چپتر 288: ملاقات با پادشاه پریان (۱)
0کنار رستوران ساحلی،لنگر یک کلبهی اسکلهایدریا افتتاح شده بود.
از بیرون، تفاوترسماً چندانی با کلبهیسالها موجسوارانِ بغلیاش نداشت.
ستونهایش چوبی بوددئوس و سقفش را بادریا برگهای نخل پوشانده بودند.
اما آن تو،دادن دروازهی وارپ باخودشونه نوری درخشان سوسو میزد.
مقصدی که این دروازهانداخته به آن وصل میشد،داشت جایی نبود جز روسدیا.
یولگئوم آهیاینجا کشید و روبهشتی به اسکاتول گفت:
«اصلاً میتونمجزیرهی جلوی یه همچینطول چیزی رو بگیرم؟»
اسکاتول جواب داد: «اربابچند خودشون دستور دادن، پسکبابی مسئولیتش هم پای خودشونه.»
یولگئوم غر زد:لنگر «حالا هر چی. میگنقرار جادوی پریها حرف نداره.»
«همین الانش هم یهیعنی دروازهی وارپ بین قلعه هالیوسط اسپیندل و روسدیا وجود داره.»
«مرزها دارنجزیرهی روزبهروز بیشترسالها از بین میرن.»
«وقتی قاره خوزه سقوط کرده، دیگه کی بهکبابی دروازههای وارپ اهمیت میده؟ خیلی زود آدمهای قاره خوزهانسانها سرزمین ماگوورت رو کشف میکنن. عصر پیشگامان در راهه.»
دورانِ پیشگامیِدئوس بزرگ فراانداخته رسیده بود...
از آنجا که این جزیره، یعنی همان جایی کهوسط دئوس در آن لنگر انداخته بود، وسط دریا قرار داشت،چند فقط تعداد انگشتشماری از هیولاهای ماگوورت در آن پرسه میزدند.
همان چند تا هم تاطول الان شکار شده و بهمناطق گوشت کبابی تبدیل شده بودند.
اینجا رسماًپرسه یک جزیرهیچند بهشتی بود.
سالها طول میکشید تا پای انسانهادریا به اینجا برسد، اما وضعیت مناطقهیولاهای اطراف قاره خوزه کاملاً فرق داشت.
ده سال پیش،جزیره اولین هیولای ماگوورت درلنگر قاره خوزه ظاهر شد.
حتی آدمها هم اگر یکدفعهطول با گلهای از هیولاها روبهرومناطق میشدند، دستوپایشان را گم میکردند. اما...
«انگار اون فوران آتشفشانِچند ده سال پیش، یهکبابی جور اقدام پیشگیرانه بود.»
یولگئوم باردئوس دیگر از تدابیروسط الهی شگفتزده شد.
یعنی اینآنجا هم توییعنی محاسباتش بود؟
انسانها از طریق حوادث گذشتهطول یاد گرفته بودند که چطورمناطق هیولاهای ماگوورت را شکار کنند.
قاره خوزه به زمین سقوط کردهشکار بود و حالا، سرزمینی که ظاهراًجزیرهی پایانی نداشت، در برابرش گسترده شده بود.
ساکنان آن سرزمین،لنگر هیولاهای غولپیکر و کمهوشیقرار به نام ماگوورت بودند.
راستش را بخواهید، آنهایعنی چیزی جز یک منبعانداخته غذاییِ متحرک برای بشریت نبودند.
چه یک فیل غولپیکرِ پنج متری باشد وبرسد چه یک ببر دندانخنجریِ دو متری با دندانهایی بههیولای شکل کمان، دیگر هیچکدام دشمن بشریت به حساب نمیآمدند.
پس تکلیف آنمیزدند غلوزنجیرهای جنگ باشکار شیاطین چه میشد؟
آیا همیندئوس الان همانداخته بیمعنی نشده بود؟
آیا خیلی طول میکشید تا قاره خوزه را جلووسط شیاطین بیندازند و خودشان به سمت دنیای جدیدی فرارمیزدند کنند که هزار یا دههزار بار بزرگتر از آن بود؟
این یک عصر جدید بود.
یک هرجومرجِ واقعی در برابرشان در حال شکلگیریکبابی بود؛ دنیایی که در آن تمام نظم ومیکشید قوانین گذشته، معنایشان را از دست داده بودند.
در همین حین، دئوس با قدمهایدریا بلندش جلو آمد و به جایی کهپرسه یولگئوم و اسکاتول ایستاده بودند نزدیک شد.
