چپتر 279: ۶۲. قهرمان، پادشاه شیاطین، عمو و برادرزاده (۴)
0یولگئوم در حالی که مدرک را پایینصیغهایه میگذاشت گفت: «فکر کنم دنیای شیاطین وخودشون دنیای آدما یه آتشبس موقت اعلام کردن.»
دئوس که در صندلی مخصوص خودش نشسته بود و روزنامه میخواند، درزندگی حالی که صفحهها را اینطرف و آنطرف میکرد گفت: «تو روزنامه که همچیناژدهایان چیزی ننوشته. اینجا نوشته ما پیروز شدیم و جوندونگ شیاطین رو شکست دادیم.»
یولگئوم جواب داد: «چون چیزی نیست کهکامائل ارزش نوشتن تو روزنامه رو داشته باشه.حتی شیاطین دشمن آدمان. نمیتونی حرفی از آتشبس بزنی.»
«میگفتن این سریعترین راه برایاژدهایان فهمیدن حقیقت تو دنیاست. پسکردند این هفتهنامه خوزه دیگه چه صیغهایه؟»
«رسانهها همیشه همینطوری بودن.هفتهنامه حقیقت برای رسانهها، همونرسانهها حقیقتیه که خودشون میخوان.»
«رسانه؟»
«همون چیزی کهمیکردن بهش میگی روزنامهزکه یا یه همچین چیزی.»
«انگار مال عهد بوقه.»
«همونم واسه خودش خیلیه.»
دئوس روزنامهای کههولی در حال ورق زدنشمردن بود را پایین انداخت.
«چیزی قابلاعتمادترزندگی از اینجهنم خزعبلات پیدا نمیشه؟»
یولگئوم درزده جوابش سرحتی تکان داد.
«نه، وجود نداره.»
«قاره خوزه سقوط کرد.»
«آره.»
«کل دنیا ریخته به هم. فقط تو همینشدند قلعه هولی اسپین دو هزار نفر مردن. یعنیبرابر ده درصد کل آدمایی که اونجا زندگی میکردن.»
یک جهنم واقعی.
دئوس، زکه، کامائل و یولگئوم.
هر چهار ابرانسان تمام زورشان را زده بودند.چهار حتی اژدهایان هم همه با هم متحد شدند ومتحد سعی کردند با قدرت جادوییشان از آدمها محافظت کنند.
با این حال،بودند آدمها در برابر اینمتحد فاجعه کاملا بیدفاع بودند.
فقط افتادن یکدنیاست آجر ناقابل روی سرشانصیغهایه کافی بود تا بمیرند.
طرف زیر مبلمان موردعلاقهاشاسپین له میشد، مچ پایش میشکست،درصد زخمش عفونت میکرد و میمرد.
یکی دیگر از زلزله میترسید،واقعی موقع فرار از خانه ازتمام پلهها میافتاد و گردنش میشکست.
دفاع مستحکم شهری که همه در آن زندگی میکردند، تبدیل شده بودجادوییشان به یک تله مرگ و جان بیشمار انسان را بلعیده بود. آنقدرسرشان آدم مرده بود که دیگر حتی جا برای قبر کندن هم پیدا نمیشد.
تنها کسانی کهدنیاست حسابی سرشان شلوغدیگه بود، مردهشورها بودند.
حالا که آن ماه طاقتفرساهزار تمام شده بود، ثبات دوباره برگشتهاونجا بود، اما خدا همچنان ساکت بود.
«مگه خدا نبود کهجهنم قاره خوزه رو توچهار هوا معلق نگه داشته بود؟»
یولگئوم جوابیزده به اینحتی سوال نداد.
دئوس دوباره پرسید: «نبود؟»
«این کار روهولی فرشتگان مقرب طبقنفر پیشگویی انجام دادن.»
«مگه پیشگوییزندگی همون دستورجهنم خدا نیست؟»
«درسته.»
«قارهای که طبق اراده خدا ساختهدیگه شده بود، از هم پاشید. ولیهمون چرا خود شخص شخیصش هیچ حرفی نمیزنه؟»
«من از کجا بایداسپین بدونم تو سرش چییعنی میگذره؟ ما فقط اطاعت میکنیم.»
«انگار کمتر ازمیکردن چیزی که فکرزکه میکردم برات مهمه. جلالخالق.»
«چون جهان هستی خیلی بزرگه.»
«یعنی آدمای دیگهای هم هستن؟»
«این یه رازه.»
«چرا؟»
«چون رازه دیگه.»
