---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 257: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 257: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

«چرا... نکنه‌زیاد​ داری زاغ‌سیاهش‌شرکت​ رو چوب می‌زنی؟»

«رازهای خیلی عمیق دنیا رو‌گرمی​ فاش نکن. این حقیقتی نیست که‌وظیفه​ ما به‌عنوان انسان بتونیم تحملش کنیم.»

«ببخشید.»

دئوس که داشت‌روسدیا​ به مکالمه‌شون گوش می‌داد،‌اونجایی​ پوزخندی زد و گفت:

«همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌شرکت​ پیشخدمت خودمه. مهارتت تو ادب‌بشه​ کردن این پادوها حرف نداره.»

«چطوره شما هم یه تکونی‌گرمی​ به خودت بدی و کار‌مشغول​ کنی؟ همین الانش هم دست‌تنها موندم.»

«خب برای همین پادو استخدام کردی دیگه.‌گومیون​ اگه رئیس بخواد زیاد کار کنه که شرکت‌سادیموس​ به فنا می‌ره. پیشخدمت هم باید اخراج بشه.»

«تمومش کن، لطفاً.»

«نه بابا. سخته پیشخدمتی‌شرکت​ پیدا کنم که به اندازه‌بشه​ تو برام ارزون تموم بشه.»

یکی‌یکی سروکله مشتری‌ها پیدا شد.‌گرمی​ منم رفتم رو صندلی رزرو شده‌ی‌وظیفه​ خودم گوشه پیشخوان آشپزخانه ولو شدم.

سیگنی و‌اومدن​ لاخه هم‌کنن​ رفتن سر کارشون.

دو تا دستیار آشپزخونه هم بعد از مدت‌ها به‌جای روسدیا‌بودن​ اومدن اینجا کار کنن. از اونجایی که کاتران و گومیون‌اصلیش​ بودن، سلام و احوال‌پرسی گرمی بینمون رد و بدل شد.

دست‌آخر، سادیموس‌زیاد​ هم مشغول‌شرکت​ به کار شد.

وظیفه اصلیش تمیزکاری و مرتب‌گرمی​ کردن بود، اما به لطف‌مشغول​ کاتران، کلی تو وقتش صرفه‌جویی شد.

کاتران با نگاه کردن‌کنن​ به قیافه‌هاشون، دوباره رفت‌بودن​ تو فاز گیجی و سردرگمی.

آخه این دیگه چه جور رستورانیه؟ جایی که یه قهرمان رتبه D فقط می‌تونه کارای متفرقه و پادویی انجام بده.

اینجا یه گروه مسلح‌شرکت​ ناشناخته‌ست که تو تاریکی‌اخراج​ دنیا، رو همه‌چیز حکومت می‌کنه.

تق تق.

وسط تاریکی‌اومدن​ دم صبح، صدای‌اونجایی​ در بلند شد.

دستم رو دراز کردم.

پشت دری که خودبه‌خود باز‌فنا​ شد، زنی ایستاده بود که‌تمومش​ شالی دور خودش پیچیده بود.

«ببخشید، دئوس.»

«چی شده؟»

«اشکالی نداره بیام تو؟»

«آره، بیا.»

سیگنی بود؛ با قدم‌های‌احوال‌پرسی​ آروم اومد تو و‌دست‌آخر​ روی صندلی اتاق نشست.

«یه خواب خیلی بد دیدم.»

«معلومه که‌به‌جای​ داشتی بهش‌اومدن​ فکر می‌کردی.»

«ببخشید. من... نمی‌خوام بار اضافه‌ای رو دوش ارباب‌اخراج​ دئوس باشم، اما... با این حال، شما تنها‌کنم​ کسی هستین که می‌تونم درباره میگو باهاش حرف بزنم.»

«عیبی نداره.‌بودن​ بالاخره تو بچه‌گرمی​ منو بزرگ کردی.»

اشک تو چشماش حلقه زد.

با انگشت‌به‌جای​ شستم زیر پلک‌هاش‌اینجا​ رو پاک کردم.