«باز شما دوجزیره تا دارین دربارهدئوس چی حرف میزنین؟»
یولگئوم باجزیرهی بیتفاوتی جواب داد:طول «چیز خاصی نیست.»
دئوس به این جوابِچند سردِ یولگئوم پوزخندی زدکبابی و همانجا کنارش ولو شد.
«یه ایدهیدئوس خفن زدهانداخته به سرم.»
یولگئوم سریعآنجا گفت: «ندونستهیعنی ردش میکنم.»
دئوس گفت: «منمبهشتی دقیقاً همین رومیکشید به پیشخدمت گفتم.»
اسکاتول پرسید: «منظورتون منم؟»
«آره خودتی. یادتلنگر میاد این روزا بیشترینقرار سودمون از چی بوده؟»
اسکاتول جواب داد:جزیره «خب... مگه هموندئوس سلاح اژدها نیست؟»
«نه بابا، اون که کلیطول خرج برداشت. همهاش رو دادیمناطق رفت تا روسدیا رو خوشگل کنی.»
اسکاتول با لحنی دفاعی گفت: «این به خاطر اینتبدیل بود که ما از ترس حملهی دوبارهی نزار ازبرسد آسمون، بیش از حد روی جادوی دفاعی سرمایهگذاری کردیم.»
دئوس غر زد: «همهاش الکیوسط بود، اونم حالا که دیگهتعداد هیچ تهدیدی در کار نیست.»
«به خاطر همین چیزاست که میگن اگه مغازه باز کنی، ازقرار جلو سود میکنی ولی از پشت ضرر میدی. من حتی اگهگوشت اجاره هم ندم، بازم دارم کلی پول پای نگهداری و تعمیرات میدم!»
اسکاتول گفت: «اگه اینطور نبودطول که الان کلی از تپههایمناطق صخرهای هالی اسپیندل برامون مونده بود.»
دئوس با پوزخند گفت: «آره؟ البته که املاک و مستغلات بهترین راه برای سرکیسه کردنِ آدمای خرپول و بیمغزه. تهِ تهش، زمین فقط به درد این میخوره که روش زندگیآدمها کنی، کشاورزی کنی، یا یه کسبوکاری راه بندازی و یه اثری از خودت به جا بذاری، مگه نه؟ اگه بخوایم بر اساس درآمد حساب کنیم، هیچ دلیلی نداره که قیمتزمین زمین از یه حد مشخصی بالاتر بره، اما مردم حاضرن خیلی بیشتر از ارزش واقعیاش پول بدن، فقط به خاطر این توهمِ احمقانه که قراره قیمتش تا ابد بره بالا.»
اسکاتول خندید: «خب توانداخته این گیرودار، یه عده همفقط هستن که حسابی سود میکنن.»
دئوس با اعتمادبهنفس گفت: «اون یه عدهلنگر باید خودم باشم، مگه نه؟ هر چیتعداد زمین بیرون از قاره خوزه است، مال منه.»
یولگئوم پرسید: «ازبهشتی کی تا حالامیکشید همچین قانونی گذاشتی؟»
«قانونِ خوبیه. واسه همین با خودم گفتمگوشت یکم زمین بفروشم و کاسبی کنم. ولی بهطول نظرت اولین شرطِ یه زمین واسه فروش چیه؟»
یولگئوم جواب داد: «خب...انداخته چه میدونم. حتماً زمینیداشت که خاک حاصلخیز داشته باشه؟»
دئوس با کلافگی گفت: «چرا اول از همه این تفکر اقتصادیِقرار ضعیفِ گرهخورده به صنایع اولیه رو دور نمیریزی؟ ارزش یه زمین،گوشت اول به دسترسیشه، دوم به دسترسیشه، و سوم هم به دسترسیشه!»
«منظورت حملونقله؟»
«یه جایی کنار جادهی اصلیِ یهشکار شهر بزرگ که ملت مدام توشجزیرهی رفتوآمد دارن. زمین باارزش همیشه همچین جاییه.»
یولگئوم گفت: «اگه اینطوره که زمینهای تو یهداشت قرون هم نمیارزن. اون سرزمینهای بیصاحب پر ازالان حیوون و جونوره و رد شدن ازشون تقریباً غیرممکنه.»
دئوس نیشخند زد: «دقیقاًیعنی واسه همین با یهانداخته قیمتِ مفت چنگشون زدم.»
