چپتر 183: ۴۲. ورود به آزمون (۲)
0با اینکه فقط یه بدن۱۸۰ انسانی دارن، ولی انگار بذرضربه بینهایتی از رشد تو وجودشونه.
درست مثل زکه که تو کمتر از یه سال، از کسی که حتی رتبه B هم نبود، تبدیل شد به جنگجویی که میتونه پادشاه شیاطین رو تهدید کنه.
درد دندههامتقسیم رو کلاًلحظه از یاد بردم.
درد فقط یه توهم ذهنیه.دادن وقتی تصمیم میگیرم فراموشش کنم،مفصلهای دیگه هیچ دردی حس نمیکنم.
حرکت دست چپم یه کم۱۸۰ کند و سنگین شده، ولیضربه خب، تاثیری رو قدرت مبارزهام نداره.
دئوس برای جاخالینداره دادن از حملهجاخالی ساتیر، زیگزاگی دوید.
مفصلهای زانوم ازهمون این تغییر مسیرثانیه ناگهانی بدجور جیغ کشیدن.
عضلههام رو تا آخرین حددادن توانشون تحت فشار گذاشتم ومفصلهای دوباره محکم به زمین کوبیدم.
حرکتی بود درست مثل صاعقه.
یولگئوم که داشتنداره تماشا میکرد، سرشجاخالی رو تکون داد.
«وقتی پای توانایی مبارزه وسطتولد باشه... موجودی که فقط برایجنگجوهاست جنگیدن خلق شده. شیطان یعنی همین.»
حاکمیت دنیای شیاطینبرای بین اون هفت تاساتیر دوک تقسیم شده بود.
پادشاه شیاطین از همون لحظه۱۸۰ تولد تا ثانیه مرگش، فقط درصورتش حال آمادهسازی و جنگیدن با جنگجوهاست.
حتی تو این بدن انسانی وجاخالی بدون ذرهای انرژی شیطانی هم، غریزهمفصلهای جنگی پادشاه شیاطین قرار نبود جایی بره.
صورت ساتیر ۱۸۰ درجه چرخید.
انگار تمام نیرویبرای ضربه دئوس رو باساتیر صورتش نوش جان کرد.
یه قدم رفت عقب و دوبارهدرجه حمله کرد. این بار با زانوم چنانجان کوبیدم زیر چونهاش که فکش اومد بالا.
ساتیر از درد فریاد کشید.
دئوس با خنده دو تا شاخثانیه ساتیر رو چسبید و گفت: «صدایذرهای جیغ و داد همیشه برام لذتبخشه!»
تو همون حالت، با هر دو پاش محکم به صورت یارو فشار آوردتغییر و لگد زد. شاخهای ساتیر از جا کنده شد و صدای جیغش رفت هوا.زمین آخر سر هم نتونست اون حجم از درد رو تحمل کنه و سقط شد.
یولگئوم ازجایی دیدن این صحنه۱۸۰ خشن اخم کرد.
رفتم بالا، طبقه چهارم.
تو همین گیر و دار،تولد دئوس از یولگئوم خواست تاجنگجوهاست استخون شکسته پهلوش رو ترمیم کنه.
دئوس در حالی که پهلوش روحمله میمالید، غر زد: «میدونم اینجا یهاین فضای مجازیه، ولی بازم بدجور درد میکنه.»
«اینقدر غر نزن.»
«شلوغش نکنم؟ میخوای یهدئوس بار دندههای تو روحمله هم بشکنم تا بفهمی؟»
«من تاتقسیم حالا خیلیلحظه استخون شکستم.»
«خب آره، تو یه فرشته جنگیحمله بودی. حالا بگذریم، این برج کوفتی دیگهتغییر چیه؟ اصلاً هدف از این کارا چیه؟»
«یه جور آزمونه. میخوانصورت ببینن طرف لیاقت اربابتمام بودن رو داره یا نه.»
«دیگه چه جور آزمونیه؟ وقتی یکی خودشدادن داوطلب میشه که اربابت بشه، فقط بایداین بگی دستت درد نکنه و قبولش کنی دیگه.»
