چپتر 31: ۸. مبارزه با خدای اژدها (۱)
0اژدهایان مثل آدمهامیتونه چیزی به اسمبده دولت و حکومت نداشتند.
وسط این معماری تو در تو کهکار عین خوشههای انگور به هم وصل بود،ادامه گیر افتاده بودم و کارم رو میکردم.
داخل معبد با یه مشت راهروی پیچدرپیچنداره به هم وصل میشد، درست مثل شاخههاییمیتونه که حبههای انگور رو کنار هم نگه میدارن.
مسیری هم که داشتمنگرانش توش قدم میزدم، یکیکار از همین شاخهها بود.
با اینکه اژدهایان موجودات به شدت خودخواهیبذاره هستن و هر کدوم ساز خودشون روجایگاهم میزنن، اما در برابر حملات خارجی بیتفاوت نمیشینن.
سه تا اژدهای آبیباشی راهم رو بستن. یکیشونمیتونه در سطح اژدهای باستانی بود.
اژدهایان باستانی موجودات بهشدت قدرتمندی بودن کهنداره هزاران سال عمر کرده بودن؛ یه چیزی توجونت مایههای ریشسفیدها یا بزرگترهای خودمون تو دنیای آدمها.
اژدهای باستانی در حالی کهباشی بهم زل زده بود، پرسید:جونت «تو دیگه چه جونوری هستی؟»
اما من فقطمیتونه یه جواب براش داشتم:بذاره «اژدهای طلای حقیقی کجاست؟»
یکی ازبخوای اژدهایان گفت:باشی «انگار از شیاطینه.»
دلیلی همبیحوصلگی نداشت این حرفهیچ رو انکار کنم.
اژدهای باستانی غرید: «یه شیطان از مرزها عبورکار کرده و به قلمرو یشم کبود حمله کرده! اصلاًدیوانه میفهمی داری چه غلطی میکنی و عواقب کارت چیه؟»
با بیحوصلگی جواب دادم: «عواقبش... به تو هیچ ربطی نداره که بخوایشدی نگرانش باشی. برو اژدهای طلای حقیقی رو صدا کن. فقط همین یهکرد کار میتونه جونت رو نجات بده و بذاره به زندگیت ادامه بدی.»
«تو دیوانه شدی!»
«منم که جایگاهم رو نمیدونم یاربطی شماها؟ برای آخرین بار میپرسم. کدومصدا راه به اژدهای طلای حقیقی میرسه؟»
اژدهای باستانی اخم کرد. اون دوبرو تا اژدهای آبیِ کنارش، از همون اولبذاره بدجوری بیقرار بودن که بهم حمله کنن.
با این حال، اژدهای باستانی خیلی محتاطتربذاره رفتار میکرد. دلیلش هم این بود که حضورنمیدونم و هاله من رو غیرعادی حس کرده بود.
دشمنی که روبهروشون بود، همین الانشم اژدهای آبیِ نگهبان آینه آکوامارینبده رو کشته بود. هنوز چند دقیقه هم از رسیدن خبرِ ورودبرای یه مهاجم به مرز نگذشته بود که من رسیده بودم اونجا.
با خودش فکر میکرد کههیچ این دشمن قویه، اما خب،باشی اژدهایان از اون هم قدرتمندترن.
«برگرد، شیطان جوان. قدرتت رو بهبرو وضوح دیدم. در آینده، پادشاهت تاوانبده این خونی که ریختی رو پس میده.»
نگاهم رو آوردم بالا و به اژدهای باستانیزندگیت خیره شدم. یه شعله کوچیک تو چشمهای بیحسشماها و خستهام روشن شد. پوزخندی روی لبم نشست.
«تاوان خون...»
یه نفس کوتاه ازعواقبش سر کلافگی و خشم کشیدمنگرانش و چشمهام رو کمی بستم.
«تو هم داریبخوای آخرین شانست روبرو به باد میدی.»
«این دیگه چه...»
اژدهای باستانیبخوای حتی نتونستباشی دهنش رو ببنده.
