چپتر 26: جستجوی اژدها (۴)
0دئوس پریداینطور وسط بحثتواناییهای آن دو نفر.
«چیزی به اسم بورسیه تحصیلیپاس وجود نداره؟ شنیده بودم قهرمانها میتونننخبه مجانی تو همه کلاسا شرکت کنن.»
«مدرسه رفتن که اساساً مجانیه. ولی فقط با همون نمیشه به پایبرو درسا رسید. چیزای زیادی برای یادگرفتن هست و با وقت کمی که برایتهش خوندن داریم، خیلی سخته که فقط با شرکت تو کلاسای مدرسه مردود نشیم.»
زکه سرشبرمیاد را تکان داداندازهای و ادامه داد:
«اینا همش بهونست. نابغهها بیشتر کلاسا رو بدون هیچ مطالعه اضافهای پاس میکنن و همون آدما هم هستن که میشن قهرمانهای نخبه رتبه A یا بالاتر.»
لکسیا با طعنهمطالعه گفت: «پس فقطمیکنن بهترینها زنده میمونن؟»
«فرصت برابر در نهایت به ضرر آدمای بااستعداد تموم میشه. دنیای قهرمانهابرو اونقدرها هم مهربون نیست. ما به همون یه قهرمان نهایی نیاز داریمدیدی که بتونه جلوی پادشاه شیاطین رو بگیره؛ بدون اون، بشریت نابود میشه.»
«قهرمانهای نخبه که فقط از قهرمانهای نخبهی دیگه بهمیریزن دنیا نمیان، درسته؟ نرخ خون خالص رو خدایان تعیین میکنن.یهکمی برای همینه که باید از همه قهرمانها حسابی محافظت کنیم.»
«ولی احتمالش خیلی کمه.»
«احتمال، هان؟ از حرفات اینطور برمیاد که تواناییهای یه قهرمان دقیقاًنخبه به همون اندازهای شکوفا میشه که پاش پول میریزن. زکه، نرخنهایت خون خالص تو اونقدرها هم پایین نیست که بشه نادیدهاش گرفت.»
«هنوز اندازهگیریش نکردم.»
«برو چکش کن.»
«اون... یهکمی گرونه. دبیرستانها وقتدقیقاً فارغالتحصیلی یه تست مجانی میگیرن، ولیپایین من نمیتونم تا اونجا دووم بیارم.»
لکسیا گفت:هیچ «دیدی؟ تهش همهچیزپاس برمیگرده به پول.»
«به این سادگیها هم نیست. تازه، یه قهرمان عالی امکاناندازهگیریش نداره تو پول درآوردن لنگ بمونه. تو دنیا خطر زیادهنمیتونم و همیشه جاهایی هستن که به یه قهرمان نیاز داشته باشن.»
«تکلیف اونایی کهتواناییهای حتی نمیتونن وارد اینپاش رقابت بشن چی میشه؟»
«همچین اتفاقی هیچوقت نمیفته.تواناییهای دپارتمان پشتیبانی قهرمانان برایپاش مستقل شدن کمک میکنه.»
«پس زکه چی؟»
«زکه خودش نمیخواد به خودش فشار بیاره. اگه خودش تو مدرسه ثبتنام میکرد، میتونست یه قهرمان حسابی بشه، ولیمیگیرن این کارو نمیکنه. اگه بحث فقط فارغالتحصیل شدن باشه، نیازی به پول زیاد نیست. مردود شدن رو میشه باهمیشه کلاسای جبرانی حل کرد و وقتی دبیرستان رو تموم کنی، میتونی رتبه بگیری و رسماً کار قهرمانی رو شروع کنی.»
«اینطوریه؟» زکه سر تکان داد.
«آره. ولی... اینجوری در نهایت میشیاندازهای یه قهرمان رده پایین و بیکیفیت، درستنادیدهاش مثل کاری که پدر و پدربزرگمون کردن.»
