چپتر 104: ۲۴. مهمانی از راه دور میآید (۳)
0نه فقط زیک وتلف دئوس، بلکه کل گروه درگیرنبود شکار گوزنهای آلوده شده بودند.
یولگئوم در حالی که داشت دستگاه را بررسیپخش میکرد، گفت: «عجیبتر از این حرفهاست. اصلاً توقع نداشتممقایسهشون هیولاهایی که از سرزمین درمنه میان اینقدر آلوده باشن.»
دیروز چندتا از آن گوزنهای شاخپهنمیشدم گنده را شکار کرده بودم. نتیجهاش همممکنه یک مشت گوشت تر و تمیز بود.
نمیدانستم خوردن گوشت جانوران جهشیافته چه بلایی قرار استسوسولبازیها سر سلامتم بیاورد، اما از آنجایی که داشتم ازباشه گرسنگی تلف میشدم، اصلاً وقت این سوسولبازیها و نگرانیها نبود.
پرسیدم: «یعنیداشتم ممکنه آلودگی ازمیشدم بین رفته باشه؟»
یولگئوم در جواب سوالم سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:کنم «گفته بودن حداقل صد هزار سال طول میکشه. از پایان عصر طلایی تازه هفتادحتی هزار سال گذشته، برای همین بعیده که آلایندهها به این زودیها محو شده باشن.»
«همونطور که لاخه گفت،گرسنگی حدس میزنم فقط بهسوسولبازیها خاطر آلودگی جهش پیدا کردن.»
«شایدم اونقدر گنده بودنداشتم که آلودگی نتونسته تووقت کل بدنشون پخش بشه.»
«واقعاً خرسگنده بودن. فکر کنم فقط ازسوسولبازیها نظر جثه بشه با یه اژدها مقایسهشون کرد.رفته تازه اژدهایان فقط گردن و دم درازی دارن.»
یولگئوم سرش را تکان داد.
«از لحاظ وزنی،داشتم شاید این گوزنهامیشدم حتی سنگینتر هم باشن.»
«گوشت فقطاما وقتی میچسبه کهگرسنگی چربیاش زیاد باشه.»
«آره، اون سیخهای کبابتلف گوزنی که دیروز زدمنگرانیها به بدن واقعاً محشر بودن.»
«خیلی وقته کهکردن گیر یه دخترنتونسته رو اعصاب نیفتاده بودم.»
«باز عاشق شدی؟»
«نکنه به این نتیجهداشتم رسیدی که دلم نمیادوقت بزنمت و زبون درآوردی؟»
«بازم خجالتزدهام کردی.»
اینجا از جاده اصلیشایدم خیلی دور بود، برای همینبشه مسیرش افتضاح و داغون بود.
بیشتر از اینکه شبیه جاده باشد، فقط یک مسیر خاکینبود بود که از بس آدم و حیوان از آن ردسرش شده بودند، علفهایش خشک شده و از بین رفته بودند.
کالسکه قراضه مدامآنجایی تلقتلوق میکرد وتلف جیرجیر صدا میداد.
وقتی صدای جیرجیرش رفت رویمیشدم اعصابم، پراندم: «انگار دیگه وقتشهپرسیدم این کالسکه رو عوض کنیم.»
اسکاتول پرسید: «میخوایکردن به اون کوتولههاینتونسته زغالی رو بندازیم؟»
دستبهسینه شدم و پوزخند زدم.
«حالا که بهش فکر میکنم، اونجا چه بلاییوقت سرشون اومد؟ زیرزمین که در برابر مورچهها خیلیبین بیدفاعتره. نکنه کل قلمروشون رو از دست داده باشن؟»
«الان که گفتی، احتمالاً همینطوره.»
زیک هم پرید وسط بحث:اونقدر «اون زغالکارها جنگجوهای فوقالعادهای هستن.واقعاً به این راحتیها تسلیم نمیشن.»
«خب که چی؟ مورچههاگرسنگی هم وقتی پای جنگیدن وسطنگرانیها باشه، دستکمی از اونا ندارن.»
تا قیافه زیکآنجایی رفت توی هم،تلف زدم زیر خنده.
«باز زدی تو فاز نگرانی؟ انگاروقت تا به تکتک آدمهای نیازمند اینممکنه دنیا کمک نکنی، شب خوابت نمیبره.»
«منم حدپیدا و مرزشایدم خودم رو میدونم.»
