چپتر 335: ۷۶. تولد اعلیحضرت امپراتور کیهان (۲)
0برای دئوس، مبارزاتیاون مثل این چیزی بیشترخاطر از یه سرگرمی نبود.
البته، قصد نداشتم ببازم.
از این زمانِ بدوناونم دفاع استفاده کرد تا نقطهشکست ضعفهای گیلگمش رو پیدا کنه.
دئوس دستش رو نگه داشت.
«پس فکر میکنی کار کیه؟»
«منظورت کیه؟»
«همونی که بیدارت کرد. همونی کهقدرت بابل رو بهت برگردوند. و... همونیعقلت که این مشتری رو نابود کرد.»
«همه اینباید کارها رومیکائیل خودم کردم.»
«مریضی چیزی هستی کهافتخارش میگی خودت خودت روهمینه بیدار کردی، بقیه چیزا پیشکش؟»
«باشه، اون افتخارش مال تو. میدمش به تو.شکست به خاطر همینه که این همه سال بهتبیشتره خدمت کردم. دیگه حسابمون بیشتر از حد پاک شده.»
«شرمنده، ولی من حتی اون کار رو هم نکردم.شکست کسی که تو رو تو این دنیا زنده کرد،درسته دمیورگوس اول بود. یا یه موجودی به اسم لوسی فل.»
«لوسی پل؟»
نزار اخم کرد.
«یه فرشته مقرباونم باستانی. شایدم یه فرشتهاینقدر از دنیای زیرین باشه؟»
«دقیقاً. بعداًفرشتههای فاسد شد ودادن شد پادشاه شیاطین.»
«چه داستان رقتانگیزی. داری میگی مقامکردن فرشته مقرب رو ول کرد تاشکست روی یه مشت شیطان حکومت کنه؟»
«اون لوسیفره. همونی که بیدارت کرد. اون موقعهمینه از اسم ماهون استفاده میکرد. همون کسی کهولی بابل رو بهت داد و به مشتری حمله کرد.»
«عجیبه. کسی که بابل روقدرت بهم داد و کسی کهشدی سعی کرد ازم بگیرتش یه نفرن؟»
دئوس در حالیکردن که دست بهقدرت سینه میشد پرسید.
«منم همین رو شنیدم. پسفرشتههای یکی از این دو تاوقتی کار باید هنر میکائیل باشه.»
«فرشتههای مقرب دست به یکی کردن و منهمینه رو زنده کردن، اونم با دادن قدرت بابل؟ولی وقتی اینقدر به شکست نزدیک شدی، عقلت پارهسنگ برداشته؟»
«به نظرت عجیبه؟»
«قدرت منفرشتههای از فرشتههایاونم مقرب خیلی بیشتره.»
«درسته. ولی فقط به خاطر اینکه قوی هستی معنیش این نیست که جایگاهت هم بالاست. به زیکبرداشته نگاه کن. قویترین آدم روی زمینه، ولی رسماً هیچ جایگاهی نداره، مگه نه؟ جدا از اینکه رهبر یههیچ گروه شورشی مثل نویهکان باشه، بالاترین مقامی که تا حالا داشته، سرآشپز بودن تو دکه غذای من بوده.»
«...عجب داستان بدبختیای.»
«برای تو هم همینطوره. تازهقدرت با در نظر گرفتن اینکهشدی فقط یه دکه کنار خیابون بود...»
دئوس مشتش رو گره کرد.
مسیر نابودی باز شده بود.
اگه بخوام دقیق بگم، اینمال تکنولوژیای بود که چیزهایی مثلخدمت زره رو کاملاً بیمصرف میکرد.
زره گیلگمش از ترکیب محکم ذرات ثابتیاینقدر ساخته شده بود که هیچ انرژیای روشوننظرت تأثیر نمیذاشت، انگار که زمان متوقف شده باشه.
حداقل هیچ انرژیایکردن نمیتونست از اونقدرت لایه عبور کنه.
ساده بگم، لایهای بود کهفرشتههای نه میسوخت، نه یخ میزدوقتی و نه حتی نابود میشد.
ولی فقطباشه یه راهافتخارش نفوذ داشت.
اونم این بود که ذراتقدرت هر چقدر هم کوچیک باشن،شدی باز هم بینشون فاصلههایی وجود داره.
دئوس ازفرشتههای قبل متوجه ایندادن موضوع شده بود.
برعکس، یه لایه از ناخالصی مطلق باعث میشه حواس کندوقتی بشن. همون لحظهای که یه سنسور برای درک حسها بهشبیشتره وصل کنی، یه شکاف تو اون سپر نفوذناپذیر ایجاد میشه.
چون اونقدر روی بینقص بودنمال زره تمرکز کرده بود، اصلاً متوجهدیگه نشد اونجا داره چه اتفاقی میافته.
