---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 63: بیداری رویای پادشاه (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 63: بیداری رویای پادشاه (۲)

0

تجهیزات تمرینی خانواده برای افزایش‌بلد​ قدرت طراحی شده بود، بنابراین‌سبک​ برای تمرین مبارزه واقعی مناسب نبود.

اما استفاده از سلاح‌های ساخته شده توسط اژدها‌می‌توانست​ هم کار درستی نبود، برای همین سپر و شمشیر‌باری​ از مغازه اسلحه‌فروشی روی گاری‌های جداگانه‌ای قرار داده شدند.

البته با اجازه دئوس.

مهارت‌های اسکاتول خیلی بیشتر‌شدت​ از اون سطح «معمولی»‌باری​ بود که خودش ادعا می‌کرد.

به نظر می‌رسید بیشتر تکنیک‌های متفرقه شمشیرزنی رایج تو‌بار​ دنیای انسان‌ها را بلد است و تا همین الان‌شخصاً​ هم برای سومین بار سبک شمشیرزنی‌اش را عوض کرده بود.

«این شمشیرزنی خانواده هولیپره.»‌آن‌قدر​ هولیپر قبلاً شخصاً با‌می‌توانست​ زکه هم ملاقات کرده بود.

زکه بدنش را‌دفع​ منقبض کرد و‌معرض​ سپرش را محکم چسبید.

شمشیرزنی جنگجوها به طور کلی به دو دسته‌باری​ تقسیم می‌شد: شمشیرزنی با سپر، و شمشیرزنی تهاجمی با‌ترس​ استفاده از شمشیر دو دستی به عنوان سلاح اصلی.

در برابر دشمنان قوی از شمشیرزنی‌است​ با سپر استفاده می‌شد و در‌عوض​ برابر دشمنان معمولی از سبک تهاجمی.

اسکاتول با مهارت‌های شمشیرزنی‌آن‌قدر​ پر زرق و برقش‌می‌توانست​ به زکه فشار می‌آورد.

چون فقط یک تمرین بود، خطر مرگ تهدیدشان‌گرفت​ نمی‌کرد، اما مبارزه آن‌قدر نفس‌گیر بود که یک‌تهی​ لحظه غفلت می‌توانست به یک آسیب جدی ختم شود.

زکه به شدت مضطرب‌شدت​ بود و شمشیر اسکاتول‌باری​ را با سپرش دفع می‌کرد.

چند باری در معرض خطر‌بلد​ ضرباتی قرار گرفت که از‌سبک​ سرعت واکنش او فراتر بودند.

یک آدم معمولی تا‌آن‌قدر​ الان از ترس قالب تهی‌آسیب​ کرده بود و تسلیم می‌شد.

اما زکه یک جنگجو بود.

هر بار که بدنش‌شدت​ از ترس خشک می‌شد،‌باری​ به چشمان دئوس فکر می‌کرد.

آن‌وقت بود که شجاعت در‌بلد​ تمام وجودش فوران می‌کرد و می‌توانست‌شمشیرزنی‌اش​ قدرت بیشتری از خودش نشان دهد.

سریع‌تر و قوی‌تر.

او شمشیر اسکاتول را کنار زد،‌معرض​ از شکاف دفاعی‌اش نفوذ کرد و‌بودند​ با نوک شمشیر ضربه‌ای وارد کرد.

اسکاتول خندید و‌شود​ سپر زکه را‌دفع​ با دست پس زد.

با استفاده از نیروی‌انسان‌ها​ دافعه‌ی آن، از محدوده‌سومین​ حمله زکه خارج شد.

اسکاتول گفت: «تو کسی هستی که‌لحظه​ حد و مرزت معلوم نیست. این‌طور‌شود​ نیست که مهارت‌هات رو پنهان کرده باشی.»

زکه جواب داد: «خیلی‌چند​ لطف دارید. شما که‌گرفت​ خیلی راحت دفعش کردید.»

