---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 251: ۵۷. جنگجو بیرون می‌رود. (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 251: ۵۷. جنگجو بیرون می‌رود. (۴)

0

«شنیدم که اون‌فاجعه‌ی​ بچه اعلیحضرت رو‌جونوریه​ هم حامله بوده. راسته؟»

یوف شونه‌هاش رو بالا انداخت.

«ما که نمی‌دونیم. کی می‌دونه زیر دامن‌خورده​ زنا چه خبره؟ اگه یه زن بچه‌ام رو‌طول​ بیاره، چاره دیگه‌ای جز بزرگ کردنش دارم؟ نوچ!»

«راست می‌گی. هاهاها.»

تا این چند کلمه رو بگه،‌جونوریه​ سوپی که با چند تیکه گوشت‌بارون​ خشک درست شده بود، آماده شد.

در واقع، فارغ از دئوس‌شدن​ یا طعم غذا، بیشتر ماجراجوها شکمشون‌گرگ​ رو با همین چیزا سیر می‌کردن.

بعد از خوردن چند کاسه از‌غربی​ اون سوپ فرنی‌مانند و حسابی سیر شدن،‌گوشم​ صدای بلند یوف تو کل جنگل پیچید.

«در مورد این گرگ، این یه درخواست رتبه G بود. همونجا با داد و بیداد گفتم که عمراً اینو بهتون بدم! گفتم دو جفت از نیش‌های گرگ رو براتون میارم، پس همین الان اون درخواست رو بدین به من!»

ترودو با‌گوشت‌خوارهاشون​ چشم‌های براق به‌همون​ یوف نگاه کرد.

«درخواست رتبه G؟»

«معلومه که هست! با اینکه‌قلعه​ این گرگ این شکلی به‌سرخ​ نظر می‌رسه، ولی یه هیولای آلوده‌ست.»

«به همین‌اسم​ خاطر هم‌غول‌پیکره​ این‌قدر گنده بود.»

«آره دیگه! هیولاهای آلوده تو هر اندازه‌ای پیدا می‌شن، ولی‌خورده​ گوشت‌خوارهاشون یه فاجعه‌ی تمام‌عیارن! این همون جونوریه که صد نفر‌پنج​ رو تو قلعه غربی خورده و لقب بارون سرخ رو گرفته.»

«اسم بارون سرخ به گوشم‌شدن​ خورده! شنیدم یه گرگ غول‌پیکره که‌گرگ​ طول بدنش به پنج متر می‌رسه!»

«آره، آره!‌همون​ ما با‌نفر​ همچین جونوری جنگیدیم!»

یوف به سری‌گوشم​ که پشت سرش‌بدنش​ افتاده بود، تف کرد.

زیک با‌گوشت‌خوارهاشون​ دقت به سر‌همون​ گرگ نگاه کرد.

پنج متر؟ مگر اینکه سرش به طرز عجیبی کوچیک‌پیچید​ بوده باشه، وگرنه بعید بود طول بدنش هر چقدر‌عمراً​ هم که گنده باشه از سه متر بیشتر بشه.

البته، توصیف هیولاها همیشه یه‌قلعه​ کم اغراق‌آمیزه، ولی اختلاف اندازه‌سرخ​ تا این حد عجیب بود.

ولی بدون شک یه هیولای آلوده بود.‌پنج​ تا حالا گرگی ندیده بودم که نیش‌هاش گوشت‌افتاده​ دهنش رو پاره کرده و بیرون زده باشه.

زیک بلند شد‌فاجعه‌ی​ و به سر‌جونوریه​ گرگ نزدیک شد.

«اشکالی نداره‌سوپ​ یه نگاهی‌حسابی​ بهش بندازم؟»

«باشه بنداز. تو هم احتمالاً تا حالا یه هیولای آلوده ندیدی. چون اصلاً نباید درخواست رتبه B مربوط به همچین هیولایی وجود داشته باشه.»

