چپتر 65: ۱۵. بیداری رویای پادشاه (۴)
0عجیبترین وروبرویش غافلگیرکنندهترین چیز،ناامیدی یولگئوم بود.
چند روزی میشد که باکردند هم بودیم و هویت اسکاتولغرور هر روز مبهمتر از قبل میشد.
با حواسش که حالا کاملاً بهمیخوام یک انسان تبدیل شده بود، نمیتوانستقدمهایی چهره واقعی اسکاتول را تشخیص دهد.
با این حال،داشت نمیشد از دئوسخلاصه هم چیزی پرسید.
به دلایلی،روبرویش غرورم جریحهدارناامیدی شده بود.
البته، حتی اگر هم میپرسید،کردند دئوس نمیتوانست جوابی بدهد. چون حتیانسانهای خودش هم نمیدانست اسکاتول دقیقاً کیست.
یولگئوم به اسکاتول نگاه کرد ومیخوام با خودش فکر کرد که شاید یکیآرام از دوکها هویتش را پنهان کرده است.
از طرف دیگر، دئوس شک داشت که اسکاتول شاید زیردست یولگئومآدم باشد. خلاصه، این گروه رسماً مثل یک مشت آدم بیربط ازچرخاند هم پاشیده بود و هیچ راهی برای هماهنگ شدن با هم نداشتند.
لحظهای که یولگئوم سرش را چرخاند تامیتونید بپرسد حالا باید چه کار کنند، حسدندانهایشان کرد موجود کاملاً متفاوتی آنجا ایستاده است.
نفرت.
و خشمی بیپایان.
یولگئوم پیش از این هم طعمخلاصه آن رشته شرارتی را که تجسمیبیربط از شر مطلق بود، چشیده بود.
«زیاد حرص نخور.»
«این حریف اصلاً ارزش عصبانیکردند شدن نداره. فقط میخوام اختلافغرور سطحمون رو بهشون نشون بدم.»
دئوس با قدمهاییعصبانی آرام به سمتمیخوام اژدهایانِ روبرویش حرکت کرد.
«ناامیدی، تنها ایمانیهداشت که میتونید بهخلاصه من داشته باشید.»
اژدهایان غرش کردند. آنها دندانهایشانتنها را به نمایش گذاشتند تا غرورغرش این انسانهای کوچک را محکوم کنند.
یولگئوم باباشید دیدن اینغرش صحنه آهی کشید.
«من میرم تا تنهانداره فرزند باقیماندهام، آپریل رو ببینم.بهشون لطفاً کمی ملایمتر برخورد کن.»
«همون زنی که عقب کشید.»
«هر چیروبرویش هم بگی، حرفیتنها برای گفتن ندارم.»
یولگئوم ناپدید شد وغرش دئوس تنها کسی بود کهگذاشتند در میدان نبرد باقی ماند.
حالا فقط اوعصبانی مانده بود ومیخوام این کارِ خستهکننده.
اما اینطوری بارش سبکتر بود.
لحظه بعد،روبرویش دئوس دیگرناامیدی آنجا نبود.
ردای بیرونیاش در پی ردپای اوآنها به پرواز درآمد و سایهای ازکوچک بالهای سیاه او را شکل داد.
او چرخید و لگدی به چانه نزدیکترین اژدهاسطحمون زد، سرش را زیر پا له کرد، به هواحرکت پرید و با پشتش به پیشانی اژدهای دوم کوبید.
به نظر میرسید آنزیردست دو اژدها از هوشرسماً رفتهاند و دیگر تکان نمیخوردند.
همه اینهاروبرویش فقط در یکتنها ثانیه اتفاق افتاد.
پنج اژدهایباشید دیگر شروعغرش به بیقراری کردند.
فشار روانی هم بهنداره مبارزهای که از همان ابتدابهشون به ضررشان بود، اضافه شد.
فضای میداندیگر نبرد کاملاًزیردست یکطرفه شده بود.
«موجودات بیارزش. وقتی حتی نتونستید به مادرتونمیتونید اعتماد کنید، فکر کردید تو این دنیادندانهایشان کسی رو دارید که بهش تکیه کنید؟»
«من اکتا هستم! رهبرغرش برادرانم و کسی کهنمایش پادشاه قبیله اژدهایان خواهد شد!»
