---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 104: ۲۴. مهمانی از راه دور می‌آید (۳) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 104: ۲۴. مهمانی از راه دور می‌آید (۳)

0

نه فقط زیک و‌تلف​ دئوس، بلکه کل گروه درگیر‌نبود​ شکار گوزن‌های آلوده شده بودند.

یولگئوم در حالی که داشت دستگاه را بررسی‌پخش​ می‌کرد، گفت: «عجیب‌تر از این حرف‌هاست. اصلاً توقع نداشتم‌مقایسه‌شون​ هیولاهایی که از سرزمین درمنه میان این‌قدر آلوده باشن.»

دیروز چندتا از آن گوزن‌های شاخ‌پهن‌می‌شدم​ گنده را شکار کرده بودم. نتیجه‌اش هم‌ممکنه​ یک مشت گوشت تر و تمیز بود.

نمی‌دانستم خوردن گوشت جانوران جهش‌یافته چه بلایی قرار است‌سوسول‌بازی‌ها​ سر سلامتم بیاورد، اما از آنجایی که داشتم از‌باشه​ گرسنگی تلف می‌شدم، اصلاً وقت این سوسول‌بازی‌ها و نگرانی‌ها نبود.

پرسیدم: «یعنی‌داشتم​ ممکنه آلودگی از‌می‌شدم​ بین رفته باشه؟»

یولگئوم در جواب سوالم سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:‌کنم​ «گفته بودن حداقل صد هزار سال طول می‌کشه. از پایان عصر طلایی تازه هفتاد‌حتی​ هزار سال گذشته، برای همین بعیده که آلاینده‌ها به این زودی‌ها محو شده باشن.»

«همون‌طور که لاخه گفت،‌گرسنگی​ حدس می‌زنم فقط به‌سوسول‌بازی‌ها​ خاطر آلودگی جهش پیدا کردن.»

«شایدم اون‌قدر گنده بودن‌داشتم​ که آلودگی نتونسته تو‌وقت​ کل بدنشون پخش بشه.»

«واقعاً خرس‌گنده بودن. فکر کنم فقط از‌سوسول‌بازی‌ها​ نظر جثه بشه با یه اژدها مقایسه‌شون کرد.‌رفته​ تازه اژدهایان فقط گردن و دم درازی دارن.»

یولگئوم سرش را تکان داد.

«از لحاظ وزنی،‌داشتم​ شاید این گوزن‌ها‌می‌شدم​ حتی سنگین‌تر هم باشن.»

«گوشت فقط‌اما​ وقتی می‌چسبه که‌گرسنگی​ چربی‌اش زیاد باشه.»

«آره، اون سیخ‌های کباب‌تلف​ گوزنی که دیروز زدم‌نگرانی‌ها​ به بدن واقعاً محشر بودن.»

«خیلی وقته که‌کردن​ گیر یه دختر‌نتونسته​ رو اعصاب نیفتاده بودم.»

«باز عاشق شدی؟»

«نکنه به این نتیجه‌داشتم​ رسیدی که دلم نمیاد‌وقت​ بزنمت و زبون درآوردی؟»

«بازم خجالت‌زده‌ام کردی.»

اینجا از جاده اصلی‌شایدم​ خیلی دور بود، برای همین‌بشه​ مسیرش افتضاح و داغون بود.

بیشتر از اینکه شبیه جاده باشد، فقط یک مسیر خاکی‌نبود​ بود که از بس آدم و حیوان از آن رد‌سرش​ شده بودند، علف‌هایش خشک شده و از بین رفته بودند.

کالسکه قراضه مدام‌آنجایی​ تلق‌تلوق می‌کرد و‌تلف​ جیرجیر صدا می‌داد.

وقتی صدای جیرجیرش رفت روی‌می‌شدم​ اعصابم، پراندم: «انگار دیگه وقتشه‌پرسیدم​ این کالسکه رو عوض کنیم.»

اسکاتول پرسید: «می‌خوای‌کردن​ به اون کوتوله‌های‌نتونسته​ زغالی رو بندازیم؟»

دست‌به‌سینه شدم و پوزخند زدم.

«حالا که بهش فکر می‌کنم، اونجا چه بلایی‌وقت​ سرشون اومد؟ زیرزمین که در برابر مورچه‌ها خیلی‌بین​ بی‌دفاع‌تره. نکنه کل قلمروشون رو از دست داده باشن؟»

«الان که گفتی، احتمالاً همین‌طوره.»

