---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 26: جستجوی اژدها (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 26: جستجوی اژدها (۴)

0

دئوس پرید‌پول​ وسط بحث‌پایین​ آن دو نفر.

«چیزی به اسم بورسیه تحصیلی‌خالص​ وجود نداره؟ شنیده بودم قهرمان‌ها می‌تونن‌محافظت​ مجانی تو همه کلاسا شرکت کنن.»

«مدرسه رفتن که اساساً مجانیه. ولی فقط با همون نمی‌شه به پای‌پاش​ درسا رسید. چیزای زیادی برای یادگرفتن هست و با وقت کمی که برای‌گرونه​ خوندن داریم، خیلی سخته که فقط با شرکت تو کلاسای مدرسه مردود نشیم.»

زکه سرش‌شکوفا​ را تکان داد‌می‌ریزن​ و ادامه داد:

«اینا همش بهونست. نابغه‌ها بیشتر کلاسا رو بدون هیچ مطالعه اضافه‌ای پاس می‌کنن و همون آدما هم هستن که می‌شن قهرمان‌های نخبه رتبه A یا بالاتر.»

لکسیا با طعنه‌نرخ​ گفت: «پس فقط‌خدایان​ بهترین‌ها زنده می‌مونن؟»

«فرصت برابر در نهایت به ضرر آدمای بااستعداد تموم می‌شه. دنیای قهرمان‌ها‌پاش​ اون‌قدرها هم مهربون نیست. ما به همون یه قهرمان نهایی نیاز داریم‌یه‌کمی​ که بتونه جلوی پادشاه شیاطین رو بگیره؛ بدون اون، بشریت نابود می‌شه.»

«قهرمان‌های نخبه که فقط از قهرمان‌های نخبه‌ی دیگه به‌گرفت​ دنیا نمیان، درسته؟ نرخ خون خالص رو خدایان تعیین می‌کنن.‌تست​ برای همینه که باید از همه قهرمان‌ها حسابی محافظت کنیم.»

«ولی احتمالش خیلی کمه.»

«احتمال، هان؟ از حرفات این‌طور برمیاد که توانایی‌های یه قهرمان دقیقاً‌محافظت​ به همون اندازه‌ای شکوفا می‌شه که پاش پول می‌ریزن. زکه، نرخ‌اندازه‌ای​ خون خالص تو اون‌قدرها هم پایین نیست که بشه نادیده‌اش گرفت.»

«هنوز اندازه‌گیریش نکردم.»

«برو چکش کن.»

«اون... یه‌کمی گرونه. دبیرستان‌ها وقت‌بشه​ فارغ‌التحصیلی یه تست مجانی می‌گیرن، ولی‌برو​ من نمی‌تونم تا اونجا دووم بیارم.»

لکسیا گفت:‌درسته​ «دیدی؟ تهش همه‌چیز‌خالص​ برمی‌گرده به پول.»

«به این سادگی‌ها هم نیست. تازه، یه قهرمان عالی امکان‌اندازه‌ای​ نداره تو پول درآوردن لنگ بمونه. تو دنیا خطر زیاده‌اندازه‌گیریش​ و همیشه جاهایی هستن که به یه قهرمان نیاز داشته باشن.»

«تکلیف اونایی که‌پاش​ حتی نمی‌تونن وارد این‌بشه​ رقابت بشن چی می‌شه؟»

«همچین اتفاقی هیچ‌وقت نمیفته.‌پایین​ دپارتمان پشتیبانی قهرمانان برای‌هنوز​ مستقل شدن کمک می‌کنه.»

«پس زکه چی؟»

«زکه خودش نمی‌خواد به خودش فشار بیاره. اگه خودش تو مدرسه ثبت‌نام می‌کرد، می‌تونست یه قهرمان حسابی بشه، ولی‌هنوز​ این کارو نمی‌کنه. اگه بحث فقط فارغ‌التحصیل شدن باشه، نیازی به پول زیاد نیست. مردود شدن رو می‌شه با‌این​ کلاسای جبرانی حل کرد و وقتی دبیرستان رو تموم کنی، می‌تونی رتبه بگیری و رسماً کار قهرمانی رو شروع کنی.»

«این‌طوریه؟» زکه سر تکان داد.

«آره. ولی... این‌جوری در نهایت می‌شی‌نادیده‌اش​ یه قهرمان رده پایین و بی‌کیفیت، درست‌یه‌کمی​ مثل کاری که پدر و پدربزرگمون کردن.»

زکه و لکسیا.

