چپتر 235: ۵۴. تصمیم برای تاسیس یک پادشاهی (۱)
0رگین باقلبی خودش فکرمیتپید کرد: «من!»
او با فرشتگان حرف زده و با آنها جنگیده بود.مشخصه پیش خودش فکر میکرد که حداقل بیشتر از این احمقها دربارهاحمقِ ارادهی خدا میداند. اما خب، نمیتوانست این را بلند داد بزند.
در این لحظه، رگینحرفها یک بار دیگر توانستتوی احساسات زکه را درک کند.
حقیقتی که زکه میدانست با حقیقت سونگهوانگچونگ یکی نبود. برای همینعین چارهای جز فرار نداشت. اگر مقابله میکردند، معلوم نبود چقدر خسارتکثیف به بار میآمد و دردسرش خیلی بیشتر از این حرفها بود.
رگین نفس عمیقی کشید.
«توی دادگاه میبینمت. چونکشید کاملاً مشخصه که اونچون بچه مال من نیست.»
صورت هاریلدهدردسرش از عصبانیت مثلنفس لبو سرخ شد.
«ای احمقِ بیمسئولیت کهکالسکهای بچهت رو گردن نمیگیری!ملکه مطمئن باش نابودت میکنم!»
مهمانی با صدای جیغهای بنفش اوکالسکهای خیلی زود به هم ریخت وآشنا پر از سر و صدا شد.
رگین بدون اینکه حتی به اودادگاه محل بگذارد، از میان جمعیت گذشتبچه و به سمت اقامتگاه پالادین لئو رفت.
شبِ ضیافت.
رگین دعوتنامهایمیتپید از طرف خانوادهبودند سلطنتی دریافت کرد.
همان لحظه اولتندتند فهمید که آپریلکالسکهای آن را فرستاده است.
رگین با قلبی کهکشید تندتند میتپید، سوار کالسکهای شدکاملاً که خانواده سلطنتی فرستاده بودند.
از حیاط پشتیخیلی گذشت و بهعمیقی سمت اقامتگاه ملکه رفت.
منظرهای آشنا اماسوار در عین حال غریبهپشتی جلوی چشمانش ظاهر شد.
چند بار شبها را در اتاق ملکهبودند گذرانده بود؟ دیگر نمیتوانست آن هوای کثیفحال و چسبناکِ آن شبها را حس کند.
در عوض، تزییناتی که باتوی نخهای رنگارنگ درست شده بودند،مشخصه تمام اتاق را پر کرده بود.
کنار تخت ملکه، یکحرفها تخت کوچک بود که حتیدادگاه نصف آن هم اندازه نداشت.
«هیس.»
رگین با دیدن اشارهی آپریلسوار سر تکان داد و رویملکه نوک پا به تخت نزدیک شد.
نزدیک بود با صدای بلند بخندد. چهمیبینمت کسی فکرش را میکرد که یک موجودنیست به این کوچکی، اینقدر شبیه خودش باشد؟
«پسره.»
«اسمی براش انتخاب کردی؟»
«چون این بچه قراره پادشاه بشه، چارهایبودند نداشتم جز اینکه بدون حضور تو اسمشحال رو انتخاب کنم. برول. برول فون ورده.»
«چرا ورده؟»
«چون نمیتونی بهشخیلی بگی پن هولیعمیقی بیچ. حداقل نه هنوز.»
«منطقیه.»
«منم همینطور فکر میکنم. اما...»
«به خاطر هاریلدهست؟»
«عمراً. امکان نداره یهحرفها زنِ هرزه مثل اونتوی تونسته باشه دلت رو ببره.»
رگین نفس راحتی کشید.
«خوشحالم که بهم اعتماد داری.»
«مهمتر از اون، چهکشید بلایی سرت اومد؟ چراچون یه سال غیبت زد؟»
«شرمنده. این یکی رو هم نمیتونمعمیقی بهت بگم. اما... فقط بدون کهکاملاً به برادر و خواهرم ربط داره.»
