چپتر 4: استعفا از مقام ارباب شیاطین
0«انرژی شیطانی تو بدنت،فرقی همون چیزیه که قبیلهتوش شیاطین برات جمع کرده.»
«وقتی یه چیزی روکالسکه دادن، دیگه تمومه. چراصیقلی سعی میکنن پسش بگیرن؟»
«برای هر کدوم از اعضایاربابمون قبیله به صورت فردی چیزافتاد زیادی نیست، چون همهچیز کاملاً استاندارده.»
«پس اینقدرکنم منتش روکنار سرم نذار.»
«من پز نمیدم،رودخونه فقط دارم یهاون حقیقت رو میگم.»
«میدونی بارون چیه، نه؟»
«منظورتون همون بارونیهبرید که از آسمونداره میباره؟ معلومه که میدونم.»
«هر کی آب بارون رو جمعداره کنه، صاحبشه، حالا چه از دریا اومدهروی باشه چه از رودخونه. چه فرقی میکنه؟»
«خب، اون ظرفی همفرقی که بارون توش جمعتوش شده... مال دنیای شیاطینه...»
«ظرف، ظرفِ منه. پس انرژی شیطانیجادهی هم مال منه. اگه شکایتی داری،بود سعی کن با زور پسش بگیری.»
«قدرت شما همینبرید الانشم تو کل دنیایمیشه شیاطین از همه بیشتره.»
«پس بحث تمومه.»
«یه جای کارِرودخونه این استدلال میلنگه،اون ولی خب، بیخیالش میشیم.»
دئوس با دقت،دنبالش سر تا پای صورتصاف زیردستش رو برانداز کرد.
«انگار خیلی از دستم شاکیاربابمون هستی. چرا تو هر کلمهایافتاد که بهم میگی یه تیکهای میندازی؟»
«اوه خدای من، وقت سواراربابمون شدنه. بذارید راه رو باز کنم.دنبالش برید کنار، اربابمون داره رد میشه!»
«این پدرسوختهِ...!»
دئوس نوچیافتاد کرد وکالسکه راه افتاد دنبالش.
کالسکه رویکنم جادهی صافکنار و صیقلی میتاخت.
یه کالسکهی بیستنفره بود که هشت تا اسب میکشیدنش. باافتاد اینکه هر از گاهی تکونهای ریزی میخورد، اما برای یهبود کالسکه به اندازهی کافی راحت بود و کسی رو اذیت نمیکرد.
دئوس کنار پنجرهرودخونه نشست و بهاون قابش تکیه داد.
الکس هم بادنبالش وقارِ تمام، کنارجادهی صندلیِ بغلی ایستاد.
«چقدر طول میکشه؟»
«تا رسیدن به پایتخت پادشاهی همسایه،داره بیشتر از پنج روز. تا پادشاهی گلونروی هم حداقل دو هفتهی کامل زمان میبره.»
«حتی با همین کالسکه؟»
«بله.»
«همین الانشکنم هم حوصلمکنار سر رفته. نرفته؟»
«فقط سی دقیقه گذشته.»
«منظرهاش هم خیلی تکراری ومیکنه خستهکنندهست. عالی نمیشد اگه الانمال اونجا یه آتشفشان فوران میکرد؟»
«یه رودخونهافتاد از مواد مذابروی هم راه میافتاد.»
«آره. تصور کن گابلینهای کوچولو از صدای جیغپدرسوختهِ ارواح دیوونه بشن، برقصن و همدیگه رو تیکهصیقلی و پاره کنن و بخورن. خیلی خندهدار نمیشد؟»
«مگه شما همونی نبودید کهاربابمون از دنیای شیاطین فرار کردیدافتاد تا یه زندگی معمولی داشته باشید؟»
«معمولی؟ اصلاً همچین قصدی ندارم.»
«خب، اگه اینطور بودکالسکه که از همون اولصیقلی به پادشاهیهای انسانها حمله نمیکردید.»
«اینقدر سوال نپرس. رو اعصابه.»
الکس سرش رو تکون داد.
«فقط برام سواله. شمافرقی دمیورگوس ۶۶۶ام هستید، یعنیتوش دقیقاً ۶۶۶امین ارباب شیاطین.»
