چپتر 307: ۶۹. جنگ دوباره شروع میشود (۳)
0مرد جدیدی که به جمعشانحتی اضافه شد، دستکمی از قبلیمردی نداشت و همانقدر قدبلند بود.
عضلات ورزیدهای داشتدیدن و یک سلاح ترسناکحالی هم پشتش بسته بود.
یک شمشیر حرامزاده بود؛قاطی از آن شمشیرهای گندهای کهاگه باید با دو دست میگرفتی.
به محض اینکهجمع پیدایش شد، پچپچگفت مردم شروع شد.
اینجا آکوما بود، پایتختعقرب ورده. و البته شهری کهسمت فاصلهی چندانی با سونگهوانگچونگ نداشت.
برای همین،جالبی خیلیها سریعباشد او را شناختند.
«شوالیه زودیاک، اوریدون!»
«پالادین عقربه!»
بارون از روی غافلگیری سریع سرشنیمنگاهی را پایین انداخت. اما اوریدون، پالادینپیازچه عقرب، حتی نیمنگاهی هم به او نینداخت.
رفت سمت مردی که ساقههایقاطی پیازچه دستش بود و دستشاگه را انداخت دور گردن او.
«این پسر هنوز همونطوریه.»
«حوصلهام سر رفته بود. تازه، با بودجهی سلطنتی میتونم هردیدن چقدر دلم میخواد مواد اولیه بخرم، برای همین گفتم غذاهاییبرادر رو امتحان کنم که تو حالت عادی پختنشون برام سخته.»
اون مردانداخت کسی نبودعقرب جز زیک.
با لاخه برای خرید رفته بود و وقتی دیدمیکرد مردم با سروصدا جمع شدهاند، با خودش گفت شایدوایسا چیز جالبی برای دیدن باشد و قاطی جمعیت شد.
اوریدون در حالیباشد که به بارونحالی نگاه میکرد، گفت:
«اگه تو فکر اینی که با برادرشاید گوکسو دربیفتی، بهتره بیخیال شی. نه، وایساحالی ببینم، نکنه این لقب براش ترسناکتره؟ پایاندهنده.»
بارون با چهرهایاما درهمشکسته فریاد زد:نیمنگاهی «پایاندهندهی جنگلهای دماسبی!»
تماشاچیها هم بادیدن قیافههایی متعجب دوبارهجمعیت به زیک خیره شدند.
زیک دوباره گونهاش را خاراند،جمعیت آستین لاخه را کشید و همراهاینی اوریدون از بین جمعیت بیرون رفت.
در حالی که تو مسیرخودش منتهی به قلعه قدم میزدند،دیدن زیک سر صحبت را باز کرد:
«اتفاقی که همو ندیدیم، نه؟»
«وقتی رفتمجالبی قلعه، شنیدمباشد رفتی بازارگردی.»
«که اینطور...»
«رد نکن. نکنه بهشدهاند خاطر این ناراحتی کهچیز نشان لئو رو بهت ندادن؟»
«نه، ربطی به اون نداره.»
«البته میدونمجالبی تو از اونقاطی آدما نیستی، ولی...»
«من الان مهمان خانوادهی سلطنتی وردهام. خودت که میدونی.اگه در حال حاضر مراقبت از خواهر و برادرهای کوچیکترمببینم بیشتر از هر چیزی برام اولویت داره و بهم میسازه.»
«اون یارو که دیدی یه آشوبگرگفت مسخرهست، ولی یه حرفش درست بود.قاطی فکر کنم به همین زودیها جنگ بشه.»
زیک اخم کرد.
«منظورت با دنیای شیاطینه؟»
«آره.»
«رگین... اخیراً گزارشهایی به دستمون رسیده که شیاطین تو دنیای شیاطین دارن از کمبود غذانگاه تلف میشن. حالا یکی دو تا گزارش رو میشه گفت شایعهست، ولی چشمهای جادویی کهترسناکتره به دنیای شیاطین نفوذ کردن هم تصاویری از محصولات پژمرده و خشکشده تو مناطق مرزی فرستادن.»