«یعنی اگه قدرتشداشتم رو داشته باشی، حتماًوقت این کار رو میکنی.»
«بیخیال، فقط حواست به کار خودت باشه.میشدم اوضاع زمانه خیلی قاراشمیشه، همین که بتونم مراقبآلودگی خواهر و برادرهای کوچیکترم باشم کلی هنر کردم.»
«راست میگی. البته از بابتمیشدم اینکه اون با شوالیههای امپراتورپرسیدم مقدس تو آکوماست، زیاد نگران نیستم.»
«به خاطر همین نیستشایدم که بین اینهمه خانوادهیپخش کلهگنده، ما اینقدر تو حاشیهایم؟»
«کاریش نمیشه کرد. هولی جید فقط یه خانواده از جنگجوهای قراردادیه. با این حال، خوشحالمبین که هر دوشون دارن خوب و سالم بزرگ میشن. به نظر میاد از اونایی نیستنطول که چون وقت آزاد بیشتری دارن مغرور بشن، و دارن تو جایگاه خودشون سخت تلاش میکنن.»
«هر وقت حرف برادر کوچیکت میشه، نمیتونی جلوی پزسوسولبازیها دادنت رو بگیری. حالا که بهش فکر میکنم، اوناباشه هم سطح خون خالص بالایی ندارن؟ چرا یه تست نمیدی؟»
«بهتره تست خون خالص رو وقتی بدی که ازنبود مدرسه فارغالتحصیل میشی. اگه بالا باشه، آدم راحت مغرور وسرش بیخیال میشه، و اگه پایین باشه، خیلی زود ناامید میشه.»
«دقیقاً. پسریپیدا مثل تو حتماًاونقدر یه مورد استثنائیه.»
همان موقع، یک گلهگرسنگی از گوزنهای آلوده را دیدمنگرانیها که داشتند در دوردست میدویدند.
داد زدم:اما «لاخه! جلوشونداشتم رو بگیر!»
«چشم...»
لاخه ازپیدا کالسکه در حالاونقدر حرکت بیرون پرید.
در همان هوا کفشهایشگرسنگی را درآورد و با پاهاینگرانیها برهنه روی زمین فرود آمد.
از همان لحظهای که ریشههایشگرسنگی در خاک فرو رفت، قدرتهایشنگرانیها به شکل بینهایتی گسترش پیدا کرد.
ریشههایی که یکدفعه ازتلف زمین سبز شدند، راهنگرانیها گوزنهای آلوده را بستند.
با دیدن اینکه گوزنها دارنداونقدر پراکنده میشوند، اسم سادیموس را صداخرسگنده زدم: «سادیموس، اون گندههه رو بزن.»
«اطاعت میشه، ارباب.»
رعد واما برق سیاهی بهگرسنگی گوزن اصابت کرد.
از آنجایی که خیلی غولپیکر بود، حتیسوسولبازیها با رعد و برقی که سادیموس ساخته بودرفته هم نمیشد با یک ضربه کارش را ساخت.
با این حال، تأثیرششایدم کافی بود. هر چهار گوزنبشه شروع کردند به تلوتلو خوردن.
«پس شما دوداشتم نفر که جلو نشستین،وقت برید دخلشون رو بیارید.»
اسکاتول و زیک که روی صندلیهای جلویمیشدم کالسکه نشسته بودند، شمشیرهایشان را به سمتممکنه گوزنهایی که در حال غش کردن بودند، چرخاندند.
گردن یکی از آنتلف گوزنهای فیلپیکر شکافته شد ونبود خون به بیرون فواره زد.
شکار خیلی راحتی بود.
در واقع، تکهتکه کردن لاشهی آن چهاروقت حیوان و پیچیدن گوشتهای قابل استفادهشان تویآلودگی پوست خودشان، خیلی بیشتر وقتمان را گرفت.
گوشتها را بار گاریای کردیمگرسنگی که به کالسکه وصل بودنگرانیها و راه افتادیم سمت اردوگاه جوریکس.
بعد از حدود یکتلف ساعت حرکت، وارد یک منطقهینبود تپهای صخرهای و خشک شدیم.
به نظر میرسید به نزدیکی اردوگاه رسیدهایم.بدنشون با اینکه هنوز فاصلهی زیادی داشتیم، ازنظر همین الان میتوانستم سروصداهای بلندی را بشنوم.
