چپتر 252: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۱)
0اوریدون و کادنزا. فقط با راهیکی رفتن این دو نفر، انواع ووزنه اقسام شایعات دهان به دهان میچرخید.
قراره دوباره جنگ بشه؟
این باروسط میتونن قلعه پادشاهبیخیال شیاطین رو بگیرن؟
اما امروز،دوک کسی زیادهولی تحویلشون نمیگرفت.
همهاش به خاطر اونالان شمشیری بود که توداده سنگ گیر کرده بود.
«ضایع میشیا.»
اوریدون دست به سینه ایستادبیخیال و بازوهاش رو منقبض کرد:تمرکز «منم به زور بازوم مطمئنم.»
«اگه قرار بود کاری با زور بازو حل بشه، تاگرفتار الان تو تاریخ یکی انجامش داده بود. شنیدم حتی نتونستهپیدا یه وزنه پونصد کیلویی رو با یه دست بلند کنه.»
«لابد قلقش رو بلد نبوده.»
کادنزا حرفش رو خورد: «بیرون کشیدنحرفا شمشیر مگه چه قلقی میخواد؟ ازروز همون اولش معلوم بود یه کلاهبرداری...»
مسیری که این دومیکنی نفر داشتن میرفتن، بهروی سمت قصر پادشاهی بود.
«کلاهبرداریه؟ چرا حرفت رو میخوری؟»
«میدونی چطوری میشه روالان اعصاب بقیه راه رفت؟داده اینطوری که آخر جملهات رو...»
«یا چی؟»
کادنزا لبخندی زد و قدمهاشبیخیال رو تندتر کرد. اوریدون همتمرکز با اخم دنبالش راه افتاد.
«چرا هیدوک وسط حرفتهولی مکث میکنی؟»
«بیخیال این حرفا، بیا روی کاریکی امروز تمرکز کنیم. مگه امروز روزوزنه دادگاه نهایی دوک بزرگ هولی بیچ نیست؟»
«پس ماوسط هم داریممیکنی میریم اونجا؟»
«گرفتار یه پاپوش خیلیمیکنی مسخره شده. اصلاً فکر نمیکردمکار قضیه اینقدر کش پیدا کنه.»
«میدونم. وقت ندارم که بخوامبیچ تلفش کنم. الان کمتر ازگرفتار نه سال تا شروع جنگ مونده.»
تا پایانکاری قرن زمان زیادیتاریخ باقی نمونده بود.
آسکارون دوباره داشتمکث خودش رو برای نبردبیا اون روز آماده میکرد.
ما اون پیروزیای کهمیکنی جلوی چشمامون از دستروی رفت رو دوباره پس میگیریم.
«ارباب رگین قویتر شده.»
از وقتی که وزیر کشورتاریخ شده بود، دیگه نمیشد مثلحتی قبل فقط بهش گفت رگین.
«آره. تو تمریناتمکث دورهای هفته پیشحرفا خیلی تعجب کردم.»
با اینکه جنگ تموم شده بود،حرفا شوالیههای زودیاک هر از گاهی جمع میشدندادگاه تا تمرینات در مقیاس بزرگ انجام بدن.
مقام و منصب هم مهمبیچ نبود. رگین قبل از اینکهگرفتار وزیر بشه، پالادین لئو بود.
«شاید الان از آخرین بازمانده همیکی قویتر باشه. تقریباً حس میکنم دارموزنه زکه رو تو دوران اوجش میبینم.»
«زکه... حالش چطوره؟ انگار نویهکانبیخیال هم سقوط کرده. بیشتر مردمی کهکنیم اونجا زندگی میکردن تسلیم غولها شدن.»
کادنزا آه طولانیای کشید.
مایه تاسف بود.
زکه و سیگنی. اگه اونتاریخ دو تا زنده میموندن، قدرتحتی آسکارون الان دو برابر بود.
خیلی حیف شد.