«واقعاً شخصیت مزخرفی داری. لابدتولد طرف حق داشته نگران باشه کهبدون یکی مثل تو بخواد اربابش بشه.»
«آخه کجای دنیا اربابی پیدا میشه که قدزیگزاگی من بردههاش رو دوست داشته باشه؟ همین الکسبدجور رو ببین، هنوز سرش رو تنشه، مگه نه؟»
نگهبان طبقه چهارم یه کایمرا۱۸۰ بود؛ چیزی شبیه به قبیله ناگا،صورتش با دم مار و بدن انسان.
تو جزئیات تفاوتهاینداره زیادی داشتن، ولی ظاهردادن کلیشون تقریباً یکی بود.
«اول که ساتیر... نکنه دفعه بعد یهمرگش بیهولدر بپره بیرون؟ حالا که فکرش روشیطانی میکنم، اون اولیه هم شبیه مانتیگور بود.»
دئوس همونطور که به کایمرایدادن ناگامانند زل زده بود، یهومفصلهای حس عجیبی بهش دست داد.
«یه لحظه وایسا... مگه نگفتی اژدهایان ساخته شدن تا آداپاس روصورتش نابود کنن؟ اونا الان تبدیل به یه گونه مستقل شدن و دارناومد زندگیشون رو میکنن. پس... الان اون کایمراها کجان؟ نکنه همون شیاطین باشن؟»
مستقیم زل زدم تو چشمهایبرای یولگئوم. هیچی نگفت. ولی خب، تودوید اینجور مواقع سکوت دقیقاً علامت رضاست.
«یعنی شیاطین... همونهمون موجودات مصنوعی وثانیه ترکیبیان که انسانها ساختن؟»
یولگئوم بازم سکوتبرای کرد. با قدمهای آرومساتیر به سمت ناگا رفتم.
ناگا با چشمهایی کهصورت پر از ترس و احتیاطنیروی بود به یولگئوم خیره شد.
به نظر نمیرسید اصلاً عقلی تو کلش باشه.حمله با اینکه صورت انسانی داشت و قاعدتاً بایدمسیر میشد باهاش حرف زد، ولی هیچ عکسالعملی نشون نمیداد.
«کاری کهتقسیم لوسیفر کرد رو...تولد حتماً یادت میاد.»
دئوس سرش رو تکون داد.
«میدونم. بشریت روبره نابود کرد ودرجه شد ارباب شیاطین.»
«ارباب من عصبانی بود. میگفت انسانها باید همون جا کهزیگزاگی حیوانات رو دستکاری میکردن متوقف میشدن... ولی پا رو فراترکشیدن گذاشتن، بهشون شخصیت دادن و تبدیلشون کردن به بردههای خودشون.»
«یعنی شیاطین بردههای انسانها بودن؟»
«آره. تودئوس عصر نقرهایجاخالی که اینطوری بود.»
«هاهاها، واقعاً شوخی بیمزهای بود.»
از اونجایی که تو طبقه چهارمجاخالی مقاومت خاصی در کار نبود، دئوسمفصلهای یه راست رفت سراغ پلههای طبقه پنجم.
چیزی که تو طبقهلحظه پنجم انتظارش رو میکشید،حال یه ببر سفید بود.
«یولگئوم. انتظاردئوس نداشتم جواب درستدادن رو بهش بگی.»
این رو با لحنیصورت که توش یه ذره دلخورینیروی موج میزد، به یولگئوم گفت.
یولگئوم جواب داد: «همونطور کهبرای انتظار میرفت... لابد دلم میخواستزیگزاگی عصر نقرهای رو بهش نشون بدم.»
ببر سفید گفت: «آره. اینکه چرا ارباب واقعی من،آمادهسازی لوسیفر، اونطوری خشمگین شد و چرا علیه پروردگار طغیانجایی کرد؟... این یارو اصلاً سنگینی این موضوع رو درک نمیکنه.»
دئوس اخمدئوس کرد وجاخالی گفت: «سنگینی؟»
ببر سفید تایید کرد: «دقیقاً.»
«حالا اینمبارزهام سنگینی که میگیبرای چند کیلو هست؟»
«اگه قصدت مسخرهبازیه...»