با لحنی سردداشتم پراندم: «انگار واقعاًمیشدم میخوان انجامش بدن.»
زیک لبخند تلخی زدداشتم و گفت: «موندن تووقت چادر قطعا براشون سخته.»
«اگه منم قرار بود دههزار سال اینجا زندگینگرانیها نکنم، مینشستم واسه خودم قلعه میساختم. اونم باباشه بیگاری کشیدن از ساکنان گرسنهای که همیشه اینجا بودن.»
یولگئوم آهی کشید و گفت: «انسانها موجوداتبدنشون ضعیفی هستن که اگه یه جای راحت برایجثه زندگی نداشته باشن، به شدت احساس اضطراب میکنن.»
جوابی به حرفش ندادم.
حس میکردماما اصلاً ارزشداشتم بحث کردن ندارد.
زیک با صدای آرومی گفت: «وقتی خدا جایگاه بزرگینبود بهت میده، یعنی باید کمکحال مردم باشی، اما بهسوالم نظر میاد ارباب هنوز دلیل این کار رو نفهمیده.»
با شنیدن حرفهایکردن زیک، یک لحظهنتونسته دلم به درد آمد.
نکند رها کردن جایگاه پادشاه شیاطین ووقت بیرون زدن از آنجا انتخاب اشتباهی بود؟آلودگی برای یک لحظه این فکر از سرم گذشت.
البته، بلافاصلهاما از ذهنمداشتم پاکش کردم.
آخه کی حاضر استتلف آن کار شیطانی ونگرانیها مزخرف را انجام بدهد؟
بگذار دوکهای باقیمانده بیفتندشایدم به جان هم وپخش خودشان در موردش تصمیم بگیرند.
حالا که بهش فکر میکنم...
اصلا الکس موقعآنجایی انجام این کار بامیشدم خودش چی فکر میکرد؟
واقعاً این همونگرسنگی چیزی بود کهوقت دلم میخواست انجام بدم؟
سوالات مختلفی توی سرم میچرخید.
سوالی بود که هیچگرسنگی جوابی برایش نداشتم، پسسوسولبازیها کلاً از ذهنم پاکش کردم.
اربابان قلعه زوریکسآنجایی حالا داشتند پایههایتلف قلعه جدیدشان را میریختند.
بچهها سنگهای کوچک و بزرگترها سنگهای بزرگسوسولبازیها را جمع میکردند و آنها را دربین امتداد پیِ دیوار بیرونی قلعه روی هم میچیدند.
در حالی که دئوس زیر لب غرغربدنشون میکرد و بد و بیراه میگفت، ساکنان محلیجثه بیسروصدا در ساخت و ساز قلعه مشارکت میکردند.
از یک طرف هم چاره دیگریمیشدم نداشتم، چون این تنها راهی بودیعنی که میتوانستم گوشت گوزن گیر بیاورم.
شوالیهها با دیدن گوشتهاییداشتم که زیک آورده بود،وقت نیششان تا بناگوش باز شد.
در مجموع چیزی حدودتلف ده تن گوشت از چهارنبود حیوان به دست آمده بود.
هرچند نمیشد گفت این مقدار برای سیر کردن شکمبشه بیش از سی هزار نفر ساکن اینجا کافی است، امااژدهایان حداقل در این قحطی، یک مسکن موقت به حساب میآمد.
زیک بعد از تحویل دادن گوشتهامیشدم به شوالیهها، پیش نگهبانهای حومه برگشتیعنی تا با هم به گشتزنی بروند.
دو شوالیه زودیاکآنجایی هم در واحدتلف امنیتی حضور داشتند.
این دو پالادین، یعنی کادنزا ونوقت هولیپیتچ و اوریدون ون هولیویگ، حتی فرماندهآلودگی کل نگهبانها را هم آدم حساب نمیکردند.
مقام شوالیه زودیاک جایگاهی بوداونقدر که فقط دوازده جنگجو ازواقعاً سراسر جهان برای آن انتخاب میشدند.
اگر کسی در حد و اندازهی این استانداردهاسوسولبازیها پیدا نمیشد، این جایگاه خالی میماند، اما هیچکسرفته را به زور برای پر کردنش انتخاب نمیکردند.
حتی همین الان هم سه تاتلف از این جایگاهها خالی بود وپرسیدم فقط نُه شوالیه زودیاک وجود داشت.
