---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 279: ۶۲. قهرمان، پادشاه شیاطین، عمو و برادرزاده (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 279: ۶۲. قهرمان، پادشاه شیاطین، عمو و برادرزاده (۴)

0

یولگئوم در حالی که مدرک را پایین‌صیغه‌ایه​ می‌گذاشت گفت: «فکر کنم دنیای شیاطین و‌خودشون​ دنیای آدما یه آتش‌بس موقت اعلام کردن.»

دئوس که در صندلی مخصوص خودش نشسته بود و روزنامه می‌خواند، در‌زندگی​ حالی که صفحه‌ها را این‌طرف و آن‌طرف می‌کرد گفت: «تو روزنامه که همچین‌اژدهایان​ چیزی ننوشته. اینجا نوشته ما پیروز شدیم و جوندونگ شیاطین رو شکست دادیم.»

یولگئوم جواب داد: «چون چیزی نیست که‌کامائل​ ارزش نوشتن تو روزنامه رو داشته باشه.‌حتی​ شیاطین دشمن آدمان. نمی‌تونی حرفی از آتش‌بس بزنی.»

«می‌گفتن این سریع‌ترین راه برای‌اژدهایان​ فهمیدن حقیقت تو دنیاست. پس‌کردند​ این هفته‌نامه خوزه دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«رسانه‌ها همیشه همین‌طوری بودن.‌هفته‌نامه​ حقیقت برای رسانه‌ها، همون‌رسانه‌ها​ حقیقتیه که خودشون می‌خوان.»

«رسانه؟»

«همون چیزی که‌می‌کردن​ بهش می‌گی روزنامه‌زکه​ یا یه همچین چیزی.»

«انگار مال عهد بوقه.»

«همونم واسه خودش خیلیه.»

دئوس روزنامه‌ای که‌هولی​ در حال ورق زدنش‌مردن​ بود را پایین انداخت.

«چیزی قابل‌اعتمادتر‌زندگی​ از این‌جهنم​ خزعبلات پیدا نمی‌شه؟»

یولگئوم در‌زده​ جوابش سر‌حتی​ تکان داد.

«نه، وجود نداره.»

«قاره خوزه سقوط کرد.»

«آره.»

«کل دنیا ریخته به هم. فقط تو همین‌شدند​ قلعه هولی اسپین دو هزار نفر مردن. یعنی‌برابر​ ده درصد کل آدمایی که اونجا زندگی می‌کردن.»

یک جهنم واقعی.

دئوس، زکه، کامائل و یولگئوم.

هر چهار ابرانسان تمام زورشان را زده بودند.‌چهار​ حتی اژدهایان هم همه با هم متحد شدند و‌متحد​ سعی کردند با قدرت جادویی‌شان از آدم‌ها محافظت کنند.

با این حال،‌بودند​ آدم‌ها در برابر این‌متحد​ فاجعه کاملا بی‌دفاع بودند.

فقط افتادن یک‌دنیاست​ آجر ناقابل روی سرشان‌صیغه‌ایه​ کافی بود تا بمیرند.

طرف زیر مبلمان موردعلاقه‌اش‌اسپین​ له می‌شد، مچ پایش می‌شکست،‌درصد​ زخمش عفونت می‌کرد و می‌مرد.

یکی دیگر از زلزله می‌ترسید،‌واقعی​ موقع فرار از خانه از‌تمام​ پله‌ها می‌افتاد و گردنش می‌شکست.

دفاع مستحکم شهری که همه در آن زندگی می‌کردند، تبدیل شده بود‌جادویی‌شان​ به یک تله مرگ و جان بی‌شمار انسان را بلعیده بود. آن‌قدر‌سرشان​ آدم مرده بود که دیگر حتی جا برای قبر کندن هم پیدا نمی‌شد.

تنها کسانی که‌دنیاست​ حسابی سرشان شلوغ‌دیگه​ بود، مرده‌شورها بودند.

حالا که آن ماه طاقت‌فرسا‌هزار​ تمام شده بود، ثبات دوباره برگشته‌اونجا​ بود، اما خدا همچنان ساکت بود.

«مگه خدا نبود که‌جهنم​ قاره خوزه رو تو‌چهار​ هوا معلق نگه داشته بود؟»

یولگئوم جوابی‌زده​ به این‌حتی​ سوال نداد.

دئوس دوباره پرسید: «نبود؟»

«این کار رو‌هولی​ فرشتگان مقرب طبق‌نفر​ پیشگویی انجام دادن.»

