چپتر 152: دوستی از راه دور به دیدارم میآید (۵)
0«این که با حرفایاختلافات چند دقیقه پیشمون فرقکنه داره. مشکل روانی چیزی داری؟»
«چطور اون تعارف خشک و خالیچهار که ‘کارم تموم شد برگردم یابهشون نه’ به همچین نتیجهای ختم شد؟»
«خب، میخوای چیکار کنی؟حدود میتونی یکم بیشتر اشکمچهار رو دربیاری؟ یا کلا برگردم؟»
«مگه اصلاًبدهکار دست من بودالهی که تصمیم بگیرم؟»
«آره.»
آره.
«معلومه بدجور حوصلهت سر رفته.»
«تو روبدهکار خدا همینلطف جا پیشم بمون.»
«چرا آخه؟»
«اون بچههای بدجنس،هزار فرمها و مدارکچهار رو دستنخورده نگه داشتن.»
«خیلی زیاده؟»
«روزی حدود هزار تا برگه.»
«برای حدود یک،میخواد دو، سه، چهار،اژدهایان پنج، شش ماه؟»
«کمکم کن.»
«مگه نگفتیزیاده هر از گاهیهزار بهشون رسیدگی میکردی؟»
«معلوم شد اونقدریشدی که فکر میکردمدیگه کار جلو نرفته.»
«ولی اگه دوباره اینطوری سرمبین شلوغ بشه، فقط باعث نمیشهنمیدونست که برگههای بیشتری تلنبار بشه؟»
«اون موقع کار دفتری بود، الانچهار کار دولتیه. اگه غیبتم موجه باشه،بهشون کارها به ردههای پایینتر منتقل میشه.»
دئوس زد زیر خنده.
«دوباره بهم بدهکار شدی.»
«آره، این لطفمیخواد الهی دیگه رسماًاژدهایان به فنا رفته.»
یولگئوم تو دنیای شیاطین موند.
بهونهاش هم این بود کههزار میخواد اختلافات بین شیاطین وماه اژدهایان رو حل و فصل کنه.
ولی هیچکس نمیدونست اون واقعاً دارهدیگه چیکار میکنه. من که همیشه داشتم توبهونهاش تراس دفتر پادشاه شیاطین چاییم رو میخوردم.
زکه و سیگنی فقطاختلافات با کمک سادیموس و نزارهیچکس داشتن از کوه بالا میرفتن.
از بین اونا، نزار به این بهونه که داره سلاح میسازهگاهی غیبش زده بود و سیگنی هم به خاطر اون شمشیری کهولی از کمرش زده بود بیرون، قدرتش رو از دست داده بود.
اونا فقط با تکیهحدود به قدرت زکه وچهار سادیموس داشتن جلو میرفتن.
ولی این دوشدی تا، اونقدرها هم قهرمانرسماً و جادوگرهای معمولیای نبودن.
قدرت زکه روزمیخواد به روز و ماهفصل به ماه بیشتر میشد.
دلیلش این بود که محدودیتهاش شکستهچهار شده بود. اون داشت وارد قلمروییبهشون فراتر از حد و مرز بشریت میشد.
مسیری که تا حالاحدود هیچ جنگجویی تو اینچهار دنیا توش قدم نذاشته بود.
کی میتونه پیشبینی کنه قهرمانیالهی که پادشاه شیاطین رو کشته،دنیای قراره تا کجا پیش بره؟
قدرت سادیموسبهونهاش هم اصلاًاختلافات عادی نبود.
اون پادشاه لیچها بود.
میتونست هر چیز مردهایحدود رو احضار کنه وچهار به خدمت خودش دربیاره.
نه تنها این، بلکهلطف تو استفاده از جادوهایفنا تاریک بیشماری هم استاد بود.
جادوی تاریکی که با مرگ و پوسیدگیفصل سر و کار داشت، حتی برای هیولاهایداشتم سرسخت هم به اندازه کافی قدرتمند بود.
جایی که گروه زکهبرگه الان توش بودن، برجماه مراقبت جنوبی نویهکان بود.
قلعهای که یه زمانی توسط ارتشبرگه مورچهها تسخیر شده بود و حالا یهگاهی اژدهای شیطانی عطرآگین اونجا لونه کرده بود.
