چپتر 172: پیدا کردن مسیری به زیرزمین (۴)
0«به جای اینکه اینجاموجود وقت تلف کنیم، بیا باحقیقت هم بریم پیش اعلیحضرت ملکه.»
«باشه. منم یهداره چیزایی دارم کههمون باید بهت بگم.»
«داستان درداره مورد سقوطاصلیش نابودگره، درسته؟»
«نابودگر پایانبخش» لقب زیک بود.
«تو از کجا میدونستی؟»
«بعد از اینکه با سطح زمینهمون ارتباط برقرار کردیم، اولین چیزی که پرسیدیم،شکستش آمار و محل حضور عالیجناب زیک بود.»
زیک سرش را خارانداصلیش و همراه او به سمتآیا اتاق پذیرایی ملکه راه افتاد.
«خوش اومدی. قهرمان هولی جید، زیک!بودیم همونطور که قول داده بودیم، پادشاهیطرف ما نام تو رو فراموش نکرده.»
«اعلیحضرت ملکه! درود از طرف زیکباهاش از خاندان هولی بیچ. امیدوارم شکوهاصلیش خداوند در قلمرو شما بیپایان باشه.»
ملکه باحقیقت چهرهای راضی نگاهیاصلیش به اطراف انداخت.
«با اونداره همکار بیادبتاصلیش قطع رابطه کردی؟»
«منظورتون دئوسه؟»
«آره.»
«مثل اینکهحقیقت هنوز خبراهویت به گوشتون نرسیده.»
«کدوم خبرا؟»
«راستش، دئوسجید پادشاه دنیایقول شیاطین بود.»
چهره ملکه در هم رفت.
«پادشاه شیاطین! چطورداره میتونی اون موجود درندهجالبیه رو باهاش مقایسه کنی؟»
«حقیقت داره.داره هویت اصلیش همونهمون پادشاه شیاطین بود.»
«داستان جالبیه. در اینقول صورت، آیا اون هموننام شیطانیه که گفتی شکستش دادی؟»
«نه. اون موجودی که من باهاشباهاش جنگیدم، ظاهراً روح پادشاه شیاطین قبلیاصلیش بود که نود سال پیش مرده.»
«به نظر میرسه چون بدنشاصلیش از قبل نابود شده بود،آیا فقط روحش باقی مونده بود.»
«دقیقاً.»
«اگه اینطور نبود، مثلقول این میشد که پدرنام خودت رو کشته باشی.»
«نمیدونم پادشاه شیاطین همچینموجود مفهومی تو درکش هست یاحقیقت نه، اما میشه گفت همینطوره.»
«کمی بیادب بود، اما حدس میزنم عواقب کار خودشصورت بود. نمیشه گفت پادشاه شیاطین از من پایینتره، پس میشهقبلی گفت از نظر مقام و رتبه، رفتار رسمیش منطقی بوده.»
ملکه برای لحظهای صورتشاصلیش را پشت بادبزنش پنهان کردآیا و غرق در افکارش شد.
«که کینهایجید از ما بهداده دل نداره، داره؟»
«احتمالاً نه. جناب دئوس بادرنده نقاب انسانی و به عنوانداره یه آدم کنار من موند.»
«پس جای شکرش باقیه.»
ملکه در حالیهویت که به کیلسهجالبیه نگاه میکرد، گفت:
«کنت، بگو پادشاهیهمونطور چه کاری میتونه برایپادشاهی دوست قدیمیت انجام بده.»
«من بهترین غذاها وموجود خوراکیهای غارها و دریاچههایکنی زیرزمینی رو جمعآوری میکنم.»
«یه ضیافت برگزار کن.هویت ضیافتی که تا هفت شبصورت و هفت روز تموم نشه.»
زیک فوراً به حرف آمد:
«نمیدونم در برابر این مهماننوازی پادشاهی چی بگم. اعلیحضرت ملکه، امادرود من اول از همه به این دلیل اومدم که میخواستم دوستانراضی قدیمیم رو ببینم و دوم اینکه یه درخواست فوری ازتون دارم.»
«بگو.»
«ممنونم، اعلیحضرت.»
زیک لحظهای مکث کرداصلیش تا نفسش را تازهصورت کند و بعد گفت:
«این موضوع ارتباط عمیقی با جناب دئوس داره. به خاطرنکرده رابطهم با ایشون، من از دفتر سونگهوانگچونگ اخراج شدم. بهبیپایان همین دلیله که حالا خودم رو زیگ ون ویچ صدا میزنم.»
