---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 4: استعفا از مقام ارباب شیاطین • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 4: استعفا از مقام ارباب شیاطین

0

«انرژی شیطانی تو بدنت،‌فرقی​ همون چیزیه که قبیله‌توش​ شیاطین برات جمع کرده.»

«وقتی یه چیزی رو‌کالسکه​ دادن، دیگه تمومه. چرا‌صیقلی​ سعی می‌کنن پسش بگیرن؟»

«برای هر کدوم از اعضای‌اربابمون​ قبیله به صورت فردی چیز‌افتاد​ زیادی نیست، چون همه‌چیز کاملاً استاندارده.»

«پس این‌قدر‌کنم​ منتش رو‌کنار​ سرم نذار.»

«من پز نمی‌دم،‌رودخونه​ فقط دارم یه‌اون​ حقیقت رو می‌گم.»

«می‌دونی بارون چیه، نه؟»

«منظورتون همون بارونیه‌برید​ که از آسمون‌داره​ می‌باره؟ معلومه که می‌دونم.»

«هر کی آب بارون رو جمع‌داره​ کنه، صاحبشه، حالا چه از دریا اومده‌روی​ باشه چه از رودخونه. چه فرقی می‌کنه؟»

«خب، اون ظرفی هم‌فرقی​ که بارون توش جمع‌توش​ شده... مال دنیای شیاطینه...»

«ظرف، ظرفِ منه. پس انرژی شیطانی‌جاده‌ی​ هم مال منه. اگه شکایتی داری،‌بود​ سعی کن با زور پسش بگیری.»

«قدرت شما همین‌برید​ الانشم تو کل دنیای‌می‌شه​ شیاطین از همه بیشتره.»

«پس بحث تمومه.»

«یه جای کارِ‌رودخونه​ این استدلال می‌لنگه،‌اون​ ولی خب، بی‌خیالش می‌شیم.»

دئوس با دقت،‌دنبالش​ سر تا پای صورت‌صاف​ زیردستش رو برانداز کرد.

«انگار خیلی از دستم شاکی‌اربابمون​ هستی. چرا تو هر کلمه‌ای‌افتاد​ که بهم می‌گی یه تیکه‌ای می‌ندازی؟»

«اوه خدای من، وقت سوار‌اربابمون​ شدنه. بذارید راه رو باز کنم.‌دنبالش​ برید کنار، اربابمون داره رد می‌شه!»

«این پدرسوختهِ...!»

دئوس نوچی‌افتاد​ کرد و‌کالسکه​ راه افتاد دنبالش.

کالسکه روی‌کنم​ جاده‌ی صاف‌کنار​ و صیقلی می‌تاخت.

یه کالسکه‌ی بیست‌نفره بود که هشت تا اسب می‌کشیدنش. با‌افتاد​ اینکه هر از گاهی تکون‌های ریزی می‌خورد، اما برای یه‌بود​ کالسکه به اندازه‌ی کافی راحت بود و کسی رو اذیت نمی‌کرد.

دئوس کنار پنجره‌رودخونه​ نشست و به‌اون​ قابش تکیه داد.

الکس هم با‌دنبالش​ وقارِ تمام، کنار‌جاده‌ی​ صندلیِ بغلی ایستاد.

«چقدر طول می‌کشه؟»

«تا رسیدن به پایتخت پادشاهی همسایه،‌داره​ بیشتر از پنج روز. تا پادشاهی گلون‌روی​ هم حداقل دو هفته‌ی کامل زمان می‌بره.»

«حتی با همین کالسکه؟»

«بله.»

«همین الانش‌کنم​ هم حوصلم‌کنار​ سر رفته. نرفته؟»

«فقط سی دقیقه گذشته.»

«منظره‌اش هم خیلی تکراری و‌می‌کنه​ خسته‌کننده‌ست. عالی نمی‌شد اگه الان‌مال​ اونجا یه آتشفشان فوران می‌کرد؟»

«یه رودخونه‌افتاد​ از مواد مذاب‌روی​ هم راه می‌افتاد.»