اسکاتول ادامه داد: «تو تمام عمرم آدم‌های زیادی‌باری​ رو ندیدم که وقتی با تمام توان بهشون‌آدم​ حمله می‌کنم، این‌طوری نترسن. واقعاً شجاعت زیادی می‌خواد.»

زکه گفت:‌رایج​ «همه‌اش به‌انسان‌ها​ خاطر دئوسه.»

«به خاطر اربابه؟»

«هر وقت به چشماش‌چند​ نگاه می‌کنم، ناخودآگاه شجاعت‌گرفت​ تو کل بدنم سرازیر می‌شه.»

اسکاتول با طعنه خندید: «"به چشمام نگاه‌چند​ کن. تو می‌تونی قوی باشی." این جمله‌ایه که‌بودند​ می‌تونه تو یه فرقه مذهبی ساختگی استفاده بشه.»

زکه سرخ شد‌دنیای​ و سرش را‌است​ خاراند: «ولی... واقعیت داره.»

«چیز غیرقابل درکی هم نیست.»

زکه مستقیم‌مضطرب​ به اسکاتول‌چند​ نگاه کرد.

این حرفش که او‌شدت​ را درک می‌کرد، کمی‌باری​ عجیب به نظر می‌رسید.

انگار که خودش‌دنیای​ هم دقیقاً همین‌است​ تجربه را داشته.

اسکاتول پرسید:‌تهدیدشان​ «کنجکاو نیستی هویت‌نفس‌گیر​ واقعی‌اش رو بدونی؟»

«هویت؟»

«آره. کسی که این‌قدر قویه، واقعاً می‌تونه یه انسان باشه؟ اون اژدهایان رو با یه‌بودند​ دست بلند می‌کنه، آزادانه تو آسمون پرواز می‌کنه و حتی به پادشاه یک کشور هم‌بیشتری​ ذره‌ای احترام نمی‌ذاره. اگه یه انسان معمولی بودی، با این کارا تا الان زنده می‌موندی؟»

اون... انسان نیست؟ دروغ بود اگر می‌گفت‌الان​ خودش متوجه این موضوع نشده. اما زکه‌این​ مدام سعی می‌کرد افکار شک‌برانگیزش را پس بزند.

زکه گفت: «نمی‌خوام بشنوم. اگه‌نفس‌گیر​ خودش می‌خواد مخفی‌اش کنه، پس‌جدی​ منم نمی‌خوام چیزی در موردش بدونم.»

«این یعنی‌مضطرب​ یه اعتماد‌چند​ خیلی بزرگ.»

«اون برای من و خانواده‌مضطرب​ هولی جید که هیچ‌کس نبودیم،‌ضرباتی​ مثل یک ناجی معجزه کرد.»

«بیشتر شبیه یه جور ایمانه.»

«جرئت نمی‌کنم بگم بیشتر از خداست.‌لحظه​ ولی تا وقتی که خدا دستور‌شود​ نده، هرگز دئوس رو ناامید نمی‌کنم.»

اسکاتول لبخند ملایمی‌دفع​ زد: «آقای زکه،‌معرض​ شما آدم خوبی هستید.»

زکه با دستپاچگی خندید: «هاها.»

اسکاتول دوباره رو به‌انسان‌ها​ زکه گفت: «پس لطفاً‌سومین​ بازم بهم حمله کن.»

«چشم!»

زکه سپرش را‌دفع​ تنظیم کرد و‌معرض​ محکم نگه داشت.

حالا فقط‌ختم​ باید رو به‌مضطرب​ جلو حرکت می‌کرد.

دست زکه که سپر را‌بلد​ چسبیده بود، از شدت فشار‌سبک​ سفید و بی‌خون شده بود.