زیک به‌اسم​ حرفش خندید و‌طول​ بی‌تفاوت ازش گذشت.

دهان گرگ رو باز کرد. پوسیدگی‌جونوریه​ از قبل شروع شده بود و بوی‌سرخ​ گندش حال آدم رو به هم می‌زد.

دستش رو برد‌فرنی‌مانند​ جلو و داخلی‌ترین‌صدای​ دندونش رو کشید بیرون.

به شکلش‌همون​ نگاه کرد و‌قلعه​ دادش دست یوف.

«این دندون شیریه.»

«شیری؟ می‌خوای‌گوشت‌خوارهاشون​ بگی این‌تمام‌عیارن​ جونور هنوز بچه‌ست؟»

«آره.»

همون موقع، صدای‌جونوریه​ جیغی از تو‌غربی​ جنگل بلند شد.

صدای همون جنگجوی دو شمشیره‌طول​ بود که گفته بود می‌ره دستشویی‌جنگیدیم​ و از گروه جدا شده بود.

یوف تبرش رو‌فاجعه‌ی​ برداشت. دوید جلو‌جونوریه​ و داد زد:

«چزان، حالت خوبه؟»

ولی هیچ جوابی‌جونوریه​ نیومد. به نظر‌غربی​ می‌رسید کارش تموم شده.

یوف با‌اسم​ صدایی شبیه به‌طول​ جیغ فریاد کشید:

«ای گرگ حروم‌زاده!»

تبرش رو با‌فرنی‌مانند​ وحشی‌گری به سمت‌صدای​ جنگل تاب داد.

درست همون لحظه بود.

یکی یقه‌ی یوف رو کشید.

یوف با صورت زمین خورد و به عقب غلتید. وقتی به خودش اومد، دید که اون قهرمان رتبه B ناجیش بوده.

عصبانی شد و تبرش‌حسابی​ رو برداشت. اما تبر‌جنگل​ از همیشه سبک‌تر بود.

تا به خودش بیاد، دید‌قلعه​ نصف تیغه تبر نیست شده.‌سرخ​ جای دندون‌ها روش کاملاً مشخص بود.

انگار گرگه تبر رو گاز‌طول​ گرفته و کنده بود. ولی‌جونوری​ یوف اصلاً چیزی یادش نمی‌اومد.

زیک دستش رو‌فاجعه‌ی​ به عقب دراز کرد‌نفر​ و باز نگه داشت.

«هیس. صداش به سختی‌حسابی​ شنیده می‌شه. این جونور‌جنگل​ تو مبارزه کارش درسته.»

همون موقع، یه چیز‌نفر​ تاریک مثل یه گونی‌لقب​ از تو جنگل پایین افتاد.

تا یوف بیاد بفهمه که اون‌بدنش​ دهن گرگ بوده، آرواره‌های هیولا با‌سری​ یه صدای تق بسته شده بود.

ترودو جیغ کشید:

«زیک!»

یوف تبر یدکیش رو‌نفر​ بیرون کشید و به‌لقب​ سمت گرگ نشونه گرفت.

چشم‌های هیولا به یوف خیره‌طول​ شد. یوف با دیدن اون‌جونوری​ چشم‌های قرمز روشن، بدنش یخ زد.

پنج متر؟ نه، این‌تمام‌عیارن​ هیولا بدنی داشت که حداقل‌غربی​ هفت متر به نظر می‌رسید.

اون‌قدر ضعیف بود که‌حسابی​ حتی نتونسته بود حضور هیولا‌پیچید​ رو تو جنگل حس کنه.

یوف و همکارهاش اون‌قدر ترسیده بودن که در برابر هیولایی که حتی برای رتبه G هم غیرقابل تصور بود، هیچ کاری از دستشون برنمی‌اومد.

همون لحظه،‌اسم​ گردن گرگ با‌طول​ صدای بدی چرخید.

