چپتر 16: دریافت یک درخواست (۳)
0«خب، نمیتونی فقطمعمولاً به خاطر اینکه یهجامعه کار قراردادیه نادیدهاش بگیری.»
«اینجاش یهدیگه کم جایربطی بحث داره.»
«کجاش مبهمه؟»
«استعداد رو نمیشهمیرسید به ارث برد،بود ولی ثروت رو چرا.»
«آها!»
«وقتی به رتبه D یا G برسی، درآمدت نجومی میشه. حتی یه غول تنها هم هیولایی حساب میشه که میتونه یه قلعه رو با خاک یکسان کنه، مگه نه؟ اگه کسی همچین غولی رو شکست بده، فکر میکنی به چند ده سکه طلا راضی میشه؟»
«راست میگی.»
«خانوادههایی که معمولاً جنگجوهای ردهبالا تحویل جامعهچهرهای میدن، ثروتی همردهی پادشاه دارن. جاهایی مثلخیابانی هولیپر که قبلاً به پستشون خوردیم، نمونهی بارزشن.»
«میدونی الانخانوادههایی دارم بهجنگجوهای چی فکر میکنم؟»
«معلومه که نه.»
«توی وضعیتی که کاندیداهای قهرمانی سر بحثهای مسخرهای مثل اینکهقبلاً پول دارن یا نه رد صلاحیت میشن، پادشاه شیاطین دقیقاًتوی داره چه غلطی میکنه که همیشه از انسانها شکست میخوره؟»
الکس سرش را خاراند.
«واقعاً.»
«بیا بریم. بریم مغازه رونداره ببینیم. دنیای شیاطین و این چرتوپرتهاصلیب دیگه هیچ ربطی به من نداره.»
«چشم، سرورم.»
الکس دستهایش را رویاولین سینهاش صلیب کرد و بامیدید احترام تا کمر خم شد.
برای یک لحظه،معمولاً حالت تلخی رویتحویل صورت دئوس نشست.
به نظر میرسید اینربطی اولین باری بود کهدستهایش چهرهای صادقانه از او میدید.
مغازهای که الکس خریده بود،پادشاه چند بلوک پایینتر در خیابانی قرارپستشون داشت که از مرکز قلعه میگذشت.
جادهای که به زور برای عبور دو کالسکه جا داشت،مغازهای حدود سی متر امتداد پیدا میکرد و بعد به خیابانیزور میرسید که انگار بمباران شده و در هم شکسته بود.
این دقیقاً همان نقطهای بودردهبالا که روز گذشته یک اژدهاهمردهی در آن سقوط کرده بود.
کارگران در تکاپو بودند و تکههای آوار رادستهایش از خیابان جمع میکردند و الوارهای تقویتی بهلحظه دیوارهایی که قابل تعمیر بودند، وصله شده بود.
خوشبختانه، چون اینجا در طبقات پایینتر بود، آسیب خیلیهولیپر شدید به نظر نمیرسید، اما بعضی از ساختمانها کاملاًمیکنم ویران شده و فقط خرابهای از آنها باقی مانده بود.
«اون کپهنظر آوار هموناولین چیزیه که خریدی؟»
«بله، باخانوادههایی یه تمیزکاری حسابیردهبالا خیلی بهتر میشه.»
«میتونی تویدیگه یه هفتهربطی جمعوجورش کنی؟»
«میتونیم کارگرهای بیشتری استخدام کنیم.»
«فقط هرنظر جور که خودتباری میدونی راستوریسش کن.»
دئوس با کلافگی دستش را تکان داد ومیدن به راهش ادامه داد. بعد از اینکه کارها راپستشون روی سر الکس آوار کرد، نگاهی به اطراف انداخت.
به نظر نمیرسیدهیچ که اینجا خیلیچشم منطقه تجاری پررونقی باشد.
با این حال،ثروتی اینکه زیاد به چشمجاهایی نمیآمد را ترجیح میداد.