زیک هم پرید وسط بحث:‌اون‌قدر​ «اون زغال‌کارها جنگجوهای فوق‌العاده‌ای هستن.‌واقعاً​ به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شن.»

«خب که چی؟ مورچه‌ها‌گرسنگی​ هم وقتی پای جنگیدن وسط‌نگرانی‌ها​ باشه، دست‌کمی از اونا ندارن.»

تا قیافه زیک‌آنجایی​ رفت توی هم،‌تلف​ زدم زیر خنده.

«باز زدی تو فاز نگرانی؟ انگار‌وقت​ تا به تک‌تک آدم‌های نیازمند این‌ممکنه​ دنیا کمک نکنی، شب خوابت نمی‌بره.»

«منم حد‌پیدا​ و مرز‌شایدم​ خودم رو می‌دونم.»

«یعنی اگه قدرتش‌داشتم​ رو داشته باشی، حتماً‌وقت​ این کار رو می‌کنی.»

«بی‌خیال، فقط حواست به کار خودت باشه.‌می‌شدم​ اوضاع زمانه خیلی قاراشمیشه، همین که بتونم مراقب‌آلودگی​ خواهر و برادرهای کوچیک‌ترم باشم کلی هنر کردم.»

«راست می‌گی. البته از بابت‌می‌شدم​ اینکه اون با شوالیه‌های امپراتور‌پرسیدم​ مقدس تو آکوماست، زیاد نگران نیستم.»

«به خاطر همین نیست‌شایدم​ که بین این‌همه خانواده‌ی‌پخش​ کله‌گنده، ما این‌قدر تو حاشیه‌ایم؟»

«کاریش نمی‌شه کرد. هولی جید فقط یه خانواده از جنگجوهای قراردادیه. با این حال، خوشحالم‌بین​ که هر دوشون دارن خوب و سالم بزرگ می‌شن. به نظر میاد از اونایی نیستن‌طول​ که چون وقت آزاد بیشتری دارن مغرور بشن، و دارن تو جایگاه خودشون سخت تلاش می‌کنن.»

«هر وقت حرف برادر کوچیکت می‌شه، نمی‌تونی جلوی پز‌سوسول‌بازی‌ها​ دادنت رو بگیری. حالا که بهش فکر می‌کنم، اونا‌باشه​ هم سطح خون خالص بالایی ندارن؟ چرا یه تست نمی‌دی؟»

«بهتره تست خون خالص رو وقتی بدی که از‌نبود​ مدرسه فارغ‌التحصیل می‌شی. اگه بالا باشه، آدم راحت مغرور و‌سرش​ بی‌خیال می‌شه، و اگه پایین باشه، خیلی زود ناامید می‌شه.»

«دقیقاً. پسری‌پیدا​ مثل تو حتماً‌اون‌قدر​ یه مورد استثنائیه.»

همان موقع، یک گله‌گرسنگی​ از گوزن‌های آلوده را دیدم‌نگرانی‌ها​ که داشتند در دوردست می‌دویدند.

داد زدم:‌اما​ «لاخه! جلوشون‌داشتم​ رو بگیر!»

«چشم...»

لاخه از‌پیدا​ کالسکه در حال‌اون‌قدر​ حرکت بیرون پرید.

در همان هوا کفش‌هایش‌گرسنگی​ را درآورد و با پاهای‌نگرانی‌ها​ برهنه روی زمین فرود آمد.

از همان لحظه‌ای که ریشه‌هایش‌گرسنگی​ در خاک فرو رفت، قدرت‌هایش‌نگرانی‌ها​ به شکل بی‌نهایتی گسترش پیدا کرد.

ریشه‌هایی که یک‌دفعه از‌تلف​ زمین سبز شدند، راه‌نگرانی‌ها​ گوزن‌های آلوده را بستند.

با دیدن اینکه گوزن‌ها دارند‌اون‌قدر​ پراکنده می‌شوند، اسم سادیموس را صدا‌خرس‌گنده​ زدم: «سادیموس، اون گنده‌هه رو بزن.»

«اطاعت می‌شه، ارباب.»

رعد و‌اما​ برق سیاهی به‌گرسنگی​ گوزن اصابت کرد.