قدرت اژدهایبدهکار شیطانی عطرآگینلطف وحشتناک بود.
اون بدن غولپیکرش که حدودبین چهل متر طول داشت، خودش بهواقعاً تنهایی یه سلاح کشتار جمعی بود.
از اونجایی که در اصلبرای یه نهنگ عنبر آلوده بود، دیگهگاهی نمیشد بهش گفت یه موجود دریایی.
چربیهایی که فرم آیرودینامیک کمر و سرش رو شکل میدادن، به شدت آب شده بودن و حالا عضلههایاونقدری خالصش زده بود بیرون. شاید وقتی با اون پنجههای جلویی کوتاهش تاتیتاتی میکرد خندهدار به نظر میرسید، ولیتلنبار هر کسی با دیدن دندونهاش که میتونست یه صخره به اندازه یه خونه رو خرد کنه، قبضه روح میشد.
زکه اون دندونهایشدی ترسناک رو بادیگه سپرش دفع کرد.
دیگه حملاتبهونهاش فیزیکی براش مانعبین بزرگی حساب نمیشدن.
سپری که با هالهبرگه پوشونده شده بود، درماه برابر هیچ نیرویی آخ نمیگفت.
هر چی اعتماد بهحدود نفسش تو دفاع بیشتر میشد،پنج حملاتش هم قدرت بیشتری میگرفت.
اژدهای شیطانی عطرآگین خم شد. تو همونرسماً حالت، یهو بدنش رو کش داد و سعیاختلافات کرد با نیمتنه بالاییاش زکه رو له کنه.
اما زکه از رویاختلافات حرکات اولیهاش، الگوی حملهکنه اژدها رو خونده بود.
سریع روی زمینهزار غلت زد وچهار سمت دیگهاش ایستاد.
«صلیب مقدس!»
صلیب مقدس روی پهلوی مسیرنگالهی اژدهای شیطانی عطرآگین درخشید و یهشیاطین زخم عمیق و بزرگ ایجاد کرد.
همون لحظه،بهونهاش جادوی سادیموساختلافات فعال شد.
از گوشتِ شکافتهشده،هزار با سرعت عجیبیچهار آب گندیده بیرون زد.
پر از مگس و کرمهزار شد و انواع و اقسام میکروبهاکمکم به بدن اژدهای نهنگی هجوم آوردن.
حرکات اژدهای شیطانی کند والهی سنگین شد. عمراً زکه همچیندنیای فرصتی رو از دست میداد.
«تکنیک شکار گونههایمیخواد غولپیکر هولیاوک، سیلاباژدهایان عظیم پرنده مهتاب!»
این همون شمشیرزنیای بود که همه مسخرهاش میکردن و میگفتننگفتی به هیچ دردی نمیخوره، ولی وقتی کسی که ازش استفادهجلو میکرد عوض شد، قدرتش هم زمین تا آسمون فرق کرد.
هاله صلیب مقدس به دنبال اون ضربه شمشیر قدرتمندپنج حرکت کرد و یه صلیب عظیم ساخت که یهاونقدری زخم غیرقابلجبران رو پهلوی اژدهای شیطانی غولپیکر به جا گذاشت.
جونش داشتبدهکار با سرعتلطف تحلیل میرفت.
خونِ فوارهزدهاش، مثل دونههای شنبین تو یه ساعت شنی بودنمیدونست که داشت به آخر میرسید.
«زکه، بکش کنار!»
موجودی وجود داره که میتونههزار زمان مرگ رو برگردونه، وماه اون کسی نیست جز یه نکرومنسر.
همون لحظه که زکه با داد سادیموسرسماً عقب کشید، حجم وحشتناکی از قدرت جادوییمیخواد به بدن اژدهای شیطانی عطرآگین سرازیر شد.
یه دایره جادویی سیاه آسمون رواژدهایان پوشوند و رعد و برقهایی که ازشهمیشه میبارید، بدن نهنگ عنبر رو احاطه کرد.
«آقای سادیموس!»
«فعلاً بیازیاده فقط به زندههزار موندن فکر کنیم.»