«دیگه از سن‌کنه​ تو گذشته که واسه‌باید​ کابوس دیدن گریه کنی.»

«ببخشید. اما...‌بودن​ خیلی دلم‌احوال‌پرسی​ براش تنگ شده.»

«قرار نیست که برای همیشه از‌کاتران​ هم جدا بمونیم. تازه‌ش هم، بالاخره‌بینمون​ یه روزی باید از هم جدا می‌شدیم.»

«میگو فقط دو سالشه.»

«اون که انسان نیست.»

«بازم خیلی نگرانم.»

با دیدن‌اومدن​ اشک‌های سیگنی،‌کنن​ رفتم تو فکر.

این احساسات با‌روسدیا​ احساسات انسانی یه‌کنن​ کم فرق داشت.

اما بازم به نظر‌شرکت​ می‌رسید نسبت به قبل‌اخراج​ یه کم تغییر کردم.

هنوز نمی‌دونستم‌بودن​ این تغییر‌احوال‌پرسی​ خوبه یا بد.

«تا حالا فضا نرفتی، نه؟»

«ها؟»

«دنبالم بیا.»

دست سیگنی رو‌سلام​ گرفتم و از‌بینمون​ پنجره زدیم بیرون.

خدایان مرگ به دستگاه‌های پیشران ذرات‌کاتران​ تاریک تبدیل شدن و تو ارتفاع‌بینمون​ دویست متری آسمون، نازل‌هاشون رو روشن کردن.

دوازده کیلومتر بر ثانیه.

با سرعتی اوج گرفتیم‌شرکت​ که می‌تونستیم از جاذبه‌اخراج​ این سیاره فرار کنیم.

سیگنی برای محافظت از بدنش یه هاله دور‌دست‌آخر​ خودش کشید. با اینکه اهل جنگیدن نبود، اما‌اما​ بالاخره یه قدیسه خون خالص سطح دو بود.

تا کجا می‌خواستیم بالا بریم؟ با اینکه‌گومیون​ به نظر می‌رسید مدت زیادیه داریم پرواز‌دست‌آخر​ می‌کنیم، اما انگار قصد نداشتم متوقف بشم.

قلعه هالی اسپیندل قد یه‌اینجا​ نقطه شد و دنیا با سرعت‌سلام​ وحشتناکی داشت کوچیک و کوچیک‌تر می‌شد.

یه جایی رسیدیم‌کنه​ که کل قاره خوزه‌باید​ تو دیدمون قرار گرفت.

از سر تا دم اسب، قاره‌بینمون​ خوزه روی یه دیسک نزدیک بود‌اصلیش​ که دریایی آبی دورش جریان داشت.

سیگنی که مدتی داشت به‌اونجایی​ قاره خوزه اون پایین نگاه‌احوال‌پرسی​ می‌کرد، چشماش رو به دوردست‌ها دوخت.

اون خشکی عظیم،‌روسدیا​ یه افق نیم‌کره‌ای‌کنن​ شکل داده بود.

چند باری‌زیاد​ داستانش رو‌شرکت​ شنیده بودم.

در اصل، این سرزمینی که قاره‌بینمون​ خوزه توش قرار داره، یه سیاره‌اصلیش​ کروی شکل به اسم زمین بوده.

حتی وقتی با چشمای‌کنن​ خودم هم می‌دیدمش، بازم‌بودن​ یه منظره غیرقابل باور بود.

نوری نزدیک‌به‌جای​ افق دوردست‌اومدن​ به چشم می‌خورد.

یه کم‌زیاد​ طول کشید تا‌فنا​ بفهمم اون خورشیده.

حالا حتی قاره‌سلام​ خوزه هم تو‌بینمون​ مشتمون جا می‌شد.

«اینجا... فضاست؟»

یه غشای دایره‌ای‌روسدیا​ شکل درست کردم تا‌اونجایی​ از سیگنی محافظت کنم.

