---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 288: ملاقات با پادشاه پریان (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 288: ملاقات با پادشاه پریان (۱)

0

کنار رستوران ساحلی،‌الان​ یک کلبه‌ی اسکله‌ای‌کبابی​ افتتاح شده بود.

از بیرون، تفاوت‌اینجا​ چندانی با کلبه‌ی‌بهشتی​ موج‌سوارانِ بغلی‌اش نداشت.

ستون‌هایش چوبی بود‌جادوی​ و سقفش را با‌همین​ برگ‌های نخل پوشانده بودند.

اما آن تو،‌هیولاهای​ دروازه‌ی وارپ با‌چند​ نوری درخشان سوسو می‌زد.

مقصدی که این دروازه‌شکار​ به آن وصل می‌شد،‌اینجا​ جایی نبود جز روسدیا.

یولگئوم آهی‌تبدیل​ کشید و رو‌جزیره‌ی​ به اسکاتول گفت:

«اصلاً می‌تونم‌جزیره‌ی​ جلوی یه همچین‌طول​ چیزی رو بگیرم؟»

اسکاتول جواب داد: «ارباب‌جزیره‌ی​ خودشون دستور دادن، پس‌می‌کشید​ مسئولیتش هم پای خودشونه.»

یولگئوم غر زد:‌مسئولیتش​ «حالا هر چی. میگن‌میگن​ جادوی پری‌ها حرف نداره.»

«همین الانش هم یه‌پرسه​ دروازه‌ی وارپ بین قلعه هالی‌گوشت​ اسپیندل و روسدیا وجود داره.»

«مرزها دارن‌جزیره‌ی​ روزبه‌روز بیشتر‌سال‌ها​ از بین میرن.»

«وقتی قاره خوزه سقوط کرده، دیگه کی به‌می‌کشید​ دروازه‌های وارپ اهمیت میده؟ خیلی زود آدم‌های قاره خوزه‌پیش​ سرزمین ماگوورت رو کشف می‌کنن. عصر پیشگامان در راهه.»

دورانِ پیشگامیِ‌دادن​ بزرگ فرا‌پای​ رسیده بود...

از آنجا که این جزیره، یعنی همان جایی که‌گوشت​ دئوس در آن لنگر انداخته بود، وسط دریا قرار داشت،‌انسان‌ها​ فقط تعداد انگشت‌شماری از هیولاهای ماگوورت در آن پرسه می‌زدند.

همان چند تا هم تا‌طول​ الان شکار شده و به‌مناطق​ گوشت کبابی تبدیل شده بودند.

اینجا رسماً‌اینجا​ یک جزیره‌ی‌جزیره‌ی​ بهشتی بود.

سال‌ها طول می‌کشید تا پای انسان‌ها‌حالا​ به اینجا برسد، اما وضعیت مناطق‌همین​ اطراف قاره خوزه کاملاً فرق داشت.

ده سال پیش،‌هیولاهای​ اولین هیولای ماگوورت در‌الان​ قاره خوزه ظاهر شد.

حتی آدم‌ها هم اگر یک‌دفعه‌طول​ با گله‌ای از هیولاها روبه‌رو‌مناطق​ می‌شدند، دست‌وپایشان را گم می‌کردند. اما...

«انگار اون فوران آتشفشانِ‌جزیره‌ی​ ده سال پیش، یه‌می‌کشید​ جور اقدام پیشگیرانه بود.»

یولگئوم بار‌دادن​ دیگر از تدابیر‌خودشونه​ الهی شگفت‌زده شد.

یعنی این‌انگشت‌شماری​ هم توی‌پرسه​ محاسباتش بود؟

انسان‌ها از طریق حوادث گذشته‌طول​ یاد گرفته بودند که چطور‌مناطق​ هیولاهای ماگوورت را شکار کنند.

قاره خوزه به زمین سقوط کرده‌سال‌ها​ بود و حالا، سرزمینی که ظاهراً‌مناطق​ پایانی نداشت، در برابرش گسترده شده بود.

ساکنان آن سرزمین،‌مسئولیتش​ هیولاهای غول‌پیکر و کم‌هوشی‌میگن​ به نام ماگوورت بودند.

راستش را بخواهید، آن‌ها‌پرسه​ چیزی جز یک منبع‌شکار​ غذاییِ متحرک برای بشریت نبودند.

چه یک فیل غول‌پیکرِ پنج متری باشد و‌برسد​ چه یک ببر دندان‌خنجریِ دو متری با دندان‌هایی به‌هیولای​ شکل کمان، دیگر هیچ‌کدام دشمن بشریت به حساب نمی‌آمدند.

