---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 31: ۸. مبارزه با خدای اژدها (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 31: ۸. مبارزه با خدای اژدها (۱)

0

اژدهایان مثل آدم‌ها‌می‌تونه​ چیزی به اسم‌بده​ دولت و حکومت نداشتند.

وسط این معماری تو در تو که‌کار​ عین خوشه‌های انگور به هم وصل بود،‌ادامه​ گیر افتاده بودم و کارم رو می‌کردم.

داخل معبد با یه مشت راهروی پیچ‌درپیچ‌نداره​ به هم وصل می‌شد، درست مثل شاخه‌هایی‌می‌تونه​ که حبه‌های انگور رو کنار هم نگه می‌دارن.

مسیری هم که داشتم‌نگرانش​ توش قدم می‌زدم، یکی‌کار​ از همین شاخه‌ها بود.

با اینکه اژدهایان موجودات به شدت خودخواهی‌بذاره​ هستن و هر کدوم ساز خودشون رو‌جایگاهم​ می‌زنن، اما در برابر حملات خارجی بی‌تفاوت نمی‌شینن.

سه تا اژدهای آبی‌باشی​ راهم رو بستن. یکیشون‌می‌تونه​ در سطح اژدهای باستانی بود.

اژدهایان باستانی موجودات به‌شدت قدرتمندی بودن که‌نداره​ هزاران سال عمر کرده بودن؛ یه چیزی تو‌جونت​ مایه‌های ریش‌سفیدها یا بزرگ‌ترهای خودمون تو دنیای آدم‌ها.

اژدهای باستانی در حالی که‌باشی​ بهم زل زده بود، پرسید:‌جونت​ «تو دیگه چه جونوری هستی؟»

اما من فقط‌می‌تونه​ یه جواب براش داشتم:‌بذاره​ «اژدهای طلای حقیقی کجاست؟»

یکی از‌بخوای​ اژدهایان گفت:‌باشی​ «انگار از شیاطینه.»

دلیلی هم‌بی‌حوصلگی​ نداشت این حرف‌هیچ​ رو انکار کنم.

اژدهای باستانی غرید: «یه شیطان از مرزها عبور‌کار​ کرده و به قلمرو یشم کبود حمله کرده! اصلاً‌دیوانه​ می‌فهمی داری چه غلطی می‌کنی و عواقب کارت چیه؟»

با بی‌حوصلگی جواب دادم: «عواقبش... به تو هیچ ربطی نداره که بخوای‌شدی​ نگرانش باشی. برو اژدهای طلای حقیقی رو صدا کن. فقط همین یه‌کرد​ کار می‌تونه جونت رو نجات بده و بذاره به زندگیت ادامه بدی.»

«تو دیوانه شدی!»

«منم که جایگاهم رو نمی‌دونم یا‌ربطی​ شماها؟ برای آخرین بار می‌پرسم. کدوم‌صدا​ راه به اژدهای طلای حقیقی می‌رسه؟»

اژدهای باستانی اخم کرد. اون دو‌برو​ تا اژدهای آبیِ کنارش، از همون اول‌بذاره​ بدجوری بی‌قرار بودن که بهم حمله کنن.

با این حال، اژدهای باستانی خیلی محتاط‌تر‌بذاره​ رفتار می‌کرد. دلیلش هم این بود که حضور‌نمی‌دونم​ و هاله من رو غیرعادی حس کرده بود.

دشمنی که روبه‌روشون بود، همین الانشم اژدهای آبیِ نگهبان آینه آکوامارین‌بده​ رو کشته بود. هنوز چند دقیقه هم از رسیدن خبرِ ورود‌برای​ یه مهاجم به مرز نگذشته بود که من رسیده بودم اونجا.

با خودش فکر می‌کرد که‌هیچ​ این دشمن قویه، اما خب،‌باشی​ اژدهایان از اون هم قدرتمندترن.

«برگرد، شیطان جوان. قدرتت رو به‌برو​ وضوح دیدم. در آینده، پادشاهت تاوان‌بده​ این خونی که ریختی رو پس میده.»

