چپتر 87: ۲۰. عبور از سرزمین غولها (۳)
0زیک به بدنش نگاهی انداخت.
زرهی ساخته شدهکار از فلسهای اژدهای مسی،کردن تنش را پوشانده بود.
اولین باری بود که آن را میپوشیدهمرزم و میجنگید. راستش کمی کنجکاو بود کهکشیده این زره چقدر قدرت به او میدهد.
سادیموس گفت:تحمل «تو پسرانگیزهاش خاصی هستی.»
«بله؟»
«میگفتی از غولها میترسی،سختیه ولی قیافهات الان اصلاًچشمهای همچین چیزی رو نشون نمیده.»
«اینطوریه؟ منداشته که ازهمه ترس فلج شدم.»
«حتی اگه یه جنگجوانگیزهاش هم باشی، به دستمطلق آوردن شجاعت کار سختیه.»
زیک گفت: «راستش... ایننزدیک یه رازه. نگاه کردن توانگیزهاش چشمهای دئوس، فرمول مخفی منه.»
سادیموس جوابشجاعت داد: «چهسختیه داستان مسخرهای.»
«واقعاً میگم. از همون اولین باری که باوجود یه اژدها روبهرو شدم همینطوری بود. وقتی مستقیمتجربه تو چشمهای دئوس نگاه میکنم، شجاعتم میزنه بالا.»
«این حرفا بیشترکنه شبیه چرتوپرتای رهبرباشه یه فرقه قلابیه.»
«آره دیگه، برای همیننزدیک به بقیه نمیگم، چونکنه میدونم کسی باورش نمیشه.»
«الانم داریشجاعت به اونسختیه فکر میکنی؟»
«آره.»
«یه جنگجو باید بیشتر از هر کس دیگهای، از فاصلهی نزدیک ضرباتقویتر دشمن رو تحمل کنه. انگیزهاش هر چی که میخواد باشه... تا زمانیمبارزه که یه جنگجو شجاعت مطلق داشته باشه، میتونه از همه قویتر باشه.»
سادیموس قبلاً همرزم یک جنگجو بود و با وجودانگیزهاش اینکه در سالهای آخر عمرش به تاریکی کشیده شد،قبلاً اما تجربه مبارزه با پادشاه شیاطین را هم داشت.
زیک در برابرکار نصیحت او بانگاه جدیت سر تکان داد.
«تو ذهنم میمونه.»
«پس برو. اگه بتونی توجهمیخواد همهشون رو به خودت جلبمیتونه کنی، منم با جادو بمبارونشون میکنم.»
زیک بلافاصله بهفاصلهی سمت جایی کهدشمن غولها بودند دوید.
در واقع، حتیکار اگر هم میخواست،نگاه ترفند دیگری بلد نبود.
اول از همه، با استفاده ازقبلاً جادوی سیاهی که از سادیموس یادعمرش گرفته بود، یک انفجار تماشایی راه انداخت.
غولهایی که دور آتشانگیزهاش نشسته بودند و غذا میخوردند،داشته با تعجب از جا پریدند.
آنها غولهای کوهستانی معمولی بودند؛ضربات با حدود سه متر قدمیخواد و لباسهایی از جنس پوست حیوانات.
غولها از لحظهکار تولد تا زماننگاه مرگشان مدام قد میکشند.
هرچند افراد کمی این موضوع را به چشموجود دیده بودند، اما میگفتند غولهای زیر ده سال،تجربه از انسانهای همسن و سال خودشان هم کوچکترند.
آنها هر ده سال حدودمیخواد یک متر رشد میکنند ومیتونه بیشترشان در حوالی پنجاه سالگی میمیرند.
در این بین، یک غول سهدشمن متری در واقع جوانی بود کهزمانی در اوج تواناییهای فیزیکیاش قرار داشت.
معمولاً غولهایی با همین اندازه بودندنگاه که برای شکار به مناطق دوردستمنه میرفتند یا با انسانها وارد جنگ میشدند.
هرچه فاصله کمترمیتونه میشد، زیک باید سرشهمرزم را بیشتر بالا میگرفت.
مبارزه با یک غول،انگیزهاش از نظر فاصلهگذاری یکمطلق نقطه ضعف بزرگ محسوب میشد.
از آنجا که طول دستهایشان تقریباًدشمن دو برابر انسان بود، رساندن سلاحی مثلمطلق شمشیر به بدن آنها دردسر بزرگی بود.
