---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 175: ۴۰. انسان‌ها به دنیای شیاطین می‌روند و پادشاه شیاطین به عنوان یک اشراف‌زاده برمی‌گردد (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 175: ۴۰. انسان‌ها به دنیای شیاطین می‌روند و پادشاه شیاطین به عنوان یک اشراف‌زاده برمی‌گردد (۳)

0

زکه دوباره‌قدم​ نگاهش را‌گذاشت​ به نزار دوخت.

«خوشحالم که نزار قوی‌تر شده.»

شانه‌های نزار لرزید.

«داری... مسخره‌م می‌کنی؟»

«نه، کاملاً جدی‌ام.»

«راستش، فقط عصبانی بودم چون از‌نیست​ استادم ناامید شدم. آخه چرا هنوز با‌می‌تونی​ این‌همه احترام در مورد دئوس حرف می‌زنی؟»

صدایش که در ابتدا‌خواهرت​ می‌لرزید، هر چه بیشتر حرف‌خونسرد​ می‌زد، ثباتش را پس می‌گرفت.

به نظر می‌رسید نزار‌می‌ری​ تصمیم گرفته بود همان‌همه​ لحظه موضعش را تغییر دهد.

«اون دشمن ماست. مگه شیطان نیست؟ شیطان دشمن انسان‌هاست.‌اول​ استاد، مگه اون حتی خواهرت رو ندزدید؟ پس چطور‌خیلی​ می‌تونی این‌قدر خونسرد و با احترام در موردش حرف بزنی؟»

«حتی بین دشمنا هم‌مگه​ آدمایی پیدا می‌شن که‌استاد​ ارزش احترام گذاشتن دارن.»

«دشمن رو باید کشت، استخوناش‌ندزدید​ رو پودر کرد و ریخت‌موردش​ تو سطل آشغال. این... استاد.»

«نزار.»

زکه به چشمان‌جلو​ نزار خیره شد و‌آره​ اسمش را صدا زد.

این یک ورد جادویی نبود.

فقط اسمش را صدا زد، اما‌چطور​ نزار چنان تحت تأثیر جذبه‌ی او قرار‌دشمنا​ گرفت که نفس کشیدن برایش سخت شد.

«بـ... بله...»

«لطفاً به محافظت از نویه‌کان در‌می‌ری​ اینجا ادامه بده. دیدن این‌که این‌قدر‌خواهرم​ قوی شدی، خیالم رو راحت می‌کنه.»

«منظورت اینه که...»

لاخه یک‌استاد​ قدم جلو‌خواهرت​ گذاشت و پرسید.

«دوباره داری می‌ری؟»

«آره.»

«کجا؟»

«اول از همه...‌حتی​ باید برم خواهرم‌چطور​ رو پیدا کنم.»

«می‌خوای بری دنیای شیاطین؟»

«آره.»

«خیلی خطرناکه!»

«فقط چون خطرناکه‌حتی​ نمی‌تونم ازش فرار کنم.‌می‌تونی​ سیگنی تنها خواهر کوچیکمه.»

«پس از‌گذاشت​ قبل تصمیمت‌می‌ری​ رو گرفتی.»

«آره.»

«پس این‌دشمن​ بار با‌مگه​ هم می‌ریم.»

زکه با‌استاد​ شنیدن حرف‌های لاخه‌ندزدید​ سر تکان داد.

«به هر حال می‌خواستم ازت‌آره​ بخوام. آقا لاخه راهی که‌خواهرم​ به سرزمین ماگورت می‌رسه رو می‌شناسه.»

«خب، مسلماً نمی‌تونی با اعتماد به‌می‌ری​ نفس و دست تو جیب از‌خواهرم​ در ورودی دنیای شیاطین بری تو.»

سادیموس زد روی شانه‌ی زکه.

«برو و برگرد. پس گرفتن خواهر کوچولویی‌می‌تونی​ که شیطان با خودش برده، خودش یه‌آدمایی​ ماجراجوییه. واقعاً یه ماجراجویی در شأن یه جنگجوئه.»

«آقا سادیموس،‌گذاشت​ شما با‌می‌ری​ ما نمی‌آی؟»

سادیموس نگاهی به‌جلو​ صورت لاخه انداخت‌می‌ری​ و سر تکان داد.

«ما باید این یارو، نزار رو کنترل کنیم. یه‌حتی​ بار اشتباه کردیم که باعث شد دستبند قادر مطلق‌بین​ رو بسازیم... نباید دوباره همون اشتباه رو تکرار کنیم.»