نگاهم رو آوردم بالا و به اژدهای باستانی‌زندگیت​ خیره شدم. یه شعله کوچیک تو چشم‌های بی‌حس‌شماها​ و خسته‌ام روشن شد. پوزخندی روی لبم نشست.

«تاوان خون...»

یه نفس کوتاه از‌عواقبش​ سر کلافگی و خشم کشیدم‌نگرانش​ و چشم‌هام رو کمی بستم.

«تو هم داری‌بخوای​ آخرین شانست رو‌برو​ به باد میدی.»

«این دیگه چه...»

اژدهای باستانی‌بخوای​ حتی نتونست‌باشی​ دهنش رو ببنده.

مرگ فرا رسید. نور سیاهی که از نوک انگشتانم ساطع شد،‌برو​ تمام بدنش رو در هم شکست. اون جثه عظیم‌الجثه تو یه‌دیوانه​ چشم به هم زدن فرو ریخت و به خاکستر سیاه تبدیل شد.

حالا نوک انگشتم رو‌نگرانش​ به سمت اژدهای جوونی که‌می‌تونه​ همون بغل بود نشونه گرفتم.

اژدهایان جوون که می‌دیدن اژدهای باستانی بدون‌بذاره​ اینکه حتی بتونه یه مقاومت کوچیک بکنه‌جایگاهم​ پودر شده، از ترس خشکشون زده بود.

با همون لحن خسته‌باشی​ گفتم: «بنال ببینم. چطوری می‌تونم‌جونت​ اژدهای طلای حقیقی رو ببینم؟»

اژدهای آبی‌ای که انگشتم رو به سمتش نشونه رفته‌نگرانش​ بودم، دندون‌هاش رو روی هم سایید. سعی می‌کرد خودش‌بذاره​ رو آروم نشون بده، اما لرزش بدنش بند نمیومد.

با لکنت‌نداره​ پرسید: «تو... تو‌باشی​ دیگه کی هستی؟»

«فکر نکن قرار بیشتر از‌نجات​ این بهت رحم کنم. جواب‌بدی​ بده. اژدهای طلای حقیقی کجاست؟»

اژدهای مردد‌بخوای​ یه نگاه‌باشی​ به بغل‌دستیش انداخت.

اون دو تا اژدهای آبی به هم علامت دادن و‌باشی​ یهو به آسمون اوج گرفتن. با جا گذاشتن یه رد‌ادامه​ نور آبی، تو امتداد مسیر یشم کبود تو افق ناپدید شدن.

اصلاً به‌نداره​ خودم زحمت ندادم‌باشی​ که دنبالشون کنم.

تو دلم گفتم:‌می‌تونه​ «امیدوارم برید و‌بده​ با رفقای بیشتری برگردید.»

چیزی که واقعاً می‌خواستم این بود که سروصدا‌می‌تونه​ از این هم بیشتر بشه. چون این‌طوری یه میانبر‌شدی​ حسابی برای رسیدن به اژدهای طلای حقیقی پیدا می‌کردم.

اگه کسی ازم می‌پرسید که آیا‌ربطی​ احساس خاصی نسبت به داروچه دارم یا‌کار​ نه، قطعاً جوابم یه «نه» قاطع بود.

من حتی سرنوشت و جایگاهم رو به عنوان‌کار​ پادشاه شیاطین دور انداخته بودم. هیچ علاقه‌ای هم‌بدی​ به درگیری‌های مسخره و بچگانه با دنیای انسان‌ها نداشتم.

هفت دوک دنیای شیاطین همیشه خط مقدم جنگ‌زندگیت​ بودن. من حتی ذره‌ای با اون نظریه فتح‌شماها​ دنیای انسان‌ها که اونا براش له‌له می‌زدن، موافق نبودم.

اما...

اگه کسی ازم می‌پرسید که آیا اونا‌نداره​ رو خانواده‌ام می‌دونم یا نه، می‌تونستم بدون هیچ‌جونت​ تردیدی سرم رو به نشونه تایید تکون بدم.

