چپتر 174: ۴۰. انسانها به دنیای شیاطین میروند، و پادشاه شیاطین با حق امتیاز برمیگردد (۲)
0کنت کیلسه زیکهیولاهای را به کاخ موقتحرکت قبیله ریشه میانی برد.
این کاخ یک حفرهی عظیم در حدودکنن ده کیلومتری دریاچه بود و تو میدونباختن مرکزیش، یه حشرهی تاکسیدرمیشدهی گنده قرار داشت.
زیک اسمستون اون هیولامرکزی رو میدونست.
«ملکه مورچه غولپیکر!غیرقابل تا حالا همچینراحت چیز گندهای ندیده بودم.»
«راستش، این حفره رو همین مورچهها درست کردن.کنن فقط کندن زمین و گسترش دادن این لونه،تاریخچهی کاریه که حتی ما کوتولهها هم از پسش برنمیایم.»
«حتی هیولاهای ماگوورت هم نمیتونن زیر زمینکنن حرکت کنن. انسانها همین الانش هم یهباختن قلمرو خیلی بزرگ رو به هیولاها باختن.»
«تاریخچهی سرسختیستون ما فرقمرکزی داره. هاهاها.»
مردم پادشاهی تیپارتغیرقابل حسابی از زیکراحت و کیلسه استقبال کردن.
کنت کیلسه مدام تمامماگوورت اعتبار رو به زیک میداد.انسانها چون واقعاً هم حقیقت داشت.
به هر حال، به لطف همین طرز برخورد،انسانها لقب «کیلسه فروتن» رو گرفت و برای قرنهاسرسختی تبدیل به یکی از اعضای خونوادههای برجسته شد.
«ارباب پن جید. به لطف کارای شما، پادشاهی تونست پایتختش رو پس بگیره. با اینکه الان تبدیلحرفای به یه دریاچه شده و بازسازیش زمان میبره، اما همین که تونستیم ستون مقدس ریشه مرکزی رو دوبارهخواستهات به عنوان قلمرو خودمون پس بگیریم، یه موهبت غیرقابل توصیفه. پس لطفاً راحت باش و بگو چی میخوای.»
«همین حرفای شما برام مثل یه پاداشه، اما اینمیخوای درخواست به خاطر طمع شخصی نیست. من یه دوست صمیمیدوست هم دارم. برای همین، امیدوارم اعلیحضرت قلب بخشندهای داشته باشن.»
«خواستهات چیه؟»
«اعلیحضرت، ازهیولاهای اینجا تا نویهکانزیر قدیم چقدر راهه؟»
«این یه سوال احمقانهاست.»
پادشاه پادشاهیموهبت تیپارت با لبخندلطفاً این رو گفت.
«اینجا خود نویهکانه. اون ملکه مورچه وقتی داشت روی یه تپه فقط پنجاه متر اونطرفتر ازتاریخچهی شرق نویهکان مسیر باز میکرد، توسط شوالیههای وفادار من پیدا شد و به این روز افتاد. اگهحال بخوای، میتونی همین امروز مسیر منتهی به نویهکان رو باز کنی. اما این کار هیچ معنیای نداره.»
نخستوزیر سریع جلوماگوورت اومد و سرشحرکت رو خم کرد.
«همونطور که اعلیحضرت گفتن، باز کردن راه نویهکان کاملاً بیفایدهست.غیرقابل اونجا الان سرزمین هیولاهاست. اگه هیولاهای قدرتمند روی زمین بهپاداشه زیر زمین هم علاقهمند بشن، دوباره خونهای زیادی ریخته میشه.»
به نظر میرسید کوتولهها به خاطرراحت درگیری با اژدهای آبی، نتونسته بودنمثل وضعیت روی زمین رو بررسی کنن.
«من و همکارام الانماگوورت تو نویهکان زندگی میکنیم.کنن هیولاها هیچوقت نمیان زیر زمین.»
«واقعاً؟»
وقتی نخستوزیر عینکش رومرکزی داد بالا و دوباره پرسید،موهبت پادشاه گلوش رو صاف کرد.
«تو برو عقب. مگه ممکنه ارباب پن جید همچین چرتوپرتاییحرفای بگه؟ در این صورت، بهتره به جای شلوغبازی، همین الانصمیمی زمین رو بکنیم. نخستوزیر، فوراً راه نویهکان رو باز کن.»
«چشم!»
مهارت حفاریهیولاهای کوتولهها واقعاًنمیتونن تحسینبرانگیز بود.
زیک تو خطمقدس مقدم حفاری منتظر موندخودمون تا راه باز بشه.
طی چند ساعت، غارتوصیفه با کندن خاک و خردمیخوای کردن صخرهها گسترش پیدا کرد.
