چپتر 63: بیداری رویای پادشاه (۲)
0تجهیزات تمرینی خانواده برای افزایشبلد قدرت طراحی شده بود، بنابراینسبک برای تمرین مبارزه واقعی مناسب نبود.
اما استفاده از سلاحهای ساخته شده توسط اژدهامیتوانست هم کار درستی نبود، برای همین سپر و شمشیرباری از مغازه اسلحهفروشی روی گاریهای جداگانهای قرار داده شدند.
البته با اجازه دئوس.
مهارتهای اسکاتول خیلی بیشترشدت از اون سطح «معمولی»باری بود که خودش ادعا میکرد.
به نظر میرسید بیشتر تکنیکهای متفرقه شمشیرزنی رایج توبار دنیای انسانها را بلد است و تا همین الانشخصاً هم برای سومین بار سبک شمشیرزنیاش را عوض کرده بود.
«این شمشیرزنی خانواده هولیپره.»آنقدر هولیپر قبلاً شخصاً بامیتوانست زکه هم ملاقات کرده بود.
زکه بدنش رادفع منقبض کرد ومعرض سپرش را محکم چسبید.
شمشیرزنی جنگجوها به طور کلی به دو دستهباری تقسیم میشد: شمشیرزنی با سپر، و شمشیرزنی تهاجمی باترس استفاده از شمشیر دو دستی به عنوان سلاح اصلی.
در برابر دشمنان قوی از شمشیرزنیاست با سپر استفاده میشد و درعوض برابر دشمنان معمولی از سبک تهاجمی.
اسکاتول با مهارتهای شمشیرزنیآنقدر پر زرق و برقشمیتوانست به زکه فشار میآورد.
چون فقط یک تمرین بود، خطر مرگ تهدیدشانگرفت نمیکرد، اما مبارزه آنقدر نفسگیر بود که یکتهی لحظه غفلت میتوانست به یک آسیب جدی ختم شود.
زکه به شدت مضطربشدت بود و شمشیر اسکاتولباری را با سپرش دفع میکرد.
چند باری در معرض خطربلد ضرباتی قرار گرفت که ازسبک سرعت واکنش او فراتر بودند.
یک آدم معمولی تاآنقدر الان از ترس قالب تهیآسیب کرده بود و تسلیم میشد.
اما زکه یک جنگجو بود.
هر بار که بدنششدت از ترس خشک میشد،باری به چشمان دئوس فکر میکرد.
آنوقت بود که شجاعت دربلد تمام وجودش فوران میکرد و میتوانستشمشیرزنیاش قدرت بیشتری از خودش نشان دهد.
سریعتر و قویتر.
او شمشیر اسکاتول را کنار زد،معرض از شکاف دفاعیاش نفوذ کرد وبودند با نوک شمشیر ضربهای وارد کرد.
اسکاتول خندید وشود سپر زکه رادفع با دست پس زد.
با استفاده از نیرویانسانها دافعهی آن، از محدودهسومین حمله زکه خارج شد.
اسکاتول گفت: «تو کسی هستی کهلحظه حد و مرزت معلوم نیست. اینطورشود نیست که مهارتهات رو پنهان کرده باشی.»
زکه جواب داد: «خیلیچند لطف دارید. شما کهگرفت خیلی راحت دفعش کردید.»
اسکاتول ادامه داد: «تو تمام عمرم آدمهای زیادیباری رو ندیدم که وقتی با تمام توان بهشونآدم حمله میکنم، اینطوری نترسن. واقعاً شجاعت زیادی میخواد.»
زکه گفت:رایج «همهاش بهانسانها خاطر دئوسه.»
«به خاطر اربابه؟»
«هر وقت به چشماشچند نگاه میکنم، ناخودآگاه شجاعتگرفت تو کل بدنم سرازیر میشه.»
اسکاتول با طعنه خندید: «"به چشمام نگاهچند کن. تو میتونی قوی باشی." این جملهایه کهبودند میتونه تو یه فرقه مذهبی ساختگی استفاده بشه.»