انگار یه چیزی بهش‌تمام‌عیارن​ لگد زده بود. نه،‌قلعه​ واقعاً لگد خورده بود.

زیک دقیقاً همون‌جایی‌فرنی‌مانند​ که سر گرگ‌صدای​ بود، دوباره ظاهر شد.

«داداش!»

زیک با یه‌گوشم​ لبخند به فریاد‌بدنش​ ترودو جواب داد.

«اول این‌گوشت‌خوارهاشون​ جونور رو‌تمام‌عیارن​ تمیزش کنیم.»

زیک فقط پرید بالا و بدنش رو تو هوا صد‌مورد​ و هشتاد درجه چرخوند. وقتی با پاشنه‌ی پاش به بغل‌بهتون​ صورت گرگ کوبید، هیولا با صدای بلندی به پرواز دراومد.

صحنه‌ی غیرقابل باوری بود.

یه قهرمان رتبه B داشت با دست خالی یه گرگ غول‌پیکر رو کتک می‌زد.

اون بدن غول‌پیکر با‌تمام‌عیارن​ یه کتک‌کاری یک‌طرفه به‌قلعه​ داخل جنگل پرت شد.

اگه شمشیرش رو درآورده بود‌شدن​ و بهش ضربه می‌زد، تا‌مورد​ الان کارش رو تموم کرده بود.

انگار که می‌خواست این‌نفر​ فکر رو ثابت کنه،‌لقب​ شمشیرش رو بیرون کشید.

فریادهای شیطان تو‌گوشم​ جنگل پیچید. این ناله‌پنج​ و زوزه‌ی آسمودئوس بود.

فقط شنیدنش باعث می‌شد حالشون‌همون​ به هم بخوره، و جنگجوها‌خورده​ و ماجراجوها گوش‌هاشون رو گرفتن.

فواره‌های خون‌سوپ​ تو جنگل‌حسابی​ پاشیده شد.

خونی که از گرگ غول‌پیکر‌قلعه​ بیرون می‌زد اون‌قدر زیاد بود که‌گرفته​ می‌تونست یه جویبار کوچیک راه بندازه.

زیک خون شمشیرش رو تکوند.

اصلاً نیازی به‌فاجعه‌ی​ ایجاد هاله یا بیدار‌نفر​ کردن قدرت سوزاکو نبود.

این هیولای آلوده‌فرنی‌مانند​ رو می‌تونست ده سال‌بلند​ پیش هم شکار کنه.

اما از دید تماشاچی‌ها، اونا فراتر‌غربی​ از شوکه بودن و تو بهت‌اسم​ و حیرت مطلق فرو رفته بودن.

یوف با لکنت پرسید: «تو... تو واقعاً رتبه B هستی؟»

«خب، آمار رسمی می‌گه که رتبه B هستم. به دلایلی نتونستم رتبه‌ام رو از این بالاتر ببرم.»

«امکان نداره رتبه B باشی! گفتی اسمت زیکه، درسته؟ یه خون خالص به اسم زیک... بین قهرمان‌های رتبه G و بالاتر، یه خون خالص به اسم زیک بود که...»

حالت چهره‌ی‌همون​ یوف به سرعت‌قلعه​ در هم ریخت.

«امکان نداره! غیرممکنه!»

زیک خنده‌ی تلخی کرد.

اون مرد وحشت‌زده رو‌حسابی​ به حال خودش رها کرد‌پیچید​ و به ترودو نزدیک شد.

«دیگه نمی‌تونیم با هم‌نفر​ باشیم. من با گروه‌لقب​ آقای یوف برمی‌گردم به قلعه.»

ترودو اصلاً نمی‌فهمید چه خبره.

اما ترودو نمی‌توانست بیشتر از این‌جونوریه​ مانع رفتن زیک شود. چون تا همین‌جا‌سرخ​ هم لطف بزرگی در حقش کرده بود.