سقف لرزان فروریخت. یه سوراخ به اندازهایحرکت که چند نفر بتونن ازش رد بشنهیولاها ایجاد شد. و نور به داخل تابید.
«باز شد!»
معدنچیهایی که کلاههایمقدس آهنی سرشون بود،عنوان با هیجان فریاد زدن.
از طرف دیگه، شوالیههایی کهلطفاً برای اسکورت اومده بودن، عصبیحرفای شدن و نیزههاشون رو محکم چسبیدن.
تو همون لحظه، صدهاماگوورت تاک درختی از سوراخ رویانسانها زمین به پایین سرازیر شدن.
اینا تاکهای درختی معمولی نبودن. یکیحرکت از اونا فوراً یه کوتوله روبزرگ گرفت و مثل پیله دورش پیچید.
شوالیهها داد زدن.
«برین عقب!موهبت این یهتوصیفه تاک هیولاست!»
اما نگرانیشون بیمورد بود.
زیک رفت جلوماگوورت و تاک روحرکت با دستش گرفت.
«منم، لاخه.»
خارهای تیز تبدیل به برآمدگیهایلطفاً نرمی شدن و برگها باحرفای محبت دور بازوهای زیک پیچیدن.
ناگهان، یه دسته ازماگوورت تاکها به شکل یه زنانسانها زیبا دراومدن. اون لاخه بود.
اون فوراً دستاش رونمیتونن دور کمر زیک حلقهانسانها کرد و بغلش کرد.
«زیک!»
«حالت چطوره لاخه؟»
«چرا اینقدر طولش دادی؟»
«اتفاقی که نیفتاده، نه؟»
«نه، زیادستون نه... در واقعدوباره خیلی اتفاقا افتاده.»
زیک سرش روغیرقابل پایین آورد وراحت به لاخه نگاه کرد.
گوشهی چشماشبرنمیایم اشک جمعماگوورت شده بود.
«چی شده؟»
«سیگنی... دستگیر شد.»
«توسط کی! سونگهوانگچونگه؟»
«نه.»
«پس...»
«دئوس. اون شخص اومد.»
زیک احساس کردغیرقابل یه مشت محکمراحت خورده پسِ کلهاش.
چرا الانبرنمیایم باید اسمماگوورت اون بیاد وسط؟
پروسهی اتحاد با پادشاهینمیتونن کوتولهها بدون هیچ بالاانسانها و پایین خاصی پیش رفت.
در حالی که ترجان داشت مراحل دیپلماتیک رو ازموهبت طرف زیک نهایی میکرد، زیک همراه با سه نفر، یعنیمثل سادیموس، لاخه و نزار، از دیوار دروازه شمالی بالا رفت.
اونجا دقیقاً همونغیرقابل نقطهای بود کهراحت سیگنی ناپدید شده بود.
زیک دربارهی اتفاقاتی که تونمیتونن این یک ماه و خردهایالانش غیبتش تو نویهکان افتاده بود، شنید.
در حالی که سادیموس داشتزیر داستان طولانیش رو تعریف میکرد،قلمرو زیک ساکت موند و دستبهسینه ایستاد.
«واقعاً خودش بود؟»
نزار عصبانی شد.
«اون دیگه کیه؟ یه عوضیِنمیتونن شیطانیِ کثیف. مگه وقتی اربابالانش زیک نبود، از سیگنی سوءاستفاده نکرد؟»
«آروم بگیر.»
«چطور آروم بگیرم؟ تو یه ارباب رو اعصابی، باید تمام تلاشت رولطفاً بکنی تا خوب به نظر برسی! اونقدر کلافهام که دیگه نمیتونم بهشخصی عنوان اربابم بهت خدمت کنم. باید همین الان قرارداد رو لغو کنم!»
سادیموس سر نزار داد زد.
«این چه رفتار گستاخانهایه!»
«اگه میتونی، بیاماگوورت جلو! یه اسکلتحرکت خشک و کجوکولهی هزارساله.»
«ای عوضی!»
«ضعیفا فقط سروصداغیرقابل میکنن. چیه؟ چراراحت بهم حمله نمیکنی؟»
سادیموس دندوناشبرنمیایم رو بهماگوورت هم سایید.
نزار که دستبند قادرنمیتونن مطلق رو به دستانسانها آورده بود، خیلی قوی بود.
سادیموس و لاخهمقدس حتی جرئت نمیکردن بهخودمون مقابله باهاش فکر کنن.
از وقتی نزار دستبندتوصیفه را دستش کرده بود،بگو روز به روز مغرورتر میشد.
اما دیدن اینهمه غرور،ماگوورت آن هم در برابرکنن زکه، واقعاً غیرقابل تحمل بود.
