چپتر 265: دوباره درگیر شدن با فرشتهها (۳)
0«گفتی میخوای خدا بشی.»
«که چی بشه آخه؟»
«این...»
«مگه اتفاق خوبی هم قراره بیفته؟ من که وقتی برای پادشاه شیاطین کار میکردم،بقیه هیچ خیر و برکتی ندیدم. رئیس بودن یعنی همین. درسته که یه سری اختیاراتشدن خفن داری، ولی اگه ازشون استفاده نکنی، فقط یه کوه تعهد و وظیفه برات میمونه.»
«در واقع، اگه بخوای فضایل یه پادشاه رو پیاده کنی، باید عینبیرون یه قدیس زندگی کنی. باید به حرف رعیت گوش بدی، همیشه چیزایبشن جدید یاد بگیری و بدون هیچگونه جانبداریای تو مسیر اعتدال قدم برداری.»
«باید با دشمنهای خارجی بجنگیم و احمقهای داخلی رو سرکوب کنیم. در عوض،جانبداریای تنها چیزی که گیرم میاد این جملهست که کل دنیای شیاطین مال منه...تنها خب مال من باشه، که چی؟ حتی نمیتونم یه جا آبش کنم بره.»
«این که میشه خیانت.»
«دقیقاً. اگه بفروشمش، از همون لحظه دیگه مال من نیست و نمیتونم بهیولگئوم عنوان پادشاه حکومت کنم. اما اگه قدرتم رو سرکوب کنم و هر کاریکارایی دلم میخواد بکنم، تنها اتفاقی که میافته اینه که با اردنگی میندازنم بیرون.»
«داری درقدرتم مورد خودتدلم حرف میزنی؟»
«اوه... همم.»
«منم همینا رو شنیدم.همینا ولی خب چرا همهدلشون دلشون میخواد پادشاه بشن؟»
«اگه دقت کنی میبینی که همهشونندارن همچین خیالی ندارن، مگه این یه حدسیولگئوم بیاساس نیست؟ خودت دلت میخواد پادشاه بشی؟»
«نه.»
«سیگنی چی؟حرف لاخه چطور؟ یولگئومبدی چی؟ بقیه چی؟»
«...در نگاه اولمنم که به نظرچرا نمیرسه همچین چیزی بخوان.»
«اگه ازشون بپرسی "میخوای پادشاه بشی؟" همه میگن آره! منم میگفتملاخه آره، ولی اگه یه لیست از کارایی که بعد از پادشاهمیگن شدن باید انجام بدی رو نشونت بدم، یواشکی جیم میشی، مگه نه؟»
«برای یه پادشاه کهدلم اینطوریه، پس برای یهمیافته خدا دیگه خیلی بدتره، نه؟»
«اگه پادشاهِ همه آدمای دنیا بودی چی کار میکردی؟ انسانها اگه عصبانی بشن، دست به خودنابودگری میزننبرداری و ستارههای بیشماری هستن که باید نابود بشن. اگه انسانها فقط همینجا توی قاره خوزه بودن، دردسرش کمترحتی بود، ولی اگه رو یه سیاره دیگه هم باشن، اونقدر رو اعصاب میره که دلم میخواد فحش بدم.»
«...پس چراهمم نزار میخواستهمینا خدا بشه؟»
«ها؟»
«میگم عجیبه واقعاً.»
«چون احمق بود دیگه.»
«انگار دئوسهمم در نهایت فقطشنیدم میخواد آزاد باشه.»
«ها؟»
«فکر کنمقدرتم نتیجهگیری هردلم داستانی همینه. آزادی.»
«آزادی...»
«تو دنیای شیاطین رو ترک کردی چون میخواستی اونطوری که دوست داری زندگیهمچین کنی. اگه به تناقضات این دنیا که همیشه در موردشون حرف میزنیم نگاه کنی،نمیرسه میبینی که اونا مثل یه وظیفهن که دئوس رو به غل و زنجیر میکشن.»
«اوه، حسابی باهوش شدیها.»
«حرفم منطقی بود؟»
«آره، آزادی!»