«ممنونم.»

ترودو سعی کرد‌جونوریه​ شمشیر و سپر‌غربی​ را پس بدهد.

«شمشیر و سپر رو به عنوان هدیه بهت می‌دم. این شمشیریه که فقط برای کارای روزمره ازش استفاده می‌کردم، اما‌عجیبی​ خوب ازش نگهداری شده، پس احتمالاً به دردت می‌خوره. منم یه زمانی به عنوان پادوی هتل کار می‌کردم و کله‌سحر‌نیش‌هاش​ تمرین شمشیرزنی می‌کردم. نمی‌خوام مثل پیرمردها نصیحتت کنم و بگم اگه این کارو بکنی قوی‌تر می‌شی، اما... بازم امیدوارم تسلیم نشی.»

«تسلیم نمی‌شم.»

زیک لبخندی زد‌فرنی‌مانند​ و دوباره به‌صدای​ چشمان ترودو نگاه کرد.

زیک، ترودو را به یوف و گروهش‌خورده​ که هنوز دهانشان از تعجب باز مانده بود‌طول​ سپرد و به قسمت خلوتی از جنگل رفت.

در آنجا یک مهره‌غول‌پیکره​ سیاه بیرون آورد و خودش‌همچین​ را به درون آن انداخت.

با اینکه فقط نصف روز‌همون​ طول کشید، اما توانست دوباره حس‌لقب​ و حال بچگی را تجربه کند.

سفر خوبی بود.

در همین حال، یوف حتی‌قلعه​ بعد از رفتن زیک هم‌سرخ​ داشت با خودش چیزی زمزمه می‌کرد.

«مـ... مـ...»

ترودو به او نزدیک شد.

«حالت خوبه، یوف؟»

«ها؟»

«یوف؟»

«قهرمان سیاه!»

«چی داری می‌گی؟»

«زیک، زیک. پن هولی بیچ.‌قلعه​ نه، حالا که طرد شده،‌سرخ​ شده جید. زیک پن جید!»

«درسته. اسمش همینه.‌گوشم​ عجیب نیست که‌بدنش​ اسمش شبیه عالیجناب گوکسوئه؟»

«شبیه نیست! اون خودِ هولی جیده. چطور ممکنه؟... نه، اصلاً چرا اومده‌بارون​ اینجا؟ برای دیدن برادر کوچیکترش؟ شاید اومده تا اونایی که برادرشو اذیت‌جنگیدیم​ می‌کردن بکشه. حتماً همون زنه از خانواده هولی اسپیندل رو هم اون کشته!»

«اون هولی جید...‌فرنی‌مانند​ زیک ون هولی‌ویچ‌صدای​ اسم قهرمان سیاهه.»

«دقیقاً! اون همون قهرمان سیاهه!»

«چی؟ امکان نداره واقعیت داشته باشه. قهرمان‌پنج​ سیاه یه شیطانه که برای نابودی بشریت‌سرش​ با پادشاه شیاطین دست به یکی کرده.»

«همینه! اون قهرمان سیاهه. قوی‌ترین جنگجویی که یه زمانی‌غربی​ بهش می‌گفتن پایان‌دهنده. مردی که مثل یه هیولا قدرتمنده‌طول​ و تو ۱۴ سالگی پادشاه شیاطین رو شکار کرد.»

یوف این را‌فرنی‌مانند​ گفت و روی‌صدای​ زمین وا رفت.

«اون واقعاً قویه. اصلاً آدم نیست. این که می‌گن با شیطان قرارداد بسته دروغ نیست. وگرنه کی می‌تونه یه هیولای رتبه G رو به این راحتی بکشه؟»

ترودو نگاهش را به سمت جنگل چرخاند. اون‌متر​ داداش زیک... قهرمان سیاه بود؟ ترودو با شنیدن‌زیک​ این داستان غیرقابل‌باور، آه طولانی و عمیقی کشید.