یک اژدهای مسیعصبانی غولپیکر راه دئوسمیخوام را سد کرد.
لاکِ نوکتیزش بسیارداشت محکم بود وخلاصه پاهای کوتاهی داشت.
به آن میگفتند اژدها، اما اگرایمانیه میخواستم آن را به چیزی تشبیهکردند کنم، بیشتر شبیه یک لاکپشت تمساحی بود.
تمام بدنش بااژدهایان سلولهای مرده و سختِدندانهایشان مسیرنگ پوشیده شده بود.
«پادشاه قبیله...ارزش عجب رویاینداره مسخره و پیشپاافتادهای.»
«خندیدن به رویای بقیه کارباشد راحتیه. اما بیشتر اونایی کهمشت این کار رو میکنن، خودشون بازندهان.»
گوشههای لبروبرویش دئوس بهناامیدی پوزخندی باز شد.
«شایدم اینطور باشه.»
پیش از آنکه پژواک صدایشفقط در فضا محو شود، دئوسنشون از تیررس نگاه اژدهایان ناپدید شد.
وقتی دوباره ظاهر شد،زیردست سوراخ عظیمی در لاک اکتا،مثل اژدهای مسی، به چشم میخورد.
پادشاه اژدهایان.
رویایش در دماژدهایان دود شد وآنها به هوا رفت.
بقیه نمیتوانستندارزش در برابر مرگفقط رهبرشان بیتفاوت بمانند.
دلیل اینکه اکتا به عنوان پادشاهخلاصه گروه انتخاب شده بود، این بودبیربط که قویترین آنها به حساب میآمد.
توانایی مبارزهاش در میان گروه بهترین بود.میتونید او به این افتخار میکرد که زرهدندانهایشان محکمش توسط هیچ فلزی در جهان شکسته نمیشود.
اما پس از اینکه تنها باآنها یک ضربه کشته شد، به نظرکوچک میرسید بقیه اژدهایان تازه به خودشان آمدهاند.
دئوس قدمزنانارزش به سمت چهارفقط اژدهای باقیمانده رفت.
آنها مردددیگر شدند وزیردست عقب کشیدند.
«به نظر میرسه حالا آماده حرف زدنمیتونید هستید. هر کی زودتر جواب بده، زندهدندانهایشان میمونه. چرا میخواید یه پادشاهی تأسیس کنید؟»
«مگه خودت نمیدونی؟ آدمغرش نمیتونه با کسی کهنمایش ازش متنفره، متحد بشه.»
«از انسانهاارزش متنفرید. چوننداره اژدهایان رو میکشن؟»
«ما رو میکشن و از پوست، فلس ورسماً استخوانهامون سلاح میسازن. بهش میگن سلاحهای گرونقیمت وبرای حتی اونا رو به همدیگه خرید و فروش میکنن.»
«تمومش کن،روبرویش نوب. دیگهناامیدی باهاش حرف نزن.»
اژدهای دیگری وارد بحثغرش شد. دئوس لبخندی زدنمایش و به او نگاه کرد.
«رفیقت داره جون میکَنه تافقط زنده بمونه، تو چرا میپرینشون وسط؟ اگه میخوای بمیری، تنهایی بمیر.»
دئوس سپس دوباره بهزیردست آن چهار اژدها نگاهرسماً کرد و به حرف آمد.
«واضح بهتون گفتم. هر کسیتنها که درست و حسابی بهاژدهایان حرفام جواب نده، همینجا کشته میشه.»
اژدهایی بهباشید نام نوبغرش به دئوس گفت:
«نمیدونم از جون ما چی میخوای، اما حالا که اکتانشون مرده، انگار کل نقشهمون به باد رفته. اگه دیگه کاریایمانیه به کارمون نداشته باشی، من و رفقام بیسروصدا عقبنشینی میکنیم.»
«همینجوری میخواید بذارید برید؟»
«آره. بدونروبرویش هیچ قیدناامیدی و شرطی...»