دئوس پرید وسط حرفش:جاخالی «اتفاقاً شماها نیستین که ازدوید نیت واقعی لوسیفر هیچی نمیدونین؟»
«ما خدایان مرگ،بره ارادهی ارباب رو بهترچرخید از هر کسی میفهمیم.»
«هیچی نمیدونین، مگه نه؟ لوسیفربرای علیه خدا طغیان کرد چونزیگزاگی دلش به حال شیاطین سوخته بود؟»
«آره.»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟ طبیعتدادن بچهها اینه که هیچوقت احساساتمفصلهای پدر و مادرشون رو درک نمیکنن.»
یولگئوم با پوزخندی گفت:صورت «تو هم که چیزیتمام از این قضیه نمیدونی.»
«منم نمیدونم پدر و مادرم چه حسیدادن دارن. ولی حداقل یه چیزایی دستگیرم شدهاین که چرا لو سیپل اون تصمیم رو گرفت.»
دئوس یهتقسیم قدم به ببرتولد سفید نزدیکتر شد.
«اگه با یولگئوم آشناجاخالی نشده بودم، شاید منمزیگزاگی مثل شماها فکر میکردم.»
یولگئوم پرسید: «من؟»
«آره. پیشفرض اصلی اینهدئوس که فرشتهها اصلاً نمیتونن بهساتیر خدا خیانت کنن. درسته دیگه؟»
یولگئوم گفت: «جوابت رو نمیدم.»
«نمیتونی جواب بدی، چون خدا خیلی قویتره. کلمههای "عالم مطلق" و "قادر مطلق" که الکی نیستن. منِ پادشاه شیاطین، با اینکهتوانشون تو این دنیا خدایی میکنم و واسه خودم غولیام، بازم نمیتونم یه قاره مثل قاره خوزه رو از جا بکنم ووسط ببرم رو هوا. اونوقت یکی بیاد علیه همچین خدایی طغیان کنه؟ اگه کسی تا این حد احمق باشه، اصلاً نمیتونه پادشاه بشه.»
دئوس نگاهیجایی به یولگئوم انداخت۱۸۰ و ادامه داد:
«تو جین گوم-یونگ هستی.دئوس کاری رو میکنی کهحمله خدا بهت دستور داده.»
یولگئوم تایید کرد: «آره.»
«پس پادشاه شیاطین چی؟»
وقتی دئوس این سوال رو۱۸۰ پرسید، یولگئوم فقط یه لبخندضربه معذب و دستپاچه تحویلش داد.
«لوسیفر هیچوقت به خدا خیانت نکرد. در واقع، این خود خدا بود کهزانوم بهش دستور داد تا بشه پادشاه شیاطین. اون عصبانی نبود چون دلش بهگذاشتم حال شیاطین سوخته بود... عصبانی بود چون بهش دستور داده بودن که عصبانی باشه.»
[اینطور نیست. اون به خاطر ما کایمراها، فرمان خدا رو زیر پا گذاشت.انرژی اون گناه رو به گردن گرفت و در نهایت به دست جنگجوی منضربه جونش رو از دست داد... اما به لطف اون فداکاری، ما تونستیم زنده بمونیم.]
یولگئوم هم حرفهایبرای بکهو رو شنیدحمله و اینطور گفت:
«هر جور دوست داری فکر کن، آزادی،ذرهای اما بکهو شخصاً لوسیفر رو دیده، مگه نه؟صورت به نظرم حرفهای اون منطقیتر به نظر میرسه.»
«فرض اصلی اینه که اون دوتا خدا فقط خدایان انسانها نیستن. شیاطین همتغییر باید تحت فرمان خدا باشن. به عبارت دیگه، لازم بود یه فرشته بهمحکم عنوان پادشاه منصوب بشه. لوسیفر طبق دستورات خدا بر دنیای شیاطین حکومت میکرد.»
«پس چرا ۶۶۶تولد قرن پیش توسطحال یه قهرمان کشته شد؟»
«اون نمرده.»
