---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 243: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 243: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۵۶. موفقیت در انتقام (۱)

چطور می‌تونیم کاری‌نصف​ کنیم که گاردش‌دادن​ رو بیاره پایین؟

اسکاتیل در حالی که‌همون​ داشت به این چیزها فکر‌چیزی​ می‌کرد، سرش رو بالا آورد.

اما دئوس دیگه اونجا نبود.

انگار که می‌خواست بهشون وقت‌بازم​ استراحت بده، دیگه حضورش داخل حصاری‌زیر​ که خودش ساخته بود، حس نمی‌شد.

این احساس که انگار داشتن‌میگو​ باهاش بازی می‌کردن، طعم گسی‌مال​ تو دهن اسکاتیل به جا گذاشت.

حالا که اوضاع‌اون​ این‌طوری بود، دلم می‌خواست‌پادشاه​ این حصار رو بشکنم.

مشکل اینجاست‌کار​ که کار‌نیست​ راحتی نیست.

در همین حین، دئوس که تازه مبارزه‌اش‌خاصه​ با اسکاتیل تموم شده بود، از تپه‌کوتاه​ سنگی بالا رفت و با زیک روبه‌رو شد.

یه بار دیگه، با تمام توانم باهاش مبارزه کردم.‌اول​ از اونجایی که قرار گذاشته بودیم از جانوران خدای‌خاصه​ مرگ استفاده نکنیم، اختلاف قدرت جنگیمون اون‌قدرها هم زیاد نبود.

«به هر حال، تو هم‌اول​ واقعاً شگفت‌انگیزی. اصلاً نمی‌شه تو‌منه​ رو با آدم‌های معمولی مقایسه کرد!»

«این به خاطر اینه‌نیست​ که دئوس-ساما تقریباً نصف‌مبارزه‌اش​ قدرت‌شون رو به میگو دادن.»

«خب، اون قدرت‌منه​ از همون اول هم‌خاصه​ مال پادشاه شیاطین بود.»

«چیزی که مال منه، مال منه.‌دادن​ چیزی هم که مال اوناست، بازم‌شیاطین​ مال منه. میگو واقعاً این‌قدر خاصه؟»

دئوس یه‌دادن​ لگد محکم خوابوند‌اول​ زیر فک زیک.

چون به خاطر این گپ زدن کوتاه‌تازه​ گاردش رو آورده بود پایین، چنان شوکی به‌روبه‌رو​ زیک وارد شد که با پشت افتاد زمین.

دئوس که می‌خواست یه‌اوناست​ ضربه دیگه هم بهش‌لگد​ بزنه، دستش رو نگه داشت.

«زیک.»

«بله، دئوس.»

زیک در حالی که‌نیست​ داشت فکش رو می‌مالید،‌مبارزه‌اش​ به دئوس نگاه کرد.

«می‌خوای یه‌چیزی​ تقلب بهت برسونم‌بازم​ که قوی‌تر بشی؟»

«آره.»

«این در ادامه‌اون​ همون حرفیه که‌مال​ قبلاً بهت زدم...»

«تبدیل جانوران‌کار​ خدای مرگ‌نیست​ به سلاح؟»

«دقیقاً.»

«اما یولگئوم گفت که‌قدرت‌شون​ تو هیچی درباره سلاح‌های‌همون​ باستانی بهم یاد نمی‌دی.»

«اون چیزی بود که همون روز همین‌جوری یهویی به‌چیزی​ ذهنم رسید. چیزی که واقعاً می‌خواستم انجام بدم اینه.‌زیر​ اگه عملی بهت نشون بدم زودتر می‌گیری، مگه نه؟»

دئوس هر‌کار​ دو مشتش‌نیست​ رو بالا آورد.

یه نور سفید و سیاه به صورت مبهم جلوی‌محکم​ مشت‌هاش ظاهر شد. بلافاصله بعد از اون، نورها شکل‌وارد​ فیزیکی به خودشون گرفتن و تبدیل به یه شیء شدن.