زکه و لکسیا.
هیچکدام هنوزپاش به بیستمیریزن سالگی نرسیده بودند.
با این حال، باری کهاندازهای به دوش میکشیدند، انگار خیلیپایین سنگینتر از آدمبزرگهای معمولی بود.
دئوس با نگاهیبرمیاد کمی متفاوت بهاندازهای این قهرمانها خیره شد.
الکس به دنیای شیاطین برگشته بودمیکنن تا به وضعیت آن دو فلسرتبه اژدها که لکسیا فروخته بود، رسیدگی کند.
آن روز عصر،پول زکه یک گاری غذافروشینادیدهاش جلوی مغازه برپا کرد.
او همیشه خیلیتواناییهای بعد از نیمهشبشکوفا به خانه برمیگشت.
دئوس پشتاینطور گاری غذافروشیتواناییهای او نشست.
یک آدم مست کنار دکهی خلوتیمیکنن که زکه در آن خوراک رودهرتبه خوک سرخکرده میفروخت، از حال رفته بود.
«واقعاً کارت حرف نداره.»
«چی؟»
«این خیلی خوشمزهست.»
«مگه نه؟ راستش، این دستور پخت رو از یه رستوران باکلاس تو بلوک جنوبی یادطعنه گرفتم. از هفت سالگی اونجا پارهوقت ظرف میشستم و تا دوازده سالگی کار کردم. آماده کردننیست روده قلق داره، ولی وقتی بوی بدش رو بگیری، بافتش عالی میشه. تازه، ارزون هم هست.»
«خب، کسبپاش و کارتمیریزن خوب میچرخه؟»
«خیلی خوبه. این اطراف مغازههای زیادی هست،پاش برای همین خیلیا بعد از کار میانهنوز تا یه نوشیدنی سریع بزنن به بدن.»
زکه مؤدبانه تعظیم کرد.
«ممنون، آقای دئوس. بهاضافهای لطف شما تونستم با یهمیشن قیمت خوب اینجا مستقر بشم.»
«هر چقدر دوست داریمیریزن تشکر کن. اینجوری بعداًگرفت جای شکایت کمتری باقی میمونه.»
دئوس یک لقمهتواناییهای دیگر از روده سرخشدهیپاش تند و تیز برداشت.
ترکیبش بااینطور آن نوشیدنی قوی،دقیقاً واقعاً بینقص بود.
«ولی قهرمان دقیقاً یعنی چی؟»
«ها؟ منظورتون چیه...»
«قهرمان چیه؟»
«کسی که ۶۶برمیاد قرن پیش پادشاهاندازهای شیاطین رو شکست داد...»
«اونو بیخیال.هیچ چیزی که خودتپاس میدونی رو بگو.»
زکه با دستپاچگی لبخندی زد.
«بهنظرم قهرمان کسیه کهدقیقاً میتونه شجاعت بیحد وپول مرزی از خودش نشون بده.»
«شجاعت.»
«پادشاه شیاطین ترسناکه. فقط اون نه... هیولاهای بیشماری تو کوهستانها یا شیاطینیرتبه تو باتلاقها هستن که هیچکدومشون از یه انسان ضعیفتر نیستن. آدما بهتنهایی اونقدرهابااستعداد قوی نیستن، برای همین فکر میکنم محکم ایستادن بهعنوان یه قهرمان کاملاً ضروریه.»
«هسته مرکزی.»
«تا وقتی که قهرمان فرار نکنه، بقیه با خودشون فکر میکنن ایننادیدهاش نبرد ارزش جنگیدن داره! اگه ده، صد، یا هزار نفر قدرتشون رومیگیرن با هم جمع کنن، آدما میتونن از پس هر سختی و مشکلی بربیان.»
«پس داریاینطور میگی تا وقتیدقیقاً نترسی، شکست نمیخوری.»
«بله.»