با این حال، مقامات عالیرتبه خاندان هولی بیچچشمهای قید هنرهای رزمی معمولی را زده بودند ومسخرهای روش مبارزه با موجودات غولپیکر را حفظ کرده بودند.
شمشیرزنی هولی جید در حالقویتر حاضر، حداقل در مبارزه با غولهاآخر کاملاً بینقص و درجه یک بود.
زیک روی زمین غلت زد.
قبل از اینکه چکشنزدیک غول به او برسد، خودشانگیزهاش را به زانوی او رساند.
همانجا سپرش راکار بالا آورد ونگاه شمشیرش را فرو کرد.
همزمان، دو گرزمیتونه زنجیردار محکم بهقبلاً سپر زیک برخورد کردند.
کسانی که آن شوک ومیخواد فشار را تجربه نکردهاند، حتیمیتونه نمیتوانند آن را تصور کنند.
ستون فقراتش تیرفاصلهی کشید و تکتک مفاصلتحمل بدنش به فریاد درآمدند.
با این وجود، تنها دلیلی کهنگاه میتوانست این ضربه را تحمل کندمنه این بود که او یک قهرمان بود.
او باداشته شمشیرش زانوی غولِقویتر روبهرویش را شکافت.
انرژی شمشیرش اصلاً قابلانگیزهاش مقایسه با چیزی کهمطلق نیم سال پیش بود، نبود.
نه تنها آموزشهای اسکاتول عالیضربات بود، بلکه میزان تجربهای که بهباشه دست آورده بود هم فوقالعاده بود.
دشمنانی که با آنها روبهرو شده بود، هیولاهایچشمهای قدرتمندی بودند که به این راحتیها پیدا نمیشدند؛مسخرهای از جمله اژدهایان، هیدراها و غولهای سلاح باستانی.
نبرد اخیر با مردگان متحرکقویتر هم تواناییهای زیک را بهسالهای سطح بالاتری ارتقا داده بود.
ضربه شمشیر زیککنه با یک حرکت،باشه پوست غول را برید.
غول چنان زخم عمیقینزدیک برداشت که استخوانهایش بیرون زدانگیزهاش و از درد فریاد کشید.
در همان لحظهای که غول بالاتنهاش را خمچشمهای کرد تا زخمش را بگیرد، زیک به هوامسخرهای پرید و سرش را از تن جدا کرد.
گلو چنان عمیق بریدههمه شد که حتی شریانوجود کاروتید هم پاره شد.
حجم عظیمی از خون فواره زد. بدنزمانی زیک در یک چشم به هم زدنهمرزم غرق در خون و کاملاً سرخ شد.
حتی در آنفاصلهی لحظه هم، چشمهای زیکتحمل ذرهای تزلزل نشان نداد.
با وجود اینکه یک غول را کاملاًکردن به تنهایی کشته بود، اما اصلاً وقتداد نداشت که برای این دستاوردش خوشحالی کند.
بلافاصله چرخید ومیتونه به سمت غولقبلاً دوم خیز برداشت.
باید قبل از اینکهانگیزهاش محاصره کامل شود، تا جایداشته ممکن از تعدادشان کم میکرد.
دلیلی که توانست یکنزدیک غول را از پا درآورد،انگیزهاش مهارتهایش نبود، بلکه تجهیزاتش بود.
چون این راکار به خوبی میدانست،نگاه زیک نمیتوانست مغرور شود.
تمام بدنش با سلاحها و زرههای ساخته شده از اژدهاسالهای پوشیده شده بود. راستش اگر این همه زره میپوشید وداشت باز هم نمیتوانست تلفاتی از دشمن بگیرد، واقعاً مایه شرمساری بود.
زیک در حالی کهانگیزهاش با غول دوم روبهرومطلق میشد، جادو احضار کرد.
او جادوی سیاه درخشانی را کهدشمن به خاطر حرفهای دئوس یاد گرفتهزمانی بود، درست جلوی صورت غول منفجر کرد.
به خاطر حضور متمایز جادو که از گرهچشمهای خوردن مانا به وجود میآمد، میشد جادو رامسخرهای درست قبل از تجلی پیدا کردنش حس کرد.
لحظهای که غول با تعجبقویتر به عقب خم شد، شعلههایسالهای سیاه منفجر و پراکنده شدند.
زیک خیلی خوب میدانست کهمیخواد هنوز آنقدر مهارت ندارد که بتواندهمه با جادو به غول ضربه بزند.
فقط با این هدف از آن استفادهتحمل کرد که غول را عقب نگه دارد؛داشته درست مثل یک ضربه جَب در بوکس.