«آره. تصور کن گابلین‌های کوچولو از صدای جیغ‌پدرسوختهِ​ ارواح دیوونه بشن، برقصن و همدیگه رو تیکه‌صیقلی​ و پاره کنن و بخورن. خیلی خنده‌دار نمی‌شد؟»

«مگه شما همونی نبودید که‌اربابمون​ از دنیای شیاطین فرار کردید‌افتاد​ تا یه زندگی معمولی داشته باشید؟»

«معمولی؟ اصلاً همچین قصدی ندارم.»

«خب، اگه این‌طور بود‌کالسکه​ که از همون اول‌صیقلی​ به پادشاهی‌های انسان‌ها حمله نمی‌کردید.»

«این‌قدر سوال نپرس. رو اعصابه.»

الکس سرش رو تکون داد.

«فقط برام سواله. شما‌فرقی​ دمیورگوس ۶۶۶ام هستید، یعنی‌توش​ دقیقاً ۶۶۶امین ارباب شیاطین.»

«یه کالای تولید انبوه‌کالسکه​ که هر صد سال‌صیقلی​ یه بار می‌دن بیرون.»

«تولید یکی تو هر صد سال رو باید شاهکار‌نوچی​ لوکسِ بهترین صنعتگرا دونست. تو دنیای شیاطین همه صد سال‌بیست‌نفره​ تمام جون می‌کنن تا فقط یه ارباب شیاطین خلق کنن.»

«ببخشید که‌کنم​ باعث زحمت شدم.‌اربابمون​ واقعاً گناه نابخشودنی‌ایه.»

«چرا همه‌چیز‌باشه​ رو این‌قدر‌فرقی​ منفی می‌بینید؟»

«اصلاً تو چرا وقتی‌کالسکه​ بهم می‌گی ارباب، این‌قدر‌صیقلی​ سفت و سخت حاضرجوابی می‌کنی؟»

«چون من دایه و معلم شمام. تا حالا‌پدرسوختهِ​ این مفهوم به گوشتون نخورده که پادشاه، معلم‌صیقلی​ و پدر، همگی در یک جایگاه قرار دارن؟»

«پس یعنی مادرم هم هستی؟ مثل اینکه‌می‌شه​ باید با احترام باهات حرف بزنم. عذر‌جاده‌ی​ می‌خوام که شما رو نشناختم، بانو الکس.»

الکس لبخند درخشانی زد که با چیزی که‌توش​ دئوس انتظار داشت فرق می‌کرد. همین باعث شد دئوس‌شکایتی​ کمی کفری بشه و بدن الکس رو مچاله کنه.

اما از اونجایی که الکس یه‌جاده‌ی​ بیهولدر و یه موجود بی‌مهره بود،‌بود​ این کار تأثیر خاصی روش نداشت.

همون موقع، چشم‌برید​ دئوس از تو پنجره‌می‌شه​ به منظره‌ی دوردست افتاد.

یه رشته‌کوه پهناور با کلاهی‌اربابمون​ سفیدرنگ بود؛ مجموعه‌ای از قله‌ها که‌دنبالش​ با برف دائمی پوشیده شده بودن.

«اونجا هورس‌اسپاینه.»

بعد از اینکه انرژی دئوس‌روی​ فروکش کرد، الکس به فرم‌کالسکه‌ی​ اصلیش برگشت و این رو گفت.

«اسمش بهش می‌خوره.»

«دره‌های کوهستانی بهترین‌برید​ جا برای مخفی شدن‌می‌شه​ و بی‌سروصدا زندگی کردنن.»

«کی اصلاً‌باشه​ قصد داره‌فرقی​ مخفی بشه؟»

«البته، شما رویای رسیدن‌کالسکه​ به جمع ۲ درصدِ برتر‌می‌تاخت​ قاره رو تو سر دارید.»

«حالا که بهش‌برید​ فکر می‌کنم، می‌بینم‌داره​ آه در بساط ندارم.»

«دقیقاً.»

«برای اینکه بتونم جزو اون‌می‌کنه​ ۲ درصد برتر بشم، حداقل به‌دنیای​ یه عمارت خفن نیاز دارم، نه؟»

«به یه خونه‌دنبالش​ تو بهترین محله‌ی‌جاده‌ی​ اعیان‌نشین پایتخت نیاز دارید.»

