چپتر 84: ۱۹. مبارزه با یک جسد متحرک (۵)
0روی صندلیام چرتمعمولاً میزدم که کمکم بهخورد وقت ناهار نزدیک شدیم.
وقتی چشمهایم را رو بهجادو سایه باز کردم، اسکاتول راراحتی دیدم که آنجا ایستاده بود.
«ارباب.»
«هان.»
شاید به خاطر نورراحتی پسزمینه بود، اما ظاهرشبقیه یکجوری عجیب به نظر میرسید.
نور خورشید به شکل یک هاله گردکردید دور سرش را گرفته بود و درخششبقیه آن مثل بال به همه طرف پخش میشد.
«چیه؟»
«اومدم زمانجادوی غذا روتمرین بهتون اطلاع بدم.»
«زیک؟»
«داره جادوی سیاه تمرین میکنه.»
«آهان، خودمخوبه بهش گفتم اینمیشه کار رو بکنه.»
اسکاتول خنده تلخی کرد.
«هیچوقت فکر نمیکردممعمولاً به عنوان یه آرچخورد لیچ خدمتکار کسی بشم.»
«ولی چرا آرچ لیچ؟»
«نمیدونستید؟»
«نه.»
«مگه شما یه لیچ خلق نکردیداونو و بهش دستور ندادید؟ این کاریهجادوگر که فقط از بالاترین ردهی لیچها برمیاد.»
«آهان، راست میگی. انگارسنگ یکی از روستاییها روبگیم تبدیل به لیچ کرده بودن.»
«بهتره به اون سنگ جادو که درست کردید بگیمدادی سنگ جادوی سیاه، اما معمولاً کار راحتی نیست کهحواست اونو به خورد بقیه بدی و تبدیلشون کنی به جادوگر.»
«یعنی اینقدر کارش درسته؟»
«بله.»
«خوبه. زیک دوباره قویتر میشه.جادو به هر حال، خوب بهشراحتی یاد دادی. خوب هم جنگید.»
«ممنون از تعریفتون.»
«لطفاً به همین رویه ادامه بدهآهان و حواست بهش باشه. نمیدونم تابکنه کی قراره این وضعیت طول بکشه.»
«تا کی؟»
«یا توبهتره میری، یاسنگ من میرم.»
«چرا این حرف رو میزنید...»
دئوس سرشجادوی را تکان دادمیکنه و بلند شد.
«انسانها نهایتاً صد سالراحتی عمر میکنن. تو همبقیه که یه پری هستی.»
«آه، منظورتون این بود؟»
«یه چیزی تو همینقویتر مایهها. من میرم با اوندادی زنهی رو اعصاب غذا بخورم.»
«به سلامت، ارباب.»
اسکاتول سرش رامعمولاً خم کرد واونو او را بدرقه کرد.
قهرمان و شیطان.
پری و آرچ لیچ.
و حتی اژدهای طلای حقیقی.
خیلی سادهلوحانهست کهمعمولاً فکر کنیم یه رابطهخورد تا ابد دوام میآورد.
دکه غذای زیکاون بعد از مدتهادرست دوباره باز شد.
خیلیها حالا میدانستند که او یک قهرمانخوب است، برای همین فکر میکردند وقتی دکهاشهمین را بسته، دیگر هیچوقت آن را باز نمیکند.
مردم میگفتند آنها دارند برای نجاتآهان دنیا میجنگند، پس نمیشد به خاطربکنه نفروختن سیخهای جوجهکباب ازشان انتقاد کرد.
مشتریان ثابتبگیم دور همراحتی جمع شدند.
اوایل غروب، بعد از اینکهجادو تب و تاب مشتریان پولدارراحتی خوابید، مردم یکییکی سر جایشان نشستند.
در بین مشتریان ثابت، وقتی حرفحال از بهترین مشتری به میان میآمد،تعریفتون نمیشد دئوس را از قلم انداخت.
او همیشه پول هر چیزی را که دربهش دکه میخورد پرداخت میکرد. برای زیک، او قابلتقدیرترین مشتریفکر بود، چون حتی انعام درست و حسابی هم میداد.