«مثل اینکه یه چیزی رو اشتباه متوجه شدید. شما همین الانشم تو چنگ من هستید. اگه میخواید جون سالم بهباقیماندهام در ببرید، باید بیفتید به خاک و با صدای بلند التماس کنید. اونوقت میخواید سرتون رو بالا بگیرید و همینطوریمانده راهتون رو بکشید برید؟ وضعیت خودتون رو درک نمیکنید، نه؟ فعلاً، تو تنها کسی هستی که میتونی اینجا زنده بمونی.»
دئوس یک سیاهچاله ایجاد کرد ومیخوام دو اژدهای اولی را که ازقدمهایی هوش رفته بودند، به درون آن کشید.
این اتفاق آنقدر سریع رخباشد داد که اژدهایان در یکمشت چشمبههمزدن دیدند رفقایشان ناپدید شدند.
«پپ و مارچه!»
نوب فریاد کشید. باغرش این حال، دئوس هیچ واکنشیگذاشتند به حرف او نشان نداد.
«خب، نظرت چیه یکی دیگه رو هماختلاف بکشم؟ شنیدن صدای خرد شدن استخونها خیلیسمت لذتبخش نیست؟ مخصوصاً وقتی استخونهای خودتون باشه.»
دئوس در یک چشمبههمزدن از تیررس نگاه اژدهایانرسماً ناپدید شد. بلافاصله پس از آن، گردن اژدهایی کههماهنگ جلوی نوب را گرفته بود، با صدای وحشتناکی شکست.
«دک!»
یکی ازباشید اژدهایان باغرش وحشت جیغ کشید.
«همونطور که انتظار میرفت، صدای قشنگی بود. خب، حالا کهنشون انگیزه بیشتری برای جواب دادن پیدا کردید... کی این بساطایمانیه رو راه انداخته؟ مگه از اول نگفتید که جین رهبرتونه؟»
چشمان سه اژدهایداشت بازمانده تاریک وخلاصه پر از یأس شد.
هیچکس جوابی نداد.حرکت حتی نوب همایمانیه دهانش را بست.
«چرا اینطوری نگاهم میکنید؟غرش نکنه اصلاً تو خوابتون همگذاشتند همچین وضعیتی رو تصور نمیکردید؟»
«تو کی هستی؟»
دئوس در جوابداشت سؤال نوب، شانههایشخلاصه را بالا انداخت.
«چه اهمیتی داره؟ مگه نمیخواید با انسانهامیتونید وارد جنگ بشید؟ جنگ یعنی درگیری بیپایاندندانهایشان بین مرگ و زندگی. یعنی آمادهی مردن نیستید؟»
اژدهایان دهانهایشان را محکم بستند.
آمادهی مردن.
آیا واقعاً آمادگیاش را داشتند؟
«این قیافهها دیگه چیه؟ یعنی... فکر میکردید اگه به یه دهکدهی ضعیف پریهاآنها حمله کنید و کوهستان رو بگیرید، به همین راحتی میتونید یه پادشاهی راهفرزند بندازید؟ پریهایی که قدرت کمتری دارن، به جای شورش، سعی میکنن کنار بیان.»
«بعد از اینکه کنترل پریها رو به دست گرفتید و اژدهایانانسانهای رو تحریک کردید تا یه ارتش دهها هزار نفری بسازن، باببینم خودتون گفتید میتونید به راحتی پادشاهی انسانها رو قورت بدید، مگه نه؟»
دئوس پوزخند زد.
«شماها... اگه به همین سادگیباشد بود که دنیای انسانها تا الانآدم به دست شیاطین نابود شده بود.»
«ما...»
نوب سرش را پایین انداخت.
«ما اینجا داریم چیکار میکنیم...»
«گول حرفاش رو نخور! این یارو حتماً از قبیلهیمثل شیاطینه. ما باید یه پادشاهی تأسیس کنیم، همفکرهامون رو دورنداشتند هم جمع کنیم و یه دنیای جدید برای اژدهایان بسازیم.»
اژدهای سبز رنگی کهناامیدی «می» نام داشت، یکداشته قدم به دئوس نزدیکتر شد.