«قهرمان سیاه و... خواهر بزرگترت؟»
«دیگه جلویقلبی من اونجوریمیتپید صداش نکن.»
«مثل اینکه آشتی کردید؟»
«آره. همهش تقصیر من بود.»
رگین دستی به صورتش کشید.
آپریل باقلبی دیدن اینمیتپید صحنه لبخندی زد.
«واقعاً خیلی عوض شدی.»
«ها؟»
«خیلی نرمتر شدی.سوار باورش سخته کهحیاط همون آدم قبلی باشی.»
رگین به بچهاشتندتند که آرام روی تختبودند خوابیده بود، نگاه کرد.
«آدم باید عوضعمیقی بشه. بالاخره الاندادگاه دیگه یه پدرم.»
«واقعاً میخوای شوهرِ پادشاه ورده بشی؟ هنوز هیچکس نمیدونهدادگاه پدر این بچه کیه. حتی اونایی هم که حدسصورت میزنن کار توئه، اونقدر میترسن که جرأت نمیکنن حرفی بزنن.»
«چون احتمالاً فکر میکننکالسکهای نمیتونم به عنوان شوهرملکه پادشاه پا پیش بذارم.»
«دقیقاً. شوالیهای که قبل از ازدواج پادشاهبودند رو باردار کرده. کی میتونه با افتخارحال از همچین رابطهی فاسد و غیراخلاقیای حرف بزنه؟»
«برام مهم نیست دنیا چیتوی فکر میکنه. همون افکار بودمشخصه که زندگی برادرم رو نابود کرد.»
«برادرت... وقتیدردسرش از نزدیک میبینیش،نفس زکه چجور آدمیه؟»
«با شیطان رفیقه.»
«...با اون موجود نفرینشده!»
«از چیزی که من دیدم، اون ارباب شیاطینچون هم یه حس عجیبی داشت. اونقدرها هم بد نیستعصبانیت که بشه به سادگی تو کلمهی "شرور" خلاصهاش کرد.»
«نه. اون...»
«چی؟»
«تو نباید شیاطین رو ببخشی.سوار من هیچوقت یادم نمیره کیملکه پدرم رو کشت. تا ابد.»
«شرمنده. منظورم اون نبود.»
«رگین.»
«بله؟»
«چرا هاریلده رو به عنوان همسرت قبول نمیکنی؟ بیخیال اینکه بچهی یه مردعین دیگهست یا هر چی. این چیزا تو جامعهی اشرافی خیلی عادیه. میتونی باهاشعوض ازدواج کنی و زنی که دوست داری رو هم به عنوان معشوقهت نگه داری.»
آپریل بدون اینکه چشمکشید از بچهشان، برول، برداردچون به حرفش ادامه داد.
«اینطوری میتونی بقیه عمرت رو با خیال راحتتوی و با دریافت دعای خیرِ سونگهوانگچونگ بگذرونی. بامال اون مهارتها و اعتبار خانوادهت، دیگه هیچی کم نداری.»
«داری چی میگی واسه خودت؟»
«اگه شوهر من بشی، تمام اشراف بهت حملهحیاط میکنن. تو پادشاهی ورده اشراف زیادی هستن کهجلوی اصلاً دلشون نمیخواد قدرت رو با تو شریک بشن.»
«من نیازی به قدرت ندارم.»
«چون همه تو رو خوب نمیشناسن. اونا مدامتوی روت برچسب میزنن که تو برادر کوچیکتر زکه هستی.نیست واقعاً میتونی این رو به همین راحتی قبول کنی؟»
رگین خندید.
«این یه سوال احمقانهست.»
«ها؟»
«تو این دنیا چیزاییحرفها هست که حتی نمیتونیتوی تصورشون رو بکنی، آپریل.»
«من پادشاه ورده هستم.»
«موجوداتی که من باهاشون روبرو شدم، پادشاهان شیاطین بودن، خدایانملکه اژدهایانی که عصر نقرهای رو نابود کردن، فرشتگان و مقربان، واتاق غولهای باستانیای که وحشتناکترین قدرتها رو از زمان عصر طلایی داشتن.»