حملات دئوس از قبل چندقدرت بار از لایه زره عبور کردهعقلت و به داخلش نفوذ کرده بودن.
این یه نوع حملهاونم نفوذی بود که فقطاینقدر برای تست فرستاده شده بود.
فقط کافی بود ذراتیمیکائیل شلیک بشن که خیلیدادن کوچیکتر از ذرات زره بودن.
حمله مستقیم بهاون یه قلعه نفوذناپذیرمیدمش کار احمقانهای بود.
چون مسموم کردن چاهدادن آبی که بهش وصله،شکست به اندازه کافی کارسازه.
حالا، اگه فقط این مشتدادن رو جلو میبرد... نزار ازنزدیک درون شروع به فروپاشی میکرد.
یکی دو تا حمله تأثیر زیادی نداشت،اونم ولی به محض اینکه میفهمید سپر نفوذناپذیرششدی شکسته شده، نزار چارهای جز قبول شکست نداشت.
ولی درست تواون همون لحظه، دئوسمیدمش دستش رو نگه داشت.
«و اون گیلگمش...»
«هاهاها، چرا زبونت بند اومده؟»
دئوس دستش رو آورد پایین.
«اوه لعنتی. من کل داراییم رومیدمش روی برد خودم شرط بسته بودم.حسابمون بازم باید برای یولگئوم یه چیزی بخرم.»
«داری چهکردن چرت ودادن پرتی بلغور میکنی؟»
«من باختم.»
چهره نزار در هم رفت.
شادی تو وجودش موجافتخارش میزد، ولی بروزش نداد.همینه لابد برای حفظ ظاهرش.
«داری به شکست اعتراف میکنی؟»
«آره. بهفرشتههای جاش چیاونم باید بگم؟»
«... نظرت چیه فعلاً بیخیال قلمرو زمین بشی؟ باید پایگاهوقتی خرابشدهت تو مشتری رو تعمیر کنی و برای فتح دنیایبیشتره خدایان آماده بشی، مگه نه؟ چیزایی مثل زمین دیگه برات بیارزشن.»
«داری بهم التماس میکنی؟افتخارش باشه، حاکمیت اون ستارههمینه کوچیک رو به رسمیت میشناسم.»
«میتونی اینطوری فکر کنی. میتونی اسمش رو بذاری حق حکومت، ولی من همچین چیزی ندارم. فقط تودرسته هر اتفاقی که میافته دخالت نکن. راستش رو بخوای، تو دیگه بیش از حد قوی هستی. هیچمگه دلیلی نداره وقتی پادشاهان شیاطین و جنگجوها دارن با هم میجنگن، تو این دعوای بچگانه دخالت کنی.»
«هه هه هه، نکنهاونم میترسی که دوکهای شیطانیاینقدر دوباره بهم خدمت کنن.»
«راستش رو بخوای، آره.»
«خوبه. درباشه عوضش بهمافتخارش چی میدی؟»
«تو که به پول نیازی نداری، الانم که میتونی تو کارخونهت بردهپارهسنگ تولید کنی، مگه نه؟ با این تکنولوژیای که داری، میتونی نژادی خلقبالاست کنی که خیلی از موجودات ناقصی مثل انسانها برتر باشن. چون تو خدایی.»
«حالا داری من رو میفهمی! تو اولین کسیاینقدر بودی که من رو شناختی و البته همونخیلی کسی که بیشتر از همه رو اعصابم بودی!»
«به هر حال یه زمانی اربابتکردن بودم دیگه.» دئوس که دست بهشکست سینه ایستاده بود، دستهاش رو آورد پایین.
«اینطوری خوبه.»
دئوس مشتش رو رویدادن سینهاش گذاشت و سرششکست رو کمی خم کرد.
«اعلیحضرت امپراتور کیهان.»
نزار جا خورد.
«این یعنی چی...»
«یعنی من تو رو به عنوان حاکم مطلق این دنیا به رسمیت میشناسم.برداشته به خاطر ذاتم، نمیتونم بهت احترام بذارم یا از این جور کارا بکنم،نگاه ولی حداقل وقتی صدات میکنم از این لقب استفاده میکنم. اعلیحضرت، امپراتور کیهان.»
«داری میگی من رو بهدادن عنوان حاکم مطلق قبول میکنی؟نزدیک به عنوان فرمانروای این دنیا؟»
«دقیقاً. مطمئن نیستم بقیه هم همین کاراونم رو بکنن، ولی حداقل من تو روشدی به عنوان امپراتور کیهان به رسمیت میشناسم.»
«من امپراتور این جهانم!»