زکه سر تکان داد.

«دئوس چند بار ازم خواسته بود. این‌که‌اول​ چشم از نزار برندارم. توانایی‌هاش ممکنه خیلی‌دنیای​ فراتر از درک و منطق ما باشه.»

زکه این را‌جلو​ گفت و دوباره‌می‌ری​ به نزار نگاه کرد.

«تو از همه در اینجا، نویه‌کان، محافظت می‌کنی. آقا‌حتی​ ترجان فعلاً استاد توئه. هرگز نافرمانی نکن و همیشه‌بین​ مطیع باش. این تنها راهیه که ممکنه بخشیده بشی.»

نزار لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد.

امیدوارم یه جایی‌پرسید​ تو همین مسیر‌کجا​ بمیری. خواهش می‌کنم!

احتمالاً این‌قدم​ دعای زیر‌گذاشت​ لبش بود.

رگین ون هولی جید.

این نام پالادین‌حتی​ لئو بود، شوالیه زودیاک‌می‌تونی​ از صورت فلکی شیر.

او همچنین اژدهایی‌پرسید​ با بالاترین سطح‌کجا​ خون خالص بود.

نسل صفر هنوز به ده سالگی نرسیده بود. از آنجایی که جنگجویان زیادی بودند که‌بری​ سطح خون خالص خود را بررسی نکرده بودند، امکان مقایسه‌ی مستقیم وجود نداشت، اما در‌بار​ میان نسل چهارم، او تقریباً تنها کسی بود که سطح خون خالص دو رقمی داشت.

اگر او‌دشمن​ یک خون‌خالص نبود،‌شیطان​ قطعاً تا الان...

رگین یک‌استاد​ سیلی محکم‌خواهرت​ به او زد.

صدای زنگ ممتدی‌پرسید​ در دفتر پالادین‌کجا​ لئو طنین‌انداز شد.

«فکر کنم قبلاً در‌گذاشت​ موردش حرف زدیم. از‌کجا​ بالا به من نگاه نکن.»

«متأسفم. رگین.»

مرد خرس‌مانند‌استاد​ روی زانوهایش‌خواهرت​ خم شد.

قد رگین حدود صد و هفتاد‌کجا​ و پنج سانتی‌متر بود. برای یک‌می‌خوای​ شوالیه آن‌قدرها هم قدبلند حساب نمی‌شد.

از طرف دیگر، مردی که از‌می‌ری​ او سیلی خورده بود، نزدیک به‌خواهرم​ صد و نود سانتی‌متر قد داشت.

«اگه من نبودم، آدمی مثل تو جرئت می‌کرد به محفل شوالیه زودیاک ملحق بشه؟ رتبه G هم با ثروت خانواده‌ت خریدی، نه؟ اصلاً توانایی واقعیت در حد رتبه A هست یا نه؟»

«حق با رگینه.»

«تازه خیلی هم بخشنده‌ست. از مهدکودک با هم دوست بودیم و‌کنم​ اجازه می‌ده این‌جوری باهاش حرف بزنیم، مگه نه؟ فکر می‌کنی چند‌تنها​ تا شوالیه تو دنیا می‌تونن با آقا رگین غیررسمی حرف بزنن؟»

«واقعاً. اگه‌قدم​ رگین نبود،‌گذاشت​ من هیچی نبودم.»

«به هر حال، ای حروم‌زاده‌ی چاپلوس. وقتی به‌استاد​ این فکر می‌کنم که تو بچگی چطور ازت‌موردش​ کتک می‌خوردم، دلم می‌خواد تیکه‌تیکه‌ت کنم و بکشمت، اما...»

«خواهش می‌کنم‌استاد​ اون قضیه‌خواهرت​ رو فراموش کن.»

«وقتی برادر بزرگم به عنوان دی اندر حسابی رو بورس بود، مثل‌می‌خوای​ دست راست من رفتار می‌کردی، اما به محض این‌که به یه جنگجوی‌کوچیکمه​ سیاه تنزل پیدا کرد، دوباره شروع کردی به زورگویی بهم، مگه نه؟»

«من احمق بودم.»

«خب، از همون اول که فهمیدن خونواده‌ی ما یه خونواده‌ی‌خواهرت​ آشغال تو سطح استانیه، اونا بودن که ما رو اذیت‌آدمایی​ می‌کردن، پس می‌شه گفت حداقل تو پستی و بی‌شرفی ثبات داشتن.»