زیک به سمت غولی که بانگاه تعجب عقبنشینی کرده بود پرید ومنه شمشیرش را در ران او فرو کرد.
شمشیر معروف دومزراینو، عضلات و تاندونهای غول را با یک حرکتآخر برید. غول تلوتلو خورد و در حال سقوط بود که زیک شمشیرشجدیت را جوری فرو کرد که انگار داشت مستقیم به قلبش شیرجه میزد.
در واقع، دو غولانگیزهاش در یک چشم بهمطلق هم زدن قتلعام شدند.
برای غولهایی که دیگ بزرگی را در ساحل برپا کرده بودند تازمانی شام بخورند، این اتفاق واقعاً مثل رعد و برقی در آسمان صافعمرش بود، اما آنها حتی وقت نداشتند که به حقوق هیولاها فکر کنند.
زیک دوباره حرکت کرد.
هنوز نزدیک بهمیتونه ده غول دیگرقبلاً باقی مانده بود.
در همانتحمل لحظه، محیط اطرافمیخواد ناگهان تاریک شد.
اول، سایهای خاکستری شبیه به خورشیدگرفتگی ظاهرتحمل شد و بعد، تاریکی در یک چشمداشته به هم زدن شروع به تکثیر شدن کرد.
زیک قدرت سادیموسکار را در ایننگاه جادو حس کرد.
این انرژی،داشته شبیه بههمه یک طوفان بود.
سادیموس حتی تو زمان زندهبودنش هم قوی بود، وداشته اون قدرت جادویی که با هزار سال خونخواری ازآخر جنگجوها به دست آورده بود، اصلاً تو مخیلهی آدمیزاد نمیگنجید.
تاریکی مثل یه مه غلیظ شددشمن و غولها رو تو خودش حبس کرد.مطلق زکه هم دیدش رو از دست داد.
همونطور که یه لحظه داشتم با خودم فکر میکردمدئوس حالا باید چه غلطی بکنیم، یه اسکلت که یه فانوسهمون دستش بود جلوم سبز شد و راه رو نشون داد.
انگار اون تاریکی فقط دیدشونقویتر رو نگرفته بود، بلکه کلاًسالهای تمام حواسشون رو مختل کرده بود.
غولها که نه میتونستن ببینن، نه بشنون و حتیداشته حس بویاییشون رو هم از دست داده بودن، حسابیآخر پنیک کردن و نمیدونستن باید چه خاکی تو سرشون بریزن.
زکه که نمیدونست این تاریکی قرارهدشمن چقدر طول بکشه، از فرصت استفادهزمانی کرد و افتاد به جون غولها.
رسماً یهشجاعت قتلعام یهسختیه طرفه بود.
زکه یه بار دیگههمه از قدرت این آرچوجود لیچ، یعنی سادیموس، کفبر شد.
همزمان، حسابی کنجکاو شده بود که قدرتزمانی واقعی دئوس، کسی که با همچین موجودیهمرزم مثل یه پادو رفتار میکرد، واقعاً چقدره.
«خوب بهش آموزش دادی.» این رودشمن جوری به اسکاتول گفتم که انگارزمانی دارم یه چیزی رو سمتش پرت میکنم.
اسکاتول جواب داد: «ممنونم.»
«احتمالاً استعدادش رو هم داشته، نه؟قبلاً به هر حال اون یه قهرمانهعمرش که نرخ خون خالص دو رقمی داره.»
«البته. پایهاش هم قوی بود. فقط چون بیشمطلق از حد درگیر یادگیری اصول اولیه شده بود،اینکه تا الان نتونسته بود تواناییهاش رو نشون بده.»
«خب، چون فقط در حد یه بچهمدرسهای آموزش دیده بود.میخواد غیرمنطقیه که از بچهای که تازه داره تاتیتاتی میکنه انتظار داشتهاینکه باشی خودش همهچیز رو یاد بگیره و تو عمل پیاده کنه.»
دستبهسینه ایستادم و بهسختیه مبارزهای که اون پایینچشمهای در جریان بود نگاه کردم.
تاریکیِ مطلق کل فضا رو بلعیده بود. با اینکه نمیتونست جلویآخر دیدِ من یکی رو بگیره، اما حتی منم وقتی به اوننصیحت تاریکی زل میزدم، همهچیز رو یه کم تار و مبهم میدیدم.
پرسیدم: «اوضاعتحمل چطوره؟ الانانگیزهاش رتبهاش چنده؟»
اسکاتول گفت: «توهماتفاصلهی و سوءتفاهمهای زیادی درتحمل مورد رتبهها وجود داره.»