چه خوشم بیاد چه نیاد، این قضیه کاملاً از ترجیحات شخصی من جدا بود. با قدم‌های‌بدی​ سنگین و بی‌حوصله به راهم ادامه دادم. قلمرو یشم کبود که پر از جواهرات آبی‌رنگ بود، اون‌قدر‌کنارش​ پیچ‌درپیچ و مزخرف ساخته شده بود که حتی با قدرت منم نمی‌شد مسیر درست رو پیدا کرد.

این‌قدر راهروهای مختلف بی‌هیچ نظم و‌بده​ منطقی به هر طرف کشیده شده‌شدی​ بودن که اصلاً نمی‌فهمیدم کجا وایسادم.

حتی راه برگشت به‌باشی​ مرز قلمرو یشم کبود‌می‌تونه​ رو هم گم کرده بودم.

اما خب، اصلاً مهم نبود.

فقط کافی بود هر‌نگرانش​ دشمنی که جلوم سبز‌کار​ میشه رو نابود کنم.

همین چند لحظه پیش، شش تا اژدهای آبی دست‌ادامه​ به یکی کردن و بهم حمله کردن. به نظر‌آخرین​ می‌رسید یه گروه مبارز با اعتماد به نفس بالا باشن.

با اینکه جنگجوهای بدی‌باشی​ نبودن، اما اختلاف قدرت‌می‌تونه​ بینمون کاملاً واضح بود.

هر شش تا اژدها رو جوری‌ربطی​ پودر کردم که انگار دارم چند تا‌کار​ قلوه‌سنگ رو از سر راهم شوت می‌کنم.

تعداد اژدهایانی که‌بخوای​ تا الان اینجا کشته‌صدا​ بودم، دورقمی شده بود.

اون تاوان خونی که اژدهای‌نجات​ باستانی درباره‌اش عرعر می‌کرد، داشت‌بدی​ لحظه به لحظه سنگین‌تر می‌شد.

عالیه.

قتل‌عام و نابودی.

اصلاً کلمه‌ای بهتر‌بخوای​ از این‌ها برای توصیف‌صدا​ پادشاه شیاطین پیدا میشه؟

«همون‌جا وایسا!»

«ای هیولای عوضی! چطور جرئت‌برو​ می‌کنی تو قلمرو یشم کبود‌نجات​ همچین آشوبی به پا کنی؟»

«ای شیطان لعنتی.‌دادم​ تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم و اینجارو‌نداره​ با خون کثیفت می‌شورم!»

سه تا جوخه. در‌نگرانش​ مجموع حدود ۳۰ تا‌کار​ اژدها محاصره‌ام کرده بودن.

برگشتم و‌کار​ یه نگاه‌جونت​ بهشون انداختم.

قرار نبود خوشحال‌نگرانش​ باشم، اما یه‌صدا​ لبخند روی لبم نشست.

بوی زننده خونی که از دست‌هام بلند‌نداره​ می‌شد، مثل یه ضربان قدرتمند تو سرم‌می‌تونه​ می‌پیچید و قلبم رو به هیجان می‌آورد.

با لحنی پر از‌نگرانش​ تمسخر گفتم: «فانی‌های بیچاره! دوباره‌می‌تونه​ می‌پرسم، اژدهای طلای حقیقی کجاست؟»

«بمیر!»

سه تا فرمانده‌ای که اون‌برو​ ۳۰ تا اژدها رو هدایت‌نجات​ می‌کردن، هم‌زمان بهم حمله‌ور شدن.

بقیه اژدهایان هم مثل یه‌هیچ​ مشت حیوون گرسنه که به طعمه‌شون‌برو​ هجوم میارن، دیوانه‌وار بهم حمله کردن.

اما...

فقط شروع کارشون‌می‌تونه​ حماسی بود. پایانشون‌بده​ به شدت رقت‌انگیز بود.

با یه زمزمه آروم از طلسم بمب‌کار​ مارپیچ تاریک، صدها متر از فضای اطراف‌ادامه​ توسط یه گرداب سیاه و تاریک بلعیده شد.