کاپیتان نگهبانهای یک قلعهی دهاتیمیشدم اصلاً در حدی نبود کهپرسیدم بخواهد با آنها مقایسه شود.
البته اگر میخواستیمکردن یک استثنا قائلنتونسته شویم، آن زیک بود.
کادنزا و اوریدون از همینتلف حالا طوری با زیک رفتار میکردندپرسیدم که انگار دهمین شوالیه زودیاک است.
کاملاً هم طبیعی بود. هرگرسنگی چه نباشد، او جنگجویی بودنگرانیها که از هاله استفاده میکرد.
اوریدون با لبخندی گشاد با زیکوقت احوالپرسی کرد: «وقتی بهش عادت کنی، اینآلودگی دوران اونقدرها هم بد نیست. مگه نه؟»
زیک نگاهی بهکردن کادنزا انداخت کهنتونسته داشت بیمقدمه صحبت میکرد.
کادنزا گفت: «مثل اینکه آقا اوریدون از کلهی سحر رفتهنبود شکار. تا الان بیشتر از دو تن گوشت هیولا شکار کردیمنشانه و داریم بررسی میکنیم که اصلاً قابل خوردن هستن یا نه.»
«مگه این سبک زندگی رمانتیکگرسنگی نیست؟ شکار کردن، ماهی گرفتننگرانیها و ساختن خونه با سنگ.»
زیک جواب داد: «نمیدونم رمانتیکمیشدم هست یا نه، اما قطعاًپرسیدم هیچ بویی از تمدن نبرده.»
اوریدون با حرکات نمایشی و اغراقآمیز دستهایش گفت: «عالی گفتیواقعاً کادنزا! کادنزای دوستداشتنی من!» و بعد رویش را سمت زیک برگرداند:درازی «تو چی زیک؟ به نظر میاد تو هم رفته بودی شکار.»
«طبیعیه که یه جنگجو وقتی مردم تو دردسر افتادن بایدنبود بیشتر تلاش کنه. ساکنین اینجا دارن از گرسنگی میمیرن، پسسرش جمع کردن غذا باید خیلی مهمتر از مبارزه با شیاطین باشه.»
اوریدون زد زیر خنده:داشتم «هاها! این دقیقاً جوابوقت یه شاگرد اول و بچهمثبته.»
در همان لحظه، سربازیتلف سوار بر اسب واردنگرانیها محوطهی پادگان نگهبانها شد.
از اسبش پرید پایین، به اوریدوننتونسته و کادنزا ادای احترام کرد وفکر بعد مستقیماً رو به زیک گفت:
«ارباب زیک، یه مهمون دارید. میگفت کارش خیلی واجبه و حتماً باید شما رو ببینه...بین راستش اول سعی کردم دکش کنم، چون سر و وضعش خیلی داغون و ژندهپوش بود،طول اما یه حرفهای عجیبی میزد. برای همین فعلاً بیرون قلعه نگهش داشتم و حواسم بهش هست.»
زیک پرسید: «حرفهای عجیب؟»
«میگه معاون شهردار نویهکانتلف هستش، همونجایی که کاخنگرانیها امپراتوری توش قرار داره.»
«معاون شهردار، سگتسو؟»
«آره، دقیقاً همین اسم رو گفت... یعنی واقعیه؟سوسولبازیها آخه چرا باید معاون شهردار نویهکان پاشه بیادرفته اینجا؟ اونم بدون حتی یه دونه همراه و محافظ!»
کادنزا واما اوریدون نگاهیداشتم به هم انداختند.
اگر واقعاً سگتسو بود، آنها خوب میشناختندش. با اینکهنبود از یک خانوادهی اشرافی ردهپایین بود، اما مهارتهای سیاسی فوقالعادهایسرش داشت و شهردار مثل دست راستش با او رفتار میکرد.
زیک گفت: «الان کجاست؟شایدم لطفاً سریع بیاریدش اینجا...پخش نه، اصلاً خودم میرم پیشش.»
کادنزا و اوریدون همگرسنگی همراه با زیک بهسوسولبازیها سمت بیرون قلعه راه افتادند.
هرچند به آنجا میگفتند «قلعه»، اما در واقعوقت چیزی جز یک لایه سنگ که برای مشخصبین کردن مرزها روی هم چیده شده بودند، نبود.