اینجا جای‌زیاد​ زندگی برای‌شرکت​ انسان‌ها نبود.

هوا رقیق بود و انواع و اقسام‌بدل​ انرژی‌ها وحشیانه در حال جولان دادن بودن‌مرتب​ تا بدن انسان رو از هم بپاشن.

«آره، این بیرون فضاست.»

«خیلی قشنگه.»

«آره؟ خب‌زیاد​ پس، از اینجا‌فنا​ به این طرف...»

دست سیگنی رو‌سلام​ کشیدم و ارتفاعمون‌بینمون​ رو کم کردم.

به سمت جایی‌اینجا​ رفتیم که از قاره‌گومیون​ خوزه حسابی دور بود.

بعد از چند دقیقه پایین اومدن با‌اونجایی​ سرعت کم، کم‌کم تونستم منطقه پایینی رو‌بینمون​ که قاره خوزه پنهانش کرده بود، ببینم.

«اونجا دنیای شیاطینه.»

چشمای سیگنی قرمز شد.

«دنیای شیاطین... آوردمت‌اینجا​ اینجا تا نشونت‌کاتران​ بدم میگو کجاست.»

«گریه نکن بابا، خنگ خدا.»

«بـ-ببخشید.»

«چیزی برای عذرخواهی وجود‌احوال‌پرسی​ نداره. به هر حال، تو‌سادیموس​ حسرت‌های زیادی تو دلت داری.»

«ببخشید.»

دستم رو دراز کردم. انگار که یه‌اونجایی​ تلسکوپ غول‌پیکر اونجا باشه، منظره دنیای شیاطین‌بینمون​ بزرگ شد و جلو چشممون به نمایش دراومد.

«نگاه کن،‌زیاد​ اونجا ایدوسه.‌شرکت​ یادت میاد؟»

«آره، یادمه. همه‌چیز رو یادمه.»

«جایی که میگو الان زندگی‌اونجایی​ می‌کنه تو برج مرکزیه. تو‌احوال‌پرسی​ هم یه مدت اونجا مونده بودی.»

«آره، همون‌جاست.»

«دنیای شیاطین اون‌قدرها هم از جایی که تو هستی دور نیست. پس اگه واقعاً دلت خواست ببینیش، می‌تونی بری پیشش. هیچ نیازی‌سروکله​ نیست به این فکر کنی که داری برای کسی دردسر درست می‌کنی. اگه کسی جلوت رو گرفت، همه‌شون رو می‌زنی و نابود می‌کنی.‌اومدن​ اگه کشوری مانعت شد، یا اگه فرشته‌ای تو کار اون کشور دخالت کرد، فقط کافیه کل ارتش فرشته‌ها رو با خاک یکسان کنی.»

سیگنی لبخند زد.

«ممنونم، دئوس.»

«دلتنگیت یکم آروم شد؟»

«آره.»

سیگنی دوباره‌بودن​ دستم رو‌احوال‌پرسی​ محکم فشار داد.

«الان دیگه واقعاً حالم خوبه.»

«پس بیا برگردیم. می‌خوام با‌اینجا​ آخرین سرعتم تخت‌گاز برم، پس‌بودن​ محکم بچسب که جا نمونی.»

از اونجا تا اقامتگاهمون‌شرکت​ تو قلعه هالی اسپیندل،‌اخراج​ حدود هزار کیلومتر راه بود.

با بالاترین سرعت من،‌احوال‌پرسی​ این مسیر کمتر از‌دست‌آخر​ دو دقیقه طول کشید.

لرزش باد اون‌قدر شدید بود‌اونجایی​ که می‌تونست گوش‌ها رو کر کنه‌گرمی​ و گونه‌ها رو به سوزش بندازه.

من و سیگنی از‌اومدن​ همون پنجره‌ای که هنوز‌کاتران​ باز بود، پریدیم تو.

دئوس دستش را گرفت‌شرکت​ و کمکش کرد تا سیگنی‌بشه​ با خیال راحت پایین بیاید.