از آنجایی که خیلی غول‌پیکر بود، حتی‌سوسول‌بازی‌ها​ با رعد و برقی که سادیموس ساخته بود‌رفته​ هم نمی‌شد با یک ضربه کارش را ساخت.

با این حال، تأثیرش‌شایدم​ کافی بود. هر چهار گوزن‌بشه​ شروع کردند به تلوتلو خوردن.

«پس شما دو‌داشتم​ نفر که جلو نشستین،‌وقت​ برید دخلشون رو بیارید.»

اسکاتول و زیک که روی صندلی‌های جلوی‌می‌شدم​ کالسکه نشسته بودند، شمشیرهایشان را به سمت‌ممکنه​ گوزن‌هایی که در حال غش کردن بودند، چرخاندند.

گردن یکی از آن‌تلف​ گوزن‌های فیل‌پیکر شکافته شد و‌نبود​ خون به بیرون فواره زد.

شکار خیلی راحتی بود.

در واقع، تکه‌تکه کردن لاشه‌ی آن چهار‌وقت​ حیوان و پیچیدن گوشت‌های قابل استفاده‌شان توی‌آلودگی​ پوست خودشان، خیلی بیشتر وقتمان را گرفت.

گوشت‌ها را بار گاری‌ای کردیم‌گرسنگی​ که به کالسکه وصل بود‌نگرانی‌ها​ و راه افتادیم سمت اردوگاه جوریکس.

بعد از حدود یک‌تلف​ ساعت حرکت، وارد یک منطقه‌ی‌نبود​ تپه‌ای صخره‌ای و خشک شدیم.

به نظر می‌رسید به نزدیکی اردوگاه رسیده‌ایم.‌بدنشون​ با اینکه هنوز فاصله‌ی زیادی داشتیم، از‌نظر​ همین الان می‌توانستم سروصداهای بلندی را بشنوم.

با لحنی سرد‌داشتم​ پراندم: «انگار واقعاً‌می‌شدم​ می‌خوان انجامش بدن.»

زیک لبخند تلخی زد‌داشتم​ و گفت: «موندن تو‌وقت​ چادر قطعا براشون سخته.»

«اگه منم قرار بود ده‌هزار سال اینجا زندگی‌نگرانی‌ها​ نکنم، می‌نشستم واسه خودم قلعه می‌ساختم. اونم با‌باشه​ بیگاری کشیدن از ساکنان گرسنه‌ای که همیشه اینجا بودن.»

یولگئوم آهی کشید و گفت: «انسان‌ها موجودات‌بدنشون​ ضعیفی هستن که اگه یه جای راحت برای‌جثه​ زندگی نداشته باشن، به شدت احساس اضطراب می‌کنن.»

جوابی به حرفش ندادم.

حس می‌کردم‌اما​ اصلاً ارزش‌داشتم​ بحث کردن ندارد.

زیک با صدای آرومی گفت: «وقتی خدا جایگاه بزرگی‌نبود​ بهت می‌ده، یعنی باید کمک‌حال مردم باشی، اما به‌سوالم​ نظر میاد ارباب هنوز دلیل این کار رو نفهمیده.»

با شنیدن حرف‌های‌کردن​ زیک، یک لحظه‌نتونسته​ دلم به درد آمد.

نکند رها کردن جایگاه پادشاه شیاطین و‌وقت​ بیرون زدن از آنجا انتخاب اشتباهی بود؟‌آلودگی​ برای یک لحظه این فکر از سرم گذشت.

البته، بلافاصله‌اما​ از ذهنم‌داشتم​ پاکش کردم.

آخه کی حاضر است‌تلف​ آن کار شیطانی و‌نگرانی‌ها​ مزخرف را انجام بدهد؟

بگذار دوک‌های باقی‌مانده بیفتند‌شایدم​ به جان هم و‌پخش​ خودشان در موردش تصمیم بگیرند.

حالا که بهش فکر می‌کنم...

اصلا الکس موقع‌آنجایی​ انجام این کار با‌می‌شدم​ خودش چی فکر می‌کرد؟

واقعاً این همون‌گرسنگی​ چیزی بود که‌وقت​ دلم می‌خواست انجام بدم؟

سوالات مختلفی توی سرم می‌چرخید.

سوالی بود که هیچ‌گرسنگی​ جوابی برایش نداشتم، پس‌سوسول‌بازی‌ها​ کلاً از ذهنم پاکش کردم.