«شبیه دروغ به نظر میرسه، نه؟ خودمم نمیتونم باورش کنم. الان، تو سایهها، اونا دارن برای به دست آوردن سلطه تو قرن آینده با هم میجنگن.مطمئن بسته به نتیجهی اون جنگ، ممکنه بشریت کلاً از روی زمین محو بشه. آپریل، من دیگه هیچ علاقهای به دعواهای مسخرهی بین انسانها ندارم. من رسماًدعوتنامهای اعلام میکنم که شوهر توام و اصلاً هم خودم رو قاطی جنگ قدرتِ دربار نمیکنم. حتی اگه مجبور بشم از پادشاهی دور بمونم هم برام مهم نیست.»
«دور شدن ازخیلی پادشاهی؟ پس تکلیفعمیقی پالادین لئو چی میشه؟»
«اون فقط یه اسمه. اگهبودند اخراجم کنن کاری از دستمآشنا برنمیاد، ولی خودم استعفا نمیدم.»
رگین خمقلبی شد و پیشانیسوار بچه را بوسید.
«آپریل، به بچهمون بگو. بگو پدرش یه جنگجوئه. دارهکاملاً این دنیا رو از شر تهدیدها نجات میده. اونمثل جنگجوییه که به هیچچیز دیگهای جز این اهمیت نمیده.»
«رگین!»
رگین، آپریلمیتپید را محکمکالسکهای در آغوش گرفت.
پیشانیاش را بوسید،تندتند چشمانش را بوسید،کالسکهای و زمزمه کرد.
«نگران نباش.نفس من دیگه ازتوی هیچی شکست نمیخورم.»
هاریلده به طور رسمیحرفها علیه رگین به دفترتوی امپراتور مقدس شکایت کرد.
به جرم بیآبروسوار کردن یک زنحیاط و بچهدار کردنش.
اما دادگاه ازتندتند همون جلسه اولکالسکهای درستوحسابی پیش نرفت.
دلیلش این بود که خانواده سلطنتیدادگاه ورده با یک بیانیه رسمی دولتی، رگینمال رو به عنوان همسر ملکه اعلام کرد.
«اوه، این دیگه واقعاً خندهداره.»
دئوس در حالی کهکالسکهای چند ورق کاغذ کاهی رومنظرهای ورق میزد، این رو گفت.
زیک که داشت غذاهای دریاییای کهکالسکهای برای شام خریده بود رو مرتب میکرد،عین سرک کشید و به دئوس نگاه کرد.
«چی شده؟»
«روزنامه.»
«منظورت همونیه کهسوار چند ساعت پیش ازپشتی مغازه تو شهر خریدی؟»
«آره. هر کدوم از اینا یه سکه نقره آبپشتی میخوره، برای همین مردم کلی بهم فحش دادن وظاهر گفتن دزدم، ولی از چیزی که فکر میکردم سرگرمکنندهتره.»
یه سکه نقرهعمیقی معادل حقوق یکدادگاه ماه کارگرهای معمولی بود.
برای یه دسته کاغذحرفها نازک که شبیه کتابچه بود،دادگاه قیمت وحشتناکی به حساب میاومد.
تو چندتا از صفحههاش یه سری نقاشیهای ناجورملکه و تحریککننده کشیده بودن و بقیهاش پر ازظاهر اخبار جالب از گوشه و کنار دنیا بود.
سیگنی که داشت تو آمادهسوار کردن بساط کارشون به زیکملکه کمک میکرد هم وارد بحث شد.
«چی انقدر خندهداره؟»
«آه، یهدردسرش اتفاقی توحرفها پایتخت ورده افتاده.»
«منظورت قلعه آکوماست؟»
دئوس در پاسختندتند به سوال سیگنیکالسکهای سر تکون داد.
«دقیقا. تو همعمیقی چند ماهی اونجادادگاه زندگی کردی، مگه نه؟»
«آره. رگین هم توحرفها عمارت واربلر جنوبی، حدود پنجدادگاه کیلومتری جنوب پایتخت اقامت داشت.»