«مگه پیشگویی‌زندگی​ همون دستور‌جهنم​ خدا نیست؟»

«درسته.»

«قاره‌ای که طبق اراده خدا ساخته‌دیگه​ شده بود، از هم پاشید. ولی‌همون​ چرا خود شخص شخیصش هیچ حرفی نمی‌زنه؟»

«من از کجا باید‌اسپین​ بدونم تو سرش چی‌یعنی​ می‌گذره؟ ما فقط اطاعت می‌کنیم.»

«انگار کمتر از‌می‌کردن​ چیزی که فکر‌زکه​ می‌کردم برات مهمه. جل‌الخالق.»

«چون جهان هستی خیلی بزرگه.»

«یعنی آدمای دیگه‌ای هم هستن؟»

«این یه رازه.»

«چرا؟»

«چون رازه دیگه.»

«چقدر حقیرانه.»

یولگئوم گفت: «اگه تو کل جهان هستی فقط همین یه ستاره وجود داشت... اون‌وقت آدما بیش از حد ارزشمند‌ابرانسان​ می‌شدن. احتمالش می‌رفت که یه شروری پیدا بشه و اونا رو گروگان بگیره. از طرف دیگه، اگه تو سیاره‌های‌کاملا​ دیگه هم آدم وجود داشته باشه، ارزششون به شدت میاد پایین. اون‌وقت دیگه نابود شدن یا نشدنمون اهمیتی نداره.»

دئوس پرسید: «واقعا؟»

«برای همین‌زده​ حتی فرشته‌ها‌حتی​ هم نمی‌دونن.»

«ها؟»

«حتی فرشته‌ها هم خبر ندارن.»

«یعنی چیزی‌زندگی​ هست که‌جهنم​ شماها ندونین؟»

«اول از‌زده​ همه، من‌حتی​ فرشته نیستم.»

دئوس تیکه‌حقیقت​ انداخت: «انگار‌هفته‌نامه​ شغل تمام‌وقتته.»

«و فرشته‌ها هم خدا نیستن. من فقط‌مردن​ به عنوان نماینده خدا تو این فضای‌جهنم​ کوچیکی که برام تعیین کرده کار می‌کنم.»

«پس تو هم‌می‌کردن​ دنیای خدا رو نمی‌شناسی.‌کامائل​ تو هم همین‌طور. اوه.»

دئوس آرنج‌هایش را روی‌حتی​ زانوهایش گذاشت و چانه‌اش‌شدند​ را به دستانش تکیه داد.

«دنیای خدا.»

«کنجکاو شدی؟»

«تابلو نیست؟»

«قبل از تو هم‌حتی​ یکی بود که بدجوری در‌سعی​ مورد اون دنیا کنجکاو بود.»

«منظورت نزاره؟»

«آره. باز داری نزار‌اسپین​ رو برده خودت می‌کنی.‌یعنی​ تصمیم خیلی جسورانه‌ای گرفتی.»

دئوس پوزخند زد: «جسورانه؟‌جهنم​ اون بی‌مصرف از همون اولش‌ابرانسان​ هم برده من بود. عوضی.»

«واقعا می‌تونی کنترلش کنی؟‌حتی​ قبلا یه بار از‌شدند​ پشت بهت خنجر زده‌ها.»

«یه جوری درستش می‌کنم.‌هفته‌نامه​ اگه دوباره هار شد و‌همیشه​ حمله کرد، خب دوباره می‌کشمش.»

یولگئوم آه کوتاهی کشید‌اسپین​ و گفت: «واقعا می‌خوای‌یعنی​ منم با خودت ببری؟»

«کجا؟»

«نکنه یادت رفته؟»

«مگه چی قول داده بودم؟»

«بی‌خیال. اصلا‌قلعه​ حالا می‌خوای‌اسپین​ چی‌کار کنی؟»

دئوس دست‌به‌سینه‌زندگی​ شد و به‌واقعی​ روبه‌رو خیره ماند.

زکه که روی میزی با کمی‌همه​ فاصله مشغول آماده کردن مواد اولیه‌جادویی‌شان​ بود، داشت کارش را تمام می‌کرد.

«یولگئوم.»