دئوس در حالی که از مسیر کوهستانی بالا می‌رفت، ناگهان‌واکنش​ بحثی را پیش کشید: «اگه بهش فکر کنی، عجیب نیست‌چشمان​ که اژدهایان تو گذشته هیچ کشوری تو قاره خوزه تأسیس نکردن؟»

یولگئوم فوراً طعمه را گاز گرفت: «کجاش عجیبه؟‌باری​ نژاد اژدها هیچ طمعی نداره. ما از زندگی‌آدم​ آروم و بی‌دغدغه تو قلمرو خودمون لذت می‌بریم.»

«پس چرا مرز وجود داره؟»

«مرز قلمرو» یک جور گذرگاه جادویی‌لحظه​ بود که «قلمرو» محل زندگی اژدهایان‌شود​ را به قاره خوزه متصل می‌کرد.

دئوس گفت: «درسته، برای اینکه بتونین بیاین به دنیای انسان‌ها. شایدم اژدهایانی که‌آدم​ در اصل تو قاره خوزه زندگی می‌کردن، بعد از اینکه از طرف انسان‌ها تحت‌بیشتری​ فشار قرار گرفتن، به اون قلمرو فرار کردن. احتمالاً یکی از این دو تاست.»

یولگئوم جواب داد: «من فقط شنیدم که اون‌باری​ دنیا برای زندگی اژدهایان خوبه و قاره خوزه برای‌ترس​ انسان‌ها، برای همین هر کسی تو سرزمین خودش می‌مونه.»

دئوس حرفش را ادامه داد: «اژدهایان جواهرات رو دوست دارن. اگه به اندازه‌کرده​ کافی جواهر داشته باشید، دیگه نیازی نیست به دنیای انسان‌ها بیاین. بهترین کار‌چسبید​ این نیست که مرزها رو ببندید و اصلاً کاری به کار همدیگه نداشته باشید؟»

یولگئوم گفت: «که‌نمی‌کرد​ نمی‌شه فقط با‌لحظه​ یه چیز سر کرد.»

یولگئوم این را پراند و دوباره دهان باز کرد: «علاوه بر‌فراتر​ این، اژدهایان برای تولید مثل به مواد مختلفی نیاز دارن. برای‌آن‌وقت​ به دست آوردن اون چیزها، باید حداقل یه تعاملات کوچیکی داشته باشیم.»

«دقیقاً به همین‌شود​ خاطره که می‌گم عجیبه‌چند​ که پادشاهی تأسیس نکردید.»

«نمی‌فهمم کجای‌رایج​ این قضیه‌انسان‌ها​ برات عجیبه.»

دئوس گفت: «فقط اژدهایان نیستن. چرا آدم‌های زیرزمینی نمیان روی‌جدی​ زمین؟ راحت‌تر نیست که خودت برای زمین بجنگی تا اینکه‌گرفت​ جواهراتی که تو زمین پیدا می‌کنی رو با گندم مبادله کنی؟»

«چطور می‌تونی بگی جنگیدن‌چند​ راحته؟ می‌دونی طرز فکر‌گرفت​ اونا حتی از اینم عجیب‌تره؟»

«شیاطین چطور؟»

«ها؟»

«پس چرا شیاطین‌نمی‌کرد​ این‌قدر تلاش می‌کنن‌لحظه​ که بیان روی زمین؟»

«خود شیاطین بهتر می‌دونن.»

دئوس با لحنی بی‌تفاوت گفت: «دلیل خاصی نداره. بعضی‌ها می‌گن که اونا تشنه‌ی نور‌فراتر​ خورشید یا یه همچین چیزایی هستن، اما بدون اون هم می‌شه خیلی راحت زندگی‌وجودش​ کرد. اگه من تو طبقه ۶۶۶ام یا برزخ زندگی می‌کردم، حتماً می‌تونستم بهش عادت کنم.»

دئوس انگشتش‌رایج​ را به سمت‌بلد​ جلو نشانه رفت.

«کوتوله‌ها زیر زمینن. جنگل‌های شمال غربی مال پری‌هاست.‌می‌توانست​ قلمرو مرزی مال اژدهایانه و قاره خوزه مال‌چند​ انسان‌ها. و دنیای شیاطین هم مال نژاد شیاطین.»

