---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 354: رسیدن به میدان نبرد نهایی (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 354: رسیدن به میدان نبرد نهایی (۴)

0

«فکر می‌کنی‌نداره​ با این‌لبش​ حرفا خام می‌شم؟»

«نمی‌شی؟»

«با اون زبونی که حوا رو‌کشید​ وسوسه کرد تا میوه خیر و‌فراتر​ شر رو بخوره، می‌خوای چه غلطی بکنی؟»

«این یه معامله‌ست.»

«معامله؟»

«لطفاً بیا سمت ما. با قدرت متاترون و ارباب من، می‌تونیم به راحتی اون دئوس رو شکست‌می‌کنه​ بدیم. اگه از بابل استفاده کنی تا دروازه رو باز کنی و ساندالفون رو دعوت کنی، خورشید،‌کارگردانیم​ ماه و تاریکی کنار هم جمع می‌شن. جهانی که شما سه نفر بهش حکومت کنین، قطعاً بی‌نقص می‌شه.»

«انگار اربابت‌وقتی​ تنهایی از‌شوم​ پسش برنمیاد.»

«ارباب اون‌قدرها هم مغرور نیست. نور خورشید، تاریکی‌برنمیاد​ سایه‌ها و نور نقره‌ای ماه، دنیا رو بی‌نقص‌تر می‌کنه.‌می‌کنه​ زندگی کردن دئوس تو همچین دنیایی چطور می‌تونه باشه؟»

«احمقانه‌ست. فرشته‌ها‌نداره​ هیچ‌وقت نباید ستاره‌های‌گاز​ این دنیا باشن.»

«بحث نقش اصلی‌می‌شه​ نیست. من کارگردانیم که‌پسش​ این صحنه رو می‌سازه.»

«اگه این دنیا یه صحنه نمایش‌کشید​ بود، شاید. ولی تو زندگی واقعی،‌فراتر​ کارگردان در نهایت خودش می‌شه نقش اصلی.»

«متاترون. بدون کمک‌می‌شه​ تو، لوسیفر چاره‌ای‌تنهایی​ جز کشتن دئوس نداره.»

یولگئوم لبش رو گاز گرفت.

پربیراه هم نمی‌گفت. دئوس آدمی نبود که‌پسش​ جلوی کسی سر خم کنه. از اون طرف،‌دنیا​ قدرت لوسیفر هم نمی‌تونست به دئوس غلبه کنه.

این مبارزه طولانی می‌شد‌شوم​ و در نهایت، این دئوس‌لحظه​ بود که زخم‌های کشنده‌ای برمی‌داشت.

وقتی یولگئوم به‌می‌شه​ اون آینده شوم فکر‌پسش​ کرد، آه کوتاهی کشید.

درست تو همون لحظه، موجودی با‌گرفت​ سرعتی که فراتر از منطق و‌کسی​ عقل بود، وارد میدان نبرد شد.

یک سپر و یک شمشیر.

قهرمان، زیک ون بیچ، با یه‌کشید​ جفت سلاح خیلی زمخت و ساده‌فراتر​ تو دستاش، به قلعه پادشاه شیاطین رسید.

«شرارت مثل طاعون همه‌جا رو گرفته، پس اینجا همون سرزمینیه که‌نیست​ جنگجوها با مرگ روبه‌رو می‌شن! تنها چیزی که پروردگار ازش متنفره،‌چطور​ شرارته. توبه کنید. این تنها راه برای فرار از مجازات الهیه!»

سامائل با شنیدن‌یولگئوم​ فریاد پرطنین زیک،‌گرفت​ زد زیر خنده.

«فقط یه انسان می‌تونه این‌طوری خودشو‌تنهایی​ قاطی دعوای خدایان کنه. نمی‌دونی داری‌نور​ دست و پای اربابت رو می‌بندی؟»

زیک نگاهی به سامائل‌شوم​ انداخت و بعد چشماش‌همون​ رو چرخاند سمت دئوس.

اوضاعش حسابی افتضاح بود.

تا حالا کسی‌یولگئوم​ دیده بود دئوس‌گرفت​ این‌طوری زجر بکشه؟

«من دارم‌بی‌نقص​ دست و‌انگار​ پاش رو می‌بندم؟»

«به خاطر همین یه چشم، زاویه دیدش نصف‌همون​ شده. جادوی تعویض بدن فقط یه بار کار می‌کنه.‌نبرد​ دئوس برای نجات دادن تو، قید چشمش رو زد.»

سامائل دوباره زد‌می‌شه​ زیر خنده. خنده‌ای که‌پسش​ پر از تمسخر بود.

