چپتر 188: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۴۳. تصمیم برای جنگ (۲)
درست وقتی که داشت دست و پایشباید را گم میکرد، اژدهای لاجوردی و سوزاکو کهبشم درون بدن زکه بودند، اوضاع را جمعوجور کردند.
من هاجوواج ماندهکنم بودم، اما دئوسبفرستن یه توضیح مختصر داد.
«قضیه قرض دادن سوزاکوئه. یه مقدار از قدرت هیونموالکس گرفته شد و به اون داده شد. حالا دیگهشیاطین از نظر قدرت هیچ فرقی بین من و تو نیست.»
«ارباب دئوس...»
«قدرت هیونمو خیلی بیشتره. ولی اگه بهش فکر کنی،باشه من این قدرت رو به خاطر تو به دستبشی آوردم، پس قاعدتاً نصفش باید مال تو باشه، نه؟»
«این قدرتمیکنه برای منفرشتهای خیلی زیاده.»
«خب پس دیگه انسان نباش.»
«نمیتونم که شیطان بشم.»
«نگفتم که حتماً باید شیطان بشی. اگه موقعیتشمال پیش اومد، میتونی به قلمروهای الهی حمله کنینگفتم و برای خودت یه صندلی و مقام بخوای.»
«این دیگه خیلی افراطی نیست؟»
«چون دقیقاً همینقدر قدرت داره. تو الان قدرتی رو به دست آوردی که میتونههستن دنیا رو نابود کنه، مگه نه؟ از اون طرف، فکر میکنی خدا همینطوری بهگرفتنشون حال خودت رهات میکنه؟ فکر کنم یه فرشتهای چیزی بفرستن تا یه کاری کنه.»
«چه کاری مثلاً؟»
«یا میکشنتاین یا باج میدنقاعدتاً که ساکت بمونی.»
«واقعاً حرف ترسناکیه.»
«خب، من کهموقع کاملاً آمادهام. راستی،اسبها اونا دیگه چین؟»
تازه آن موقع بود کهالکس چشمم به اسبها و کالسکهای افتادلاخه که زکه و الکس آورده بودند.
«آه، گفتناین که ایناآوردم یوما هستن.»
«یوما؟»
«وقتی با لاخه اومدم دنیای شیاطین، ساتیرها داشتن سعیالکس میکردن بگیرنشون. گفتن میخوان پیشکش کنن به دئوس. چون منمساتیرها تو گرفتنشون کمک کردم، الان اینا هم با ما اینجان.»
«نیازی به این مسخرهبازیا نبود.الکس اگه اتفاقی بیفته، فقط کافیههستن به الکس بگی تغییر شکل بده.»
«منم برای خودمخاطر چیزی به اسم احترامباید و شأن اجتماعی دارم.»
جواب الکس رو توفرشتهای سکوت نادیده گرفتم ومثلاً دوباره رو کردم به زکه.
«حالا که بهشموقع فکر میکنم، تواسبها مرکب اختصاصی نداری، نه؟»
«بله؟»
«برش دار. با اینکه بهشون میگن یوما،باید ولی در واقع فرق چندانی با اسبهایشیطان دنیای آدما ندارن. ظاهراً جفتگیری هم میتونن بکنن؟»
«ولی...»
«مگه نگفتی خودت به دستش آوردی؟ برش دار. اینوالکس به عنوان یه جور تسویهحساب برای اینکه بدون خبرشیاطین دادن به من سیگنی رو کشوندی وسط، بهت میدمش.»
انگار که یوما حرفهایم راالکس فهمیده باشد، آمد کنار زکههستن و پوزهاش را به او مالید.
«به نظراین میاد اونمآوردم ازت خوشش اومده.»
«حالا کهمیکنه اینقدر اصرارفرشتهای میکنید، قبولش میکنم.»
زکه بابتتازه آینده سیگنی خیالشچشمم راحت شده بود.
و من هم ازافتاد طریق سوزاکو، هیونمو رواینا به دست آورده بودم.