«قهرمان بودن‌کنم​ نون و‌کنار​ آب داره؟»

«بستگی داره. پولدارها پولدارتر می‌شن و فقیرها فقیرتر. رتبه D بالاترین سطحه، اما...»

«مخفف چیه؟»

«اژدهاکش.»

«آها، پس یه‌برید​ لقبه که برای‌داره​ کشتن اژدهاها بهت می‌دن؟»

«نه دقیقاً. اژدهاها بی‌طرفن، برای همین ما‌می‌شه​ شیاطین هم معمولاً تا مجبور نشیم باهاشون‌جاده‌ی​ درنمی‌افتیم. نیازی نیست برای خودمون دشمن بتراشیم.»

«ولی مگه خودِ اسم رتبه D برای تحریک کردن اژدهاها کافی نیست؟»

«خیلی از زمانی‌دنبالش​ که اژدهاها اعلام‌جاده‌ی​ بی‌طرفی کردن نمی‌گذره.»

الکس ناگهان آه عمیقی کشید.

«وضعیت رو ببین. هنوز این‌همه چیز مونده که باید یاد بگیری...‌دنبالش​ اون‌وقت شما فقط با تکیه به قدرت جادویی‌تون، کله‌تون رو انداختید‌اسب​ پایین و زدید به دل دنیا؛ پیش خودتون چی فکر می‌کردید؟»

دئوس دستش رو بالا آورد.

«واسه من همین‌قدر کافیه.‌کالسکه​ قرار نیست که دنیا رو‌می‌تاخت​ به خاک و خون بکشم.»

«مگه نمی‌خواستید این سرزمین رو با‌داره​ آتیش و مواد مذاب پر کنید؟ خودتون‌روی​ گفتید اون منظره خیلی قشنگ می‌شه، نگفتید؟»

«ساکت شو، فقط به حرف زدنت ادامه بده. پایین‌تر از رتبه D چیه؟ E؟»

«رتبه G.»

«G؟»

«غول‌کش.»

«اوه، منظورت غول‌هاست؟»

«غول‌ها عمدتاً تو شمال هورس‌اسپاین زندگی می‌کنن. تو‌توش​ هر دره یه دهکده تشکیل می‌دن و وقتی‌اگه​ زمستون غذاشون تموم می‌شه، به دنیای انسان‌ها حمله می‌کنن.»

«رتبه G... رسیدن به این رتبه من رو می‌بره تو اون ۲ درصد برتر، اما یه جورایی زیادی هم تو چشمه.»

«بالاخره تصمیم‌کنم​ گرفتید برید تو‌اربابمون​ کوهستان مخفی بشید؟»

«و رتبه‌ی پایین‌تر از اون؟»

«از انسان شروع می‌شه تا رتبه B، و بعد می‌پره به C.»

«C چیه؟ کوکاتریس؟ کایمرا؟»

«فقط همون رتبه C بر اساس حروف الفبا.»

«چرا این‌جوریه؟»

«دپارتمان مدیریت‌باشه​ قهرمانان امپراتوری این‌می‌کنه​ تصمیم رو گرفته.»

«اونا هم‌افتاد​ فاز خودشون‌کالسکه​ رو دارن.»

«قهرمان‌های قراردادی هم وجود دارن.»

«اونا همون ته‌مونده‌ها هستن؟»

«مثل میوه‌های پلاسیده‌ی پای‌فرقی​ درخت. فقط به درد‌توش​ مربا درست کردن می‌خورن.»

«طفلکی‌ها.»

«اما چیزی که بیشتر‌کنار​ از رتبه‌ی یه قهرمان اهمیت‌نوچی​ داره، خط خونی و اصالتشه.»

«معلومه...»

«حتی با شایستگیِ کمتر، اگه کسی به خون خالص نزدیک‌تر باشه، رتبه‌اش می‌ره بالا. بعضی‌ها که حتی یه مرغ رو هم نمی‌تونن بکشن، از رتبه D شروع می‌کنن.»