مرگ فرا رسید. نور سیاهی که از نوک انگشتانم ساطع شد،برو تمام بدنش رو در هم شکست. اون جثه عظیمالجثه تو یهدیوانه چشم به هم زدن فرو ریخت و به خاکستر سیاه تبدیل شد.
حالا نوک انگشتم رونگرانش به سمت اژدهای جوونی کهمیتونه همون بغل بود نشونه گرفتم.
اژدهایان جوون که میدیدن اژدهای باستانی بدونبذاره اینکه حتی بتونه یه مقاومت کوچیک بکنهجایگاهم پودر شده، از ترس خشکشون زده بود.
با همون لحن خستهباشی گفتم: «بنال ببینم. چطوری میتونمجونت اژدهای طلای حقیقی رو ببینم؟»
اژدهای آبیای که انگشتم رو به سمتش نشونه رفتهنگرانش بودم، دندونهاش رو روی هم سایید. سعی میکرد خودشبذاره رو آروم نشون بده، اما لرزش بدنش بند نمیومد.
با لکنتنداره پرسید: «تو... توباشی دیگه کی هستی؟»
«فکر نکن قرار بیشتر ازنجات این بهت رحم کنم. جواببدی بده. اژدهای طلای حقیقی کجاست؟»
اژدهای مرددبخوای یه نگاهباشی به بغلدستیش انداخت.
اون دو تا اژدهای آبی به هم علامت دادن وباشی یهو به آسمون اوج گرفتن. با جا گذاشتن یه ردادامه نور آبی، تو امتداد مسیر یشم کبود تو افق ناپدید شدن.
اصلاً بهنداره خودم زحمت ندادمباشی که دنبالشون کنم.
تو دلم گفتم:میتونه «امیدوارم برید وبده با رفقای بیشتری برگردید.»
چیزی که واقعاً میخواستم این بود که سروصدامیتونه از این هم بیشتر بشه. چون اینطوری یه میانبرشدی حسابی برای رسیدن به اژدهای طلای حقیقی پیدا میکردم.
اگه کسی ازم میپرسید که آیاربطی احساس خاصی نسبت به داروچه دارم یاکار نه، قطعاً جوابم یه «نه» قاطع بود.
من حتی سرنوشت و جایگاهم رو به عنوانکار پادشاه شیاطین دور انداخته بودم. هیچ علاقهای همبدی به درگیریهای مسخره و بچگانه با دنیای انسانها نداشتم.
هفت دوک دنیای شیاطین همیشه خط مقدم جنگزندگیت بودن. من حتی ذرهای با اون نظریه فتحشماها دنیای انسانها که اونا براش لهله میزدن، موافق نبودم.
اما...
اگه کسی ازم میپرسید که آیا اونانداره رو خانوادهام میدونم یا نه، میتونستم بدون هیچجونت تردیدی سرم رو به نشونه تایید تکون بدم.
چه خوشم بیاد چه نیاد، این قضیه کاملاً از ترجیحات شخصی من جدا بود. با قدمهایبدی سنگین و بیحوصله به راهم ادامه دادم. قلمرو یشم کبود که پر از جواهرات آبیرنگ بود، اونقدرکنارش پیچدرپیچ و مزخرف ساخته شده بود که حتی با قدرت منم نمیشد مسیر درست رو پیدا کرد.
اینقدر راهروهای مختلف بیهیچ نظم وبده منطقی به هر طرف کشیده شدهشدی بودن که اصلاً نمیفهمیدم کجا وایسادم.
حتی راه برگشت بهباشی مرز قلمرو یشم کبودمیتونه رو هم گم کرده بودم.
اما خب، اصلاً مهم نبود.
فقط کافی بود هرنگرانش دشمنی که جلوم سبزکار میشه رو نابود کنم.
همین چند لحظه پیش، شش تا اژدهای آبی دستادامه به یکی کردن و بهم حمله کردن. به نظرآخرین میرسید یه گروه مبارز با اعتماد به نفس بالا باشن.
با اینکه جنگجوهای بدیباشی نبودن، اما اختلاف قدرتمیتونه بینمون کاملاً واضح بود.
هر شش تا اژدها رو جوریربطی پودر کردم که انگار دارم چند تاکار قلوهسنگ رو از سر راهم شوت میکنم.