«اخراج جنگجویی که با پادشاهدرنده شیاطین جنگیده و پیروز شده... سونگهوانگچونگهویت واقعاً دست به کار جسورانهای زده.»
«این به خاطر اشتباهی بود که خودم مرتکب شدم، پسآیا نمیتونم سونگهوانگچونگ رو سرزنش کنم. به خاطر همین، الان بانود آدمهایی که بهم وابسته هستن، تو مقر قدیمی سونگهوانگچونگ زندگی میکنم.»
«گفتی نویهکان؟»
«درسته.»
«اینجا همون جاییهمیتونی که پادشاهی قبیلهباهاش ریشه میانی قرار داره.»
«شنیدم اسمش پادشاهی تیفارثه.»
«دقیقاً.»
«زندگی خیلی سخت شده چون همهجا پر از هیولاهای ماگوورتنکرده شده و مردم هم ما رو طرد کردن. برای همین، بهچهرهای این فکر افتادیم که با کشورهای زیرزمینی یه اتحاد تشکیل بدیم.»
«همم، ما اصالتاً با انسانها، پریها و حتی شیاطین تجارتداره میکنیم. این یعنی با هیچکس اتحاد نمیبندیم. اگه طرف یهشکستش کشور رو بگیری، روابطت با کشورهای دیگه به مشکل میخوره.»
«میدونم.»
«اما حتماً خواستهویت خدا بوده. یه فرصتاین خوب پیش روی توئه.»
«میتونم بپرسم چه فرصتی؟»
«برای من سختهمیتونی که خودم واردباهاش عمل بشم. سر کیلسه.»
«بله، اعلیحضرت.»
«همین الان با جنگجویاصلیش هولی جید به سمتصورت پادشاهی تیفارث حرکت کن.»
«پیدا کردن همتایی برای شهرت اعلیحضرت در تمامنام دورانها کار سختیه. من از دستورات شما پیرویشکوه میکنم و همین الان به پادشاهی تیفارث میرم.»
ملکه روچطور به زیکموجود کرد و گفت:
«من باور دارم که تو باهمون تواناییهایی که داری، از پسش برمیای.گفتی امیدوارم پناه خداوند همیشه همراهت باشه.»
زیک از پیشرفت ناگهانی ماجرا گیج شدهاین بود، اما با توجه به لحن صحبتموجودی ملکه، به نظر نمیرسید موضوع کوچکی باشد.
«حتماً انتظاراتجید اعلیحضرت روقول برآورده میکنم.»
تکنولوژیای که کارگران کوتوله زغالسنگ برایباهاش زنده ماندن در زیرزمین توسعه دادهاصلیش بودند، بسیار پیشرفتهتر از انسانها بود.
آنها همچنین حشرات غولپیکری را که در زیرزمین پرسه میزدند اهلیشیطانیه کرده و از آنها به عنوان وسیله نقلیه استفاده میکردند. حشرهایمرده که زیک و کیلسه الان سوارش بودند، یکی از همانها بود.
«الان که بهشهویت فکر میکنم، شاید اینماین یه هیولای ماگوورت باشه.»
یک حشره بزرگ که بدنش به دههاپادشاهی بند تقسیم شده بود، با استفاده ازبیچ دهها پایش با سرعت در مسیر غار میدوید.
کوتولهها اتاقهای کوچکمیتونی خانهمانندی روی پشتباهاش این حشرات ساخته بودند.
چیزی شبیه به یکهویت قطار بود که بااین نیروی حشرات حرکت میکرد.
با حرف کیلسه،هویت زیک به بیرونجالبیه از پنجره نگاه کرد.
تنها چیزی که دیده میشد، یکبودیم فانوس تکی بود که هر چندطرف صد متر یکبار به چشم میخورد.
این غار تاریک، حفره بزرگی بودباهاش که شاخههای مختلف را به هم متصلهمون میکرد و به آن «لوله بزرگ» میگفتند.
«آخه این ماگوورت دیگههویت چه کوفتیه؟ چی باعثاین میشه هیولاها اینقدر غولپیکر بشن؟»
زیک این راهویت پرسید، اما کیلسهجالبیه هم هیچ ایدهای نداشت.
او دست چپش راقول که حالا یک تکه فلزفراموش بود، نوازش کرد و گفت:
«تیفارث... درچطور حال حاضرموجود تقریباً یه ویرانهست.»
«و همچنین...»
«من تو همون حادثه مارپیچ غولپیکریجالبیه که دست چپم رو از دست دادم،دادی نصف جمعیتم رو هم از دست دادم.»
«چون آتشفشان نفوذهمونطور کرده بود، خسارت بایدپادشاهی خیلی سنگین بوده باشه.»