«منظورت چیه؟»
«تجهیزات تأثیر خیلی زیادی دارن. یه جنگجو، هرچقدروجود هم قوی باشه، میتونه لخت و عور وتجربه بدون هیچ سلاحی یه اژدها رو شکار کنه؟»
با بیخیالی گفتم: «اگه منمیخواد بودم، حتی با یه لنگه جورابهمه تو دهنم هم میتونستم شکستش بدم.»
اسکاتول آهی کشید: «حالا چرا جوراب...؟ بگذریم. به هر حال، به همین دلیله که رتبهبندیها بر اساس یه سری قوانین تجربی و با فرض یه موقعیت فرضی تعیین میشن. طبق تعریف، یه قهرمان رتبه A باید سلاحی در یه سطح مشخص دستش باشه.»
«الان تجهیزات زکهکار بیش از حد قویکردن و خفنه، مگه نه؟»
«دقیقاً. اما حتی با در نظر گرفتن این موضوع... به نظر میرسه که الان به راحتی وارد رتبه D شده.»
«رتبه D... مگه این فوقالعاده نیست؟ اون هنوز یه بچهست.»
«تو سن چهاردهفاصلهی سالگی دیگه یهدشمن آدم بالغ محسوب میشه.»
«ولی اگه به منحنی رشد نگاهنگاه کنی، مگه انسانها تو بیست ومنه پنج سالگی به اوج خودشون نمیرسن؟»
«بله، البته.»
«پس تو ده سال آینده قراره خیلیزمانی از این هم خفنتر بشه. بدنش حداقل تاوجود پنج سال دیگه هنوز جا برای رشد داره.»
اسکاتول گفت: «بیصبرانهفاصلهی منتظرم ببینم تادشمن کجا میتونه پیش بره.»
«آره.»
«شاید حتیداشته از اربابشهمه هم قویتر بشه.»
با پوزخندتحمل پرسیدم: «واقعاًانگیزهاش اینطوری فکر میکنی؟»
«بله.»
«مثل اینکه توکار هم چشمِ کارشناسنگاه و دقیقی نداری.»
پوزخندی زدم و دوباره نگاهمقویتر رو سمت زکه چرخوندم. دقیقاًسالهای داشت دوازدهمین غول رو نفله میکرد.
«به نظر میرسه اوضاعانگیزهاش تقریباً جمعوجور شده. بریممطلق غنائم رو جمع کنیم.»
«چشم، ارباب.»
اسکاتول با جمع کردن ست چایخوری، گذاشتن اونا تودئوس کالسکه و مرتب کردن پلههای کالسکه، یه بار دیگه دقتهمون و وسواسش رو به عنوان یه خدمتکار بینقص نشون داد.
همون لحظهای که داشتهمه از کنارمون رد میشد، یولگئوماینکه زیر لب با خودش گفت:
«اگه این یهکنه شوخیه، دیگه بایدباشه همینجا تموم بشه، نه؟»
اسکاتول با تعجب پرسید: «بله؟»
یولگئوم جواب داد: «ازسختیه یه گوش بشنو وچشمهای از اون یکی در کن.»
یولگئوم این رومیتونه پروند و رفتقبلاً نشست تو کالسکه.
اسکاتول که هیچی از حرفشمیخواد نفهمیده بود، شونهای بالا انداختمیتونه و رو صندلی کالسکهچی نشست.
به زکه کهفاصلهی داشت نفسنفس میزد نگاهتحمل کردم و خندهام گرفت.
«حالا حداقلشجاعت یه کم بیشتررازه شبیه آدمیزاد شدی.»
زکه در حالیمیتونه که نفسنفس میزد گفت:همرزم «منم... همین فکرو میکنم.»
پشت سرش، جنازه حدود دهمیخواد تا غول افتاده بود که باهمه چشمهای خیره به آسمون نگاه میکردن.
داد زدم: «سادیموس!»
«بله، ارباب.»
«گوشت و لاشهشون رو ازقویتر بین ببر و هرچیزی کهسالهای به دردت میخوره رو بردار.»
سادیموس با گیجی پرسید: «ها؟»
گفتم: «غنائم جنگی رو میگم.»
«آهان! چشم.»
سادیموس همونطور که داشت لاشهقویتر غولهای افتاده رو میگشت، زیرسالهای لب با خودش غرغر میکرد.