«پس دیگه نیازی به رتبه F و رتبه D و اینجور چیزا نیست. ارزش یه قهرمان به اینه که بتونه اون نیروی مرکزی باشه یا نه.»
«تا اینجاش درسته. ولی این قدرتیه که تا وقتی با پادشاه شیاطین روبهرو نشی، نمیتونی ازش مطمئنبرو باشی. بالا بردن نرخ خون خالص تو یه دوره صد ساله برای آماده شدن واسه جنگ بعدی ضروریه؛تازه نمیتونی که همینطوری شانسی انتخاب کنی. منطقیه که معیار رو بر اساس توانایی مبارزه و قدرت جادویی بذارن.»
«پس قهرمان بودن اینقدر پیشپاافتادهست؟»
«پیشپاافتاده نیست! میدونید تأیید صلاحیتش چقدر سفتوسخته؟ فقطهستن برای اینکه از کالج فارغالتحصیل بشی، باید کارهایگفت خطرناکی بکنی که جونت رو به خطر میندازه.»
دئوس پوزخند طعنهآمیزی زد.
«یه قهرمان باید کسی باشه کهشکوفا از همون اول با یه وحینادیدهاش الهی، خارقالعاده به دنیا اومده باشه، نه؟»
زکه در حالی که داشتدقیقاً یک ظرف شستهشده را بامیریزن دستمال خشک میکرد، خنده معذبی کرد.
«اگه اینطوریه که شانس باهام یار نبوده. تو خانوادهی یه مشتنخبه ماجراجوی فقیر به دنیا اومدم، پدر و مادرم رو زود ازنهایت دست دادم و با کارای پارهوقت خودمو جمع و جور کردم.»
دئوس تو دلش گفت: دقیقاً به خاطرنادیدهاش همینه که ولت نمیکنم بچه. اما حرفشیهکمی رو با یه قلپ از نوشیدنیاش قورت داد.
معمولاً وقتی شبتواناییهای از نیمه میگذشت،شکوفا دردسرها هم شروع میشد.
دئوس تااینطور دیروقت بهتواناییهای نوشیدن ادامه داد.
مست نکرده بود، ولیاضافهای اگه دلش میخواست، میتونستهستن خودش رو به مستی بزنه.
«پس این نالههای رقتانگیزت رو تمومبشه کن. اون دختره که چند لحظهبرو پیش اینجا بود، لکس... یه چیزی...»
«منظورتون ارشد لکسیاست؟»
«آره، چرا خودتبرمیاد رو آویزون یهاندازهای همچین دختری میکنی؟»
«آویزون شدن چیه؛مطالعه هر چی نباشهمیکنن اون سالبالایی منه.»
«سالبالاییِ خرِ کی...»پول حرفش با صدای وحشتناکِنادیدهاش شکستنِ چیزی قطع شد.
دئوس برگشت و سه تا غولتشن رو دید؛ یکیشونمیریزن با لگد صندلی رو پرت کرده بود. یکی دیگهچکش آستینش رو زد بالا و برای زکه دندون قروچه کرد.
«خیلی دل وبرمیاد جرئت داری کهاندازهای هنوزم پیدات میشه.»
روی ساعد اون لات، طرح ترسناکمیکنن ماری که داشت از توی یهرتبه جمجمه میخزید بیرون، خالکوبی شده بود.
خنجری بیرون کشید، محکممیریزن کوبیدش روی میزِ دکهگرفت و همونجا تلپ شد.
یکی از مشتریها که تا اون موقعپاش از مستی غش کرده بود، با شنیدن ایناندازهگیریش صدا پرید و تو تاریکی شب جیم شد.
«مگه بهت نگفتم درِ ایندقیقاً دکون رو تخته کن؟ کیمیریزن بهت اجازه داده هنوزم مقاومت کنی؟»
مرد لات بامطالعه نگاهی تهدیدآمیز بهمیکنن زکه زل زد.
زکه با همون لبخندمیریزن مهربون همیشگیاش سرش روگرفت خاروند و جواب داد.