زیک حتی نمیتوانست بگوید کهنیست پولش را قبول نمیکند. فقطتبدیلشون قلبش پر از حس قدردانی میشد.
«راستی، خواهر و برادرهایسنگ کوچیکترم تازگیها آموزش شمشیرزنیبگیم و جادو رو شروع کردن.»
دئوس در حالی که زیکمیشه داشت ظرفها را میشست، باجنگید شنیدن حرفش سر تکان داد.
«باید حسابیجادوی کار کنم تامیکنه خرجشون رو دربیارم.»
«آره. همهش بهمعمولاً لطف شماست کهاونو همیشه کمکم میکنید.»
«من فقط راه رو برات هموار کردم.کردید میتونی به خودت افتخار کنی، چون اینبقیه مسیر رو کاملاً با پای خودت دویدی.»
«بله؟»
«من چی؟جادوی کمکهای منتمرین به چشمت نمیاد؟»
این یولگئومبگیم بود. زیک بانیست لبخند درخشانی گفت:
«کمکهای یولگئومبهتره هم خیلیسنگ بزرگ بوده.»
یولگئوم برگشته بود.
اما وقتی زیک بهتمرین او نگاه میکرد، با خودشگفتم میگفت که واقعاً عجیب است.
مطمئن بود که او رفتهنیست بود... اما یکجورهایی حس میکردتبدیلشون تمام این مدت با هم بودهاند.
تصویر او به شکل عجیبی با جادوگری که همین چندراحتی وقت پیش همراهش بود همپوشانی داشت و اغلب این توهماینقدر به او دست میداد که هر دو یک نفر هستند.
این فکر که انگار چیزی را میدانست، بهیاد طرز عجیبی قانعکننده بود، برای همین بیشتر ازادامه این در موردش کنجکاوی نکرد، اما حس شگفتانگیزی بود.
«تو دیگه کجای کارتمرین کمک کردی؟ دقیقاً کجایبهش این سفره قاشق زدی؟»
«بیخیال. من تماممعمولاً سلاحهایی که میفروشناونو رو جور کردم.»
«هر کی بشنوه فکر میکنه مفتدرست و مجانی به من دادی. اینهاونو جواب اون همه زحمتی که کشیدم؟»
زیک با تماشای این دو نفرحال که هنوز داشتند با هم جرتعریفتون و بحث میکردند، لبخند دلنشینی زد.
در همانجادوی لحظه، مشتری جدیدیمیکنه از راه رسید.
زن جوانی بود کهراحتی با تردید از خیابانبقیه بالا آمد و نشست.
«اوه، سالبالایی.»
«چطوری دختر پولدار؟دوباره الآن بابات دعواتحال میکنه. زودتر برو خونه.»
«تیکه ننداز.»
لکسیا برایبگیم دئوس لبولوچهاشراحتی را آویزان کرد.
راستش را بخواهید،اون او همین حالا همکردید حسابی دعوا شده بود.
دلیلش این بود که بامیشه اسبها و سلاحهای خاندانش بیرونجنگید رفته و با ارواح جنگیده بود.
نه تنها شمشیر نقرهی مقدسی را که بابهش دقت در اسلحهخانه خانواده نگهداری میشد شکسته بود،هیچوقت بلکه خودش هم با جراحات شدیدی برگشته بود.
اگر دئوس ومعمولاً یولگئوم نبودند، او الانخورد در این دنیا نبود.
کدام پدری استاون که سر چنیندرست چیزی دعوا راه نیندازد؟
«تقصیر سونگهوانگچونگ بود. توی انتخاب درجهبندیحال مأموریت اشتباه کرده بودن. کی فکرشتعریفتون رو میکرد اونهمه مردهی متحرک اونجا باشه؟»
لکسیا اسم سادیموسسیاه را شنیده بود، اماخودم خودش را ندیده بود.
پس از آن، برای مدت طولانی بیهوش شده بودبدی و وقتی در خواب به قلعه زوریکس برگشت، حتیخوبه اسم سادیموس هم در خاطراتش تار و مبهم بود.