شبیه محافظ انگشت بود. چیزی شبیه به‌اون​ یه حلقه که مثل مفصل خم می‌شد‌منه​ و دو تا از مفصل‌های انگشت رو می‌پوشوند.

یا بهتره‌دادن​ بگم، همون‌همون​ پنجه‌بوکس خودمون بود.

تعریف دقیقش سخت بود، اما قطعاً سلاحی‌تازه​ بود که روی مشت قرار می‌گرفت؛ یعنی‌زیک​ همون ابزار اصلی دئوس برای ضربه زدن.

یکیشون سفید بود و اون یکی سیاه. لحظه‌ای که‌محکم​ زیک پنجه‌بوکس‌هایی که با استفاده از هیونمو و بکهو‌وارد​ ساخته شده بودن رو دید، حس عجیبی بهش دست داد.

«این یعنی...»

«سوزاکو و‌دادن​ اژدهای آبی‌همون​ رو بیار بیرون.»

«بله، بله.»

لباس‌های زیک تبدیل به زره شد‌این‌قدر​ و یه الگوی شعله قرمز روی‌چون​ شمشیر جادویی سیاه و نقره‌ایش پدیدار شد.

«خب، بریم.»

«بیا!»

تا وقتی که قدرت جانور‌همین​ خدای مرگ فعال بود، امکان نداشت‌تپه​ یه حمله معمولی در کار باشه.

زیک حسابی استرس‌منه​ گرفته بود و سپرش‌خاصه​ رو گرفت جلوی خودش.

بلافاصله بعد از اون،‌قدرت‌شون​ یه شوک خفه‌کننده از‌همون​ توی بدنم رد شد.

سرم زق‌زق می‌کرد و‌همون​ گیج می‌رفت. کم مونده‌شیاطین​ بود پخش زمین بشم.

البته که قدرت دئوس‌نیست​ یه مقدار از قدرت‌مبارزه‌اش​ خود زیک بیشتر بود.

با این حال، این اختلاف در‌این‌قدر​ حدی نبود که باعث بشه آدم‌چون​ با یه ضربه از پا دربیاد.

«چه حسی داری؟»

«این دیگه چه...»

زیک دوباره‌کار​ به مشت‌نیست​ دئوس نگاه کرد.

«وقتی پای سلاح‌منه​ وسط باشه، ظاهرش اصلاً‌خاصه​ مهم نیست. مگه نه؟»

زیک در حالی که داشت‌میگو​ به حرف‌های دئوس گوش می‌داد،‌مال​ در نهایت روی زمین زانو زد.

به نظر می‌رسید شوکی‌همون​ که به سرش وارد شده‌چیزی​ بود، هنوز از بین نرفته.

سرش رو‌کار​ تکون داد تا‌همین​ به خودش بیاد.

«چیزی که واقعاً مهمه اینه که بتونی به‌لگد​ دشمن آسیب بزنی یا نه. اینکه شمشیرت چه‌چنان​ شکلیه یا سپرت چه فرمیه، هیچ ارزشی نداره.»

دئوس خندید و سلاحی‌قدرت‌شون​ که دور مشتش پیچیده‌همون​ شده بود رو محو کرد.

دهنم رو باز کردم‌همون​ و اسم اون سلاح‌شیاطین​ رو به زبون آوردم.

«اسمش دی‌اس هست.»

«روز خشم.»

لحظه‌ای که زیک اون سلاح رو دید، به‌همون​ نظر می‌رسید که تونسته مسیر و هدفی که‌بازم​ باید به سمتش بره رو توی سایه‌اش ببینه.

«امروز شرق خیلی پرسروصداست.»

میگو توی دفترش‌راحتی​ داشت کوهی از‌حین​ اسناد رو بررسی می‌کرد.

کنارش، دوک تنبلی،‌منه​ سیتون، یکی از‌این‌قدر​ هفت دوک ایستاده بود.

سیتون در حال حاضر‌قدرت‌شون​ رئیس جناح طرفداران نزار‌همون​ توی دنیای شیاطین بود.

