چپتر 285: ۶۴. ماه و شش پنی مال من است (۱)
0زیک تامیریخت دیروقت غرقمیزد در افکارش بود.
راستش روبذارن بخوای، من واقعاًمحدودیتهای دنبال قدرت نبودم.
البته، اگه بهم میدادنش دستشون هم دردگابریل نکنه، ولی اصلاً قصد نداشتم برای بهپافشاری دست آوردن قدرت، همتیمیهام رو فریب بدم.
دلیلی که الانمحدودیتهای زیک رو نگرانزندانی میکرد، خود راگوئل بود.
راگوئل رومیریخت همه طردمیزد کرده بودن.
حتی به نظر میرسید یولگئوم و کامائلقبول هم فقط دلشون به حال وجودش میسوختموضوع و اصلاً قصد نداشتن روی کارهاش سرپوش بذارن.
برای همین بودبذارن که احتمالاً محدودیتهای گابریلگابریل رو قبول کرده بود.
راگوئل الان زندانی شده بود.
اما همچنان روی بیگناهیشمیزد پافشاری میکرد. همین موضوعچشمم زیک رو آزار میداد.
دئوس هم فقط چون قضیه به نظرش سرگرمکننده میومد،شده بهش علاقه نشون میداد. کاملاً واضح بود که بعدچون از یه مدت کوتاه، قراره یه دردسر دیگه درست بشه.
یولگئوم و کامائل بیشتر حواسشون بهمحدودیتهای این بود که سقوط اون چههمچنان اتفاقاتی رو برای این دنیا رقم میزنه.
مدام صحنهای که داشت اشک خونزندانی میریخت و فریاد میزد که درموضوع حقش بیانصافی شده، جلوی چشمم بود.
یه جوراییمیریخت نمیتونستم ولش کنمحقش و بیخیالش بشم.
نمیدونم، شاید غریزه قهرماناحتمالاً بودنم برای کمک بهزندانی دردمندها بیدار شده بود.
دلیلش هر چیبذارن که بود، دلممحدودیتهای میخواست کمکش کنم.
نمیدونستم حرفهای یولگئوم، کامائل و گابریلزندانی درسته و اون واقعاً فاسد شدهموضوع و داره چرتوپرت میگه یا نه.
اگرم اینطور بود، حداقلمیزد میخواستم یه سرنخی برایچشمم درمان این وضعیتش پیدا کنم.
«انگار چارهای ندارمهمین جز اینکه شانسمگابریل رو امتحان کنم.»
حالا که راگوئل منهمین رو انتخاب کرده، اول بایدزندانی جواب این اعتمادش رو بدم.
وقتی همه خوابمحدودیتهای بودن، زیک قدمزندانی در آسمان گذاشت.
مهم نبود چقدر دور باشه، اگه ازجلوی قدرت جانور خدای مرگ استفاده میکردی، میتونستی تونمیدونم یه چشم به هم زدن به اونجا برسی.
از اونجایی که اقامتگاه و دریاچهگابریل لاگونا هر دو توی فدراسیون اریونبیگناهیش بودن، خیلی زود به مقصد رسیدم.
تو مرکز دریاچه، فقط ردپاییاحتمالاً از چیزی که قبلاً یهشده جزیره بود باقی مونده بود.
به خاطر مبارزه بینگابریل دئوس و لاگونا، خوداما فضا هنوز ناپایدار بود.
به محض اینکه پایمیزد زیک به زمین رسید،چشمم محیط اطرافش بیرنگ شد.
انگار داشتیم از واقعیت وارد یهگابریل رویا میشدیم. یا شایدم در حالبیگناهیش سقوط تو یه دنیای توهمی بودیم.
و بعد،سرپوش موجودی جلوشهمین ظاهر شد.
یه نگهبان نور باگابریل بالهای سفید و درخشانیاما که باز شده بودن.
اون راگوئلمیریخت بود، قبل ازحقش اینکه سقوط کنه.
زیک روی یکهمین زانو نشست وگابریل سرش رو خم کرد.
«ای وجودسرپوش والا. همونطور کهاحتمالاً گفتید، تنهایی اومدم.»
راگوئل با چهرهایمحدودیتهای جدی و باوقارزندانی سر تکون داد.
«تو واقعاً مرد باایمانی هستی. جای شکرش باقیه زیک، کهنمیتونستم تو این عصر پر از چیزهای پوچ و بیارزش، هنوزکمک کسی هست که نور رو تو وجودش حفظ کرده باشه.»
«بله، راگوئل.»
«من راگوئل هستم، اما راگوئل نیستم. اینگابریل فقط یه رده که اون از خودشپافشاری به جا گذاشته، پس نیازی نیست زیاد بترسی.»