درخت‌های سبز و آبی با اون جواهرات آبی‌رنگی که مثل برگ ازشون‌صدا​ آویزون بود... تمام اون جنگل بدون اینکه حتی ردی ازش بمونه، ناپدید شد‌جایگاهم​ و هر موجود زنده‌ای که توش بود هم دود شد و رفت هوا.

یک جوخه کامل‌بخوای​ فقط با یه‌برو​ ضربه محو شد.

اژدهایان اون دو تا جوخه دیگه،‌بده​ بدون اینکه خودشون بفهمن از ترس‌شدی​ خودشون رو جمع کردن و عقب کشیدن.

با اینکه اونا شجاع‌ترین واحد جنگی بین اژدهایان یشم کبود‌نجات​ بودن، اما در برابر این جهنمی که جلوی چشم‌هاشون برپا‌نمی‌دونم​ شده بود، چاره‌ای جز قالب تهی کردن و عقب‌نشینی نداشتن.

فرماندهان در سطح اژدهای‌عواقبش​ باستانی با قیافه‌هایی زار و‌نگرانش​ نزار نگاهی به هم انداختند.

انگار فقط‌نداره​ یک راه‌نگرانش​ جلویشان بود.

مرگ.

تنها بحث سر این‌باشی​ بود که چقدر خفن و‌جونت​ حماسی بسوزند و خاکستر شوند.

یکی از اژدهایان‌دادم​ زیر لب زمزمه‌ربطی​ کرد: «خدای من...»

اژدهایان اطرافش با‌بخوای​ شنیدن این زمزمه‌برو​ کوتاه اخم کردند.

فرمانده با چشم‌غره‌ای‌می‌تونه​ تابلو به او‌بده​ خیره شد: «احمق!»

اژدهایی که دعا‌نگرانش​ می‌خواند از جا‌صدا​ پرید و شانه‌هایش لرزید.

تو این لحظه،‌دادم​ چیزی را گفت‌ربطی​ که اصلاً نباید می‌گفت.

«سرزنشش نکن.»

زنی آهی کشید‌می‌تونه​ و از میان‌بده​ اژدهایان بیرون آمد.

یولگئوم، اژدهای طلای حقیقی.

زن طلایی‌پوش با‌دادم​ چشمانی سردرگم به‌ربطی​ دئوس نگاه کرد.

اژدهای طلای حقیقی، خدای اژدهایان.

روش احضار او به طرز عجیبی ساده بود.‌زندگیت​ تنها کاری که یک اژدها باید می‌کرد این بود‌برای​ که از ته دل به کمک خدا امید ببندد.

گوشه لب‌هایم رفت بالا.

با لبخندی که دندان‌های‌عواقبش​ نیشم را نشان می‌داد، به‌نگرانش​ اژدهای طلای حقیقی خیره شدم.

«زنیکه لعنتی.»

یولگئوم دوباره آه کشید.

«مردک بدقدم.»

بلافاصله بعد از‌دادم​ آن، اژدهایان هر دوی‌نداره​ ما را گم کردند.

نگاهی به اطراف انداختم.

اینجا که پر از عطر طلایی‌بده​ بود، به نظر می‌رسید یک فضای‌شدی​ خیالی باشد که یولگئوم ساخته است.

«انگار تو زیر‌نگرانش​ بغل تو هم‌صدا​ قارچ سبز شده.»

با اولین حرف یولگئوم،‌عواقبش​ یهو احساس کردم تمام‌بخوای​ انرژی شانه‌هایم خالی شد.

مشت‌هایم را گره کردم.

«اصلاً حوصله شوخی ندارم.»

«منم شوخی نمی‌کنم. مخصوصاً‌باشی​ با کسی که ده‌ها‌می‌تونه​ نفر از بچه‌هام رو کشته.»

«جواب خون، خونه.»

یولگئوم با‌نداره​ شنیدن حرفم‌نگرانش​ اخم کرد.

«وقتی قاتل خودش‌می‌تونه​ رو جای قربانی جا‌بذاره​ می‌زنه، باید چی گفت؟»

«می‌خوای قضیه رو این‌طوری برگردونی؟»

«پاک دیوونه شدی؟»

«دیوونگیه. اینکه کسی مثل اژدهای‌باشی​ طلای حقیقی گولم بزنه و‌جونت​ دیوونه نشم، جای تعجب داره.»