دئوس هر پنج انگشتش‌چند​ را جمع کرد و‌گرفت​ رو به بقیه چرخید.

«هنوزم به نظرتون عجیب نیست؟»

«دیگه چیش عجیبه؟»

«قرن ششصد و شصت و‌نفس‌گیر​ ششم. آخه چطور ممکنه مرزها بیشتر‌ختم​ از شصت هزار سال فرو نریزن؟»

اسکاتول از نژاد‌دفع​ پریان و یولگئوم‌معرض​ از نژاد اژدها.

با وجود سوالات دئوس، این‌مضطرب​ دو نفر هنوز متوجه هیچ‌ضرباتی​ چیز غیرعادی و بخصوصی نشده بودند.

اما زکه فرق می‌کرد.

«پس... تو پادشاهی انسان‌ها هم همین‌طوره. ششصد و شصت و شش قرنه که مرزها هیچ تغییری نکردن.‌باری​ پادشاه کار پادشاهیش رو می‌کنه، رعایا هم رعیت‌بازی‌شون رو درمیارن و مردم عادی هم سرشون به کار‌آن‌وقت​ خودشونه. خیلی کم پیش میاد جنگی سر تاج‌وتخت راه بیفته، تازه همون‌ها هم فقط دعوای بین خانواده‌های سلطنتیه.»

«شصت هزار‌مضطرب​ سال زمان‌چند​ خیلی زیادیه.»

«منم همین‌طور فکر می‌کنم.‌شدت​ تو این مدت حتی‌باری​ یه صخره هم تیکه‌تیکه می‌شه.»

اسکاتول گلویش را‌دنیای​ صاف کرد و‌است​ پرید وسط بحث.

«از دیدگاه من به عنوان یه پری هوم هوم... باید بگم که این دنیایی‌مضطرب​ که خدا خلق کرده، همین‌قدر بی‌نقصه. واسه همینه که نظم برای مدت طولانی حفظ‌تهی​ شده. گذشته از این، ما الان تو اولین دره آچایاتا هستیم. چرا یکم استرس نمی‌گیرید؟»

در حالی که از پله‌های‌باری​ سنگی کمی شیب‌دار بالا می‌رفتم،‌واکنش​ دره عمیقی را آن‌طرفش دیدم.

از تنگه پرشیب زیر‌شدت​ خط‌الرأس صخره‌مانند، سیلابی از‌باری​ آب به پایین سرازیر بود.

به بالا رفتن از کوه از‌است​ طریق مسیر باریکی که در امتداد‌عوض​ خط‌الرأس کشیده شده بود، ادامه دادم.

دقیقاً تو همان لحظه بود‌نفس‌گیر​ که قدم‌های آرامم، که بیشتر شبیه‌ختم​ یک پیاده‌روی تفریحی بود، متوقف شد.

جیغ گوش‌خراشی آسمان را شکافت‌باری​ و بال‌های عظیمی دیده شدند‌واکنش​ که داشتند هوا را می‌شکافتند.

یک اژدهای‌ختم​ سرخ با‌شدت​ بال‌های شعله‌ور.

دندان‌هایش را نشان‌دنیای​ داد و راه‌است​ گروه را بست.

«عقب بکشید.»

دئوس که جلوتر از همه راه‌معرض​ می‌رفت، سرش را بالا آورد و‌بودند​ مستقیم تو چشم‌های اژدها زل زد.

«اول از همه، باید یه‌مضطرب​ کتک حسابی بهشون بزنیم تا‌ضرباتی​ زبون باز کنن، مگه نه؟ زکه!»

«بله، دئوس.»

«خوبه!»

«بله؟»

«شکستش بده.»

«من؟ یه اژدها رو؟»

«آره دیگه. برات یه معلم‌نفس‌گیر​ شمشیرزنی هم جور کردم، تنها‌جدی​ کاری که باید بکنی همینه.»

