---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 265: دوباره درگیر شدن با فرشته‌ها (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 265: دوباره درگیر شدن با فرشته‌ها (۳)

0

«گفتی می‌خوای خدا بشی.»

«که چی بشه آخه؟»

«این...»

«مگه اتفاق خوبی هم قراره بیفته؟ من که وقتی برای پادشاه شیاطین کار می‌کردم،‌بشن​ هیچ خیر و برکتی ندیدم. رئیس بودن یعنی همین. درسته که یه سری اختیارات‌بقیه​ خفن داری، ولی اگه ازشون استفاده نکنی، فقط یه کوه تعهد و وظیفه برات می‌مونه.»

«در واقع، اگه بخوای فضایل یه پادشاه رو پیاده کنی، باید عین‌همه‌شون​ یه قدیس زندگی کنی. باید به حرف رعیت گوش بدی، همیشه چیزای‌نگاه​ جدید یاد بگیری و بدون هیچ‌گونه جانبداری‌ای تو مسیر اعتدال قدم برداری.»

«باید با دشمن‌های خارجی بجنگیم و احمق‌های داخلی رو سرکوب کنیم. در عوض،‌همم​ تنها چیزی که گیرم میاد این جمله‌ست که کل دنیای شیاطین مال منه...‌ندارن​ خب مال من باشه، که چی؟ حتی نمی‌تونم یه جا آبش کنم بره.»

«این که می‌شه خیانت.»

«دقیقاً. اگه بفروشمش، از همون لحظه دیگه مال من نیست و نمی‌تونم به‌دلشون​ عنوان پادشاه حکومت کنم. اما اگه قدرتم رو سرکوب کنم و هر کاری‌چطور​ دلم می‌خواد بکنم، تنها اتفاقی که می‌افته اینه که با اردنگی می‌ندازنم بیرون.»

«داری در‌همم​ مورد خودت‌همینا​ حرف می‌زنی؟»

«اوه... همم.»

«منم همینا رو شنیدم.‌چیزای​ ولی خب چرا همه‌بدون​ دلشون می‌خواد پادشاه بشن؟»

«اگه دقت کنی می‌بینی که همه‌شون‌اوه​ همچین خیالی ندارن، مگه این یه حدس‌دلشون​ بی‌اساس نیست؟ خودت دلت می‌خواد پادشاه بشی؟»

«نه.»

«سیگنی چی؟‌بکنم​ لاخه چطور؟ یولگئوم‌اینه​ چی؟ بقیه چی؟»

«...در نگاه اول‌همیشه​ که به نظر‌یاد​ نمی‌رسه همچین چیزی بخوان.»

«اگه ازشون بپرسی "می‌خوای پادشاه بشی؟" همه می‌گن آره! منم می‌گفتم‌چرا​ آره، ولی اگه یه لیست از کارایی که بعد از پادشاه‌بی‌اساس​ شدن باید انجام بدی رو نشونت بدم، یواشکی جیم می‌شی، مگه نه؟»

«برای یه پادشاه که‌همینا​ این‌طوریه، پس برای یه‌دلشون​ خدا دیگه خیلی بدتره، نه؟»

«اگه پادشاهِ همه آدمای دنیا بودی چی کار می‌کردی؟ انسان‌ها اگه عصبانی بشن، دست به خودنابودگری می‌زنن‌چرا​ و ستاره‌های بی‌شماری هستن که باید نابود بشن. اگه انسان‌ها فقط همین‌جا توی قاره خوزه بودن، دردسرش کمتر‌نگاه​ بود، ولی اگه رو یه سیاره دیگه هم باشن، اون‌قدر رو اعصاب می‌ره که دلم می‌خواد فحش بدم.»

«...پس چرا‌بدی​ نزار می‌خواست‌چیزای​ خدا بشه؟»

«ها؟»

«می‌گم عجیبه واقعاً.»

«چون احمق بود دیگه.»

«انگار دئوس‌بدی​ در نهایت فقط‌جدید​ می‌خواد آزاد باشه.»