«یه کالای تولید انبوهکالسکه که هر صد سالصیقلی یه بار میدن بیرون.»
«تولید یکی تو هر صد سال رو باید شاهکارنوچی لوکسِ بهترین صنعتگرا دونست. تو دنیای شیاطین همه صد سالبیستنفره تمام جون میکنن تا فقط یه ارباب شیاطین خلق کنن.»
«ببخشید کهکنم باعث زحمت شدم.اربابمون واقعاً گناه نابخشودنیایه.»
«چرا همهچیزباشه رو اینقدرفرقی منفی میبینید؟»
«اصلاً تو چرا وقتیکالسکه بهم میگی ارباب، اینقدرصیقلی سفت و سخت حاضرجوابی میکنی؟»
«چون من دایه و معلم شمام. تا حالاپدرسوختهِ این مفهوم به گوشتون نخورده که پادشاه، معلمصیقلی و پدر، همگی در یک جایگاه قرار دارن؟»
«پس یعنی مادرم هم هستی؟ مثل اینکهمیشه باید با احترام باهات حرف بزنم. عذرجادهی میخوام که شما رو نشناختم، بانو الکس.»
الکس لبخند درخشانی زد که با چیزی کهتوش دئوس انتظار داشت فرق میکرد. همین باعث شد دئوسشکایتی کمی کفری بشه و بدن الکس رو مچاله کنه.
اما از اونجایی که الکس یهجادهی بیهولدر و یه موجود بیمهره بود،بود این کار تأثیر خاصی روش نداشت.
همون موقع، چشمبرید دئوس از تو پنجرهمیشه به منظرهی دوردست افتاد.
یه رشتهکوه پهناور با کلاهیاربابمون سفیدرنگ بود؛ مجموعهای از قلهها کهدنبالش با برف دائمی پوشیده شده بودن.
«اونجا هورساسپاینه.»
بعد از اینکه انرژی دئوسروی فروکش کرد، الکس به فرمکالسکهی اصلیش برگشت و این رو گفت.
«اسمش بهش میخوره.»
«درههای کوهستانی بهترینبرید جا برای مخفی شدنمیشه و بیسروصدا زندگی کردنن.»
«کی اصلاًباشه قصد دارهفرقی مخفی بشه؟»
«البته، شما رویای رسیدنکالسکه به جمع ۲ درصدِ برترمیتاخت قاره رو تو سر دارید.»
«حالا که بهشبرید فکر میکنم، میبینمداره آه در بساط ندارم.»
«دقیقاً.»
«برای اینکه بتونم جزو اونمیکنه ۲ درصد برتر بشم، حداقل بهدنیای یه عمارت خفن نیاز دارم، نه؟»
«به یه خونهدنبالش تو بهترین محلهیجادهی اعیاننشین پایتخت نیاز دارید.»
«قهرمان بودنکنم نون وکنار آب داره؟»
«بستگی داره. پولدارها پولدارتر میشن و فقیرها فقیرتر. رتبه D بالاترین سطحه، اما...»
«مخفف چیه؟»
«اژدهاکش.»
«آها، پس یهبرید لقبه که برایداره کشتن اژدهاها بهت میدن؟»
«نه دقیقاً. اژدهاها بیطرفن، برای همین مامیشه شیاطین هم معمولاً تا مجبور نشیم باهاشونجادهی درنمیافتیم. نیازی نیست برای خودمون دشمن بتراشیم.»
«ولی مگه خودِ اسم رتبه D برای تحریک کردن اژدهاها کافی نیست؟»
«خیلی از زمانیدنبالش که اژدهاها اعلامجادهی بیطرفی کردن نمیگذره.»
الکس ناگهان آه عمیقی کشید.
«وضعیت رو ببین. هنوز اینهمه چیز مونده که باید یاد بگیری...دنبالش اونوقت شما فقط با تکیه به قدرت جادوییتون، کلهتون رو انداختیداسب پایین و زدید به دل دنیا؛ پیش خودتون چی فکر میکردید؟»
دئوس دستش رو بالا آورد.
«واسه من همینقدر کافیه.کالسکه قرار نیست که دنیا رومیتاخت به خاک و خون بکشم.»
