---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 276: قهرمان و پادشاه شیاطین و عمو و برادرزاده (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 276: قهرمان و پادشاه شیاطین و عمو و برادرزاده (۱)

0

«لعنتی، رو اعصابه.‌رسیدم​ به هر حال،‌دوردست‌ها​ کار اینجا تموم شد؟»

یولگئوم در‌ثانیه​ جواب سوالم‌ترمیم​ سر تکون داد.

«فعلاً که…»

«پس من رفتم.»

«داری میری؟»

«برمی‌گردم باهات حرف می‌زنم.»

«کجا میری؟»

بدون اینکه جوابش رو‌دیوارِ​ بدم، مهمونی چای رو ول‌لحظه​ کردم و پریدم تو آسمون.

فقط با یک پرش، بیشتر از‌دوردست‌ها​ صد متر رفتم بالا و بلافاصله‌داشتم​ ده‌ها حلقه زیر پاهام درست کردم.

با فوران‌ثانیه​ شعله‌های سیاه،‌ترمیم​ بدنم اوج گرفت.

تو یک چشم به‌بودم​ هم زدن، ابرها رو شکافتم‌این​ و به مرز ستاره‌ها رسیدم.

ده تا کشتی‌شکاف​ اون دوردست‌ها تو‌وزید​ یک ردیف دیده می‌شدن.

و همون جایی که‌کشتی​ داشتم می‌رفتم، یه ستاره‌دیده​ کوچیک شبیه دونات قرار داشت.

خادم ستاره. همون‌خودش​ قلعه معلقی تو آسمون‌گذاشته​ که نزار اونجا می‌موند.

حتی مهمون‌توش​ ناخونده هم‌بودم​ حساب نمی‌شدم.

البته که طرف‌شکاف​ مقابلم هم قرار نبود‌اما​ از دیدنم خوشحال بشه.

بدون هیچ نگرانی‌رسیدم​ و استرسی، وارد فضای‌ردیف​ داخلی خادم ستاره شدم.

دیوار رو‌ثانیه​ خرد کردم و‌کرد​ قدم گذاشتم تو.

باد شدیدی از شکاف‌بودم​ دیوارِ پاره‌شده وزید، اما‌منظره‌ای​ فقط برای یه لحظه.

یه چیزی شبیه حباب زد‌پاره‌شده​ بیرون و دیوار در عرض‌چیزی​ چند ثانیه خودش رو ترمیم کرد.

جایی که توش‌رسیدم​ پا گذاشته بودم،‌دوردست‌ها​ یه سالن بزرگ بود.

منظره‌ای که تو این‌ترمیم​ اتاق بزرگ پنجاه متری به‌سالن​ استقبالم اومد، غیرقابل تصور بود.

پر از جنازه بود.

خون تا مچ پا بالا اومده بود‌اما​ و سرریز می‌کرد. صورت غول‌های مرده از‌چند​ شدت درد در هم تنیده شده بود.

وسط این جنازه‌ها که مثل‌اون​ گلبرگ‌های یه گل پخش شده‌همون​ بودن، بدن یه غول قرار داشت.

یارو در حالی که‌ترمیم​ نیزه‌ای تو شکمش فرو رفته‌سالن​ بود، همون‌طور سرپا مرده بود.

«اسمش انکیدو بود...؟»

صورتش پر‌شدیدی​ از کینه‌دیوارِ​ و نفرت بود.

«آشغال خائن.»

دری روی یکی از‌ترمیم​ دیوارها باز شد و‌بودم​ نزار خودش رو نشون داد.

«تو کشتیش؟»

«چرا وقتی به دستور من‌پاره‌شده​ مردی، لبخند نزدی؟ همیشه می‌گفت پیروی‌حباب​ از دستورات خدا براش یه افتخاره.»

«پس داری میگی وفادار‌کشتی​ نبود؟ به هر حال،‌دیده​ تو یه روانیِ عوضی هستی.»