«من کههمم دنبال انجامهمینا کار خاصی نیستم.»
«خب، راست میگی. من هیچ علاقهای به فتح دنیا ندارم. ولی تو میتونی این کارو بکنی. اگه بهش فکر کنی،بپرسی اینکه من دارم اینطوری با تو زندگی میکنم به خاطر این نیست که جفتمون دنبال یه چیزیم؟ برای تو همدنیا بهتره که اوقات فراغتت رو با هر آشپزیای که دلت میخواد پر کنی. به جای اینکه ادای قهرمانها رو دربیاری.»
«هاها، درسته.»
«تا زمانی که هیچگوش جنگی بین دنیای شیاطینجدید و دنیای آدما نباشه.»
«فقط حدودهمم هشت سالهمینا دیگه مونده، نه؟»
«واقعاً؟»
«آره.»
«با این اوضاع و احوالیبدی که من میبینم، فکر نکنم خبریبدون از جنگ و اینجور چیزا باشه.»
زکه آهی کشید.
«ولی... دئوسمیبینی قبلاً یههمچین چیزی گفت.»
«بازم یهقدرتم جمله قصاردلم از خودم درکردم؟»
«یه حرف معروفه... دلیل وجود شیاطینهمیشه تو این دنیا. اینکه چرا هرهیچگونه صد سال یه بار جنگ میشه؟»
«آها، اون قضیه رو میگی؟»
«من خیلی وقت بود که بدجوری گیجحدس شده بودم. اگه اون حرف درست باشه، پسنگاه هیچ دلیلی برای تنفر از شیاطین وجود نداره.»
«اون یه بحث دیگهست، نه؟ ما به خاطر کارامون از هم متنفر میشیم، نه به خاطر اهدافمون. برقراری نظم وشنیدم اینجور چیزا فقط یه بهونهی خوبه. به هر حال، اونا فقط دارن بیهدف همدیگه رو تیکه و پاره میکنن. این شیاطیننظر هستن که اول جنگ رو شروع میکنن. پس شیاطین چارهای ندارن جز اینکه فحش و لعنت بقیه رو به جون بخرن.»
«این حرفتحرف انگار طرفداریگوش از بشریته.»
«اصولاً کسی کهمنم اول مشت روچرا میزنه، همونیه که بازندهست.»
«پس بامیبینی این حساب، آسکارونخیالی یه اشتباه محضه.»
«منظورت همون اکسپدیشن دنیای شیاطینه که کادنزااتفاقی راه انداخته؟ اون بدترین حرکت ممکنه. خداخودت نظم میخواد، پس پیروزی انسانها تو برنامههاش نیست.»
«پس خداحرف نمیخواد انسانهاگوش پیروز بشن.»
«دقیقاً.»
«یه جایمیبینی این قضیههمچین هم نمیلنگه؟»
«چطور؟»
«پس چرا فرشتهها... دارنگوش دخالت میکنن و فعالانهجدید به آسکارون کمک میکنن؟»
دئوس دهانش را بست.
یک تناقضمیبینی دیگر خودشهمچین را نشان داد.
از همانقدرتم اولش همدلم همینطور بود.
کسی که داشترعیت هفت دوک را هدایتچیزای میکرد... روح شیطانی بود.
روح شیطانی مثلمنم مجموعهای از ارادهیچرا پادشاهان شیاطین گذشته است.
اگر روح شیطانی هم دنبال نظم در دنیابیاساس بود، پس چرا الان چیزی مثل آسکارون پیدااول شده و دارد این نظم را به هم میزند؟
«نکنه فرشتههاقدرتم یهو ازدلم نظم بدشون اومده؟»
«اوه، عمراً.»
«یه کمهمم دور ازهمینا ذهن نیست؟»
«این دقیقاً مثل اینهمچین میمونه که بگی خدابیاساس داره خودش رو انکار میکنه.»
«بنابراین... خیلی خب، بیا برگردیم سربکنم کارمون. چه بجنگیم و چه نجنگیم،بیرون فعلاً گوشت کبابیمون از همه چی مهمتره.»