پس تکلیف آن‌رسماً​ غل‌وزنجیرهای جنگ با‌سال‌ها​ شیاطین چه می‌شد؟

آیا همین‌دادن​ الان هم‌پای​ بی‌معنی نشده بود؟

آیا خیلی طول می‌کشید تا قاره خوزه را جلو‌گوشت​ شیاطین بیندازند و خودشان به سمت دنیای جدیدی فرار‌می‌کشید​ کنند که هزار یا ده‌هزار بار بزرگ‌تر از آن بود؟

این یک عصر جدید بود.

یک هرج‌ومرجِ واقعی در برابرشان در حال شکل‌گیری‌می‌کشید​ بود؛ دنیایی که در آن تمام نظم و‌سال​ قوانین گذشته، معنایشان را از دست داده بودند.

در همین حین، دئوس با قدم‌های‌حالا​ بلندش جلو آمد و به جایی که‌الانش​ یولگئوم و اسکاتول ایستاده بودند نزدیک شد.

«باز شما دو‌هیولاهای​ تا دارین درباره‌چند​ چی حرف می‌زنین؟»

یولگئوم با‌جزیره‌ی​ بی‌تفاوتی جواب داد:‌طول​ «چیز خاصی نیست.»

دئوس به این جوابِ‌جزیره‌ی​ سردِ یولگئوم پوزخندی زد‌می‌کشید​ و همان‌جا کنارش ولو شد.

«یه ایده‌ی‌دادن​ خفن زده‌پای​ به سرم.»

یولگئوم سریع‌انگشت‌شماری​ گفت: «ندونسته‌پرسه​ ردش می‌کنم.»

دئوس گفت: «منم‌بهشتی​ دقیقاً همین رو‌می‌کشید​ به پیشخدمت گفتم.»

اسکاتول پرسید: «منظورتون منم؟»

«آره خودتی. یادت‌مسئولیتش​ میاد این روزا بیشترین‌میگن​ سودمون از چی بوده؟»

اسکاتول جواب داد:‌هیولاهای​ «خب... مگه همون‌چند​ سلاح اژدها نیست؟»

«نه بابا، اون که کلی‌طول​ خرج برداشت. همه‌اش رو دادی‌مناطق​ رفت تا روسدیا رو خوشگل کنی.»

اسکاتول با لحنی دفاعی گفت: «این به خاطر این‌انسان‌ها​ بود که ما از ترس حمله‌ی دوباره‌ی نزار از‌اولین​ آسمون، بیش از حد روی جادوی دفاعی سرمایه‌گذاری کردیم.»

دئوس غر زد: «همه‌اش الکی‌خودشونه​ بود، اونم حالا که دیگه‌حرف​ هیچ تهدیدی در کار نیست.»

«به خاطر همین چیزاست که میگن اگه مغازه باز کنی، از‌تبدیل​ جلو سود می‌کنی ولی از پشت ضرر می‌دی. من حتی اگه‌مناطق​ اجاره هم ندم، بازم دارم کلی پول پای نگهداری و تعمیرات می‌دم!»

اسکاتول گفت: «اگه این‌طور نبود‌طول​ که الان کلی از تپه‌های‌مناطق​ صخره‌ای هالی اسپیندل برامون مونده بود.»

دئوس با پوزخند گفت: «آره؟ البته که املاک و مستغلات بهترین راه برای سرکیسه کردنِ آدمای خرپول و بی‌مغزه. تهِ تهش، زمین فقط به درد این می‌خوره که روش زندگی‌می‌کردند​ کنی، کشاورزی کنی، یا یه کسب‌وکاری راه بندازی و یه اثری از خودت به جا بذاری، مگه نه؟ اگه بخوایم بر اساس درآمد حساب کنیم، هیچ دلیلی نداره که قیمت‌کم‌هوشی​ زمین از یه حد مشخصی بالاتر بره، اما مردم حاضرن خیلی بیشتر از ارزش واقعی‌اش پول بدن، فقط به خاطر این توهمِ احمقانه که قراره قیمتش تا ابد بره بالا.»

اسکاتول خندید: «خب تو‌پای​ این گیرودار، یه عده هم‌پری‌ها​ هستن که حسابی سود می‌کنن.»

دئوس با اعتمادبه‌نفس گفت: «اون یه عده‌الان​ باید خودم باشم، مگه نه؟ هر چی‌جزیره‌ی​ زمین بیرون از قاره خوزه است، مال منه.»