«ها؟»

«فکر کنم‌همم​ نتیجه‌گیری هر‌همینا​ داستانی همینه. آزادی.»

«آزادی...»

«تو دنیای شیاطین رو ترک کردی چون می‌خواستی اون‌طوری که دوست داری زندگی‌قدم​ کنی. اگه به تناقضات این دنیا که همیشه در موردشون حرف می‌زنیم نگاه کنی،‌جمله‌ست​ می‌بینی که اونا مثل یه وظیفه‌ن که دئوس رو به غل و زنجیر می‌کشن.»

«اوه، حسابی باهوش شدی‌ها.»

«حرفم منطقی بود؟»

«آره، آزادی!»

«من که‌بدی​ دنبال انجام‌چیزای​ کار خاصی نیستم.»

«خب، راست می‌گی. من هیچ علاقه‌ای به فتح دنیا ندارم. ولی تو می‌تونی این کارو بکنی. اگه بهش فکر کنی،‌ندارن​ این‌که من دارم این‌طوری با تو زندگی می‌کنم به خاطر این نیست که جفتمون دنبال یه چیزیم؟ برای تو هم‌کارایی​ بهتره که اوقات فراغتت رو با هر آشپزی‌ای که دلت می‌خواد پر کنی. به جای این‌که ادای قهرمان‌ها رو دربیاری.»

«هاها، درسته.»

«تا زمانی که هیچ‌می‌افته​ جنگی بین دنیای شیاطین‌بیرون​ و دنیای آدما نباشه.»

«فقط حدود‌بدی​ هشت سال‌چیزای​ دیگه مونده، نه؟»

«واقعاً؟»

«آره.»

«با این اوضاع و احوالی‌اینه​ که من می‌بینم، فکر نکنم خبری‌می‌زنی​ از جنگ و این‌جور چیزا باشه.»

زکه آهی کشید.

«ولی... دئوس‌بیرون​ قبلاً یه‌خودت​ چیزی گفت.»

«بازم یه‌همم​ جمله قصار‌همینا​ از خودم درکردم؟»

«یه حرف معروفه... دلیل وجود شیاطین‌اردنگی​ تو این دنیا. این‌که چرا هر‌اوه​ صد سال یه بار جنگ می‌شه؟»

«آها، اون قضیه رو می‌گی؟»

«من خیلی وقت بود که بدجوری گیج‌همم​ شده بودم. اگه اون حرف درست باشه، پس‌دقت​ هیچ دلیلی برای تنفر از شیاطین وجود نداره.»

«اون یه بحث دیگه‌ست، نه؟ ما به خاطر کارامون از هم متنفر می‌شیم، نه به خاطر اهدافمون. برقراری نظم و‌لاخه​ این‌جور چیزا فقط یه بهونه‌ی خوبه. به هر حال، اونا فقط دارن بی‌هدف همدیگه رو تیکه و پاره می‌کنن. این شیاطین‌یواشکی​ هستن که اول جنگ رو شروع می‌کنن. پس شیاطین چاره‌ای ندارن جز این‌که فحش و لعنت بقیه رو به جون بخرن.»

«این حرفت‌بکنم​ انگار طرفداری‌می‌افته​ از بشریته.»

«اصولاً کسی که‌همیشه​ اول مشت رو‌یاد​ می‌زنه، همونیه که بازنده‌ست.»

«پس با‌بیرون​ این حساب، آسکارون‌می‌زنی​ یه اشتباه محضه.»

«منظورت همون اکسپدیشن دنیای شیاطینه که کادنزا‌همه​ راه انداخته؟ اون بدترین حرکت ممکنه. خدا‌خیالی​ نظم می‌خواد، پس پیروزی انسان‌ها تو برنامه‌هاش نیست.»

«پس خدا‌بکنم​ نمی‌خواد انسان‌ها‌می‌افته​ پیروز بشن.»

«دقیقاً.»