راستش راحرف بخواهید، باربیکیوگوش غذای سختی نبود.
فقط کلی کار میبردهمینا و درست کردنش دردلشون خانه بدجوری مکافات است.
باید حسابی به آن ادویه بزنی، بگذاریحدس یک شب تا صبح بماند و بعدشبقیه حداقل ۴ تا ۱۲ ساعت در فر بپزی.
و قبل از اینکه آن را جلوی مهمانمیافته بگذاری، باید رویش سس شیرین بمالی و رویاوه حرارت بالا کبابش کنی تا کار تمام بشه.
ترکیب آن سس قهوهای کاراملیِبدی شیرین و تلخ با گوشت،بگیری واقعاً یک طعم بهشتی دارد.
مغازه هر روز پر ازشنیدم مشتریهایی میشد که بوی گوشتدقت کبابی هوش از سرشان میبرد.
زکه کل هفته یک چشمشخیالی را بسته بود و بهانهسیگنی میآورد که چشمش عفونت کرده است.
به نظر میرسیدکاری از این زندگی یکاتفاقی چشمی هیچ سودی نبرده.
دیروز موقع تمرینرعیت مبارزه، دئوس یکهمیشه کتک حسابی خورده بود.
به همینهمم خاطر، یک عینکشنیدم دودی زده بود.
یولگئوم از صندلی بغلیهمچین دوباره داشت مسخرهام میکرد.بیاساس این دیگر بار هفتمش بود.
«اون عینکتقدرتم رو دربیار.دلم کنجکاو شدم.»
«نه.»
«خجالت نکش بابا.»
«آخ، ولیمیبینی چرا اینهمچین کبودیه خوب نمیشه؟»
«چون مشت یه قهرمان تو صورتمبکنم پیاده شده. سازگاری قدرت قهرمان بابیرون پادشاه شیاطین از بیخ و بن خرابه.»
زکه با قیافهایرعیت معذب دستهایش راهمیشه به هم چسباند.
«ببخشید.»
«عذرخواهی نکن.میبینی چون اینطوری بیشترخیالی اعصابم خرد میشه.»
«هاها، عمدی که نبود.دلم نمیدونستم ممکنه رو صورتمیافته دئوس هم کبودی بیفته.»
«بیخیال. اگه قرار باشه دفعه بعدهمیشه که تمرین میکنیم بدنم به خاطر اینجانبداریای قضیه سفت بشه، دیگه هیچ لطفی نداره.»
«نگران نباش. منمنم با قصد کشتچرا بهت حمله میکنم.»
در همین حین، یولگئوم کمیخیالی سرش را بالا آورد و سعیلاخه کرد تو چشمهای دئوس سرک بکشد.
«پوف!»
«چته یهو!»
«واسه چی اینقدر فضولی میکنی؟»
«به نظرتمیبینی جای فضولی نداره؟خیالی چشمت کبود شده.»
«مگه قرار نبود بریدلم روسدیا؟ باید برم بالامیافته سر بچهها نظارت کنم.»
«الان دیگه جای نگرانی نیست. چون رفته تو فاز تولیدبگیری انبوه. وقتی سری اول رو تحویل بدیم، بازخورد بگیریم وبجنگیم بخوایم سری دوم رو تولید کنیم، یکم سرمون شلوغ میشه.»
«یعنی به همین زودیهمینا کارش تموم شد؟ خبدلشون فکر میکنی چقدر گیرت بیاد؟»
«با من از پولهمچین حرف نزن. پیشکارت خودشبیاساس به حساب و کتابش میرسه.»
«باید یه پسگردنی بهشدلم بزنم. وگرنه تا قطرهمیافته آخر خونت رو میمکه.»
«هی، منحرف خدای اژدهایانم،گوش یادت رفته؟»
«تو که کلی پول داری. حتیچرا اگه ۶۶۶ قرن فقط با حداقل حقوقهمچین ساعتی کار کرده باشی، میدونی چقدر میشه؟»
«درسته کهمیبینی ثروت زیادیهمچین دارم، اما...»