یولگئوم پرسید: «از‌بهشتی​ کی تا حالا‌می‌کشید​ همچین قانونی گذاشتی؟»

«قانونِ خوبیه. واسه همین با خودم گفتم‌طول​ یکم زمین بفروشم و کاسبی کنم. ولی به‌فرق​ نظرت اولین شرطِ یه زمین واسه فروش چیه؟»

یولگئوم جواب داد: «خب...‌پای​ چه می‌دونم. حتماً زمینی‌جادوی​ که خاک حاصلخیز داشته باشه؟»

دئوس با کلافگی گفت: «چرا اول از همه این تفکر اقتصادیِ‌تبدیل​ ضعیفِ گره‌خورده به صنایع اولیه رو دور نمی‌ریزی؟ ارزش یه زمین،‌مناطق​ اول به دسترسی‌شه، دوم به دسترسی‌شه، و سوم هم به دسترسی‌شه!»

«منظورت حمل‌ونقله؟»

«یه جایی کنار جاده‌ی اصلیِ یه‌سال‌ها​ شهر بزرگ که ملت مدام توش‌مناطق​ رفت‌وآمد دارن. زمین باارزش همیشه همچین جاییه.»

یولگئوم گفت: «اگه این‌طوره که زمین‌های تو یه‌جادوی​ قرون هم نمی‌ارزن. اون سرزمین‌های بی‌صاحب پر از‌هالی​ حیوون و جونوره و رد شدن ازشون تقریباً غیرممکنه.»

دئوس نیشخند زد: «دقیقاً‌پرسه​ واسه همین با یه‌شکار​ قیمتِ مفت چنگشون زدم.»

یولگئوم با چشم‌های نیمه‌باز نگاهش کرد:‌می‌کشید​ «...تو که الان داری یه طرفه‌کاملاً​ ادعا می‌کنی همه‌شون مال توئه، نه؟»

دئوس شانه بالا‌رسماً​ انداخت: «تا وقتی کسی‌طول​ اعتراضی نکنه، مال منه.»

«حالا اگه‌دادن​ یکی اعتراض‌پای​ کرد چی؟»

«خب خیلی‌انگشت‌شماری​ راحت از‌پرسه​ شرش خلاص می‌شیم.»

یولگئوم آه‌جزیره‌ی​ کشید: «همین فکر‌طول​ رو هم می‌کردم.»

یولگئوم دوباره دهان باز‌جزیره‌ی​ کرد: «حالا می‌خوای بازم به‌انسان‌ها​ این بحثِ چرت‌وپرت ادامه بدی؟»

دئوس با بی‌حوصلگی گفت:‌پای​ «اگه نمی‌خوای بشنوی، می‌تونی‌جادوی​ راهتو بکشی و بری.»

یولگئوم گفت: «راستش دلم نمی‌خواد بشنوم، ولی‌الان​ کنجکاو شدم ببینم تهِ این داستانت به‌جزیره‌ی​ کجا می‌رسه. خب، حالا چطوری می‌خوای بفروشیشون؟»

دئوس بشکن زد: «فقط‌سال‌ها​ کافیه تبدیلش کنیم به‌برسد​ زمینی که بشه فروختش.»

«خب چطوری؟»

«دروازه‌ی وارپ!»

یولگئوم فوراً گفت: «نه.»

دئوس با هیجان ادامه داد: «باید یه شرکت راه بندازم. یه شرکت حمل‌ونقلِ‌فرق​ فوق‌ِمسافت‌طولانی که با قدرت پری‌های بزرگ کار می‌کنه! ایده‌ی خفنیه، نه؟ این‌طوری واسه‌می‌شدند​ پری‌ها هم کارآفرینی می‌شه، پس پیشخدمت هم قاعدتاً نباید باهاش مخالفتی داشته باشه.»

اسکاتول گونه‌اش را خاراند و گفت:‌سال‌ها​ «خب... از اونجایی که ما رو بزرگ‌اطراف​ خطاب کردین، دیگه حرفی برای گفتن ندارم.»

دئوس گفت: «اسم اینجا رو گذاشتن زمین، درسته؟ ما یه شبکه‌ی حمل‌ونقلِ‌همین​ وارپ تو سراسر این سیاره راه می‌ندازیم. اگه این کار رو بکنیم، قیمت‌وقتی​ زمین‌های اطرافش سر به فلک می‌کشه، مگه نه؟ قراره حسابی پول پارو کنم.»