دیگر هیچ کار دیگری بین ما دوباید تا نمانده بود. من و زکه هرشیطان دو این را میدانستیم. ولی هیچکدام خداحافظی نکردیم.
«راستی!»
«خب...»
هر دواسبها همزمان بهافتاد حرف آمدیم.
«چیه؟»
«بله؟»
«این دفعه من اول میگم.چشمم تو تا حالا دنیای بیرونآورده از باتلاق ماگوورت رو ندیدی، درسته؟»
«بله.»
«بیا بریم. خودت با چشمایقاعدتاً خودت ببین. که دنیای واقعیزیاده این شکلیه. چون خودمم کنجکاو شدم.»
سرم رامیکنه چرخاندم وفرشتهای به الکس گفتم.
«پیشخدمت!»
«بله، ارباب.»
«کالسکه رو آماده کن.»
«قصد دارید کجا برید؟»
«به آخر دنیا!»
«بله؟»
«خیلی خفناین به نظرآوردم نمیاد؟ آخر دنیا!»
«هوووف... اشکالی ندارهکنم همینطوری الکی بریم جلوکاری و نزدیک دریا وایسیم؟»
«تخمسگِ بیاحساس. وقتی میگمبود آخر دنیا، حداقل بایدافتاد یه صفت قشنگتر تنگش بذاری.»
«الکی بریماسبها جلو دیگهافتاد چه صیغهایه؟»
الکس در حالیخاطر که انگشتش رانصفش توی گوشش میچرخاند، گفت:
«با تمام توانکنم تلاش میکنم وبفرستن تا آخر دنیا میرونم.»
«ها، کارای این عوضی رو باش. ازکالسکهای وقتی فهمیده یه شیطان ۶۶۷ ساله توهستن دنیا پیدا شده، داره مثل من رفتار میکنه.»
«اعصابم خُرده که نمیتونمافتاد از ته دل بخندم،اینا چون پای خواهرم وسطه.»
«اوه، راستاین میگی. گناهآوردم کبیرهای مرتکب شدم.»
سوار کالسکه شدمکنم و زکه همبفرستن پرید روی پشت یوما.
یولگئوم در حالی که داشتچشمم این گروه دیوانهها را تماشاآورده میکرد، سرش را تکان داد.
«تو هم زودتر سوار شو.»
«شماها میدونید یه چیزیتون خیلیقاعدتاً عجیبه؟ پادشاه شیاطین و قهرمان. صداموانسان میشنوید؟ یه کم آروم بگیرید! لطفاً!»
«اگه چیزی عجیبکنم به نظر میاد،بفرستن من فقط بیخیالش میشم.»
«آخه چرا پادشاهموقع شیاطین و قهرماناسبها باید اینجوری باشن!»
کالسکه راه افتاد.کالسکهای یولگئوم چارهای نداشت جزگفتن اینکه بپرد توی کالسکه.
انگار که بخواهمخاطر جواب حرفهایش را بدهم،باید دهانم را باز کردم.
«دنیا یه صحنه نمایشه که خدا خلقش کرده. ما همباج بازیگراشیم. تا وقتی تو روز موعود نقشت رو درست بازیاونا کنی، دیگه به پشتصحنه گیر نده. این نقلقول از منه.»
«من از سرما خوشم نمیاد.»
همان یک کلمهکالسکهای از من، مسیرآورده حرکت را مشخص کرد.
کالسکه هزاراین کیلومتر به سمتقاعدتاً جنوب حرکت کرد.
کالسکهای که شیاطین میکشیدندش، روزی بیش از دویست کیلومترمیکشنت راه میرفت و توانست فقط در عرض پنج روزآمادهام به سرزمینی برسد که مثل بهار روشن و سرسبز بود.
همهجا پرتازه از سبزهبود و حیوانات بود.
البته هنوز هم پر از هیولاهای ماگوورت بود. کالسکه شیطانی مالاخه مجبور شد مسیرش را کج کند، چون یک گله فیل کهکنن حدود پنج متر قد داشتند، در حال عبور از آنجا بودند.
یولگئوم پنجرهاین کالسکه را تاقاعدتاً ته باز کرد.