هیچ‌کدام هنوز‌کمه​ به بیست‌هان​ سالگی نرسیده بودند.

با این حال، باری که‌می‌ریزن​ به دوش می‌کشیدند، انگار خیلی‌هنوز​ سنگین‌تر از آدم‌بزرگ‌های معمولی بود.

دئوس با نگاهی‌می‌ریزن​ کمی متفاوت به‌نادیده‌اش​ این قهرمان‌ها خیره شد.

الکس به دنیای شیاطین برگشته بود‌خدایان​ تا به وضعیت آن دو فلس‌کنیم​ اژدها که لکسیا فروخته بود، رسیدگی کند.

آن روز عصر،‌احتمال​ زکه یک گاری غذافروشی‌برمیاد​ جلوی مغازه برپا کرد.

او همیشه خیلی‌پاش​ بعد از نیمه‌شب‌پایین​ به خانه برمی‌گشت.

دئوس پشت‌پول​ گاری غذافروشی‌پایین​ او نشست.

یک آدم مست کنار دکه‌ی خلوتی‌خدایان​ که زکه در آن خوراک روده‌کنیم​ خوک سرخ‌کرده می‌فروخت، از حال رفته بود.

«واقعاً کارت حرف نداره.»

«چی؟»

«این خیلی خوشمزه‌ست.»

«مگه نه؟ راستش، این دستور پخت رو از یه رستوران باکلاس تو بلوک جنوبی یاد‌احتمال​ گرفتم. از هفت سالگی اونجا پاره‌وقت ظرف می‌شستم و تا دوازده سالگی کار کردم. آماده کردن‌هنوز​ روده قلق داره، ولی وقتی بوی بدش رو بگیری، بافتش عالی می‌شه. تازه، ارزون هم هست.»

«خب، کسب‌کمه​ و کارت‌هان​ خوب می‌چرخه؟»

«خیلی خوبه. این اطراف مغازه‌های زیادی هست،‌بشه​ برای همین خیلیا بعد از کار میان‌چکش​ تا یه نوشیدنی سریع بزنن به بدن.»

زکه مؤدبانه تعظیم کرد.

«ممنون، آقای دئوس. به‌خون​ لطف شما تونستم با یه‌باید​ قیمت خوب اینجا مستقر بشم.»

«هر چقدر دوست داری‌هان​ تشکر کن. این‌جوری بعداً‌توانایی‌های​ جای شکایت کمتری باقی می‌مونه.»

دئوس یک لقمه‌پاش​ دیگر از روده سرخ‌شده‌ی‌بشه​ تند و تیز برداشت.

ترکیبش با‌پول​ آن نوشیدنی قوی،‌بشه​ واقعاً بی‌نقص بود.

«ولی قهرمان دقیقاً یعنی چی؟»

«ها؟ منظورتون چیه...»

«قهرمان چیه؟»

«کسی که ۶۶‌می‌ریزن​ قرن پیش پادشاه‌نادیده‌اش​ شیاطین رو شکست داد...»

«اونو بی‌خیال.‌درسته​ چیزی که خودت‌خالص​ می‌دونی رو بگو.»

زکه با دستپاچگی لبخندی زد.

«به‌نظرم قهرمان کسیه که‌پول​ می‌تونه شجاعت بی‌حد و‌نادیده‌اش​ مرزی از خودش نشون بده.»

«شجاعت.»

«پادشاه شیاطین ترسناکه. فقط اون نه... هیولاهای بی‌شماری تو کوهستان‌ها یا شیاطینی‌کنیم​ تو باتلاق‌ها هستن که هیچ‌کدومشون از یه انسان ضعیف‌تر نیستن. آدما به‌تنهایی اون‌قدرها‌پول​ قوی نیستن، برای همین فکر می‌کنم محکم ایستادن به‌عنوان یه قهرمان کاملاً ضروریه.»

«هسته مرکزی.»

«تا وقتی که قهرمان فرار نکنه، بقیه با خودشون فکر می‌کنن این‌نکردم​ نبرد ارزش جنگیدن داره! اگه ده، صد، یا هزار نفر قدرتشون رو‌بیارم​ با هم جمع کنن، آدما می‌تونن از پس هر سختی و مشکلی بربیان.»

«پس داری‌پول​ می‌گی تا وقتی‌بشه​ نترسی، شکست نمی‌خوری.»

«بله.»

«پس دیگه نیازی به رتبه F و رتبه D و این‌جور چیزا نیست. ارزش یه قهرمان به اینه که بتونه اون نیروی مرکزی باشه یا نه.»