زیک نگاهش رو‌یولگئوم​ از سامائل گرفت‌گرفت​ و به یولگئوم دوخت.

می‌خواست ببینه حرفی‌می‌شه​ که زده واقعیت‌تنهایی​ داره یا نه.

یولگئوم هیچی نگفت.

ظاهراً حقیقت داشت که دئوس‌اربابت​ به خاطر نجات جون زیک،‌مغرور​ بدجوری تو دردسر افتاده بود.

زیک آه کوتاهی کشید.

بعد رفت سمت خواهر کوچیکترش‌اربابت​ که اون طرف بی‌هوش افتاده‌مغرور​ بود، کمکش کرد و نشوندش.

به نظر می‌رسید سیگنی از شنیدن‌کشید​ خبر ناپدید شدن میگو از این دنیا،‌منطق​ چنان شوک بزرگی بهش وارد شده بود...

...که هیچ کاری‌می‌شه​ جز بی‌وقفه اشک‌تنهایی​ ریختن از دستش برنمی‌اومد.

زیک دستش‌نداره​ رو گذاشت‌لبش​ رو سر سیگنی.

«تو از خاندان هولی‌انگار​ بیچ هستی. لطفاً وسط‌برنمیاد​ میدون جنگ گریه نکن.»

«آخه... ولی...»

«سیگنی، تو می‌تونی انجامش بدی.»

«داری در‌نداره​ مورد چی‌لبش​ حرف می‌زنی؟»

«درمان کردن زخم‌ها.»

«منظورت اینه که...»

«برگردوندن همه‌چیز به حالت اولش جواب‌تنهایی​ نمی‌ده. اینو می‌فهمم. ولی اگه پای پیوند‌سایه‌ها​ زدن اعضای قطع‌شده بدن وسط باشه، امکان‌پذیره.»

«برادر!»

زیک دستش رو‌می‌شه​ بالا آورد و‌تنهایی​ برد سمت چشم چپش.

«سیگنی! چشم‌وقتی​ دئوس رو‌شوم​ درمان کن.»

و همون‌طور که‌می‌شه​ گفته بود، چشمش‌تنهایی​ رو از کاسه درآورد.

چطور می‌شه درد بریدن‌لبش​ گوشت زنده رو تو‌نمی‌گفت​ یکی دو کلمه توصیف کرد؟

چشم عضویه که حتی‌انگار​ با یه ذره گرد‌برنمیاد​ و غبار هم اذیت می‌شه.

با این حال، زیک فقط با‌کشید​ یه ناله کوتاه چشم رو درآورد‌فراتر​ و اون رو به دئوس پس داد.

دئوس که بعد از ضربه لوسیفر‌تنهایی​ زمین خورده بود، دستش رو روی چشم‌سایه‌ها​ شیطانی پس‌داده‌شده در سمت چپ صورتش کشید.

چشم چپ زیک که تو بدن دئوس بود، حتی بدون‌نبود​ اینکه فرصتی برای انجام کاری داشته باشه، سوخت و از‌زخم‌های​ بین رفت. همون لحظه‌ای که از کارمای چشم‌های شیطانی آزاد شد،

چشم زیک چیزی بیشتر از یه تیکه گوشت‌برنمیاد​ نبود. هیچ راهی وجود نداشت که گوشت انسان‌بی‌نقص‌تر​ بتونه در برابر قدرت پادشاه شیاطین دوام بیاره.

جادوی سیگنی، چشم‌آینده​ و بدن دئوس‌کشید​ رو درمان کرد.

تو همین حین، یولگئوم‌انگار​ یه جادوی بازیابی روی‌برنمیاد​ چشم زیک اجرا کرد.

راه برگشتی نبود. به خاطر‌گاز​ نفرین شیطانی، کاسه چشمش از قبل‌جلوی​ با تاریکی مطلق پر شده بود.

زیک بعد از شنیدن حرفای سامائل،‌تنهایی​ بدون حتی یه لحظه تردید، چشمش‌نور​ رو به دئوس پس داده بود.

اصلاً وقتی‌وقتی​ برای متوقف‌شوم​ کردنش نبود.

یولگئوم فقط از این‌انگار​ پیوند بین اون دو‌برنمیاد​ نفر شگفت‌زده شده بود.