«واقعاً همچین چیزی ممکنه؟»

«به ندرت، اما ظاهراً پیش میاد.‌داره​ تو اینجور مواقع، اداره امپراتوری همراهان‌کالسکه​ درجه یکی رو برای کمک می‌فرسته.»

«این که تقلب محضه.»

«به هر حال،‌رودخونه​ هدفشون اینه که‌اون​ قهرمان نهایی رو بسازن.»

"قهرمان‌ها با ارباب شیاطین می‌جنگن."

برای به حقیقت پیوستن این کلیشه،‌داره​ هم دنیای شیاطین و هم دنیای‌کالسکه​ انسان‌ها داشتن نهایت تلاششون رو می‌کردن.

دئوس که از این کشف ناخوشایند‌داره​ حالت تهوع بهش دست داده بود،‌کالسکه​ از پنجره به بیرون نگاه کرد.

«نمی‌خوای برای‌باشه​ این آدما‌فرقی​ یه کاری کنی؟»

الکس نگاهی به اطراف انداخت.

تمام مسافران و خدمه کالسکه‌اربابمون​ انگار هیپنوتیزم شده بودن و‌افتاد​ مستقیم به روبه‌رو خیره مونده بودن.

آدم‌هایی بودن که تو این ۳۰ دقیقه‌می‌شه​ حتی یه تکون هم نخورده بودن و‌جاده‌ی​ هنوز فنجون چای به لبشون چسبیده بود.

«مراقب حرف‌باشه​ زدنم بودن‌فرقی​ خیلی دردسر داره.»

«قرار گرفتن طولانی‌مدت در معرض هیپنوتیزم شیطانی‌صاف​ برای سلامت روان خوب نیست. حتی شاهزاده‌اسب​ ورده هم تا الان باید دیوونه شده باشه.»

«اون دیگه کیه؟»

«همین الان یادت رفت؟»

«اگه مهم نباشه،‌رودخونه​ به خودم زحمت‌اون​ نمی‌دم یادم بمونه.»

«پس چی براتون مهمه، سرورم؟»

«معلومه.»

دئوس این را به‌کنار​ الکس گفت که با گیجی‌نوچی​ سرش رو کج کرده بود.

«خودم.»

وقتی خدا دنیا رو‌کالسکه​ خلق کرد، به دلایل‌صیقلی​ نامعلومی شیاطین هم متولد شدن.

اگه او بی‌نقص‌برید​ بود، پس چرا‌داره​ شیاطین به وجود اومدن؟

اگه بی‌نقص نبود،‌برید​ پس چرا شیاطین نمی‌تونن‌می‌شه​ خدا رو شکست بدن؟

برای ۶۶,۵۰۰ سال.

تو همچین زمان طولانی‌ای،‌کالسکه​ دنیای شیاطین برای حمله‌صیقلی​ به انسان‌ها قدرت جمع می‌کرد.

با این حال...

«خیلی کنجکاوی بدونی‌برید​ چرا از ارباب‌داره​ شیاطین بودن استعفا دادم؟»

«البته.»

«دلیل اینکه من...»

دئوس آروم‌کنم​ شروع به‌کنار​ حرف زدن کرد.

حقیقت اون‌قدرها هم چیز‌کنار​ خاصی نبود؛ راستش به‌پدرسوختهِ​ زبون آوردنش کمی خجالت‌آور بود.

«دلیل اینکه از‌رودخونه​ ارباب شیاطین بودن استعفا‌ظرفی​ دادم این بود که...»

درست همون موقع،‌دنبالش​ گرمای سوزانی گونه‌جاده‌ی​ دئوس رو نوازش کرد.

چیزی بیشتر‌کنم​ از یه‌کنار​ گرمای ساده.

بوی خونه رو‌برید​ می‌داد، اون‌قدر شعله‌ور که‌می‌شه​ بشه بهش گفت آتش.

دئوس سرش رو‌رودخونه​ چرخوند تا بیرون‌اون​ رو نگاه کنه.

«اون چیه؟»

الکس جواب داد: «اژدهایان.»

با جواب الکس،‌برید​ دئوس از پنجره‌داره​ کالسکه خم شد بیرون.

دشت کاملاً سیاه و‌فرقی​ سوخته بود و پوشش گیاهی‌شده​ به زغال تبدیل شده بود.