دئوس هم عمداً حرفی از آن نزده بود. بهمعمولاً لطف همین، لکسیا نمیدانست که سادیموس، مقصر اصلی آنجادوگر حادثه، الان اینجا به عنوان خدمتکار دئوس کار میکند.
«بدنت خوبه؟ زخمی نیستی؟»
لکسیا بهجادوی سؤال زیکتمرین سر تکان داد.
«اوهوم. اومدم عذرخواهی کنم.»
«از کی؟»
«از تو، زیک.»
«من؟»
«آره. ببخشید.»
لکسیا بلندبهتره شد و سرشجادو را خم کرد.
«چرا عذرخواهی میکنی؟»
«به خاطرجادوی من درگیر یهمیکنه ماجرای مسخره شدی.»
«اگه قضیه اینه، پس عذرخواهی نکن.اونو اصلاً هم مسخره نبود. این کاریهجادوگر که یه جنگجو باید انجام بده.»
کاری کهبهتره یک جنگجوسنگ باید انجام دهد.
لکسیا باخوبه شنیدن این حرفهامیشه کمی خجالت کشید.
«به هر حال، دولت سونگهوانگچونگ یه نفر رو برای تحقیق به روستای فوربزبیخنده فرستاده. شایعه شده که اونجا در اصل یه مهر و موم بوده کهچرا هزار سال پیش توسط شوالیههای زودیاک ایجاد شده، و حالا خودشون شخصاً رفتن اونجا.»
لکسیا دوباره نشست.
«دلم میخوادبهتره شوالیه زودیاکسنگ رو ببینم.»
«مگه ندیدیشون؟»
«نه. خیلی توسیاه هالهای از ابهام وخودم راز و رمز هستن.»
«مگه توبگیم هم تویراحتی سونگهوانگچونگ آموزش ندیدی؟»
«فقط یه ماه گذشته. بهجادو نظر جای خوبیه، برای همین میخوامنیست برم مرکز آموزش قهرمانان رو ببینم.»
«وقتی از دبیرستان فارغالتحصیلقویتر شدی میری دانشگاه. اونوقت شانسدادی اینو پیدا میکنی که ببینیشون.»
«آره دیگه.جادوی زیک... توتمرین که نمیری، نه؟»
«یه آدم بامعمولاً مدرک ابتدایی آخهاونو کدوم دانشگاهی میتونه بره؟»
«یه سیستمی هم هست که بادرست امتحان دادن میتونی دیپلم بگیری. چرااونو تو امتحان صلاحیت جنگجوها شرکت نمیکنی؟»
«اصلاً بهش فکردوباره نمیکنم. فعلاً از همینخوب وضعیتی که دارم راضیم.»
لکسیا دهنش رو بازتمرین کرد تا دوباره چیزیبهش بگه، ولی پریدم وسط حرفش.
«چرا یه چیزی سفارش نمیدی بخوری و دست ازبدی سرمون برنمیداری؟ تو کار بقیه دخالت نکن. زیک برخلافخوبه تو باید برای گذران زندگیش پول دربیاره، مگه نه؟»
لکسیا بهش برخورد و خواست چیزیدرست بگه، اما سرش رو تکون داد وخورد قبول کرد که حرفم پربیراه هم نیست.
«یه چیزی میخوامدوباره که هم خوشمزهحال باشه هم چاقم نکنه.»
«کجا همچینجادوی چیزی پیداتمرین میشه آخه؟»
«من کهبگیم به توراحتی سفارش ندادم، دادم؟»
«میزان خوشمزگی هراون غذا رو ترکیب روغنکردید و شکر تعیین میکنه.»
«هوف، زیک چطوردوباره گیر آدمی مثلحال تو افتاده آخه!»
زیک با لبخند گفت: «عصبانی نشو. دئوسخودم شوخیهای بیضرر رو دوست داره. یه میانوعده سبککرد برات درست میکنم. اتفاقاً یهکم توفو دستم رسیده.»