«من گولت زدم؟»

«پس لابد من گولت زدم؟»

«اصلاً داری‌بی‌حوصلگی​ در مورد‌عواقبش​ چی حرف می‌زنی؟»

«بس کن. عمراً زیر بار بروم.‌برو​ ما شیطان و اژدهاییم. رابطه‌مون جوری‌بده​ نیست که بشه با گفت‌وگو حلش کرد.»

سرم را کمی بالا‌جونت​ آوردم و از بالا به‌ادامه​ اژدهای طلای حقیقی نگاه کردم.

«تقاص فریب دادن‌نگرانش​ این بدن رو‌صدا​ با مرگت پس بده.»

«خوبه. پس بیا امتحانش‌عواقبش​ کنیم. می‌خوام قدرت جدید‌بخوای​ پادشاه شیاطین ۶۶۶ام رو ببینم.»

یولگئوم این‌نداره​ را گفت‌نگرانش​ و خندید.

کاملاً واضح بود که‌جونت​ می‌خندد، اما گوشه چشم‌هایش از‌ادامه​ شدت خشم سفت شده بود.

اینکه می‌گفتند بی‌دلیل به چئونگوک‌گیونگ حمله‌صدا​ کرده‌اند و ده‌ها نفر از اعضای‌بذاره​ قبیله را کشته‌اند، چرندی بیش نبود.

هیچ دلیلی‌بی‌حوصلگی​ وجود نداشت که‌هیچ​ یولگئوم عصبانی نباشد.

مشت‌هایم را‌نداره​ باز و‌نگرانش​ بسته کردم.

حریفم اژدهای طلای حقیقی بود.

او خدای نژاد اژدها‌باشی​ بود که دنیا را به‌جونت​ سه قسمت تقسیم کرده بود.

دقیقاً نمی‌دانستم‌بی‌حوصلگی​ چه نوع‌عواقبش​ قدرتی دارد.

اما دلیلی‌نداره​ هم برای‌نگرانش​ ترسیدن وجود نداشت.

همان‌طور که او‌می‌تونه​ خدای اژدهایان بود، من‌بذاره​ هم خدای شیاطین بودم.

مشتم را مثل‌نگرانش​ یک درفش تیز‌صدا​ به جلو پرتاب کردم.

نیازی به هیچ حقه‌ای نبود. قدرتم‌ربطی​ را تا حد ممکن فشرده کردم‌صدا​ و فقط یک نقطه را هدف گرفتم.

مرثیه تاریکی.

روحیه جنگندگی پادشاهان شیاطین که برای‌بده​ ۶۶۶ قرن دست به دست چرخیده‌شدی​ بود، در این ضربه ذوب شد.

یولگئوم رقصید. اصلاً‌نگرانش​ در اسمش کلمه‌صدا​ ملودی نهفته بود.

حتی قدم برداشتنش هم‌عواقبش​ شبیه موسیقی بود. گاهی‌بخوای​ پرانرژی و گاهی ملایم.

کش می‌آمد و خم می‌شد،‌باشی​ بالا می‌رفت و پایین می‌آمد، و‌نجات​ تمام فضای اطرافش را گرم می‌کرد.

مبارزه مرثیه تاریکی‌می‌تونه​ و رقص طلای حقیقی‌بذاره​ با هم برخورد کردند.

درفش و کیسه.

یکی سعی می‌کرد در‌عواقبش​ آغوش بکشد و دیگری‌بخوای​ سعی می‌کرد سوراخ کند.

هر بار که به‌نگرانش​ هم برخورد می‌کردیم، زخمی‌کار​ روی بدنمان ظاهر می‌شد.

خون از گوشه لب یولگئوم جاری‌بده​ شد و نیمی از صورت من‌شدی​ هم ساییده و گوشتم پاره‌پاره شد.

این مبارزه خونین بین مرگ‌برو​ و زندگی، خود فضا و‌نجات​ زمان را به لرزه درآورد.

