---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 215: ۴۹. دختری به ماجراجویی می‌رود (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 215: ۴۹. دختری به ماجراجویی می‌رود (۳)

0

میگو و استفی بعد‌خیابونی​ از کلی پیاده‌روی، بالاخره صحیح‌می‌کردند​ و سالم به زندان رسیدند.

میگو نفس‌بین​ عمیقی کشید و‌اونجا​ به استفی گفت:

«از اینجا به بعد ممکنه‌سادیموس​ درگیری پیش بیاد. تو که‌کوتوله‌هایی​ مبارزه کردن بلد نیستی، درسته؟»

«اوهوم. فقط یه ذره‌کرده​ جادوی شفابخشی یاد گرفتم... که‌طبقه​ تو همونم خیلی تعریفی ندارم.»

«اگه دعوا‌خودش​ شد، یه جای‌داده​ امن قایم شو.»

«باشه. دست‌وپاگیرت نمی‌شم.»

میگو لبخندی زد‌سلولی​ و قدم به‌توش​ داخل زندان گذاشت.

توی شهر کارگران زغال‌سنگ، نور خورشید‌راه​ جای خودش رو به چراغ‌های خیابونی داده‌قبل​ بود که با گاز زغال‌سنگ کار می‌کردند.

از اونجایی که برای گرمایش و‌بود​ تامین انرژی فقط از زغال‌سنگ استفاده‌گرمایش​ می‌شد، شهر همیشه تاریک و دلگیر بود.

وقتی وضعیت خیابون‌ها‌آدم‌ها​ این‌طوری بود، دیگه تکلیف‌تعداد​ زندان کاملاً مشخص بود.

تاریکی اون‌قدر غلیظ بود که آدم به‌زور دست و‌آدم‌ها​ پای خودش رو می‌دید، چه برسه به اینکه بخواد‌بیشترشون​ تو اون ظلمات یه شخص خاص رو پیدا کنه.

با این حال، میگو و استفی‌راه​ تونستند خیلی زود خودشون رو به‌فضا​ سلولی برسونند که سادیموس توش زندانی بود.

بین آدم‌ها و کوتوله‌هایی‌خیابونی​ که اونجا زندانی بودند، فقط‌می‌کردند​ تعداد کمی‌شون جرم‌های سبک داشتند.

بیشترشون زندانی‌های سیاسی‌ای بودند که علیه حکومت نزار‌کمی‌شون​ شورش کرده بودند، برای همین هم خیلی با‌حکومت​ میگو و استفی راه می‌اومدند و همکاری می‌کردند.

دو طبقه که رفتند‌برسونند​ پایین‌تر، فضا از قبل‌بین​ هم خفه‌تر و دلگیرتر شد.

و همونجا بود که‌کرده​ برای اولین بار، یکی‌همکاری​ راه میگو رو سد کرد.

یه کوتوله بود که‌خیابونی​ به جای یکی از‌کار​ دست‌هاش یه قلاب داشت.

مثل دفعه‌های‌بین​ قبل، استفی رفت‌اونجا​ جلو و گفت:

«راستش، ما اومدیم‌سلولی​ اینجا تا زندان‌توش​ رو تمیز کنیم.»

کوتوله سرش رو‌شورش​ کج کرد و‌راه​ با شک نگاهشون کرد.

«تمیزکاری؟ اینجا جای آدم‌هاییه که جرم‌های‌بود​ سنگین مرتکب شدن. نیازی به هیچ‌گرمایش​ تمیزکاری‌ای نیست، برگردید همون‌جا که بودید.»

«من از این چیزا‌کوتوله‌هایی​ سر درنمیارم. فقط کاری رو‌جرم‌های​ می‌کنم که هامون بهم گفته.»

«اگه این‌طوره، من‌سلولی​ خودم خوب می‌شناسمش. مستقیم‌زندانی​ با خودش حرف می‌زنم.»

«ولی...»

کوتوله قلابش رو بالا آورد و‌بود​ محکم کوبید به میله‌های آهنی. صدای جرینگ‌تامین​ بلندی پیچید و جرقه‌ها به اطراف پریدند.

«جرئت داری‌بین​ روی حرف‌کوتوله‌هایی​ بارون حرف بزنی؟»

یه کمربند‌خودشون​ سفید هم دور‌سادیموس​ کمرش بسته بود.

راستش رو بخواید، مدیریت‌کرده​ یه زندان اصلاً در‌همکاری​ شأن یه نجیب‌زاده نبود.

و این یعنی آدم‌هایی که‌داده​ اون پایین حبس شده بودند،‌اونجایی​ حسابی مهره‌های مهمی به حساب می‌اومدند.

«ببخشید. آخه من...»

دست میگو‌خودشون​ آروم به سمت‌سادیموس​ قبضه شمشیرش رفت.