«من اون موقع واقعاً احمق بودم. الان حتی اگه بهم بگی‌بزنی​ کفشات رو لیس بزنم، این کار رو می‌کنم، پس تو رو‌استخوناش​ خدا منو دور ننداز. اگه همین‌جا اخراج بشم، پدرم ممکنه منو بکشه.»

«شنیدم بچه‌ت رتبه C گرفته؟ حتی تو نسل صفر هم سطح خون خالصش زیر دو درصده، نه؟ هِه‌هِه‌هِه.»

«هاا...»

«فکر نمی‌کنی برای حفظ آبروی خونواده‌ت باید به شوالیه‌های زودیاک‌خواهرت​ ملحق بشی؟ شاخه‌ی فرعی خونواده داره تلاش می‌کنه تا قلعه‌ی هولی‌پیدا​ رو پس بگیره. شنیدم خیلی سرگرم‌کننده‌ست. اشراف‌زاده‌هایی که برای مقام می‌جنگن.»

«پس خواهش می‌کنم...»

«نگران نباش. تا زمانی که مثل الان‌اول​ بهم وفادار باشی، رهات نمی‌کنم. شاید خودت‌دنیای​ ندونی، اما خونواده‌ت خیلی به درد بخورن.»

«ممنونم، رگین.»

«پس، باید‌دشمن​ پای حرفی‌مگه​ که زدی وایسی.»

«ها؟»

«گفتی می‌خوای‌گذاشت​ کفشام رو‌می‌ری​ لیس بزنی؟»

«آه؟ اِهم...»

«باید برم‌دشمن​ دیدن اعلی‌حضرت، پس‌شیطان​ خودت تمیزش کن.»

مرد زانو زد.‌حتی​ رگین پایش را‌چطور​ روی زانوی او گذاشت.

روی کفشش پر از یک‌آره​ لایه‌ی قهوه‌ای‌رنگ بود که نمی‌شد‌خواهرم​ فهمید گِل است یا گُه سگ.

«نمی‌شه فقط‌قدم​ با یه تیکه‌پرسید​ پارچه پاکش کنم؟»

رگین دندان‌هایش‌دشمن​ را نشان داد‌شیطان​ و پوزخند زد.

وقتی کسی چنین‌حتی​ قیافه‌ای می‌گیرد، هرگز نباید‌می‌تونی​ برخلاف میلش رفتار کرد.

مرد زبانش را بیرون‌می‌ری​ آورد. کسی به او‌همه​ نگفت که بس کند.

مرد چندین بار عق زد‌پرسید​ و خاک بدبویی که وارد‌همه​ دهانش شده بود را تف کرد.

فقط وقتی که کفش‌هایش‌مگه​ شروع به برق زدن‌استاد​ کردند، رگین لبخندی زد.

«کارت خوب بود، رفیق.»

«ممنونم...»

رگین سوار کالسکه سلطنتی شد و او‌آره​ را در حالی که سرش را روی‌می‌خوای​ زمین گذاشته بود، پشت سر رها کرد.

قدرت پالادین لئو‌ماست​ به قدری زیاد بود‌انسان‌هاست​ که آسمان را می‌شکافت.

امکان نداشت کسی فقط به‌ندزدید​ خاطر بالا بودن سطح خون‌موردش​ خالصش چنین احترامی دریافت کند.

او می‌توانست از هاله استفاده‌آره​ کند. این یعنی آن‌ها از‌خواهرم​ نسل صفر هم فراتر رفته بودند.

مردم معمولاً او را‌گذاشت​ با جنگجوی سیاه که مثل‌اول​ یک نابودگر بود، مقایسه می‌کردند.

حداقل در بحث‌های مردم درباره اینکه‌نیست​ چه کسی قوی‌تر است، رگین هم‌تراز‌چطور​ با زیک در نظر گرفته می‌شد.

معلمان شمشیرزنی‌استاد​ رگین، کادنزا‌خواهرت​ و اوریدون بودند.

کاهنان و جادوگران سونگ‌هوانگ‌چونگ‌می‌ری​ انواع و اقسام جادوها را‌برم​ به او آموزش داده بودند.

به مدت حدود ۱۰ سال، رگین‌می‌ری​ بدون هیچ وقفه‌ای تکنیک‌های مبارزه را‌خواهرم​ از سراسر جهان یاد گرفته بود.

کلمه «استعداد» برای‌ماست​ توصیف او به شدت‌انسان‌هاست​ سنگین و پرمعنا بود.