«یه جای‌بیرون​ این قضیه‌خودت​ هم نمی‌لنگه؟»

«چطور؟»

«پس چرا فرشته‌ها... دارن‌می‌افته​ دخالت می‌کنن و فعالانه‌بیرون​ به آسکارون کمک می‌کنن؟»

دئوس دهانش را بست.

یک تناقض‌بیرون​ دیگر خودش‌خودت​ را نشان داد.

از همان‌همم​ اولش هم‌همینا​ همین‌طور بود.

کسی که داشت‌اتفاقی​ هفت دوک را هدایت‌می‌ندازنم​ می‌کرد... روح شیطانی بود.

روح شیطانی مثل‌همیشه​ مجموعه‌ای از اراده‌ی‌یاد​ پادشاهان شیاطین گذشته است.

اگر روح شیطانی هم دنبال نظم در دنیا‌منم​ بود، پس چرا الان چیزی مثل آسکارون پیدا‌می‌بینی​ شده و دارد این نظم را به هم می‌زند؟

«نکنه فرشته‌ها‌همم​ یهو از‌همینا​ نظم بدشون اومده؟»

«اوه، عمراً.»

«یه کم‌بدی​ دور از‌چیزای​ ذهن نیست؟»

«این دقیقاً مثل این‌خودت​ می‌مونه که بگی خدا‌منم​ داره خودش رو انکار می‌کنه.»

«بنابراین... خیلی خب، بیا برگردیم سر‌چرا​ کارمون. چه بجنگیم و چه نجنگیم،‌همه‌شون​ فعلاً گوشت کبابیمون از همه چی مهم‌تره.»

راستش را‌بکنم​ بخواهید، باربیکیو‌می‌افته​ غذای سختی نبود.

فقط کلی کار می‌برد‌چیزای​ و درست کردنش در‌بدون​ خانه بدجوری مکافات است.

باید حسابی به آن ادویه بزنی، بگذاری‌همم​ یک شب تا صبح بماند و بعدش‌بشن​ حداقل ۴ تا ۱۲ ساعت در فر بپزی.

و قبل از این‌که آن را جلوی مهمان‌دلشون​ بگذاری، باید رویش سس شیرین بمالی و روی‌حدس​ حرارت بالا کبابش کنی تا کار تمام بشه.

ترکیب آن سس قهوه‌ای کاراملیِ‌اینه​ شیرین و تلخ با گوشت،‌خودت​ واقعاً یک طعم بهشتی دارد.

مغازه هر روز پر از‌جدید​ مشتری‌هایی می‌شد که بوی گوشت‌جانبداری‌ای​ کبابی هوش از سرشان می‌برد.

زکه کل هفته یک چشمش‌می‌زنی​ را بسته بود و بهانه‌شنیدم​ می‌آورد که چشمش عفونت کرده است.

به نظر می‌رسید‌منم​ از این زندگی یک‌همه​ چشمی هیچ سودی نبرده.

دیروز موقع تمرین‌اتفاقی​ مبارزه، دئوس یک‌اردنگی​ کتک حسابی خورده بود.

به همین‌بدی​ خاطر، یک عینک‌جدید​ دودی زده بود.

یولگئوم از صندلی بغلی‌خودت​ دوباره داشت مسخره‌ام می‌کرد.‌منم​ این دیگر بار هفتمش بود.

«اون عینکت‌همم​ رو دربیار.‌همینا​ کنجکاو شدم.»

«نه.»

«خجالت نکش بابا.»

«آخ، ولی‌بیرون​ چرا این‌خودت​ کبودیه خوب نمی‌شه؟»

«چون مشت یه قهرمان تو صورتم‌چرا​ پیاده شده. سازگاری قدرت قهرمان با‌همه‌شون​ پادشاه شیاطین از بیخ و بن خرابه.»

زکه با قیافه‌ای‌اتفاقی​ معذب دست‌هایش را‌اردنگی​ به هم چسباند.

«ببخشید.»

«عذرخواهی نکن.‌بیرون​ چون این‌طوری بیشتر‌می‌زنی​ اعصابم خرد می‌شه.»

