصر نقرهای رو نابود کردن، و اون زمان، اژدهایانداشتید به عنوان یه نژاد تو این دنیا زندگی میکردن.
«من اصلاً نمیخوام تا اونجاکرد پیش برم. فقط ازتون میخوام سعیکنه کنید یه کپی مناسب ازش دربیارید.»
ژون گفت:
«اگه ناامیدسرش شدید، من هیچسرپیچی مسئولیتی قبول نمیکنما.»
«همین کهمیکردی تمام تلاشتاست رو بکنی کافیه.»
«من تمام تلاشم رومکث میکنم تا جواب اعتمادنمیتونست عمیق رئیس رو بدم.»
در حالی که تو روسدیادئوس داشتن سلاح میساختن، دئوس داشت وقتشنمیتونست رو تو یه تفریحگاه ساحلی میگذروند.
همون موقعهاسرش بود که هامیلسرپیچی به هوش اومد.
با اینکه نمیشد گفت تودادن وضعیت بینقصیه، اما به نظر میرسیدمیگید یکم آرامشش رو به دست آورده.
«میخوام از سه نفر تشکرکرد کنم. بیشتر از همه، منسرپیچی به شما مدیونم، لرد زیک.»
زیک بااسکاتولِ ناراحتی سرشدستور رو خم کرد.
«خواهش میکنم.»
دئوس که به دیواراست تکیه داده و دستمیانداختی به سینه ایستاده بود، گفت:
«تشکر زبانی قابل قبول نیست.»
«متأسفم که تو موقعیتیدستور هستم که نمیتونم هرکرد چی میخواید بهتون بدم.»
«چندتا رازسرش بیارزش هم کارمسرپیچی رو راه میندازه.»
«چی میخواید بدونید؟»
«خدا برای تو چیه؟»
«عجب سوال ناگهانیای. اودستور پروردگار همهچیزه. او تنهاکرد پروردگار حقیقی برای منه.»
«پروردگار یکتاست؟»
«این یه سوال احمقانهست. چطور موجودی که میشه شمردش وهمونطوره به یادش آورد، میتونه حاکم مطلق جهان باشه؟ اگه بخواد یکیمیکردید باشه، یکی میشه؛ اگه بخواد دو تا باشه، دو تا میشه.»
با اینکه بین فرشتگان عهد عتیقبعد از همه جوانتر بود، اما تا جایحساب ممکن خالص و پاک به نظر میرسید.
دئوس ازاسکاتولِ جوابش زبونشدستور بند اومد.
یولگئوم نگاهی به دئوس انداخت.
«داری سعیمیکردی میکنی کیاست رو فاسد کنی؟!»
«میلمیل.»
«تمومش کن. همونشنیدن راشیل و راگوئللحظه به تنهایی روی اعصابن.»
«تو فقطسرش دست از سرمسرپیچی بردار. عجب احمقهایی.»
«من احمق نیستم.»
«تو یه احمقی. چونمکث حقیقتی رو که حتینمیتونست میلمیل هم میدونه، نمیدونی.»
با اینکه این فقط یهدئوس شوخی بود، یولگئوم حس کردسرش انگار یکی کوبیده تو سرش.
هامیل با چشماش مکالمه بینسرپیچی یولگئوم و دئوس رو دنبالرقم کرد و دهنش رو باز کرد:
«دارید درباره چی حرف میزنید؟»
«راگوئل و رازیل احمقن.»
هامیل گفت: «به فرشته مقرب توهینلحظه نکن. مهم نیست چقدر قوی هستی،دستورات حق نداری به فرشتگان مقرب بیاحترامی کنی.»
دئوس پوزخند زد: «حتیدستورات یولگئوم هم حرفم روحساب رد نمیکنه، مگه نه؟»
هامیل به او نگاه کرد.
یولگئوم که غرق در افکارش بود،بعد به آرامی دهان باز کرد: «منجور اصلاً از تئوریهای توطئه خوشم نمیاد...»
«منظورت کدوم تئوری توطئهست؟»
«به نظر میرسه یه نیروی خارجی توجور فساد این دو خواهر نقش داشته. اونا نمیتوننقشری به خدا شک کنن. چون خودت اینو میدونی.»
هامیل سرش را کج کرد و گفت: «یعنی ممکنهدقیقاً فقط به خاطر اینکه خدا با صدای متفاوتی حرفداشتید زده، به بیماری شک و تردید مبتلا شده باشم؟»
یولگئوم جواب داد: «در مورد راگوئل شاید.سرش رازیل به نظر کمی متفاوت، اما خیلیمیکردم افراطیتره. اون فاسد شد چون "آزاد" بود.»
«همچین چیزی غیرممکنه.»
دئوس در حالی که به چهرهیکنه خشکشدهی هامیل نگاه میکرد، گفت: «همین چیزایمغزهای غیرممکن دارن چپ و راست اتفاق میافتن.»
«اصلاً خودمیکردی وجود تو یکیدادن از همین غیرممکنهاست.»
«این یکی هم همینطور.»
دئوس بااسکاتولِ دست بهدستور زیک اشاره کرد.