«مثل اینکه سونگهوانگچونگ الان همونجابودند مستقر شده. تو این دهآشنا سال چندتا معبد بزرگ اونجا ساختن.»
«منطقیه. چونقلبی نویهکان دیگهمیتپید جای زندگی نیست.»
دئوس ادامه داد: «بهکشید هر حال، الان یهچون دادگاهی تو ورده در جریانه.»
«اینجا نوشته، یه خانمی به اسم 'هـ' از فدراسیون اریون،میبینمت از یه خانواده جنگجو، شاکی پروندهست. طرف مقابل هم یهعصبانیت جنگجوئه که ظاهراً تو دوران جنگ گولش زده و حاملهاش کرده.»
«وقتی میگیمیتپید جنگ، منظورتکالسکهای همین جنگ اخیره؟»
«ظاهراً. به هر حال، متهم یه جنگجو به اسم 'ر'ئه که کلاً هرگونه رابطه با اینجلوی زن رو تکذیب میکنه. در عوض، میگن کسی که واقعاً عاشقش بوده، خود ملکه است وتمام خانواده سلطنتی ورده هم اخیراً با یه بیانیه رسمی، اون رو به عنوان همسر ملکه اعلام کرده.»
سیگنی گفت: «اوه، پسکشید یعنی شوهر ملکه شده.چون آخه چه اتفاقی افتاده؟»
برخلاف سیگنی که با چشمهای گرد شدهکشید از روی کنجکاوی گوش میداد، رنگ از رخساربچه زیک پرید و صورتش مثل گچ سفید شد.
زیک پرسید: «توسوار یه بیانیه رسمیحیاط دولتی اعلام شده؟»
«آره. مثل اینکه واقعیت داره.»
«...سیگنی.»
«بله؟ داداش.»
«از الان بهت میگم چونبودند دیر یا زود خودت میفهمیدی،آشنا پس یه وقت شوکه نشو.»
«چی؟»
«اون قهرمانینفس که اسمش باتوی 'ر' شروع میشه...»
«داداش، تو میشناسیش؟»
«آره. میشناسم.میتپید تو همکالسکهای خیلی خوب میشناسیش.»
دئوس که داشت چند خطسوار دیگه از روزنامه رو میخوند،ملکه پرید وسط حرفش و گفت:
«مثل اینکه این یارو از قبل با ملکهچون روی هم ریخته بودن و حتی بچه همهاریلده پس انداختن. الان صد روز از تولد بچهشون میگذره.»
زیک گفت: «...اون رگینه.»
زیک قبل از اینکه دهنش روحیاط باز کنه، منومن کرد. میترسید دئوسحال چیزهای بدتری از تو روزنامه دربیاره.
چون ممکن بود تو ادامهیسوار متن، جزئیات بیشرمانهتری درباره «رابطهملکه ملکه و قهرمان» نوشته شده باشه.
سیگنی پرسید: «چرا رگین؟»
زیک گفت:دردسرش «منظورم همون همسرنفس ملکهست. اون رگینه.»
«چی؟»
«مثل اینکه ملکهتندتند و رگین... باکالسکهای هم بچهدار شدن.»
سیگنی اول لبخند زد. اماتوی بلافاصله بعدش از شدت خندهمشخصه به پشت افتاد روی زمین.
زیک که هولخیلی کرده بود، سریععمیقی سیگنی رو گرفت.
از هوش رفته بود.
دئوس باقلبی دیدن این صحنهسوار زد زیر خنده.
«مثل اینکه به جزکشید تو، بقیه بچههای هولی جیدکاملاً همین الانش هم بچهدار شدن.»
زیک با کنایهخیلی گفت: «یکیشون هم کهکشید بچه خودته، آقا دئوس.»
«اوهوم!»
طولی نکشیدقلبی که سیگنیمیتپید به هوش اومد.
«داداش، این یعنی چی؟»
«بهت که گفتم شوکه نشو.»