«تا اینجاش درسته. ولی این قدرتیه که تا وقتی با پادشاه شیاطین روبه‌رو نشی، نمی‌تونی ازش مطمئن‌دبیرستان‌ها​ باشی. بالا بردن نرخ خون خالص تو یه دوره صد ساله برای آماده شدن واسه جنگ بعدی ضروریه؛‌لنگ​ نمی‌تونی که همین‌طوری شانسی انتخاب کنی. منطقیه که معیار رو بر اساس توانایی مبارزه و قدرت جادویی بذارن.»

«پس قهرمان بودن این‌قدر پیش‌پاافتاده‌ست؟»

«پیش‌پاافتاده نیست! می‌دونید تأیید صلاحیتش چقدر سفت‌وسخته؟ فقط‌همینه​ برای اینکه از کالج فارغ‌التحصیل بشی، باید کارهای‌هان​ خطرناکی بکنی که جونت رو به خطر می‌ندازه.»

دئوس پوزخند طعنه‌آمیزی زد.

«یه قهرمان باید کسی باشه که‌پایین​ از همون اول با یه وحی‌نکردم​ الهی، خارق‌العاده به دنیا اومده باشه، نه؟»

زکه در حالی که داشت‌بشه​ یک ظرف شسته‌شده را با‌نکردم​ دستمال خشک می‌کرد، خنده معذبی کرد.

«اگه این‌طوریه که شانس باهام یار نبوده. تو خانواده‌ی یه مشت‌محافظت​ ماجراجوی فقیر به دنیا اومدم، پدر و مادرم رو زود از‌اندازه‌ای​ دست دادم و با کارای پاره‌وقت خودمو جمع و جور کردم.»

دئوس تو دلش گفت: دقیقاً به خاطر‌برمیاد​ همینه که ولت نمی‌کنم بچه. اما حرفش‌می‌ریزن​ رو با یه قلپ از نوشیدنی‌اش قورت داد.

معمولاً وقتی شب‌پاش​ از نیمه می‌گذشت،‌پایین​ دردسرها هم شروع می‌شد.

دئوس تا‌پول​ دیروقت به‌پایین​ نوشیدن ادامه داد.

مست نکرده بود، ولی‌خون​ اگه دلش می‌خواست، می‌تونست‌همینه​ خودش رو به مستی بزنه.

«پس این ناله‌های رقت‌انگیزت رو تموم‌این‌طور​ کن. اون دختره که چند لحظه‌پاش​ پیش این‌جا بود، لکس... یه چیزی...»

«منظورتون ارشد لکسیاست؟»

«آره، چرا خودت‌می‌ریزن​ رو آویزون یه‌نادیده‌اش​ همچین دختری می‌کنی؟»

«آویزون شدن چیه؛‌نرخ​ هر چی نباشه‌خدایان​ اون سال‌بالایی منه.»

«سال‌بالاییِ خرِ کی...»‌احتمال​ حرفش با صدای وحشتناکِ‌برمیاد​ شکستنِ چیزی قطع شد.

دئوس برگشت و سه تا غول‌تشن رو دید؛ یکیشون‌گرفت​ با لگد صندلی رو پرت کرده بود. یکی دیگه‌فارغ‌التحصیلی​ آستینش رو زد بالا و برای زکه دندون قروچه کرد.

«خیلی دل و‌می‌ریزن​ جرئت داری که‌نادیده‌اش​ هنوزم پیدات می‌شه.»

روی ساعد اون لات، طرح ترسناک‌خدایان​ ماری که داشت از توی یه‌کنیم​ جمجمه می‌خزید بیرون، خالکوبی شده بود.

خنجری بیرون کشید، محکم‌هان​ کوبیدش روی میزِ دکه‌توانایی‌های​ و همون‌جا تلپ شد.

یکی از مشتری‌ها که تا اون موقع‌بشه​ از مستی غش کرده بود، با شنیدن این‌یه‌کمی​ صدا پرید و تو تاریکی شب جیم شد.

«مگه بهت نگفتم درِ این‌بشه​ دکون رو تخته کن؟ کی‌نکردم​ بهت اجازه داده هنوزم مقاومت کنی؟»

مرد لات با‌نرخ​ نگاهی تهدیدآمیز به‌خدایان​ زکه زل زد.

زکه با همون لبخند‌هان​ مهربون همیشگی‌اش سرش رو‌توانایی‌های​ خاروند و جواب داد.

«آقای دنژو.»