«توفو؟»
«یه ماده غذاییه که با فشرده کردن و خشکمعمولاً کردن توفو درست میشه. اگه نازک برشش بزنی، بافتشجادوگر شبیه نودل میشه. میخوام توفوی سرخشده رو امتحان کنم.»
داشتم به حرفاشوندوباره گوش میدادم کهحال یولگئوم هم پرید وسط.
«منم میخوام.جادوی به نظرتمرین خوشمزه میاد.»
«منم همینطور.»
زیک جواب داد:اون «باشه، یه عالمهدرست براتون سرخ میکنم.»
تنها موادی که زیک برای نودلهای سرخشدهاشخوب استفاده کرد، فلفل چیلی و روغن چیلی بودرویه که با پیازچه و سیر درست شده بود.
اما با همون مواد ساده،میکنه عطری که راه افتاده بوداین رو دیگه نمیشد زمینی دونست.
با اولین لقمه، حال و روزاونو لکسیا که چند روزی بود توجادوگر سراشیبی افتاده بود، فوراً اومد سر جاش.
لکسیا بعد از خوردنسنگ اون میانوعده آخر شب،بگیم موقع رفتن به زیک گفت:
«ولی ماخوبه خیلی وقتا بامیشه هم میریم ماجراجویی.»
«پایانش خیلی خوبسیاه نبود... اما وسطاشآهان واقعاً عالی بود.»
زیک جواب داد: «اگه روز تعطیلماونو باشه مشکلی نیست. این دفعه خیلیجادوگر برای آقای اسکاتول دردسر درست کردم.»
«باشه. پس قول؟»
«بله، ارشد.»
استراحت شبانهجادوی برای همهتمرین عادلانه نیست.
بازرس کادنزا ون هالیپیچ داشتنیست شب رو تو روستای پوزبی باکنی چشمهای کاملاً باز و بیدار میگذروند.
«خیلی رو مخید.»
چندتا مرده متحرک که همونمیشه اطراف پرسه میزدن، اومده بودن سمتممنون اقامتگاهی که کادنزا توش خوابیده بود.
این دیگهجادوی چهارمین بارتمرین تو امشب بود.
دشمنای انقدر بیارزشی بودن که شکست دادنشونخورد فقط چند ثانیه طول میکشید، اما ایناینقدر چیزی از رو مخ بودنشون کم نمیکرد.
در رو باز کرد. همونجادو لحظه، یه اسکلت دهنش رو بازنیست کرد و سعی کرد گازش بگیره.
اما شمشیر کادنزا سریعتر بود.
قفسه سینه اسکلت به شکل ضربدری شکافت و با فشار بادکار شمشیر به عقب پرت شد. کادنزا از خونه بیرون دوید وخدمتکار اسکلتها و زامبیهایی که محاصرهاش کرده بودن رو در هم کوبید.
همون موقع، نور قرمزیراحتی رو دید که ازبقیه اونطرف جنگل سیاه سوسو میزد.
یه قدرت آشنا بود.
یه نور مقدسدوباره که قدرتمند بود،حال اما اصلاً شیطانی نبود.
«شمشیر مقدس آنتارس!»
«هی! رفیق!»
شمشیر مردی که از تاریکیجادو بیرون اومده بود، یه کلهراحتی اسکلت رو به سیخ کشیده بود.
اون مرد جسور که به نظر میرسیدخوب بالای ۱۹۰ سانت قد داشته باشه، یه شمشیررویه یکونیمدستی رو مثل یه شمشیر یکدستی تاب میداد.
بقایای جمجمه رو تو هوا پرتآهان کرد و با یه ضربه، چندتابکنه از جونورای اطرافش رو له کرد.
کادنزا گفت:بگیم «آقای اوریدون.راحتی خیلی وقته ندیدمتون.»
«آقا دیگهبهتره چیه رفیق؟ همونجادو اوریدون صدام کن.»
«من مثل تودوباره نیستم که به هرخوب کی میرسم بگم رفیق.»
«ما شوالیههای زودیاک هستیم.»
«ما همکاریم، نه رفیق.»