یک قهرمان با سطح خون خالص ۱۰ درصدی مثل یک اسفنج‌بزنی​ خشک بود. همان چند قطره آبی که به عنوان آموزش به‌استخوناش​ او داده می‌شد را در یک چشم به هم زدن جذب می‌کرد.

زیک در کمتر از یک‌آره​ سال از یک تازه‌کار به‌خواهرم​ یک نابودگر تبدیل شده بود.

هیچ دلیلی وجود‌جلو​ نداشت که رگین نتواند‌آره​ همین کار را بکند.

این جنگجوی جوان چندین بحران که برای پادشاهی پیش آمده بود‌ندزدید​ را حل کرد. در سن ۱۳ سالگی، او حتی به تنهایی‌می‌شن​ یک هیولای عظیم‌الجثه که با یک اژدها برابری می‌کرد را شکار کرد.

همه به او توجه‌خواهرت​ می‌کردند و شهرتش مثل‌این‌قدر​ بادی موافق اوج گرفت.

پادشاه ورده به‌پرسید​ این پالادین لئوی‌کجا​ جوان علاقه زیادی داشت.

به ویژه، ملکه آپریل‌گذاشت​ اغلب رگین را به‌کجا​ مراسم‌های خصوصی دعوت می‌کرد.

حتی به‌دشمن​ مکان‌های به‌مگه​ شدت خصوصی.

«رگین.»

«اعلی‌حضرت.»

«هیچ‌کس اینجا‌قدم​ نیست. به‌گذاشت​ من نگو اعلی‌حضرت.»

رگین لبخندی زد.

«یه هرزه حقیر.»

«درسته. من یه هرزه‌می‌ری​ حقیرم. با اینکه پدرم‌همه​ مرده، هنوز نتونستم انتقام بگیرم.»

«کی از اون بدنی که مورد حمله‌آره​ شیطان قرار گرفته خوشش میاد؟ شاید همین الان‌بری​ بذر شیطان تو بدنت در حال رشد باشه.»

ملکه آپریل در‌ماست​ یک وان آب‌نیست​ گرم غوطه‌ور بود.

و رگین هم‌حتی​ روبروی او در‌چطور​ همان وان نشسته بود.

رگین پای او را‌می‌ری​ بالا آورد، انگشتان پایش‌همه​ را قلقلک داد و خندید.

«من تنها کسی‌ام‌جلو​ که این بدن‌می‌ری​ کثیف رو دوست داره.»

«ممنونم، جنگجو.‌دشمن​ تو تنها‌مگه​ جنگجوی منی.»

«یه زن‌استاد​ حقیر هیچ بویی‌ندزدید​ از شرم نبرده.»

«درسته. من‌گذاشت​ هیچی از شرم‌آره​ و حیا نمی‌دونم.»

او پاهایش را‌جلو​ کاملاً باز کرد و‌آره​ روی لبه وان نشست.

«پس حالا دیگه‌ماست​ نمی‌خوام هیچ خبر‌نیست​ دیگه‌ای از شکست بشنوم.»

«من شکست‌استاد​ نخوردم. اون عوضی‌ندزدید​ فقط فرار کرد.»

«اگه می‌جنگیدید، می‌تونستی ببری؟»

رگین با‌قدم​ نوک پایش آپریل‌پرسید​ را لمس کرد.

رگین در حالی که‌مگه​ می‌دید آپریل خودش را‌استاد​ عقب می‌کشد، به حرف آمد.

«حرفم رو باور نمی‌کنی؟ قدرت‌ندزدید​ من رو؟ من از مجموع قدرت‌بزنی​ هشت شوالیه زودیاک دیگه هم قوی‌ترم.»

«می‌دونم. چون‌گذاشت​ خودم با‌می‌ری​ چشمای خودم دیدمش.»

«حتی آخرین‌قدم​ قهرمان هم از‌پرسید​ من قوی‌تر نیست.»

«درسته.»

«یه روز، سر اون شیطانی‌ندزدید​ که این کشور رو نابود‌موردش​ کرد می‌برم و می‌ندازم جلوت.»

بدن آپریل لرزید.‌پرسید​ تمام بدنش از‌کجا​ لذت داغ شد.

«قهرمان سیاه که مایه ننگ خانواده‌ست‌می‌ری​ هم باید حذف بشه. اگه تو جنگ‌کنم​ نهایی به دشمن ملحق بشه، دردسرساز می‌شه.»

«درسته. یه مزاحم واقعیه.»

«یه خائن که خواهرش رو‌ندزدید​ به شیطان فروخته. باید کاری‌موردش​ کنم که بیاد دنبال خواهرش.»