تسلیم نشو.

به آخرین‌سوپ​ کلمات او‌حسابی​ فکر کرد.

پرسیدم: «چیکار‌اسم​ می‌کردی که‌غول‌پیکره​ این‌قدر دیر کردی؟»

زیک مثل احمق‌ها خندید: «هاها.»

دوتایی با‌سوپ​ هم زدیم‌حسابی​ زیر خنده.

«درگیر یه ماجراجویی کوچیک شدم.»

«چقدر خسته‌کننده. خب، اون‌غول‌پیکره​ شمشیری که تو سنگ گیر‌همچین​ کرده بود رو دور انداختی؟»

«آره.»

«اگه اوضاع خوب پیش‌حسابی​ بره، برادر کوچیکت هم اونجا‌پیچید​ برای خودش جایگاهی پیدا می‌کنه.»

«ممنونم.»

«بی‌خیال. منم اونجا یه گناه‌هایی مرتکب شدم. البته‌متر​ قبل از اینکه چیزی سرم بشه این کارا‌زیک​ رو کردم، برای همین خیلی هم احساس پشیمونی نمی‌کنم.»

زیک گفت: «وقتی پادشاه‌تمام‌عیارن​ شیاطین از گذشته‌ش توبه می‌کنه‌غربی​ و عذرخواهی می‌کنه، بیشتر می‌ترسم.»

جواب دادم: «حق داری، نه؟»

«فقط... دئوس‌نیم. همون‌طور که دوست دارید زندگی کنید. نگران من نباشید. من خیلی وقت‌غول‌پیکره​ پیش تصمیم گرفتم که برای شما زندگی کنم. یکم جا خوردم وقتی فهمیدم شما‌مگر​ همون پادشاه شیاطین هستید، اما این دلیل نمی‌شه که رفتارم رو تغییر بدم، مگه نه؟»

«بهت گفته‌اسم​ بودم این‌قدر از‌طول​ من خوشت نیاد.»

«سعی کردم، ولی نشد.»

«اون زندگی‌ای که خودت‌حسابی​ می‌خواستی داشته باشی، حالا‌جنگل​ به برادر کوچیکت ارث رسیده.»

اینکه یک قهرمان بشود، پادشاه شیاطین را شکست‌لقب​ دهد، اسم خانواده‌اش را سر زبان‌ها بیندازد و‌بدنش​ قلعه هولی جید را به جانشینش منتقل کند.

من می‌خواستم رگین با وجود اینکه‌بدنش​ خون یک جنگجو را در رگ‌هایش‌سری​ داشت، یک زندگی معمولی داشته باشد.

«زندگی‌ای که‌گوشت‌خوارهاشون​ من می‌خوام‌تمام‌عیارن​ داشته باشم، همین‌جاست.»

«که این‌طور؟»

«بله.»

«باشه. فقط یه چیزی بخور.»

دئوس این را گفت و دستش‌جونوریه​ را دراز کرد. گویی که زیک در‌سرخ​ دست داشت، از میان انگشتانش ناپدید شد.

زیک در حالی که به‌شدن​ دئوس که برگشت و دور‌مورد​ شد نگاه می‌کرد، لبخند محوی زد.

زندگی او همین‌جا بود.

به جای اینکه خودش به‌طول​ عنوان یک قهرمان بدرخشد... این‌که مراقب‌جنگیدیم​ خانواده‌اش باشد بیشتر به شخصیتش نمی‌خورد؟

قلعه ورده به خاطر شمشیری که‌صدای​ ناگهان در یک سنگ فرو رفته و‌رتبه​ ظاهر شده بود، غرق در هیاهو بود.

هر کسی می‌توانست بفهمد‌نفر​ که این اتفاق ارتباط‌لقب​ عمیقی با معجزه خداوند دارد.

یک سنگ بود.

و یک‌گوشت‌خوارهاشون​ شمشیر در آن‌همون​ گیر کرده بود.