سادیموس در حالی کهلطف دستش رو تو هوافنا تکون میداد، این رو گفت.
بدنش تو هوا شناور شد. دود سیاهی مثلکنه یه گردباد بدنش رو در بر گرفت ودفتر با سرعت مکیده شد تو دهن اژدهای شیطانی.
زکه یه لحظههزار به اون صحنه خیرهپنج شد و بعد چرخید.
بعدش برگشت پیشروزی سیگنی که تو بوتههایبرای انبوه قایم شده بود.
«یه انرژی شیطانی حس میکنم.»
«آقای سادیموس داره سعیاختلافات میکنه جسد اژدهای شیطانیکنه عطرآگین رو زنده کنه.»
«آه! طلسم مکیدن نیمهروح...»
«در واقع زندهاش نمیکنه.حدود فقط داره سعی میکنهچهار یه جسد رو کنترل کنه.»
«میدونم. تو مدرسه درباره جادوی تاریک یادرسماً گرفتم. این یه جادوی ممنوعهست که هیچوقتمیخواد نباید یادش گرفت یا ازش استفاده کرد.»
سادیموس فقط گفتمیخواد که به زندهاژدهایان موندن فکر کنیم.
احتمالاً اینم از همونبرگه بهونهتراشیهای همیشگیشه چون میترسیدماه طرد بشه؛ همون اخلاق همیشگیش.
با این حال، زکه هیچ حس بدی نسبتچهار به این طلسم نداشت. اصلاً بیشتر جادوهایی کهمیکردی زکه یاد گرفته بود، همون جادوهای تاریک سادیموس بودن.
زکه به سیگنی نگاه کرد.
همون موقع،بهونهاش یه لبخند گوشهبین لب سیگنی نشست.
«ولی خب، کسی کهبرگه جون من رو نجاتماه داد هم پادشاه شیاطین بود.»
«دقیقاً.»
«عجب سرنوشت جالبی. این چیزی که رو کمرم سبز شدهدنیای واقعاً یه شمشیره؟ همه دارن داد میزنن که این یههیچکس شمشیر جادوییه، ولی اگه شمشیره، قراره تو دست کی باشه؟»
زیک بهبهونهاش پشت خواهرشاختلافات نگاه کرد.
طولش حدود یک متر و عرضشچهار بیست سانتیمتر بود. شکل کلیاش باریک ورسیدگی نوکتیز بود، دقیقاً شبیه غلاف یک شمشیر.
اگر چیزی داخلشروزی بود، قطعاً بایدبرگه یک شمشیر میبود.
«شاید همونبدهکار شمشیری باشهلطف که من ساختم.»
«داری دربهونهاش مورد چیاختلافات حرف میزنی؟»
«همیشه دلم میخواست کسی باشم که به دردت بخوره، داداش. وقتی میدیدمبهشون چون پول نداری مجبوری با یه شمشیر آهنی داغون تمرین کنی... بادوباره خودم فکر میکردم چی میشد اگه خودم میتونستم تبدیل به یه شمشیر بشم.»
«این فقط تخیلات یه بچهست.»
«تخیلات وقتی با جادولطف قاطی بشن، خیلی وقتافنا تبدیل به واقعیت میشن.»
زیک کلمهای برایمیخواد جواب دادن پیدااژدهایان نکرد. در همین حین،
مسابقه طنابکشی شدیدی بینبرگه قدرت جادویی سادیموس و اژدهایکمکم شیطانی، تاناتوس، در جریان بود.
«زیک! دشمن سمت راسته!»
سادیموس فریاد زد. اما زیک ازدیگه قبل حضور دشمن را حس کردهموند بود و داشت به آن سمت میدوید.
هیولایی را دیدمیخواد که شبیه یکاژدهایان گراز وحشی بود.
گرازی وحشی بود که کاملاً به انرژی شیطانیماه آلوده شده بود. دندانهای نیشش به اندازه سهاونقدری وجب رشد کرده و مثل نیزه تیز بودند.
در حالت عادی، این هیولا اصلاً دربرای حد و اندازهای نبود که بخواهد حریفبهشون سادیموس شود، اما الان قضیه فرق میکرد.