«دوباره از قاره‌خودش​ خوزه محافظت کردی. نمی‌تونستی‌گذاشته​ فقط بذاری نابود بشه؟»

«به نظر نمیاد ارزش شنیدن‌سالن​ داشته باشه، اما فقط برای اینکه‌پنجاه​ بحث رو جلو ببرم می‌پرسم. چرا؟»

«بهتر نبود از اول شروع می‌کردیم؟ یه همچین‌برای​ دنیای مزخرفی. شیاطین اون‌قدر درگیر یه ترس کوچیک‌خودش​ شدن که تو رو، پادشاه خودشون رو، رها کردن.»

«خب، راست میگی.»

«مثل یه سری وسایل مصرفی که استفاده میشن و بعد میندازنشون‌بود​ دور. وقتی من که به ظاهر مفیدتر بودم پیدام شد، تمام‌خون​ اون پیوندها و اعتمادی که با هم داشتیم از هم پاشید.»

«منم اون‌قدرها تو اعتقاداتم محکم‌سالن​ نبودم. زیردست‌های منم پر از‌اتاق​ آشغال‌های خائن و بی‌وفا بودن.»

«برای همین سعی کردم‌دیوارِ​ کمکت کنم تا همه‌برای​ چیز رو ریست کنی.»

«ریست کردن، آره؟‌رسیدم​ دختر منم اون‌دوردست‌ها​ پایین بود، یادته؟»

«میگو قویه. با‌خودش​ افتادن یه صخره‌توش​ روتون که نمی‌میرین.»

«اینم حرف غلطی نیست.»

«پشیمون نیستی؟ از نجات دادن اون عوضی‌های بی‌ارزش. فکر کنم بتونی درکم کنی. همشون‌چند​ یه مشت آدم خائنن. به جای اینکه تو کارام کمکم کنن، فقط دست و‌پنجاه​ پام رو می‌بندن. اگه انکیدو یکم بیشتر جلوت مقاومت می‌کرد، من این‌طوری آسیب نمی‌دیدم.»

«من هیچ علاقه‌ای به مسائل‌اون​ داخلی شما ندارم. خودت می‌دونی‌همون​ برای چی اومدم اینجا، نه؟»

نزار مستقیم‌ثانیه​ به چشم‌هام‌ترمیم​ خیره شد.

و بلافاصله بعدش، روی‌بودم​ یک زانو زانو زد‌منظره‌ای​ و سرش رو خم کرد.

«ارباب، خواهش‌شدیدی​ می‌کنم فقط‌دیوارِ​ جونم رو ببخش.»

«تا حالا چند‌رسیدم​ بار از پشت‌دوردست‌ها​ بهم خنجر زدی؟»

«من از پشت خنجر نزدم. از همون‌گذاشته​ اول بهتون گفتم. گفتم که اگه ضعفی‌اتاق​ پیدا کنم، هر لحظه ممکنه بهتون حمله کنم.»

«واقعاً؟»

«همین الانشم‌شدیدی​ می‌دونم که اربابم‌پاره‌شده​ حافظه بدی داره.»

«همم، انگار حسابی‌رسیدم​ به رفتار یه‌دوردست‌ها​ برده عادت کردی.»

«البته. لطفاً جونم رو ببخشین. من خدمتگزار وفادار شما میشم. همون‌طور که می‌دونین، من تو تکنولوژی عصر طلایی‌اومد​ تخصص دارم. آثار باستانی که تو اون ده تا کشتی به جا مونده، فقط یه مشت عتیقه مربوط به‌پخش​ گذشته نیستن. اونا قدرتی دارن که می‌تونن نه تنها قلمرو زمین، بلکه حتی دنیای خدایان رو هم تسخیر کنن.»

«بابل چیه؟ شنیدم پیداش کردی.»

«یه دستگاهه که‌شکاف​ درِ دنیای خدایان‌وزید​ رو باز می‌کنه.»

«الان می‌تونیم بازش کنیم؟ دلم‌اون​ می‌خواد این یارو که بهش‌همون​ میگن خدا رو از نزدیک ببینم.»

