چپتر 276: قهرمان و پادشاه شیاطین و عمو و برادرزاده (۱)
0«لعنتی، رو اعصابه.رسیدم به هر حال،دوردستها کار اینجا تموم شد؟»
یولگئوم درثانیه جواب سوالمترمیم سر تکون داد.
«فعلاً که…»
«پس من رفتم.»
«داری میری؟»
«برمیگردم باهات حرف میزنم.»
«کجا میری؟»
بدون اینکه جوابش رودیوارِ بدم، مهمونی چای رو وللحظه کردم و پریدم تو آسمون.
فقط با یک پرش، بیشتر ازدوردستها صد متر رفتم بالا و بلافاصلهداشتم دهها حلقه زیر پاهام درست کردم.
با فورانثانیه شعلههای سیاه،ترمیم بدنم اوج گرفت.
تو یک چشم بهبودم هم زدن، ابرها رو شکافتماین و به مرز ستارهها رسیدم.
ده تا کشتیشکاف اون دوردستها تووزید یک ردیف دیده میشدن.
و همون جایی کهکشتی داشتم میرفتم، یه ستارهدیده کوچیک شبیه دونات قرار داشت.
خادم ستاره. همونخودش قلعه معلقی تو آسمونگذاشته که نزار اونجا میموند.
حتی مهمونتوش ناخونده همبودم حساب نمیشدم.
البته که طرفشکاف مقابلم هم قرار نبوداما از دیدنم خوشحال بشه.
بدون هیچ نگرانیرسیدم و استرسی، وارد فضایردیف داخلی خادم ستاره شدم.
دیوار روثانیه خرد کردم وکرد قدم گذاشتم تو.
باد شدیدی از شکافبودم دیوارِ پارهشده وزید، امامنظرهای فقط برای یه لحظه.
یه چیزی شبیه حباب زدپارهشده بیرون و دیوار در عرضچیزی چند ثانیه خودش رو ترمیم کرد.
جایی که توشرسیدم پا گذاشته بودم،دوردستها یه سالن بزرگ بود.
منظرهای که تو اینترمیم اتاق بزرگ پنجاه متری بهسالن استقبالم اومد، غیرقابل تصور بود.
پر از جنازه بود.
خون تا مچ پا بالا اومده بوداما و سرریز میکرد. صورت غولهای مرده ازچند شدت درد در هم تنیده شده بود.
وسط این جنازهها که مثلاون گلبرگهای یه گل پخش شدههمون بودن، بدن یه غول قرار داشت.
یارو در حالی کهترمیم نیزهای تو شکمش فرو رفتهسالن بود، همونطور سرپا مرده بود.
«اسمش انکیدو بود...؟»
صورتش پرشدیدی از کینهدیوارِ و نفرت بود.
«آشغال خائن.»
دری روی یکی ازترمیم دیوارها باز شد وبودم نزار خودش رو نشون داد.
«تو کشتیش؟»
«چرا وقتی به دستور منپارهشده مردی، لبخند نزدی؟ همیشه میگفت پیرویحباب از دستورات خدا براش یه افتخاره.»
«پس داری میگی وفادارکشتی نبود؟ به هر حال،دیده تو یه روانیِ عوضی هستی.»
«دوباره از قارهخودش خوزه محافظت کردی. نمیتونستیگذاشته فقط بذاری نابود بشه؟»
«به نظر نمیاد ارزش شنیدنسالن داشته باشه، اما فقط برای اینکهپنجاه بحث رو جلو ببرم میپرسم. چرا؟»
«بهتر نبود از اول شروع میکردیم؟ یه همچینبرای دنیای مزخرفی. شیاطین اونقدر درگیر یه ترس کوچیکخودش شدن که تو رو، پادشاه خودشون رو، رها کردن.»
«خب، راست میگی.»
«مثل یه سری وسایل مصرفی که استفاده میشن و بعد میندازنشونبود دور. وقتی من که به ظاهر مفیدتر بودم پیدام شد، تمامخون اون پیوندها و اعتمادی که با هم داشتیم از هم پاشید.»