«فقط پونزده روز گذشته‌ها.»

«یه ضرب‌المثل هست که می‌گه‌مضطرب​ حتی اگه سه روز همدیگه‌ضرباتی​ رو نبینید، بازم قراره شگفت‌انگیز بشید.»

زکه سرش را چرخاند و به‌است​ یولگئوم و اسکاتول نگاه کرد. چشم‌هایش‌عوض​ دقیقاً مثل یک توله‌سگ رهاشده بود.

یولگئوم شانه‌ای بالا انداخت و عصای جادوییش را‌می‌توانست​ بیرون کشید، اسکاتول هم شمشیرش را درآورد و‌چند​ آمادگیش را برای ورود به درگیری اعلام کرد.

با این حال، زکه از اینکه‌معرض​ مجبور نبود تنهایی بجنگد، دلگرمی گرفت‌بودند​ و شمشیر و سپرش را بیرون کشید.

اژدهای سرخ برای یک‌شدت​ لحظه از وضعیتی که‌باری​ جلویش بود جا خورد.

فقط چهار نفر.

آن‌ها که فقط یک مشت‌نفس‌گیر​ انسان و پری معمولی بودند،‌جدی​ داشتند به او حمله می‌کردند!

حتی یک قهرمان رتبه دی هم‌معرض​ هیچ‌وقت با یک گروه سه چهار‌بودند​ نفره به جنگ یک اژدها نمی‌رفت.

اژدهای سرخ به زکه‌شدت​ که جلوتر از همه‌باری​ ایستاده بود، خیره شد.

انرژی یک اژدها را حس کرد.‌است​ انگار چند سلاح ساخته شده از‌عوض​ گوشت و استخوان اژدها همراهش بود.

باورش برایش سخت بود!

خونش به جوش آمد.

از کِی تا حالا‌شدت​ اژدهایان به همچین موجودات‌باری​ مسخره‌ای تبدیل شده بودند؟

فقط حضور یکیشان یک فاجعه‌بلد​ بود که می‌توانست ظهور و‌سبک​ سقوط یک ملت را رقم بزند!

از وقتی معاهده صلح‌آن‌قدر​ با انسان‌ها امضا شده‌می‌توانست​ بود، اوضاع همین‌طور بود.

اژدهای سرخ رو به‌چند​ آسمان غرش کرد. صدای خشنش‌سرعت​ تو کل دامنه کوه پیچید.

در همین حال، زکه در‌مضطرب​ حالی که سپرش را جلویش‌ضرباتی​ گرفته بود، یک نفس عمیق کشید.

اگر می‌گفت‌رایج​ نترسیده، دروغ‌انسان‌ها​ گفته بود.

طرف یک اژدها بود.

ارتفاع سرش نزدیک به ده متر بود. یک‌گرفت​ هیولای غول‌پیکر که کل بدنش با فلس‌های سرخ پوشیده‌تسلیم​ شده بود و داشت به طرز وحشتناکی جیغ می‌کشید.

فقط ایستادن‌ختم​ جلویش باعث‌شدت​ می‌شد پاهایش بلرزد.

با این‌رایج​ حال، زکه توانست‌بلد​ سر جایش بایستد.

«نمی‌شه مثل دفعه قبل فقط‌نفس‌گیر​ منو پرت کنی وسط و‌جدی​ خودت قضیه رو حل کنی؟»

سعی کرد تیکه‌ای بیندازد.

جواب دئوس شنیده شد:

«حیف می‌شه اگه نتونی از شمشیرزنی‌ای که یاد‌سومین​ گرفتی تا حد امکان استفاده کنی. اون پیشخدمتیه‌هولیپر​ که به خاطر تو با قیمت بالایی استخدامش کردم.»

«بابت اون ممنونم. اما...»

«موقع جنگیدن این‌قدر‌دفع​ حرف نزن. وگرنه‌معرض​ زبونت رو گاز می‌گیری.»