تعداد اژدهایانی کهبخوای تا الان اینجا کشتهصدا بودم، دورقمی شده بود.
اون تاوان خونی که اژدهاینجات باستانی دربارهاش عرعر میکرد، داشتبدی لحظه به لحظه سنگینتر میشد.
عالیه.
قتلعام و نابودی.
اصلاً کلمهای بهتربخوای از اینها برای توصیفصدا پادشاه شیاطین پیدا میشه؟
«همونجا وایسا!»
«ای هیولای عوضی! چطور جرئتبرو میکنی تو قلمرو یشم کبودنجات همچین آشوبی به پا کنی؟»
«ای شیطان لعنتی.دادم تیکهتیکهات میکنم و اینجارونداره با خون کثیفت میشورم!»
سه تا جوخه. درنگرانش مجموع حدود ۳۰ تاکار اژدها محاصرهام کرده بودن.
برگشتم وکار یه نگاهجونت بهشون انداختم.
قرار نبود خوشحالنگرانش باشم، اما یهصدا لبخند روی لبم نشست.
بوی زننده خونی که از دستهام بلندنداره میشد، مثل یه ضربان قدرتمند تو سرممیتونه میپیچید و قلبم رو به هیجان میآورد.
با لحنی پر ازنگرانش تمسخر گفتم: «فانیهای بیچاره! دوبارهمیتونه میپرسم، اژدهای طلای حقیقی کجاست؟»
«بمیر!»
سه تا فرماندهای که اونبرو ۳۰ تا اژدها رو هدایتنجات میکردن، همزمان بهم حملهور شدن.
بقیه اژدهایان هم مثل یههیچ مشت حیوون گرسنه که به طعمهشونبرو هجوم میارن، دیوانهوار بهم حمله کردن.
اما...
فقط شروع کارشونمیتونه حماسی بود. پایانشونبده به شدت رقتانگیز بود.
با یه زمزمه آروم از طلسم بمبکار مارپیچ تاریک، صدها متر از فضای اطرافادامه توسط یه گرداب سیاه و تاریک بلعیده شد.
درختهای سبز و آبی با اون جواهرات آبیرنگی که مثل برگ ازشونصدا آویزون بود... تمام اون جنگل بدون اینکه حتی ردی ازش بمونه، ناپدید شدجایگاهم و هر موجود زندهای که توش بود هم دود شد و رفت هوا.
یک جوخه کاملبخوای فقط با یهبرو ضربه محو شد.
اژدهایان اون دو تا جوخه دیگه،بده بدون اینکه خودشون بفهمن از ترسشدی خودشون رو جمع کردن و عقب کشیدن.
با اینکه اونا شجاعترین واحد جنگی بین اژدهایان یشم کبودنجات بودن، اما در برابر این جهنمی که جلوی چشمهاشون برپانمیدونم شده بود، چارهای جز قالب تهی کردن و عقبنشینی نداشتن.
فرماندهان در سطح اژدهایعواقبش باستانی با قیافههایی زار ونگرانش نزار نگاهی به هم انداختند.
انگار فقطنداره یک راهنگرانش جلویشان بود.
مرگ.
تنها بحث سر اینباشی بود که چقدر خفن وجونت حماسی بسوزند و خاکستر شوند.
یکی از اژدهایاندادم زیر لب زمزمهربطی کرد: «خدای من...»
اژدهایان اطرافش بابخوای شنیدن این زمزمهبرو کوتاه اخم کردند.
فرمانده با چشمغرهایمیتونه تابلو به اوبده خیره شد: «احمق!»
اژدهایی که دعانگرانش میخواند از جاصدا پرید و شانههایش لرزید.
تو این لحظه،دادم چیزی را گفتربطی که اصلاً نباید میگفت.
«سرزنشش نکن.»
زنی آهی کشیدمیتونه و از میانبده اژدهایان بیرون آمد.
یولگئوم، اژدهای طلای حقیقی.
زن طلاییپوش بادادم چشمانی سردرگم بهربطی دئوس نگاه کرد.
اژدهای طلای حقیقی، خدای اژدهایان.
روش احضار او به طرز عجیبی ساده بود.زندگیت تنها کاری که یک اژدها باید میکرد این بودبرای که از ته دل به کمک خدا امید ببندد.