زکه سرخ شددنیای و سرش رااست خاراند: «ولی... واقعیت داره.»
«چیز غیرقابل درکی هم نیست.»
زکه مستقیممضطرب به اسکاتولچند نگاه کرد.
این حرفش که اوشدت را درک میکرد، کمیباری عجیب به نظر میرسید.
انگار که خودشدنیای هم دقیقاً همیناست تجربه را داشته.
اسکاتول پرسید:تهدیدشان «کنجکاو نیستی هویتنفسگیر واقعیاش رو بدونی؟»
«هویت؟»
«آره. کسی که اینقدر قویه، واقعاً میتونه یه انسان باشه؟ اون اژدهایان رو با یهبودند دست بلند میکنه، آزادانه تو آسمون پرواز میکنه و حتی به پادشاه یک کشور همبیشتری ذرهای احترام نمیذاره. اگه یه انسان معمولی بودی، با این کارا تا الان زنده میموندی؟»
اون... انسان نیست؟ دروغ بود اگر میگفتالان خودش متوجه این موضوع نشده. اما زکهاین مدام سعی میکرد افکار شکبرانگیزش را پس بزند.
زکه گفت: «نمیخوام بشنوم. اگهنفسگیر خودش میخواد مخفیاش کنه، پسجدی منم نمیخوام چیزی در موردش بدونم.»
«این یعنیمضطرب یه اعتمادچند خیلی بزرگ.»
«اون برای من و خانوادهمضطرب هولی جید که هیچکس نبودیم،ضرباتی مثل یک ناجی معجزه کرد.»
«بیشتر شبیه یه جور ایمانه.»
«جرئت نمیکنم بگم بیشتر از خداست.لحظه ولی تا وقتی که خدا دستورشود نده، هرگز دئوس رو ناامید نمیکنم.»
اسکاتول لبخند ملایمیدفع زد: «آقای زکه،معرض شما آدم خوبی هستید.»
زکه با دستپاچگی خندید: «هاها.»
اسکاتول دوباره رو بهانسانها زکه گفت: «پس لطفاًسومین بازم بهم حمله کن.»
«چشم!»
زکه سپرش رادفع تنظیم کرد ومعرض محکم نگه داشت.
حالا فقطختم باید رو بهمضطرب جلو حرکت میکرد.
دست زکه که سپر رابلد چسبیده بود، از شدت فشارسبک سفید و بیخون شده بود.
دئوس در حالی که از مسیر کوهستانی بالا میرفت، ناگهانواکنش بحثی را پیش کشید: «اگه بهش فکر کنی، عجیب نیستچشمان که اژدهایان تو گذشته هیچ کشوری تو قاره خوزه تأسیس نکردن؟»
یولگئوم فوراً طعمه را گاز گرفت: «کجاش عجیبه؟باری نژاد اژدها هیچ طمعی نداره. ما از زندگیآدم آروم و بیدغدغه تو قلمرو خودمون لذت میبریم.»
«پس چرا مرز وجود داره؟»
«مرز قلمرو» یک جور گذرگاه جادوییلحظه بود که «قلمرو» محل زندگی اژدهایانشود را به قاره خوزه متصل میکرد.
دئوس گفت: «درسته، برای اینکه بتونین بیاین به دنیای انسانها. شایدم اژدهایانی کهآدم در اصل تو قاره خوزه زندگی میکردن، بعد از اینکه از طرف انسانها تحتبیشتری فشار قرار گرفتن، به اون قلمرو فرار کردن. احتمالاً یکی از این دو تاست.»
یولگئوم جواب داد: «من فقط شنیدم که اونباری دنیا برای زندگی اژدهایان خوبه و قاره خوزه برایترس انسانها، برای همین هر کسی تو سرزمین خودش میمونه.»
دئوس حرفش را ادامه داد: «اژدهایان جواهرات رو دوست دارن. اگه به اندازهکرده کافی جواهر داشته باشید، دیگه نیازی نیست به دنیای انسانها بیاین. بهترین کارچسبید این نیست که مرزها رو ببندید و اصلاً کاری به کار همدیگه نداشته باشید؟»
یولگئوم گفت: «کهنمیکرد نمیشه فقط بالحظه یه چیز سر کرد.»