«با وقوع پشت سر هم این فجایع بزرگ، دنیای زیرزمین به یهاصلیش خرابآباد تبدیل شد. بیشتر جادهها فروریختن و بازسازیشون هنوز تموم نشده. بیشترظاهراً از یه نفر به خاطر نابودی تأسیسات تولید قارچ از گرسنگی مردن.»
کیلسه با آرامش ازهویت درد و رنج دهاین سال گذشته حرف میزد.
زکه باداره وقار سرشاصلیش رو پایین انداخت.
«شیاطین لعنتی.»
کیلسه خندهچطور تلخ وموجود موذیانهای کرد.
«تو جنگهای بین شیاطین واصلیش انسانها همیشه تلفات بوده. فقطآیا این بار یه مقدار بیشتر بود.»
دورفهای زیرزمینی یه جوراصلیش حالت زهد و ریاضتصورت به خودشون گرفته بودن.
انگار به خاطر این بود که خیلی به مرگ نزدیک بودن.درود حتی اگه این اتفاق هم نمیافتاد، زندگی یه دورف مثل یهراضی هیولای بدبخت بود و کمتر از یه تیکه جواهر ارزش داشت.
«فقط یه مارمیتونی بود که تیفارثباهاش رو به نابودی کشوند.»
«یه مار؟»
«اصلاً میشه بهش گفت مار؟ شاخهایی مثل گوزن داره، یه ریش بلندشکستش و پاهای کوتاه. فلسهاش به اندازه یه اژدها محکمه و هیولاییه کهچون بینهایت به یه خدا نزدیکه؛ با خودش رعدوبرق و باد و بارون میآره.»
«حتی اگه اژدها هم باشه،داده فقط یه اژدها نمیتونه یهنکرده کشور رو به نابودی بکشونه.»
«شوالیههای تیفارث و حتی سربازهای کشورهای همسایه شجاعانه جنگیدن، اماداره فقط خسارتها بیشتر شد. ولی حالا که به گذشته نگاهشکستش میکنم... فکر کنم بهتر بود اصلاً کاری به کارش نداشتیم.»
«انگار اونحقیقت هیولا اولهویت حمله نکرده بوده.»
«هیولاهایی که تا حالا ندیده بودم به تعدادصورت زیاد پیداشون شد، ما هم فکر کردیم دشمنن وروح بهشون حمله کردیم. نمیدونم اون هیولای یولگئوم چیه، اما...»
«شنیدم که یه موجود باستانیه.»
«وقتی میگیچطور باستانی، منظورتموجود کدوم قرنه؟»
«یه هیولا ازداره عصر نقرهای، قبل ازجالبیه شروع قرن فعلی ما.»
«اون موقع دورانیهویت بود که پرجالبیه از جادو بود.»
«اما میگن دلیلهمونطور به وجود اومدنش بهپادشاهی عصر طلایی ربط داره.»
«تصورش سختهچطور چون خیلی وقتدرنده پیش اتفاق افتاده.»
حشره غولپیکر با سرعتهویت زیاد از توی یه تونلصورت زیرزمینی با مسیرهای پیچیده میدوید.
دورفها این حشره رو باهمون استفاده از قارچهای مخلوط شدهشیطانیه با مواد توهمزا آموزش داده بودن.
حشره معتاد به مواد، مطیع حرفهایبودیم دورف بود. اونقدر که میتونستن باهاش دههاخاندان کیلومتر رو تو یه چشمبههمزدن طی کنن.
زکه دهنش رو بازموجود کرد و گفت: «منم زیادحقیقت به این موضوع فکر میکنم.»
«منظورت چیه؟»
«این در واقع ایده یه نفر دیگهست. شاید منم تحتتأثیر اونگفتی قرار گرفتم. از روی عادت اینو میگفت. این دنیا پیچیده و تحریفمیرسه شده. این یعنی... حتماً یکی هست که اونو به این روز انداخته.»
«مگه این شیاطینهمونطور نیستن که دنیابودیم رو به هم ریختن؟»
«راستش رو بخوای، کسیموجود که این حرف روکنی زد خودش پادشاه شیاطین بود.»
«آه!»
«اونم یه چیز عجیبی حس کرد، برایاین همین از تاج و تخت پادشاه شیاطینموجودی پایین اومد و رفت تو دنیای انسانها.»