«هنوز نه. از نظر جادویی، فعلاً‌توش​ فقط یه حلقه از مانا ایجاد‌منظره‌ای​ می‌کنه. پیاده‌سازی جادو باهاش خیلی زمان می‌بره.»

«من که جفتش‌گذاشته​ رو تو یه‌بزرگ​ لحظه انجام دادم؟»

«ارباب یه نابغه بی‌بدیله.»

«واقعاً دیگه قرار‌رسیدم​ نیست از پشت‌دوردست‌ها​ بهم خنجر بزنی؟»

«وقتی شما این‌قدر‌خودش​ قوی هستین، من چه‌گذاشته​ حقه‌ای می‌تونم سوار کنم؟»

«پس قرارداد‌توش​ رو از‌بودم​ نو بنویسیم؟»

«اون که...»

«اگه خوشت نمیاد، بی‌خیالش.»

«نه. می‌نویسمش.»

«خوبه، خوبه.»

«اما منم یه شرط دارم.»

«چی؟»

«می‌خوام به تحقیقاتم ادامه بدم. اگه‌توش​ بهم بگین برگردم پیشتون و کارهای‌منظره‌ای​ پیش‌پاافتاده و حمالی کنم، ترجیح میدم بمیرم.»

«هه.»

«امم...»

نزار به سمت‌رسیدم​ من که مردد‌دوردست‌ها​ بودم، روی زمین خزید.

«خواهش می‌کنم فقط به یه چیز گوش بدین. چرا‌سالن​ باید به اربابم خیانت کنم؟ من کسی‌ام که از‌اومد​ روزی که به دنیا اومدم فقط درگیر تحقیق بودم.

هم میل به قدرت هست و هم عظمت. اما همه اینا در برابر‌استقبالم​ خودِ تحقیق، خسته‌کننده‌ست. لطفاً این فضای کوچیکی که برای خودم ساختم رو برام‌درد​ بذارین. اگه این کار رو بکنین، قطعاً کارهای بزرگی برای اربابم انجام میدم.»

«برای من؟»

«هر چیزی که‌رسیدم​ به دست بیارم،‌دوردست‌ها​ مال شما میشه.»

«یکم خنده‌داره. چون تو تکنولوژی‌های‌کرد​ شگفت‌انگیز زیادی بلدی. خیلی خب، پس‌بود​ قرارداد رو همین‌طوری از نو بنویسیم؟»

«ممنونم! ارباب.»

نزار سرش رو خم کرد. وقتی‌وزید​ دوباره چشماش رو بالا آورد، یه‌بیرون​ تیکه کاغذ پوستی جلوش شناور بود.

این یه قرارداد با شیاطین‌اون​ بود. نزار قبلاً تجربه کرده‌همون​ بود که نابود کردنش چقدر سخته.

هیچ‌وقت نمی‌تونست اون رو بشکنه، مگه اینکه اون‌قدر‌بودم​ قدرت به دست می‌آورد که بتونه حریفش رو‌متری​ با یه ضربه، بدون اینکه حتی متوجه بشه، بکشه.

«همم، نیازی نیست یه داستان‌سالن​ طولانی بنویسیم. نزار به عنوان اربابش‌پنجاه​ به دئوس خدمت می‌کنه. و نزار...»

«پس تو خادم‌شکاف​ ستارگانی و در‌وزید​ خدمت دئوس هستی؟»

«آره، درسته.»

«به تحقیقاتت در خادم ستارگان ادامه می‌دی. حق نداری زیرش بزنی،‌بود​ و اگه دست از پا خطا کنی و خلاف قرارداد عمل‌خون​ کنی، جنگل دنیای شیاطین، نزار رو تو یه زندان ابدی حبس می‌کنه.»

«حتماً به‌توش​ این قول‌بودم​ عمل می‌کنم.»

«سعی نکن سرم کلاه بذاری.»

«معلومه!»

بلافاصله بعد از اون، زخم‌کرد​ کوچیکی روی انگشت نزار باز‌بزرگ​ شد و خون ازش بیرون زد.