زیک غر زد: «مندستورات که سرم تو کار خودمه،میکردم چرا پای منو وسط میکشی؟»
دئوس جواب داد: «وقتی حرفدادن از چیزای عجیب و غریبهمونطوره و غیرممکن میشه، تو نفر اولی.»
یولگئوم به آرامی بهمکث حرف آمد: «فکر کنم...نمیتونست باید دوباره برم دیدن کامائل.»
دئوس بلافاصلهاسکاتولِ گفت: «منمدستور باهات میام.»
یولگئوم که میخواست درخواستدستورات دئوس را رد کند، خیلیمیکردم زود نظرش را عوض کرد.
«باشه. شایدمیکردی تو بتونی راهدادن نجاتی پیدا کنی.»
کامائل بادئوس گرمی از مهمانانکرد ناخواندهاش استقبال کرد.
«چه خبراسکاتولِ شده بچهها؟دستور خوش اومدین.»
همه خیلی کوتاه سلام وسرپیچی احوالپرسی کردند و یولگئوم به نمایندگیشدت از بقیه رفت سر اصل مطلب.
«اومدم که اونضایع دو تا فرشتهپشت سقوطکرده رو ببینم.»
کامائل آهی کشید: «دوباره؟ حتی اگهبعد ببینیشون هم، فقط قراره یه مشتجور حرفای چرت و پرت و توهینآمیز بشنوی.»
«میخوام یهاسکاتولِ چیزی رودستور بررسی کنم.»
دئوس ناگهان پرید وسطدستورات حرفشان: «بهتون که گفتم بایدمیکردم زیر بغلشون رو نگاه کنید.»
کامائل اخم کرد: «سروصدا نکن. با من مثلمیانداختی بچههام رفتار نکن. بچههای من برام عزیزن، اماوجودتون فرشتگان مقرب خیلی نجیبتر و والامقامتر از این حرفان.»
دئوس شانه بالا انداخت: «هرچقدرکرد هم نجیب و والامقام باشن،سرپیچی بازم زیر بغل دارن دیگه!»
«میشه دستاسکاتولِ از این گیردئوس دادنهای الکیت برداری؟»
«خب، حالاسرش چکش کردیدستورات یا نه؟»
«گفتم کهمیکردی نیازی بهاست این کار نیست.»
«قبلاً هم همینو بهممکث نگفتی؟ ولی آخرش هموننمیتونست شد که من میگفتم.»
«برای همین میگم...!»
کامائل برای پایان دادندستورات به بحث این دو نفر،میکردم با صدای بلندی دست زد.
«من که اصلاً نمیفهمم فازتون چیه. چرا یهو سردقیقاً زیر بغل دعواتون شده؟ انقدر دلتون برای این چیزاداشتید تنگ شده؟ میخواین به جاش زیر بغل خودمو نشونتون بدم؟»
دئوس با بیحوصلگی گفت: «نیازی نیست به حرفاینمیتونست این احمق گوش بدم. من میگم یه جورشدت سم وجود داره که فرشتگان مقرب رو فاسد میکنه.»
کامائل پرسید: «مگهشنیدن فساد از درون ومکث قلب آدم نشأت نمیگیره؟»
دئوس بلافاصله جواب داد: «دارم بهت میگم این پیشفرضهایمیکردم چرت رو بریز دور. مواد مخدر هم یه جوربودن داروئه، ولی به جای بدن، ذهن رو نابود میکنه.»
یولگئوم سر تکان داد: «حق با اونه. منممیانداختی موافقم که فساد ممکنه از طریق روشهای مصنوعی بهنیست وجود اومده باشه، اما نمیتونه یه تغییر فیزیکی باشه.»
دئوس نیشخندی زد: «خب، وقتی نظراتبعد اینطوری با هم فرق داره، فقط یهحساب راه برای حلش هست، نه؟ شرط ببندیم؟»
«شرطبندی دیگه چیه؟»
«اگه ترسیدی، بیخیالش شو.»
یولگئوم آهیمیکردی کشید: «هاا، ترسیدادن تو کار نیست.»
کامائل یهو پرید وسط:مکث «سر چی میخواین شرط ببندین؟دستورات سر مالکیت انبار معبد ساچون؟»
دئوس زد زیر خنده: «اصلاًدئوس ارزشش رو داره که سرشسرش شرط ببندیم؟ بیشتر شبیه مجازات نیست؟»
«هر چیسرش نباشه، این جایگاهسرپیچی یه فرشته عالیرتبهست.»
دئوس دستش را تکان داد: «اگه چیز به درددقیقاً بخوری برای شرط بستن نداری، بیخیال اون شو. نظرتداشتید راجع به این چیه؟ نقشه ساخت جانور خدای مرگ.»
یولگئوم قاطعانه گفت: «نه.»
«اینقدر خسیس نباش.»
«تو بهسرش جاش چیدستورات میذاری وسط؟»
«نصف زمین.»
یولگئوم چشمغرهدئوس رفت: «چون اصلاًکرد مال تو نیست.»
«چرا، مال منه.»
یولگئوم کلافه گفت: «چرت و پرت گفتنجور دیگه بسه، بیاید بریم چکشون کنیم. واقعاً کنجکاومقشری ببینم چیزی تو بدنشون باقی مونده یا نه.»