یولگئوم این را پراند و دوباره دهان باز کرد: «علاوه برفراتر این، اژدهایان برای تولید مثل به مواد مختلفی نیاز دارن. برایآنوقت به دست آوردن اون چیزها، باید حداقل یه تعاملات کوچیکی داشته باشیم.»
«دقیقاً به همینشود خاطره که میگم عجیبهچند که پادشاهی تأسیس نکردید.»
«نمیفهمم کجایرایج این قضیهانسانها برات عجیبه.»
دئوس گفت: «فقط اژدهایان نیستن. چرا آدمهای زیرزمینی نمیان رویجدی زمین؟ راحتتر نیست که خودت برای زمین بجنگی تا اینکهگرفت جواهراتی که تو زمین پیدا میکنی رو با گندم مبادله کنی؟»
«چطور میتونی بگی جنگیدنچند راحته؟ میدونی طرز فکرگرفت اونا حتی از اینم عجیبتره؟»
«شیاطین چطور؟»
«ها؟»
«پس چرا شیاطیننمیکرد اینقدر تلاش میکننلحظه که بیان روی زمین؟»
«خود شیاطین بهتر میدونن.»
دئوس با لحنی بیتفاوت گفت: «دلیل خاصی نداره. بعضیها میگن که اونا تشنهی نورفراتر خورشید یا یه همچین چیزایی هستن، اما بدون اون هم میشه خیلی راحت زندگیوجودش کرد. اگه من تو طبقه ۶۶۶ام یا برزخ زندگی میکردم، حتماً میتونستم بهش عادت کنم.»
دئوس انگشتشرایج را به سمتبلد جلو نشانه رفت.
«کوتولهها زیر زمینن. جنگلهای شمال غربی مال پریهاست.میتوانست قلمرو مرزی مال اژدهایانه و قاره خوزه مالچند انسانها. و دنیای شیاطین هم مال نژاد شیاطین.»
دئوس هر پنج انگشتشچند را جمع کرد وگرفت رو به بقیه چرخید.
«هنوزم به نظرتون عجیب نیست؟»
«دیگه چیش عجیبه؟»
«قرن ششصد و شصت ونفسگیر ششم. آخه چطور ممکنه مرزها بیشترختم از شصت هزار سال فرو نریزن؟»
اسکاتول از نژاددفع پریان و یولگئوممعرض از نژاد اژدها.
با وجود سوالات دئوس، اینمضطرب دو نفر هنوز متوجه هیچضرباتی چیز غیرعادی و بخصوصی نشده بودند.
اما زکه فرق میکرد.
«پس... تو پادشاهی انسانها هم همینطوره. ششصد و شصت و شش قرنه که مرزها هیچ تغییری نکردن.باری پادشاه کار پادشاهیش رو میکنه، رعایا هم رعیتبازیشون رو درمیارن و مردم عادی هم سرشون به کارآنوقت خودشونه. خیلی کم پیش میاد جنگی سر تاجوتخت راه بیفته، تازه همونها هم فقط دعوای بین خانوادههای سلطنتیه.»
«شصت هزارمضطرب سال زمانچند خیلی زیادیه.»
«منم همینطور فکر میکنم.شدت تو این مدت حتیباری یه صخره هم تیکهتیکه میشه.»
اسکاتول گلویش رادنیای صاف کرد واست پرید وسط بحث.
«از دیدگاه من به عنوان یه پری هوم هوم... باید بگم که این دنیاییمضطرب که خدا خلق کرده، همینقدر بینقصه. واسه همینه که نظم برای مدت طولانی حفظتهی شده. گذشته از این، ما الان تو اولین دره آچایاتا هستیم. چرا یکم استرس نمیگیرید؟»
در حالی که از پلههایباری سنگی کمی شیبدار بالا میرفتم،واکنش دره عمیقی را آنطرفش دیدم.