یولگئوم با چشمهای نیمهباز نگاهش کرد:میکشید «...تو که الان داری یه طرفهکاملاً ادعا میکنی همهشون مال توئه، نه؟»
دئوس شانه بالامیزدند انداخت: «تا وقتی کسیگوشت اعتراضی نکنه، مال منه.»
«حالا اگهدئوس یکی اعتراضانداخته کرد چی؟»
«خب خیلیآنجا راحت ازیعنی شرش خلاص میشیم.»
یولگئوم آهجزیرهی کشید: «همین فکرطول رو هم میکردم.»
یولگئوم دوباره دهان بازچند کرد: «حالا میخوای بازم بهتبدیل این بحثِ چرتوپرت ادامه بدی؟»
دئوس با بیحوصلگی گفت:انداخته «اگه نمیخوای بشنوی، میتونیداشت راهتو بکشی و بری.»
یولگئوم گفت: «راستش دلم نمیخواد بشنوم، ولیلنگر کنجکاو شدم ببینم تهِ این داستانت بهتعداد کجا میرسه. خب، حالا چطوری میخوای بفروشیشون؟»
دئوس بشکن زد: «فقطسالها کافیه تبدیلش کنیم بهبرسد زمینی که بشه فروختش.»
«خب چطوری؟»
«دروازهی وارپ!»
یولگئوم فوراً گفت: «نه.»
دئوس با هیجان ادامه داد: «باید یه شرکت راه بندازم. یه شرکت حملونقلِفرق فوقِمسافتطولانی که با قدرت پریهای بزرگ کار میکنه! ایدهی خفنیه، نه؟ اینطوری واسهمیشدند پریها هم کارآفرینی میشه، پس پیشخدمت هم قاعدتاً نباید باهاش مخالفتی داشته باشه.»
اسکاتول گونهاش را خاراند و گفت:شکار «خب... از اونجایی که ما رو بزرگبهشتی خطاب کردین، دیگه حرفی برای گفتن ندارم.»
دئوس گفت: «اسم اینجا رو گذاشتن زمین، درسته؟ ما یه شبکهی حملونقلِهیولاهای وارپ تو سراسر این سیاره راه میندازیم. اگه این کار رو بکنیم، قیمتسالها زمینهای اطرافش سر به فلک میکشه، مگه نه؟ قراره حسابی پول پارو کنم.»
یولگئوم طعنه زد:جزیره «داری تبدیل میشی بهلنگر پادشاهِ راهآهنِ قرن جدید.»
دئوس پرسید: «پادشاه راهآهن؟»
«یه روش حملونقلِ خیلی قدیمیه.»
دئوس دستش را تکان داد:وسط «حالا هر چی، اسمش مهمتعداد نیست. منو ببرین پیش پادشاه پریان.»
اسکاتول گفت:آنجا «اما در موردهمان بابل و راگوئل...»
اسکاتول این رابهشتی گفت و بعدمیکشید دوباره دهانش را بست.
پرسیدنِ چنینپرسه سوالی واقعاًچند احمقانه بود.
قضیه از همین قرار بود.
و اوضاعآنجا هم همینیعنی بود که میدیدند.
چند روزی گذشت.
«یه چیزی به ذهنم رسید... امکانش هست کهکبابی کوتولهها میراثدار عتیقههای دوران طلایی باشن و پریهامیکشید عتیقههای دوران نقرهای رو به ارث برده باشن؟»
اولین باری که دئوس اینوسط حرف رو زد، تو هالیوودزتعداد بود؛ شمال شرقی جنگلهای دم خوزه.
این جنگل که مقدسترین جای دنیادئوس به حساب میاومد، همون روستایی بودداشت که اولین جنگجو توش به دنیا اومد.
یه زن و شوهر که جرم کوچیکی مرتکببرسد شده بودن و فرار کرده بودن، با کمکاولین یه پری اونجا ساکن شدن و بچهدار شدن.
از اونجایی که مرده در اصلشکار کفاش بود، با درست کردن و فروختنبهشتی کفش برای پریها خرج زندگیشون رو درمیآورد.
پسر کو نداردلنگر نشان از پدر،دریا اونم کفاش شد.
اونا نام خانوادگی اصلیشون روهمان ول کردن و اسم همین جنگلقرار رو قرض گرفتن، یعنی پن هالیوز.
همین اسم شدبهشتی ریشه و اصلمیکشید و نسب تمام قهرمانها.
یولگئوم که شونه بهچند شونهاش راه میرفت، سرکبابی تکون داد و گفت: «درسته.»