نزار کسی بود که بیشترین کمک‌مال​ رو به دنیای شیاطین کرده بود؛ دنیایی‌این‌قدر​ که زمانی در آستانه نابودی قرار داشت.

حتی اگه دلایل حزبی رو هم در‌تازه​ نظر نگیریم، جناح طرفداران نزار به طور‌زیک​ طبیعی جناح اکثریت تو دنیای شیاطین محسوب می‌شد.

سیتون نقش دستیار‌منه​ شخصی میگو رو‌این‌قدر​ به عهده گرفته بود.

درست همون‌طور که دئوس، الکس رو‌دادن​ داشت که بچگیش رو باهاش گذرونده‌شیاطین​ بود، میگو هم سیتون رو داشت.

از یه جهاتی طبیعی هم بود،‌مال​ چون سیتون کسی بود که میگو‌بازم​ رو از پیش نزار آورده بود.

«به نظر می‌رسه‌راحتی​ یه غول آتشین‌حین​ توی آیو بیدار شده.»

«غول آتشین؟ نکنه‌منه​ یکی از خدمتکارهاییه‌این‌قدر​ که نزار فرستاده؟»

میگو نگاهی به پهلو انداخت.

کروچه، سرپیشخدمت،‌دادن​ شونه‌هاش رو بالا‌اول​ انداخت. سیتون گفت:

«غول آتشین اسم هیولاییه که توی آتشفشان آیو زندگی می‌کنه. هر چند سال‌رفت​ یا یه دهه یه بار، از آتشفشان میاد بیرون و روی زمین‌های دنیای‌خدای​ شیاطین راه می‌ره تا وقتی که بدنش خنک بشه و از هم بپاشه.»

«یعنی فقط راه می‌ره؟»

«بله. نه چیزی می‌بینه و نه‌دادن​ چیزی می‌شنوه. فقط از غریزه‌اش پیروی می‌کنه‌چیزی​ و به سمت زمین‌های پایین‌تر راه می‌ره.»

«اما این‌طوری‌دادن​ مردم من به‌اول​ خاطرش آسیب می‌بینن.»

«مسیری که ازش رد می‌شه، هم زمین‌های کشاورزی و‌تموم​ هم مناطق شکار رو غیرقابل استفاده می‌کنه. اما مشکلی‌توانم​ نیست. خسارت‌ها رو می‌شه بعد از چند ماه جبران کرد.»

«پس داری می‌گی‌منه​ همین‌جوری به حال‌این‌قدر​ خودش رهاش کنیم؟»

«بله، ارباب من.»

«یعنی من فقط دست رو دست بذارم و تماشا‌چیزی​ کنم که مردمم توی پادشاهی خودم دارن عذاب می‌کشن؟‌زیر​ پس پادشاهان و اشراف اصلاً برای چی وجود دارن؟»

حس قهرمان‌بازی‌کار​ میگو یه‌نیست​ جنبه‌ی منحصربه‌فرد داشت.

این به خاطر این بود که‌این‌قدر​ یولگئوم برای تغییر دادن سرنوشتش، بیش‌چون​ از حد بهش آموزش داده بود.

علاوه بر این،‌نصف​ سطح خون خالصش نزدیک‌اون​ به پنجاه درصد بود.

اون خون خالص غیرطبیعی‌همون​ باعث می‌شد که حس عدالت‌خواهی‌چیزی​ عمیقی تو قلبش جوونه بزنه.

سیتون هیچ‌کار​ جوابی برای‌نیست​ سوالش نداشت.

میگو از‌چیزی​ روی تخت‌اوناست​ پادشاهی بلند شد.

«راهنماییم کن.‌تقریباً​ به سمت‌قدرت‌شون​ غول آتشین.»

«این چیزی نیست که‌همون​ شما بخواین خودتون رو‌شیاطین​ درگیرش کنین، ارباب من.»

«راهنماییم کن!»

میگو با‌چیزی​ چشم‌هایی لجباز به‌بازم​ سیتون خیره شد.