با حرف یولگئوم، همهاست به سمت اعماق انبارمیانداختی معبد ساچونسا راه افتادند.
هر دو فرشته،لحظه راگوئل و رازیل، درسرش غل و زنجیر بودند.
بالاتنهشان با لباس چرمی آستینبلندی پوشاندهلحظه شده بود و آستینها به پشتدستورات برگردانده و دور کمرشان گره خورده بود.
چشمبندی روی چشمها و دهانبندیسرپیچی روی دهانشان بسته شده بودرقم تا تمام حواسشان را محدود کند.
هامیل بامیکردی دیدن ایناست صحنه اخم کرد.
این نوعی مهاربند مخصوص فرشتگانکرد سقوطکرده بود که تا بهسرپیچی حال فقط وصفش را شنیده بود.
هرگز نمیتوانست تصور کند کهدئوس آن فرشتگان مقرب باشکوه، روزیسرش در چنین وضعیتی گرفتار شوند.
زمزمه کرد:سرش «وضعیتتون بایددستورات واقعاً وخیم باشه.»
یولگئوم به لحنضایع پر از اندوهپشت هامیل واکنشی نشان نداد.
آیا خودش فاسد شدهمکث بود یا عامل خارجینمیتونست باعث این فساد بود؟
نتیجهگیری شتابزده هیچ فایدهای نداشت.
واقعاً هیچ دلیلی برایدستورات بررسی فیزیکی و بازحساب کردن زیر بغلشان وجود نداشت.
برای بررسی بدن فرشتگاناست دیگر، تمرکز و استفادهمیانداختی از حس الهی کافی بود.
با این حال، او جرأت نمیکرد مستقیماًسرش به بدن یک فرشته مقرب دیگر نگاهمیکردم کند، چون این کار به شدت بیادبانه بود.
یولگئوم دراسکاتولِ برابر راگوئلدستور دعای کوتاهی خواند.
«امیدوارم گناه ایننمیتونست گستاخی رو بهکنه بزرگواری خودت ببخشی.»
راگوئل که درضایع مهاربندها گرفتار بود،پشت به لرزه افتاد.
صلیبی که بدنشلحظه به آن بسته شدهسرش بود، به شدت میلرزید.
توهمات و صداهایشنیدن عجیبی از هرلحظه طرف به گوش میرسید.
این زبانی بودنمیتونست که توسط روحکنه راگوئل خلق شده بود.
— فرزندان شیطان به جسم روحالقدس شک میکنند، ودقیقاً این یک بیاخلاقی محضه! این نفرین را بپذیرید تاداشتید ملعون شوید. خداوند قطعاً شما را قضاوت خواهد کرد!
با شنیدن این فریاد،مکث چهرهی زیک در هم رفت.دستورات اما دئوس فقط پوزخند زد.
«قضاوت بکنه یا نکنه.دستور تو که به هر حالبعد جات تو جهنمه، مگه نه؟»
— شیطانسرش روح تودستورات را خواهد بلعید.
«خب، شیطان که خودم هستم.»
کامائل با لبخندی گفت: «نیازی نیستبعد با این زبان عجیب و غریبجور بحث کنید. اینا فقط صداهای ناخودآگاهشه.»
دئوس با بیحوصلگیشنیدن گفت: «حوصلهسربره. خب، حالامکث به چه نتیجهای رسیدی؟»
کامائل گفت: «دلم میخواست طرفسرپیچی یولگئوم رو بگیرم، اما... متأسفانهرقم فکر کنم حق با اون یکیه.»
یولگئوم پرسید: «چی؟»
«اما اگه اینطور باشه، باید به یه سؤال دیگه جواب بدید. راگوئل برای مدت طولانیرقم مهر و موم شده بود. اونم تو حصاری که خود خدا ساخته بود. این یعنی یهبگیر نفر به اون حصار نفوذ کرده و خود راگوئل رو آلوده کرده... که همچین چیزی غیرممکنه.»
دئوس گفت: «شاید دقیقاً بعددئوس از بیدار شدن از مهرسرش و موم آلوده شده باشه، نه؟»
«در این صورت ایندستورات سؤال پیش میاد که کیمیکردم مهر و موم رو شکسته.»
یولگئوم پرسید: «داریضایع میگی این کارپشت به هر حال غیرممکنه؟»
کامائل جواب داد: «فکر میکردم خودم فاسدسرش شدم و کدهای حصار رو دستکاری کردم، برایرقم همین اصلاً شکی نداشتم که راگوئل آزاد شده.»
یولگئوم گفت: «کار آسونیدستور نیست، اما هیچ دلیلی همبعد وجود نداره که بگیم غیرممکنه.»
کامائل با لحنینمیتونست جدی گفت: «فقطکنه یه راه وجود داره.»
«چی؟»
«بابل. مگه نمیشه بامکث استفاده از اون، راهی بهدستورات داخل حصار خدا باز کرد؟»
کامائل جوابی نداد،شنیدن اما همین سکوتش بهمکث اندازهی کافی گویا بود.