«چیه؟»

«دوست داری چی‌کار کنی؟ وقتی همه اژدهایان مسلح بشن، دیگه دلیلی واسه ترسیدن وجود نداره. نظم و هماهنگی؟ قاره خوزه دیگه یه‌جادویی‌شان​ آرمان‌شهر نیست. ما باید مبارزه برای بقا رو با هیولاهای ماگ‌وورت شروع کنیم و حالا هم که به مرز شیاطین رسیدیم. وقتی‌زخمش​ شیاطین به این نور خورشید عادت کنن، خیلی قوی‌تر از الانشون می‌شن. چون اونا حتی تو یه غار سنگی هم زنده موندن.»

«نژادهای دیگه‌زده​ به من‌حتی​ ربطی ندارن.»

«بحث سر آدماست. اگه‌هفته‌نامه​ اوضاع همین‌طوری پیش بره، منقرض‌همیشه​ می‌شیم. آدمای امروزی بدجوری ضعیفن.»

در عصر طلایی تکنولوژی وجود‌هزار​ داشت. در دوران عصر نقره‌ای،‌آدمایی​ جادو بین انسان‌ها شکوفا شد.

اما حالا بشریت تکنولوژی را‌واقعی​ از دست داده بود و جادو‌زورشان​ هم رو به افول رفته بود.

برای جلوگیری از نابودی، آن‌ها رشد و‌متحد​ پیشرفت را عقیم کردند و در عوض به‌کنند​ انسان‌ها یک آرمان‌شهر به اسم قاره خوزه دادند.

«بهشت گمشده... همینه.»

«اگه لفتش بدیم، فرشته‌ها مجبور‌هزار​ می‌شن دوباره تو مقیاس بزرگ‌آدمایی​ دخالت کنن. مگه خدا همینو نمی‌خواد؟»

«من اژدهای طلای حقیقی، یولگئوم هستم.‌زکه​ تا وقتی از طرف خدا خبری نشه،‌بودند​ چاره‌ای نداریم جز اینکه همین‌طوری ادامه بدیم.»

«خب، این‌زده​ حرفت بدجوری‌حتی​ به شخصیتت می‌خوره.»

دئوس به‌حقیقت​ پشتی کوتاه‌هفته‌نامه​ صندلی‌اش تکیه داد.

یک استراحت کوتاه.

اینکه این استراحت‌می‌کردن​ چقدر طول بکشد، کاملا‌کامائل​ به نزار بستگی داشت.

تیم دئوس بعد‌بودند​ از مدت‌ها برای اولین‌متحد​ بار به شکار رفتند.

ماجرا از آنجایی شروع شد که‌دیگه​ یک گله بزرگ از گیاه‌خواران در‌همون​ بخش جنوب شرقی فدراسیون اریون پیدا شد.

آن‌ها هیولاهای ماگ‌وورت بودند.

اصولا، حرکت کردن‌می‌کردن​ در گله‌های بزرگ یکی‌کامائل​ از ویژگی‌های گیاه‌خواران بود.

یکی از گزینه‌ها این بود که‌همه​ تا وقتی آسیب خاصی نمی‌رسانند بی‌خیالشان‌جادویی‌شان​ شوند و بگذارند رد شوند، اما...

این قضیه‌حقیقت​ برای طرف مقابل‌خوزه​ اصلا خوب نبود.

«منظورت یه ماموت آلوده‌ست؟»

روی سقف کالسکه نشسته بودم‌واقعی​ و هیولاهایی را که پایین‌تمام​ تپه جمع شده بودند تماشا می‌کردم.

تعدادشان حدود هزار تا بود.

چیزی که فراتر از‌هفته‌نامه​ عقل سلیم بود، تعدادشان‌رسانه‌ها​ نبود، بلکه اندازه‌شان بود.

قدشان ده متر بود و‌هزار​ طولشان از نوک خرطوم تا دم،‌اونجا​ راحت به بالای بیست متر می‌رسید.

بزرگ‌ترینشان عاج‌های دوبار خمیده‌ای داشت که طولش حدود هفت‌ابرانسان​ متر بود. فقط یک تاب دادن ساده‌اش کافی بود‌شدند​ تا یک زره تمام‌فلزی را مثل کاغذ پاره کند.

خیلی خوب می‌شد اگر آن‌ها فقط از‌متحد​ آنجا رد می‌شدند و می‌رفتند، اما دریاچه‌ای که‌کنند​ در مرکز فدراسیون اریون بود، کار دستمان داد.

دریاچه لاگونا یه جورایی‌هفته‌نامه​ مساحتش از قبل از‌رسانه‌ها​ فاجعه هم بزرگ‌تر شده بود.