«منم اونقدرها تو اعتقاداتم محکمسالن نبودم. زیردستهای منم پر ازاتاق آشغالهای خائن و بیوفا بودن.»
«برای همین سعی کردمدیوارِ کمکت کنم تا همهبرای چیز رو ریست کنی.»
«ریست کردن، آره؟رسیدم دختر منم اوندوردستها پایین بود، یادته؟»
«میگو قویه. باخودش افتادن یه صخرهتوش روتون که نمیمیرین.»
«اینم حرف غلطی نیست.»
«پشیمون نیستی؟ از نجات دادن اون عوضیهای بیارزش. فکر کنم بتونی درکم کنی. همشونچند یه مشت آدم خائنن. به جای اینکه تو کارام کمکم کنن، فقط دست وپنجاه پام رو میبندن. اگه انکیدو یکم بیشتر جلوت مقاومت میکرد، من اینطوری آسیب نمیدیدم.»
«من هیچ علاقهای به مسائلاون داخلی شما ندارم. خودت میدونیهمون برای چی اومدم اینجا، نه؟»
نزار مستقیمثانیه به چشمهامترمیم خیره شد.
و بلافاصله بعدش، رویبودم یک زانو زانو زدمنظرهای و سرش رو خم کرد.
«ارباب، خواهششدیدی میکنم فقطدیوارِ جونم رو ببخش.»
«تا حالا چندرسیدم بار از پشتدوردستها بهم خنجر زدی؟»
«من از پشت خنجر نزدم. از همونگذاشته اول بهتون گفتم. گفتم که اگه ضعفیاتاق پیدا کنم، هر لحظه ممکنه بهتون حمله کنم.»
«واقعاً؟»
«همین الانشمشدیدی میدونم که اربابمپارهشده حافظه بدی داره.»
«همم، انگار حسابیرسیدم به رفتار یهدوردستها برده عادت کردی.»
«البته. لطفاً جونم رو ببخشین. من خدمتگزار وفادار شما میشم. همونطور که میدونین، من تو تکنولوژی عصر طلاییاومد تخصص دارم. آثار باستانی که تو اون ده تا کشتی به جا مونده، فقط یه مشت عتیقه مربوط بهپخش گذشته نیستن. اونا قدرتی دارن که میتونن نه تنها قلمرو زمین، بلکه حتی دنیای خدایان رو هم تسخیر کنن.»
«بابل چیه؟ شنیدم پیداش کردی.»
«یه دستگاهه کهشکاف درِ دنیای خدایانوزید رو باز میکنه.»
«الان میتونیم بازش کنیم؟ دلماون میخواد این یارو که بهشهمون میگن خدا رو از نزدیک ببینم.»
«هنوز نه. از نظر جادویی، فعلاًتوش فقط یه حلقه از مانا ایجادمنظرهای میکنه. پیادهسازی جادو باهاش خیلی زمان میبره.»
«من که جفتشگذاشته رو تو یهبزرگ لحظه انجام دادم؟»
«ارباب یه نابغه بیبدیله.»
«واقعاً دیگه قراررسیدم نیست از پشتدوردستها بهم خنجر بزنی؟»
«وقتی شما اینقدرخودش قوی هستین، من چهگذاشته حقهای میتونم سوار کنم؟»
«پس قراردادتوش رو ازبودم نو بنویسیم؟»
«اون که...»
«اگه خوشت نمیاد، بیخیالش.»
«نه. مینویسمش.»
«خوبه، خوبه.»
«اما منم یه شرط دارم.»
«چی؟»
«میخوام به تحقیقاتم ادامه بدم. اگهتوش بهم بگین برگردم پیشتون و کارهایمنظرهای پیشپاافتاده و حمالی کنم، ترجیح میدم بمیرم.»
«هه.»
«امم...»
نزار به سمترسیدم من که مردددوردستها بودم، روی زمین خزید.
«خواهش میکنم فقط به یه چیز گوش بدین. چراسالن باید به اربابم خیانت کنم؟ من کسیام که ازاومد روزی که به دنیا اومدم فقط درگیر تحقیق بودم.