«واقعاً کانسپتش همین بود؟»
«کانسپتش اینهآنجا که... چون نمیتونیمهمان همه رو بکشیم.»
«تو از نوادگان همونی؟»
«آره.»
«مگه آدمهایدئوس عصر طلاییانداخته قدکوتوله بودن؟»
«مردم بیچاره و شروریعنی آداپا... بچههای نزار بعداً اوناوسط رو کوچیک کردن. کوتولهها همونان.»
«یه باخت دیگه برای شیاطین. چرا اون هفتتا دوک نمیتونن ازاطراف این حقههای جدید و خلاقانه بزنن؟ خب پس چرا گوش پریها تیزه؟گلهای طوری که از روی قیافهشون به زور میشه فهمید زنن یا مرد.»
«این قیافهپرسه اواخر عصر نقرهایالان خیلی مد بود.»
«عجب سلیقههای عجیبی داشتین.انداخته پس یعنی آدمها همونطوریداشت موندن که قبلاً بودن؟»
«نسخه اصلی چیز خاصی نداره. دلیلش اینه که انسانها بستهدریا به منطقه و محیط، به شکلهای مختلفی تکامل پیدا کردن. آدمهایشکار امروزی طوری تکامل پیدا کردن که با قاره خوزه سازگار باشن.»
حالا دیگه هالیوودزبهشتی به عنوان یهمیکشید جنگل مقدس شناخته میشد.
شکار و قطع درخت تو یه شعاع پنج کیلومتری ممنوع بود وجزیرهی جنگل ظاهر یه جنگل بکر و باستانی عظیم رو حفظ کرده بودسال که فقط یه جاده خاکی کوچیک برای عبور کالسکه توش باقی مونده بود.
موقع عبور از اون جنگل انبوه که نورداشت خورشید به زور توش نفوذ میکرد، این زکه بودشکار که بیشتر از همه غرق تو احساسات شده بود.
زکه بهآنجا آسمون جنگلیعنی نگاه کرد.
انگار جنگل داشت باهاش حرف میزد.میکشید صاحبان اون صدا حتماً اجداد دورشونکاملاً بودن که تو این جنگل زندگی میکردن.
و... نفر چهارمی کهچند الان اینجا حضور داشت،کبابی کسی نبود جز اسکاتول.
اسکاتول ال توره.
این اسم یه پری بود. اوندئوس زندگی یه پری رو قرض گرفتهداشت بود تا بتونه دئوس رو ببینه.
اگه بهش فکر کنی،سالها رابطهاش با پریها فقطبرسد در همین حد بود.
وقتی داشتیم میرفتیم تا خدای پریها رو ببینیم، حسابی معذباینجا بود. پیشبینی اینکه بقیه در مورد کسی که بدون اجازهمناطق جیم شده و یواشکی اومده چه فکری میکنن، سخت بود.
«استرس داری؟»
اسکاتول باآنجا این سؤالیعنی ناگهانی دئوس خندید.
«امکان نداره.»
«نه بابا، منظورم اینه که منشکار هیچوقت استرس نداشتم. تو اینقدر ترسیدی؟جزیرهی از یارویی که بهش میگن پادشاه پریها؟»
«ایشون شخص بسیار بخشندهای هستن.»
«پس چرا قیافهات اینطوریه؟»
«مگه قیافهام عجیبه؟»
«آره.»
«هاها... عجیبه.»
همون موقع،آنجا یه زنیعنی وارد مکالمهشون شد.
«قابل درکه که استرسسالها داشته باشه. چون مسلماً دلشوضعیت نمیخواست با من روبهرو بشه.»
تو اینپرسه لحظه، دئوسچند یکم جا خورد.
تازه وقتی لبهاش رو باز کرد، درست یک ثانیهفقط قبل از شنیدن صداش بود که حضورش رو حسگوشت کردم. اما به محض اینکه دیدمش، همهچیز دستگیرم شد.
«بازم پیداش شد.»
اون زن با موهای سبزطول روشنش، نجابت و وقار رومناطق مثل یه لباس به تن داشت.
تو همون حال، نصف صورتش باشکار یه عینک بزرگ پوشونده شده بود کهبهشتی اصلاً به یه فرشته یا پری نمیخورد.
«بازم؟ یعنی منو میشناسی؟»
«شاید پادشاه پریها باشی یا هر کوفتلنگر دیگهای. ولی منظور من این نیست. اسم واقعیتانگشتشماری چیه؟ زافکیل؟ هامیل؟ یا شایدم رافائل یا اوریل؟»
زن خندید. اما گوشه چشمهاشطول با بیتفاوتی سفت شد. بهمناطق نظر میرسید حسابی غافلگیر شده.