«طبیعت واقعاً شگفتانگیزه!»
«مطمئنی واقعاً نابود شده بود؟»
«حتی خودماسبها هم نمیتونمافتاد باورش کنم.»
«مگه نگفتی حدود هفتاد هزار سالنصفش پیش بود که یه ستاره سقوط کردنمیتونم و دنیا رو با ماگوورت آلوده کرد؟»
«میگفتن حداقل صد هزارفرشتهای سال طول میکشه... ولی راستش،میکشنت هنوز هم کاملاً امن نیست.»
یولگئوم یک دستگاه کوچکبود را که رویش عددافتاد نشان میداد، بالا گرفت.
«مرکز انفجار یه کم وضعیتش وخیمتره،آورده ولی اگه چند تا نقطه رو فاکتوردنیای بگیریم، الان دیگه برای زندگی آدما مناسبه.»
آن دستگاه، یک وسیلهآوردم اندازهگیری آلودگی بود کهمال به زکه داده شده بود.
زکه حالا در جایگاه درشکهچی نشستهبفرستن بود. یوما، همان هدیهای که بهساکت او داده بودم، جلوتر از کالسکه میدوید.
زکه جوابتازه حرفهای یولگئومبود را داد.
«اینجا واقعاً دنیای شیاطینه؟»
«نه، نه، به اینجا نمیشه گفت دنیای شیاطین. دنیایباشه شیاطین اسمیه که به اون حوضچه عظیمی میگن که زیرموقعیتش قاره خوزه قرار داره. اینجا... خب، باید بهش چی بگیم؟»
من جوابش را دادم.
«بهش میگنتازه دنیای شیاطین. اینچشمم زمین، زمینِ منه.»
«از کیاسبها تا حالاافتاد شده مال تو؟»
«چون مناین کشفش کردم،آوردم پس زمین منه.»
«نقشه زمین کهکنم خیلی وقت پیشبفرستن کامل شده بود؟»
«اون نقشه الانموقع دیگه حتی درستاسبها هم نیست، مگه نه؟»
زمین جوشیده بود، دریاهاافتاد تبخیر شده بودند و صدیوما روز تمام ماگوورت باریده بود.
همانطور که گفته بودم، نقشههایقاعدتاً توپوگرافی گذشته الان دیگر حتیزیاده به درد فین کردن هم نمیخوردند.
«پس، زمین من.»
«چرا یهوتازه اینقدر طمعبود زمین ورت داشته؟»
«چرا فکر میکنی یهویی بوده؟»
«فکر میکردم از وقتی ازقاعدتاً مقام پادشاه شیاطین استعفا دادی،زیاده دیگه علاقهای به اینجور چیزا نداری.»
«از وظایف خوشم نمیاد،فرشتهای ولی از حقوق و مزایامیکشنت که بدم نمیاد، مگه نه؟»
زیک زد زیر خنده.
«این دیگه واقعاًکالسکهای شاهکاره. کی از حقوقگفتن و مزایا بدش میاد؟»
«آره دیگه؟»
«ولی اگه میخوای از حقچیزی و حقوقت لذت ببری، نمیتونی وظایفتمیدن رو ول کنی به امان خدا.»
«نه لزوماً. خیلیا هستن که بدون هیچ وظیفهای دارن از حقوقشون لذت میبرن، مگه نه؟ درسته که پادشاهشیاطین وظایف مختلفی داره، ولی اگه انجامشون نده هم کسی نمیتونه چیزی بگه، درسته؟ تهش میگن طرف ظالمه وبیفته فلان، بعداً انگشت اتهام به سمتش دراز میکنن، ولی همون موقع فقط دورش جمع میشن و چاپلوسیش رو میکنن.»
«سرورم! یعنی میخواید تبدیل به یهآورده پادشاه ظالم بشید؟!» الکس دیگه نتونستاومدم تحمل کنه و صداش رو برد بالا.
«باز چرا این قاطی کرد؟»
«ارباب، میخوای ظالم بشی؟»
«بابا فقط داشتم مثال میزدم.»