همان موقع، صدایی‌سلام​ از داخل اتاق‌بینمون​ دئوس به گوش رسید.

«قصد دارین‌اومدن​ بچه دومم‌کنن​ درست کنین؟»

یولگئوم در حالی‌روسدیا​ که دست به سینه‌اونجایی​ ایستاده بود، دیده شد.

سیگنی با صورتی سرخ دستش‌فنا​ را در هوا تکان داد‌تمومش​ و دست دئوس را ول کرد.

«اوه، نه.»

دئوس پرسید: «چت شده تو؟»

یولگئوم خمیازه‌ی کشداری کشید و گفت: «فقط دیدم‌کاتران​ سیگنی غیبش زد و داشت گریه می‌کرد. ولی تو‌سادیموس​ واقعاً بی‌احتیاطی. یادت رفته میگو چطوری به وجود اومد؟»

«حالا مگه‌زیاد​ یه لحظه دست‌فنا​ زدن چی میشه؟»

«این چیزی نیست‌سلام​ که بتونی همین‌طوری‌بینمون​ نادیده‌اش بگیری. سیگنی.»

«بله، یولگئوم.»

«دفعه بعد که این‌اومدن​ مرد رو می‌بینی، حتماً یه‌گومیون​ جفت دستکش باکیفیت دستت کن.»

«چشم...»

«ولی انگار اشکات خشک شده.»

لبخند درخشانی‌اومدن​ روی لب‌های‌کنن​ سیگنی نشست.

یولگئوم با دیدن‌روسدیا​ این لبخند، حس‌کنن​ پیچیده‌ای پیدا کرد.

دئوس در حالی که به زکه نگاه‌باید​ می‌کرد، پرسید. زکه از صبح یه چشم‌بند روی‌پیدا​ یکی از چشمانش بسته بود. «چشمت عفونت کرده؟»

«دارم سعی می‌کنم دنیا رو فقط‌بینمون​ از یه زاویه ببینم. عادت کردن بهش‌تمیزکاری​ از اون چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تره.»

«شاید واضح باشه، ولی‌کنن​ دیدن دنیا از چشم یکی‌سلام​ دیگه اصلاً کار راحتی نیست.»

«از خیلی جهات، آره.»

«ولی از وقتی‌کنه​ چشمت رو اون‌طوری بستی،‌باید​ قیافه‌ات خیلی خشن شده.»

«واقعاً؟»

«خب، وقتی ۱۴ سالم بود خیلی لطیف‌گومیون​ بودم، الان به نظر خیلی قوی میام، ولی‌سادیموس​ با این چشم‌بند دیگه اصلاً شبیه قهرمان‌ها نیستم.»

زکه در شیشه‌روسدیا​ پنجره خوابگاهش به‌کنن​ خودش نگاه کرد.

«مطمئن نیستم.»

«نه، منظورم این نیست که شبیه راهزن‌ها‌بدل​ شدم. اگه یکم دیگه ریش بذارم، شبیه یه‌بود​ فرمانده مرزی میشم که از سرکوب بربرها برگشته.»

«نظرت چیه ریش بذارم؟ راستش‌اونجایی​ نگران بودم که قیافه‌ام یکم‌احوال‌پرسی​ زیادی مظلوم به نظر برسه.»

«چرا؟ چون بین زنا‌اومدن​ طرفدار نداری؟ داداشت که‌کاتران​ مخ ملکه رو زد.»

«حالتون خوبه؟»

«یه بچه ۱۵ ساله با‌گرمی​ یه ملکه ۲۶ ساله تو اون‌وظیفه​ سطح ازدواج کرده. عجب شکاری کرد.»

«فکر کنم‌اومدن​ واقعاً همدیگه‌کنن​ رو دوست داشتن.»

«تو اصلاً این چرت‌وپرت‌ها‌اومدن​ رو باور می‌کنی؟ عشق؟‌کاتران​ اسمش رو میارم کهیر می‌زنم.»