سادیموس چون داشت تمام قدرت جادوییاشدیگه را به بدن اژدهای شیطانی تزریقموند میکرد، نمیتوانست از جایش تکان بخورد.
درست وقتی کهمیخواد زیک میخواست شمشیرشاژدهایان را تاب دهد،
انرژی مقدسیحدود به بدنشبرگه سرازیر شد.
وقتی برگشت، سیگنیروزی را دید که بهبرای درختی تکیه داده است.
«الان خیلی بهتر شد.»
«به خودت فشار نیار.»
زیک این راهزار گفت و شمشیرشچهار را تاب داد.
ناگهان، سر گرازروزی شکافت و خونبرگه به بیرون فواره زد.
«تو واقعاً... زیکی؟»
«خیلی قویتر شدم، نه؟»
«باورنکردنیه.»
چند حیوانزیاده کوهستانی دیگرحدود هم پیدایشان شد.
انگار بوی خونی کهلطف از اژدهای شیطانی تاناتوس ریختهیولگئوم بود را حس کرده بودند.
زیک مثل برق و باد بین هیولاها جابهجا میشد.هیچکس با اینکه گوشتخوارها از گیاهخوارها قویتر بودند، اما فقطچاییم زحمت چند بار بیشتر شمشیر زدن را برایش زیاد میکردند.
در همینحدود حین، جادویبرگه سادیموس کامل شد.
اژدهای شیطانی که تا آنهزار لحظه داشت تقلا میکرد، ناگهان آرامکمکم گرفت و مطیعانه کنار سادیموس نشست.
پادشاه لیچ که کاملاًلطف از پا درآمده بود،فنا نفسنفسزنان روی زمین افتاد.
«لعنتی، این کارامیخواد دیگه برای یه پیرمردفصل هزار ساله خیلی سنگینه.»
«خسته نباشی.»
«تو هم همینطور.»
سادیموس به زیک و سیگنیالهی که به سمتش آمده بودنددنیای نگاه کرد و لبخند گشادی زد.
«مطمئن نیستم بتونم قدرت جادوییم رواژدهایان حفظ کنم، اما فعلاً به لطفمیکنه این رفیقمون، میتونم یه نفس راحت بکشم.»
کلید هنر ضد روح اینبرای بود که غریزه مرگ تاناتوسنگفتی را با جادو سرکوب کند.
از آنجایی کهروزی تاناتوس موجود بسیاربرگه بزرگ و قدرتمندی بود،
غلبه بربدهکار غرایزش اصلاًلطف کار راحتی نبود.
زیک، سیگنی و سادیموس بعدبین از اینکه کمی نفس تازه کردند،واقعاً به سمت داخل قلعه حرکت کردند.
چون قلعه برای انسانها ساخته شدهچهار بود، هیولاهای غولپیکر نمیتوانستند واردش شوند،بهشون برای همین داخل قلعه کاملاً خالی بود.
فقط چند ردپای جزئیحدود از مبارزه با مورچههاچهار در گذشته به چشم میخورد.
چون خطر حمله پرندهها از سمتدیگه پشتبام وجود داشت، طبقههای پایین را تمیزبهونهاش کردند تا جایی برای استراحت داشته باشند.
فقط با روشن کردن یک آتشاژدهایان و جوشاندن کمی آب، فضای داخلمیکنه قلعه حسابی گرم و نرم شد.
«چیز دیگهای نمیدونم، ولیبرگه اگه همینجا بمونم، قدرتمماه خیلی زود بالا میره.»
زیک با شنیدنروزی حرفهای طعنهآمیز خودش،برگه سرش را خاراند.
«آره، حتماً همینطوره.»
«مطمئنی میخوایبهونهاش اینجا بمونی؟اختلافات به نظرم غیرممکنه.»
«تا جاییحدود که بتونمبرگه تلاشم رو میکنم.»
«اگه حداقلزیاده چند صدحدود تا سرباز داشتیم...»
در همان لحظه، یکلطف نفر با سر وفنا صدا وارد اتاق شد.
«یه تنه حریفمیخواد صد نفرم! دارم درفصل مورد خودم حرف میزنما.»
«نزار!»
نزار، غولی با دو مترهزار قد، داشت چکشی با دستهای حدودکمکم پنجاه سانتیمتر را دور مچش میچرخاند.