زیک ازانداخت قبل اینعقرب را میدانست.
شیاطین برای سازگاری با سرزمینیقاطی که غرق در نور خورشیداگه بود، حسابی به مشکل خورده بودند.
حتی پیشبینیهای ناامیدکنندهای دهان به دهان میچرخید کهمیکرد اگر دئوس زمینهای کشاورزی جایگزینی برایشان فراهم نمیکرد، نصفوایسا شیاطین در عرض یک سال از گرسنگی تلف میشدند.
«دلیل اینکه دنیای شیاطین پیمان عدمتجاوز امضا کرد این نبود که ذات جنگطلبانهشون فروکش کرده، بلکه به خاطرفکر این بود که مشکل غذاشون خیلی جدیه. اگه قضیه فقط همین بود، اتفاقاً بهتر بود یکم دیگه همجنگلهای صبر میکردیم... اما طبق شایعات، به نظر میاد یه زمین کشاورزی پیدا کردن که میتونه جایگزین دنیای شیاطین بشه.»
«فقط یه شایعهست...»
«میگن شایعهست، ولی بیشتر به اطلاعات موثق میخوره. یهمیکرد سری شیاطین رو اسیر کردیم. اونا تصمیم گرفتن در ازایببینم تضمین جونشون تو جنگ آینده، این اطلاعات رو لو بدن.»
«عجب بساطیه. هیچوقت فکرقاطی نمیکردم شیطانی پیدا بشه کهاگه بخواد با آدما معامله کنه!»
«جنگ همیشه همینطوریه. حتی اگه طرف حسابت شیاطین باشن. در هر صورت، وقتیجمعیت برداشت محصول تو اون زمینهای کشاورزی رسماً شروع بشه، مشکل غذاشون تا حد زیادینکنه حل میشه و ما برای همیشه شانس یه پیروزی راحت رو از دست میدیم.»
«این استدلال جناح جنگطلبه؟»
«استدلال آسکارونه.»
«آها!»
«چون آسکارونِ ما همیشه مسئولیت نیروهای پیشگام برای پیشرویجالبی به سمت دنیای شیاطین رو بر عهده داره. خب، چطوره؟اینی حالا حس میکنی دلت میخواد تو این قضیه شرکت کنی؟»
«من طرفدار صلحم.»
«اگه شوخیجالبی بود، بایدباشد بگم بامزه بود.»
«هوف، کاش واقعاً شوخی بود.»
«چرا تو که بیشتر از هر کس دیگهای یه جنگجوی واقعی هستی، اینقدر ضعیفحالی حرف میزنی؟ البته، قبول دارم که رفتار سونگهوانگچونگ تو این ده سال گذشته واقعاًلقب تند و بیرحمانه بوده. ولی لطفاً زیاد به دل نگیر و کینه به خرج نده.»
«به خاطر اون نیست. فقط...حتی من یه دنیای بزرگتر ازمردی این حرفا رو دوست دارم.»
«دنیای بزرگتر؟»
«آقای اوریدون. اسم اصلی این دنیا زمینه. زمین اونقدر فضا داره که میتونه دههادربیفتی یا صدها قاره رو تو خودش جا بده. اگه ما بریم اونجاها رو کشف ودماسبی آباد کنیم، دیگه هیچ نیازی نیست سر این یه تیکه جای کوچیک با هم بجنگیم.»
اوریدون اخم کرد.
«الان اینا رو جدی گفتی؟»
«آره، چطور؟»
«اونایی که اون پایینن،قاطی شیطانن. اونا دشمنی هستن کهاگه باید از ریشه نابود بشن.»
زیک با شنیدنجمع این حرف دهانش راشاید بست و چیزی نگفت.
اوریدون زد روی شانهی زیک.
«معلومه حبس شدن طولانیمدت تو نویهکان بدجوری روی ذهنت تأثیر گذاشته. زیک، اینجا دنیای انسانهاست. برگرد به همون آدمی کهنکنه قبلاً بودی. بیا شوالیه زودیاک بشیم و با هم شیاطین رو تار و مار کنیم. به هر حال، من اومدمکشید اینجا که همین رو بهت بگم، پس لطفاً هر چه زودتر یه جواب قطعی بهم بده. کادنزا هم بیصبرانه منتظر جوابته.»