اربابان قلعه زوریکس‌آنجایی​ حالا داشتند پایه‌های‌تلف​ قلعه جدیدشان را می‌ریختند.

بچه‌ها سنگ‌های کوچک و بزرگ‌ترها سنگ‌های بزرگ‌سوسول‌بازی‌ها​ را جمع می‌کردند و آن‌ها را در‌بین​ امتداد پیِ دیوار بیرونی قلعه روی هم می‌چیدند.

در حالی که دئوس زیر لب غرغر‌بدنشون​ می‌کرد و بد و بیراه می‌گفت، ساکنان محلی‌جثه​ بی‌سروصدا در ساخت و ساز قلعه مشارکت می‌کردند.

از یک طرف هم چاره دیگری‌می‌شدم​ نداشتم، چون این تنها راهی بود‌یعنی​ که می‌توانستم گوشت گوزن گیر بیاورم.

شوالیه‌ها با دیدن گوشت‌هایی‌داشتم​ که زیک آورده بود،‌وقت​ نیششان تا بناگوش باز شد.

در مجموع چیزی حدود‌تلف​ ده تن گوشت از چهار‌نبود​ حیوان به دست آمده بود.

هرچند نمی‌شد گفت این مقدار برای سیر کردن شکم‌بشه​ بیش از سی هزار نفر ساکن اینجا کافی است، اما‌اژدهایان​ حداقل در این قحطی، یک مسکن موقت به حساب می‌آمد.

زیک بعد از تحویل دادن گوشت‌ها‌می‌شدم​ به شوالیه‌ها، پیش نگهبان‌های حومه برگشت‌یعنی​ تا با هم به گشت‌زنی بروند.

دو شوالیه زودیاک‌آنجایی​ هم در واحد‌تلف​ امنیتی حضور داشتند.

این دو پالادین، یعنی کادنزا ون‌وقت​ هولی‌پیتچ و اوریدون ون هولی‌ویگ، حتی فرمانده‌آلودگی​ کل نگهبان‌ها را هم آدم حساب نمی‌کردند.

مقام شوالیه زودیاک جایگاهی بود‌اون‌قدر​ که فقط دوازده جنگجو از‌واقعاً​ سراسر جهان برای آن انتخاب می‌شدند.

اگر کسی در حد و اندازه‌ی این استانداردها‌سوسول‌بازی‌ها​ پیدا نمی‌شد، این جایگاه خالی می‌ماند، اما هیچ‌کس‌رفته​ را به زور برای پر کردنش انتخاب نمی‌کردند.

حتی همین الان هم سه تا‌تلف​ از این جایگاه‌ها خالی بود و‌پرسیدم​ فقط نُه شوالیه زودیاک وجود داشت.

کاپیتان نگهبان‌های یک قلعه‌ی دهاتی‌می‌شدم​ اصلاً در حدی نبود که‌پرسیدم​ بخواهد با آن‌ها مقایسه شود.

البته اگر می‌خواستیم‌کردن​ یک استثنا قائل‌نتونسته​ شویم، آن زیک بود.

کادنزا و اوریدون از همین‌تلف​ حالا طوری با زیک رفتار می‌کردند‌پرسیدم​ که انگار دهمین شوالیه زودیاک است.

کاملاً هم طبیعی بود. هر‌گرسنگی​ چه نباشد، او جنگجویی بود‌نگرانی‌ها​ که از هاله استفاده می‌کرد.

اوریدون با لبخندی گشاد با زیک‌وقت​ احوال‌پرسی کرد: «وقتی بهش عادت کنی، این‌آلودگی​ دوران اون‌قدرها هم بد نیست. مگه نه؟»

زیک نگاهی به‌کردن​ کادنزا انداخت که‌نتونسته​ داشت بی‌مقدمه صحبت می‌کرد.

کادنزا گفت: «مثل اینکه آقا اوریدون از کله‌ی سحر رفته‌نبود​ شکار. تا الان بیشتر از دو تن گوشت هیولا شکار کردیم‌نشانه​ و داریم بررسی می‌کنیم که اصلاً قابل خوردن هستن یا نه.»

«مگه این سبک زندگی رمانتیک‌گرسنگی​ نیست؟ شکار کردن، ماهی گرفتن‌نگرانی‌ها​ و ساختن خونه با سنگ.»