«از خیلیا شنیده بودم که دمیورگوس ۶۶۶ام آدم عجیبیه، اما... هیچوقت فکر نمیکردم بتونه چهرهطول واقعی من رو ببینه. با یه اسم جعلی گولت نمیزنم. من رازیل هستم، ارباب خرد واگر پادشاه الفها. اما فعلاً، فکر کنم بهتر باشه خودم رو به اسم الندرس بهت معرفی کنم.»
«آها! پس واسه همین بودوسط که پیشخدمت استرس داشت. حتماً داشتانگشتشماری مثل یه پری خودسرانه عمل میکرد.»
الندرس، پادشاه پریها، لبخند زد.
«مایه شرمساریه که باسالها من مشورت نکرد، اما خبوضعیت داشت کار خودش رو میکرد.»
با شنیدن کلمهمیزدند «شرمساری»، صورت اسکاتول بهگوشت طرز معذبی منقبض شد.
«متأسفم.»
«تو کسی نیستی جزیعنی اسکاتول ال توره، وانداخته اسم منم الندرس، پادشاه الفهاست.»
اسکاتول هنوزجزیرهی نمیتونست سر خمشدهاشطول رو بالا بیاره.
الندرس در حالیمیزدند که به دئوس وگوشت گروهش نگاه میکرد، گفت:
«ارباب دئوس، ارباب زکه، و ارباب یولگئوم.قرار شما رو به کاخ خودم دعوت میکنم.میزدند لطفاً با حضورتون اونجا رو منور کنید.»
زکه مؤدبانه سرشجزیره رو خم کرد ولنگر یولگئوم هم تعظیم کرد.
وقتی الندرس دستش رو تکونطول داد، پودر نورانیای به بیرونمناطق پاشید و روی زمین ریخت.
پیچکها رشد کردنمیزدند و یه درشکار بینشون ظاهر شد.
وقتی دئوس از درانداخته رد شد، منظره کاملاًداشت متفاوتی جلوش باز شد.
درختهای بیانتها مثلجزیره یه فرش زیردئوس پاهامون پهن شده بودن.
کاخ الندرس مثل یهسالها درخت دیگه، روی یهبرسد درخت عظیمالجثه قرار داشت.
اوبرباوم.
بین پریها، اوبرباوم مکان خاصیوسط بود که فقط موجودات بزرگی درانگشتشماری سطح پیشوایان میتونستن روش قدم بذارن.
دئوس از بالکنجزیره کاخ الندرس بهدئوس جنگل نگاه کرد.
سبزی تازهای که مثل دریا پهن شدهانسانها بود، فقط نوک جنگلی بود که بهسال اندازه یه جنگل استوایی انبوه رشد کرده بود.
بوی جنگل سوراخهای دماغم روالان پر کرد. حتی به نظر میرسیدرسماً باد هم به رنگ نیلی دراومده.
حس لامسه و بویاییانداخته خیلی غنیتر و متنوعترداشت از حس بینایی بود.
جنگل یعنی این.
«قبل از هربهشتی چیز، میخوام از طرفانسانها پریها ازتون تشکر کنم.»
الندرس سرش رو خم کرد.
«برای چی؟»
«چون شماآنجا جلوی نابودی قارههمان خوزه رو گرفتید.»
«آهان، آره یه همچین اتفاقی افتاد. ولی در جریان باش کهاطراف ما عذرخواهی یا تشکر خشک و خالی رو قبول نمیکنیم. انگاریکدفعه یادت رفته، ولی حق استخراج معدن روباز تو کوه آگایاتا مال منه.»
«فراموش نکردم.پرسه اون قراردادچند هنوز پابرجاست.»
«خب؟»
«این شمایید که استخراج نمیکنید.»
«پیشخدمت! همینجزیرهی الان ته وطول تویش رو دربیار.»
اسکاتول باپرسه قیافهای معذبچند گونهاش رو خاروند.
«در اسرع وقتلنگر خط استخراج معدندریا رو راه میندازیم.»
«وقت طلاست.»
«میدونم.»
اسکاتول سرش رومیزدند خم کرد وشکار از کاخ رفت بیرون.
شایدم چون تونسته بود ازوسط اون فضای معذبکننده جیم بشه،تعداد سریعتر از همیشه قدم برمیداشت.