«من چطوری شما رو بزرگ کردم سرورم، که اینطوری هی به راه کج میرید؟ حالا که هیونمو و ببربگیرنشون سفید رو به دست آوردید، باید با پشتکار رقص پادشاه شیاطین رو مطالعه کنید و به فکر شکست دادن قهرمانخودم باشید. آیا سفر به یه کشور گرمسیری جنوبی تو این وضعیت کار درستی به حساب میاد؟ اونم با زیک قهرمان!»
«ببخشید که باهاتون اومدم.»
زیک سرش رو پایین انداخت.
دئوس باتازه نارضایتی نوچنوچیبود کرد و گفت:
«بههرحال، این بشر اصلاً نمیتونه جو روگفتن درک کنه. تا یه چیزی میگم، گند میزنهساتیرها به اتمسفر. واسه همینه که هیچ دوستی نداره.»
«سرورم!»
«وقتی به این دشت بهچیزی این پهناوری نگاه میکنی، بازمباج به فکر اون جنگ احمقانهای؟»
«کدوم جنگ احمقانه؟!»
«اصلاً چرا اینقدرکالسکهای گیر دادی کهآورده قاره خوزه رو بگیری؟»
«چون اونجااین بهترین سرزمینآوردم دنیا برای زندگیه.»
زیک وارد بحث شد:
«الان دیگه لزوماً اینطوری نیست. تعداد هیولاهایکالسکهای ماگورت زیاد شده و همه به خاطرهستن آماده شدن برای جنگ، حسابی فقیر شدن.»
«شماها به گند کشیدینش. شماها.»
الکس از رفتارخاطر سرد دئوس لبولوچهاشنصفش رو آویزون کرد.
«همهش به خاطرکنم اینه که سرورمبفرستن از خونه فرار کرد.»
«چرا درک و تحلیلتبود از شرایط اینقدر خودخواهانهست؟افتاد چرا همهش تقصیر منه؟»
«مگه حرف اشتباهی زدم؟»
«حد و مرزت همینه دیگه. وقتی به این دشت نگاه میکنی، هیچینباش به ذهنت نمیرسه؟ یه دشت سبزه با کلی نور خورشید. چرا میخوایالهی اینجارو ول کنی و به قاره خوزه که پر از آدمیزاده حمله کنی؟»
«مگه قارهمیکنه خوزه با اختلافچیزی خیلی بهتر نیست؟»
«از چه نظر؟»
«اگه تو جنگکالسکهای پیروز بشیم، دههاآورده میلیون برده گیرمون نمیاد؟»
الکس با اعتمادخاطر به نفس کاملنصفش این سؤال رو پرسید.
کار به جاییکنم رسید که زیکبفرستن زد زیر خنده.
دئوس در حالیموقع که به زیکاسبها نگاه میکرد گفت:
«بهت برنمیخوره؟ از این حرفش.»
«از دیداین یه انسان، شنیدنشقاعدتاً اصلاً جالب نیست.»
«آره دیگه؟ حتی اگه از اینبفرستن حرفش کفری بشی و تا حد مرگبمونی بهش حمله کنی هم، من چشمپوشی میکنم.»
«فقط یه آرزویموقع خامه. همچین اتفاقیاسبها نمیفته. چون من اونجام.»
«اوه، ایناسبها اعتماد بهافتاد نفست حرف نداره.»
«علاوه بر اون... به نظرم ایدهی بدی نمیاد.مال خاک اینجا حاصلخیزه و حیوونای زیادی هم داره. فکرحتماً نکنم مستقر شدن تو اینجا کار خیلی سختی باشه.»
«میبینی؟ پس، زمین منه.»
«حتی اگه تمام زمینهایی که تا چشمکالسکهای کار میکنه متعلق به ارباب دئوس باشه، فکرلاخه کنم بازم هزاران برابر بیشتر زمین باقی بمونه.»
«خب، فکر کنم تا همینجا هم چهار هزار کیلومتریوما از دنیای شیاطین دور شدیم، ولی زمینهایی که تامیکردن الان ازشون رد شدیم، دهها برابر کل دنیای شیاطین بوده.»