سادیموس باهیولاهای عصبانیت بهنمیتونن نزار خیره شد.
«وقتی تازه دستبند قادر مطلق روعنوان گرفتی چی بهمون گفتی؟ مگه نگفتی میخوایراحت از قدرتت بیشتر برای زکه استفاده کنی؟»
«مگه نشنیدی میگن خرش که از پلباش گذشت، همه چی یادش میره؟ اصلاً اسکلتها روخاطر چه به دخالت تو کار من و زکه؟»
«مرتیکه...!»
نزار دستش را دراز کرد.
دستبند مثل یک شلاقمرکزی بلند شد و سادیموسبگیریم را به گوشهای پرت کرد.
سادیموس سعی کرد باتوصیفه یک سپر جادویی جلوی ضربهمیخوای را بگیرد، اما بیفایده بود.
انگار که هیچ کاری نکرده باشد.زیر نیروی عظیمی او را به عقبخیلی هل داد و محکم به دیوار کوبید.
لاخه با عجله خزههای ضخیمیزیر روی دیوار احضار کرد تا شدتخیلی ضربه به سادیموس را کم کند.
نزار به لاخه چشمغره رفت.
«ولش کن. میخوام اینتوصیفه درس عبرتی بشه برای هرمیخوای کسی که بخواد جلوم وایسه.»
لاخه گفت: «دیگه شورش رونمیتونن درآوردی. زکه هر چقدر هم اربابقلمرو بخشندهای باشه، این کارات رو نمیبخشه.»
نزار پوزخند زد.
«الان وقت ولگردی و نوکری کردن برای بقیه نیست. دئوس خیلی از قبل قویتر شده. نمیدونم چی خورده،برام ولی خودش گفت که قویتر شده. من باید دستبند قادر مطلق، چکش خدای رعد و حتی خدمتکار ستارهچیه رو داشته باشم. همون خدمتکار ستارهای که اگه من نبودم خیلی وقت پیش سقوط میکرد و خاکستر میشد.»
«اون... قویتر شده؟»
«آره، ارباب احمق. پس منو آزاد کن. اگه این کاروالانش بکنی، حتی وقتی ارباب شیاطین رو شکست بدم و پادشاههاهاها این دنیا بشم، تو رو به عنوان نوکرم قبول نمیکنم.»
زکه پرسید: «چقدر قویتر شدی؟»
نزار جوابستون داد: «اصلاًمرکزی قابل مقایسه نیست.»
لحظهای که زکهغیرقابل حرفهای نزار راراحت شنید، لبخند زد.
نزار برای لحظهای ازماگوورت دیدن آن چهرهی درخشانکنن و خندان جا خورد.
«ارباب، خیانت کردن براتون یهزیر چیز عادی شده؟ من میگم پادشاهخیلی شیاطین قویه، تو چرا نیشت بازه؟»
زکه گفت: «اگه قدرتشمرکزی مثل قبل بود، فکربگیریم کنم یه کم... ناراحت میشدم.»
«چه چرت و پرتایی...»
«چون منبرنمیایم هم امروزماگوورت دارم قویتر میشم.»
«هاها، چون حرفی واسه گفتن نداری زدی به سیم آخرقلمرو و چرت و پرت میگی؟ پس، بیایم فرض کنیم که حرفامپادشاهی رو فهمیدی و میخوای مراسم لغو قرارداد رو اجرا کنی، هان؟»
زکه گفت: «دستبند قادر مطلق به نظرخودمون خیلی قوی میاد. با اینکه قدرت منباش رو خوب میشناسی، ولی بازم اینطوری حرف میزنی.»
«معلومه، من همه محاسباتم رو کردم. اولش فکر میکردم تو سایهی ارباب قایم بشم تا قدرت بیشتری جمعنیست کنم، ولی فکر نکنم وقت داشته باشم. اون یارویی که بهش میگن شیطان، قراره ده سال دیگه بهاحمقانهاست دنیای انسانها حمله کنه؟ باید عجله کنیم تا همون روز بتونیم سر اون عوضی رو بکنیم و بجویم.»
زکه گفت: «ارباب دئوسماگوورت چند بار بهم گفتهکنن بود که حواسم بهت باشه.»
«چون اونم از من میترسید.»
«ترس؟ نه، موضوع یه چیزدوباره دیگهست. نزار، من ارباب توغیرقابل هستم. به نام من اطاعت کن.»
«میخوای از قرارداد شیطانی استفاده کنی؟ چقدر رقتانگیز. یعنی فقط بابرام تکیه به قدرت شیطان میتونی منو کنترل کنی؟ بیا باهام بجنگ!امیدوارم بیا طبق قانون اونایی که جنگیدن و پیروز شدن عمل کنیم!»