«اصلاً نمیفهمم اینجا چه خبره.»
«گیجکنندهست. اما باید باورشمیزد کنی. باید باور کنیچشمم که من، راگوئل، سقوط نکردهام.»
«اگه کاری از دستماحتمالاً برمیاد، میخوام کمک کنم.زندانی چه بلایی سر راگوئل اومده؟»
توهم راگوئل آهیبذارن کشید و سرشمحدودیتهای رو پایین انداخت.
«فرشتگان سقوطکرده فرشتگانی هستن که ایمانشون رو به پروردگار من ازپافشاری دست دادن. دلیلی که خدا به فرشتگان قدرتهای عظیم و تواناییهایعلاقه بیشماری داد این بود که میخواست از نظم جهان محافظت کنه.
با این حال، اونا شروع کردنبیانصافی به بزرگنمایی قدرت خودشون و مطمئنکنم شدن که میتونن کارهای بیشتری انجام بدن.
بعضی از فرشتگان میخواستن خدا بشنگابریل و همراهان زیادی رو برای تأسیسبیگناهیش یه پادشاهی با خودشون همراه کردن.
خدا با دیدن سقوطهمین فرشتگان دلشکسته شد، وقبول من یه پیشنهاد دادم.
من سقوط کردهام و علیه خدا شورششده خواهم کرد، پس امیدوارم من رو برایمیداد همیشه و به طرز وحشتناکی مجازات کنی.»
«شنیدم کهمیریخت خودت رومیزد فدای همه کردی.»
«آره. اما این یه تله بود. این کارِزندانی موجودی بود که تظاهر میکرد خداست، اما ازمیداد قدرت من برای دیدن حقیقت از طریق نور میترسید.
توی زندان ابدیت، تازه تونستماحتمالاً حقیقت رو ببینم. اون خداییشده نبود که من بهش خدمت میکردم.»
«چطور همچین چیزی ممکنه؟»
«خدا بر دنیاهای بیشماری حکومتحقش میکنه. این دنیا فقط یکی ازولش اونهاست. او هیچکجا نیست و همهجاست.
برای همینبذارن شیطان تونستاحتمالاً بینشون نفوذ کنه.
حتی تا همین امروز، خدای دروغین نقابگابریل خدا رو به چهره زده و توپافشاری این دنیا تظاهر میکنه که همون خدای واقعیه.
مگه نگفتی کهمحدودیتهای بشریت تا حالازندانی دو بار نابود شده؟»
«چرا.»
«اگه این دنیا واقعاً توسط خدا خلق شده بود،شده چطور همچین چیزی ممکن بود؟ دنیایی که خدا خلق کردهقضیه نابود بشه! من تا حالا داستانی عجیبتر از این نشنیدم.»
زیک کمی گیج شده بود.
اما خیلیاحتمالاً زود تونستمگابریل تصمیمم رو بگیرم.
«چه کاری از دستم برمیاد؟»
«اول، قدرتی کههمین بهت قول دادهگابریل بودم رو بهت میدم.»
وقتی راگوئل دستش روهمین دراز کرد، یه گرداب عظیمزندانی تو مرکز دریاچه ظاهر شد.
نور از مرکز گرداب ساطعقبول شد و دست یه زنبیگناهیش زیبا از توش بیرون اومد.
توی دستش شمشیری بودمیزد که یه صلیب مقدسچشمم روش حک شده بود.
«این شمشیر نوری قضاوته. فقطمحدودیتهای با همراه داشتن این شمشیر،اما قدرتت ده برابر بیشتر میشه.»
دستی که از دریاچه بیروناحتمالاً اومده بود، شمشیر رو جلوشده آورد و به زیک داد.
بدون هیچ تردیدی شمشیر رو گرفتم. همونشده لحظه، قدرتی که داشت عقلم رو ازمیداد سرم میپروند، به داخل بدنم سرازیر شد.
شمشیر بدون هیچ ردی ناپدید شد. درست مثل همون موقعی که برایکنم اولین بار سوزاکو و اژدهای آبی رو جذب کرده بود، شمشیر نوریدلم قضاوت هم به عنوان یه سلاح جدید تو بدن زیک جا گرفت.
دستم رو آوردم پایین.
این قدرتسرپوش یه فرشتههمین مقرب بود.
در برابر سوزاکومحدودیتهای یا اژدهای آبی،زندانی هیچ به حساب میومد.
انرژی غیرقابلاندازهگیریای درون بدنم میپیچید.
آرام بود، اما از هرمحدودیتهای نیرویی که تا به حال حسهمچنان کرده بودم، قدرتمندتر به نظر میرسید.