زیک فقط باباشد یه خندهی الکیحالی قضیه رو ماسمالی کرد.
وقتی به قلعهجمع برگشتند، زیک، رگینگفت را کشید کنار.
میخواست دربارهی قضیهی دنیای شیاطین با اونینداخت حرف بزند. بعد از گفتگویی که بادور اوریدون داشت، زیک نگاهی به رگین انداخت.
رگین نفسش رادیدن صدادار بیرون داد وحالی غرق در فکر شد.
با اینکه زیک ده سالی ازحالی او بزرگتر بود، اما رگین درکبرادر و شمّ سیاسی خیلی بهتری داشت.
دلیلش هم این بود که از پنجسالگیشاید زیر دست کادنزا و اوریدون بزرگ شدهحالی بود و با سیاستهای مرکزی کاملاً آشنایی داشت.
«اینکه جناح جنگطلب داره باحتی این سرعت قدرت میگیره، یعنیمردی امپراتور مقدس یه حرکتایی زده.»
«واقعاً؟»
«یعنی جناب کادنزا قصد دارهجمعیت وارد عمل بشه. اون رهبرفکر آسکارونه، همون هستهی مرکزی جناح جنگطلب.»
«آخه چرا یهو...»
«اولاً که اصلاً یهویی نیست. سال گذشته هم کسی جز آسکارون نبود که نقشهی لشکرکشی به دنیای شیاطینهنوز رو کشید. آسکارون یه شمشیره، نه یه سپر. دلیل وجودی و هدف اصلی آسکارون اینه که به دنیایحالت شیاطین حمله کنه، در حالی که یه جنگجو وظیفه داره از قاره خوزه در برابر پادشاه شیاطین دفاع کنه.»
«کلیات قضیه رودیدن میدونستم، ولی اینجمعیت دیگه زیادی جنگطلبانه نیست؟»
«این به دلیل دومقاطی هم ربط پیدا میکنه...میکرد به خاطر شماست، برادر.»
«من؟»
«بله.»
«من که...»
«چون شما کسی هستید که میتونید شمشیر آسکالون رواگه به دست بگیرید. در اصل این نقش من بود، امانکنه از وقتی که رئیس دولت شدم، اوضاع کمی پیچیده شد.»
«استفاده از همسرجمع پادشاه ورده به عنوانشاید پیشقراول کار سختی نیست؟»
«بله. البته من هیچ قصدی براینیمنگاهی رد کردن این نقش ندارم، اما برایدستش آقای کادنزا هم بار سنگینی خواهد بود.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
«قصد دارید چی کار کنید؟ اگه من مخالفتمیکرد کنم، مردم دوباره شروع میکنن به حرف زدنبیخیال درباره اینکه من با دنیای شیاطین در ارتباطم...»
زکه دست به سینه شد.
راستش را بخواهید، الانعقرب دیگر هیچ ترسی ازرفت طرد شدن توسط بشریت نداشت.
او میدانست که تمامباشد دوستانش دنبالش میآیند ونگاه این دنیا بینهایت وسیع است.
اما نمیتوانستدیدن رگین راقاطی تنها بگذارد.
او سوگندسروصدا شوالیهای یادشدهاند کرده بود.
سوگند خورده بود کسیعقرب را که پدر ملکه آپریلسمت را کشته، از بین ببرد.
مشکل اینجالبی بود کهباشد حریفش دئوس بود.
دئوس حریفی نبودباشد که بشود با اونگاه جنگید و شکستش داد.
سوگند رگین مترادف با خودکشی بود، وشاید زکه تا اینجا دنبالش آمده بود تاحالی هر طور شده جلوی این کار را بگیرد.
اگر میخواست همچنان کنارعقرب رگین بماند، باید خودش راسمت با قوانین انسانها وفق میداد.