گوشه لبهایم رفت بالا.
با لبخندی که دندانهایعواقبش نیشم را نشان میداد، بهنگرانش اژدهای طلای حقیقی خیره شدم.
«زنیکه لعنتی.»
یولگئوم دوباره آه کشید.
«مردک بدقدم.»
بلافاصله بعد ازدادم آن، اژدهایان هر دوینداره ما را گم کردند.
نگاهی به اطراف انداختم.
اینجا که پر از عطر طلاییبده بود، به نظر میرسید یک فضایشدی خیالی باشد که یولگئوم ساخته است.
«انگار تو زیرنگرانش بغل تو همصدا قارچ سبز شده.»
با اولین حرف یولگئوم،عواقبش یهو احساس کردم تمامبخوای انرژی شانههایم خالی شد.
مشتهایم را گره کردم.
«اصلاً حوصله شوخی ندارم.»
«منم شوخی نمیکنم. مخصوصاًباشی با کسی که دههامیتونه نفر از بچههام رو کشته.»
«جواب خون، خونه.»
یولگئوم بانداره شنیدن حرفمنگرانش اخم کرد.
«وقتی قاتل خودشمیتونه رو جای قربانی جابذاره میزنه، باید چی گفت؟»
«میخوای قضیه رو اینطوری برگردونی؟»
«پاک دیوونه شدی؟»
«دیوونگیه. اینکه کسی مثل اژدهایباشی طلای حقیقی گولم بزنه وجونت دیوونه نشم، جای تعجب داره.»
«من گولت زدم؟»
«پس لابد من گولت زدم؟»
«اصلاً داریبیحوصلگی در موردعواقبش چی حرف میزنی؟»
«بس کن. عمراً زیر بار بروم.برو ما شیطان و اژدهاییم. رابطهمون جوریبده نیست که بشه با گفتوگو حلش کرد.»
سرم را کمی بالاجونت آوردم و از بالا بهادامه اژدهای طلای حقیقی نگاه کردم.
«تقاص فریب دادننگرانش این بدن روصدا با مرگت پس بده.»
«خوبه. پس بیا امتحانشعواقبش کنیم. میخوام قدرت جدیدبخوای پادشاه شیاطین ۶۶۶ام رو ببینم.»
یولگئوم ایننداره را گفتنگرانش و خندید.
کاملاً واضح بود کهجونت میخندد، اما گوشه چشمهایش ازادامه شدت خشم سفت شده بود.
اینکه میگفتند بیدلیل به چئونگوکگیونگ حملهصدا کردهاند و دهها نفر از اعضایبذاره قبیله را کشتهاند، چرندی بیش نبود.
هیچ دلیلیبیحوصلگی وجود نداشت کههیچ یولگئوم عصبانی نباشد.
مشتهایم رانداره باز ونگرانش بسته کردم.
حریفم اژدهای طلای حقیقی بود.
او خدای نژاد اژدهاباشی بود که دنیا را بهجونت سه قسمت تقسیم کرده بود.
دقیقاً نمیدانستمبیحوصلگی چه نوععواقبش قدرتی دارد.
اما دلیلینداره هم براینگرانش ترسیدن وجود نداشت.
همانطور که اومیتونه خدای اژدهایان بود، منبذاره هم خدای شیاطین بودم.
مشتم را مثلنگرانش یک درفش تیزصدا به جلو پرتاب کردم.
نیازی به هیچ حقهای نبود. قدرتمربطی را تا حد ممکن فشرده کردمصدا و فقط یک نقطه را هدف گرفتم.
مرثیه تاریکی.
روحیه جنگندگی پادشاهان شیاطین که برایبده ۶۶۶ قرن دست به دست چرخیدهشدی بود، در این ضربه ذوب شد.
یولگئوم رقصید. اصلاًنگرانش در اسمش کلمهصدا ملودی نهفته بود.
حتی قدم برداشتنش همعواقبش شبیه موسیقی بود. گاهیبخوای پرانرژی و گاهی ملایم.
کش میآمد و خم میشد،باشی بالا میرفت و پایین میآمد، ونجات تمام فضای اطرافش را گرم میکرد.