سیتون آه کوتاهی کشید.

«بسیار خب.»

آیو یه آتشفشان عظیم‌نیست​ بود که ارتفاعش به‌مبارزه‌اش​ هشت هزار متر می‌رسید.

ده سال پیش، ستون عظیمی در جنوب‌خاصه​ قد برافراشت و صخره‌های قاره هورسا را‌کوتاه​ که تا آسمان کشیده شده بودند، شکافت.

آتشفشانی که در‌نصف​ مرکز کوه‌های هورس‌اسپاین فوران‌اون​ می‌کرد، آتشفشان آیو بود.

این حادثه که بر اثر قدرت جادویی‌پادشاه​ عظیم پادشاهان شیاطین قبلی به وجود آمده بود،‌لگد​ هرج و مرج بزرگی در جهان ایجاد کرد.

به‌ویژه، موجودات غول‌پیکری که بیرون از مرز دنیای شیاطین زندگی‌شده​ می‌کردند و به «هیولاهای ماگورت» معروف بودند، از حصار دنیای‌کردم​ شیاطین که به خاطر فوران آتشفشان فرو ریخته بود، عبور می‌کردند.

در ابتدا، شیاطین این‌اوناست​ هیولاها را به سمت‌لگد​ برج آیو هدایت کردند.

چون نمی‌توانستند اجازه دهند‌قدرت‌شون​ آن‌ها به همین راحتی‌همون​ وارد دنیای شیاطین شوند.

اما از آنجا که خود سیستم به خاطر جنگی طولانی از هم‌بازم​ پاشیده بود و غول‌ها شروع به استفاده از برج آیو به عنوان‌شوکی​ یک گذرگاه کرده بودند، هیولاهای ماگورت دوباره به داخل دنیای شیاطین سرازیر شدند.

خوشبختانه در میان این همه بدبختی،‌حین​ هیولاهای ماگورت نمی‌توانستند در مکان‌های بدون‌سنگی​ نور خورشید برای مدت طولانی زنده بمانند.

برخلاف شیاطین که در طولانی‌مدت با دنیای‌خاصه​ شیاطین سازگار شده بودند، این هیولاها در‌کوتاه​ دنیای شیاطین بیمار شده و خیلی زود می‌مردند.

اگر این هیولاهای ماگورت می‌توانستند‌میگو​ در سرزمینی بدون خورشید زنده بمانند،‌پادشاه​ دنیای شیاطین آسیب بسیار ویرانگرتری می‌دید.

حالا غول آتشین داشت‌همون​ در امتداد دره به‌شیاطین​ سمت جنوب غربی راه می‌رفت.

قدش تقریباً ۳۰۰ متر بود.

تمام بدنش از مواد مذاب ساخته شده‌خاصه​ بود و هر جا که قدم می‌گذاشت،‌کوتاه​ ردپایی از سنگ‌های سیاه آتشفشانی به جا می‌ماند.

غول آتشین‌تقریباً​ مدام در حال‌میگو​ سرد شدن بود.

با هر قدمی‌اون​ که برمی‌داشت، چند سانتی‌متر‌پادشاه​ از قدش کم می‌شد.

سنگ‌های آتشفشانی از دو بازوی‌همین​ در حال تکان خوردنش می‌ریختند‌شده​ و مثل تگرگ به اطراف می‌باریدند.

زمین‌های کشاورزیِ مسیرش‌منه​ سوخته و مناطق‌این‌قدر​ مسکونی ویران شده بودند.

سیتون به میگو گفت:

«با یه همچین هیولایی طرفیم. هیچ راهی برای‌شیاطین​ مقابله باهاش نیست. سرورم، حالا که خودتون با‌محکم​ چشمای خودتون دیدینش، فکر نمی‌کنین بهتره عقب‌نشینی کنیم؟»

«دوک تنبلی.»

«بله، سرورم.»

«می‌دونی از وقتی اومدم‌قدرت‌شون​ دنیای شیاطین، بیشترین جمله‌ای‌همون​ که شنیدم چی بوده؟»

«من... مطمئن نیستم.»