«چه چیز عجیبی؟»
«اینکه چرا پادشاه شیاطین هر صد سال یه بار به دنیای انسانها حمله میکنه؟جالبیه چرا انسانها فقط دست رو دست میذارن تا اونا پیداشون بشه؟ اصلا هدف این جنگمرده چیه؟ دورفها، پریها و اژدهایان دارن چی کار میکنن؟ چرا دورفها زیر زمین زندگی میکنن؟»
«چون ما زیرزمینداره رو دوست داریم.همون طبیعت ما اینه.»
«ولی غذای اصلی ما گندمههمون و از جو الکل درست میکنیم.گفتی هیچکدومشون هم زیر زمین رشد نمیکنن.»
«آره...»
«من حضور یه دست نامرئی و بزرگ رو حس میکنم. کسی که دارههمون همه اینا رو از پشت صحنه هماهنگ میکنه. انگار یه قدرتی هست که بانود این جنگهای صدساله دنیا رو پاکسازی میکنه و نمیذاره از حالت اولیهاش خارج بشه.»
«اگه کسی باشه کههویت همچین کاری کنه، اوناین فقط میتونه خدا باشه.»
«خدا...»
صدای زکه کمکم محو شد.
اگه خدا واقعاً همچینموجود کاری میکنه، چارهای ندارم جزحقیقت اینکه بیسروصدا ازش پیروی کنم.
«شنیدنش عجیبه. ما دورفها تو کارهمون با فلزات مهارت داریم و با آتششکستش آشناییم، اما هیچوقت یه تابو رو نمیشکنیم.»
«چه تابویی؟»
«باروت.»
«منظورت از باروتمیتونی همون موادیه که تومقایسه وسایل آتشبازی استفاده میشه؟»
«آره. فقط هم برای آتشبازی نیست. اگه باروت رو متراکم کنی و منفجرش کنی، میتونی قدرتی در حدروح جادو تولید کنی. با این حال، دورفها هیچوقت نباید با استفاده از باروت ابزاری بسازن. ولی اصلاً معلوماینطور نیست کی اینو ممنوع کرده و به چه دلیلی. منم فقط چون یه قانون قدیمیه ازش پیروی میکنم.»
«این قانون به خاطر اینهمون ترس به وجود نیومده که ممکنهگفتی غار با یه انفجار فرو بریزه؟»
«اگه اینطور بود،همونطور پس جادو همبودیم باید ممنوع میشد.»
کیلسه به دستهاش خیره شد.
«میگن خیلی وقت پیش... انسانها اونقدر تکنولوژی پیشرفتهای داشتن که میتونستن کشتیهاشون روشکستش تو دریای ستارهها پرتاب کنن. اما الان هیچکس نمیتونه این کار رو بکنه. چراقبل ما دیگه اون توانایی رو نداریم؟ شاید به خاطر اینه که خدا اینطور میخواد.»
کیلسه این رو گفت و باجالبیه فشار دادن دستهاش به ترتیب رویشکستش پیشونی و قفسه سینهاش، علامت صلیب کشید.
حشره بدون توقف دوید و حوالی عصر بهنام پایتخت نتارک رسید. شب رو همونجا موندیم وشکوه روز بعد دوباره سوار یه حشره دیگه شدیم.
از اونجایی که با حشرهها فقط میشد تا نصفحقیقت راه رو رفت، زکه و کیلسه از اونجا بهشیطانیه بعد پیاده به سمت قلمرو تیپارت به راه افتادن.
«اینجا... پایتخت بود؟»
زکه با دیدن منظرهاصلیش روبهرویش، احساس کرد ذهنشصورت از واقعیت فاصله گرفته.
چیزی که اونجاهمونطور بود، فقط یهبودیم دریاچه عظیم بود.
تو مرکز یه حفرهموجود با شعاع چند کیلومتر،کنی فقط یه ستون وجود داشت.
اون ستونحقیقت تیفارث بود،هویت ریشه میانی.
به جز اون ستون، یههمون غار بزرگ دورش شکل گرفتهشیطانیه و پر از آب شده بود.
چهار آبشار ازهمونطور هر طرف بهبودیم داخل دریاچه زیرزمینی میریخت.
آبشار شمالی آب نبود، بلکهدرنده مواد مذاب بود. به نظرداره میرسید در مسیر همون آتشفشان باشه.
«مثل ما، تیفارث همهویت پادشاهیای بود که رویاین ستونهای تیفارث بنا شده بود.»
«انگار همون هیولاهویت بوده که اینجالبیه حفره رو درست کرده.»
«آره.»
کیلسه پشتچطور یه صخرهموجود قایم شده بود.
انگار هنوز نتونستهداره بود اون ترس روجالبیه از خودش دور کنه.
زکه دستشداره رو رویاصلیش شونه اون گذاشت.