«چرا اینقدر سخت میگیری؟»
اوریدون ون هولیویگ. مردی که اسمش بهخوب معنی درخت انجیر بود، به کادنزا نزدیکهمین شد و دستش رو دور شونهاش انداخت.
«فکر کردم قرارهسیاه تنهایی دردسر بکشی، برایخودم همین با عجله اومدم.»
«نیازی به زحمت نبود.راحتی همونطور که میبینی، اینابقیه فقط یه مشت آشغالن.»
«طبق سوابق، به نظر میرسه کسی کهکردید اینجا مهر و موم شده، سادیموس بوده؛بقیه یه جادوگر سیاه معروف مال هزار سال پیش.»
«مورد نادریه که باقویتر وجود وارلاک بودنش، تبدیلیاد به همراه یه قهرمان شده.»
«شنیدم ربطی به شیاطین نداشته.»
«آره. میگن کتاب جادوی سیاه عصر نقرهای رو پیدابدی کرده و یاد گرفته. اما در نهایت نتونسته به نفریندوباره شیاطین غلبه کنه و خودش تبدیل به یه لیچ شده.»
«سرنوشت غمانگیزیه.»
«من هیچ همدردیای باهاش ندارم. بیشتر رقتانگیزه.خوب اگه سرنوشت همراهی با یه قهرمان روهمین انتخاب میکنی، وظیفه داری تا آخرش باوقار بمونی.»
«اینقدر خشکجادوی نباش. توتمرین هم انسانی.»
«حداقل همراه یه قهرمان نباید مثل یه انسان معمولی باشه.تبدیلشون چون ما باید به عنوان نماینده خدا تو جنگ مقدسقویتر شرکت کنیم. این موضوع در مورد ما هم صدق میکنه.»
«همونطور که انتظار میرفت،سنگ تو بین خونخالصهای ۹بگیم درصدی یه شاگرد اولی.»
کادنزا در حالی کهقویتر خودش رو از زیریاد دست اوریدون بیرون میکشید، گفت:
«آقای اوریدون، اینجا هیچ کار خاصی برای انجام دادن نیست. مهر و موم سادیموستلخی شکسته، اما حضورش از قبل ناپدید شده. نمیدونم اتفاق دیگهای میافته یا نه، امامگه در حال حاضر هیچ چیزی وجود نداره که نیاز به دخالت شوالیههای زودیاک داشته باشه.»
«ولی تو که اینجایی.»
«من یه چیزاون دیگه دارم کهدرست باید بهش رسیدگی کنم.»
«داری در مورددوباره اون پسری حرف میزنیخوب که میگفت یه جنگجوئه؟»
«این رو از کجا شنیدی؟»
«دیوار موش داره، موشراحتی هم گوش داره. خبرابقیه هم که مثل باد میپیچه.»
اوریدون ادامه داد: «فکر نمیکنی موندن آدمی مثلبگیم تو به عنوان بازرس تو یه قلعه کوچیکتبدیلشون مثل زوریکس برای چند ماه، خودش یه کارخونه شایعهسازیه؟»
«اینکه این موضوع روقویتر از زبون آقای اوریدونیاد بشنوم، دردش رو بیشتر میکنه.»
«خب، نظرت چیه؟ همون زیک بود کهخودم اومده بود اینجا، نه؟ فکر میکنی اونقدرتلخی استعداد داره که بشه دهمین شوالیه زودیاک؟»
«اون ۱۴ سالشه.»
«میدونم.»
«فکر میکنم همین الانشم از رتبه A بالاتر زده. اگه بخوایم خیلی ارفاق کنیم و بگیم G، در واقع تازه تو سطح اولیه رتبه D قرار داره.»
«دروغ میگی!»
«اگه فکر میکنی حرفمراحتی دروغه، پس دیگه نیازیبقیه به ادامه بحث نیست.»
«باشه، حرفت رو قبول میکنم.»
کادنزا آهخوبه کوتاهی کشیدقویتر و ادامه داد:
«میفهمم که باورش سخته، اما... اینآهان سطح از قدرت حتی برای خونخالصهابکنه هم یه قدرت دو رقمی محسوب میشه.»