«چقدر حقیرانه.»
یولگئوم گفت: «اگه تو کل جهان هستی فقط همین یه ستاره وجود داشت... اونوقت آدما بیش از حد ارزشمندابرانسان میشدن. احتمالش میرفت که یه شروری پیدا بشه و اونا رو گروگان بگیره. از طرف دیگه، اگه تو سیارههایکاملا دیگه هم آدم وجود داشته باشه، ارزششون به شدت میاد پایین. اونوقت دیگه نابود شدن یا نشدنمون اهمیتی نداره.»
دئوس پرسید: «واقعا؟»
«برای همینزده حتی فرشتههاحتی هم نمیدونن.»
«ها؟»
«حتی فرشتهها هم خبر ندارن.»
«یعنی چیزیزندگی هست کهجهنم شماها ندونین؟»
«اول اززده همه، منحتی فرشته نیستم.»
دئوس تیکهحقیقت انداخت: «انگارهفتهنامه شغل تماموقتته.»
«و فرشتهها هم خدا نیستن. من فقطمردن به عنوان نماینده خدا تو این فضایجهنم کوچیکی که برام تعیین کرده کار میکنم.»
«پس تو هممیکردن دنیای خدا رو نمیشناسی.کامائل تو هم همینطور. اوه.»
دئوس آرنجهایش را رویحتی زانوهایش گذاشت و چانهاششدند را به دستانش تکیه داد.
«دنیای خدا.»
«کنجکاو شدی؟»
«تابلو نیست؟»
«قبل از تو همحتی یکی بود که بدجوری درسعی مورد اون دنیا کنجکاو بود.»
«منظورت نزاره؟»
«آره. باز داری نزاراسپین رو برده خودت میکنی.یعنی تصمیم خیلی جسورانهای گرفتی.»
دئوس پوزخند زد: «جسورانه؟جهنم اون بیمصرف از همون اولشابرانسان هم برده من بود. عوضی.»
«واقعا میتونی کنترلش کنی؟حتی قبلا یه بار ازشدند پشت بهت خنجر زدهها.»
«یه جوری درستش میکنم.هفتهنامه اگه دوباره هار شد وهمیشه حمله کرد، خب دوباره میکشمش.»
یولگئوم آه کوتاهی کشیداسپین و گفت: «واقعا میخواییعنی منم با خودت ببری؟»
«کجا؟»
«نکنه یادت رفته؟»
«مگه چی قول داده بودم؟»
«بیخیال. اصلاقلعه حالا میخوایاسپین چیکار کنی؟»
دئوس دستبهسینهزندگی شد و بهواقعی روبهرو خیره ماند.
زکه که روی میزی با کمیهمه فاصله مشغول آماده کردن مواد اولیهجادوییشان بود، داشت کارش را تمام میکرد.
«یولگئوم.»
«چیه؟»
«دوست داری چیکار کنی؟ وقتی همه اژدهایان مسلح بشن، دیگه دلیلی واسه ترسیدن وجود نداره. نظم و هماهنگی؟ قاره خوزه دیگه یهجادوییشان آرمانشهر نیست. ما باید مبارزه برای بقا رو با هیولاهای ماگوورت شروع کنیم و حالا هم که به مرز شیاطین رسیدیم. وقتیزخمش شیاطین به این نور خورشید عادت کنن، خیلی قویتر از الانشون میشن. چون اونا حتی تو یه غار سنگی هم زنده موندن.»
«نژادهای دیگهزده به منحتی ربطی ندارن.»
«بحث سر آدماست. اگههفتهنامه اوضاع همینطوری پیش بره، منقرضهمیشه میشیم. آدمای امروزی بدجوری ضعیفن.»
در عصر طلایی تکنولوژی وجودهزار داشت. در دوران عصر نقرهای،آدمایی جادو بین انسانها شکوفا شد.
اما حالا بشریت تکنولوژی راواقعی از دست داده بود و جادوزورشان هم رو به افول رفته بود.
برای جلوگیری از نابودی، آنها رشد ومتحد پیشرفت را عقیم کردند و در عوض بهکنند انسانها یک آرمانشهر به اسم قاره خوزه دادند.
«بهشت گمشده... همینه.»
«اگه لفتش بدیم، فرشتهها مجبورهزار میشن دوباره تو مقیاس بزرگآدمایی دخالت کنن. مگه خدا همینو نمیخواد؟»
«من اژدهای طلای حقیقی، یولگئوم هستم.زکه تا وقتی از طرف خدا خبری نشه،بودند چارهای نداریم جز اینکه همینطوری ادامه بدیم.»