«مگه نمیخواستید این سرزمین رو باداره آتیش و مواد مذاب پر کنید؟ خودتونروی گفتید اون منظره خیلی قشنگ میشه، نگفتید؟»
«ساکت شو، فقط به حرف زدنت ادامه بده. پایینتر از رتبه D چیه؟ E؟»
«رتبه G.»
«G؟»
«غولکش.»
«اوه، منظورت غولهاست؟»
«غولها عمدتاً تو شمال هورساسپاین زندگی میکنن. توتوش هر دره یه دهکده تشکیل میدن و وقتیاگه زمستون غذاشون تموم میشه، به دنیای انسانها حمله میکنن.»
«رتبه G... رسیدن به این رتبه من رو میبره تو اون ۲ درصد برتر، اما یه جورایی زیادی هم تو چشمه.»
«بالاخره تصمیمکنم گرفتید برید تواربابمون کوهستان مخفی بشید؟»
«و رتبهی پایینتر از اون؟»
«از انسان شروع میشه تا رتبه B، و بعد میپره به C.»
«C چیه؟ کوکاتریس؟ کایمرا؟»
«فقط همون رتبه C بر اساس حروف الفبا.»
«چرا اینجوریه؟»
«دپارتمان مدیریتباشه قهرمانان امپراتوری اینمیکنه تصمیم رو گرفته.»
«اونا همافتاد فاز خودشونکالسکه رو دارن.»
«قهرمانهای قراردادی هم وجود دارن.»
«اونا همون تهموندهها هستن؟»
«مثل میوههای پلاسیدهی پایفرقی درخت. فقط به دردتوش مربا درست کردن میخورن.»
«طفلکیها.»
«اما چیزی که بیشترکنار از رتبهی یه قهرمان اهمیتنوچی داره، خط خونی و اصالتشه.»
«معلومه...»
«حتی با شایستگیِ کمتر، اگه کسی به خون خالص نزدیکتر باشه، رتبهاش میره بالا. بعضیها که حتی یه مرغ رو هم نمیتونن بکشن، از رتبه D شروع میکنن.»
«واقعاً همچین چیزی ممکنه؟»
«به ندرت، اما ظاهراً پیش میاد.داره تو اینجور مواقع، اداره امپراتوری همراهانکالسکه درجه یکی رو برای کمک میفرسته.»
«این که تقلب محضه.»
«به هر حال،رودخونه هدفشون اینه کهاون قهرمان نهایی رو بسازن.»
"قهرمانها با ارباب شیاطین میجنگن."
برای به حقیقت پیوستن این کلیشه،داره هم دنیای شیاطین و هم دنیایکالسکه انسانها داشتن نهایت تلاششون رو میکردن.
دئوس که از این کشف ناخوشایندداره حالت تهوع بهش دست داده بود،کالسکه از پنجره به بیرون نگاه کرد.
«نمیخوای برایباشه این آدمافرقی یه کاری کنی؟»
الکس نگاهی به اطراف انداخت.
تمام مسافران و خدمه کالسکهاربابمون انگار هیپنوتیزم شده بودن وافتاد مستقیم به روبهرو خیره مونده بودن.
آدمهایی بودن که تو این ۳۰ دقیقهمیشه حتی یه تکون هم نخورده بودن وجادهی هنوز فنجون چای به لبشون چسبیده بود.
«مراقب حرفباشه زدنم بودنفرقی خیلی دردسر داره.»
«قرار گرفتن طولانیمدت در معرض هیپنوتیزم شیطانیصاف برای سلامت روان خوب نیست. حتی شاهزادهاسب ورده هم تا الان باید دیوونه شده باشه.»
«اون دیگه کیه؟»
«همین الان یادت رفت؟»
«اگه مهم نباشه،رودخونه به خودم زحمتاون نمیدم یادم بمونه.»
«پس چی براتون مهمه، سرورم؟»
«معلومه.»
دئوس این را بهکنار الکس گفت که با گیجینوچی سرش رو کج کرده بود.
«خودم.»
وقتی خدا دنیا روکالسکه خلق کرد، به دلایلصیقلی نامعلومی شیاطین هم متولد شدن.