هر جا که نفس‌کالسکه​ هیولا بهش رسیده بود،‌صیقلی​ جهنمی به پا شده بود.

«قلعه داره‌کنم​ مورد حمله قرار‌اربابمون​ می‌گیره، مگه نه؟»

الکس یه چیز‌برید​ کاملاً واضح رو‌داره​ به زبون آورد.

«مگه نگفتی اژدهایان بی‌طرفن؟»

«هاهاها. این اطلاعات مال صد‌روی​ سال پیشه. من ۸۰ ساله که‌بیست‌نفره​ پام رو تو دنیای انسان‌ها نذاشتم.»

اگه ۸۰ سال پیش بود، دقیقاً‌داره​ می‌شد دوران همون جنگی که ارباب‌کالسکه​ شیاطین قبلی توش شکست خورده بود.

کالسکه مسافربری، در حالی که‌اربابمون​ ترس رو با خودش حمل می‌کرد،‌دنبالش​ بی‌وقفه به سمت جلو حرکت می‌کرد.

مقصدش همون قلعه‌ای‌رودخونه​ بود که زیر‌اون​ حمله اژدها قرار داشت.

به خاطر شستشوی‌دنبالش​ مغزی دئوس، هیچ‌کدوم‌جاده‌ی​ از مسافرا جیغ نمی‌کشیدن.

«داری با‌کنم​ این دقت به‌اربابمون​ چی نگاه می‌کنی؟»

الکس از‌کنم​ پنجره سرک‌کنار​ کشید و پرسید.

«شعله‌ها دارن قلعه رو می‌بلعن.‌می‌کنه​ از وقتی اومدم روی سطح زمین،‌دنیای​ این اولین منظره قشنگیه که می‌بینم.»

«خب، شاید این‌طور باشه، ولی بیا‌جاده‌ی​ اول هیپنوتیزم رو خنثی کنیم. وضعیت‌بود​ این کالسکه دیگه خیلی غیرطبیعی شده.»

«که بعدش چی بشه؟ آدما شروع‌داره​ می‌کنن به جیغ و داد که 'خواهش‌روی​ می‌کنم نجاتمون بدین!' و از این چرت‌وپرت‌ها.»

«درسته.»

«رو اعصابه.»

«اما شنیدن‌افتاد​ صدای جون کندن‌روی​ انسان‌ها چقدر لذت‌بخشه؟»

«لذت‌بخشه؟»

«امتحانش کنین. باعث‌برید​ می‌شه نتونین دست از‌می‌شه​ نابودی و کشتار بردارین.»

«فکر کنم همین‌طوری بود.»

وقتی دئوس به قلعه‌کالسکه​ آکوما حمله کرد، یه هیجان‌می‌تاخت​ خفیف رو حس کرده بود.

یه بشکن زد. برای‌کنار​ ۳ ثانیه، آدما با‌پدرسوختهِ​ گیجی به اطرافشون نگاه کردن.

اما کمی بعد، کالسکه‌کنار​ پر شد از انواع‌پدرسوختهِ​ و اقسام جیغ و فریادها.

«صدای بدی نیست.»

دئوس در حالی که از کالسکه‌جاده‌ی​ بیرون می‌پرید، این رو زیر لب گفت‌هشت​ و الکس هم با عجله دنبالش رفت.

«حالا که بهش فکر می‌کنم.»

«بله؟»

«از این‌باشه​ که ترحم‌انگیز به‌می‌کنه​ نظر برسم متنفرم.»

«هیچ‌کس خوشش نمیاد.»

«نیازی نیست اونایی که برای رسیدن‌داره​ به ۲ درصد برتر تلاش می‌کنن،‌کالسکه​ کاملاً از دارایی‌های پنهان بی‌بهره باشن.»

«این که...»

«می‌گن اژدهایان خیلی پولدارن.»

«موجودات حریصی هستن.»

دئوس در حالی که‌کنار​ گونه‌اش رو می‌خاروند پرسید: «می‌دونی‌نوچی​ می‌خوام چیکار کنم، مگه نه؟»

«فکر کنم، اما...»