«خب، اینزده حرفت بدجوریحتی به شخصیتت میخوره.»
دئوس بهحقیقت پشتی کوتاههفتهنامه صندلیاش تکیه داد.
یک استراحت کوتاه.
اینکه این استراحتمیکردن چقدر طول بکشد، کاملاکامائل به نزار بستگی داشت.
تیم دئوس بعدبودند از مدتها برای اولینمتحد بار به شکار رفتند.
ماجرا از آنجایی شروع شد کهدیگه یک گله بزرگ از گیاهخواران درهمون بخش جنوب شرقی فدراسیون اریون پیدا شد.
آنها هیولاهای ماگوورت بودند.
اصولا، حرکت کردنمیکردن در گلههای بزرگ یکیکامائل از ویژگیهای گیاهخواران بود.
یکی از گزینهها این بود کههمه تا وقتی آسیب خاصی نمیرسانند بیخیالشانجادوییشان شوند و بگذارند رد شوند، اما...
این قضیهحقیقت برای طرف مقابلخوزه اصلا خوب نبود.
«منظورت یه ماموت آلودهست؟»
روی سقف کالسکه نشسته بودمواقعی و هیولاهایی را که پایینتمام تپه جمع شده بودند تماشا میکردم.
تعدادشان حدود هزار تا بود.
چیزی که فراتر ازهفتهنامه عقل سلیم بود، تعدادشانرسانهها نبود، بلکه اندازهشان بود.
قدشان ده متر بود وهزار طولشان از نوک خرطوم تا دم،اونجا راحت به بالای بیست متر میرسید.
بزرگترینشان عاجهای دوبار خمیدهای داشت که طولش حدود هفتابرانسان متر بود. فقط یک تاب دادن سادهاش کافی بودشدند تا یک زره تمامفلزی را مثل کاغذ پاره کند.
خیلی خوب میشد اگر آنها فقط ازمتحد آنجا رد میشدند و میرفتند، اما دریاچهای کهکنند در مرکز فدراسیون اریون بود، کار دستمان داد.
دریاچه لاگونا یه جوراییهفتهنامه مساحتش از قبل ازرسانهها فاجعه هم بزرگتر شده بود.
یه تالاب عظیم به وجود اومده بودمردن و یه عالمه علف و گیاه دورجهنم و برش شروع به رشد کرده بود.
من خیلی سر در نمیآوردم، اما آب وچهار هوای قاره خوزه به خاطر کوهستانی بودنش ملایمهمه بود و بخشهای پایینترش به مناطق استوایی نزدیکتر میشد.
علف، علف و بازم علف.
یه عالمه جنگل اینور وخوزه اونور سبز شده بود و تالابهابودن بیشتر شبیه جنگلهای استوایی شده بودن.
عمراً ماموتهاقلعه از خیر همچینهزار فضای سبزی میگذشتن.
به نظر میرسید که حسابی جا خوش کرده بودنابرانسان و چند روزی میشد که فقط علف میخوردن وشدند قصد نداشتن منطقه دورف، پایتخت فدراسیون اریون رو ترک کنن.
حالا اگه اخلاقشون آروم بود یه چیزی. کافی بودسعی همون دور و بر یه صدایی دربیاری تا یهکاملا ماموت نر بدوه سمتت و با عاجهاش پرتت کنه اونور.
حتی شوالیهها همدنیاست که بهشون حملهدیگه میکردن، نمیتونستن بکشنشون.
کار به جایی رسید کههزار فدراسیون اریون برای شکار اینآدمایی هیولاهای دردسرساز جایزه تعیین کرد.
«بزرگهشون ۵ سکه طلا میارزه.واقعی کوچیکهها هم ۳ سکه طلا، مگهزورشان نه؟ پس روی هم چقدر میشه؟»
یولگئوم کهزده کنارم نشسته بود،اژدهایان یه چیزی پروند.
«اینقدر طبیعتحقیقت رو با پولخوزه نسنج. خیلی مبتذله.»
«اگه طبیعت رو با پول نمیسنجیدننفر که بشریت تا ابد پشت همونزندگی دیوارها میموند و پاشو بیرون نمیذاشت.»
«در اصل، ادبمیکردن حکم میکنه که حداقلکامائل تظاهر کنی اینطور نیست.»
«ببخشید که بیادبم.»
من برای این شکار،هفتهنامه به معنای واقعی کلمهرسانهها قدرتم رو خاموش کرده بودم.