چکش حاوی انرژیشدی قدرتمندی از رعددیگه و برق بود.
«چکش خدای باران. هرچند یهبین نسخه ضعیفشدهست، اما فکر کنمنمیدونست به اندازه کافی کار راهانداز باشه.»
سر چکش به طرز عجیبی بزرگچهار بود. تقریباً به اندازه پتکهای بزرگیبهشون بود که در کارگاههای ساختمانی استفاده میشد.
اما حتی سادیموس هم
نمیتوانست بفهمد آنشدی انرژی رعد و برقرسماً از کجا نشأت میگرفت.
این یک قدرتمیخواد خاص بود کهاژدهایان با جادو فرق داشت.
به لطف اضافه شدنبرگه نزار، گروه زیک توانستندماه برای مدتی نفس راحتی بکشند.
با اینکه او خدمتکارحدود وفاداری به حساب نمیآمد،چهار اما قدرت فوقالعادهای داشت.
مخصوصاً بعد از اینکه چکشی گیردیگه آورد که دقیقاً به دستش میخورد، عملکردیبهونهاش بهتر از سادیموس از خودش نشان داد.
بعد از انجام یک سریبین تعمیرات در قلعه، زیک تصمیم گرفتواقعاً به سمت قلعه نویهکان حرکت کند.
«برای زنده موندن،هزار همین که از اینجاپنج محافظت کنیم کافی نیست؟»
زیک درزیاده جواب نزار سرشهزار را تکان داد.
«یه ارتش هزار نفره خیلی راحت میتونه تا اینجایولگئوم بیاد. نمیتونی جون رفقات رو تو جنگ به خطرفصل بندازی. باید بریم یه جای دورتر و عمیقتر مخفی بشیم.»
«رفقا دیگه چیه؟ اگه حمله کنن، میتونیم به تلههیچکس بندازیمشون و همهشون رو بکشیم. سه چهار بار کهچاییم این کار رو بکنیم، دیگه جرئت نمیکنن نیرویی بفرستن اینجا.»
«هوف... فکر کنمهزار باید همون اولچهار میفرستادمت پیش عالیجناب دئوس.»
«اونجا حسابی ازت استقبال میشد.»
«هاهاها، شوخی جالبی بود. آخه کجایدیگه دنیا میتونید خدمتکاری پیدا کنید کهموند به اندازه من به درد بخور باشه؟»
نزار این را با لبخند گفت، امافصل در واقع حسابی استرس گرفته بود چون میترسیدتراس زیک واقعاً او را به دنیای شیاطین بفرستد.
زیک سه روز تمامبرگه در کوهستان پرسه زد، شکارکمکم کرد و آذوقه جمع کرد.
هدفش این بود که وقتی دربرگه شهر قلعه نویهکان مستقر شدند، دیگرنگفتی نگران کارهای پیشپاافتادهای مثل شکار نباشند.
و در روز چهارم، قلعهالهی نامون را که در آندنیای حسابی راحت بودند ترک کردند
و وارد جادهایمیخواد شدند که بهاژدهایان سمت شمال میرفت.
فاصله در بیشترین حالت فقط چند کیلومتر بود،ماه اما حتی نمیتوانست تصور کند که در همیناونقدری فاصله کوتاه چه خطراتی ممکن است در کمینشان باشد.
بعد از برداشتن چند قدم، زیک نگاهیبرای به سمت غاری انداخت که قبلاً دربهشون آن با ملکه مورچهها مبارزه کرده بود.
چه حسیبدهکار به اولطف دست داده بود؟
برای مدتیبهونهاش نتوانست چشماختلافات از آنجا بردارد.
وقتی ناگهان به خودش آمد، زنیچهار با موهای سبز روشن که چتریهایشبهشون روی چشمهایش ریخته بود، جلویش ایستاده بود.
«متوجه شدی.»
«لاخه!»
«دارم سعی میکنم اینجااختلافات ریشه بدوونم... چون نمیتونم زندگیهیچکس توی اینجا رو فراموش کنم.»
«خوش اومدی.»
گونههای لاخه باروزی دیدن لبخند گشادبرگه زیک سرخ شد.