هم میل به قدرت هست و هم عظمت. اما همه اینا در برابراستقبالم خودِ تحقیق، خستهکنندهست. لطفاً این فضای کوچیکی که برای خودم ساختم رو برامدرد بذارین. اگه این کار رو بکنین، قطعاً کارهای بزرگی برای اربابم انجام میدم.»
«برای من؟»
«هر چیزی کهرسیدم به دست بیارم،دوردستها مال شما میشه.»
«یکم خندهداره. چون تو تکنولوژیهایکرد شگفتانگیز زیادی بلدی. خیلی خب، پسبود قرارداد رو همینطوری از نو بنویسیم؟»
«ممنونم! ارباب.»
نزار سرش رو خم کرد. وقتیوزید دوباره چشماش رو بالا آورد، یهبیرون تیکه کاغذ پوستی جلوش شناور بود.
این یه قرارداد با شیاطیناون بود. نزار قبلاً تجربه کردههمون بود که نابود کردنش چقدر سخته.
هیچوقت نمیتونست اون رو بشکنه، مگه اینکه اونقدربودم قدرت به دست میآورد که بتونه حریفش رومتری با یه ضربه، بدون اینکه حتی متوجه بشه، بکشه.
«همم، نیازی نیست یه داستانسالن طولانی بنویسیم. نزار به عنوان اربابشپنجاه به دئوس خدمت میکنه. و نزار...»
«پس تو خادمشکاف ستارگانی و دروزید خدمت دئوس هستی؟»
«آره، درسته.»
«به تحقیقاتت در خادم ستارگان ادامه میدی. حق نداری زیرش بزنی،بود و اگه دست از پا خطا کنی و خلاف قرارداد عملخون کنی، جنگل دنیای شیاطین، نزار رو تو یه زندان ابدی حبس میکنه.»
«حتماً بهتوش این قولبودم عمل میکنم.»
«سعی نکن سرم کلاه بذاری.»
«معلومه!»
بلافاصله بعد از اون، زخمکرد کوچیکی روی انگشت نزار بازبزرگ شد و خون ازش بیرون زد.
نزار که جا خورده بود، دستش روبود گرفت، اما قبل از اینکه بفهمه، خوناومد کلماتی رو روی پوستنوشته حک کرده بود.
«میخوای اینشدیدی خادم بدبخت روپارهشده به کشتن بدی؟»
«اینقدر سخت نگیر.»
دئوس پوزخندی زد، پوستنوشتهترمیم رو لوله کرد وبودم گذاشت تو فضای مخصوص خودش.
«زیادی شلوغش نکنگذاشته و کارا روبزرگ بیسروصدا پیش ببر، فهمیدی؟»
«چشم ارباب!»
نزار سرش رورسیدم پایین انداخت و پیشونیشردیف رو به زمین چسبوند.
دئوس نگاهی از بالا بهشکرد انداخت، یه مهرهی سیاه احضاربزرگ کرد و توش غیب شد.
بعد از اینکه دئوسبودم ناپدید شد، نزار آروممنظرهای سرش رو بالا آورد.
«چه تحقیر بزرگی! آمیتیس!دیوارِ آخه من چطور میتونمبرای این خفت رو تحمل کنم؟!»
«درود بر اعلیحضرت.»
ملکه آمیتیس ظاهر شد و همونطور که توبودم هوا معلق بود، تعظیم کرد. پیراهن بلند و مواجشاستقبالم مثل بالهای پروانه به نرمی تو هوا پخش شد.
«سرورم، با همین یکبودم بار سر خم کردن، شمااین همهچیز رو به دست آوردید.»
«مردن کهشدیدی از ایندیوارِ خفت بهتر بود!»
«هان شین هم یه روزگاری از بینردیف پاهای دشمناش روی زمین خزید، اما درستاره نهایت به کابوس یه امپراتوری بزرگ تبدیل شد.»
نزار با شنیدنخودش صدای ملایم اون، مشتیگذاشته به سینهی خودش کوبید.