نزار که جا خورده بود، دستش رو‌بود​ گرفت، اما قبل از اینکه بفهمه، خون‌اومد​ کلماتی رو روی پوست‌نوشته حک کرده بود.

«می‌خوای این‌شدیدی​ خادم بدبخت رو‌پاره‌شده​ به کشتن بدی؟»

«این‌قدر سخت نگیر.»

دئوس پوزخندی زد، پوست‌نوشته‌ترمیم​ رو لوله کرد و‌بودم​ گذاشت تو فضای مخصوص خودش.

«زیادی شلوغش نکن‌گذاشته​ و کارا رو‌بزرگ​ بی‌سروصدا پیش ببر، فهمیدی؟»

«چشم ارباب!»

نزار سرش رو‌رسیدم​ پایین انداخت و پیشونیش‌ردیف​ رو به زمین چسبوند.

دئوس نگاهی از بالا بهش‌کرد​ انداخت، یه مهره‌ی سیاه احضار‌بزرگ​ کرد و توش غیب شد.

بعد از اینکه دئوس‌بودم​ ناپدید شد، نزار آروم‌منظره‌ای​ سرش رو بالا آورد.

«چه تحقیر بزرگی! آمیتیس!‌دیوارِ​ آخه من چطور می‌تونم‌برای​ این خفت رو تحمل کنم؟!»

«درود بر اعلی‌حضرت.»

ملکه آمیتیس ظاهر شد و همون‌طور که تو‌بودم​ هوا معلق بود، تعظیم کرد. پیراهن بلند و مواجش‌استقبالم​ مثل بال‌های پروانه به نرمی تو هوا پخش شد.

«سرورم، با همین یک‌بودم​ بار سر خم کردن، شما‌این​ همه‌چیز رو به دست آوردید.»

«مردن که‌شدیدی​ از این‌دیوارِ​ خفت بهتر بود!»

«هان شین هم یه روزگاری از بین‌ردیف​ پاهای دشمناش روی زمین خزید، اما در‌ستاره​ نهایت به کابوس یه امپراتوری بزرگ تبدیل شد.»

نزار با شنیدن‌خودش​ صدای ملایم اون، مشتی‌گذاشته​ به سینه‌ی خودش کوبید.

«دوباره برده شدم. آخه چرا باید یکی مثل اون تو‌اتاق​ این دنیا وجود داشته باشه؟ منی که حتی از فرشتگان‌سرریز​ مقرب هم ترسی ندارم، چرا باید از اون حساب ببرم؟!»

«پادشاه من، مگه‌شکاف​ خودتون از قبل جواب‌اما​ این سوال رو نمی‌دونید؟»

نزار در حالی که‌کشتی​ دور صندلی‌اش می‌چرخید، گفت:‌دیده​ «آره، جوابش رو می‌دونم.»

یه دور، دو دور. تا وقتی که‌گذاشته​ هفت دور کامل چرخید، چهل و سه‌اتاق​ تا استراتژی مختلف به ذهنش خطور کرده بود.

اما هیچ‌کدوم به دلش‌بودم​ ننشست. تا اینکه بالاخره‌منظره‌ای​ لبخندی روی لب‌هاش نشست.

«فهمیدم!»

«تبریک می‌گم سرورم.»

«آره. این‌ثانیه​ چیزیه که باید‌کرد​ جشن گرفت! آمیتیس!»

«بله اعلی‌حضرت.»

«آداپا بساز. انسان‌ها رو وسوسه کن و‌اما​ راه رو براشون باز کن تا خودشون‌چند​ با پای خودشون تبدیل به آداپا بشن.»

«اقدامات لازم‌ستاره‌ها​ رو از‌کشتی​ قبل شروع کردیم.»

«برده‌ها ترجیح می‌دن به بشریت‌کرد​ خیانت کنن تا اینکه بخوان تو‌بود​ اون بدبختی و فلاکت زندگی کنن.»