«بکشش. منباشید تبدیل به کودکردند دنیای جدید میشم.»
دئوس دستش را بالانداره آورد: «اگه خودت اینطورسطحمون میخوای، برات انجامش میدم.»
اما نوبدیگر راهش رازیردست سد کرد.
«هر سؤالی بپرسیحرکت جواب میدم. دیگهایمانیه به رفقام صدمه نزن.»
«نوب! میخوایباشید به انجمن چهارکردند فصل خیانت کنی؟»
«دیگه سازمانی نمونده که بخوام بهش خیانت کنم. وقتی جین ناپدید شد،قدمهایی دیگه کار ما هم تموم شد. من فقط خودم رو مجبور کردماژدهایان که بیام اینجا... اما آیا واقعاً خدا اجازه میده چنین اتفاقی بیفته؟»
«جین گئوميونگ دیگه وجود نداره!»
«آیا خدای حقیقی اینناامیدی دنیا، به جز او،داشته ما رو تحمل میکنه؟»
«جنت گفت که ازغرش طرف خدا بهش الهامنمایش شده. آپریل هم همینطور.»
«تنها کسانی که این امانت بهشون سپردهاختلاف شده، جین و آپریل هستن. اگه حرفاشونسمت حقیقت نداشته باشه، پس ما چی هستیم؟»
به نظر میرسید نوب نسبتباشد به انجمن چهار فصل دچارمشت شک و تردید شده بود.
می باروبرویش انگشت بهناامیدی او اشاره کرد.
«جرأت میکنی جلویاژدهایان غریبهها از پیشگوییهاآنها حرف بزنی! خائن!»
«مهم نیست، هر چقدر میخوایفقط بهم فحش بده. اگه ایننشون کار باعث بشه نجات پیدا کنی.»
دئوس که داشتداشت به حرفهایشان گوشخلاصه میداد، دست زد.
«عالیه. این روحیهی فداکاریات داره اشکم رومیتونید درمیاره. خیلی خب، اگه همهچیز رو بهم بگی،نمایش قول میدم شما سه تا رو اینجا نکشم.»
«مگه سؤال دیگهای هم مونده؟»
«نظرت چیه در مورد اون میسلیوم که اژدهایانسطحمون رو دیوونه میکنه حرف بزنیم؟ کی داره میخردش؟روبرویش اول از همه کی این ایده به ذهنش رسید...»
دئوس حرفش را قطع کرد.
دیگر نیازیروبرویش به ادامهناامیدی دادن نبود.
درست در جایی که قلب نوب قراردندانهایشان داشت، چنگالهای سبز رنگ همان اژدهایی که چندصحنه لحظه پیش «می» نامیده شد، بیرون زده بود.
می در حالی که انگار داشتمیخوام یک ورد جادویی میخواند، زیر لب زمزمهآرام کرد: «نباید به فرستادهی خدا خیانت کنی.»
«مرگ بر خائنین.»
دئوس زد زیر خنده.
«احمقِ بیکله. تنهااژدهایان راه زنده موندنت رودندانهایشان هم از بین بردی.»
دستم را بالاعصبانی آوردم، چرخاندم و بهاختلاف سمت پایین فشار دادم.
زمینی که می روی آنباشد ایستاده بود، زیر و رو شدآدم و او را در هم کوبید.
تق. صدایروبرویش خرد شدن استخوانهاتنها به گوش رسید.
حالا فقطباشید یک نفر اینجاکردند باقی مانده بود.
یک اژدهای سفید که تمامفقط بدنش با چیزی شبیه بهنشون پرهای پرندگان پوشیده شده بود.
«اسمت چیه؟»
«سپت. منروبرویش اژدهای یشمناامیدی سفید هستم.»
آه بلندی کشید.
«نمیتونی فقط منم بکشی؟»
«من فقطدیگر میخوام یهزیردست جواب بشنوم.»
«شاید تو همون شیطانی باشی که جین گئوميونگداشته رو کشت. نه، شاید فرستادهای از طرف خدا باشی.غرور حتی خدا هم از این همه خودسریِ ما عصبانیه.»