مبارزه مرثیه تاریکیمیتونه و رقص طلای حقیقیبذاره با هم برخورد کردند.
درفش و کیسه.
یکی سعی میکرد درعواقبش آغوش بکشد و دیگریبخوای سعی میکرد سوراخ کند.
هر بار که بهنگرانش هم برخورد میکردیم، زخمیکار روی بدنمان ظاهر میشد.
خون از گوشه لب یولگئوم جاریبده شد و نیمی از صورت منشدی هم ساییده و گوشتم پارهپاره شد.
این مبارزه خونین بین مرگبرو و زندگی، خود فضا ونجات زمان را به لرزه درآورد.
چه ابعادی که بینعواقبش مشتها و کف دستهایمان متولدنگرانش شدند و از بین رفتند!
و چه زنجیرههای علینگرانش و معلولی بیشماری کهکار در این میان نابود شدند!
دوباره به یولگئوم نگاه کردم.
قوی بود.
این زنیکه واقعاً قویعواقبش بود. تقریباً هیچ نقطهبخوای ضعفی در او دیده نمیشد.
اما من قویترم.
تمام قدرت جادویی بدنم را به درون روحزندگیت تاریک ریختم. انرژی تاریک و بیوقفه به شدتشماها متمرکز شد و در فاصلهای بیانتها پخش شد.
در آن لحظه،نگرانش رقص یولگئوم بهصدا هم گره خورد.
زانویش ضربه سختی از مرثیههیچ خورد. لرزشی لحظهای بود، اماباشی من دقیقاً منتظر همین لحظه بودم.
دست دیگرمنداره را که پنهانباشی کرده بودم، چرخاندم.
اگر مبارزه سایه مرثیه قدرت را فشرده میکرد،زندگیت انفجار مارپیچ تاریک حملهای بود که روح راشماها منفجر کرده و همهچیز را به نیستی تبدیل میکرد.
انفجار عظیمی مثل یکباشی گردباد رخ داد و بدنجونت یولگئوم را در بر گرفت.
بدنش در تاریکی غرق شد. به داخلنداره یک نقطه کشیده شد، با فضا-زمانِ پارهپارهمیتونه مخلوط شد و در تمام جهات پراکنده گشت.
در حالی کهبخوای از شوک شدیدبرو میلرزید، روی زمین افتاد.
ناگهان خون بالا آورد. سپسنجات با چشمانی خشمگین به منبدی خیره شد و به جلو افتاد.
اژدهای طلای حقیقی باخت.
فضای طلاییای که ساختهعواقبش بود، از سقف شروعبخوای به خرد شدن کرد.
مثل یک نقاشی سقفی قدیمی کهبرو پوسته پوسته شده باشد، پاره شدبده و در نهایت از بین رفت.
اژدهایان آبیرنگکار مات وجونت مبهوت مانده بودند.
شیطان، گردنبخوای اژدهای طلای حقیقیبرو را گرفته بود.
در حالی که گردن ظریف اژدهای طلای حقیقیبخوای را جوری گرفته بودم که انگار هر لحظه ممکنبده است آن را خرد کنم، به اطراف نگاه کردم.
یولگئوم شکست خوردهبخوای بود و بهبرو دست دشمن افتاده بود.
این خبرکار به گوشجونت خیلیها رسید.
اژدهایان باستانی در قلمرو یاقوت کبود جمعکار شدند. دهها هزار اژدها حلقهای تشکیل دادندادامه و من و یولگئوم را محاصره کردند.
هیچکس جلوبیحوصلگی نیامد وعواقبش حرفی نزد.
چون میترسیدند کهبخوای این کارشان دشمنبرو را تحریک کند.
این رویاروییِکار بیصدا تاجونت بینهایت کش آمد.
مثل یک مجسمه یخزدهباشی ایستاده بودم و گردنمیتونه یولگئوم را در دست داشتم.
با چشمانی بیتفاوتدادم به زنی که درنداره چنگم بود نگاه کردم.
اگر دستم را فشار میدادم،باشی اژدهای طلای حقیقی برای همیشهجونت از این دنیا محو میشد.