«آقای دنژو.»
«درست حرف بزن، بگو قربان.»
«آقای دنژویهیچ قربان. من اینجاپاس رو اجاره کردم.»
«گور بابای اجارهات. تو این خیابون،بشه حتی نفس کشیدنت هم باید بابرو اجازه من باشه. چرا تو کلهات نمیره؟»
پشت سر این گندهلات، اون دو تای دیگه حتیمیریزن ترسناکتر به نظر میرسیدن. صورتهاشون پر از جای زخمچکش بود، انگار یه بچه با چاقو روشون خطخطی کرده باشه.
«اینجا واسه بچههای قهرمانها استثنا قائل نمیشیم. دهنتپاش رو ببند و حق امتیاز دکهات رو بدهاندازهگیریش به من. خودم به عنوان شاگرد استخدامت میکنم.»
زکه باهیچ چهرهای درهمرفته نگاهیپاس به دئوس انداخت.
دئوس که داشت تهمیریزن لیوانش رو سر میکشید،گرفت رو به زکه گفت.
«هی بچه.»
«بله آقای دئوس؟»
«یه تی بیار.»
«یهو واسه چی...»
«واسه شستن این خونها.»
دئوس همزمان با گفتن این حرف،اندازهای کف دستش رو به سمت همونبشه لاتی که دنژو صداش میکردن نشونه رفت.
زکه باهیچ عجله دوید توپاس تا تی بیاره.
«این یارو فازش چیه؟»
لاتِ گردنکلفت تازه میخواست برای دئوس دندونپاش قروچه کنه که یهو متوجه یه گوی سیاهاندازهگیریش کوچیک شد که جلوش تو هوا شناور بود.
با خودش فکر کرد: ایندقیقاً دیگه چه کوفتیه؟ و درست توپایین همون لحظه، به داخلش مکیده شد.
حتی فرصت نکرد پلک بزنه.
آخرین چیزی که دید،میریزن ساعد قطعشدهی خودش بودگرفت که داشت روی زمین میافتاد.
گوی سیاه اون دو تااندازهای لات دیگه رو هم بلعیدپایین و تو تاریکی شب محو شد.
دئوس سه تا گندهلات رو با یه مینیپاش سیاهچاله قورت داد، یه لیوان دیگه سر کشیداندازهگیریش و لنگلنگان به سمت داخل خونه راه افتاد.
زکه که با تی برگشته بود، با یههستن ساعد خونی وسط دکه روبهرو شد؛ خالکوبی مار وبهترینها جمجمه هنوز هم روی پوستش به وضوح دیده میشد.
دئوس همونطور که تلوتلوخوران میرفت تو،بشه زد رو شونهی زکه و گفت:برو «یه جا درست و حسابی چالش کن.»
بعد از اینکهتواناییهای دئوس رفت، زکهشکوفا یه آه عمیق کشید.
شاید واقعاًاینطور با یه شیطاندقیقاً قرارداد بسته بود.
ولی قصدهیچ نداشت پااضافهای پس بکشه.
قدم زدن تو آتش جهنم تا وقتینادیدهاش که خواهر و برادرهای کوچیکترش به قدیسهایهکمی و قهرمانهای حسابی تبدیل بشن، وظیفهی اون بود.
«اَه! این دیگه چیه!»
الکس که نیمهشب برگشتهتواناییهای بود، صبحش رو باپاش غرغر کردن شروع کرد.
«باز چی شده؟»
«ارباب! اگه قراره تو دنیای آدمابشه زندگی کنید، حداقل قوانین اولیهشون رو رعایتچکش کنید! ببینید کرو چی با خودش آورده.»
دئوس که تو رختخواب داشت چشماش روپاش میمالید، نگاهی به کف اتاق انداخت. سگهنوز یه دست قطعشده رو به دندون گرفته بود.
و با سربرمیاد و صدا دمشاندازهای رو تکون میداد.