هیچچیز برایسرپوش مقایسه باهمین آن وجود نداشت.
حتی حسی که بهم میداد این بود کهاما از دئوس هم قویتره، حتی قویتر از قدرتیچون که موقع مبارزه با کامائل حس کرده بودم.
«از بین تمام موجودات زنده این دنیا، فقط یک ظالم میتونهولش در برابرت بایسته. قدرتی که من، راگوئل، در اختیار دارم، کاملاًبیدار تبدیل به قدرت تو میشه. این قدرت عظیم رو حس میکنی؟»
«واقعاً این قدرت...»
«بهم بگو. حتی اگه هزاراحتمالاً بار دیگه هم زندگی کنی،شده میتونی به همچین قدرتی برسی؟»
«غیرممکن به نظر میرسه.»
«فقط یه کلمه قسم بخور. دنبالم بیا تا خدایان دروغین رو قضاوت کنیم. منبشم انتقامم رو با کشتن اون متقلبی که دو بار دنیا رو به نابودی کشوند، کاملدرسته میکنم! اگه فقط با یه کلمه قسم بخوری، این قدرت برای همیشه مال تو میشه.»
زکه بهبذارن راگوئل نگاهاحتمالاً کرد. «راگوئل.»
«قسمت رو بخور.»
«من میخواماحتمالاً بهت کمکگابریل کنم، راگوئل.»
«راه کمکمیریخت کردن بهمیزد من همینه.»
«اما منبذارن به همچیناحتمالاً قدرتی نیاز ندارم.»
«کافی نیست؟»
«نه، خیلی هم زیاده. اما من... راستش رو بخوای،همچنان من فقط یه آدم احمقم. چطور جرئت کنم خدا روسرگرمکننده قضاوت کنم؟ حتی اگه دروغین هم باشه، نمیتونم کفر بگم.»
«بهم اعتماد کن.»
«باور میکنم. میخوام بهت کمک کنم چون بهت ایمان دارم. اما ما نمیتونیمپافشاری به خودمون جرئت قضاوت کردن خدا رو بدیم. راگوئل، راههای زیادی برای اثبات بیگناهیواضح تو وجود داره. چطوره با هم مدرک جمع کنیم و فرشتهها رو متقاعد کنیم؟»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟! حرف منمحدودیتهای بهترین مدرکه. چرا وقتی خودت هم میتونیبیگناهیش قدرت عظیمی به دست بیاری، ردش میکنی؟»
«این ازاحتمالاً حد وگابریل توان من خارجه.»
«اگه در نهایت ردمیزد کنی، قدرتی که بهتچشمم دادم رو پس میگیرم.»
«از اولشبذارن هم مالاحتمالاً من نبود.»
رنگ منظرهای که ناپدید شده بود، دوباره برگشت.قبول انگار که از یه توهم بیدار شده باشم،آزار قدرتی که تو بدنم بود از بین رفت.
زکه دوباره سرش را برای راگوئلزندانی خم کرد. «متأسفم. لطفاً یه راهموضوع دیگه نشونم بده تا بتونم کمکت کنم.»
راگوئل با نگاهی خالی به زکه خیرهجلوی شد و بعد دوباره دهان باز کرد: «پسنمیدونم فکر کنم مجبورم لژیونم رو بهت قرض بدم.»
«لژیون؟»
«من لژیونی از دهها هزار فرشته دارم که توسط چهار سوارکار رهبری میشن. شوالیههای سفید فتح،آزار شوالیههای قرمز جنگ، شوالیههای سیاه قحطی و شوالیههای آبی مرگ، فرماندهان وفاداری هستن که فقط بهقراره دستورات من گوش میدن. من بهشون فرمان میدم و اونا تو رو به عنوان ارباب خودشون میپذیرن.»
زکه دستپاچه شد وگابریل میخواست رد کند، امااما راگوئل دوباره حرف زد.
«فرماندهی لژیون من یعنی داشتن قدرتی بیشتر از هر فرشته مقربی. تو بربیخیالش اونا حکومت میکنی و به من کمک میکنی. بیا این دنیای دروغین روکمکش زیر و رو کنیم و پایه و اساس بازگشت پروردگار حقیقی رو بنا کنیم.»
«راگوئل.»
«نکنه میخوای این یکی رو هم رد کنی؟قبول این یه قرض نیست. من مهر وفاداریم رو روشونمیداد میزنم تا برای همیشه از دستورات تو پیروی کنن.»
«برای اثبات بیگناهی تو نیازی به قدرت لژیون نیست.همچنان مگه لژیون هم قدرتی نیست که خدا بهت داده؟نظرش فکر میکنم بیاحترامی باشه که اونو به من بسپاری.»