«دوباره برده شدم. آخه چرا باید یکی مثل اون تواتاق این دنیا وجود داشته باشه؟ منی که حتی از فرشتگانسرریز مقرب هم ترسی ندارم، چرا باید از اون حساب ببرم؟!»
«پادشاه من، مگهشکاف خودتون از قبل جواباما این سوال رو نمیدونید؟»
نزار در حالی کهکشتی دور صندلیاش میچرخید، گفت:دیده «آره، جوابش رو میدونم.»
یه دور، دو دور. تا وقتی کهگذاشته هفت دور کامل چرخید، چهل و سهاتاق تا استراتژی مختلف به ذهنش خطور کرده بود.
اما هیچکدوم به دلشبودم ننشست. تا اینکه بالاخرهمنظرهای لبخندی روی لبهاش نشست.
«فهمیدم!»
«تبریک میگم سرورم.»
«آره. اینثانیه چیزیه که بایدکرد جشن گرفت! آمیتیس!»
«بله اعلیحضرت.»
«آداپا بساز. انسانها رو وسوسه کن واما راه رو براشون باز کن تا خودشونچند با پای خودشون تبدیل به آداپا بشن.»
«اقدامات لازمستارهها رو ازکشتی قبل شروع کردیم.»
«بردهها ترجیح میدن به بشریتکرد خیانت کنن تا اینکه بخوان توبود اون بدبختی و فلاکت زندگی کنن.»
«از بین بردهها، اونایی که هوشبزرگ و ذکاوتشون از یه حدی بالاتره رواستقبالم دستچین میکنیم و به آداپا تبدیلشون میکنیم.»
«گیلگمش رو کامل کن.»
«تمام تلاشمون رورسیدم میکنیم تا هیچ خللیردیف تو کار پیش نیاد.»
«از حالا بهخودش بعد، این منم کهگذاشته برج بابل رو میسازم.»
«این کنیز حقیرگذاشته همیشه از بینش بینظیربود پادشاه بزرگ شگفتزده میشه.»
نزار با صدای بلند خندید و گفت: «بابل در اصلچیزی به معنی هرجومرجه. من اربابم رو قدرتمندتر میکنم. و هرچی ارباببودم قویتر بشه، این دنیا بیشتر تو هرجومرج و آشوب فرو میره!»
دنیای شیاطین همرسیدم از این خرابیهادوردستها بینصیب نمونده بود.
حدود ۴ درصدخودش از قلمروشون رویتوش قاره خوزه افتاده بود.
تقریباً نیمی از مناطق مرزیسالن نابود شده بود و هیولاهااتاق آزادانه از مرزها عبور میکردند.
بعضی از قطعهسنگهایی که موقع سقوط قاره خوزهبرای جدا شده بودن، اونقدر عظیم بودن که میتونستنخودش یه شهر کامل رو با خاک یکسان کنن.
اما تو دلِ اینهمه هرجومرج، کسیدوردستها بود که رهبری رو به دست گرفتمیرفتم و اوضاع رو کنترل کرد. ملکه میگو.
اون هفت دوک رو مأمور کرد تاگذاشته آشوبها رو بخوابونن، یه ارتش قدرتمند تشکیل دادپنجاه و اونا رو به مرزهای شمالی اعزام کرد.
گردوخاکی که از سقوط قاره خوزهبزرگ به هوا بلند شده بود، یه هفتهیاستقبالم تمام آسمون دنیای شیاطین رو پوشونده بود.
شیاطین در حالی کهدیوارِ به انسانها لعنت میفرستادن،برای به آسمون ابری خیره شدن.
اما طولی نکشیدرسیدم که فهمیدن چهدوردستها معجزهای براشون اتفاق افتاده.
خورشیدی که به خاطر اونهمه گردوخاک به رنگبودم قرمز دراومده بود، کمکم درخشانتر شد و یهمتری رنگ زرد و سفیدِ خیرهکننده به خودش گرفت.
تمام اون ابرهای خفهکننده و اخراییرنگبزرگ کنار رفتن و یه آسمون صافمتری و زلال خودش رو نشون داد.