حشرات سمی رو احضار کرد تا گوشتزمانی و پوست غولها رو ذوب کنن وهمرزم ببلعن. تو یه چشمبههمزدن، فقط اسکلتشون باقی موند.
استخون غولها از بیشتر فلزات هم سختتر بود. معمولاً ازمیخواد اونا برای ساخت سلاح استفاده میشد یا تکههای استخون رووجود به عنوان مواد اولیه برای ساخت زره به کار میبردن.
سادیموس با گوشه چشم از کارهای اسکاتولکردن الگوبرداری کرد و با دقت و وسواس شروعداستان کرد به مرتب کردن و جمعآوری وسایل اطرافش.
زکه همداشته خواست بره کمکشون،قویتر اما صداش زدم:
«بیخیال شو. بایدکنه اینجور خرحمالیها روباشه بسپاری به زیردستها.»
«اما...»
«بهتره یه کم استراحتسختیه کنی. چون قراره مستقیمچشمهای بفرستمت وسط مبارزه بعدی.»
با دستداشته به تپهی اونقویتر طرف اشاره کردم.
یه ساختمون بزرگ اونجا بود کهباشه به نظر میرسید از گِل ساختهقویتر شده. شبیه برج دیدهبانی غولها بود.
احتمالاً تمام مبارزهای کهنزدیک این پایین اتفاق افتاده بودانگیزهاش رو از اونجا دیده بودن.
زکه گفت:شجاعت «پس من یهرازه کم استراحت میکنم.»
نشست رو زمینمیتونه و به چرخقبلاً کالسکه تکیه داد.
هیجانِ مبارزهتحمل داشت کمکمانگیزهاش فروکش میکرد.
همین که جونش یه کمضربات سر جاش اومد، دوباره تنشمیخواد برای یه مبارزه دیگه میخارید.
حس عجیبی بود.
زمانی که حس میکرد یهقویتر بازندهی ناامیده، حتی دلش نمیخواستسالهای به میدون جنگ نزدیک بشه.
اما الانتحمل دیگه نمیتونست جلویمیخواد خودش رو بگیره.
همش با خودش فکر میکرد که آیا تاکتیکیکنه که تازه به ذهنش رسیده درسته یا نه، وقویتر اینکه آیا واقعاً روی دشمن جواب میده یا نه.
یه حس داغی تویسختیه رگهاش جریان داشت که تمامدئوس سلولهای بدنش رو قلقلک میداد.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
«بالاخره داریتحمل شبیه یهانگیزهاش آدم حسابی میشی.»
«ها؟»
«بیشتر یاد بگیر.کار هنوز وقت براینگاه این کارها زیاده.»
«چشم!»
رسیدن به اون «مبارزهانگیزهاش بعدی» که بهش اشاره کردهداشته بودم، واقعاً زیاد طول نکشید.
هنوز حتی به وقت شام همدشمن نرسیده بودیم که یه گله غولزمانی از خطالرأس کوه سرازیر شدن پایین.
صدای کوبیده شدنکار قدمهاشون از هموننگاه دوردستها تو فضا میپیچید.
تعدادشون بیست تا بود.
نه تنها تعدادشون بیشترانگیزهاش شده بود، بلکه سلاحهایمطلق درستوحسابیتری هم دستشون بود.
تجهیزاتشون شامل یه سپر چرمی میشد که از کشیدن ومیخواد سفت کردنِ یه پوست کامل ببر ساخته شده بود، ووجود نیزههای کوتاهی که یه سنگ ابسیدینِ تیز به سرشون بسته بودن.
با اینکه تجهیزاتشون شبیه غارنشینهای عصر حجر بود،چشمهای اما اون حس وحشتی که از هیکلهای بالای سهواقعاً متریشون ساطع میشد، واقعاً فراتر از حد تصور بود.
زکه پرسید: «اینمیتونه دفعه هم بایدقبلاً تنهایی برم جلو؟»
با شنیدنتحمل این سؤالشانگیزهاش خندیدم و گفتم:
«چیه، میخوای منم باهات بیام؟»
«اگه شما همکار بیاین که خبنگاه خیلی دلگرمکنندهتر میشه.»
«بیخیال. امروزداشته اصلاً حال وقویتر حوصلهاش رو ندارم.»
«مگه چی شده؟»
«خب، چیزی نیست که تو ازشدشمن سر دربیاری. راستی، حالا که حرفشزمانی شد، خواهر و برادرهای کوچیکترت کجا رفتن؟»
«آهان. اوناشجاعت رفتن اردویسختیه مدرسه به سونگهوانگچونگ.»