«آخه چطور میتونم شوکه نشم؟ رگینحیاط بچه داره! تازه مادر بچهاش همحال یه ملکهست! تو کی اینو فهمیدی؟»
«درست قبل از اینکه از همکالسکهای جدا بشیم، خودش بهم گفت. گفتآشنا خجالت میکشه اینو به تو بگه، سیگنی.»
«ولی تو باید به منتوی میگفتی! من الان یه برادرزاده دارم!اون میخوام همین الان برم ببینمش. اما...»
زیک گفت: «ما تحت تعقیبیم.»
«درسته. ما جلوی سونگهوانگچونگکالسکهای جرم بزرگی مرتکب شدیم.»ملکه سیگنی قیافهاش تو هم رفت.
زیک دلداریاشقلبی داد: «بالاخرهمیتپید یه روز میبینیش.»
«یه روز خیلی دیره. میگوتوی الان یه برادر کوچیکتر پیدا کرده.اون میخوام همین الان اینو بهش بگم.»
«میگو الان تو دنیای شیاطینه.»
«آه! ما همه اعضای هولی جیدحیاط هستیم، پس چرا انقدر از هم دورغریبه افتادیم که حتی نمیتونیم همدیگه رو ببینیم؟»
دئوس با شنیدنتندتند غرغرهای سیگنی یهوکالسکهای به حرف اومد:
«حالا این خانم 'هـ' دیگهتوی کیه؟ یعنی رگین واقعاً بامشخصه این زن هم تیکوتوک داشته؟»
سیگنی داد زد: «عمراً!»
دئوس در جوابسوار فریاد سیگنی فقطحیاط شونههاش رو بالا انداخت.
«من که هنوز مطمئن نیستم. تازه، رگین الان شونزده سالشه، مگه نه؟ تو این سن، حتیجلوی اگه تن یه مجسمه سنگی هم دامن بپوشونن، پسرا خم میشن تا زیرش رو نگاه کنن. اگهکرده یه زن خودش اول پا پیش گذاشته باشه، فکر میکنی رگین نه میگفت و لباسهاش رو درنمیآورد؟»
«معلومه کهنفس نه! رگین بچهتوی پاک و معصومیه.»
دئوس پوزخندی زد:خیلی «شاید ده سالعمیقی پیش اینطوری بود.»
سیگنی لبهاش روسوار آویزون کرد وحیاط لپهاش رو باد کرد.
دئوس دوباره گفت:
«اگه یه اشرافزاده همچین دادگاهی رو راه انداخته باشه،کاملاً قراره حسابی بلبشو بشه. فکر کردی اون زن میخوادمثل چی کار کنه؟ چون اشرافزادهها مثل شماها سادهلوح نیستن.»
دئوس صفحه رو ورق زد.نفس نقاشی یه زن لخت کلمیبینمت صفحه رو پر کرده بود.
«خب، میارزه کهسوار براش یه سکهحیاط نقره پول بدی.»
سیگنی باقلبی حرص گفت:میتپید «چقدر بیشخصیت!»
سیگنی با صورتی که از خجالتدادگاه سرخ شده بود، دوباره روی زمین نشستمال و مشغول آماده کردن غذاهای دریایی شد.
این وسط زیکخیلی گونهاش رو خاروند وکشید رو به دئوس گفت:
«امروز آخرین روزیه کهکالسکهای تو این قلعه بساط کارمونمنظرهای رو پهن میکنیم، مگه نه؟»
«آره. چطور مگه؟»
«هیچی. فقطنفس داشتم فکر میکردمتوی مقصد بعدیمون کجاست.»
«جای خاصیدردسرش مد نظرتهحرفها که بخوای بری؟»
«قلعه زوریکس.»
دئوس سریع گفت: «اونجا نه.»
زیک جواب داد:عمیقی «میدونم. ممکنه کسیدادگاه من رو بشناسه.»
«خب، یازده سال گذشته و قیافهات هم حسابیتوی تغییر کرده، شاید کسی بهت شک نکنه، امامال لو رفتن رد و نشونت هیچ فایدهای برامون نداره.»
«میدونم.»