سادیموس بابرنمیایم صدایی نالانماگوورت به زکه گفت:
«نیازی نیست درگیر تحریکاتش بشی. بهعلاوه... دستبندکنن قادر مطلق واقعاً قویه. ممکنه حتی ازباختن اون دئوس که قبلاً دیدم هم قویتر باشه.»
نزار گفت: «معلومه که قویترم. اون موقع تویبگیریم یه بدن محدود شده بودم، برای همین شکستمیخوای خوردم. الان هیچ انسانی نمیتونه حریف قدرت من بشه.»
«نزار.»
«چیه، عوضی؟»
«تو نمیتونیهیولاهای از پیشنمیتونن من بری.»
«حتی اگه به زور هم شدهعنوان میرم. اگه ارباب رو تیکهتیکه کنم،لطفاً قرارداد دیگه به هیچ دردی نمیخوره.»
«نزار.»
«منو اینطوری صدا نکن.»
«با اینهیولاهای تواناییهایی که داری،زیر این کار غیرممکنه.»
«اینا روستون میگی چون هنوزدوباره قدرت منو ندیدی.»
نزار چکش خدایغیرقابل رعد را از دستبندباش قادر مطلق احضار کرد.
«چکش خدای رعد به تنهایی کافی نیست. ابر باردارانسانها الکتریکی که توسط دستبند قادر مطلق ساخته میشه، میتونهفرق صاعقهای احضار کنه که برای شکافتن قاره هم کافیه!»
او چکشهیولاهای را درنمیتونن هوا چرخاند.
ناگهان رگهای از صاعقهمرکزی در هوا ظاهر شدبگیریم و وحشیانه به حرکت درآمد.
شاخکهای آبیرنگی که بیهدف به اطرافراحت میپریدند، سر چکش را دنبال کردند،مثل به هم پیوستند و منفجر شدند.
بوم!
صدای رعدهیولاهای و برقنمیتونن طنینانداز شد.
این واقعاًستون صدای رعد بود،دوباره نه یه استعاره.
صورت نزارموهبت غرق درتوصیفه خنده شد.
«چطوره؟ این یعنی من ضعیفم؟»
زکه گفت: «نزار، من اززیر همون اول میدونستم که اخلاققلمرو گندی داری. ولی نگران نباش.»
زکه شمشیرش را بیرون کشید.
«حتی اگه چند سالتوصیفه هم طول بکشه، ازتبگو یه آدم حسابی میسازم.»
نزار فریاد زد: «ارباب!»
نزار بههیولاهای سمت زکهنمیتونن حملهور شد.
چکشی که بالایمقدس سرش میچرخید، رویعنوان سر زکه فرود آمد.
دفاع کردن وغیرقابل جاخالی دادن اصلاًراحت کار راحتی نبود.
نیازی به برخورد مستقیم نبود.نمیتونن اگه حتی به یه تارالانش موت هم برخورد میکرد، کباب میشدی.
«وقتی گفتم فقط جونتنمیتونن رو نجات میده بایدانسانها گوش میدادی! مگه نه، ارباب؟»
صاعقه بدنستون زکه رامرکزی در بر گرفت.
نوری قدرتمندتر از یکتوصیفه طوفان رعد و برق،بگو دید همه را کور کرد.
لاخه و سادیموس قدم برداشتند تا به زکه کمکانسانها کنند، اما فشار ناشی از صاعقه آنها را بهفرق عقب هل داد و مجبور شدند یک قدم عقب بروند.
«هاهاهاها! قرارداد بالاخره باطل شد!»
نزار با خوشحالی فریاد زد.
اما...
هنوز هم احساس خفگیماگوورت میکرد. انگار که قلبشکنن با زنجیر بسته شده بود.
قرارداد از بین نرفته بود.
طوفان رعدستون و برقمرکزی فروکش کرد.
زکه با پهلویغیرقابل شمشیرش ضربهای بهراحت پیشانی نزار زد.
«برای این یه بار... میبخشمت.»
سپس شمشیرشهیولاهای را درنمیتونن غلاف گذاشت.
زکه طوری که انگار هیچدوباره اتفاقی نیفتاده، نگاهی به سادیموسغیرقابل و لاخه انداخت و گفت:
«به نظر میاد ارباب دئوس میدونست اون شمشیری که پشتحرفای سیگنی بود چیه. شاید فعلاً خطرناک نباشه. وگرنه هیچ دلیلیصمیمی نداشت که بدون هیچ حرفی سیگنی رو با خودش ببره.»
سادیموس مکثیبرنمیایم کرد و گفت:نمیتونن «احتمالش زیاده، اما...»