«جامعهای که توش یه عدهمیخواد خیلی زیاد، ثروت خیلی زیادیاردنگی رو احتکار کنن، جامعه سالمی نیست.»
«چرا بحثحرف یهو کشیدگوش به اینجا؟»
«تو هم یکی از رهبرهای این دنیایی. معلومه که بایددقت اهمیت بدی. یا نکنه درسته که فقیرا تا ابد فقیر بمونن؟چطور مگه دیدن بلند شدن اژدها از جوی آب اینقدر برات عذابآوره؟»
«اصلاً نمیفهمممیبینی داری راجع بهخیالی چی حرف میزنی.»
یولگئوم غرغریقدرتم کرد ودلم دوباره گفت:
«اصلاً چرا پیشنهادرعیت درآوردن عینکت یهوهمیشه به اینجا ختم شد؟»
دئوس یولگئوم را که داشت با خودشهمه زیر لب حرف میزد به حال خودشخیالی رها کرد و به زکه خیره شد.
«واسه همین دارمهمهشون میگم، دیگه بریم؟ندارن فکر کنم تقریباً رسیدیم.»
«فکر کنمقدرتم هنوز یهدلم چیزی کم دارم.»
«یکی رو میشناسمرعیت که میتونه اون جایچیزای خالی رو پر کنه.»
«جدی میگی؟»
«تا حالامیبینی دیدی منهمچین شوخی کنم؟»
زکه یه تیکه بزرگ از گوشت کبابشده رو کند و تا تهشبیرون رو خورد. گوشت تو سس غلتیده بود و تو یه بشقاب کناربشن ذرت و سالاد کلم با لوبیای پختهشده تو سس سرو شده بود.
اما دلیل اینکه دهنشگوش رو باز نمیکرد، این نبودیاد که سرگرم غذا خوردن بود.
دئوس هم بهش فشاری نیاورد.
زکه که برای مدتیهمچین تو فکر فرو رفتهبیاساس بود، آه کوتاهی کشید.
«راستش رو بخوای... آره، کنجکاوم.»
«بله؟»
یولگئوم هم قاطی بحث شد.
«صبر کن ببینم. شماهمچین دو تا چرا بدونبیاساس من دارین حرف میزنین؟»
«من انجامش میدم.»
«چی رو انجام میدی؟»
«خیلی خب، پس بریم.»
«کجا دارین میرین؟»
صدای هر سهتایشان با هممیخواد قاطی شده بود. اما محالاردنگی بود دئوس قانون را فراموش کند.
«یولگئوم، تو همرعیت باید یه نقشهمیشه مهم بازی کنی.»
«چی؟»
«لطفاً وایسا و درهمچین رو باز کن. چونبیاساس پرواز کردن خیلی مکافاته.»
«داری باهام مثل یهدلم تاکسی دربست رفتار میکنی؟میافته اصلاً کجا دارین میرین؟»
«مقبره فرشتگان نابودی.»
«کامائل؟»
یولگئوم با قیافهای متعجب،همچین به نوبت به زکهبیاساس و دئوس نگاه کرد.
زکه باقدرتم حالتی معذبدلم نگاهش را دزدید.
چه کسی فکرش را میکردبدی که حتی زکه هم بخواهدبگیری کامائل را به چالش بکشد.
دهان بازهمم یولگئوم تاهمینا مدتها بسته نشد.
«بازم که تویی.»
کامائل مستقیم به دئوس کهمیخواد به سرزمینی که او در آنمیندازنم اقامت داشت آمده بود، خیره شد.
«چطوری؟»
«این پرروییاتهمم از مهارتهای مبارزهاتشنیدم هم فراتر رفته.»
«ممنون بابت تعریفت.»
دئوس دست زکه رادلم از پشت کشید ومیافته او را هول داد جلو.
«این یارو چطوره؟»
«...میتونم قدرت جانور خدای مرگ رو توهمه بدنش حس کنم. به نظر میرسه اونخیالی دوتایی که تو نگرفتی، مال این بچهست.»
کامائل آرام چشمانش را چرخاندخیالی و نگاهی به یولگئوم کهسیگنی پشت سرش ایستاده بود انداخت.