هم‌زمان، پنجه جلویی‌شود​ اژدها سر زکه‌دفع​ را هدف گرفت.

ناخن‌هایش سیاه و براق بودند. به نظر‌الان​ می‌رسید فقط با یک برخورد کوچک، صمیمیتش‌این​ با دنیای مردگان یک لول بالا برود.

زکه سپرش را بالا آورد و ضربه‌غفلت​ را از جلو دفع کرد. صدای واضحی،‌مضطرب​ مثل برخورد سنگ‌ها به همدیگر، بلند شد.

شوک آن لحظه چیزی‌چند​ نبود که بشود تو‌گرفت​ یکی دو کلمه توضیحش داد.

برای یک لحظه فکر کرد قدش‌دفع​ نصف شده. کمرش از فشاری که‌سرعت​ به کل بدنش وارد می‌شد، تیر کشید.

با این حال،‌دنیای​ زکه فقط صاحب‌است​ یک رستوران نبود.

برای خنثی کردن ضربه یک قدم‌لحظه​ عقب رفت، پای عقبش را محکم‌شود​ به زمین کوبید و به جلو دوید.

سریع فاصله‌شان را کم‌چند​ کرد و با سپرش‌گرفت​ به ساق پای اژدها کوبید.

دنگ!

هر موجود زنده‌ای‌دنیای​ وقتی به استخوانش‌است​ ضربه بخورد، دردش می‌گیرد.

حرکات اژدها برای‌نمی‌کرد​ یک لحظه از‌لحظه​ شدت درد متوقف شد.

تو همان لحظه، جادوی یولگئوم‌باری​ و ضربه شمشیر اسکاتول به پهلوهای‌فراتر​ چپ و راست اژدها نفوذ کرد.

صدای انفجار و سوت تیزی که هوا‌چند​ را می‌شکافت، در هم تنیده شد و‌فراتر​ برای مدت طولانی تو دره اکو شد.

هیچ دلیلی‌رایج​ نداشت که زکه‌بلد​ همان‌جا متوقف شود.

وزنش را انداخت‌نمی‌کرد​ روی دومزراینو و‌لحظه​ زانوی اژدها را برید.

به خاطر قدش، این نهایت حد و مرز حمله‌اش بود،‌واکنش​ اما از طرفی، همین قد کوتاهش باعث می‌شد وقتی به‌چشمان​ او حمله می‌شود، مقابله با او برای دشمن سخت باشد.

اژدها خم شد و هر دو بازویش‌چند​ را تاب داد. پنجه‌هایش به سپر زکه‌فراتر​ برخورد کردند و جرقه‌های شدیدی به وجود آوردند.

زکه سپرش را کج کرد تا حمله‌الان​ دشمن را دفع کند و از همان‌این​ شتاب برای غلت زدن روی زمین استفاده کرد.

رفت پشت پای اژدها‌آن‌قدر​ و شمشیرش را تو‌می‌توانست​ رباط پاشنه‌اش فرو کرد.

هرچند بدن اژدها قدرتمند‌چند​ بود، اما دومزراینو، شمشیر دنیای‌سرعت​ شیاطین، یک شمشیر معمولی نبود.

تاندونش عمیقاً بریده‌شود​ شد و خون‌دفع​ سرخ بیرون پاشید.

اژدهای سرخ دم‌دنیای​ بلندش را چرخاند و‌الان​ به زکه حمله کرد.

زکه محکم روی زمین‌آن‌قدر​ دراز کشید و با‌می‌توانست​ سپرش از سرش محافظت کرد.

همین که دم از روی سپر جهید‌ضرباتی​ و هوا را شکافت، زکه دوباره به جلو‌قالب​ دوید و آن یکی پایش را هم برید.

دئوس که از‌شود​ دور تماشاگر مبارزه‌اش‌دفع​ بود، سوتی کشید.

«استعداد خالصه.»

ناولها | novelha.net