زیک جواب داد: «نمی‌دونم رمانتیک‌می‌شدم​ هست یا نه، اما قطعاً‌پرسیدم​ هیچ بویی از تمدن نبرده.»

اوریدون با حرکات نمایشی و اغراق‌آمیز دست‌هایش گفت: «عالی گفتی‌واقعاً​ کادنزا! کادنزای دوست‌داشتنی من!» و بعد رویش را سمت زیک برگرداند:‌درازی​ «تو چی زیک؟ به نظر میاد تو هم رفته بودی شکار.»

«طبیعیه که یه جنگجو وقتی مردم تو دردسر افتادن باید‌نبود​ بیشتر تلاش کنه. ساکنین اینجا دارن از گرسنگی می‌میرن، پس‌سرش​ جمع کردن غذا باید خیلی مهم‌تر از مبارزه با شیاطین باشه.»

اوریدون زد زیر خنده:‌داشتم​ «هاها! این دقیقاً جواب‌وقت​ یه شاگرد اول و بچه‌مثبته.»

در همان لحظه، سربازی‌تلف​ سوار بر اسب وارد‌نگرانی‌ها​ محوطه‌ی پادگان نگهبان‌ها شد.

از اسبش پرید پایین، به اوریدون‌نتونسته​ و کادنزا ادای احترام کرد و‌فکر​ بعد مستقیماً رو به زیک گفت:

«ارباب زیک، یه مهمون دارید. می‌گفت کارش خیلی واجبه و حتماً باید شما رو ببینه...‌بین​ راستش اول سعی کردم دکش کنم، چون سر و وضعش خیلی داغون و ژنده‌پوش بود،‌طول​ اما یه حرف‌های عجیبی می‌زد. برای همین فعلاً بیرون قلعه نگهش داشتم و حواسم بهش هست.»

زیک پرسید: «حرف‌های عجیب؟»

«می‌گه معاون شهردار نویه‌کان‌تلف​ هستش، همون‌جایی که کاخ‌نگرانی‌ها​ امپراتوری توش قرار داره.»

«معاون شهردار، سگتسو؟»

«آره، دقیقاً همین اسم رو گفت... یعنی واقعیه؟‌سوسول‌بازی‌ها​ آخه چرا باید معاون شهردار نویه‌کان پاشه بیاد‌رفته​ اینجا؟ اونم بدون حتی یه دونه همراه و محافظ!»

کادنزا و‌اما​ اوریدون نگاهی‌داشتم​ به هم انداختند.

اگر واقعاً سگتسو بود، آن‌ها خوب می‌شناختندش. با اینکه‌نبود​ از یک خانواده‌ی اشرافی رده‌پایین بود، اما مهارت‌های سیاسی فوق‌العاده‌ای‌سرش​ داشت و شهردار مثل دست راستش با او رفتار می‌کرد.

زیک گفت: «الان کجاست؟‌شایدم​ لطفاً سریع بیاریدش اینجا...‌پخش​ نه، اصلاً خودم می‌رم پیشش.»

کادنزا و اوریدون هم‌گرسنگی​ همراه با زیک به‌سوسول‌بازی‌ها​ سمت بیرون قلعه راه افتادند.

هرچند به آنجا می‌گفتند «قلعه»، اما در واقع‌وقت​ چیزی جز یک لایه سنگ که برای مشخص‌بین​ کردن مرزها روی هم چیده شده بودند، نبود.

با این وجود، در همان جایی‌وقت​ که قرار بود دروازه باشد، شوالیه‌ها سفت‌آلودگی​ و سخت پست می‌دادند و نگهبانی می‌کردند.

جایی که معاون شهردار‌شایدم​ سگتسو منتظر بود، بیرون‌پخش​ از دروازه‌ی غربی قرار داشت.

او کنار یک قاطر، روی سنگی‌می‌شدم​ نشسته بود و با چهره‌ای مات و‌ممکنه​ مبهوت به کوه‌های دوردست خیره شده بود.

سر و وضعش دقیقاً‌داشتم​ همان‌قدر که سربازِ زیک گفته‌سوسول‌بازی‌ها​ بود، داغون و ژولیده بود.