«اینکه "کاریش نمیشه‌راحتی​ کرد". تو همیشه‌حین​ همین رو میگی.»

«سرورم، این دنیا با‌اوناست​ دست‌های نامرئی زیادی سر‌لگد​ پا نگه داشته شده.»

«کی همچین‌تقریباً​ چیزی رو‌قدرت‌شون​ تعیین کرده؟»

«خب، بعضی‌هاشون نظم الهی هستن و بعضی‌ها‌پادشاه​ هم قوانینی‌ان که توسط ارکان دنیا که‌خاصه​ همدیگه رو پشتیبانی می‌کنن، به وجود اومدن.»

«پس یعنی نمیشه کاریش کرد؟»

«درسته.»

«تو همیشه همین‌نصف​ حرف‌ها رو به پدرم‌اون​ هم می‌زدی، مگه نه؟»

«برای همین‌دادن​ هم اون‌همون​ گذاشت و رفت.»

«شاید بهت بربخوره، اما‌نیست​ می‌فهمم، چون تو هیچ‌وقت‌مبارزه‌اش​ کنار پادشاه شیاطین قبلی نبودی.»

«این چیزی نیست که فقط با کنار هم بودن‌محکم​ بشه فهمیدش. تویی که ده‌ها سال به پدرم خدمت‌وارد​ کردی، مگه نمی‌دونی چرا اون دنیای شیاطین رو ترک کرد؟»

«سرورم، ایشون‌تقریباً​ فقط نمی‌خواستن‌قدرت‌شون​ مسئولیت قبول کنن.»

«تو واقعاً نمی‌شناسیش. فکر می‌کنی‌اول​ یه فراریِ تنبل می‌تونه به‌منه​ همچین قدرت عظیمی دست پیدا کنه؟»

میگو به سیتون چشم‌غره‌نیست​ رفت و بلافاصله به‌مبارزه‌اش​ سمت آسمان اوج گرفت.

چندین قدرت در‌منه​ درون بدن میگو در‌خاصه​ هم تنیده شده بود.

چیزهایی که او در زمان زندگی با یولگئوم و در نویه‌کان آموخته بود‌چیزی​ و قدرتی که از بزرگ شدن زیر سایه سیگنی در طول ۱۰ سال‌آورده​ به دست آورده بود، حالا به پایه و اساس قدرتش تبدیل شده بودند.

و علاوه بر آن، قدرت‌اول​ روح شیطانی و روان شیاطین‌منه​ هم به آن اضافه شده بود.

مقدار انرژی روح شیطانی که‌همین​ دئوس به میگو داده بود، برای‌تپه​ بیدار کردن پادشاه شیاطین کافی بود.

این مقدار دقیقاً همان‌قدری بود‌بازم​ که دئوس هنگام ترک دنیای شیاطین‌زیر​ برای اولین بار در اختیار داشت.

در این میان، این روح‌میگو​ جادویی با آنچه پادشاهان شیاطین‌مال​ گذشته در اختیار داشتند تفاوت داشت.

تجربه‌ای به گستردگی صدها نسل در آن وجود نداشت.‌چیزی​ با این حال، احساسات دئوس با خاطرات خالص‌تری که‌زیر​ لوسیفر به جا گذاشته بود، در هم آمیخته بود.

دئوس همچنین خاطراتی‌راحتی​ کاملاً متفاوت از‌حین​ سایر پادشاهان شیاطین داشت.

خاطره‌ی تماشای‌چیزی​ رشد یک‌اوناست​ قهرمان از نزدیک.

اگر یک قهرمان با ایستادگی‌میگو​ در برابر پادشاه شیاطین قوی‌تر‌مال​ می‌شود، برعکس آن هم ممکن است.

پادشاه شیاطین هم نقاط قوت‌اول​ جنگجو را جذب کرده و از‌اوناست​ آن‌ها به عنوان تجربه استفاده می‌کند.