«راستش رو بخوای، هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر قوی بشی. همین الانش هم اون ستارهای که بهشبیشتره میگن خورشید و حوالیش نمیتونن حضورت رو تحمل کنن، مگه نه؟ پس دیگه وقتشه این دعوایجایگاهی بچگانه رو تموم کنیم. برام مهم نیست تو هر سیاره دیگهای غیر از زمین چه غلطی میکنی.»
«خب، شاید فرشتههای مقرب دخالت کنن،قدرت ولی اون دیگه مشکل خودته، درسته؟عقلت انگار جنگ با خدا شروع شده.»
«آره. آداپاهایباید من به حسابفرشتههای ارتش فرشتهها میرسن.»
«پس منافعمون کاملاً با هم جوره. دیگه لازم نیست نگران من یا بچههای روی زمینشرمنده باشی. حتی اگه چند تا انسان رو بدزدن و آداپا یا هر کوفت دیگهای بسازن هممقرب برام مهم نیست. در واقع، این حق طبیعی توئه. چون به هر حال، تو امپراتور جهانی.»
«که اینطور.»
«البته مجبور نیستی این کار روقدرت بکنی. خیلی بهتر نیست اگه ازعقلت همون اول تا آخرش رو خودت بسازی؟»
«خزانه ژنتیکی همین الانش هم بهکردن اندازه کافی پر شده. خلق حیات بانزدیک سنتز اسیدهای آمینه اصلاً کار سختی نیست.»
«دقیقاً به همین خاطر.افتخارش تو تواناییهایی داری کههمینه برازنده اعلیحضرت، امپراتور جهانه.»
نزار چشماش رو ریز کرد.
«اینکه هیفرشتههای داری ازماونم تعریف میکنی، مشکوکه.»
«مگه یکی دو روزه من رو میشناسی؟ ذات قضیه همینه. تو دلت عصبانی هستی؟ چون هیچوقت فکرش رو نمیکردم نتونم ببرم. ولی مناینکه از اون آدمایی نیستم که انرژیام رو سر یه جنگ از پیش باخته هدر بدم. برای همین دارم تو این سطح مذاکره میکنم.حالا تو هم که قصد نداری کارم رو همینجا تموم کنی. شاید بعداً ورق برگرده، ولی الان قدرتی ندارم که بشه بهش گفت قدرت.»
«هه...»
«احتمالاً ده سال دیگه،دادن قدرتت اونقدر زیاد میشه کهنزدیک اصلاً من به چشمت نمیام.»
نزار بافرشتههای شنیدن حرفهای دئوسدادن سر تکون داد.
راست میگفت. با وجود اینکه دئوس بهاونم شکست اعتراف کرده بود، اما طبق محاسباتشدی نزار، پیروزی آسون هم غیرممکن به نظر میرسید.
اگه به دئوس فشار میآورد، زکه واردخاطر عمل میشد. اگه فرشتههای مقرب و یولگئوم همشرمنده پا پیش میذاشتن، احتمال شکستش خیلی بیشتر میشد.
با این حال، چون همهشون کلهگندههاییوقتی بودن که نماینده این دنیا محسوبپارهسنگ میشدن، یه دوئل آبرومندانه رو ترجیح میدادن.
کاملاً قابل درک بوداونم که دئوس اینطوری میخواداینقدر ظاهر قضیه رو حفظ کنه.
تو این وضعیت، بهترمیکائیل بود یه امتیاز معقول بدهقدرت و در عوض سود ببره.
ده سال.
اگه تو این مدت کاری به کاراینقدر هم نداشته باشن، پادشاهی خود نزار قطعاًنظرت میتونه شکل و شمایل درستی به خودش بگیره.
بدن گیلگمش و طوفان انلیل.
اگه اونها رو حتی ازفرشتههای این هم قویتر میکرد، میارزید کهاینقدر برای خلق دنیای خدا تلاش کنه.
«خیلی خب. میذارم آبروت حفظمال بشه. تو رو به عنوانخدمت پادشاه قلمروی زمین به رسمیت میشناسم.»
«اعلیحضرت، امپراتور جهان. پس باشه، فعلاً ازاینقدر اینجا میرم. نمیدونم روزی میرسه که بتونمنظرت دوباره شانسم رو امتحان کنم یا نه.»
«هر وقت که خواستی. دنیا باید توسطوقتی قدرتمندترینها اداره بشه. اگه از من قویتر شدی،نظرت راحت باش و من رو به چالش بکش!»
دئوس دوباره مثل دلقکهای دربار تعظیمکردن مسخرهای کرد و عقب رفت. بعد،شکست هیکلش تو فضای بیکران محو شد.
نزار که حالا تنها شدهمال بود، بدنش رو صاف کردخدمت و سرش رو بالا گرفت.
همه اونکردن تحقیرها بالاخرهدادن نتیجه داد.
حالا وقتفرشتههای حرکت بهاونم سمت آینده بود.
— آمیتیس!