ولی خب،وسط کی رومیکنی باید مقصر دونست؟
فقط جای شکرشبزرگ باقی بود کهنیست حداقل رگین برامون مونده.
اون دو نفربازو مستقیم به سمتیکی دادگاه سلطنتی راه افتادن.
دادگاه خانواده جایی بود که به مسائل ازدواج و روابط بین زن و مردنهایی رسیدگی میکرد. اما از اونجایی که پای رگین، یکی از مقامات ارشد کشور دراصلاً میون بود، این پرونده مستقیماً تو دیوان عالی، یعنی بالاترین مرجع قضایی بررسی میشد.
با اینکه اسمشمکث دادگاه بود، ولیحرفا قاضیهاش همه کشیش بودن.
اسقف اعظم ماکسیموسبزرگ همزمان اسقف اعظمنیست آکوما هم بود.
اون دست راست له سولت هم به حسابداده میاومد و مردی پر از جاهطلبی بود کهکنه قصد داشت تو آینده به آدم کلهگندهای تبدیل بشه.
اشراف بزرگ ومکث کوچیک ورده تو سالنبیا دادگاه جمع شده بودن.
چون آخرین روز قبل از صدورحرفا حکم نهایی بود، پادشاه آپریل وروز متهم، یعنی رگین، تو دادگاه حضور داشتن.
قبل از دفاعیهبزرگ نهایی، چند تانیست روند قانونی طی شد.
تو لحظهای که دادگاه پر از همهمهانجامش بود، ماکسیموس به هاریلده پن اسپیندل، زنیکیلویی که شاکی پرونده بود نگاه کرد و پرسید:
«شاکی حرفوسط دیگهای برایمیکنی گفتن داره؟»
«قاضی محترم. من اینجا تو ورده اشرافزاده نیستم. من فقط یه زنروز بیدفاعم که از فدراسیون اریون دورافتاده اومدم. در مقایسه با پالادین لئویپاپوش بزرگ از شوالیههای زودیاک، من مثل یه کرم شبتاب در برابر خورشید آسیبپذیرم.
اما این حقیقت رو پنهان نمیکنه. اینکه ایشون از زیر بار مسئولیت اون شب زیبایی که تو میدون جنگ با هم گذروندیم شونه خالی کنه، اصلاً رفتار درستیسال برای یه جنگجو نیست. من میتونم طرد شدن رو تحمل کنم. اما تکلیف بچه شیرینمون چی میشه؟ اون طفل معصوم چه گناهی کرده؟ من از شما قاضی محترم وقبل اشراف ورده که اینجا حضور دارین خواهش میکنم. لطفاً اجازه بدین این بچه کنار پدرش بزرگ بشه. خواهش میکنم حق به ارث بردن قلعه هولی بیچ رو بهش بدین.»
بعد از اینکه حرفشالان تموم شد، ماکسیموس بهداده رگین نگاه کرد و پرسید:
«جناب وزیر، لطفاًمکث دفاعیه نهایی خودتونحرفا رو ارائه بدین.»
رگین بلند شد،مکث به هاریلده نگاهحرفا کرد و گفت:
«تو واقعاً از خدا نمیترسی؟»
قاضی حرفش رو قطع کرد:
«شما حق ندارین مستقیماً با شاکی صحبت کنین. اگهکار دوباره این کار رو تکرار کنین، به عنوان تهدید درنیست نظر گرفته میشه و روی نتیجه دادگاه تأثیر منفی میذاره.»
رگین آروموسط سرش رومیکنی تکون داد.
«حرف من همینه. من همهچیز رو بهداریم خدا میسپارم. اون داره از بالا به ایناصلاً دادگاه نگاه میکنه و قطعاً تصمیم درستی میگیره.»
دفاعیه نهایی تموم شد.
حالا فقطوسط صدور حکممیکنی مونده بود.
تو همون لحظه، در حالی کهحرفا تمام توجهها جلب شده بود، قاضی دیواندادگاه عالی، ماکسیموس، شروع به خوندن حکم کرد.