«چون دئوس یه ارباب شیاطینه،‌فنا​ از عشق متنفره. واسه همینه که‌لطفاً​ رابطه‌اش با یولگئوم خوب پیش نمیره.»

«چرا یهو بحث پرید اونجا؟»

«شما همین الانشم بیشتر از ۱۰‌کاتران​ ساله که با همین. اگه ازش‌بینمون​ خوشت نمیومد، نمی‌تونستی این‌قدر تحملش کنی.»

«کی گفته خوشم نمیاد؟»

«ببین.»

«ببین چقدر به درد بخوره. می‌تونه هر جایی دروازه باز کنه. یه‌اصلیش​ ارتش اژدها هم با خودش داره. تو مبارزه هم کارش درسته. تنها نقطه‌فاز​ ضعفش اینه که چون یه خرده شکموئه، هزینه نگهداریش بالاست، ولی بقیه‌اش عالیه.»

«تازه، خوشگل هم هست.»

«همم... یه‌به‌جای​ چیزی تو‌اومدن​ همین مایه‌ها؟»

«دیدی؟ تو‌زیاد​ از هر‌شرکت​ نظر کاملی.»

«تو واقعاً‌بودن​ از یولگئوم‌احوال‌پرسی​ خوشت نمیاد؟»

«هی، من فقط یه‌کنن​ انسان معمولیم. اختلاف سطح بین‌سلام​ من و یولگئوم خیلی زیاده.»

«اختلاف سطح بین زن و مرد دیگه‌اونجایی​ چه صیغه‌ایه؟ تا وقتی از هم خوششون‌بینمون​ بیاد، قضیه حله. داداش کوچیکت رو ببین.»

«حتی اگه جایگاهمون فرق کنه، بازم هر‌باید​ دومون انسانیم. ولی اون با رئیس فرشته‌های‌پیشخدمتی​ مقرب و خدای اژدهایان کاملاً فرق داره.»

«واسه همینه‌بودن​ که از لاخه‌گرمی​ هم فاصله می‌گیری؟»

«لاخه؟ چرا لاخه؟»

«بی‌خیال. اصلاً با یه بچه مثبت در مورد‌کاتران​ چی میشه حرف زد؟ امروز می‌خوای استراحت کنی؟‌دست‌آخر​ پاشو بریم شکار. مواد غذاییمون داره کم‌کم ته می‌کشه.»

«آره، من آماده‌ام.»

دئوس دستش را دراز‌احوال‌پرسی​ کرد و یک گوی‌دست‌آخر​ سیاه را احضار کرد.

این روزها، وقتی‌اینجا​ به شکار می‌رفت، سری‌گومیون​ به سرزمین‌های بایر می‌زد.

هیولاهای قاره خوزه در حال انقراض‌کنن​ بودند. دلیلش این بود که راه مخفی‌گرمی​ منتهی به دنیای شیاطین بسته شده بود.

جایی که آن‌کنه​ دو نفر به آن‌باید​ رسیدند، حومه روسدیا بود.

از آنجا، دوباره به‌احوال‌پرسی​ آسمان پرواز کردند و‌دست‌آخر​ اطراف را نگاه کردند.

«کجا بریم؟»

«این هفته‌به‌جای​ پارتی کباب‌اومدن​ راه بندازیم؟»

«خب، هفته پیش‌کنه​ که بیشتر غذاهای دریایی‌باید​ خوردیم. گاو یا خوک؟»

«بریم سراغ گاو. اگه کبابش کنیم‌بینمون​ و بذاریمش لای نون یا باهاش‌اصلیش​ پیتزا درست کنیم، خیلی خوشمزه میشه.»

«پس بریم سمت شرق.‌کنن​ گله‌های گاو معمولاً از‌بودن​ دشت‌های بزرگ رد میشن.»

در همان یک روز، صدها کیلومتر‌کنن​ را در تمام جهات جستجو کردند‌احوال‌پرسی​ و بالاخره یک گله گاو پیدا کردند.