سپس، از دور پسری راباری دید که بار آجری بهمغازهای دوش میکشید و به سمتشان میدوید.
«ارباب دئوس!»
«هی!»
زکه بود.
«میبینم کهنظر داری سختاولین کار میکنی.»
«آقای الکس قولمعمولاً دادن که دستمزد روزانهمونجامعه رو دو برابر کنن.»
«چقدر دستودلباز.»
«به لطف همین، دیروز تونستمپادشاه برای خواهر کوچیکترم لباسهای جدیدقبلاً بخرم. اون به آکادمی جنگجوها میره.»
«آکادمی جنگجوها؟»
«داره آموزش میبینه تا یه قدیسه بشه. اونم فرزند خانوادههمردهی هولی بریل هست. وقتی دیدم تو سه سالگی خوندن یادبارزشن گرفته، کاملاً برام روشن شد که خیلی از من بااستعدادتره.»
واژه قدیسه به دختری اشارهنداره داشت که خون یک جنگجوسینهاش را به ارث برده بود.
در حالی که یک جنگجو نماددارن قدرت بود، قدیسه بیشتر شبیه بهخوردیم نماد خرد و دانایی به حساب میآمد.
در واقع، بسیاری ازاولین آنها استعداد بالایی در جادویمیدید تهاجمی و الهی نشان میدادند.
«توی مدرسه همیشه به خاطر پوشیدن لباسهای کهنه مسخرهاش میکردن وپادشاه اذیت میشد. تو غذاش قورباغه مینداختن یا تو کفشهاش پونز میذاشتن...الان برای همین تا یه کم پول دستم اومد، براش لباس خریدم.»
«آکادمی جنگجوها همون جاییهربطی که بچههایی که قراره قدیسروی یا جنگجو بشن میرن، درسته؟»
«درسته.»
«و هیچ خبری ازاولین اینکه مهربونتر از بقیهصادقانه باشن یا همچین چیزایی نیست؟»
«هع، کاش بود.»
زکه سرش را خاراند.ربطی سپس، از دور مردی کهروی بازوبند بسته بود فریاد زد.
«هی، زکه! تنبلی رو بذارپادشاه کنار و بجنب! اون دیوارقبلاً باید تا امروز تموم بشه.»
«چشم، سرکارگر!»
زکه سریع بهمعمولاً دئوس تعظیم کرد وجامعه با عجله دور شد.
با وجود بار آجریربطی که روی دوشش بود،دستهایش اصلاً سرعتش کم نشد.
«پیشخدمت.»
«بله، سرورم.»
«اون واقعاً رتبه F هست؟»
«دقیق نمیدونم. همونطورهیچ که خودتون گفتید، هنوزسرورم تو آزمون شرکت نکرده.»
«اگه نباشه چی؟»
«اونوقت یه خدمتکارمیرسید عالی رو بابود قیمت مفت گیر آوردید.»
«نه، نه،خانوادههایی اینطوری گندجنگجوهای میخوره تو برنامههام.»
«اِ، چقدر احتمال داره زکه همونچشم قهرمان موعود یا همچین چیزی از آباحترام دربیاد؟ اینجور تصادفها خیلی کم پیش میاد.»
«فکر نکنم.»
دئوس ازنظر دور بهاولین زکه نگاه کرد.
بعد، ناگهانخانوادههایی کسی واردجنگجوهای میدان دیدش شد.
یولگئوم بود.
و چهرهاشمیدن به شدتهمردهی جدی بود.
«باید یهنظر چیزی رو خیلیباری جدی ازت بپرسم.»
«چیه یهو ازمعمولاً ناکجاآباد سبز میشی. حداقلجامعه اول یه سلامی بکن.»
«بهت گفتم که کاملاً جدیام.»
«منم همینطور.»
«دئوس!»
«گوشام کنده شد.»
دئوس انگشتهایش را درربطی گوشهایش فرو کرد ودستهایش لبهایش را غنچه کرد.