چه ابعادی که بین‌عواقبش​ مشت‌ها و کف دست‌هایمان متولد‌نگرانش​ شدند و از بین رفتند!

و چه زنجیره‌های علی‌نگرانش​ و معلولی بی‌شماری که‌کار​ در این میان نابود شدند!

دوباره به یولگئوم نگاه کردم.

قوی بود.

این زنیکه واقعاً قوی‌عواقبش​ بود. تقریباً هیچ نقطه‌بخوای​ ضعفی در او دیده نمی‌شد.

اما من قوی‌ترم.

تمام قدرت جادویی بدنم را به درون روح‌زندگیت​ تاریک ریختم. انرژی تاریک و بی‌وقفه به شدت‌شماها​ متمرکز شد و در فاصله‌ای بی‌انتها پخش شد.

در آن لحظه،‌نگرانش​ رقص یولگئوم به‌صدا​ هم گره خورد.

زانویش ضربه سختی از مرثیه‌هیچ​ خورد. لرزشی لحظه‌ای بود، اما‌باشی​ من دقیقاً منتظر همین لحظه بودم.

دست دیگرم‌نداره​ را که پنهان‌باشی​ کرده بودم، چرخاندم.

اگر مبارزه سایه مرثیه قدرت را فشرده می‌کرد،‌زندگیت​ انفجار مارپیچ تاریک حمله‌ای بود که روح را‌شماها​ منفجر کرده و همه‌چیز را به نیستی تبدیل می‌کرد.

انفجار عظیمی مثل یک‌باشی​ گردباد رخ داد و بدن‌جونت​ یولگئوم را در بر گرفت.

بدنش در تاریکی غرق شد. به داخل‌نداره​ یک نقطه کشیده شد، با فضا-زمانِ پاره‌پاره‌می‌تونه​ مخلوط شد و در تمام جهات پراکنده گشت.

در حالی که‌بخوای​ از شوک شدید‌برو​ می‌لرزید، روی زمین افتاد.

ناگهان خون بالا آورد. سپس‌نجات​ با چشمانی خشمگین به من‌بدی​ خیره شد و به جلو افتاد.

اژدهای طلای حقیقی باخت.

فضای طلایی‌ای که ساخته‌عواقبش​ بود، از سقف شروع‌بخوای​ به خرد شدن کرد.

مثل یک نقاشی سقفی قدیمی که‌برو​ پوسته پوسته شده باشد، پاره شد‌بده​ و در نهایت از بین رفت.

اژدهایان آبی‌رنگ‌کار​ مات و‌جونت​ مبهوت مانده بودند.

شیطان، گردن‌بخوای​ اژدهای طلای حقیقی‌برو​ را گرفته بود.

در حالی که گردن ظریف اژدهای طلای حقیقی‌بخوای​ را جوری گرفته بودم که انگار هر لحظه ممکن‌بده​ است آن را خرد کنم، به اطراف نگاه کردم.

یولگئوم شکست خورده‌بخوای​ بود و به‌برو​ دست دشمن افتاده بود.

این خبر‌کار​ به گوش‌جونت​ خیلی‌ها رسید.

اژدهایان باستانی در قلمرو یاقوت کبود جمع‌کار​ شدند. ده‌ها هزار اژدها حلقه‌ای تشکیل دادند‌ادامه​ و من و یولگئوم را محاصره کردند.

هیچ‌کس جلو‌بی‌حوصلگی​ نیامد و‌عواقبش​ حرفی نزد.

چون می‌ترسیدند که‌بخوای​ این کارشان دشمن‌برو​ را تحریک کند.

این رویاروییِ‌کار​ بی‌صدا تا‌جونت​ بی‌نهایت کش آمد.

مثل یک مجسمه یخ‌زده‌باشی​ ایستاده بودم و گردن‌می‌تونه​ یولگئوم را در دست داشتم.

با چشمانی بی‌تفاوت‌دادم​ به زنی که در‌نداره​ چنگم بود نگاه کردم.

اگر دستم را فشار می‌دادم،‌باشی​ اژدهای طلای حقیقی برای همیشه‌جونت​ از این دنیا محو می‌شد.

ناولها | novelha.net