«حالا می‌تونیم ببریم؟»

شبیه بچه‌ای شده بود که زانوهاش زخم شده. صورتش از درد تو هم‌سایه‌ها​ رفته بود، انگار که داروی ضدعفونی‌کننده روی زخمش می‌سوزه، اما چهره‌اش اون‌قدر معصوم‌فرشته‌ها​ بود که انگار فقط داشت می‌پرسید تیم ما می‌تونه برنده بشه یا نه.

یولگئوم دوباره‌وقتی​ به این‌شوم​ فکر افتاد.

آیا بشریت‌بی‌نقص​ واقعاً به‌انگار​ بن‌بست رسیده؟

تو این ۶۶۶‌یولگئوم​ قرن... ما واقعاً‌گرفت​ به هیچ‌چیزی نرسیدیم؟

نه. نه.

زیک وجود داشت. صرفِ حقیقتِ‌کوتاهی​ به دنیا اومدنش، این نژاد‌موجودی​ بشر رو لایق رستگاری می‌کرد.

اگه موجودی که تو عصر طلایی‌تنهایی​ متولد شد نزار بود، موجود متولد‌نور​ شده تو این عصر زیک بود.

خالص‌ترین و فداکارترین جنگجو.

فقط به خاطر حضور‌انگار​ اون، این عصرِ پر‌برنمیاد​ از هرج‌ومرج هیچ‌وقت بی‌معنی نبود.

«لعنتی. اگه چیزی رو‌شوم​ که دادی پس بگیری،‌همون​ یه جاییت مو درمیاره‌ها.»

دئوس دستش‌بی‌نقص​ رو روی چشم‌اربابت​ چپش فشار داد.

هیچ حس غریبی نداشت.

چون از‌بی‌نقص​ همون اول هم‌اربابت​ مال خودش بود.

جادوی تعویض فقط یه بار‌کوتاهی​ قابل استفاده‌ست. غیرممکن بود که بشه‌سرعتی​ دوباره بدن‌ها رو عوض کرد. اما...

بریدن و‌بی‌نقص​ چسبوندن فیزیکی‌انگار​ که غیرممکن نبود.

در مورد زیک که یه انسان بود، قدرت بازیابیش پایین‌نبود​ بود و نمی‌تونست چشمای اصلی خودش رو پس بگیره، اما‌زخم‌های​ دئوس یه شیطان بود. اونم نه هر شیطانی، پادشاه شیاطین.

با این حساب و‌انگار​ کتاب‌ها، زیک بدون هیچ‌برنمیاد​ تردیدی نگاهش را برگرداند.

ذرات تاریک با سرعت زیرنور دوباره نقاط حساس دئوس‌لحظه​ را هدف گرفتند. حالا دئوس برای اولین بار می‌توانست‌سپر​ ابتدا و انتهای این حملات را به وضوح ببیند.

به جای جاخالی دادن،‌انگار​ او هم همان ذره‌برنمیاد​ را به حرکت درآورد.

دو ذره به هم برخورد کردند و یک‌نمی‌گفت​ گرداب کوچک ساختند. حلقه‌های متحدالمرکزی از ترکش‌ها به وجود‌مبارزه​ آمد که بی‌شباهت به حرکت ستارگان در آسمان نبود.

«گرداب کارما...»

دئوس دوباره همان توده عجیب‌کوتاهی​ انرژی‌ای را که در لبه دنیای‌سرعتی​ شیاطین دیده بود، اینجا هم دید.

البته مقیاسش خیلی‌می‌شه​ کوچکتر بود، اما‌تنهایی​ قطعا همان بود.

لوسیفر زد زیر خنده.

«انگار راهشو پیدا کردی.‌انگار​ شاید به خاطر اینه که‌اون‌قدرها​ زیردست بی‌عرضه‌ام داشت چرت‌وپرت می‌گفت.»

سامائل جا‌وقتی​ خورد و‌شوم​ روی زمین افتاد.

«سرورم، لطفا مرا ببخشید.»

لوسیفر دستش را لای موهایش‌گاز​ کشید، نگاهی به سامائل انداخت‌نبود​ و بعد به زیک خیره شد.

«اینکه اینجایی، احتمالا یعنی کار زافکیل و زادکیل‌برنمیاد​ رو تموم کردی. شگفت‌انگیزه. اینکه با یه بدن حقیر‌می‌کنه​ انسانی بتونی دو تا فرشته مقرب رو شکست بدی.»

دئوس پرسید:‌وقتی​ «تو لوسیفری؟‌شوم​ اما این قیافه...»

«بدن میگو رو دزدیدم.»

«خب...»

بالاخره زیک فهمید چرا‌انگار​ سیگنی آن‌قدر داغون و‌برنمیاد​ از هم پاشیده بود.