«ها؟»
«پادشاه شیاطین همون لوسیفره. خب، ازحمله اونجایی که به دست زکه کشته شد،تغییر در نهایت توسط یه قهرمان کشته شده.»
دئوس بهلحظه محض شنیدن اینمرگش حرف، دستبهسینه شد.
«نه، اصلاً نمیدونم واقعاًاون مرده یا نه. ممکنه هنوزلحظه یه جایی قایم شده باشه.»
«حدس جالبیه. اما در واقعیت همچین اتفاقیذرهای نیفتاده. لوسیفر علیه خدا شورش کرد و توسطصورت یه جنگجو کشته شد. حقیقت این دنیا همینه.»
«شرط میبندی؟»
«میخوام رد کنم.»
دئوس صدای «تچ» مانندیاون از بین دندونهاش درآورد ولحظه دوباره به بکهو نگاه کرد.
«خب، گیریم کهحال حق با توئه،بدون حالا ازم چی میخوای؟»
[...لطفاً میراثدئوس لوسیفر روجاخالی ادامه بده.]
«علیه خدا شورش کنم؟»
[نه! لوسیفر حتی جون خودش رودوک هم برای محافظت از کایمراها فدا کرد.حال تو هم میتونی همین کار رو بکنی؟]
«الان داری ازم میخوایآمادهسازی که کارم رو به عنوانشیطانی پادشاه شیاطین درست انجام بدم؟»
[بله.]
«...تو الکسی؟»
[نه.]
«حالا هرمرگش چی. اگه قولجنگجوهاست بدم، زیردستم میشی؟»
[من با تمام وجودجاخالی کارمای تو رو میپذیرم.زیگزاگی اگه قسم بخوری، کمکت میکنم.]
«فهمیدم.»
[من به دنیا اومدم تاهفت مورد استفاده قرار بگیرم. لطفاًتولد بهم بگو کجا لونه کنم.]
دئوس مشت راستش رو بالا آورد.بدون «من زیاد اهل استفاده از تیغهقرار و شمشیر نیستم. سلاح من مشتمه.»
[من ازدئوس ارادهی اربابجاخالی پیروی میکنم.]
لحظهای که ببر سفید تویمرگش دست راستم جا گرفت، فضایذرهای اطرافم دوباره شروع به چرخیدن کرد.
وقتی چرخش منظره متوقف شد، الکسدوک اونجا بود و با چهرهای گیجمرگش و مبهوت به بازگشت اربابش خوشآمد میگفت.
دئوس نگاهیمرگش به یولگئوم انداختجنگجوهاست و چیزی گفت:
«زکه همجایی حتماً همچینصورت مکافاتی کشیده، نه؟»
«احتمالاً. چونمبارزهام جانوران الهی واقعاًبرای قدرت وحشتناکی دارن.»
اگه دئوس حقیقت رو میفهمید، دوباره از دست خدا ازجنگجوهاست کوره درمیرفت و منفجر میشد، اما فعلاً از اینکه ببرصورت سفید رو به دست آورده بود، راضی به نظر میرسید.
پرندهها جیکجیک میکردن.
صدای غرشجایی واضحی تویصورت جنگل طنینانداز شد.
دئوس داشت از یه چرت حسابیجاخالی روی ننویی که بین تنهی درختهایمفصلهای بزرگ بسته شده بود، لذت میبرد.
آفتاب گرمتقسیم بود ولحظه پرندهها دوباره میخوندن.
«تو همچین مواقعی، خیلی خوب میشدحمله اگه یه نوازنده این دور واین بر بود تا یه موسیقی ملایم بزنه.»
الکس تنها کسیبره بود که به اینچرخید نالههای دئوس جواب داد.
«ارباب من! عقلتوننداره رو مفت فروختید؟جاخالی این چه حرفیه؟»
«نفروختم؟ اگه میتونستم عقل رو دربیارم و بفروشم، مال توجنگجوهاست رو درمیآوردم و میفروختم. حتی اگه دونهای ۱ سکه طلاصورت هم میخریدن، با کمال میل و یه تعظیم غرا میفروختمش.»