یولگئوم طعنه زد:‌هیولاهای​ «داری تبدیل می‌شی به‌الان​ پادشاهِ راه‌آهنِ قرن جدید.»

دئوس پرسید: «پادشاه راه‌آهن؟»

«یه روش حمل‌ونقلِ خیلی قدیمیه.»

دئوس دستش را تکان داد:‌خودشونه​ «حالا هر چی، اسمش مهم‌حرف​ نیست. منو ببرین پیش پادشاه پریان.»

اسکاتول گفت:‌انگشت‌شماری​ «اما در مورد‌می‌زدند​ بابل و راگوئل...»

اسکاتول این را‌بهشتی​ گفت و بعد‌می‌کشید​ دوباره دهانش را بست.

پرسیدنِ چنین‌اینجا​ سوالی واقعاً‌جزیره‌ی​ احمقانه بود.

قضیه از همین قرار بود.

و اوضاع‌انگشت‌شماری​ هم همین‌پرسه​ بود که می‌دیدند.

چند روزی گذشت.

«یه چیزی به ذهنم رسید... امکانش هست که‌می‌کشید​ کوتوله‌ها میراث‌دار عتیقه‌های دوران طلایی باشن و پری‌ها‌سال​ عتیقه‌های دوران نقره‌ای رو به ارث برده باشن؟»

اولین باری که دئوس این‌خودشونه​ حرف رو زد، تو هالی‌وودز‌حرف​ بود؛ شمال شرقی جنگل‌های دم خوزه.

این جنگل که مقدس‌ترین جای دنیا‌چند​ به حساب می‌اومد، همون روستایی بود‌اینجا​ که اولین جنگجو توش به دنیا اومد.

یه زن و شوهر که جرم کوچیکی مرتکب‌برسد​ شده بودن و فرار کرده بودن، با کمک‌اولین​ یه پری اونجا ساکن شدن و بچه‌دار شدن.

از اونجایی که مرده در اصل‌سال‌ها​ کفاش بود، با درست کردن و فروختن‌اطراف​ کفش برای پری‌ها خرج زندگیشون رو درمی‌آورد.

پسر کو ندارد‌مسئولیتش​ نشان از پدر،‌حالا​ اونم کفاش شد.

اونا نام خانوادگی اصلی‌شون رو‌می‌زدند​ ول کردن و اسم همین جنگل‌تبدیل​ رو قرض گرفتن، یعنی پن هالیوز.

همین اسم شد‌بهشتی​ ریشه و اصل‌می‌کشید​ و نسب تمام قهرمان‌ها.

یولگئوم که شونه به‌جزیره‌ی​ شونه‌اش راه می‌رفت، سر‌می‌کشید​ تکون داد و گفت: «درسته.»

«واقعاً کانسپتش همین بود؟»

«کانسپتش اینه‌انگشت‌شماری​ که... چون نمی‌تونیم‌می‌زدند​ همه رو بکشیم.»

«تو از نوادگان همونی؟»

«آره.»

«مگه آدم‌های‌دادن​ عصر طلایی‌پای​ قدکوتوله بودن؟»

«مردم بیچاره و شرور‌پرسه​ آداپا... بچه‌های نزار بعداً اونا‌گوشت​ رو کوچیک کردن. کوتوله‌ها همونان.»

«یه باخت دیگه برای شیاطین. چرا اون هفت‌تا دوک نمی‌تونن از‌اطراف​ این حقه‌های جدید و خلاقانه بزنن؟ خب پس چرا گوش پری‌ها تیزه؟‌گله‌ای​ طوری که از روی قیافه‌شون به زور می‌شه فهمید زنن یا مرد.»

«این قیافه‌اینجا​ اواخر عصر نقره‌ای‌بهشتی​ خیلی مد بود.»

«عجب سلیقه‌های عجیبی داشتین.‌پای​ پس یعنی آدم‌ها همون‌طوری‌جادوی​ موندن که قبلاً بودن؟»

«نسخه اصلی چیز خاصی نداره. دلیلش اینه که انسان‌ها بسته‌کبابی​ به منطقه و محیط، به شکل‌های مختلفی تکامل پیدا کردن. آدم‌های‌وضعیت​ امروزی طوری تکامل پیدا کردن که با قاره خوزه سازگار باشن.»

حالا دیگه هالی‌وودز‌بهشتی​ به عنوان یه‌می‌کشید​ جنگل مقدس شناخته می‌شد.