«هاها، عمدی که نبود.‌همینا​ نمی‌دونستم ممکنه رو صورت‌دلشون​ دئوس هم کبودی بیفته.»

«بی‌خیال. اگه قرار باشه دفعه بعد‌اردنگی​ که تمرین می‌کنیم بدنم به خاطر این‌همم​ قضیه سفت بشه، دیگه هیچ لطفی نداره.»

«نگران نباش. من‌همیشه​ با قصد کشت‌یاد​ بهت حمله می‌کنم.»

در همین حین، یولگئوم کمی‌می‌زنی​ سرش را بالا آورد و سعی‌چرا​ کرد تو چشم‌های دئوس سرک بکشد.

«پوف!»

«چته یهو!»

«واسه چی این‌قدر فضولی می‌کنی؟»

«به نظرت‌بیرون​ جای فضولی نداره؟‌می‌زنی​ چشمت کبود شده.»

«مگه قرار نبود بری‌همینا​ روسدیا؟ باید برم بالا‌دلشون​ سر بچه‌ها نظارت کنم.»

«الان دیگه جای نگرانی نیست. چون رفته تو فاز تولید‌خودت​ انبوه. وقتی سری اول رو تحویل بدیم، بازخورد بگیریم و‌بشن​ بخوایم سری دوم رو تولید کنیم، یکم سرمون شلوغ می‌شه.»

«یعنی به همین زودی‌چیزای​ کارش تموم شد؟ خب‌بدون​ فکر می‌کنی چقدر گیرت بیاد؟»

«با من از پول‌خودت​ حرف نزن. پیشکارت خودش‌منم​ به حساب و کتابش می‌رسه.»

«باید یه پس‌گردنی بهش‌همینا​ بزنم. وگرنه تا قطره‌دلشون​ آخر خونت رو می‌مکه.»

«هی، من‌بکنم​ خدای اژدهایانم،‌می‌افته​ یادت رفته؟»

«تو که کلی پول داری. حتی‌یاد​ اگه ۶۶۶ قرن فقط با حداقل حقوق‌قدم​ ساعتی کار کرده باشی، می‌دونی چقدر می‌شه؟»

«درسته که‌بیرون​ ثروت زیادی‌خودت​ دارم، اما...»

«جامعه‌ای که توش یه عده‌شنیدم​ خیلی زیاد، ثروت خیلی زیادی‌دقت​ رو احتکار کنن، جامعه سالمی نیست.»

«چرا بحث‌بکنم​ یهو کشید‌می‌افته​ به اینجا؟»

«تو هم یکی از رهبرهای این دنیایی. معلومه که باید‌جانبداری‌ای​ اهمیت بدی. یا نکنه درسته که فقیرا تا ابد فقیر بمونن؟‌کنیم​ مگه دیدن بلند شدن اژدها از جوی آب این‌قدر برات عذاب‌آوره؟»

«اصلاً نمی‌فهمم‌بیرون​ داری راجع به‌می‌زنی​ چی حرف می‌زنی.»

یولگئوم غرغری‌همم​ کرد و‌همینا​ دوباره گفت:

«اصلاً چرا پیشنهاد‌اتفاقی​ درآوردن عینکت یهو‌اردنگی​ به اینجا ختم شد؟»

دئوس یولگئوم را که داشت با خودش‌بگیری​ زیر لب حرف می‌زد به حال خودش‌برداری​ رها کرد و به زکه خیره شد.

«واسه همین دارم‌مورد​ می‌گم، دیگه بریم؟‌اوه​ فکر کنم تقریباً رسیدیم.»

«فکر کنم‌همم​ هنوز یه‌همینا​ چیزی کم دارم.»

«یکی رو می‌شناسم‌اتفاقی​ که می‌تونه اون جای‌می‌ندازنم​ خالی رو پر کنه.»