— درود بر شما، اعلیحضرت.
— مسئله مهمی نیست. تولید انبوه آداپاهااینقدر رو سرعت ببخش. باید جو تایتان رونظرت تثبیت کنیم و دوباره اونجا یه زیگورات بسازیم.
— همونطورفرشتههای که فرمودیداونم عمل میکنم.
وقتی دئوس دوباره با یولگئومفرشتههای و زکه روبرو شد، فرشتهوقتی مقرب، هامیل هم اونجا بود.
هامیل که به لطف زکه بدنش روخاطر پس گرفته بود، در حال حاضر توشده مدیتیشن بود و داشت زخمهاش رو ترمیم میکرد.
«باختم.»
دئوس شونههاش رو بالا انداخت.
«چی؟»
«ها؟»
زکه وکردن یولگئوم با گیجیقدرت واکنش نشون دادن.
«باختم. واو،فرشتههای نزار خیلیاونم قوی بود.»
«مگه تو دئوس نیستی؟»
دئوس به سوال یولگئوم خندید.
«چرا نباید صادقانه شکستم روقدرت در برابر یه آدم قویترشدی بپذیرم؟ خب دیگه، برگردیم خونه؟»
«خونه؟»
«بریم ساحل.»
یولگئوم دروازه رو باز کرد.
یه کاسهای زیر نیمکاسهست.
این تنها چیزی بود که بهقدرت ذهن یولگئوم میرسید. فعلاً بهترین کار اینپارهسنگ بود که هر چی میگه گوش کنن.
با وجود اینکه مدت زیادیفرشتههای از اونجا دور بودن، اقامتگاه ساحلیاینقدر کاملاً تمیز و مرتب مونده بود.
«همونطور که انتظاراون میرفت، یه خدمتکارمیدمش باید کاربلد باشه.»
خدمتکاری که در حال حاضر تمام داراییهای دئوس رو مدیریتشدی میکرد، فرشته رده پایین میکائیل، یعنی اسکاتیل بود. کسی کهقوی حالا به عنوان یه پری به اسم اسکاتول زندگی میکرد.
هامیل که هنوز داشت از زخمهاش بهبود پیدااینقدر میکرد، روی تخت خونه ساحلی دراز کشید وخیلی اون سه نفر دیگه رفتن سمت جایگاه زکه.
مواد غذایی دیگه تموممیکائیل شده بود و فقط چندقدرت مدل مشروب موندگار پیدا میشد.
در حالی که دئوسافتخارش داشت یخ درست میکرد،همینه زکه یه کوکتل آماده کرد.
سه تاکردن لیوان مشروب آبیقدرت تیره آماده شد.
«واو، خسته نباشی. البتهاونم وقتی پای مشروب وسطاینقدر باشه، دستساز زکه بهترینه.»
«ممنون.»
دئوس لیوانش رو برد بالا.
اما یولگئومکردن به لیوانشدادن دست نزد.
«قضیه چیه؟»
«میخوام یه چیزی ازت بپرسم.»
«چی؟»
«قضیه چیه؟»
«ادای من رو درنیار.»
«بحث ادا درآوردن نیست.میکائیل چرا یهو غیبت زددادن و دوباره پیدات شد؟»
«فقط اداباشه درنمیآوردی که ناراحتی،مال واقعاً عصبانی بودی؟»
«برای چی؟»
«اینکه توفرشتههای چه وضعیتاونم رقتانگیزی هستی.»
«حالا چرا وقتیهنر من رقتانگیز به نظراونم میرسم، تو عصبانی میشی؟»
«خب...»
زکه بهکردن جای یولگئومدادن جواب داد:
«انگار دیدنفرشتههای این صحنهاونم براش دردناک بوده.»
«تو!»
یولگئوم کمیباشه عصبانی شد ومال زکه لبخند زد.
«دیگه بس کنید، آشتی کنید.»
«وقت آشتی گذشته. قراراونم بود اگه نزار رواینقدر بردی ببخشمت، ولی تو باختی.»
«ولی واقعاً باختی؟»
دئوس بهباشه سوال زکهافتخارش سر تکون داد.
«مگه باخت الکی هم داریم؟»
«چون دئوسساما آدم غیرقابل پیشبینیایه.»
«باختم. تصمیمباید گرفتم بهش بگمفرشتههای اعلیحضرت، امپراتور جهان.»
«اعلیحضرت امپراتور جهان؟»
«آره. از این به بعدقدرت هر وقت ببینمش، ادای احترام میکنمعقلت و میگم: سلام اعلیحضرت، امپراتور جهان!»
«...داری شوخی میکنی، مگه نه؟»
«کاملاً جدیام.»
زکه در برابر اینافتخارش وضعیت که هضمش واقعاً سختسال بود، شونههاش رو بالا انداخت.