«این پرونده توسط شاکی، هاریلده ون اسپیندل، علیه متهم، رگین ون هالیویچ تنظیم شده. شاکی ادعا میکنه که از متهم باردار شده و بچهاش رو به دنیا آوردهسال و تقاضا داره که متهم به وظایفش به عنوان شوهر و پدر عمل کنه. خواسته شاکی اینه که بچه بتونه نام خانوادگی هولی بیچ رو نگه داره و ماهیانهقبل ۵ سکه طلا به عنوان نفقه بهش پرداخت بشه. در همین حال، متهم ادعا میکنه که هیچ رابطهای با شاکی نداشته، بنابراین میشه گفت این مسئله اصلی این دادگاهه.»
سکوت تو دادگاه حاکم شد.
فقط صدایوسط ماکسیموس بود کهبیخیال تو سالن میپیچید.
«سختترین بخش پیش بردن این پرونده، اثبات اتفاقاتی بود که بین این مرد و زن افتاده. تقریباً غیرممکنه بشه ثابت کرد که وقتی فقط شما دو نفر تو یه چادر نظامی بودین چه اتفاقی افتاده، برای همین تمام مدارک در نهایت باید غیرمستقیم باشن. هاریلده ون اسپیندل دختر یه خانواده دوکنشین بلندپایه بود و در زمان وقوع حادثه، رگین ون هالیویچ با اینکه پالادین لئو بود، اما هیچ لقب اشرافیای نداشت. رتبه خانوادهاش رتبه F بود. و با توجه به اینکه برادر و خواهر بزرگترش به عنوان مجرم تحت تعقیب امپراتور مقدس بودن، اختلاف طبقاتی شدیدی بین این دو نفر وجود داشت.»
«به بیان دیگه، میشه گفت که شاکی،داریم یعنی هاریلده، هیچ دلیلی نداشته که بخواد بااصلاً هیچ هدفی به متهم، یعنی رگین، نزدیک بشه.»
سالن دادگاه یهوبازو رفت رو هوایکی و همهمه شد.
کادنزا اخمهاش رو کشیدمیکنی تو هم و اوریدونروی شروع کرد به هو کردن.
«ساکت، ساکت باشید! بین کسایی که در مورد اتفاقات اون زمان شهادت دادن، عالیجناب کاردینال له سولتهولی هم حضور دارن. ایشون شهادت دادن که فکر میکردن رابطه این دو جوون با هم خوبه، چون خودشونوقت شخصاً اونا رو به هم معرفی کرده بودن و متهم رگین هم دست رد به سینهشون نزده بود.»
«ایشون حتی قول داده بودن که وقتی شاکی هاریلده باردار شد، پدرخواندهی بچه بشن. در ضمن، آدمهای زیادی هم هستنپیدا که شهادت میدن تو روزهای اول جنگ، شاکی و متهم تو یه خیمه مشترک میخوابیدن. با در نظر گرفتن همهبرای این شرایط، ادعای متهم مبنی بر اینکه هیچ رابطهای بین اون و شاکی نبوده، خیلی پایه و اساس ضعیفی داره.»
کفه ترازوی دادگاهبازو کاملاً به یهیکی سمت سنگینی میکرد.
رگین در حالی کهمیکنی به حکم قاضی گوش میداد،کار مشتهاش رو گره کرده بود.
فقط میتونستم دلممکث برای همسر وحرفا پادشاهم، آپریل، بسوزه.
من رو تبدیلبزرگ کرده بودین به شخصیتداریم اصلی همچین شایعه کثیفی.
تو دلم دلم میخواست شمشیرم رویکی بکشم و سر اون زنی که اسمشپونصد هاریلده بود رو از تنش جدا کنم.
واقعاً چندشآور بود.
اما تنها دلیلی که اینبیخیال کار رو نکرد، این بود کهکنیم اسم هولی بیچ رو یدک میکشید.