اگه او بینقصبرید بود، پس چراداره شیاطین به وجود اومدن؟
اگه بینقص نبود،برید پس چرا شیاطین نمیتوننمیشه خدا رو شکست بدن؟
برای ۶۶,۵۰۰ سال.
تو همچین زمان طولانیای،کالسکه دنیای شیاطین برای حملهصیقلی به انسانها قدرت جمع میکرد.
با این حال...
«خیلی کنجکاوی بدونیبرید چرا از اربابداره شیاطین بودن استعفا دادم؟»
«البته.»
«دلیل اینکه من...»
دئوس آرومکنم شروع بهکنار حرف زدن کرد.
حقیقت اونقدرها هم چیزکنار خاصی نبود؛ راستش بهپدرسوختهِ زبون آوردنش کمی خجالتآور بود.
«دلیل اینکه ازرودخونه ارباب شیاطین بودن استعفاظرفی دادم این بود که...»
درست همون موقع،دنبالش گرمای سوزانی گونهجادهی دئوس رو نوازش کرد.
چیزی بیشترکنم از یهکنار گرمای ساده.
بوی خونه روبرید میداد، اونقدر شعلهور کهمیشه بشه بهش گفت آتش.
دئوس سرش رورودخونه چرخوند تا بیروناون رو نگاه کنه.
«اون چیه؟»
الکس جواب داد: «اژدهایان.»
با جواب الکس،برید دئوس از پنجرهداره کالسکه خم شد بیرون.
دشت کاملاً سیاه وفرقی سوخته بود و پوشش گیاهیشده به زغال تبدیل شده بود.
هر جا که نفسکالسکه هیولا بهش رسیده بود،صیقلی جهنمی به پا شده بود.
«قلعه دارهکنم مورد حمله قراراربابمون میگیره، مگه نه؟»
الکس یه چیزبرید کاملاً واضح روداره به زبون آورد.
«مگه نگفتی اژدهایان بیطرفن؟»
«هاهاها. این اطلاعات مال صدروی سال پیشه. من ۸۰ ساله کهبیستنفره پام رو تو دنیای انسانها نذاشتم.»
اگه ۸۰ سال پیش بود، دقیقاًداره میشد دوران همون جنگی که اربابکالسکه شیاطین قبلی توش شکست خورده بود.
کالسکه مسافربری، در حالی کهاربابمون ترس رو با خودش حمل میکرد،دنبالش بیوقفه به سمت جلو حرکت میکرد.
مقصدش همون قلعهایرودخونه بود که زیراون حمله اژدها قرار داشت.
به خاطر شستشویدنبالش مغزی دئوس، هیچکدومجادهی از مسافرا جیغ نمیکشیدن.
«داری باکنم این دقت بهاربابمون چی نگاه میکنی؟»
الکس ازکنم پنجره سرککنار کشید و پرسید.
«شعلهها دارن قلعه رو میبلعن.میکنه از وقتی اومدم روی سطح زمین،دنیای این اولین منظره قشنگیه که میبینم.»
«خب، شاید اینطور باشه، ولی بیاجادهی اول هیپنوتیزم رو خنثی کنیم. وضعیتبود این کالسکه دیگه خیلی غیرطبیعی شده.»
«که بعدش چی بشه؟ آدما شروعداره میکنن به جیغ و داد که 'خواهشروی میکنم نجاتمون بدین!' و از این چرتوپرتها.»
«درسته.»
«رو اعصابه.»
«اما شنیدنافتاد صدای جون کندنروی انسانها چقدر لذتبخشه؟»
«لذتبخشه؟»
«امتحانش کنین. باعثبرید میشه نتونین دست ازمیشه نابودی و کشتار بردارین.»
«فکر کنم همینطوری بود.»
وقتی دئوس به قلعهکالسکه آکوما حمله کرد، یه هیجانمیتاخت خفیف رو حس کرده بود.
یه بشکن زد. برایکنار ۳ ثانیه، آدما باپدرسوختهِ گیجی به اطرافشون نگاه کردن.
اما کمی بعد، کالسکهکنار پر شد از انواعپدرسوختهِ و اقسام جیغ و فریادها.
«صدای بدی نیست.»
دئوس در حالی که از کالسکهجادهی بیرون میپرید، این رو زیر لب گفتهشت و الکس هم با عجله دنبالش رفت.