حالا دیگه هر بار که یهوزید تیکه ابر سفید از تو آسمون ردعرض میشد، شیاطین ناخودآگاه زیر لب آواز میخوندن.
البته همهچیز هم گلوبلبل نبود.اون درسته که هوا روشن شدههمون بود، اما دیگه زیادی روشن بود!
اکثر موجوداتی که تو این ۶۶۶ قرن گذشته بهسالن تاریکیِ دنیای شیاطین عادت کرده بودن، از این نوراومد و آسمونِ بازِ ناگهانی حسابی گیج و کلافه شده بودن.
پادشاه شیاطین و هفت دوکسالن خیلی زود دستبهکار شدن و یهپنجاه لایه محافظ روی دنیای شیاطین کشیدن.
اونا یه مقدار تاریکی رو باوزید اون حصار شفافی که از کلبیرون دنیای شیاطین محافظت میکرد، قاطی کردن.
با همین یه اقدام ساده،اون انگار تمام عوارض جانبیِ اونهمون نورِ خیرهکننده از بین رفت.
و تنها چیزیخودش که باقی موند،توش نعمتِ روشنایی خورشید بود.
شیاطین این معجزهی یهویی رو کهبزرگ مثل یه دزدِ بیسروصدا از راه رسیدهاستقبالم بود، پای ملکه جدیدشون، یعنی میگو، نوشتن.
اما از اون طرف،دیوارِ برای انسانها، وضعیت فعلیبرای دستِکمی از جهنم نداشت.
ده درصد از کل شهرهااون جوری نابود شده بودن کههمون انگار از اول هم وجود نداشتن.
اونایی هم که جون سالمکرد به در برده بودن، اوضاعبزرگ و احوال چندان روبهراهی نداشتن.
آمار تلفات سر به فلک کشیدهبزرگ بود و خیلیها هنوز نتونسته بودنمتری بر ترسِ اون زلزلهی وحشتناک غلبه کنن.
البته با در نظر گرفتن اینکه یه قاره ازلحظه ارتفاع دهکیلومتری سقوط کرده بود، اغراق نبود اگه میگفتیمکرد این حجم از خسارت در واقع یعنی «هیچ آسیبی ندیدن»!
اگه تلاشهای دئوس، زکه کامائل ودوردستها یولگئوم نبود، الان شمردن تعداد آدمهایداشتم زنده خیلی راحتتر از شمردن کشتهها بود.
اما خب، مردمخودش عادی که ازتوش این چیزا خبر نداشتن.
تنها چیزی که اونا میدونستنسالن این بود که یه زلزلهیاتاق عظیم کل دنیا رو لرزونده.
پسلرزهها ادامه داشت.
پسلرزهها خیلی قوی نبودن، امااون همین که زمین زیر پاشون میلرزید،جایی برای زهرهترک کردن مردم کافی بود.
تازه بعد از گذشت سه روزتوش بود که تیم تحقیقاتی سونگهوانگچونگ بهمنظرهای سمت بقایای قاره خوزه راه افتاد.
پادشاهیهای مختلف هم آدمهایبودم خودشون رو فرستادن تا سراین دربیارن دقیقاً چه اتفاقی افتاده.
اما از اونجایی که تمام جادههایوزید اصلی نابود شده بودن، رفتوآمد وبیرون ارسال تجهیزات اصلاً کار راحتی نبود.
پونزده روز طول کشید تااون شوالیههایی که به مناطق مختلف اعزامجایی شده بودن، یکییکی به پایتخت برگردن.
اما اطلاعاتی که با خودشونکرد آورده بودن، بیشتر شبیه یهبزرگ مشت حرف بیسروته و غیرقابلباور بود.
دریاها ناپدیدتوش شده بودن، رودخونههاسالن خشک شده بودن.
تمام برفهای دائمی قلهی کوههای هورساسپاین آب شده بودن و درهها و رودخونههای جدیدیچند به وجود آورده بودن. از طرفی، آتشفشانی که تا همین چند روز پیش از دهانهاشمتری دود سفید بیرون میزد، جوری فرو ریخته بود که انگار از اول هم وجود نداشته!