همون موقع،‌نزار​ استفی زد‌کرده​ زیر گریه.

«آدم‌های بدبختی مثل ما همیشه از هر دو طرف گیر می‌افتن و فقط سرزنش می‌شن. به هامون‌همیشه​ گفتم، ولی بازم دعوام کرد. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که این راهرو رو جارو‌پای​ کنم و تی بکشم، ولی شما حتی اجازه همین کار رو هم نمی‌دین. می‌خواین من از گشنگی بمیرم؟»

«نه، ببین...»

کوتوله حسابی دستپاچه شده‌برسونند​ بود. گلویش رو صاف کرد‌آدم‌ها​ و سرش رو تکون داد.

«خیلی خب، فهمیدم.‌شورش​ سریع تمیز کنید و‌می‌اومدند​ برید. اینجا جای خطرناکیه.»

استفی اشک‌هاش رو‌چراغ‌های​ پاک کرد و‌بود​ لبخند گشادی زد.

«ممنونم!»

استفی دست میگو رو گرفت‌سادیموس​ و همون‌طور که به سمت انتهای‌اونجا​ راهرو می‌رفتند، با هم قدم برداشتند.

«داشتی شمشیرت رو می‌کشیدی، نه؟»

«اوهوم.»

«نباید این کار رو می‌کردی. زور بازو همیشه آخرین راه حله. زکه‌بیشترشون​ همیشه این رو می‌گفت. بهتره تا جای ممکن از درگیری دوری کنی.‌طبقه​ برای همین هم بود که بعد از طرد شدن، تو نویه‌کان پناه گرفت.»

«عمو زکه رو دوست داری.»

«همه‌مون دوستش داشتیم. بیشتر از اینکه ازش خوشم بیاد، براش احترام قائل بودم. اکثر کسایی که تو‌اولین​ نویه‌کان زندگی می‌کردند، از دست پادشاهی فرار کرده بودند. می‌گفتند پدر و مادر من هم سر یه اشتباه‌تمیزکاری​ کوچیک موقع رسیدگی به محصولات ارباب جونشون رو از دست دادند، برای همین بقیه تو نویه‌کان مخفی شدند.»

«دلم می‌خواد زودتر ببینمش.»

«واقعاً زنده برمی‌گرده؟»

«اوهوم. مامانم هم همین‌طوری بود.‌سادیموس​ یه بار تو مبارزه با پادشاه‌اونجا​ شیاطین مرد، ولی دوباره زنده شد.»

«منم این داستان رو شنیدم.»

دو دختر چند بار‌خیابونی​ توی راهرو پیچیدند و‌کار​ به سمت اعماق زندان رفتند.

توی پایین‌ترین طبقه‌آدم‌ها​ زندان، یه سالن‌بودند​ بزرگ قرار داشت.

چند تا‌خودشون​ سلول کوچیک‌برسونند​ اونجا بود.

میگو به محض ورود‌کرده​ به اون اتاق تاریک،‌همکاری​ اخم‌هاش رفت تو هم.

«این یه حصاره.»

«چی هست؟»

«اون ستون کریستالی رو می‌بینی که اونجا‌زندانی​ کنار دیوار گذاشتن؟ قدرت اون ستون باعث می‌شه‌جرم‌های​ نتونی تو این اتاق از جادو استفاده کنی.»

«پس احتمالاً به خاطر سادیموسه.»

«جادوی تاریکش فوق‌العاده‌ست.»

همون موقع، صدایی‌آدم‌ها​ از داخل یکی از‌تعداد​ سلول‌ها به گوش رسید.

«کی داره‌خودشون​ اسم من‌برسونند​ رو میاره؟»

«هی، من‌نزار​ استفی‌ام. شاید‌کرده​ یادت نیاد، ولی...»

صدای شخص‌خودش​ دیگه‌ای هم‌خیابونی​ شنیده شد.

«استفی. یادم میاد.»

شوالیه اصلی‌خودشون​ سرخ، سوزاکو، صاحب‌سادیموس​ صدای دوم بود.

صدای سادیموس و سوزاکو هر دو‌راه​ بی‌رمق و ضعیف بود. کاملاً مشخص بود‌قبل​ که غذای درست و حسابی نخورده بودند.

«سوزاکو! حالت خوبه؟»

استفی به‌بین​ اولین سلول‌کوتوله‌هایی​ نزدیک شد.

میگو هم پشت سرش رفت.

سوزاکو تو سلولی زندانی بود که با‌می‌اومدند​ میله‌های ضخیم آهنی احاطه شده بود. بدون‌خفه‌تر​ پیراهن، جلوی یه مشت کاه نشسته بود.

تنها دستشویی اونجا یه سوراخ‌داده​ کف زمین بود و بوی گندش‌برای​ کل فضا رو پر کرده بود.