«نه، ولی تو کهباشد در واقع هیچ قصدینگاه برای رفتن به جنگ نداری.»
«به عنوان یک فرد نه، اما به عنوان یک مقام دولتی، نمیتونم خواستههای پادشاه روبهتره نادیده بگیرم. راستش، اگه مطمئن باشیم که میتونیم پیروز بشیم، بهتره خط مقدم رو تا حدیقیافههایی گسترش بدیم. اینطوری میتونیم توی روابط آیندهمون با شیاطین، یه جایگاه استراتژیک و برتر داشته باشیم.»
زکه گفت: «طرف حسابمون میگوئه.»
«حریف ماانداخت دنیای شیاطینه. مهمحتی نیست پادشاهشون کیه.»
«برای همینه که شما اشراف...»
«من دوک بزرگ شدم،قاطی پس شما هم الانمیکرد یه اشرافزاده محسوب میشید، برادر.»
«به هر حال، من مخالف جنگم، اماشاید با توجه به شرایط، سخته که بخوامحالی این رو بیقید و شرط اعلام کنم.»
«بله. چون سیاستاما چیزی نیست که بتونیدنینداخت به تنهایی پیش ببریتش.»
«پس بیا ما پیشدستی کنیم.»
«چه پیشدستیای؟»
«عصر اکتشافات بزرگ.»
«عصر... اکتشافات بزرگ؟»
«بیا بریم. اونورِ کوههای دوردست. ما قلمرو قاره خوزهمیکرد رو ده برابر اندازه فعلیش گسترش میدیم. اینطوری وقتی درگیرببینم آباد کردن اونجا باشیم، دیگه وقت نمیکنیم جنگی راه بندازیم.»
«اگه دهدیدن برابرِ اینقاطی سرزمین باشه...»
«چطوره؟ پایهای؟»
«همین بایدانداخت برای راضی کردنحتی اشراف کافی باشه.»
«اگه میتونیم، بیا همین ایدهقاطی رو پیش ببریم. جنگ بااگه شیاطین... بهتره همین الان متوقف بشه.»
رگین نگاهیدیدن به زکه انداختجمعیت و آهی کشید.
«برادر، هنوزسروصدا هم طرفشدهاند دئوس رو میگیری؟»
«این موضوع ربطی به رابطه من بانینداخت اون نداره. تازه، جناب دئوس از نژاد شیاطینه،گردن اما هیچ ارتباطی با دنیای شیاطین فعلی نداره.»
«من فقط نمیتونم این طرز فکر رو درک کنم. شیاطین، شیطانن. اونااینی به وجود اومدن تا بشریت رو نابود کنن. میگو برادرزاده دوستداشتنیایه، اما فکرچهرهای نمیکنم این به این معنی باشه که ما میتونیم با شیاطین دوست بشیم.»
«منم تا همین اواخر همینطور فکر میکردم. مهم نیست رابطهت با دئوس چطوریه، شیاطین نمیتونن تو رو ببخشن. شاید تو اونجابراش نبودی، اما وقتی ارتش انسانها به دنیای شیاطین حمله کرد، من کسی بودم که جلوی حمله دئوس به اونها رو گرفت.بیرون اگه من قدم پیش نذاشته بودم، آسکارون همون روز با خاک یکسان میشد و کل قاره خوزه هم در امان نمیموند.»
زکه این حرفها راشدهاند با آرامش میزد، اماچیز لرزه بر اندام رگین انداخت.
برادر بزرگترش، زکه، هرگز دروغ نمیگفت.نیمنگاهی وقتی میگفت همه چیز نابود میشد، یعنیدستش واقعاً هیچ جای تفسیر دیگری وجود نداشت.
«رگین، انسانها موجوداتی هستن که میتونن تغییر کنن. و این بزرگترینفکر مزیت ماست. تو، من و همه ما میتونیم تغییر کنیم. ما بایدترسناکتره دوباره این کار رو بکنیم. شاید دیگه اونقدرها هم وقت نداشته باشیم.»
