چپتر 175: ۴۰. انسانها به دنیای شیاطین میروند و پادشاه شیاطین به عنوان یک اشرافزاده برمیگردد (۳)
0زکه دوبارهقدم نگاهش راگذاشت به نزار دوخت.
«خوشحالم که نزار قویتر شده.»
شانههای نزار لرزید.
«داری... مسخرهم میکنی؟»
«نه، کاملاً جدیام.»
«راستش، فقط عصبانی بودم چون ازنیست استادم ناامید شدم. آخه چرا هنوز بامیتونی اینهمه احترام در مورد دئوس حرف میزنی؟»
صدایش که در ابتداخواهرت میلرزید، هر چه بیشتر حرفخونسرد میزد، ثباتش را پس میگرفت.
به نظر میرسید نزارمیری تصمیم گرفته بود همانهمه لحظه موضعش را تغییر دهد.
«اون دشمن ماست. مگه شیطان نیست؟ شیطان دشمن انسانهاست.اول استاد، مگه اون حتی خواهرت رو ندزدید؟ پس چطورخیلی میتونی اینقدر خونسرد و با احترام در موردش حرف بزنی؟»
«حتی بین دشمنا هممگه آدمایی پیدا میشن کهاستاد ارزش احترام گذاشتن دارن.»
«دشمن رو باید کشت، استخوناشندزدید رو پودر کرد و ریختموردش تو سطل آشغال. این... استاد.»
«نزار.»
زکه به چشمانجلو نزار خیره شد وآره اسمش را صدا زد.
این یک ورد جادویی نبود.
فقط اسمش را صدا زد، اماچطور نزار چنان تحت تأثیر جذبهی او قراردشمنا گرفت که نفس کشیدن برایش سخت شد.
«بـ... بله...»
«لطفاً به محافظت از نویهکان درمیری اینجا ادامه بده. دیدن اینکه اینقدرخواهرم قوی شدی، خیالم رو راحت میکنه.»
«منظورت اینه که...»
لاخه یکاستاد قدم جلوخواهرت گذاشت و پرسید.
«دوباره داری میری؟»
«آره.»
«کجا؟»
«اول از همه...حتی باید برم خواهرمچطور رو پیدا کنم.»
«میخوای بری دنیای شیاطین؟»
«آره.»
«خیلی خطرناکه!»
«فقط چون خطرناکهحتی نمیتونم ازش فرار کنم.میتونی سیگنی تنها خواهر کوچیکمه.»
«پس ازگذاشت قبل تصمیمتمیری رو گرفتی.»
«آره.»
«پس ایندشمن بار بامگه هم میریم.»
زکه بااستاد شنیدن حرفهای لاخهندزدید سر تکان داد.
«به هر حال میخواستم ازتآره بخوام. آقا لاخه راهی کهخواهرم به سرزمین ماگورت میرسه رو میشناسه.»
«خب، مسلماً نمیتونی با اعتماد بهمیری نفس و دست تو جیب ازخواهرم در ورودی دنیای شیاطین بری تو.»
سادیموس زد روی شانهی زکه.
«برو و برگرد. پس گرفتن خواهر کوچولوییمیتونی که شیطان با خودش برده، خودش یهآدمایی ماجراجوییه. واقعاً یه ماجراجویی در شأن یه جنگجوئه.»
«آقا سادیموس،گذاشت شما بامیری ما نمیآی؟»
سادیموس نگاهی بهجلو صورت لاخه انداختمیری و سر تکان داد.
«ما باید این یارو، نزار رو کنترل کنیم. یهحتی بار اشتباه کردیم که باعث شد دستبند قادر مطلقبین رو بسازیم... نباید دوباره همون اشتباه رو تکرار کنیم.»
زکه سر تکان داد.
«دئوس چند بار ازم خواسته بود. اینکهاول چشم از نزار برندارم. تواناییهاش ممکنه خیلیدنیای فراتر از درک و منطق ما باشه.»
زکه این راجلو گفت و دوبارهمیری به نزار نگاه کرد.
«تو از همه در اینجا، نویهکان، محافظت میکنی. آقاحتی ترجان فعلاً استاد توئه. هرگز نافرمانی نکن و همیشهبین مطیع باش. این تنها راهیه که ممکنه بخشیده بشی.»
نزار لبولوچهاش را آویزان کرد.
امیدوارم یه جاییپرسید تو همین مسیرکجا بمیری. خواهش میکنم!
احتمالاً اینقدم دعای زیرگذاشت لبش بود.
رگین ون هولی جید.
این نام پالادینحتی لئو بود، شوالیه زودیاکمیتونی از صورت فلکی شیر.
او همچنین اژدهاییپرسید با بالاترین سطحکجا خون خالص بود.