زیک در حالی‌آینده​ که دست خواهرش را‌درست​ محکم گرفته بود، گفت:

«چرا طمع بدن میگو رو کردی؟ برای موجود‌برنمیاد​ باعظمتی مثل تو... ساختن یه بدن نباید کار سختی‌می‌کنه​ باشه، پس چرا دست به چنین کار شیطانی‌ای زدی؟»

«یه انسان داره‌یولگئوم​ سعی می‌کنه کارای منو‌پربیراه​ قضاوت کنه؟ چقدر ناچیز.»

«البته که من آدم حقیری‌ام.‌اربابت​ اما می‌تونم ببینم کاری که‌مغرور​ می‌کنی خارج از اراده‌ی خداست.»

«خدا که هنوز چیزی نگفته.»

«اینکه فقط داره‌می‌شه​ تماشا می‌کنه، دلیل‌تنهایی​ نمی‌شه کارت درست باشه.»

«باز داری جوری رفتار می‌کنی انگار‌گرفت​ همه‌چی رو می‌دونی. واقعا خدا باهات‌کسی​ حرف می‌زنه؟ از طریق وحی بهت گفته؟»

«خدا نمی‌تونه با آدم ناچیزی مثل‌تنهایی​ من حرف بزنه، اما حداقل قدرت‌نور​ تشخیص درست و غلط رو بهم داده.»

«یعنی می‌گی من اشتباه کردم؟»

«آره.»

«پس بیا امتحانش‌یولگئوم​ کنیم. ببینیم تو‌گرفت​ راست می‌گی یا من؟»

لوسیفر بشکن زد.

ده ذره تاریک با سرعت‌کوتاهی​ زیرنور به پرواز درآمدند و‌موجودی​ گردن زیک را هدف گرفتند.

برخلاف دئوس که پادشاه شیاطین بود، زیکِ‌پسش​ انسان حتی اگر یکی از آن‌ها به‌نقره‌ای​ او می‌خورد، نمی‌توانست از مرگ درجا فرار کند.

دئوس بلافاصله ذراتی شلیک کرد.

اما حالا که یک قدم عقب بود، رسیدن به سرعت‌مغرور​ لوسیفر غیرممکن به نظر می‌رسید. او فقط توانست چندتایی را‌همچین​ که از نظر زاویه در موقعیت بهتری بودند، رهگیری کند.

دئوس نوچ کرد. به‌شوم​ نظر می‌رسید زیک قرار‌همون​ است بدجوری آسیب ببیند.

اما بلافاصله‌بی‌نقص​ بعد از آن،‌اربابت​ صحنه‌ی باورنکردنی‌ای دید.

هیکل زیک‌نداره​ از جلوی‌لبش​ چشم‌ها ناپدید شد.

به عنوان یک انسان،‌انگار​ او قطعا نمی‌توانست از‌برنمیاد​ سرعت نور فراتر برود.

با این حال، زیک حالا‌کوتاهی​ جاخالی داده و از حمله‌موجودی​ لوسیفر قسر در رفته بود.

لوسیفر حواسش به کنترل دئوس بود و نتوانسته بود کوتاه‌ترین‌مغرور​ مسیر را انتخاب کند. علاوه بر این، هرچند خود ذرات به‌دنیایی​ طرز وحشتناکی سریع بودند، اما آماده‌سازی قبل از شلیکشان این‌طور نبود.

زیک که همین چند لحظه پیش حمله لوسیفر را‌آدمی​ به چشم دیده بود، به محض اینکه نشانه‌های حمله را‌می‌شد​ حس کرد، با بیشترین سرعت ممکن از آنجا جیم شد.

تارانتلای فوق‌سریع، چیزی‌می‌شه​ شبیه به تکنولوژی‌تنهایی​ کاربردی وارپ بود.

فضا را روی هم تا می‌کرد و از میان‌لحظه​ آن می‌دوید. با وجود اینکه لوسیفر می‌توانست ذرات زیرنور را‌شمشیر​ ببیند، اما برای یک لحظه رد زیک را گم کرد.

لوسیفر با صدای بلند خندید.

او حتی فکرش‌یولگئوم​ را هم نمی‌کرد که‌پربیراه​ تمام حملاتش خطا برود.

«این هوس و بازیگوشی‌انگار​ دنیاست. این فقط یه‌برنمیاد​ هوس از طرف دنیاست!»

وقتی داشت این‌طور‌آینده​ تأسف می‌خورد، یولگئوم‌کشید​ حرف‌هایش را شنید.