«از بین برده‌ها، اونایی که هوش‌بزرگ​ و ذکاوتشون از یه حدی بالاتره رو‌استقبالم​ دست‌چین می‌کنیم و به آداپا تبدیلشون می‌کنیم.»

«گیلگمش رو کامل کن.»

«تمام تلاشمون رو‌رسیدم​ می‌کنیم تا هیچ خللی‌ردیف​ تو کار پیش نیاد.»

«از حالا به‌خودش​ بعد، این منم که‌گذاشته​ برج بابل رو می‌سازم.»

«این کنیز حقیر‌گذاشته​ همیشه از بینش بی‌نظیر‌بود​ پادشاه بزرگ شگفت‌زده می‌شه.»

نزار با صدای بلند خندید و گفت: «بابل در اصل‌چیزی​ به معنی هرج‌ومرجه. من اربابم رو قدرتمندتر می‌کنم. و هرچی ارباب‌بودم​ قوی‌تر بشه، این دنیا بیشتر تو هرج‌ومرج و آشوب فرو می‌ره!»

دنیای شیاطین هم‌رسیدم​ از این خرابی‌ها‌دوردست‌ها​ بی‌نصیب نمونده بود.

حدود ۴ درصد‌خودش​ از قلمروشون روی‌توش​ قاره خوزه افتاده بود.

تقریباً نیمی از مناطق مرزی‌سالن​ نابود شده بود و هیولاها‌اتاق​ آزادانه از مرزها عبور می‌کردند.

بعضی از قطعه‌سنگ‌هایی که موقع سقوط قاره خوزه‌برای​ جدا شده بودن، اون‌قدر عظیم بودن که می‌تونستن‌خودش​ یه شهر کامل رو با خاک یکسان کنن.

اما تو دلِ این‌همه هرج‌ومرج، کسی‌دوردست‌ها​ بود که رهبری رو به دست گرفت‌می‌رفتم​ و اوضاع رو کنترل کرد. ملکه میگو.

اون هفت دوک رو مأمور کرد تا‌گذاشته​ آشوب‌ها رو بخوابونن، یه ارتش قدرتمند تشکیل داد‌پنجاه​ و اونا رو به مرزهای شمالی اعزام کرد.

گردوخاکی که از سقوط قاره خوزه‌بزرگ​ به هوا بلند شده بود، یه هفته‌ی‌استقبالم​ تمام آسمون دنیای شیاطین رو پوشونده بود.

شیاطین در حالی که‌دیوارِ​ به انسان‌ها لعنت می‌فرستادن،‌برای​ به آسمون ابری خیره شدن.

اما طولی نکشید‌رسیدم​ که فهمیدن چه‌دوردست‌ها​ معجزه‌ای براشون اتفاق افتاده.

خورشیدی که به خاطر اون‌همه گردوخاک به رنگ‌بودم​ قرمز دراومده بود، کم‌کم درخشان‌تر شد و یه‌متری​ رنگ زرد و سفیدِ خیره‌کننده به خودش گرفت.

تمام اون ابرهای خفه‌کننده و اخرایی‌رنگ‌بزرگ​ کنار رفتن و یه آسمون صاف‌متری​ و زلال خودش رو نشون داد.

حالا دیگه هر بار که یه‌وزید​ تیکه ابر سفید از تو آسمون رد‌عرض​ می‌شد، شیاطین ناخودآگاه زیر لب آواز می‌خوندن.

البته همه‌چیز هم گل‌وبلبل نبود.‌اون​ درسته که هوا روشن شده‌همون​ بود، اما دیگه زیادی روشن بود!

اکثر موجوداتی که تو این ۶۶۶ قرن گذشته به‌سالن​ تاریکیِ دنیای شیاطین عادت کرده بودن، از این نور‌اومد​ و آسمونِ بازِ ناگهانی حسابی گیج و کلافه شده بودن.

پادشاه شیاطین و هفت دوک‌سالن​ خیلی زود دست‌به‌کار شدن و یه‌پنجاه​ لایه محافظ روی دنیای شیاطین کشیدن.