وقتی رگین به خواهر‌می‌ری​ او اشاره کرد، جرقه‌ای از‌برم​ حسادت در چشمان آپریل درخشید.

«رگین.»

«چیه؟»

«اگه بچه تو رو حامله‌ندزدید​ بشم، دنیا من رو به‌موردش​ عنوان یه زن کثیف محکوم می‌کنه؟»

رگین به این حرف خندید.

هیچ جوابی نداد.‌جلو​ فقط لب‌هایش را‌می‌ری​ روی لب‌های او گذاشت.

صدها بوسه بر جای زخم‌های‌شیطان​ روی صورت آپریل زد و هزاران‌ندزدید​ کلمه شیرین در گوشش زمزمه کرد.

«سیگنی، مطمئنی‌گذاشت​ که حالت‌می‌ری​ خوب می‌شه؟»

دئوس با چهره‌ای نگران‌گذاشت​ به سیگنی که روی‌کجا​ بالکن نشسته بود، نگاه کرد.

«همه‌چیز مرتبه.»

«ترجیح می‌دم به خدا‌خواهرت​ ایمان بیارم تا اینکه حرف‌خونسرد​ اون عوضی‌ها رو باور کنم.»

دست‌به‌سینه شدم و آهی کشیدم.

«ارباب دئوس.»

«هان؟»

«لازم نیست در قبال من احساس مسئولیت کنید. فقط‌خونسرد​ یه تصادف بود. نیازی نیست با من مثل همسرتون رفتار‌دارن​ کنید. مردم دنیای شیاطین می‌خوان من رو ملکه خودشون بکنن.»

«نمی‌تونم تو رو همسرم‌می‌ری​ کنم. مهم‌تر از همه، ممکنه‌برم​ به دست زیک کشته بشم.»

«برادرم... ممکنه عصبانی بشه.»

«فقط در حد‌ماست​ عصبانی شدن نیست.‌نیست​ واقعاً من رو می‌کشه.»

«ترسیدید؟»

«چی؟ اون‌گذاشت​ تو این‌می‌ری​ چیزا کاملاً جدیه.»

«بله، البته.»

«اون اصلاً جنبه شوخی نداره.»

«شوخیِ 'خواهرت رو‌حتی​ حامله کردم' برای هیچ‌می‌تونی​ برادری قابل هضم نیست.»

«دقیقاً. هوف... به هر حال، این مشکل‌اول​ خیلی دردسرسازه، پس می‌ذارمش برای بعد. اول‌دنیای​ باید دستم به سوزاکو برسه، مگه نه؟»

دئوس هنوز نمی‌دانست که‌گذاشت​ سوزاکو و اژدهای آبی‌کجا​ به دست زیک افتاده‌اند.

اولین باری که به نویه‌کان،‌شیطان​ جایی که سیگنی زندگی می‌کرد، رفتم‌ندزدید​ به خاطر پیدا کردن سوزاکو بود.

به نظر می‌رسید سیگنی در دنیای‌چطور​ شیاطین به ثبات رسیده بود و‌بین​ سعی داشت به کارهای قبلی‌اش برگردد.

«به هر حال‌پرسید​ دئوس پادشاه دنیای شیاطینه.‌اول​ حتماً خیلی سرتون شلوغه.»

«با توانایی‌های فعلیم...‌جلو​ نمی‌تونم کاری که‌می‌ری​ می‌خوام رو انجام بدم.»

«کاری که‌دشمن​ می‌خواید انجام‌مگه​ بدید... فتح دنیاست؟»

«رازه.»

«واقعاً قصد دارید‌پرسید​ ۱۰ سال دیگه به‌اول​ دنیای انسان‌ها حمله کنید؟»

«فکر کردن‌قدم​ بهش که‌گذاشت​ جرم نیست، هست؟»

دئوس سرش را‌ماست​ تکان داد و دوباره‌انسان‌هاست​ با سیگنی صحبت کرد.

«فعلاً فقط به فردا فکر می‌کنم. تصمیم‌می‌تونی​ گرفتم با زیک بجنگم، پس باید ببرم.‌آدمایی​ خیلی زشته اگه آدم ببازه، مگه نه؟»

«فکر کنم یکم خجالت‌آور باشه. اون تو نسل چهارم خودش رو نشون‌می‌خوای​ داد و متمایز شد، نه نسل صفر... اگه تبدیل به یک ارباب‌کوچیکمه​ شیاطین بشه و از قهرمانی که حتی آخرین قهرمان هم نیست، شکست بخوره.»

ناولها | novelha.net