خیلی سخت بود که بشود او را به‌نگرانی‌ها​ عنوان همان معاون شهردار مغرور نویه‌کان، جایی که‌باشه​ دفتر مرکزی سونگ‌هوانگ‌چونگ در آن قرار داشت، تصور کرد.

«آقای سگتسو!»

«زیک!»

سگتسو از جایش‌آنجایی​ پرید و به‌تلف​ سمت زیک دوید.

قیافه‌اش طوری بود که انگار‌می‌شدم​ هر لحظه ممکن بود از‌پرسیدم​ شدت خوشحالی بزند زیر گریه.

«زیک! خیلی دلم می‌خواست ببینمت! واقعاً...‌نتونسته​ واقعاً...» دیگر نتوانست خودش را کنترل کند‌کنم​ و اشک‌هایش را با آستینش پاک کرد.

زیک با‌آنجایی​ تعجب پرسید: «آخه‌تلف​ چه اتفاقی افتاده؟»

«دلم می‌خواد یه شعر حماسیِ طولانی‌تلف​ در مورد اینکه چقدر بدبختی کشیدم‌پرسیدم​ تا به اینجا برسم، براتون بخونم.»

در حالی که سگتسو داشت شلوغ‌بازی‌وقت​ درمی‌آورد، کادنزا با او احوال‌پرسی کرد:‌ممکنه​ «آقای سگتسو، خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم.»

«کادنزا! حتی تو هم اینجایی اوریدون! چه خبر‌پخش​ شده؟ چرا دو تا از شوالیه‌های زودیاک باید‌اژدها​ تو همچین کوره‌دهاتی باشن... آهان! به خاطر زیک اینجایید؟»

کادنزا سرش را تکان‌گرسنگی​ داد و حرفش را‌سوسول‌بازی‌ها​ تأیید کرد: «دقیقاً همین‌طوره.»

«با خودم می‌گفتم امکان نداره سونگ‌هوانگ‌چونگ از این قضیه خبردار نشده‌نبود​ باشه. زیک "صلیب مقدس" رو خلق کرده. اگه چشمام اشتباه ندیده باشن،‌منفی​ این همون درخشش هاله نسل صفره که تو افسانه‌ها ازش یاد شده.»

«ما هم‌داشتم​ دیدیمش. قطعاً‌تلف​ یه هاله بود.»

«دیدی گفتم! اوه،‌کردن​ الان اصلاً وقت‌نتونسته​ این حرف‌ها نیست... زیک!»

«بله، آقای سگتسو.»

«یه مشکل خیلی بزرگ‌داشتم​ پیش اومده. شوالیه‌های سونگ‌هوانگ‌چونگ...‌وقت​ تو دردسر وحشتناکی افتادن.»

«منظورتون از شوالیه‌ها،‌گرسنگی​ همون‌هایی هستن که‌وقت​ با ما بودن؟»

«دقیقاً همون‌ها. برای همین چند تا ماجراجو استخدام کردم تا تمام این مسیر رو تا اینجا‌اژدها​ بیام. بعد از درگیری با غول‌ها و یه مشت هیولای بی‌نام و نشون، همه‌ی اون ماجراجوها‌زیاد​ جونشون رو از دست دادن... من فقط با تکیه به شانسِ خالص تونستم تا اینجا برسم.»

«آخه چه دردسری؟‌داشتم​ مگه هیولاها به‌می‌شدم​ آکوما حمله کردن؟»

«نه دقیقاً. آکوما... خوشبختانه فعلاً تو صلحه. زمین‌های نزدیک به آتشفشان و یه سری از مناطق کوه‌های‌رفته​ هورس‌اسپاین هنوز تحت کنترل درنیومدن، اما رشته‌کوه‌ها و مناطق دورتر نسبتاً آروم هستن. با اینکه هر از‌عصر​ گاهی سر و کله‌ی هیولاها پیدا می‌شه، اما فقط با قدرت خود شوالیه‌ها هم می‌شه راحت سرکوبشون کرد.»

به خاطر درگیری‌های طولانی با‌می‌شدم​ شیاطین، انسان‌ها دیگر به جنگ‌پرسیدم​ و خونریزی عادت کرده بودند.

فقط به خاطر اینکه دشمنشان از شیاطین‌بدنشون​ به هیولاهای وحشی تغییر کرده بود، قرار‌نظر​ نبود به این راحتی‌ها و یک‌طرفه شکست بخورند.

ناولها | novelha.net