از تنگه پرشیب زیرشدت خطالرأس صخرهمانند، سیلابی ازباری آب به پایین سرازیر بود.
به بالا رفتن از کوه ازاست طریق مسیر باریکی که در امتدادعوض خطالرأس کشیده شده بود، ادامه دادم.
دقیقاً تو همان لحظه بودنفسگیر که قدمهای آرامم، که بیشتر شبیهختم یک پیادهروی تفریحی بود، متوقف شد.
جیغ گوشخراشی آسمان را شکافتباری و بالهای عظیمی دیده شدندواکنش که داشتند هوا را میشکافتند.
یک اژدهایختم سرخ باشدت بالهای شعلهور.
دندانهایش را نشاندنیای داد و راهاست گروه را بست.
«عقب بکشید.»
دئوس که جلوتر از همه راهمعرض میرفت، سرش را بالا آورد وبودند مستقیم تو چشمهای اژدها زل زد.
«اول از همه، باید یهمضطرب کتک حسابی بهشون بزنیم تاضرباتی زبون باز کنن، مگه نه؟ زکه!»
«بله، دئوس.»
«خوبه!»
«بله؟»
«شکستش بده.»
«من؟ یه اژدها رو؟»
«آره دیگه. برات یه معلمنفسگیر شمشیرزنی هم جور کردم، تنهاجدی کاری که باید بکنی همینه.»
«فقط پونزده روز گذشتهها.»
«یه ضربالمثل هست که میگهمضطرب حتی اگه سه روز همدیگهضرباتی رو نبینید، بازم قراره شگفتانگیز بشید.»
زکه سرش را چرخاند و بهاست یولگئوم و اسکاتول نگاه کرد. چشمهایشعوض دقیقاً مثل یک تولهسگ رهاشده بود.
یولگئوم شانهای بالا انداخت و عصای جادوییش رامیتوانست بیرون کشید، اسکاتول هم شمشیرش را درآورد وچند آمادگیش را برای ورود به درگیری اعلام کرد.
با این حال، زکه از اینکهمعرض مجبور نبود تنهایی بجنگد، دلگرمی گرفتبودند و شمشیر و سپرش را بیرون کشید.
اژدهای سرخ برای یکشدت لحظه از وضعیتی کهباری جلویش بود جا خورد.
فقط چهار نفر.
آنها که فقط یک مشتنفسگیر انسان و پری معمولی بودند،جدی داشتند به او حمله میکردند!
حتی یک قهرمان رتبه دی هممعرض هیچوقت با یک گروه سه چهاربودند نفره به جنگ یک اژدها نمیرفت.
اژدهای سرخ به زکهشدت که جلوتر از همهباری ایستاده بود، خیره شد.
انرژی یک اژدها را حس کرد.است انگار چند سلاح ساخته شده ازعوض گوشت و استخوان اژدها همراهش بود.
باورش برایش سخت بود!
خونش به جوش آمد.
از کِی تا حالاشدت اژدهایان به همچین موجوداتباری مسخرهای تبدیل شده بودند؟
فقط حضور یکیشان یک فاجعهبلد بود که میتوانست ظهور وسبک سقوط یک ملت را رقم بزند!
از وقتی معاهده صلحآنقدر با انسانها امضا شدهمیتوانست بود، اوضاع همینطور بود.
اژدهای سرخ رو بهچند آسمان غرش کرد. صدای خشنشسرعت تو کل دامنه کوه پیچید.
در همین حال، زکه درمضطرب حالی که سپرش را جلویشضرباتی گرفته بود، یک نفس عمیق کشید.
اگر میگفترایج نترسیده، دروغانسانها گفته بود.
طرف یک اژدها بود.
ارتفاع سرش نزدیک به ده متر بود. یکگرفت هیولای غولپیکر که کل بدنش با فلسهای سرخ پوشیدهتسلیم شده بود و داشت به طرز وحشتناکی جیغ میکشید.
فقط ایستادنختم جلویش باعثشدت میشد پاهایش بلرزد.