«حتی اگه زمینهای غیرقابل استفاده رو هم فاکتور بگیریم، بازم یه سرزمیننباش پهناوره که اصلاً با قاره خوزه قابل مقایسه نیست. هیچ نیازی نیست کهحمله دنیای شیاطین همچین جایی رو ول کنه و به دنیای انسانها حمله کنه.»
«خیلی خوب بزرگ شدی، زیک!»
الکس با قاطعیت گفت:
«امکان نداره!»
«منظورت چیه که نمیشه؟»
«سرورم! سرزمین ورموود بهفرشتهای سم آلوده شده. تازه،مثلاً اون هیولاهای ماگورت رو ببینید.»
«خب فقط کافیه یه جای آلودهنشده رو برای زندگی انتخابآورده کنیم. هیولاهای ماگورت چشونه مگه؟ اونا هم فقط حیوونن. فقط یهسعی کم گندهن. فکر نمیکنی اگه دیوارها رو بلند بسازیم، امنتر میشه؟»
«غیرممکنه!»
«چی؟»
«آخه...»
«یه دلیل بیار. چیش غیرممکنه؟»
«خدا اجازه نمیده.»
«من اجازه میدم.»
«ولی...»
«تو دنیایتازه شیاطین، پادشاهبود شیاطین همون خدائه.»
«دارید کفر میگید.»
«اگه خدا بهتخاطر بگه منو بکشی،نصفش این کارو میکنی؟»
«امکان ندارهمیکنه خدا همچینفرشتهای چیزی بگه.»
«مگه با خدا در ارتباطی؟»
«بله؟»
«تخمسگ. نکنه جاسوس خدایی؟ نکنه خدانصفش بهت دستور داده که منِ پادشاهنباش رو ول کنی به امان خدا؟»
«این چه چرتوپرتاییه که میگید؟»
«پس وقتی حتی مستقیماً چیزیچشمم نشنیدی، چرا جوری رفتار میکنی کهگفتن انگار از ارادهی خدا خبر داری؟»
«تازه، اگه خدا حرفی هم داشته باشه، بااینا من که رئیسم طرف میشه یا با تو؟داشتن خودم باهاش قشنگ صحبت میکنم، پس جوش نزن.»
«خب...»
«اگه برید سطح زمین و با دنیای انسانها وارد جنگ بشید، دنیای شیاطین هم آسیبحرف وحشتناکی میبینه. دلیل اینکه هر صد سال یه بار حمله میکنن اینه که جبران این خسارتهاگفتن کلی زمان میبره، مگه نه؟ بهتر نیست اون منابع رو به جای جنگ، اینجا صرف کنیم؟»
الکس دهنش رو بست.
به نظراسبها میرسید منطقشافتاد کم آورده بود.
زیک حرف آخر رو زد:
«اگه اینطوره، منم کمک میکنم.»
«اگه دلیل حمله دنیای شیاطین به دنیای انسانهاافتاد نیاز به زمینه، پس کمک به ایجاد یه مرزدنیای جدید، در واقع راهی برای محافظت از دنیای انسانهاست.»
«عالی شد. بیا از چهار خدای مرگ استفادهاینا کنیم تا اینجا رو یه بار دیگه پاکسازیداشتن کنیم. یه سال واسه منقرض کردن هیولاهای ماگورت کافیه.»
«این دیگه یکم زیادهرویه. همین کهنصفش اونا رو به جایی منتقل کنیمنباش که مزاحمتی ایجاد نکنن کافی نیست؟»
«یا میتونی بدی نزار دستکاریشونچیزی کنه. میتونی راحت اونا رو بهمیدن یه چیزی مثل دام تغییر بدی.»
«نزار؟»
«آره. تخصصش تو همین چیزاست. با دستکاری انسانها، یه انسان سطحلاخه بالاتر به اسم آداپا خلق کرد. فکر نمیکنی بشه با همونکنن روش یه هیولای ماگورت رو به یه گونه مفید تبدیل کرد؟»
«کافیه!»
یولگئوم وسطمیکنه حرف اینفرشتهای دو نفر پرید.