«حالا که بهش فکر میکنم.»
«بله؟»
«از اینباشه که ترحمانگیز بهمیکنه نظر برسم متنفرم.»
«هیچکس خوشش نمیاد.»
«نیازی نیست اونایی که برای رسیدنداره به ۲ درصد برتر تلاش میکنن،کالسکه کاملاً از داراییهای پنهان بیبهره باشن.»
«این که...»
«میگن اژدهایان خیلی پولدارن.»
«موجودات حریصی هستن.»
دئوس در حالی کهکنار گونهاش رو میخاروند پرسید: «میدونینوچی میخوام چیکار کنم، مگه نه؟»
«فکر کنم، اما...»
«میخوای جلوم رو بگیری؟»
«اصلاً فایدهای هم داره؟»
«نه. ولیکنم مگه نگفتی مااربابمون با اژدهایان بیطرفیم؟»
«الان نگران دنیای شیاطین شدین؟»
«کی گفت...؟»
همون موقع، نگاه دئوسکالسکه با یه اژدهای در حالمیتاخت پرواز بالای سرشون گره خورد.
دئوس که وسط زمینهایکنار سوخته ایستاده بود، با چشمهاینوچی شیطانیاش به اژدها خیره شد.
الکس از انرژی شیطانیایکنار که از دئوس سرازیر میشد،نوچی لرزه هیجانانگیزی رو حس کرد.
واقعاً، اون ابهتیرودخونه در شأن یهاون ارباب شیاطین داشت.
سرزمینی که اژدهایاندنبالش توش زندگی میکردن،جادهی تو قاره هورسا نبود.
از طریق یه پورتال کریستالی، میشد بهمیشه دنیای اصلیشون سفر کرد و لانه یهجادهی اژدها دقیقاً به معنی همون پورتال بود.
معمولاً داخل غارهایی با ورودیهای هزارتومانند قرار داشتنپدرسوختهِ تا ماجراجوها رو منصرف کنن، اما همونجاها بهصیقلی یه محل تمرین محبوب برای اونا تبدیل شده بود.
با این حال، اگه کسی اعصاباون یه اژدها رو به هم میریخت، میتونستظرف فاجعهای برای کل ملتها به بار بیاره.
ناپدید شدن یه قلعه کاملاً قابل انتظارصاف بود و فقط با قربانی دادن بهاسب پادشاه میتونستن به سختی اوضاع رو فیصله بدن.
یا شایدم یه قهرمان رتبه D پیدا میشد تا شکستشون بده.
دئوس روی کنگرههایبرید قلعه ایستاد وداره به آسمون خیره شد.
«الکس.»
«بله، سرورم.»
«اژدهایان واقعاً پولدارن؟»
«بیشتر ازکنم هزار سالکنار عمر میکنن، پس...»
«هزار سال.»
«حتی اگه روزانه سادهترین کارهاروی رو هم برای هزار سالکالسکهی انجام بدی، ثروت هنگفتی جمع میکنی.»
«اژدهایان از این کارا میکنن؟»
«کی میدونه؟ اونا از تبدیلاربابمون شدن به انسان و قاطیافتاد شدن تو دنیای انسانها لذت میبرن.»
«چرا بایدباشه از اینفرقی کار خوششون بیاد؟»
«سرزمینهای اژدهایان تو یه فضای بُعدیجادهی پنهان شدن. برای رسیدن به لانههایبود همدیگه، مجبورن از قاره هورسا عبور کنن.»
«پس چارهایکنم جز عبور ازاربابمون دنیای انسانها ندارن.»
«بله. اگه به شکل اژدها از اونجا ردپدرسوختهِ میشدن، جنگ تقریباً قطعی بود، برای همین ترجیحصیقلی میدن بیسروصدا و تو فرم انسانی عبور کنن.»
«پس چرا اون یکیفرقی که اون بیرونه دارهتوش این کار رو میکنه؟»
«خب مستقیم ازدنبالش خودش بپرسین. مگهجادهی قصدتون همین نیست؟»
«من حوصله داستان شنیدن ندارم؛اربابمون فقط میخوام بدونم پول وافتاد پلهای تو دستوبالش هست یا نه.»