نسل صفر هنوز به ده سالگی نرسیده بود. از آنجایی که جنگجویان زیادی بودند کهبری سطح خون خالص خود را بررسی نکرده بودند، امکان مقایسهی مستقیم وجود نداشت، اما دربار میان نسل چهارم، او تقریباً تنها کسی بود که سطح خون خالص دو رقمی داشت.
اگر اودشمن یک خونخالص نبود،شیطان قطعاً تا الان...
رگین یکاستاد سیلی محکمخواهرت به او زد.
صدای زنگ ممتدیپرسید در دفتر پالادینکجا لئو طنینانداز شد.
«فکر کنم قبلاً درگذاشت موردش حرف زدیم. ازکجا بالا به من نگاه نکن.»
«متأسفم. رگین.»
مرد خرسماننداستاد روی زانوهایشخواهرت خم شد.
قد رگین حدود صد و هفتادکجا و پنج سانتیمتر بود. برای یکمیخوای شوالیه آنقدرها هم قدبلند حساب نمیشد.
از طرف دیگر، مردی که ازمیری او سیلی خورده بود، نزدیک بهخواهرم صد و نود سانتیمتر قد داشت.
«اگه من نبودم، آدمی مثل تو جرئت میکرد به محفل شوالیه زودیاک ملحق بشه؟ رتبه G هم با ثروت خانوادهت خریدی، نه؟ اصلاً توانایی واقعیت در حد رتبه A هست یا نه؟»
«حق با رگینه.»
«تازه خیلی هم بخشندهست. از مهدکودک با هم دوست بودیم وکنم اجازه میده اینجوری باهاش حرف بزنیم، مگه نه؟ فکر میکنی چندتنها تا شوالیه تو دنیا میتونن با آقا رگین غیررسمی حرف بزنن؟»
«واقعاً. اگهقدم رگین نبود،گذاشت من هیچی نبودم.»
«به هر حال، ای حرومزادهی چاپلوس. وقتی بهاستاد این فکر میکنم که تو بچگی چطور ازتموردش کتک میخوردم، دلم میخواد تیکهتیکهت کنم و بکشمت، اما...»
«خواهش میکنماستاد اون قضیهخواهرت رو فراموش کن.»
«وقتی برادر بزرگم به عنوان دی اندر حسابی رو بورس بود، مثلمیخوای دست راست من رفتار میکردی، اما به محض اینکه به یه جنگجویکوچیکمه سیاه تنزل پیدا کرد، دوباره شروع کردی به زورگویی بهم، مگه نه؟»
«من احمق بودم.»
«خب، از همون اول که فهمیدن خونوادهی ما یه خونوادهیخواهرت آشغال تو سطح استانیه، اونا بودن که ما رو اذیتآدمایی میکردن، پس میشه گفت حداقل تو پستی و بیشرفی ثبات داشتن.»
«من اون موقع واقعاً احمق بودم. الان حتی اگه بهم بگیبزنی کفشات رو لیس بزنم، این کار رو میکنم، پس تو رواستخوناش خدا منو دور ننداز. اگه همینجا اخراج بشم، پدرم ممکنه منو بکشه.»
«شنیدم بچهت رتبه C گرفته؟ حتی تو نسل صفر هم سطح خون خالصش زیر دو درصده، نه؟ هِههِههِه.»
«هاا...»
«فکر نمیکنی برای حفظ آبروی خونوادهت باید به شوالیههای زودیاکخواهرت ملحق بشی؟ شاخهی فرعی خونواده داره تلاش میکنه تا قلعهی هولیپیدا رو پس بگیره. شنیدم خیلی سرگرمکنندهست. اشرافزادههایی که برای مقام میجنگن.»
«پس خواهش میکنم...»
«نگران نباش. تا زمانی که مثل الاناول بهم وفادار باشی، رهات نمیکنم. شاید خودتدنیای ندونی، اما خونوادهت خیلی به درد بخورن.»
«ممنونم، رگین.»
«پس، بایددشمن پای حرفیمگه که زدی وایسی.»
«ها؟»
«گفتی میخوایگذاشت کفشام رومیری لیس بزنی؟»
«آه؟ اِهم...»
«باید برمدشمن دیدن اعلیحضرت، پسشیطان خودت تمیزش کن.»
مرد زانو زد.حتی رگین پایش راچطور روی زانوی او گذاشت.
روی کفشش پر از یکآره لایهی قهوهایرنگ بود که نمیشدخواهرم فهمید گِل است یا گُه سگ.
«نمیشه فقطقدم با یه تیکهپرسید پارچه پاکش کنم؟»
رگین دندانهایشدشمن را نشان دادشیطان و پوزخند زد.
وقتی کسی چنینحتی قیافهای میگیرد، هرگز نبایدمیتونی برخلاف میلش رفتار کرد.