زیک و سیگنی، به علاوه لاخه،نفر پیشخدمت سادیموس یعنی اسکاتول، دو شوالیه اصلیمیکردن جوشاک و اکتور، و ملازم زیک، کاترون.
حس یهزندگی پیکنیک باطراوتجهنم رو داشت.
فضا حتی هیجانانگیزتر هم بوداژدهایان چون زیک برای شام مختصرمون یهقدرت ظرف غذا هم آماده کرده بود.
زیک با این بهونه کهخوزه میخواد اسبسواری کنه و یههمینطوری چرخی بزنه، از اونجا رفت.
اسبش در واقع همون شعلههای جهنم بود. با اینکهدرصد ظاهرش شبیه یه اسب معمولی بود، اما در باطن یهابرانسان هیولای واقعی بود که میتونست روزی دو هزار کیلومتر بدوه.
«قرار عاشقانهشون خوب پیش میره؟»
دئوس بازده شنیدن سوالحتی یولگئوم خندید.
«زیک و لاخه؟»
«آره. با هم رفتن اسبسواری.»
«این یه عشق یه طرفهست.»
«از طرف لاخه؟»
«پس نکنه از طرف زیک باشه؟ به نظر من کههمینطوری اون بچه اصلاً هیچ حس رمانتیکی تو وجودش نیست. چون ازعهد بچگی خیلی زود شروع کرد به کار کردن و جون کندن.»
«خب، اگه فقط سابقه کاریشهزار رو در نظر بگیری، تاآدمایی الان باید بیست سالی بشه، نه؟»
«دیگه وقتشه بهمیکردن بازنشستگی فکر کنه. حداقلکامائل از نظر سن اجتماعی.»
همونطور که این دو نفراژدهایان با هم کلکل میکردن، زیک وقدرت لاخه رو تو فاصلهای دور دیدن.
«اینجوری کهحقیقت نگاه میکنی، اختلافخوزه اندازهشون واقعاً باورنکردنیه.»
اون دو نفر سوار بر اسب از کناریعنی یه ماموت رد شدن، اما در برابر اونزکه هیولا چیزی بیشتر از یه نقطه به نظر نمیرسیدن.
قدش تازهزندگی تا زانوهایجهنم ماموت میرسید.
«گفتی هیولاهای ماگوورت به خاطر سم بزرگترمتحد شدن، درسته؟ اما الان میگن تقریباً هیچمحافظت سمی نمونده. یعنی حالا اندازهشون کوچیکتر میشه؟»
«تا حدودی دلیلش اینه که ژنهایدیگه مصنوعی باهاشون قاطی شده. تو عصرهمون طلایی خیلی مد بود. باغوحشهای دیرینهشناسی.»
«دیرینهشناسی؟ یعنیقلعه اینم یهاسپین گونه باستانیه؟»
«آره. قبلزندگی از عصر طلاییواقعی منقرض شده بود.»
«یعنی قبلزده از عصر طلاییاژدهایان هم وجود داشته؟»
«فقط بهش بگو دوران پیش ازدیگه تاریخ. ریشههای عصر طلایی برمیگرده بههمون آغاز تمدن مصر، که قدیمیترین تمدنه.»
«پس یعنیقلعه مال قبلاسپین از دوران تاریخه.»
«دقیقاً. اون زمان، بشریت تمدنی داشت کهکامائل میشد با تمدن غولهایی که تا همینحتی اواخر تو کوهستانها زندگی میکردن، مقایسهاش کرد.»
«و ما فقط تو هفتاداژدهایان قرن به قلمرو خدایان رسیدیم؟کردند اصلاً انسان بودن یعنی چی؟»
یولگئوم درحقیقت جواب سوال دئوسخوزه دهنش رو بست.
دئوس هم دیگه سوالی نپرسید.
یعنی یه رازه یا فقطواقعی جواب دادن بهش سخته... یاتمام شایدم چیزیه که اصلاً نمیدونیم؟
یه چیزاییزده هستن که هموناژدهایان بهتر ناشناخته بمونن.
زیک لاخه رو رویهفتهنامه پشت انما نشوند و باهمیشه هم تو دشتهای پهناور تاختند.
چیزی که حواس لاخه رو پرتنفر کرده بود، گونههای گیاهی بودن کهزندگی به سرعت در حال تغییر بودن.
«اینجا با جاییمیکردن که قبلاً زندگیزکه میکردم خیلی فاصله نداره.»