با این وجود، در همان جاییوقت که قرار بود دروازه باشد، شوالیهها سفتآلودگی و سخت پست میدادند و نگهبانی میکردند.
جایی که معاون شهردارشایدم سگتسو منتظر بود، بیرونپخش از دروازهی غربی قرار داشت.
او کنار یک قاطر، روی سنگیمیشدم نشسته بود و با چهرهای مات وممکنه مبهوت به کوههای دوردست خیره شده بود.
سر و وضعش دقیقاًداشتم همانقدر که سربازِ زیک گفتهسوسولبازیها بود، داغون و ژولیده بود.
خیلی سخت بود که بشود او را بهنگرانیها عنوان همان معاون شهردار مغرور نویهکان، جایی کهباشه دفتر مرکزی سونگهوانگچونگ در آن قرار داشت، تصور کرد.
«آقای سگتسو!»
«زیک!»
سگتسو از جایشآنجایی پرید و بهتلف سمت زیک دوید.
قیافهاش طوری بود که انگارمیشدم هر لحظه ممکن بود ازپرسیدم شدت خوشحالی بزند زیر گریه.
«زیک! خیلی دلم میخواست ببینمت! واقعاً...نتونسته واقعاً...» دیگر نتوانست خودش را کنترل کندکنم و اشکهایش را با آستینش پاک کرد.
زیک باآنجایی تعجب پرسید: «آخهتلف چه اتفاقی افتاده؟»
«دلم میخواد یه شعر حماسیِ طولانیتلف در مورد اینکه چقدر بدبختی کشیدمپرسیدم تا به اینجا برسم، براتون بخونم.»
در حالی که سگتسو داشت شلوغبازیوقت درمیآورد، کادنزا با او احوالپرسی کرد:ممکنه «آقای سگتسو، خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم.»
«کادنزا! حتی تو هم اینجایی اوریدون! چه خبرپخش شده؟ چرا دو تا از شوالیههای زودیاک بایداژدها تو همچین کورهدهاتی باشن... آهان! به خاطر زیک اینجایید؟»
کادنزا سرش را تکانگرسنگی داد و حرفش راسوسولبازیها تأیید کرد: «دقیقاً همینطوره.»
«با خودم میگفتم امکان نداره سونگهوانگچونگ از این قضیه خبردار نشدهنبود باشه. زیک "صلیب مقدس" رو خلق کرده. اگه چشمام اشتباه ندیده باشن،منفی این همون درخشش هاله نسل صفره که تو افسانهها ازش یاد شده.»
«ما همداشتم دیدیمش. قطعاًتلف یه هاله بود.»
«دیدی گفتم! اوه،کردن الان اصلاً وقتنتونسته این حرفها نیست... زیک!»
«بله، آقای سگتسو.»
«یه مشکل خیلی بزرگداشتم پیش اومده. شوالیههای سونگهوانگچونگ...وقت تو دردسر وحشتناکی افتادن.»
«منظورتون از شوالیهها،گرسنگی همونهایی هستن کهوقت با ما بودن؟»
«دقیقاً همونها. برای همین چند تا ماجراجو استخدام کردم تا تمام این مسیر رو تا اینجااژدها بیام. بعد از درگیری با غولها و یه مشت هیولای بینام و نشون، همهی اون ماجراجوهازیاد جونشون رو از دست دادن... من فقط با تکیه به شانسِ خالص تونستم تا اینجا برسم.»
«آخه چه دردسری؟داشتم مگه هیولاها بهمیشدم آکوما حمله کردن؟»
«نه دقیقاً. آکوما... خوشبختانه فعلاً تو صلحه. زمینهای نزدیک به آتشفشان و یه سری از مناطق کوههایرفته هورساسپاین هنوز تحت کنترل درنیومدن، اما رشتهکوهها و مناطق دورتر نسبتاً آروم هستن. با اینکه هر ازعصر گاهی سر و کلهی هیولاها پیدا میشه، اما فقط با قدرت خود شوالیهها هم میشه راحت سرکوبشون کرد.»
به خاطر درگیریهای طولانی بامیشدم شیاطین، انسانها دیگر به جنگپرسیدم و خونریزی عادت کرده بودند.
فقط به خاطر اینکه دشمنشان از شیاطینبدنشون به هیولاهای وحشی تغییر کرده بود، قرارنظر نبود به این راحتیها و یکطرفه شکست بخورند.