اگر کمی دستت را تکان می‌دادی،‌صدای​ شمشیر شروع به لرزیدن می‌کرد. اما‌درخواست​ هیچ‌کس نمی‌توانست آن را بیرون بکشد.

فقط در یک روز،‌نفر​ هزار نفر شانسشان را برای‌بارون​ بیرون کشیدن شمشیر امتحان کردند.

نصف روز بیشتر طول‌غول‌پیکره​ نکشید تا یک دکه‌متر​ غذافروشی همان بغل سبز شود.

اگر سنگ موقع ناهار ظاهر‌همون​ شده بود، دستفروش‌ها در همان نصف‌لقب​ روز بساطشان را پهن کرده بودند.

و روز بعد، سر و کله یک‌بلند​ مقام رسمی پیدا شد. دولت تصمیم گرفته‌همونجا​ بود مستقیماً روی این قضیه نظارت کند.

اگر این ماجرا تبدیل‌نفر​ به یک معدن پول‌لقب​ نمی‌شد، جای تعجب داشت.

آدم‌های قدرتمند‌اسم​ بی‌شماری شانسشان‌غول‌پیکره​ را امتحان کردند.

همه، از غول‌های قدرتمند گرفته تا اژدهایانی‌نفر​ که خودشان را شبیه انسان‌ها کرده بودند،‌گرفته​ برای بیرون کشیدن شمشیر دست به کار شدند.

اما همه شکست خوردند.

بینشان حتی تاجری بود که‌قلعه​ می‌توانست چرخ یک گاری ۵۰۰ کیلویی‌گرفته​ را با یک دست بلند کند.

شایعه در‌اسم​ کل کشور‌غول‌پیکره​ پخش شد.

طبیعتاً، خبر به‌فاجعه‌ی​ گوش سونگ‌هوانگ‌چونگ و‌جونوریه​ خانواده امپراتوری هم رسید.

سونگ‌هوانگ‌چونگ این سنگ را‌حسابی​ به عنوان یک مکان‌جنگل​ مقدس رسمی به رسمیت شناخت.

بزرگ‌ترین دلیلشان هم این بود‌قلعه​ که از کسانی که می‌خواستند شمشیر‌گرفته​ را بیرون بکشند، «مالیات مقدس» بگیرند.

چشم به هم زدیم،‌غول‌پیکره​ چادرها برپا شد و شروع‌همچین​ کردند به گرفتن حق ورودی.

مالیات سلطنتی خانواده ورده،‌تمام‌عیارن​ مالیات محلی شهر آکوما،‌قلعه​ و حتی مالیات مقدس سونگ‌هوانگ‌چونگ.

بعداً، اداره راه و شهرسازی و اداره آموزش و پرورش که معروف‌اند به اینکه در‌داد​ هر آشی نخود می‌شوند، به بهانه ایجاد ترافیک وارد ماجرا شدند و هزینه یک بار‌براق​ تلاش برای بیرون کشیدن شمشیر، سر به فلک کشید و به یک سکه نقره رسید.

«ما هم امتحان کنیم؟»

شوالیه‌ای که‌اسم​ از آنجا می‌گذشت،‌طول​ به حرف آمد.

اسمش اوریدون بود. پالادین اسکورپیوس.

او عضو شوالیه‌های زودیاک بود، کسی که‌بلند​ شهرتش به عنوان قهرمان جنگ‌های صلیبی آن‌قدر‌همونجا​ بالا رفته بود که به خود آسمان می‌رسید.

کسی که شانه‌جونوریه​ به شانه او‌غربی​ قدم برمی‌داشت، کادنزا بود.

او به عنوان پالادین لیبرا، رئیس‌بدنش​ آسکارون بود؛ یک سازمان خصوصی و ثروتمند‌پشت​ که جنگ‌های صلیبی را برنامه‌ریزی کرده بود.

ناولها | novelha.net