«می‌خوای جلوم رو بگیری؟»

«اصلاً فایده‌ای هم داره؟»

«نه. ولی‌کنم​ مگه نگفتی ما‌اربابمون​ با اژدهایان بی‌طرفیم؟»

«الان نگران دنیای شیاطین شدین؟»

«کی گفت...؟»

همون موقع، نگاه دئوس‌کالسکه​ با یه اژدهای در حال‌می‌تاخت​ پرواز بالای سرشون گره خورد.

دئوس که وسط زمین‌های‌کنار​ سوخته ایستاده بود، با چشم‌های‌نوچی​ شیطانی‌اش به اژدها خیره شد.

الکس از انرژی شیطانی‌ای‌کنار​ که از دئوس سرازیر می‌شد،‌نوچی​ لرزه هیجان‌انگیزی رو حس کرد.

واقعاً، اون ابهتی‌رودخونه​ در شأن یه‌اون​ ارباب شیاطین داشت.

سرزمینی که اژدهایان‌دنبالش​ توش زندگی می‌کردن،‌جاده‌ی​ تو قاره هورسا نبود.

از طریق یه پورتال کریستالی، می‌شد به‌می‌شه​ دنیای اصلی‌شون سفر کرد و لانه یه‌جاده‌ی​ اژدها دقیقاً به معنی همون پورتال بود.

معمولاً داخل غارهایی با ورودی‌های هزارتومانند قرار داشتن‌پدرسوختهِ​ تا ماجراجوها رو منصرف کنن، اما همون‌جاها به‌صیقلی​ یه محل تمرین محبوب برای اونا تبدیل شده بود.

با این حال، اگه کسی اعصاب‌اون​ یه اژدها رو به هم می‌ریخت، می‌تونست‌ظرف​ فاجعه‌ای برای کل ملت‌ها به بار بیاره.

ناپدید شدن یه قلعه کاملاً قابل انتظار‌صاف​ بود و فقط با قربانی دادن به‌اسب​ پادشاه می‌تونستن به سختی اوضاع رو فیصله بدن.

یا شایدم یه قهرمان رتبه D پیدا می‌شد تا شکستشون بده.

دئوس روی کنگره‌های‌برید​ قلعه ایستاد و‌داره​ به آسمون خیره شد.

«الکس.»

«بله، سرورم.»

«اژدهایان واقعاً پولدارن؟»

«بیشتر از‌کنم​ هزار سال‌کنار​ عمر می‌کنن، پس...»

«هزار سال.»

«حتی اگه روزانه ساده‌ترین کارها‌روی​ رو هم برای هزار سال‌کالسکه‌ی​ انجام بدی، ثروت هنگفتی جمع می‌کنی.»

«اژدهایان از این کارا می‌کنن؟»

«کی می‌دونه؟ اونا از تبدیل‌اربابمون​ شدن به انسان و قاطی‌افتاد​ شدن تو دنیای انسان‌ها لذت می‌برن.»

«چرا باید‌باشه​ از این‌فرقی​ کار خوششون بیاد؟»

«سرزمین‌های اژدهایان تو یه فضای بُعدی‌جاده‌ی​ پنهان شدن. برای رسیدن به لانه‌های‌بود​ همدیگه، مجبورن از قاره هورسا عبور کنن.»

«پس چاره‌ای‌کنم​ جز عبور از‌اربابمون​ دنیای انسان‌ها ندارن.»

«بله. اگه به شکل اژدها از اونجا رد‌پدرسوختهِ​ می‌شدن، جنگ تقریباً قطعی بود، برای همین ترجیح‌صیقلی​ می‌دن بی‌سروصدا و تو فرم انسانی عبور کنن.»

«پس چرا اون یکی‌فرقی​ که اون بیرونه داره‌توش​ این کار رو می‌کنه؟»

«خب مستقیم از‌دنبالش​ خودش بپرسین. مگه‌جاده‌ی​ قصدتون همین نیست؟»

«من حوصله داستان شنیدن ندارم؛‌اربابمون​ فقط می‌خوام بدونم پول و‌افتاد​ پله‌ای تو دست‌وبالش هست یا نه.»

ناولها | novelha.net