یه تالاب عظیم به وجود اومده بود‌مردن​ و یه عالمه علف و گیاه دور‌جهنم​ و برش شروع به رشد کرده بود.

من خیلی سر در نمی‌آوردم، اما آب و‌چهار​ هوای قاره خوزه به خاطر کوهستانی بودنش ملایم‌همه​ بود و بخش‌های پایین‌ترش به مناطق استوایی نزدیک‌تر می‌شد.

علف، علف و بازم علف.

یه عالمه جنگل اینور و‌خوزه​ اونور سبز شده بود و تالاب‌ها‌بودن​ بیشتر شبیه جنگل‌های استوایی شده بودن.

عمراً ماموت‌ها‌قلعه​ از خیر همچین‌هزار​ فضای سبزی می‌گذشتن.

به نظر می‌رسید که حسابی جا خوش کرده بودن‌ابرانسان​ و چند روزی می‌شد که فقط علف می‌خوردن و‌شدند​ قصد نداشتن منطقه دورف، پایتخت فدراسیون اریون رو ترک کنن.

حالا اگه اخلاقشون آروم بود یه چیزی. کافی بود‌سعی​ همون دور و بر یه صدایی دربیاری تا یه‌کاملا​ ماموت نر بدوه سمتت و با عاج‌هاش پرتت کنه اون‌ور.

حتی شوالیه‌ها هم‌دنیاست​ که بهشون حمله‌دیگه​ می‌کردن، نمی‌تونستن بکشنشون.

کار به جایی رسید که‌هزار​ فدراسیون اریون برای شکار این‌آدمایی​ هیولاهای دردسرساز جایزه تعیین کرد.

«بزرگه‌شون ۵ سکه طلا می‌ارزه.‌واقعی​ کوچیکه‌ها هم ۳ سکه طلا، مگه‌زورشان​ نه؟ پس روی هم چقدر می‌شه؟»

یولگئوم که‌زده​ کنارم نشسته بود،‌اژدهایان​ یه چیزی پروند.

«این‌قدر طبیعت‌حقیقت​ رو با پول‌خوزه​ نسنج. خیلی مبتذله.»

«اگه طبیعت رو با پول نمی‌سنجیدن‌نفر​ که بشریت تا ابد پشت همون‌زندگی​ دیوارها می‌موند و پاشو بیرون نمی‌ذاشت.»

«در اصل، ادب‌می‌کردن​ حکم می‌کنه که حداقل‌کامائل​ تظاهر کنی این‌طور نیست.»

«ببخشید که بی‌ادبم.»

من برای این شکار،‌هفته‌نامه​ به معنای واقعی کلمه‌رسانه‌ها​ قدرتم رو خاموش کرده بودم.

زیک و سیگنی، به علاوه لاخه،‌نفر​ پیشخدمت سادیموس یعنی اسکاتول، دو شوالیه اصلی‌می‌کردن​ جوشاک و اکتور، و ملازم زیک، کاترون.

حس یه‌زندگی​ پیک‌نیک باطراوت‌جهنم​ رو داشت.

فضا حتی هیجان‌انگیزتر هم بود‌اژدهایان​ چون زیک برای شام مختصرمون یه‌قدرت​ ظرف غذا هم آماده کرده بود.

زیک با این بهونه که‌خوزه​ می‌خواد اسب‌سواری کنه و یه‌همین‌طوری​ چرخی بزنه، از اونجا رفت.

اسبش در واقع همون شعله‌های جهنم بود. با این‌که‌درصد​ ظاهرش شبیه یه اسب معمولی بود، اما در باطن یه‌ابرانسان​ هیولای واقعی بود که می‌تونست روزی دو هزار کیلومتر بدوه.

«قرار عاشقانه‌شون خوب پیش می‌ره؟»

دئوس با‌زده​ شنیدن سوال‌حتی​ یولگئوم خندید.

«زیک و لاخه؟»

«آره. با هم رفتن اسب‌سواری.»

«این یه عشق یه طرفه‌ست.»

«از طرف لاخه؟»

«پس نکنه از طرف زیک باشه؟ به نظر من که‌همین‌طوری​ اون بچه اصلاً هیچ حس رمانتیکی تو وجودش نیست. چون از‌عهد​ بچگی خیلی زود شروع کرد به کار کردن و جون کندن.»