شکار و قطع درخت تو یه شعاع پنج کیلومتری ممنوع بود و‌مناطق​ جنگل ظاهر یه جنگل بکر و باستانی عظیم رو حفظ کرده بود‌یک‌دفعه​ که فقط یه جاده خاکی کوچیک برای عبور کالسکه توش باقی مونده بود.

موقع عبور از اون جنگل انبوه که نور‌جادوی​ خورشید به زور توش نفوذ می‌کرد، این زکه بود‌اسپیندل​ که بیشتر از همه غرق تو احساسات شده بود.

زکه به‌انگشت‌شماری​ آسمون جنگل‌پرسه​ نگاه کرد.

انگار جنگل داشت باهاش حرف می‌زد.‌می‌کشید​ صاحبان اون صدا حتماً اجداد دورشون‌کاملاً​ بودن که تو این جنگل زندگی می‌کردن.

و... نفر چهارمی که‌جزیره‌ی​ الان اینجا حضور داشت،‌می‌کشید​ کسی نبود جز اسکاتول.

اسکاتول ال توره.

این اسم یه پری بود. اون‌چند​ زندگی یه پری رو قرض گرفته‌اینجا​ بود تا بتونه دئوس رو ببینه.

اگه بهش فکر کنی،‌سال‌ها​ رابطه‌اش با پری‌ها فقط‌برسد​ در همین حد بود.

وقتی داشتیم می‌رفتیم تا خدای پری‌ها رو ببینیم، حسابی معذب‌برسد​ بود. پیش‌بینی اینکه بقیه در مورد کسی که بدون اجازه‌ظاهر​ جیم شده و یواشکی اومده چه فکری می‌کنن، سخت بود.

«استرس داری؟»

اسکاتول با‌انگشت‌شماری​ این سؤال‌پرسه​ ناگهانی دئوس خندید.

«امکان نداره.»

«نه بابا، منظورم اینه که من‌سال‌ها​ هیچ‌وقت استرس نداشتم. تو این‌قدر ترسیدی؟‌مناطق​ از یارویی که بهش می‌گن پادشاه پری‌ها؟»

«ایشون شخص بسیار بخشنده‌ای هستن.»

«پس چرا قیافه‌ات این‌طوریه؟»

«مگه قیافه‌ام عجیبه؟»

«آره.»

«هاها... عجیبه.»

همون موقع،‌انگشت‌شماری​ یه زن‌پرسه​ وارد مکالمه‌شون شد.

«قابل درکه که استرس‌سال‌ها​ داشته باشه. چون مسلماً دلش‌وضعیت​ نمی‌خواست با من روبه‌رو بشه.»

تو این‌اینجا​ لحظه، دئوس‌جزیره‌ی​ یکم جا خورد.

تازه وقتی لب‌هاش رو باز کرد، درست یک ثانیه‌پری‌ها​ قبل از شنیدن صداش بود که حضورش رو حس‌وجود​ کردم. اما به محض اینکه دیدمش، همه‌چیز دستگیرم شد.

«بازم پیداش شد.»

اون زن با موهای سبز‌طول​ روشنش، نجابت و وقار رو‌مناطق​ مثل یه لباس به تن داشت.

تو همون حال، نصف صورتش با‌سال‌ها​ یه عینک بزرگ پوشونده شده بود که‌اطراف​ اصلاً به یه فرشته یا پری نمی‌خورد.

«بازم؟ یعنی منو می‌شناسی؟»

«شاید پادشاه پری‌ها باشی یا هر کوفت‌الان​ دیگه‌ای. ولی منظور من این نیست. اسم واقعیت‌بهشتی​ چیه؟ زافکیل؟ هامیل؟ یا شایدم رافائل یا اوریل؟»

زن خندید. اما گوشه چشم‌هاش‌طول​ با بی‌تفاوتی سفت شد. به‌مناطق​ نظر می‌رسید حسابی غافلگیر شده.

«از خیلیا شنیده بودم که دمیورگوس ۶۶۶ام آدم عجیبیه، اما... هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونه چهره‌فرق​ واقعی من رو ببینه. با یه اسم جعلی گولت نمی‌زنم. من رازیل هستم، ارباب خرد و‌انگار​ پادشاه الف‌ها. اما فعلاً، فکر کنم بهتر باشه خودم رو به اسم الندرس بهت معرفی کنم.»

«آها! پس واسه همین بود‌خودشونه​ که پیشخدمت استرس داشت. حتماً داشت‌نداره​ مثل یه پری خودسرانه عمل می‌کرد.»