این همون اسمی بود کهبیچ برادر و خواهر بزرگترش باگرفتار فداکاریهای بیشمار بهش سپرده بودن.
نمیتونستم این اسمبازو رو بندازم زمینیکی و لگدمالش کنم.
دلم میخواست تو این دادگاهبیخیال مسخره برنده بشم و برگردمتمرکز به همون زندگی جنگجویانه خودم.
فقط دندونوسط رو جگر گذاشتمبیخیال و تحمل کردم.
ماکسیس ادامه داد:
«با توجه به شواهد و قرائن مختلف، کاملاً روشنه که بچهای که هاریلده بهش بارداره، همون بذریه که رگین کاشته. بر همین اساس، این دادگاه رسماً فرزند هاریلده روهمون به عنوان جانشین خانواده هولی بیچ، دقیقاً همونطور که شاکی ادعا کرده، به رسمیت میشناسه. متهم به عنوان یک مقام دولتی، جایگاه بالایی داره. با در نظر گرفتن ثروت ومکث موقعیت اجتماعیاش، پرداخت ۵ سکه طلا به عنوان نفقه بچه مبلغ زیادی نیست. متهم باید این مبلغ رو در ابتدای هر ماه به عنوان یه جور عذرخواهی برای ایشون بفرسته.»
دادگاه تموم شد.
بزرگترین رسوایی سالمکث با شکست مطلقحرفا رگین به آخر رسید.
بلافاصله بعدش،دوک اعتراض و غرغرهایبیچ اشراف شروع شد.
این همون نیروهای اشرافی سابقتاریخ ورده بودن که رهبری حملهحتی به رگین رو بر عهده داشتن.
اون مفتخورهایی که تا دیروز بغل دست ملکه آپریلکار داشتن عسل میلیسیدن، اصلاً از اینکه یه اشرافزاده جدید ونیست قدرتمند به اسم رگین پیداش شده بود، دل خوشی نداشتن.
تو این نقطه، شدت حملاتشون روحرفا بیشتر کردن تا رگین رو کلاًروز تبدیل کنن به یه مترسک بیخاصیت.
رگین سرش رو بالاهولی گرفت و با استقامت تمام،اونجا انتقاداتشون رو به جون خرید.
اتهامات اشراف در برابر اونتاریخ صورت سنگی و تقریباً بیاحساسش،حتی هر لحظه تندتر و تیزتر میشد.
میگفتن یارو چقدر بیشرمهمیکنی و حتی بلد نیستروی یه ذره اظهار ندامت کنه.
کادنزا و اوریدون که از اولش اومده بودن دادگاهکار تا طرف رگین رو بگیرن، زیر فشار قدرت اشراف وردهنیست له شدن و حتی نتونستن یه کلمه هم حرف بزنن.
اگه پای شمشیر و مبارزه در میونداریم بود، شک نداشتم که میتونستن همه روشده حریف بشن، اما اینجا زبونشون بند اومده بود.
درست همون موقع،بازو ملکه آپریل ازیکی جاش بلند شد.
«همه اشرافوسط برای چندمیکنی لحظه ساکت بشن.»
همهمه خوابید.
«تو این دنیا، هیچچیز از تولد یه زندگی گرفتهاونجا تا رشد کردنش، خارج از مشیت الهی نیست. کسیقضیه اینجا هست که بتونه این حقیقت رو انکار کنه؟»
نگاهش الان دقیقاًبازو روی اسقف اعظمیکی ماکسیموس قفل شده بود.
ماکسیموس سرشوسط رو خممیکنی کرد و گفت:
«کاملاً درسته. بنابراین، اون بچهای که قرارهبیا از شاکی هاریلده متولد بشه هم تحتنهایی مشیت الهی پا به این دنیا گذاشته.»
«پس یه سوال میپرسم. فکربیچ میکنید حضور شوهر من درگرفتار اینجا، خواست و مشیت خدا نیست؟»
قدرتمندترین فرد بین اشراف، دوک جرولدیکی بود که در حال حاضر ریاستوزنه وزارت کشور رو بر عهده داشت.