در چشمانش،میدن میتوانست نگاه لرزانپادشاه یولگئوم را ببیند.
«به نظرنظر ناراحت میای.اولین چت شده؟»
«دیروز چهخانوادههایی بلایی سر اژدهایردهبالا یشم آبی اومد؟»
«منظورت چیه؟ منهیچ فقط ولش کردمچشم به حال خودش.»
«واقعاً؟»
«فکر کردینظر خوردمش؟ مگهاولین گوشت اژدها خوشمزهست؟»
«اصلاً حوصله شوخی ندارم. بسته به شرایط، من،میدن یولگئوم، ممکنه مجبور بشم بدنت رو به هزار تیکهپستشون تقسیم کنم و روی تکتک اون تیکهها تف بندازم.»
«من فقط به حال خودشنداره رهاش کردم. همین کار روسینهاش کردم. حالا میخوای تیکهتیکهام کنی؟»
یولگئوم بامیدن دقت به چشمانپادشاه دئوس خیره شد.
در میان اینمیرسید فضای معذبکننده، دئوسبود الکس را صدا زد.
«پیشخدمت.»
«بله، ارباب.»
«برو یه چاییثروتی چیزی بخور؛ من خودمجاهایی کارها رو ادامه میدم.»
«قرار عاشقانهست؟»
«خودش گفتخانوادههایی که اصلاًجنگجوهای حوصله شوخی نداره.»
الکس سرش را کجربطی کرد و با نگاهیدستهایش کنجکاو به یولگئوم چشم دوخت.
حالت چهرهی او غیرقابلهمردهی توصیف بود و قطعاًمثل هیچ نشانی از خوشحالی نداشت.
«زود برمیگردم.»
«باشه.»
دئوس و یولگئوم بهربطی سمت کافهای در کناردستهایش جاده اصلی به راه افتادند.
«سرد یا گرم؟»
با اینکه دئوس ایناولین را پرسید، یولگئوم فقطصادقانه زل زده بود تو صورتش.
«چرا اینقدر ترسناک نگاه میکنی؟»
«ترسناکم؟»
«خب، تو یه اژدهای طلایی هستی.دارن اگه از عصبانیت قاطی کنی و بیفتینمونهی به جون ملت، ترسناک میشه دیگه، نه؟»
«با اینکه میدونستی ممکنهاولین ترسناک باشم، باز همصادقانه جرئت کردی همچین کاری کنی؟»
«حالا دقیقاً چیکار کردم؟»
«واقعاً نمیدونی؟»
«نه.»
«یه چیز خنک میخورم.»
«باشه.»
دئوس به گارسون اشاره کرد.
یولگئوم یک چای میوهایهمردهی سرد سفارش داد ومثل دئوس هم یک آبجوی تگری.
«پول اینا رو من میدم.باری تو بزرگترین مشتری منی، پسمغازهای این رو اشانتیون در نظر بگیر.»
«نزدیک بود اشکم دربیاد.»
«عصبانیتت فروکش کرد؟»
«اصلاً.»
«فقط به خاطر اینکه اینجوریباری رفتار میکنی ازت عذرخواهی نمیکنم.مغازهای بگو ببینم چه غلطی کردم.»
یولگئوم مستقیمخانوادههایی به چشمهایجنگجوهای دئوس خیره شد.
«پس فکردیگه میکنی هیچربطی کار اشتباهی نکردی؟»
«دقیقاً.»
«پس قضیه حله.»
«ها؟»
«اگه کار توهیچ نبوده، پس دلیلی ندارهسرورم از دستت عصبانی باشم.»
«همین؟»
«آره، همین.نظر مشکوکم، ولی فعلاًباری بهت شک نمیکنم.»
«حالا قضیه مشکوک چیه؟»
«اون اژدهایدیگه یشم آبیِربطی دیروز، مرده.»
راه گلوی دئوس بسته شد.
کف آبجو را کهاولین به لبش چسبیده بودصادقانه پاک نکرد و اخم کرد.