مرد زبانش را بیرونمیری آورد. کسی به اوهمه نگفت که بس کند.
مرد چندین بار عق زدپرسید و خاک بدبویی که واردهمه دهانش شده بود را تف کرد.
فقط وقتی که کفشهایشمگه شروع به برق زدناستاد کردند، رگین لبخندی زد.
«کارت خوب بود، رفیق.»
«ممنونم...»
رگین سوار کالسکه سلطنتی شد و اوآره را در حالی که سرش را رویمیخوای زمین گذاشته بود، پشت سر رها کرد.
قدرت پالادین لئوماست به قدری زیاد بودانسانهاست که آسمان را میشکافت.
امکان نداشت کسی فقط بهندزدید خاطر بالا بودن سطح خونموردش خالصش چنین احترامی دریافت کند.
او میتوانست از هاله استفادهآره کند. این یعنی آنها ازخواهرم نسل صفر هم فراتر رفته بودند.
مردم معمولاً او راگذاشت با جنگجوی سیاه که مثلاول یک نابودگر بود، مقایسه میکردند.
حداقل در بحثهای مردم درباره اینکهنیست چه کسی قویتر است، رگین همترازچطور با زیک در نظر گرفته میشد.
معلمان شمشیرزنیاستاد رگین، کادنزاخواهرت و اوریدون بودند.
کاهنان و جادوگران سونگهوانگچونگمیری انواع و اقسام جادوها رابرم به او آموزش داده بودند.
به مدت حدود ۱۰ سال، رگینمیری بدون هیچ وقفهای تکنیکهای مبارزه راخواهرم از سراسر جهان یاد گرفته بود.
کلمه «استعداد» برایماست توصیف او به شدتانسانهاست سنگین و پرمعنا بود.
یک قهرمان با سطح خون خالص ۱۰ درصدی مثل یک اسفنجبزنی خشک بود. همان چند قطره آبی که به عنوان آموزش بهاستخوناش او داده میشد را در یک چشم به هم زدن جذب میکرد.
زیک در کمتر از یکآره سال از یک تازهکار بهخواهرم یک نابودگر تبدیل شده بود.
هیچ دلیلی وجودجلو نداشت که رگین نتواندآره همین کار را بکند.
این جنگجوی جوان چندین بحران که برای پادشاهی پیش آمده بودندزدید را حل کرد. در سن ۱۳ سالگی، او حتی به تنهاییمیشن یک هیولای عظیمالجثه که با یک اژدها برابری میکرد را شکار کرد.
همه به او توجهخواهرت میکردند و شهرتش مثلاینقدر بادی موافق اوج گرفت.
پادشاه ورده بهپرسید این پالادین لئویکجا جوان علاقه زیادی داشت.
به ویژه، ملکه آپریلگذاشت اغلب رگین را بهکجا مراسمهای خصوصی دعوت میکرد.
حتی بهدشمن مکانهای بهمگه شدت خصوصی.
«رگین.»
«اعلیحضرت.»
«هیچکس اینجاقدم نیست. بهگذاشت من نگو اعلیحضرت.»
رگین لبخندی زد.
«یه هرزه حقیر.»
«درسته. من یه هرزهمیری حقیرم. با اینکه پدرمهمه مرده، هنوز نتونستم انتقام بگیرم.»
«کی از اون بدنی که مورد حملهآره شیطان قرار گرفته خوشش میاد؟ شاید همین الانبری بذر شیطان تو بدنت در حال رشد باشه.»
ملکه آپریل درماست یک وان آبنیست گرم غوطهور بود.
و رگین همحتی روبروی او درچطور همان وان نشسته بود.
رگین پای او رامیری بالا آورد، انگشتان پایشهمه را قلقلک داد و خندید.
«من تنها کسیامجلو که این بدنمیری کثیف رو دوست داره.»
«ممنونم، جنگجو.دشمن تو تنهامگه جنگجوی منی.»
«یه زناستاد حقیر هیچ بوییندزدید از شرم نبرده.»
«درسته. منگذاشت هیچی از شرمآره و حیا نمیدونم.»
او پاهایش راجلو کاملاً باز کرد وآره روی لبه وان نشست.
«پس حالا دیگهماست نمیخوام هیچ خبرنیست دیگهای از شکست بشنوم.»
«من شکستاستاد نخوردم. اون عوضیندزدید فقط فرار کرد.»
«اگه میجنگیدید، میتونستی ببری؟»
رگین باقدم نوک پایش آپریلپرسید را لمس کرد.
رگین در حالی کهمگه میدید آپریل خودش رااستاد عقب میکشد، به حرف آمد.