«درست حرف بزن، بگو قربان.»

«آقای دنژوی‌درسته​ قربان. من این‌جا‌خالص​ رو اجاره کردم.»

«گور بابای اجاره‌ات. تو این خیابون،‌این‌طور​ حتی نفس کشیدنت هم باید با‌پاش​ اجازه من باشه. چرا تو کله‌ات نمی‌ره؟»

پشت سر این گنده‌لات، اون دو تای دیگه حتی‌گرفت​ ترسناک‌تر به نظر می‌رسیدن. صورت‌هاشون پر از جای زخم‌فارغ‌التحصیلی​ بود، انگار یه بچه با چاقو روشون خط‌خطی کرده باشه.

«این‌جا واسه بچه‌های قهرمان‌ها استثنا قائل نمی‌شیم. دهنت‌هنوز​ رو ببند و حق امتیاز دکه‌ات رو بده‌فارغ‌التحصیلی​ به من. خودم به عنوان شاگرد استخدامت می‌کنم.»

زکه با‌درسته​ چهره‌ای درهم‌رفته نگاهی‌خالص​ به دئوس انداخت.

دئوس که داشت ته‌هان​ لیوانش رو سر می‌کشید،‌توانایی‌های​ رو به زکه گفت.

«هی بچه.»

«بله آقای دئوس؟»

«یه تی بیار.»

«یهو واسه چی...»

«واسه شستن این خون‌ها.»

دئوس هم‌زمان با گفتن این حرف،‌نادیده‌اش​ کف دستش رو به سمت همون‌چکش​ لاتی که دنژو صداش می‌کردن نشونه رفت.

زکه با‌درسته​ عجله دوید تو‌خالص​ تا تی بیاره.

«این یارو فازش چیه؟»

لاتِ گردن‌کلفت تازه می‌خواست برای دئوس دندون‌بشه​ قروچه کنه که یهو متوجه یه گوی سیاه‌یه‌کمی​ کوچیک شد که جلوش تو هوا شناور بود.

با خودش فکر کرد: این‌بشه​ دیگه چه کوفتیه؟ و درست تو‌برو​ همون لحظه، به داخلش مکیده شد.

حتی فرصت نکرد پلک بزنه.

آخرین چیزی که دید،‌هان​ ساعد قطع‌شده‌ی خودش بود‌توانایی‌های​ که داشت روی زمین می‌افتاد.

گوی سیاه اون دو تا‌می‌ریزن​ لات دیگه رو هم بلعید‌هنوز​ و تو تاریکی شب محو شد.

دئوس سه تا گنده‌لات رو با یه مینی‌هنوز​ سیاه‌چاله قورت داد، یه لیوان دیگه سر کشید‌فارغ‌التحصیلی​ و لنگ‌لنگان به سمت داخل خونه راه افتاد.

زکه که با تی برگشته بود، با یه‌همینه​ ساعد خونی وسط دکه روبه‌رو شد؛ خالکوبی مار و‌حرفات​ جمجمه هنوز هم روی پوستش به وضوح دیده می‌شد.

دئوس همون‌طور که تلوتلوخوران می‌رفت تو،‌این‌طور​ زد رو شونه‌ی زکه و گفت:‌پاش​ «یه جا درست و حسابی چالش کن.»

بعد از اینکه‌پاش​ دئوس رفت، زکه‌پایین​ یه آه عمیق کشید.

شاید واقعاً‌پول​ با یه شیطان‌بشه​ قرارداد بسته بود.

ولی قصد‌درسته​ نداشت پا‌خون​ پس بکشه.

قدم زدن تو آتش جهنم تا وقتی‌برمیاد​ که خواهر و برادرهای کوچیک‌ترش به قدیس‌ها‌می‌ریزن​ و قهرمان‌های حسابی تبدیل بشن، وظیفه‌ی اون بود.

«اَه! این دیگه چیه!»

الکس که نیمه‌شب برگشته‌پایین​ بود، صبحش رو با‌هنوز​ غرغر کردن شروع کرد.

«باز چی شده؟»

«ارباب! اگه قراره تو دنیای آدما‌این‌طور​ زندگی کنید، حداقل قوانین اولیه‌شون رو رعایت‌پول​ کنید! ببینید کرو چی با خودش آورده.»

دئوس که تو رختخواب داشت چشماش رو‌بشه​ می‌مالید، نگاهی به کف اتاق انداخت. سگ‌چکش​ یه دست قطع‌شده رو به دندون گرفته بود.