«جدی می‌گی؟»

«تا حالا‌بیرون​ دیدی من‌خودت​ شوخی کنم؟»

زکه یه تیکه بزرگ از گوشت کباب‌شده رو کند و تا تهش‌همه‌شون​ رو خورد. گوشت تو سس غلتیده بود و تو یه بشقاب کنار‌نگاه​ ذرت و سالاد کلم با لوبیای پخته‌شده تو سس سرو شده بود.

اما دلیل اینکه دهنش‌می‌افته​ رو باز نمی‌کرد، این نبود‌مورد​ که سرگرم غذا خوردن بود.

دئوس هم بهش فشاری نیاورد.

زکه که برای مدتی‌خودت​ تو فکر فرو رفته‌منم​ بود، آه کوتاهی کشید.

«راستش رو بخوای... آره، کنجکاوم.»

«بله؟»

یولگئوم هم قاطی بحث شد.

«صبر کن ببینم. شما‌خودت​ دو تا چرا بدون‌منم​ من دارین حرف می‌زنین؟»

«من انجامش می‌دم.»

«چی رو انجام می‌دی؟»

«خیلی خب، پس بریم.»

«کجا دارین می‌رین؟»

صدای هر سه‌تایشان با هم‌شنیدم​ قاطی شده بود. اما محال‌دقت​ بود دئوس قانون را فراموش کند.

«یولگئوم، تو هم‌اتفاقی​ باید یه نقش‌اردنگی​ مهم بازی کنی.»

«چی؟»

«لطفاً وایسا و در‌خودت​ رو باز کن. چون‌منم​ پرواز کردن خیلی مکافاته.»

«داری باهام مثل یه‌همینا​ تاکسی دربست رفتار می‌کنی؟‌دلشون​ اصلاً کجا دارین می‌رین؟»

«مقبره فرشتگان نابودی.»

«کامائل؟»

یولگئوم با قیافه‌ای متعجب،‌خودت​ به نوبت به زکه‌منم​ و دئوس نگاه کرد.

زکه با‌همم​ حالتی معذب‌همینا​ نگاهش را دزدید.

چه کسی فکرش را می‌کرد‌اینه​ که حتی زکه هم بخواهد‌خودت​ کامائل را به چالش بکشد.

دهان باز‌بدی​ یولگئوم تا‌چیزای​ مدت‌ها بسته نشد.

«بازم که تویی.»

کامائل مستقیم به دئوس که‌شنیدم​ به سرزمینی که او در آن‌می‌بینی​ اقامت داشت آمده بود، خیره شد.

«چطوری؟»

«این پررویی‌ات‌بدی​ از مهارت‌های مبارزه‌ات‌جدید​ هم فراتر رفته.»

«ممنون بابت تعریفت.»

دئوس دست زکه را‌همینا​ از پشت کشید و‌دلشون​ او را هول داد جلو.

«این یارو چطوره؟»

«...می‌تونم قدرت جانور خدای مرگ رو تو‌بگیری​ بدنش حس کنم. به نظر می‌رسه اون‌برداری​ دوتایی که تو نگرفتی، مال این بچه‌ست.»

کامائل آرام چشمانش را چرخاند‌می‌زنی​ و نگاهی به یولگئوم که‌شنیدم​ پشت سرش ایستاده بود انداخت.

یولگئوم حالا به دیوار‌همینا​ تکیه داده بود و سعی‌بشن​ می‌کرد چشم تو چشم نشود.

«به دردبخور نیست؟»

«من تازه دست از این کارها کشیده‌بگیری​ بودم. نکنه این همون قرار کوریه که آدم‌ها‌دشمن‌های​ درباره‌اش حرف می‌زنن؟ من هنوز آمادگی‌اش رو ندارم.»

«آره، یه قرار کوره. ولی‌می‌زنی​ فقط در صورتی می‌تونم بهت‌شنیدم​ معرفیش کنم که شکستش بدی.»

«انگار خیلی خجالتی‌منم​ هستی. خب معلومه‌چرا​ که ما می‌بریم.»

«چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟»

«چون اون یه انسانه. تو خون یه جنگجو، دو تا از‌مسیر​ خدایان مرگ و یکی از چشم‌های مرگ وجود داره. قبول دارم‌عوض​ که ترکیب عجیبیه. اما... اسم من کامائله. من کامائل، پلنگ سرخ هستم.»

دئوس پوزخندی زد.

کامائل اخم کرد.

«کجاش خنده‌دار بود؟»

«چیزی به اسم پیروزی قطعی وجود نداره.‌بگیری​ اگه زکه ببازه، می‌شه معشوقه تو. از‌برداری​ اون طرف، اگه تو ببازی، براش چی‌کار می‌کنی؟»

زکه با‌بیرون​ دستپاچگی دستش‌خودت​ را تکان داد.

«چرا یهو‌همم​ بحث معشوقه و‌شنیدم​ این چیزا شد؟»

«مگه نگفتی‌بکنم​ تنهایی؟ چون هیچ‌اینه​ زنی دورت نیست.»

«نه، نه،‌بدی​ من هیچ‌وقت‌چیزای​ همچین حرفی نزدم.»

«تنها نیستی؟ مگه می‌شه؟ همیشه‌می‌زنی​ صفحه‌های عکس‌های سکسی روزنامه من رو‌چرا​ قرض می‌گیره و با خودش می‌بره.»

«لعنت! اون که...!»

«۲۶ ساله که هیچ معشوقه‌ای نداشته. مگه می‌شه‌بیرون​ تنها نباشه؟ این بهترین گزینه برای معشوقه بودنه،‌شنیدم​ مگه نه؟ هم قویه، هم فرشته‌ست، هم خوشگله.»

زکه سرش‌بدی​ را برای‌چیزای​ کامائل خم کرد.

«ببخشید. واقعاً‌بیرون​ بابت این‌خودت​ وضعیت معذرت می‌خوام.»

«می‌دونم تو شوخی کردن ماهری،‌شنیدم​ اما... باشه. این شرط‌بندی رو‌دقت​ قبول می‌کنم. اگه باختم چی‌کار کنم؟»

«موهبتت رو بده.»

«موهبت؟»

«به این یارو.»

«خوبه. با‌همم​ این شرایط، ضرری‌شنیدم​ تو کار نیست.»

یولگئوم که‌بکنم​ داشت عقب‌عقب‌می‌افته​ می‌رفت، گفت:

«گول این تحریک‌ها رو نخور.»

«نگران نباش، یولگئوم.‌مورد​ یادم نرفته کارمام‌اوه​ چیه. با این حال...»

او در حالی‌منم​ که به دئوس‌چرا​ نگاه می‌کرد، گفت:

«از وقتی با اون‌می‌افته​ یارو جنگیدم، زمان درونم‌بیرون​ شروع به حرکت کرده.»

یولگئوم آهی کشید.

کامائل برای ده‌ها هزار‌خودت​ سال، به تنهایی از‌منم​ این مکان محافظت کرده بود.

ذاتاً آدم آرامی نبود. او خدای نبرد‌همه​ بود و شخصیت جنگ‌طلبانه‌اش حتی بعد از تبدیل‌ندارن​ شدن به یک فرشته هم تغییری نکرده بود.

مدت زیادی را‌اتفاقی​ صرف سرکوب تمام‌اردنگی​ غرایزش کرده بود.

تا وظیفه سنگین‌همیشه​ محافظت از فرشتگان نابودی‌بگیری​ را به انجام برساند.

اما بعد از مبارزه‌خودت​ با دئوس، به نظر می‌رسید‌همینا​ که خواسته‌هایش فوران کرده است.

می‌خواست بجنگد.

می‌خواست با‌بکنم​ آدم قوی‌تری‌می‌افته​ رقابت کند.

«بیا بریم بیرون، انسان.»

«بله، کامائل.»

هاله زکه تغییر کرد.

کامائل لبخندی زد.‌اتفاقی​ امروز هم قرار‌اردنگی​ نبود تنها بماند.

ناولها | novelha.net