«هوس؟ نه، این حرف خداست.»

«اون کسیه که قراره به دوران‌گرفت​ آشوب پایان بده؟ خواهر، تو چقدر احمقی.‌کنه​ این فقط یه محصول جانبی از ایررگولاره.»

یولگئوم جواب داد: «رهبران تمام دوران‌ها، همگی‌پسش​ ایررگولار بودن. به نزار نگاه کن. مغز اون‌دنیا​ بیشتر از مجموع همه‌ی ما پیشرفت کرده بود.»

لوسیفر دوباره به زیک‌شوم​ نگاه کرد. و بعد‌همون​ چشمانش را سمت دئوس چرخاند.

آن دو‌بی‌نقص​ نفر با هم‌اربابت​ مبارزه نمی‌کردند. اما...

جدا کردن این دو نفر و‌گرفت​ محاسبه‌ی قدرتشان فقط به خاطر حضور در‌کنه​ یک زمان و مکان مشترک، غیرممکن بود.

در واقع، با برگرداندن نگاه‌ها در‌تنهایی​ همان چند لحظه پیش، قدرت دئوس‌نور​ به حالت بی‌نقص و کاملش برگشته بود.

«قطعا سرگرم‌کننده‌ست. سامائل!»

سامائل، فرشته‌ی سقوط‌کرده‌ای که‌انگار​ راه یولگئوم را بسته‌برنمیاد​ بود، جلوی لوسیفر تلپورت کرد.

«سرورم، امر بفرمایید.»

«تمام آماده‌سازی‌ها کامل شده. چیزی که انسانه و چیزی که انسان نیست. چیزی که شیطانه‌دنیا​ و شیطان نیست. چیزی که اژدهاست و اژدها نیست. و چیزی که فرشته‌ست و فرشته‌باشن​ نیست. تمام عناصر این دنیا اینجا جمع شدن، پس حالا باید پایان رو تماشا کنیم. سامائل!»

«بله! سرورم!»

«برای این دنیا بمیر. خون‌اربابت​ فاسد تو این دنیا رو تطهیر‌نیست​ می‌کنه، و این خودش یه موهبته!»

«با کمال‌نداره​ میل جانم‌لبش​ را فدا می‌کنم.»

با شنیدن حرف‌های لوسیفر،‌انگار​ یولگئوم از کوره در‌برنمیاد​ رفت و فریاد زد:

«باید جلوشو بگیریم! یه‌شوم​ فرشته نباید فرشته‌ای رو‌همون​ که هنوز سقوط نکرده بکشه!»

اما کلمات هر چقدر هم‌اربابت​ سریع از دهانش خارج می‌شدند، نمی‌توانستند‌نیست​ از شمشیر لوسیفر، لیلیث، سریع‌تر باشند.

سرِ سامائل در‌یولگئوم​ حالی که لبخند‌گرفت​ می‌زد، روی زمین افتاد.

خون از‌بی‌نقص​ مقطع بریده‌شده‌ی‌انگار​ گردنش فواره زد.

خون سیاه رنگ پر شد و سرریز کرد و‌لحظه​ زمین را خیس کرد. آب سیاه با صدای شلپ‌شلپ‌سپر​ به اطراف پخش شد و موج‌های ملایمی به جا گذاشت.

آب سیاه به‌می‌شه​ حرف آمد: «شما‌تنهایی​ را نفرین می‌کنم.»

«هر چیزی که روی این زمین‌گرفت​ زندگی می‌کند. انسان بودن. چیزی که‌کسی​ انسان نیست. علف‌ها. چیزی که علف نیست.»

«چیزهایی که‌بی‌نقص​ پرواز می‌کنند.‌انگار​ شنا می‌کنند.»

«می‌خزند و راه می‌روند.»

«باشد که همگی بمیرند.»

«شما را نفرین می‌کنم‌لبش​ تا زمانی که حتی‌نمی‌گفت​ یک سلول هم زنده نماند.»

درست در وسط این آب سیاه،‌تنهایی​ لوسیفر، در قالب یک زن زیبای‌نور​ بالغ، شمشیرش را کج کرده بود.

خون سامائل به‌آینده​ آرامی از روی تیغه‌درست​ به پایین سرازیر شد.

لوسیفر در میان آب سیاه‌اربابت​ ایستاد و با نگاهی خالی‌مغرور​ و بی‌روح به آن خیره شد.

درست مثل کسی که بی‌وقفه‌گاز​ به بارش آب از یک‌نبود​ رگبار چله‌ی تابستان خیره شده باشد.

ناولها | novelha.net