با اینرایج حال، زکه توانستبلد سر جایش بایستد.
«نمیشه مثل دفعه قبل فقطنفسگیر منو پرت کنی وسط وجدی خودت قضیه رو حل کنی؟»
سعی کرد تیکهای بیندازد.
جواب دئوس شنیده شد:
«حیف میشه اگه نتونی از شمشیرزنیای که یادسومین گرفتی تا حد امکان استفاده کنی. اون پیشخدمتیههولیپر که به خاطر تو با قیمت بالایی استخدامش کردم.»
«بابت اون ممنونم. اما...»
«موقع جنگیدن اینقدردفع حرف نزن. وگرنهمعرض زبونت رو گاز میگیری.»
همزمان، پنجه جلوییشود اژدها سر زکهدفع را هدف گرفت.
ناخنهایش سیاه و براق بودند. به نظرالان میرسید فقط با یک برخورد کوچک، صمیمیتشاین با دنیای مردگان یک لول بالا برود.
زکه سپرش را بالا آورد و ضربهغفلت را از جلو دفع کرد. صدای واضحی،مضطرب مثل برخورد سنگها به همدیگر، بلند شد.
شوک آن لحظه چیزیچند نبود که بشود توگرفت یکی دو کلمه توضیحش داد.
برای یک لحظه فکر کرد قدشدفع نصف شده. کمرش از فشاری کهسرعت به کل بدنش وارد میشد، تیر کشید.
با این حال،دنیای زکه فقط صاحباست یک رستوران نبود.
برای خنثی کردن ضربه یک قدملحظه عقب رفت، پای عقبش را محکمشود به زمین کوبید و به جلو دوید.
سریع فاصلهشان را کمچند کرد و با سپرشگرفت به ساق پای اژدها کوبید.
دنگ!
هر موجود زندهایدنیای وقتی به استخوانشاست ضربه بخورد، دردش میگیرد.
حرکات اژدها براینمیکرد یک لحظه ازلحظه شدت درد متوقف شد.
تو همان لحظه، جادوی یولگئومباری و ضربه شمشیر اسکاتول به پهلوهایفراتر چپ و راست اژدها نفوذ کرد.
صدای انفجار و سوت تیزی که هواچند را میشکافت، در هم تنیده شد وفراتر برای مدت طولانی تو دره اکو شد.
هیچ دلیلیرایج نداشت که زکهبلد همانجا متوقف شود.
وزنش را انداختنمیکرد روی دومزراینو ولحظه زانوی اژدها را برید.
به خاطر قدش، این نهایت حد و مرز حملهاش بود،واکنش اما از طرفی، همین قد کوتاهش باعث میشد وقتی بهچشمان او حمله میشود، مقابله با او برای دشمن سخت باشد.
اژدها خم شد و هر دو بازویشچند را تاب داد. پنجههایش به سپر زکهفراتر برخورد کردند و جرقههای شدیدی به وجود آوردند.
زکه سپرش را کج کرد تا حملهالان دشمن را دفع کند و از هماناین شتاب برای غلت زدن روی زمین استفاده کرد.
رفت پشت پای اژدهاآنقدر و شمشیرش را تومیتوانست رباط پاشنهاش فرو کرد.
هرچند بدن اژدها قدرتمندچند بود، اما دومزراینو، شمشیر دنیایسرعت شیاطین، یک شمشیر معمولی نبود.
تاندونش عمیقاً بریدهشود شد و خوندفع سرخ بیرون پاشید.
اژدهای سرخ دمدنیای بلندش را چرخاند والان به زکه حمله کرد.
زکه محکم روی زمینآنقدر دراز کشید و بامیتوانست سپرش از سرش محافظت کرد.
همین که دم از روی سپر جهیدضرباتی و هوا را شکافت، زکه دوباره به جلوقالب دوید و آن یکی پایش را هم برید.
دئوس که ازشود دور تماشاگر مبارزهاشدفع بود، سوتی کشید.
«استعداد خالصه.»