«من که اونقدر محکم نزدمش.»
«میدونم.»
«الکس میگفت هیچکسثروتی نمیتونه به اژدهایاندارن دست بزنه... واقعاً مرد؟»
یولگئوم سر تکانمیرسید داد و یک گویچهرهای کوچک را نشان داد.
«این روح اژدهای یشم آبیه.»
داخل گوی شیشهایهیچ و شفاف، یک الگویسرورم آبی تیره دیده میشد.
هم شبیه شعلههای آتش بودپادشاه و هم شبیه هلال ماه؛قبلاً یک آبیِ نفسگیر و خیرهکننده.
«دیروز عصر،نظر روحش به آینهباری یشم آبی برگشت.»
دئوس دستبهسینهخانوادههایی شد و بهردهبالا یولگئوم نگاه کرد.
«پس با این فکرربطی که من کشتمش، بادستهایش عجله پا شدی اومدی اینجا؟»
«تو اولینمیدن مظنون بودی. تواناییشپادشاه رو که داشتی...»
«ولی انگیزهاش رو نه.»
«میتونه به خاطرمعمولاً جسد اژدها باشه. برایجامعه ساخت و فروش سلاح.»
«من رو اینجوری میبینی؟ اگه میخواستمچشم همچین کاری کنم، خیلی راحت جلوکرد چشم همه این کار رو میکردم.»
یولگئوم آه کوتاهی کشید.
«آره، بهت میخوره.»
«بهم برخورد.»
«ببخشید که بهت شک کردم.»
«منظورم تو نیستی. منظورم اون کسیه که به اژدهاهولیپر دست زده. جرئت کرده تو کار من دخالت کنه؟میکنم اینجوری برای منم بد میشه که ازت سلاح قبول کنم.»
«من سرنظر قولم میمونم،اولین پس نگران نباش.»
«جدی میگم. حالا باید با پیداتحویل کردن کسی که به اژدها دستدارن زده، خدمات پس از فروش ارائه بدم.»
یولگئوم برای سنجشهیچ حقیقت، چشمهای دئوسچشم را بررسی کرد.
«باشه، برام پیداشون کن. ازپادشاه اونجایی که خدمات پس ازقبلاً فروشه، باید مجانی باشه، نه؟»
«فقط تا وقتی پیداشوناولین کنم. اگه بعدش بخوایصادقانه بهم دستور بدی، هزینهاش جداست.»
«چقدر خسیس.»
«من بیشتردیگه از توربطی دارم ضرر میدم.»
دئوس آبجویش راثروتی یک نفس رفتدارن بالا و بلند شد.
«پیشخدمت!»
خدمتکار نامرئیاش را صدا زد.
الکس فوراً جلویش ظاهر شد.
«بله، ارباب من.»
«سربروس رونظر از دنیایاولین اموات بیار.»
«یهو سگ برای چی...؟»
«یکی هستدیگه که بایدربطی ردش رو بزنیم.»
«متوجهم، ارباب من.»
الکس بعد از ادایاولین احترام رسمی به یولگئوم،صادقانه در زمین ناپدید شد.
دئوس و الکس به همانردهبالا کوهی برگشتند که اژدها روزهمردهی قبل آنجا بیهوش افتاده بود.
الکس قلاده یکهیچ سگ شکاری وحشی راسرورم در دستش گرفته بود.
سربروس، سگ جهنمی.
میگفتند سگهای جهنمی چهرههای متفاوتی را به دشمن،صادقانه متحدان و اربابشان نشان میدهند؛ بیدلیل نبود کهداشت معمولاً با سه سر به تصویر کشیده میشدند.
در حال حاضر، با وجودردهبالا پادشاه شیاطین در آن نزدیکی، رفتارپادشاه کاملاً مطیعی از خودش نشان میداد.
با چشمهایدیگه منتظر به دئوسنداره خیره شده بود.
«چرا اینجوری میکنه؟»
«میخواد بازی کنه.»