«تا کی میخواید اینجا بمونید؟»
جایی که دئوس الان داشت زیر آفتابچرخید چرت میزد، همون دهانهای بود که ببرکرد سفید رو توش به دست آورده بود.
وقتی از دنیاینداره شیاطین خارج شدیم،جاخالی آسمون آبی بود.
در آسمان دوردست شمال، ابرهای خاکستریثانیه که به نظر میرسید متعلق بهذرهای قاره خوزه باشن، به چشم میخوردن.
همون ابرهایی که جلویجاخالی خورشید رو میگرفتن وزیگزاگی دنیای شیاطین رو تاریک میکردن.
«اینکه چقدر طول بکشه به۱۸۰ تو بستگی داره. جای چونگریونگضربه و هیونمو رو پیدا کن.»
«این کار... زمان میبره.»
«پس تاتقسیم اون موقعلحظه همینجا وقت میکشیم.»
«ارباب من!»
«چته؟»
«فقط ۱۰ سال وقت باقی مونده! حتی اگه تمام وقتتونزیگزاگی رو صرف تقویت بدن یا ارتقای جادوتون کنید، بازم زمانکشیدن کمیه. چرا دارید وقتتون رو با حمام آفتاب گرفتن تلف میکنید؟»
«یعنی میخوای عرقهمون بریزم و هنرهایثانیه رزمی یاد بگیرم؟»
«بله!»
«وردهای سختتر حفظبره کنم تا سطحدرجه جادوم بره بالا؟»
«بله، ارباب من!»
«نمیخوام.»
«چی؟»
«الکس.»
«بله، ارباب من.»
«میدونی ازتقسیم چی بیشترلحظه از همه متنفرم؟»
«نمیدونم.»
«سخت کارجایی کردن وصورت عرق ریختن.»
«هاها...»
«اگه ۱۰ سال شبانهروز سخت تمرین کنم، مهارتهام یه ذرهجنگجوهاست بهتر میشه، نه؟ اما به هر حال، همینه که هست.صورت خیلی بهصرفهتره که بقیهی جانوران الهی باقیمونده رو به دست بیارم.»
«این قدرتیه که بدون داشتن ارتباطحمله و پیوند نمیشه به دستش آورد. نمیتونیدتغییر فقط به شانس دلخوش کنید، مگه نه؟»
«شانس هم خودش یه جور تلاشدرجه و کار سخته، نه؟ برای بردننوش بلیت بختآزمایی هم باید پول بدی.»
«اگه تا ایننداره حد اصرار دارید،جاخالی من دیگه حرفی ندارم.»
«قدرت ببر سفید نزدیک به ۳۰ درصدِ قدرت پادشاه شیاطینه. اگه وقتذرهای داری، برو آمار اون دو تای دیگه رو دربیار. اگه همهشون بیفتن دستنیروی زکه، جنگ میشه و قبل از اینکه اتفاقی بیفته مجبور میشیم تسلیم بشیم.»
«۳۰ درصد که دیگه اغراقه.»
«چون من خیلی خفنم شد ۳۰درجه درصد. اگه اربابان شیاطین نسلهای قبلینوش بودن، نزدیک به نصف قدرتشون میشد.»
«پس... دارید میگید کهدئوس قدرت فعلی زکه درحمله حد و اندازهی پادشاه شیاطینه؟»
دئوس و بقیه میدونستن کهتولد زکه در حال حاضر فقطجنگجوهاست سوزاکو رو به دست آورده.
اما همون یه دونه هم کافیحمله بود تا بشه گفت قدرتش بهاین هر ارباب شیاطین دیگهای تنه میزنه.
«حالا فهمیدی الان داره چه اتفاقی میافته؟ مطمئنیتمام که اژدهایان به خاطر ترس از در همرفت شکستن قدرتشون، با شیاطین دست به یکی میکنن؟»
«هر چیمبارزهام هم کهدئوس بشه، انسانها...»
«یه کم بهش فکر کن. آیا سوزاکو در برابرآمادهسازی کسی که از خودش ضعیفتره سر تعظیم فرود میاره؟ درستتربره نیست بگیم که قدرت خود زکه از سوزاکو فراتر رفته؟»