«پس زندگی جاودانه چطور؟»
«زندگی جاودانه؟»
«وقتی نه قدرت داری و نه لژیون، چطور میخوای از پس آزمایشهایی که درپافشاری پیشه بربیای؟ من بهت زندگی جاودانه میدم. هیچ مرگی نمیتونه روحت رو ازت بگیره. زندگیبعد جاودانه، که با نامیرایی ساده فرق داره، به معنای واقعی کلمه یعنی یه زندگی ابدی.»
«من انسانم. طبیعیه کهگابریل وقتی به دنیا میای،اما یه روزی هم بمیری.»
زکه لبخندی زد و گفت: «راگوئل. میفهمم که باورت به منِ بیارزش سخته.بیخیالش اما در عوض، میخوام ازت یه خواهشی بکنم. لطفاً بهم اعتماد کن. اولکمکش بهم بگو باید چیکار کنم. من تمام تلاشم رو میکنم تا شرافتت رو برگردونم.»
راگوئل دوبارهبذارن به زکهاحتمالاً خیره شد.
تا مدتسرپوش زیادی نتوانستهمین حرفی بزند.
بعد، صدای شخصمحدودیتهای دیگهای رو اززندانی بالای سرم شنیدم.
«وسوسه کردنش هیچ فایدهایمیزد نداره. این یارو یهچشمم احمق به تمام معناست.»
«ارباب دئوس!»
دئوس رویسرپوش زمین فرودهمین آمد. «تو...»
«زور، قدرت و زندگی جاودانه. پیشنهاد بعدیت چیه؟ زیباترین زنبیگناهیش دنیا؟ نکنه نقشت رو اشتباه گرفتی؟ اینا همون خزعبلاتیه کهمیومد شیاطین وقتی میخوان آدما رو خام کنن بهشون پیشنهاد میدن.»
«واقعاً که خود شیطانی. باحقش چند تا کلمه میتونی بیننمیتونستم فرشتهها و آدما تفرقه بندازی.»
«نیازی نیست برام پاپوشاحتمالاً بدوزی. اگه از منزندانی میپرسی، منم طرف توأم.»
«منظورت چیه؟»
«دیدم زکه نصفهشب داره یواشکی یه جایی جیم میشه، منم تعقیبشپافشاری کردم و دیدم داره یه کارای خندهداری میکنه. مگه نه؟ نقشهعلاقه کشیدی که یولگئوم و کامائل رو بپیچونی و به راگوئل کمک کنی؟»
زکه با دستپاچگیفریاد لبخندی زد. «یعنیبیانصافی اینطوری به نظر میرسه؟»
«یعنی اینطوری به نظر میرسه؟محدودیتهای احتمالاً خودتم بدون اینکه بدونیاما داشتی همین کار رو میکردی.»
«خب...»
«راگوئل خیلیاحتمالاً ترحمانگیز بهگابریل نظر میرسید؟»
«آره.»
دئوس دوباره به راگوئل نگاه کرد. «این بچه همینطوریه. اگه بههمچنان حال خودش رهاش کنم، یه جای دیگه گول میخوره و سرشمیومد کلاه میره، برای همین مجبورم باهاش بیام. منم بهت کمک میکنم.»
«چرا...»
«جهت اطلاعت، من تا پای سودی در میوناما نباشه از جام تکون نمیخورم. شمشیر و لژیونچون پیشکشت، فقط جیرینگی با سکه طلا حساب کن.»
توهم راگوئل بافریاد چشمانی اخمآلود بهبیانصافی دئوس نگاه کرد.
دئوس گفت: «داری سعی میکنی یهگابریل کاری بکنی، مگه نه؟ میگی خدابیگناهیش قلابیه؟ پس باید با اردنگی بندازیمش بیرون.»
زکه با عجلهبذارن گفت: «من نمیتونممحدودیتهای همچین کار کفرآمیزی بکنم.»
دئوس خودش را به نشنیدن زد و ادامه داد:همچنان «اما با این حال، باید یه مدرک و پایهنظرش و اساسی باشه که هیچجوره نشه زیرش زد. درسته؟»
«اون که...»
«چطوره یه قرار ملاقاتاحتمالاً بذاریم؟ با همون یاروییزندانی که بهش میگن خدا.»
«غیرممکنه.»
«خب، ممکنه!»
«اون گفت...»
«شنیدم یه دنیای دیگهای هممحدودیتهای وجود داره؟ یه راهی هستاما که بشه به اون دنیا رفت.»
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: اشاره به رمان معروف «ماه و شش پنی» اثر سامرست موآم.]