«خب، اگه فقط سابقه کاریش‌هزار​ رو در نظر بگیری، تا‌آدمایی​ الان باید بیست سالی بشه، نه؟»

«دیگه وقتشه به‌می‌کردن​ بازنشستگی فکر کنه. حداقل‌کامائل​ از نظر سن اجتماعی.»

همون‌طور که این دو نفر‌اژدهایان​ با هم کل‌کل می‌کردن، زیک و‌قدرت​ لاخه رو تو فاصله‌ای دور دیدن.

«این‌جوری که‌حقیقت​ نگاه می‌کنی، اختلاف‌خوزه​ اندازه‌شون واقعاً باورنکردنیه.»

اون دو نفر سوار بر اسب از کنار‌یعنی​ یه ماموت رد شدن، اما در برابر اون‌زکه​ هیولا چیزی بیشتر از یه نقطه به نظر نمی‌رسیدن.

قدش تازه‌زندگی​ تا زانوهای‌جهنم​ ماموت می‌رسید.

«گفتی هیولاهای ماگ‌وورت به خاطر سم بزرگ‌تر‌متحد​ شدن، درسته؟ اما الان می‌گن تقریباً هیچ‌محافظت​ سمی نمونده. یعنی حالا اندازه‌شون کوچیک‌تر می‌شه؟»

«تا حدودی دلیلش اینه که ژن‌های‌دیگه​ مصنوعی باهاشون قاطی شده. تو عصر‌همون​ طلایی خیلی مد بود. باغ‌وحش‌های دیرینه‌شناسی.»

«دیرینه‌شناسی؟ یعنی‌قلعه​ اینم یه‌اسپین​ گونه باستانیه؟»

«آره. قبل‌زندگی​ از عصر طلایی‌واقعی​ منقرض شده بود.»

«یعنی قبل‌زده​ از عصر طلایی‌اژدهایان​ هم وجود داشته؟»

«فقط بهش بگو دوران پیش از‌دیگه​ تاریخ. ریشه‌های عصر طلایی برمی‌گرده به‌همون​ آغاز تمدن مصر، که قدیمی‌ترین تمدنه.»

«پس یعنی‌قلعه​ مال قبل‌اسپین​ از دوران تاریخه.»

«دقیقاً. اون زمان، بشریت تمدنی داشت که‌کامائل​ می‌شد با تمدن غول‌هایی که تا همین‌حتی​ اواخر تو کوهستان‌ها زندگی می‌کردن، مقایسه‌اش کرد.»

«و ما فقط تو هفتاد‌اژدهایان​ قرن به قلمرو خدایان رسیدیم؟‌کردند​ اصلاً انسان بودن یعنی چی؟»

یولگئوم در‌حقیقت​ جواب سوال دئوس‌خوزه​ دهنش رو بست.

دئوس هم دیگه سوالی نپرسید.

یعنی یه رازه یا فقط‌واقعی​ جواب دادن بهش سخته... یا‌تمام​ شایدم چیزیه که اصلاً نمی‌دونیم؟

یه چیزایی‌زده​ هستن که همون‌اژدهایان​ بهتر ناشناخته بمونن.

زیک لاخه رو روی‌هفته‌نامه​ پشت انما نشوند و با‌همیشه​ هم تو دشت‌های پهناور تاختند.

چیزی که حواس لاخه رو پرت‌نفر​ کرده بود، گونه‌های گیاهی بودن که‌زندگی​ به سرعت در حال تغییر بودن.

«اینجا با جایی‌می‌کردن​ که قبلاً زندگی‌زکه​ می‌کردم خیلی فاصله نداره.»

زیک با شنیدن‌بودند​ حرف لاخه برای‌همه​ لحظه‌ای مکث کرد.

او به دوردست‌ها،‌دنیاست​ زیر پاهای عظیم‌دیگه​ ماموت آلوده نگاه کرد.

«منظورت زادگاه خودته، لاخه؟»

«آره. شمال شرقی‌می‌کردن​ دنیای شیاطین. جایی که‌کامائل​ آفتابش خیلی تند بود.»

«خانواده‌ات اونجان؟»

«نه، نه. من تنهام.‌هفته‌نامه​ ماندراکه بودن اون‌قدرها هم‌رسانه‌ها​ رایج نیست. زادگاه ما پراگه.»