یولگئوم حالا به دیواردلم تکیه داده بود و سعیاینه میکرد چشم تو چشم نشود.
«به دردبخور نیست؟»
«من تازه دست از این کارها کشیدههمه بودم. نکنه این همون قرار کوریه که آدمهاندارن دربارهاش حرف میزنن؟ من هنوز آمادگیاش رو ندارم.»
«آره، یه قرار کوره. ولیخیالی فقط در صورتی میتونم بهتسیگنی معرفیش کنم که شکستش بدی.»
«انگار خیلی خجالتیکاری هستی. خب معلومهبکنم که ما میبریم.»
«چرا اینطوری فکر میکنی؟»
«چون اون یه انسانه. تو خون یه جنگجو، دو تا ازمیبینی خدایان مرگ و یکی از چشمهای مرگ وجود داره. قبول دارمیولگئوم که ترکیب عجیبیه. اما... اسم من کامائله. من کامائل، پلنگ سرخ هستم.»
دئوس پوزخندی زد.
کامائل اخم کرد.
«کجاش خندهدار بود؟»
«چیزی به اسم پیروزی قطعی وجود نداره.همه اگه زکه ببازه، میشه معشوقه تو. ازخیالی اون طرف، اگه تو ببازی، براش چیکار میکنی؟»
زکه بامیبینی دستپاچگی دستشهمچین را تکان داد.
«چرا یهوقدرتم بحث معشوقه ومیخواد این چیزا شد؟»
«مگه نگفتیحرف تنهایی؟ چون هیچبدی زنی دورت نیست.»
«نه، نه،همم من هیچوقتهمینا همچین حرفی نزدم.»
«تنها نیستی؟ مگه میشه؟ همیشهخیالی صفحههای عکسهای سکسی روزنامه من رولاخه قرض میگیره و با خودش میبره.»
«لعنت! اون که...!»
«۲۶ ساله که هیچ معشوقهای نداشته. مگه میشهجدید تنها نباشه؟ این بهترین گزینه برای معشوقه بودنه،قدم مگه نه؟ هم قویه، هم فرشتهست، هم خوشگله.»
زکه سرشهمم را برایهمینا کامائل خم کرد.
«ببخشید. واقعاًمیبینی بابت اینهمچین وضعیت معذرت میخوام.»
«میدونم تو شوخی کردن ماهری،میخواد اما... باشه. این شرطبندی رواردنگی قبول میکنم. اگه باختم چیکار کنم؟»
«موهبتت رو بده.»
«موهبت؟»
«به این یارو.»
«خوبه. باقدرتم این شرایط، ضرریمیخواد تو کار نیست.»
یولگئوم کهحرف داشت عقبعقبگوش میرفت، گفت:
«گول این تحریکها رو نخور.»
«نگران نباش، یولگئوم.همهشون یادم نرفته کارمامندارن چیه. با این حال...»
او در حالیکاری که به دئوسبکنم نگاه میکرد، گفت:
«از وقتی با اونگوش یارو جنگیدم، زمان درونمجدید شروع به حرکت کرده.»
یولگئوم آهی کشید.
کامائل برای دهها هزارهمچین سال، به تنهایی ازبیاساس این مکان محافظت کرده بود.
ذاتاً آدم آرامی نبود. او خدای نبرداتفاقی بود و شخصیت جنگطلبانهاش حتی بعد از تبدیلمیزنی شدن به یک فرشته هم تغییری نکرده بود.
مدت زیادی رارعیت صرف سرکوب تمامهمیشه غرایزش کرده بود.
تا وظیفه سنگینمنم محافظت از فرشتگان نابودیهمه را به انجام برساند.
اما بعد از مبارزههمچین با دئوس، به نظر میرسیددلت که خواستههایش فوران کرده است.
میخواست بجنگد.
میخواست باحرف آدم قویتریگوش رقابت کند.
«بیا بریم بیرون، انسان.»
«بله، کامائل.»
هاله زکه تغییر کرد.
کامائل لبخندی زد.رعیت امروز هم قرارهمیشه نبود تنها بماند.