«حرفم رو باور نمیکنی؟ قدرتندزدید من رو؟ من از مجموع قدرتبزنی هشت شوالیه زودیاک دیگه هم قویترم.»
«میدونم. چونگذاشت خودم بامیری چشمای خودم دیدمش.»
«حتی آخرینقدم قهرمان هم ازپرسید من قویتر نیست.»
«درسته.»
«یه روز، سر اون شیطانیندزدید که این کشور رو نابودموردش کرد میبرم و میندازم جلوت.»
بدن آپریل لرزید.پرسید تمام بدنش ازکجا لذت داغ شد.
«قهرمان سیاه که مایه ننگ خانوادهستمیری هم باید حذف بشه. اگه تو جنگکنم نهایی به دشمن ملحق بشه، دردسرساز میشه.»
«درسته. یه مزاحم واقعیه.»
«یه خائن که خواهرش روندزدید به شیطان فروخته. باید کاریموردش کنم که بیاد دنبال خواهرش.»
وقتی رگین به خواهرمیری او اشاره کرد، جرقهای ازبرم حسادت در چشمان آپریل درخشید.
«رگین.»
«چیه؟»
«اگه بچه تو رو حاملهندزدید بشم، دنیا من رو بهموردش عنوان یه زن کثیف محکوم میکنه؟»
رگین به این حرف خندید.
هیچ جوابی نداد.جلو فقط لبهایش رامیری روی لبهای او گذاشت.
صدها بوسه بر جای زخمهایشیطان روی صورت آپریل زد و هزارانندزدید کلمه شیرین در گوشش زمزمه کرد.
«سیگنی، مطمئنیگذاشت که حالتمیری خوب میشه؟»
دئوس با چهرهای نگرانگذاشت به سیگنی که رویکجا بالکن نشسته بود، نگاه کرد.
«همهچیز مرتبه.»
«ترجیح میدم به خداخواهرت ایمان بیارم تا اینکه حرفخونسرد اون عوضیها رو باور کنم.»
دستبهسینه شدم و آهی کشیدم.
«ارباب دئوس.»
«هان؟»
«لازم نیست در قبال من احساس مسئولیت کنید. فقطخونسرد یه تصادف بود. نیازی نیست با من مثل همسرتون رفتاردارن کنید. مردم دنیای شیاطین میخوان من رو ملکه خودشون بکنن.»
«نمیتونم تو رو همسرممیری کنم. مهمتر از همه، ممکنهبرم به دست زیک کشته بشم.»
«برادرم... ممکنه عصبانی بشه.»
«فقط در حدماست عصبانی شدن نیست.نیست واقعاً من رو میکشه.»
«ترسیدید؟»
«چی؟ اونگذاشت تو اینمیری چیزا کاملاً جدیه.»
«بله، البته.»
«اون اصلاً جنبه شوخی نداره.»
«شوخیِ 'خواهرت روحتی حامله کردم' برای هیچمیتونی برادری قابل هضم نیست.»
«دقیقاً. هوف... به هر حال، این مشکلاول خیلی دردسرسازه، پس میذارمش برای بعد. اولدنیای باید دستم به سوزاکو برسه، مگه نه؟»
دئوس هنوز نمیدانست کهگذاشت سوزاکو و اژدهای آبیکجا به دست زیک افتادهاند.
اولین باری که به نویهکان،شیطان جایی که سیگنی زندگی میکرد، رفتمندزدید به خاطر پیدا کردن سوزاکو بود.
به نظر میرسید سیگنی در دنیایچطور شیاطین به ثبات رسیده بود وبین سعی داشت به کارهای قبلیاش برگردد.
«به هر حالپرسید دئوس پادشاه دنیای شیاطینه.اول حتماً خیلی سرتون شلوغه.»
«با تواناییهای فعلیم...جلو نمیتونم کاری کهمیری میخوام رو انجام بدم.»
«کاری کهدشمن میخواید انجاممگه بدید... فتح دنیاست؟»
«رازه.»
«واقعاً قصد داریدپرسید ۱۰ سال دیگه بهاول دنیای انسانها حمله کنید؟»
«فکر کردنقدم بهش کهگذاشت جرم نیست، هست؟»
دئوس سرش راماست تکان داد و دوبارهانسانهاست با سیگنی صحبت کرد.
«فعلاً فقط به فردا فکر میکنم. تصمیممیتونی گرفتم با زیک بجنگم، پس باید ببرم.آدمایی خیلی زشته اگه آدم ببازه، مگه نه؟»
«فکر کنم یکم خجالتآور باشه. اون تو نسل چهارم خودش رو نشونمیخوای داد و متمایز شد، نه نسل صفر... اگه تبدیل به یک اربابکوچیکمه شیاطین بشه و از قهرمانی که حتی آخرین قهرمان هم نیست، شکست بخوره.»