الندرس، پادشاه پری‌ها، لبخند زد.

«مایه شرمساریه که با‌سال‌ها​ من مشورت نکرد، اما خب‌وضعیت​ داشت کار خودش رو می‌کرد.»

با شنیدن کلمه‌رسماً​ «شرمساری»، صورت اسکاتول به‌طول​ طرز معذبی منقبض شد.

«متأسفم.»

«تو کسی نیستی جز‌پرسه​ اسکاتول ال توره، و‌شکار​ اسم منم الندرس، پادشاه الف‌هاست.»

اسکاتول هنوز‌جزیره‌ی​ نمی‌تونست سر خم‌شده‌اش‌طول​ رو بالا بیاره.

الندرس در حالی‌رسماً​ که به دئوس و‌طول​ گروهش نگاه می‌کرد، گفت:

«ارباب دئوس، ارباب زکه، و ارباب یولگئوم.‌میگن​ شما رو به کاخ خودم دعوت می‌کنم.‌بین​ لطفاً با حضورتون اونجا رو منور کنید.»

زکه مؤدبانه سرش‌هیولاهای​ رو خم کرد و‌الان​ یولگئوم هم تعظیم کرد.

وقتی الندرس دستش رو تکون‌طول​ داد، پودر نورانی‌ای به بیرون‌مناطق​ پاشید و روی زمین ریخت.

پیچک‌ها رشد کردن‌رسماً​ و یه در‌سال‌ها​ بینشون ظاهر شد.

وقتی دئوس از در‌پای​ رد شد، منظره کاملاً‌جادوی​ متفاوتی جلوش باز شد.

درخت‌های بی‌انتها مثل‌هیولاهای​ یه فرش زیر‌چند​ پاهامون پهن شده بودن.

کاخ الندرس مثل یه‌سال‌ها​ درخت دیگه، روی یه‌برسد​ درخت عظیم‌الجثه قرار داشت.

اوبرباوم.

بین پری‌ها، اوبرباوم مکان خاصی‌خودشونه​ بود که فقط موجودات بزرگی در‌نداره​ سطح پیشوایان می‌تونستن روش قدم بذارن.

دئوس از بالکن‌هیولاهای​ کاخ الندرس به‌چند​ جنگل نگاه کرد.

سبزی تازه‌ای که مثل دریا پهن شده‌انسان‌ها​ بود، فقط نوک جنگلی بود که به‌سال​ اندازه یه جنگل استوایی انبوه رشد کرده بود.

بوی جنگل سوراخ‌های دماغم رو‌بهشتی​ پر کرد. حتی به نظر می‌رسید‌وضعیت​ باد هم به رنگ نیلی دراومده.

حس لامسه و بویایی‌پای​ خیلی غنی‌تر و متنوع‌تر‌جادوی​ از حس بینایی بود.

جنگل یعنی این.

«قبل از هر‌بهشتی​ چیز، می‌خوام از طرف‌انسان‌ها​ پری‌ها ازتون تشکر کنم.»

الندرس سرش رو خم کرد.

«برای چی؟»

«چون شما‌انگشت‌شماری​ جلوی نابودی قاره‌می‌زدند​ خوزه رو گرفتید.»

«آهان، آره یه همچین اتفاقی افتاد. ولی در جریان باش که‌اطراف​ ما عذرخواهی یا تشکر خشک و خالی رو قبول نمی‌کنیم. انگار‌یک‌دفعه​ یادت رفته، ولی حق استخراج معدن روباز تو کوه آگایاتا مال منه.»

«فراموش نکردم.‌اینجا​ اون قرارداد‌جزیره‌ی​ هنوز پابرجاست.»

«خب؟»

«این شمایید که استخراج نمی‌کنید.»

«پیشخدمت! همین‌جزیره‌ی​ الان ته و‌طول​ تویش رو دربیار.»

اسکاتول با‌اینجا​ قیافه‌ای معذب‌جزیره‌ی​ گونه‌اش رو خاروند.

«در اسرع وقت‌مسئولیتش​ خط استخراج معدن‌حالا​ رو راه می‌ندازیم.»

«وقت طلاست.»

«می‌دونم.»

اسکاتول سرش رو‌رسماً​ خم کرد و‌سال‌ها​ از کاخ رفت بیرون.

شایدم چون تونسته بود از‌خودشونه​ اون فضای معذب‌کننده جیم بشه،‌حرف​ سریع‌تر از همیشه قدم برمی‌داشت.

ناولها | novelha.net