اگرچه از نظر قدرت پادشاه شیاطین، این‌تازه​ یک روح شیطانی بسیار بیگانه به حساب‌زیک​ می‌آمد، اما برای میگو کاملاً آشنا بود.

تمام مهارت‌های مبارزه‌ای که‌اوناست​ او در کودکی آموخته بود،‌محکم​ متعلق به یک جنگجو بود.

مجموعه‌ای از این تجربیات‌قدرت‌شون​ متفاوت حالا در بدن‌همون​ میگو جمع شده بود.

اگر استعداد میگو‌اون​ معمولی بود، این‌ها‌مال​ هیچ ارزشی نداشتند.

او بدون یادگیری درستِ رقص پادشاه شیاطین‌تازه​ یا تکنیک‌های مبارزه جنگجو، قطعاً تحت تأثیر‌زیک​ انرژی قدرتمند روح شیطانی از پا درمی‌آمد.

با این حال، میگو خون یک‌این‌قدر​ جنگجو با سطح خون خالص نزدیک‌چون​ به ۵۰ درصد را در رگ‌هایش داشت.

میگو در هوا اوج‌قدرت‌شون​ گرفت و دو مشتش‌همون​ را محکم گره کرد.

روح جادویی شکل گرفت و دور مشت‌هایش‌پادشاه​ پیچید. شعله‌های آبی‌رنگ مثل یک دستکش دور هم‌لگد​ جمع شدند و از دستان کوچکش محافظت کردند.

ماجرا به همین جا‌نیست​ ختم نشد؛ شعله‌های آبی تمام‌تموم​ بدنش را در بر گرفتند.

سایه‌هایی سیاه‌رنگ شبیه به شاخ از دو طرف‌لگد​ پیشانی‌اش بیرون زدند و شعله‌های آبی عظیمی از استخوان‌های‌شوکی​ کتفش شکوفا شدند و بال‌های پهناوری را شکل دادند.

سیتون با‌تقریباً​ دیدن این‌قدرت‌شون​ صحنه غافلگیر شد.

او می‌دانست که الکس اخیراً دروازه دنیای شیاطین‌شیاطین​ و روح شیطانی را از پادشاه شیاطین قبلی‌محکم​ دریافت کرده است، اما انتظار چندانی از آن نداشت.

با این حال، قدرتی که میگو‌حین​ جلوی چشمانش به نمایش گذاشت، بسیار‌سنگی​ فراتر از حدس و گمان‌های سیتون بود.

او تمام پادشاهان شیاطین گذشته را دیده بود، اما چند‌خوابوند​ نفر از آن‌ها می‌توانستند شعله آبی روح شیطانی را به‌افتاد​ این قدرتمندی که میگو الان روشن کرده بود، شعله‌ور کنند؟

میگو راه‌تقریباً​ غول آتشین‌قدرت‌شون​ را سد کرد.

یک حمله ناشیانه فقط باعث‌اول​ ایجاد ترکش‌های آتشین می‌شد و‌منه​ آسیب به شیاطین را بیشتر می‌کرد.

او باید با قوی‌ترین قدرتی‌همین​ که در اختیار داشت، آن‌شده​ را در یک لحظه خرد می‌کرد.

میگو تمام قدرتش‌منه​ را در دو‌این‌قدر​ مشت خود جمع کرد.

بازوهایش را به‌نصف​ سمت جلو برد‌دادن​ و فریاد زد:

«بمب مارپیچ تاریک!»

محدوده‌ای به وسعت چند صد‌همین​ متر در داخل مارپیچ سیاهی که‌تپه​ او ایجاد کرده بود، بلعیده شد.

یکی از بازوهای‌منه​ غول در گرداب خشن‌خاصه​ مارپیچ تاریک گرفتار شد.

نور قرمزی به شدت‌قدرت‌شون​ شروع به چرخیدن کرد، اما‌اول​ از مرزهای مارپیچ فراتر نرفت.

بازوی مذاب غول به‌همون​ طور کامل متلاشی شد‌شیاطین​ و از بین رفت.

ناولها | novelha.net