و با سر‌می‌ریزن​ و صدا دمش‌نادیده‌اش​ رو تکون می‌داد.

کرو، همون‌طور که از یه سربروس انتظار‌تعیین​ می‌رفت، با سه تا چهره‌ی متفاوت و‌کمه​ شاد و شنگول جلو دئوس ایستاده بود.

«گی-گی، بگیرش‌کمه​ و یه‌هان​ گوری گمش کن.»

دئوس این رو زیر لب‌می‌ریزن​ غرغر کرد و دوباره سرش‌هنوز​ رو فرو کرد تو بالش.

معلوم بود مشروبی‌می‌ریزن​ که زکه خریده خیلی‌گرفت​ آشغال و ارزون بوده.

انگار داشتن تو سرش ناقوس‌خالص​ معبد می‌کوبیدن. خلاص شدن از شر‌محافظت​ این خماری اصلاً کار راحتی نبود.

الکس سربروس رو آروم کرد.

«بیا اینجا ببینم، مگه ارباب‌می‌ریزن​ بهت نگفت بندازیش دور؟ دیگه از‌اندازه‌گیریش​ این آشغال‌های کثیف با خودت نیاریا.»

سربروس با صدایی شبیه کشیده شدن‌نادیده‌اش​ فلز رو زمین، رفت تو حیاط تا‌یه‌کمی​ اون ساعد گندیده رو دوباره چال کنه.

«آخه دیشب چه خبر بوده؟»

«از زکه‌کمه​ بپرس. کار ساختن‌حرفات​ سلاح تموم شد؟»

«آره! این دفعه یه دستکش زرهیه. اسمش‌بشه​ رو گذاشتم دستکش دومز. تو فکرشم که‌چکش​ کل ستِ سری دومز رو کامل کنم.»

«هر جور راحتی. راستی‌پایین​ چرا دوباره این سگه‌هنوز​ رو با خودت آوردی؟»

«منظورتون کروعه؟»

«همون سگ صداش کنی کافیه.»

«هر کسی حق‌پاش​ داره واسه خودش‌پایین​ یه اسم داشته باشه.»

«اصلاً حوصله ندارم با تویی که از‌گرفت​ مقام دوک پرتت کردن بیرون، درباره‌ی حقوق بحث‌دبیرستان‌ها​ کنم. حالا برنامه‌ات چیه؟ قراره دنبال چی بگردی؟»

«یادتون رفته؟»

«چیو؟»

«مگه خودتون دستور ندادید؟‌پول​ اینکه برم تحقیق کنم‌نادیده‌اش​ ببینم بین اژدهایان چه خبره.»

«آها، راست می‌گی.»

«لطفاً جوری برخورد نکنید که انگار فقط یه دستور ساده واسه مرتب‌کنیم​ کردن میزتون بوده. این قضیه می‌تونه به یه بحران بزرگ تبدیل بشه‌پاش​ و حتی دنیای شیاطین رو هم قاطی بازی‌های سیاسی قلمرو اژدهایان کنه.»

«تو هم یه استعدادی‌هان​ داری که از هر چیز‌دقیقاً​ کوچیکی یه داستان حماسی بسازی.»

«شما دارید‌شکوفا​ قضیه رو‌پول​ خیلی دست‌کم می‌گیرید.»

«من دیگه‌پول​ ربطی به‌پایین​ دنیای شیاطین ندارم.»

«اینکه فقط بگید استعفا دادم، مسئولیت‌هاتون‌خدایان​ رو پاک نمی‌کنه. شما دمیورگوس ۶۶۶ام‌کنیم​ هستید و این حقیقت هیچ‌وقت عوض نمی‌شه.»

«اَه، باز شروع کرد‌هان​ به روضه خوندن. اگه می‌گم‌دقیقاً​ انجامش نمی‌دم، یعنی انجامش نمی‌دم.»

«انجام ندادن کارها هم بخشی از وظایف شماست. ول کردن‌هنوز​ کار و بارِ پادشاه شیاطین فقط شما رو به اولین‌می‌گیرن​ پادشاه شیاطینی تبدیل می‌کنه که استعفا داده، نه یه موجود دیگه.»

«حالا چه فرقی می‌کنه؟»

«گلی که از شاخه چیده شده هنوزم گله،‌همینه​ نمی‌تونه دوباره تبدیل به بذر بشه. حتی اگه‌هان​ بادهای شدید اون رو هزاران کیلومتر دورتر ببرن.»

«کی همچین قانونی گذاشته؟»

«معلومه، کار خداست.»

ناولها | novelha.net