زیک با شنیدنبودند حرف لاخه برایهمه لحظهای مکث کرد.
او به دوردستها،دنیاست زیر پاهای عظیمدیگه ماموت آلوده نگاه کرد.
«منظورت زادگاه خودته، لاخه؟»
«آره. شمال شرقیمیکردن دنیای شیاطین. جایی کهکامائل آفتابش خیلی تند بود.»
«خانوادهات اونجان؟»
«نه، نه. من تنهام.هفتهنامه ماندراکه بودن اونقدرها همرسانهها رایج نیست. زادگاه ما پراگه.»
«پراگ؟»
«شهری که یه زمانی کیمیاگری توش خیلی طرفدارچهار داشت. و هزار سال بعد، کیمیاگری دوباره کشف شدمتحد و چیزهایی مثل هومونکولوس و ماندراکه به وجود اومدن.»
«به نظر میرسه کهحتی تو عصر طلایی توسطشدند انسانها ساخته شده باشن.»
«دقیقاً. بعد از اون، بشریتخوزه نابود شد و ما توهمینطوری خزانه بذر در اورست باقی موندیم.»
«اورست اسمقلعه قدیمی دنیایاسپین شیاطینه، مگه نه؟»
«اونم بخشی از قاره خوزهست. به هر حال، وقتیابرانسان از اونجا بیرون اومدیم، پراکنده شدیم. دهها هزار سالشدند به شکل یه بذر موندیم تا اینکه جوونه زدیم.»
«تو واقعاًزده آدم مرموزیحتی هستی، لاخه.»
«اونجوری نگاهم نکن. معذب میشم.»
«که اینطور؟»
زیک لبخندی زدمیکردن و دوباره اسبزکه رو به حرکت درآورد.
لاخه گفت:
«قاره خوزه پوسته خیلی ضخیمی نداشت. بالاش یه زمین رنگارنگ بود، اما پایینشحقیقتیه یه صفحه مدور مسطح بود. ارتفاع اینجا کمتر از هزار متر بالاتر ازروزنامهای سطح دریاست... و عرض جغرافیاییش هم حدود ۲۵ درجه شمالیه. منطقه نسبتاً گرمیه.»
«این یعنی گیاهانی کهاسپین اینجا رشد میکنن تغییراتیعنی چشمگیری خواهند داشت، درسته؟»
«اوهوم.»
«این که خیلی دردسرسازه.»
«چرا؟»
«قراره کلی مواد اولیه پیدا بشه که چیزیعنی زیادی ازشون نمیدونم. چیزهای آشنا دارن ناپدید میشن.زکه از همین الان نگرانم که چی باید بپزم.»
لاخه بازندگی شنیدن جواب زیکواقعی زد زیر خنده.
«یعنی توزده فقط نگرانحتی آشپزی هستی؟»
«مسئله فقط زمستون نیست که.»
«خیلی شبیه خودته، زیک.»
در همون لحظه، یه ماموت بازکه عاجهای بلند که مدام زیک روزده زیر نظر داشت، ناگهان بهش حمله کرد.
به نظر میرسید آدمهایی کهاژدهایان اون دور و بر پرسهکردند میزدن، روی اعصابش رفته بودن.
زیک شمشیرش رو بیرون کشید.
شمشیر شیطانی، آسمودئوس، غرشاسپین کرد و یه هالهیعنی سیاه از خودش بیرون داد.
آسمودئوس بازندگی نوشیدن خون زیکواقعی داشت قویتر میشد.
حالا به نقطهایبودند رسیده بود که ازمتحد خودش هاله ساطع میکرد.
از اونجایی که یه شمشیر جادوییدیگه بود، قدرت شیطانی بینظیری داشت، اماهمون نتونست از کنترل زیک خارج بشه.
زیک افسار رو داداسپین دست لاخه و ازیعنی پشت اسب پایین پرید.
با اینکه ماموتمیکردن عظیمی بود، امازکه حریف زیک نمیشد.
زیک جاخالی داد تاحتی عاج بهش نخوره وشدند بعد روی خرطومش پرید.
از خرطوم لرزون ماموت بالا رفتدیگه تا به وسط چشماش رسید وهمون برای اولین بار شمشیرش رو حرکت داد.
مهم نبود حریف چی باشه،هزار نمیتونست جلوی آسمودئوسی که توآدمایی دستای زیک بود رو بگیره.
استخوان جمجمهاش شکافت وجهنم ماموت مثل یه درختچهار غولپیکر روی زمین افتاد.