«هع، هیچچیزِ اینمعمولاً دنیای اموات بهتحویل درد نمیخوره، نه؟»
«شاید اگه ارباب سنگینی مسئولیتهایی کهچشم بهشون محول شده رو درک میکردن، اینطوریاحترام نمیشد. ما بیصبرانه منتظر بازگشت شما هستیم.»
«من برنمیگردم. بهثروتی جاش، بگو سربروسدارن اینجا رو بو بکشه.»
«بله، ارباب من.»
الکس زانو زد و به زبانتحویل دنیای اموات در گوش سگ جهنمیدارن که سراپا گوش بود، چیزی زمزمه کرد.
سربروس دم کوتاهش راربطی سیخ کرد و دماغشدستهایش را چسباند به زمین.
بعد از اینکه یک مدتپادشاه آن اطراف را بو کشید،قبلاً رو به آسمان زوزه کشید.
«چی گفت؟»
«من از کجامعمولاً بدونم؟ فقط واقواقتحویل یه سگه دیگه.»
الکس رفت سمت سربروسربطی و دوباره به زباندستهایش دنیای اموات زمزمه کرد.
سگ هم متقابلاًثروتی چیزی در گوشدارن الکس زمزمه کرد.
«برای شروع، بوی اژدها میده.»
«این رو کهمعمولاً خودم میدونستم. صبرتحویل کن، چند تا؟»
«دو تا. یکیشون یه موجودنداره قدرتمنده و اون یکی بهسینهاش نظر میرسه یه اژدهای آبی باشه.»
«حتماً یولگئوممیدن و اژدهایهمردهی یشم آبی بودن.»
«اگه اربابنظر اینطور فکر میکنن،باری پس بیشک همینطوره.»
«و حیات وحش؛معمولاً خرس، خرگوش، گراز وجامعه از این قبیل چیزها.»
«طبیعتاً باید هم باشن.»
«و درمیدن نهایت، بویهمردهی انسان میده.»
ناگهان، سربروس به سمتیاولین دوید و پایش راصادقانه داد بالا تا ادرار کند.
«اه، واقعاً؟ میخوایمعمولاً بذاری وسط این بحثجامعه جدی اینجوری رفتار کنه؟»
«حالا میخواید بههیچ ادرار کردن یهچشم سگ هم گیر بدید؟»
«این دیگه چه جور سگپادشاه جهنمیایه؟ فقط یه اسم گندهقبلاً برای یه سگ ولگرد گذاشتین، نه؟»
سربروس یورتمهکنان برگشت پیشاولین الکس و با صدایصادقانه آرامی چیزی زمزمه کرد.
«...به نظرخانوادههایی میرسه مجرمجنگجوهای رو پیدا کردیم؟»
«به ایندیگه زودی؟ خیلیربطی سریع نبود؟»
«وقتی بهش فکرثروتی میکنی، میبینی خیلیدارن هم واضح بود.»
«چی؟»
«دیروز بهتون نگفتم؟ تنها موجوداتی که میتونن به یه اژدها دست بزنن، جنگجوهای رتبه D هستن.»
دئوس حافظهاش را شخم زد.
به نظرمیدن میرسید همچین مکالمهایپادشاه اتفاق افتاده بود.
«ردپای یهنظر جنگجو رواولین پیدا کرده؟»
«بله، ارباب من. دلیل ادرار کردنتحویل سربروس هم همین بود. موجودات دنیایدارن اموات ذاتاً با جنگجوها دشمنی دارن.»
«راهی هستدیگه که بشه فهمیدنداره از کدوم خانوادهست؟»
«نه. ولی اگه کسی اونقدر قوی باشه که یه اژدهای خفته رو بکشه، منطقیه که اون رو رتبه D در نظر بگیریم.»
«این رتبه D خیلی شناختهشده نیست، درسته؟»
«درسته. اگه عمداًمعمولاً مخفی شده باشه، هیچجامعه راهی برای فهمیدنش نیست.»