«پراگ؟»

«شهری که یه زمانی کیمیاگری توش خیلی طرفدار‌چهار​ داشت. و هزار سال بعد، کیمیاگری دوباره کشف شد‌متحد​ و چیزهایی مثل هومونکولوس و ماندراکه به وجود اومدن.»

«به نظر می‌رسه که‌حتی​ تو عصر طلایی توسط‌شدند​ انسان‌ها ساخته شده باشن.»

«دقیقاً. بعد از اون، بشریت‌خوزه​ نابود شد و ما تو‌همین‌طوری​ خزانه بذر در اورست باقی موندیم.»

«اورست اسم‌قلعه​ قدیمی دنیای‌اسپین​ شیاطینه، مگه نه؟»

«اونم بخشی از قاره خوزه‌ست. به هر حال، وقتی‌ابرانسان​ از اونجا بیرون اومدیم، پراکنده شدیم. ده‌ها هزار سال‌شدند​ به شکل یه بذر موندیم تا اینکه جوونه زدیم.»

«تو واقعاً‌زده​ آدم مرموزی‌حتی​ هستی، لاخه.»

«اون‌جوری نگاهم نکن. معذب می‌شم.»

«که این‌طور؟»

زیک لبخندی زد‌می‌کردن​ و دوباره اسب‌زکه​ رو به حرکت درآورد.

لاخه گفت:

«قاره خوزه پوسته خیلی ضخیمی نداشت. بالاش یه زمین رنگارنگ بود، اما پایینش‌حقیقتیه​ یه صفحه مدور مسطح بود. ارتفاع اینجا کمتر از هزار متر بالاتر از‌روزنامه‌ای​ سطح دریاست... و عرض جغرافیاییش هم حدود ۲۵ درجه شمالیه. منطقه نسبتاً گرمیه.»

«این یعنی گیاهانی که‌اسپین​ اینجا رشد می‌کنن تغییرات‌یعنی​ چشمگیری خواهند داشت، درسته؟»

«اوهوم.»

«این که خیلی دردسرسازه.»

«چرا؟»

«قراره کلی مواد اولیه پیدا بشه که چیز‌یعنی​ زیادی ازشون نمی‌دونم. چیزهای آشنا دارن ناپدید می‌شن.‌زکه​ از همین الان نگرانم که چی باید بپزم.»

لاخه با‌زندگی​ شنیدن جواب زیک‌واقعی​ زد زیر خنده.

«یعنی تو‌زده​ فقط نگران‌حتی​ آشپزی هستی؟»

«مسئله فقط زمستون نیست که.»

«خیلی شبیه خودته، زیک.»

در همون لحظه، یه ماموت با‌زکه​ عاج‌های بلند که مدام زیک رو‌زده​ زیر نظر داشت، ناگهان بهش حمله کرد.

به نظر می‌رسید آدم‌هایی که‌اژدهایان​ اون دور و بر پرسه‌کردند​ می‌زدن، روی اعصابش رفته بودن.

زیک شمشیرش رو بیرون کشید.

شمشیر شیطانی، آسمودئوس، غرش‌اسپین​ کرد و یه هاله‌یعنی​ سیاه از خودش بیرون داد.

آسمودئوس با‌زندگی​ نوشیدن خون زیک‌واقعی​ داشت قوی‌تر می‌شد.

حالا به نقطه‌ای‌بودند​ رسیده بود که از‌متحد​ خودش هاله ساطع می‌کرد.

از اونجایی که یه شمشیر جادویی‌دیگه​ بود، قدرت شیطانی بی‌نظیری داشت، اما‌همون​ نتونست از کنترل زیک خارج بشه.

زیک افسار رو داد‌اسپین​ دست لاخه و از‌یعنی​ پشت اسب پایین پرید.

با این‌که ماموت‌می‌کردن​ عظیمی بود، اما‌زکه​ حریف زیک نمی‌شد.

زیک جاخالی داد تا‌حتی​ عاج بهش نخوره و‌شدند​ بعد روی خرطومش پرید.

از خرطوم لرزون ماموت بالا رفت‌دیگه​ تا به وسط چشماش رسید و‌همون​ برای اولین بار شمشیرش رو حرکت داد.

مهم نبود حریف چی باشه،‌هزار​ نمی‌تونست جلوی آسمودئوسی که تو‌آدمایی​ دستای زیک بود رو بگیره.

استخوان جمجمه‌اش شکافت و‌جهنم​ ماموت مثل یه درخت‌چهار​ غول‌پیکر روی زمین افتاد.

ناولها | novelha.net