اونا یه مقدار تاریکی رو با‌وزید​ اون حصار شفافی که از کل‌بیرون​ دنیای شیاطین محافظت می‌کرد، قاطی کردن.

با همین یه اقدام ساده،‌اون​ انگار تمام عوارض جانبیِ اون‌همون​ نورِ خیره‌کننده از بین رفت.

و تنها چیزی‌خودش​ که باقی موند،‌توش​ نعمتِ روشنایی خورشید بود.

شیاطین این معجزه‌ی یهویی رو که‌بزرگ​ مثل یه دزدِ بی‌سروصدا از راه رسیده‌استقبالم​ بود، پای ملکه جدیدشون، یعنی میگو، نوشتن.

اما از اون طرف،‌دیوارِ​ برای انسان‌ها، وضعیت فعلی‌برای​ دستِ‌کمی از جهنم نداشت.

ده درصد از کل شهرها‌اون​ جوری نابود شده بودن که‌همون​ انگار از اول هم وجود نداشتن.

اونایی هم که جون سالم‌کرد​ به در برده بودن، اوضاع‌بزرگ​ و احوال چندان روبه‌راهی نداشتن.

آمار تلفات سر به فلک کشیده‌بزرگ​ بود و خیلی‌ها هنوز نتونسته بودن‌متری​ بر ترسِ اون زلزله‌ی وحشتناک غلبه کنن.

البته با در نظر گرفتن اینکه یه قاره از‌لحظه​ ارتفاع ده‌کیلومتری سقوط کرده بود، اغراق نبود اگه می‌گفتیم‌کرد​ این حجم از خسارت در واقع یعنی «هیچ آسیبی ندیدن»!

اگه تلاش‌های دئوس، زکه کامائل و‌دوردست‌ها​ یولگئوم نبود، الان شمردن تعداد آدم‌های‌داشتم​ زنده خیلی راحت‌تر از شمردن کشته‌ها بود.

اما خب، مردم‌خودش​ عادی که از‌توش​ این چیزا خبر نداشتن.

تنها چیزی که اونا می‌دونستن‌سالن​ این بود که یه زلزله‌ی‌اتاق​ عظیم کل دنیا رو لرزونده.

پس‌لرزه‌ها ادامه داشت.

پس‌لرزه‌ها خیلی قوی نبودن، اما‌اون​ همین که زمین زیر پاشون می‌لرزید،‌جایی​ برای زهره‌ترک کردن مردم کافی بود.

تازه بعد از گذشت سه روز‌توش​ بود که تیم تحقیقاتی سونگ‌هوانگ‌چونگ به‌منظره‌ای​ سمت بقایای قاره خوزه راه افتاد.

پادشاهی‌های مختلف هم آدم‌های‌بودم​ خودشون رو فرستادن تا سر‌این​ دربیارن دقیقاً چه اتفاقی افتاده.

اما از اونجایی که تمام جاده‌های‌وزید​ اصلی نابود شده بودن، رفت‌وآمد و‌بیرون​ ارسال تجهیزات اصلاً کار راحتی نبود.

پونزده روز طول کشید تا‌اون​ شوالیه‌هایی که به مناطق مختلف اعزام‌جایی​ شده بودن، یکی‌یکی به پایتخت برگردن.

اما اطلاعاتی که با خودشون‌کرد​ آورده بودن، بیشتر شبیه یه‌بزرگ​ مشت حرف بی‌سروته و غیرقابل‌باور بود.

دریاها ناپدید‌توش​ شده بودن، رودخونه‌ها‌سالن​ خشک شده بودن.

تمام برف‌های دائمی قله‌ی کوه‌های هورس‌اسپاین آب شده بودن و دره‌ها و رودخونه‌های جدیدی‌چند​ به وجود آورده بودن. از طرفی، آتشفشانی که تا همین چند روز پیش از دهانه‌اش‌متری​ دود سفید بیرون می‌زد، جوری فرو ریخته بود که انگار از اول هم وجود نداشته!

ناولها | novelha.net