گاوهایی با موهای بلند و‌فنا​ سیاه و شاخ‌های زمخت، با خیال‌لطفاً​ راحت در پس‌زمینه دشت پهناور می‌چریدند.

در یک طرف دیگر، هیکل‌های غول‌پیکری‌بینمون​ با قد دو و نیم متر‌اصلیش​ تلوتلو می‌خوردند و به هم شاخ می‌زدند.

به نظر می‌رسید‌اینجا​ بر سر تسلط روی‌گومیون​ ماده‌ها با هم می‌جنگند.

«چند تا لازم داری؟»

«حتی یه دونشونم خیلی‌شرکت​ گنده‌ست. فقط یه شونه‌اش واسه‌بشه​ سیر کردن صد نفر کافیه.»

«اگه زیاد برداریم به هر‌گرمی​ حال خراب میشه، پس بیا‌مشغول​ فقط یدونه بگیریم و تیکه‌تیکه‌اش کنیم.»

زکه در آسمان‌اینجا​ چرخید و به دنبال‌گومیون​ یک شکار مناسب گشت.

یک ماده کوچک پیدا کرد‌اینجا​ که حدود یک تن وزن داشت.‌سلام​ گاوهای خیلی پیر طعم خوبی نداشتند.

پیدا کردن یک گاو وحشی با چربی‌باید​ بالا کار سختی بود. حتی گاوهایی که زایمان‌پیدا​ کرده بودند هم طعمشان را از دست می‌دادند.

پیدا کردن گاوی که‌احوال‌پرسی​ تمام این شرایط را‌دست‌آخر​ داشته باشد، کلی وقت برد.

دئوس در آسمان‌اینجا​ نشست و به کار‌گومیون​ کردن زکه نگاه کرد.

«چرا اون یکی نه؟»

«اون گاو نره.»

«به نظرت خوشگله؟»

«باید اینجارو‌اومدن​ نگاه کنی،‌کنن​ نه اونجارو.»

«اوه، خیلی داغونه.»

«دقیقاً.»

«می‌خوای تیکه‌تیکه‌اش کنی و ببریش؟»

«این‌طوری بهتره. احشا و مخلفاتش خیلی زود خراب میشن،‌سلام​ مگه اینکه همون موقع بپزیشون... تازه، یولگئوم هم گفت‌اصلیش​ که بهتره فعلاً روده‌هاشون رو نخوریم. مخصوصاً طحالشون خیلی خطرناکه.»

«به خاطر آلودگی سرزمین‌های بایر؟»

«آره.»

حدود ۳۰ دقیقه اطراف‌احوال‌پرسی​ را گشت و بالاخره‌دست‌آخر​ یکی را انتخاب کرد.

چیزی که بعدش‌اینجا​ اتفاق افتاد مثل‌کاتران​ آب خوردن بود.

هیچ چیزی وجود‌روسدیا​ نداشت که تیغه‌کنن​ تیز آسمودئوس نتواند ببرد.

همین‌طور که گوشت را نزدیک یک آب‌باید​ تمیز تکه‌تکه و مرتب می‌کردند، خیلی زود‌پیشخدمتی​ کوهی از گوشت گاو باکیفیت جمع شد.

چند حیوان با‌سلام​ بوی خون به‌بینمون​ آنجا کشیده شدند.

یک گوشت‌خوار سگ‌سان‌اینجا​ با کمر خمیده‌کاتران​ و دندان‌های تیز بود.

فقط همان دور و‌اومدن​ بر پرسه می‌زدند و‌کاتران​ برای حمله عجله نمی‌کردند.

به نظر می‌رسید از حیوانی‌فنا​ به اسم «انسان» که برای‌تمومش​ اولین بار می‌دیدند، محتاط بودند.

«راستی، زکه.»

«بله؟»

«نزار می‌خواد چیکار کنه؟»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: کاتران و گومیون دستیارهای آشپزخانه هستند. در متن انگلیسی نام کاتران به اشتباه Cart Run ترجمه شده بود که در متن فارسی اصلاح شد.]