کرو، همونطور که از یه سربروس انتظارآدما میرفت، با سه تا چهرهی متفاوت ولکسیا شاد و شنگول جلو دئوس ایستاده بود.
«گی-گی، بگیرشپاش و یهمیریزن گوری گمش کن.»
دئوس این رو زیر لباندازهای غرغر کرد و دوباره سرشپایین رو فرو کرد تو بالش.
معلوم بود مشروبیبرمیاد که زکه خریده خیلیشکوفا آشغال و ارزون بوده.
انگار داشتن تو سرش ناقوسپاس معبد میکوبیدن. خلاص شدن از شرنخبه این خماری اصلاً کار راحتی نبود.
الکس سربروس رو آروم کرد.
«بیا اینجا ببینم، مگه ارباباندازهای بهت نگفت بندازیش دور؟ دیگه ازبشه این آشغالهای کثیف با خودت نیاریا.»
سربروس با صدایی شبیه کشیده شدناندازهای فلز رو زمین، رفت تو حیاط تانادیدهاش اون ساعد گندیده رو دوباره چال کنه.
«آخه دیشب چه خبر بوده؟»
«از زکهپاش بپرس. کار ساختنپایین سلاح تموم شد؟»
«آره! این دفعه یه دستکش زرهیه. اسمشپاش رو گذاشتم دستکش دومز. تو فکرشم کههنوز کل ستِ سری دومز رو کامل کنم.»
«هر جور راحتی. راستیتواناییهای چرا دوباره این سگهپاش رو با خودت آوردی؟»
«منظورتون کروعه؟»
«همون سگ صداش کنی کافیه.»
«هر کسی حقتواناییهای داره واسه خودششکوفا یه اسم داشته باشه.»
«اصلاً حوصله ندارم با تویی که ازشکوفا مقام دوک پرتت کردن بیرون، دربارهی حقوق بحثهنوز کنم. حالا برنامهات چیه؟ قراره دنبال چی بگردی؟»
«یادتون رفته؟»
«چیو؟»
«مگه خودتون دستور ندادید؟دقیقاً اینکه برم تحقیق کنمپول ببینم بین اژدهایان چه خبره.»
«آها، راست میگی.»
«لطفاً جوری برخورد نکنید که انگار فقط یه دستور ساده واسه مرتبرتبه کردن میزتون بوده. این قضیه میتونه به یه بحران بزرگ تبدیل بشهآدمای و حتی دنیای شیاطین رو هم قاطی بازیهای سیاسی قلمرو اژدهایان کنه.»
«تو هم یه استعدادیمیریزن داری که از هر چیزهنوز کوچیکی یه داستان حماسی بسازی.»
«شما داریدبرمیاد قضیه رودقیقاً خیلی دستکم میگیرید.»
«من دیگهاینطور ربطی بهتواناییهای دنیای شیاطین ندارم.»
«اینکه فقط بگید استعفا دادم، مسئولیتهاتونمیکنن رو پاک نمیکنه. شما دمیورگوس ۶۶۶امرتبه هستید و این حقیقت هیچوقت عوض نمیشه.»
«اَه، باز شروع کردمیریزن به روضه خوندن. اگه میگمهنوز انجامش نمیدم، یعنی انجامش نمیدم.»
«انجام ندادن کارها هم بخشی از وظایف شماست. ول کردنپایین کار و بارِ پادشاه شیاطین فقط شما رو به اولینگرونه پادشاه شیاطینی تبدیل میکنه که استعفا داده، نه یه موجود دیگه.»
«حالا چه فرقی میکنه؟»
«گلی که از شاخه چیده شده هنوزم گله،هستن نمیتونه دوباره تبدیل به بذر بشه. حتی اگهگفت بادهای شدید اون رو هزاران کیلومتر دورتر ببرن.»
«کی همچین قانونی گذاشته؟»
«معلومه، کار خداست.»