«میخواستید چیکار کنید؟ واقعاً همهیکردند اینا رو برنامهریزی کردید فقطغرور به خاطر اینکه از انسانها متنفرید؟»
«انسانها دارن بدون هیچ دلیلی دنیا رو نابود میکنن. اونا برای کشاورزی درختا روسمت قطع میکنن و باعث میشن بیشمار موجودی که روی اونا زندگی میکنن منقرض بشن.دندانهایشان اما تا حالا نشنیدم که از سنجابی که روی درخت زندگی میکرده، عذرخواهی کنن.»
«یعنی میخوای بهداشت نمایندگی از یهخلاصه سنجاب قضاوتشون کنی؟»
«اونا همین امروز هم دارن اژدهایان مامیتونید رو شکار میکنن. پرهای اژدهای یشم سفیددندانهایشان ما به عنوان تزئینات روی کلاهخودهاشون استفاده میشه.»
«مگه ماباشید یه پیمان عدمکردند تجاوز امضا نکردیم؟»
«کی به معاهدهای که فقط یه تیکه کاغذه پایبند میمونه؟ کشتن اژدهایی که اول بهاژدهایانِ یه انسان حمله کنه، هیچ ایرادی نداره. مگه این فقط یه ممنوعیت ظاهری نیست کهگذاشتند میشه با تحریک کردن اژدهایان به حمله، دورش زد؟ هر سال دهها نفر اینطوری میمیرن.»
«یعنی داریدیگر به خاطرزیردست همین غرغر میکنی؟»
«انسانها باید برای مبارزه با پادشاه شیاطین آماده بشن. سلاحهایی که از گوشت و تن نژاد اژدها ساخته میشن،کوچک یه انتخاب نیستن، بلکه یه ضرورتن. میتونی فلسها رو بهم قرض بدی، اما نمیتونم استخونها رو بهت بدم. وحرفی قلبم چی میشه؟ پرسیدی کی داره از اون قارچها استفاده میکنه؟ فکر کنم منظور جین گئوميونگ هم همین بود.»
«اون؟»
«این یه جور باجنداره به انسانهاست. در ازایسطحمون همون پیمان عدم تجاوز.»
«بهش نمیخورددیگر از اینزیردست تیپ آدما باشه.»
«اون خدای قبیلهست. احتمالاً دنیا رو از چشم یه اژدهای معمولی مثلکردند من نمیبینه. از یه دیدگاه بلندمدت برای شکوفایی قبیله و حفظ تعادل دنیا،میرم مگه به این نتیجه نرسیده بود که این تنها راه برای حفظ صلحه؟»
«پس شما میسلیومها روغرش از شیاطین خریدید؟ خود جینگذاشتند گئوميونگ این کار رو کرد؟»
«شاید یکی دستورشو داده. اگه اینطور باشه، آپریل که الاننشون دارم میبینمش، همون شخصه. آپریل مثل دختر جین گئوميونگ میمونه. ضمناًمیتونید اونا یه خانوادهی ثروتمندن که تو دنیا لنگهشون زیاد پیدا نمیشه.»
«...حالا این آپریل کجاست؟»
«تو قلهی همین کوهه.»
«ممنون که همهچیز رو بهمکردند گفتی. پس همونطور که قول دادم،انسانهای جونت رو میبخشم. از اینجا برو.»
اما به نظرعصبانی میرسید سپت هیچ قصدیاختلاف برای این کار نداشت.
چشمانش به رنگ خون درآمدباشد و خون سرخ از سوراخهایمشت بینی و گوشهایش جاری شد.
«خواهش میکنم از پرهای من برای تزئینمیتونید کلاهتون استفاده نکنید. در ازای جونم، لطفاًدندانهایشان فقط همین یه کار رو برام بکنید.»
سپت با گفتناژدهایان این حرفها، همانجاآنها روی زمین نشست.
دئوس درارزش سکوت به تماشایفقط مرگ او ایستاد.
و در لحظهای که آخرین نفسش راگروه کشید، دئوس آتش جهنم را احضار کردهیچ و او را بیدرنگ به خاکستر تبدیل کرد.
تنها چیزی که باقیناامیدی ماند، خاکستر سفید وداشته خاطرهای از او بود.