«منظورت از وقت چیه؟»
«دنیا قراره با سرعتی خیلی بیشتر از قبلچیز تغییر کنه. قاره خوزه دیگه نمیتونه از بشریت مااگه محافظت کنه. ما باید خودمون از خودمون محافظت کنیم.»
«برای همینه که میخوام بجنگم.»
«دشمن ما شیاطین نیستن.»
«پس...»
«هنوز نمیدونم. به نظر میرسه جنابگفت دئوس درک مبهمی از دشمن واقعیقاطی داره، اما هنوز چیزی در موردش نگفته.»
«من کهانداخت هیچی ازعقرب این حرفا نمیفهمم.»
«ما باید تکامل پیدا کنیم.»
«انگار درگیر یهباشد جور فرقه مذهبیحالی عجیب و غریب شدی.»
«یه روزی متوجه میشی.شدهاند پس، بیا با همچیز بریم و دنیا رو ببینیم.»
رگین سرش را تکان داد.
«برای منم بهتر از اینهقاطی که جونم رو تو جنگاگه با میگو به خطر بندازم.»
زکه به طرز عجیبیقاطی در مسائل مربوط بهمیکرد جنگ فعال شده بود.
البته، درسروصدا جهت جلوگیریشدهاند از آن.
ملکه آپریل درخواست همسرش رگین را پذیرفت. دررفت واقع، از دیدگاه او، فرستادن همسرش به یک سفرپسر اکتشافی خیلی راحتتر از فرستادنش به میدان جنگ بود.
تصمیم بر این شد که ارتشی سههزارحالی نفره به رهبری شوالیههای اژدهای زرد انتخابگوکسو شده و برای کشف سرزمینهای جدید اعزام شوند.
سه هزار نفر واقعاً تعداد کمی بود. دو هزاراگه نفر از آنها سربازان برده برای تامین تدارکات بودندببینم و تعداد شوالیهها و خدمتکارانشان تنها به هزار نفر میرسید.
از آنجا که اکثریت اشراف همچنان از لشکرکشی بهجالبی جنوب حمایت میکردند، سرمایهگذاری منابع عظیم برای این اکتشاف کهاینی دولت خودسرانه تصمیم به انجامش گرفته بود، کار دشواری بود.
ارتش رگین حرکت کردعقرب و برادرش به همراه ملازمانشسمت نیز قلعه را ترک کردند.
آنها با عبور از گذرگاه مرتفع تیگریس،حالی از کوههای هورساسپاین گذشتند و آخرین تدارکاتگوکسو خود را در پادشاهی ایزولتا تامین کردند.
زکه با کاتران، جنگجویقاطی جوانی که او رامیکرد همراهی میکرد، صحبت کرد.
«به نظر خوشحال میای.»
«چون زادگاهم همین نزدیکیهاست.»
«خیلی وقته که نرفتی، نه؟»
«بله. از وقتیباشد پونزده سالم شد، زیادنگاه به خونه سر نزدم.»
«قصد داری یه سری بزنی؟»
«نه. دیگه بچه نیستم که.»
کاتران سینهاشجالبی را سپرباشد کرد و خندید.
و بعددیدن چشمانش را بهجمعیت دوردستهای شمال دوخت.
«اینجا قبلاً دریا بود، درسته؟»
«آره. چونانداخت خط ساحلی قارهحتی خوزه پشت سرشه.»
سرزمینی که روزگاری شنی و گلیجمعیت بود، تنها در عرض چند ماهاینی به منظرهای کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.
علفها با سرعت زیادی رشد کرده بودند.نگاه با وجود اینکه دشت پر از نمکدربیفتی بود، به نظر نمیرسید اهمیتی داشته باشد.
حشرات و حیوانات کوچک درخودش دشتهایی که ترکیبی از شن وباشد علفهای کوتاه بودند، ساکن شده بودند.
حالا دریای قارهاما خوزه به یک علفزارنینداخت عظیم تبدیل شده بود.
اگرچه هنوز برای کشاورزی بیش ازجمعیت حد شور بود، اما زمین بااینی هر بارندگی، آرام اما پیوسته حاصلخیزتر میشد.