اون به نمایندگیمکث از همه، جوابحرفا ملکه رو داد:
«ملکه بزرگ ورده، چطور ممکنه ما رعایا همچین فکری بکنیم؟ با این حال،دادگاه هر کسی جایگاه خودش رو داره. دوک بزرگ هولی بیچ یه مقام دولتیه.مسخره راستش رو بخواید، درباره اینکه این جایگاه چقدر اختیارات داره، نظرات مختلفی وجود داره.»
«شوهر من، با خودهولی من برابره. نکنه میخوایمیریم بگی این رو قبول نداری؟»
«هیچ ملکهای مثل پادشاه نیست.»
«داری میگی چون یه چیزی کم داره؟ لرد جرولد، یه بارکنیم دیگه ازت میپرسم. داری میگی اینکه اون به عنوان شوهر من انتخابگرفتار شده و داره تو این پادشاهی ورده حکومت میکنه، خواست خدا نبوده؟»
«ایشون فقط یه منشی ارشده.»
«یعنی این خواست خدا نیست؟»
«این مشیت الهی که ازش حرفیکی میزنید در واقع... خب، خدا که هیچوقتپونصد واضح و مستقیم حرف نمیزنه، مگه نه؟»
ملکه آپریل لبخندی زد.
«راهی برای فهمیدنش وجود نداره؟ دقیقاً تو همین روزها، یه معجزه تو شهر ما ظاهر شده. مگه حتی خود سونگهوانگچونگ هم تایید نکردگرفتار که اون صخره، معجزهایه که از طرف خدا فرستاده شده؟ خب، بیاید بریم و از همون بپرسیم. آیا شوهر من واقعاً خیانتکاره یا نه؟زیادی اگه بر حسب اتفاق تونست شمشیر رو از تو سنگ بیرون بکشه، باید قبولش کنید. باید بپذیرید که اون وجودیه که خدا انکارش نکرده.»
پچپچ بین اشراف بالا گرفت.
همین الانش هم پونزده روز از پیداانجامش شدن اون صخرهای که یه شمشیر توشکیلویی فرو رفته بود، تو این قلعه میگذشت.
تو این مدت، آدمهایی از هر قشر و طبقهای، ازتمرکز جنگجوها گرفته تا جادوگرها و حتی دلقکها، شانسشون رو برای بیرونمیریم کشیدن اون شمشیر امتحان کرده بودن، اما همهشون شکست خورده بودن.
با اینکه رگین یه جنگجویبیخیال فوقالعاده بود، اما تهش فقطتمرکز یه پسر ۱۶ ساله بود.
معلومه که همچینبزرگ کاری براش غیرممکننیست به نظر میرسید.
همون موقع، اوریدونبازو صداش رو بردیکی بالا و گفت:
«به نظرم ایده فوقالعادهای میاد. این پدیدهایه کهروی رسماً توسط قصر امپراتوری هم تایید شده، پسبزرگ هیچکس نمیتونه شکایتی داشته باشه و بهونه بیاره.»
هیچکس اونجا نبودمکث که چهره کادنزاحرفا و اوریدون رو نشناسه.
وقتی قهرمانهای امپراتور مقدس همچین حرفینیست میزنن، آخه کی جرأت داره مستقیمخیلی تو روشون وایسته و مخالفت کنه؟
هاریلده با یهبازو قیافه جدی داشتیکی با وکیلش پچپچ میکرد.
اما دیگه کار ازمیکنی کار گذشته بود وروی جو دادگاه کاملاً برگشته بود.
نقشه آپریلوسط برای برگردوندن ورقبیخیال جواب داده بود.
رگین به هر حال داشت تقریباً همهچیزش رو از دست میداد.پاپوش اما اگه، فقط اگه بر حسب یه اتفاق بتونه اون شمشیر روندارم بیرون بکشه، یه باد کاملاً متفاوت و تازه شروع به وزیدن میکرد.