رد کتک و شکنجه روی‌اونجا​ تمام بدنش دیده می‌شد و یکی‌داشتند​ از انگشت‌هاش هم قطع شده بود.

روبه‌روی سلولی که سوزاکو توش حبس‌توش​ بود، یکی دیگه از شوالیه‌های اصلی‌بودند​ به اسم سیلور اکتور قرار داشت.

اون یه شوالیه بی‌نظیر بود که‌راه​ تخصصش مبارزه با چکش بود، ولی حالا‌قبل​ یه دستش رو از دست داده بود.

بدون هیچ انرژی و‌خیابونی​ رمقی اونجا نشسته بود‌کار​ و فقط آه می‌کشید.

میگو با دیدن‌آدم‌ها​ وضعیت اون دو‌بودند​ نفر اخم کرد.

دو تا سلول دیگه هم اون داخل بود. بین‌آدم‌ها​ اون‌ها، چشمش به جادوگری افتاد که توی یه قفس آهنی‌زندانی‌های​ مخصوص که قدرت جادویی رو سرکوب می‌کرد، گیر افتاده بود.

«شما کی هستید...؟‌شورش​ این بچه رو‌راه​ تا حالا ندیدم. ولی...»

استفی رو‌خودش​ به سادیموسِ جادوگر‌داده​ کرد و گفت:

«تعجب نکن! اون دختر سیگنیه.»

«درسته! دقیقاً شبیه خودشه. ولی...!»

«لاخه کجاست؟»

وقتی استفی دوباره پرسید،‌خیابونی​ سادیموس با چشماش به‌کار​ سمت دیگه اشاره کرد.

برخلاف اون سه نفر دیگه، لاخه داخل‌تعداد​ یه محفظه فولادی بود که هر چهار‌سیاسی‌ای​ طرفش کاملاً بسته و مهروموم شده بود.

از اونجایی که می‌تونست حتی از یه‌زندانی​ شکاف کوچیک هم فرار کنه، نزار یه‌کمی‌شون​ زندان مخصوص برای حبس کردنش ساخته بود.

سادیموس با دقت‌شورش​ به میگو نگاه‌راه​ کرد و پرسید:

«تو دختر سیگنی هستی؟»

«درسته.»

«آخه چطوری... آه!‌حکومت​ نکنه اون برآمدگی‌کرده​ روی کمرش تو بودی؟»

«درسته.»

دو شوالیه اصلی‌سلولی​ دیگر هم با کنجکاوی‌زندانی​ به میگو خیره شدند.

سادیموس گفت: «تو‌کرده​ ده سال روی‌می‌اومدند​ کمر اون بزرگ شدی...»

میگو جواب داد:‌حکومت​ «همین دیروز تولد‌کرده​ یازده سالگیم بود.»

«که این‌طور! واقعاً شگفت‌انگیزه.» در‌آدم‌ها​ همین لحظه، به نظر می‌رسید حس‌جرم‌های​ شومی از ذهن سادیموس عبور کرد.

«صبر کن‌خودشون​ ببینم، پس‌برسونند​ پدرت... امکان نداره!»

میگو گفت: «یولگئوم‌کرده​ بهم گفت درباره‌می‌اومدند​ بابام حرفی نزنم.»

سادیموس پرسید: «اون‌حکومت​ هم باهاته؟ پس‌کرده​ چرا فقط تو اینجایی؟»

میگو جواب داد: «فقط من‌آدم‌ها​ بودم که نزار دستگیرم کرد.» و‌جرم‌های​ بعد پرسید: «یولگئوم هم اینو می‌دونه؟»

«یولگئوم با‌خودشون​ نزار جنگید‌برسونند​ و شکست خورد.»

«امکان نداره!»

سادیموس از‌علیه​ روی تعجب‌نزار​ فریاد کشید.

دو شوالیه اصلی دیگر نمی‌دانستند‌آدم‌ها​ یولگئوم کیست، اما سادیموس به‌کمی‌شون​ خوبی از هویت او باخبر بود.

«چطور ممکنه...»

میگو گفت: «احتمالاً‌کرده​ به خاطر این‌می‌اومدند​ بود که مراعات کرد.»

سادیموس حرفش را‌حکومت​ خورد: «حتی با‌کرده​ این وجود، اون...»

فکرش را هم نمی‌کردم‌بین​ نزار آن‌قدر قوی بشه‌بودند​ که بتونه با یولگئوم بجنگه!

آه طولانی‌خودشون​ و پر‌برسونند​ از حسرتی کشید.

باید بیشتر‌شورش​ حواسم به‌همین​ نزار می‌بود.

زیک استخدام نزار را به ترجان فون هلیوس‌راه​ و خودشان سپرده بود، اما آن‌ها بی‌احتیاطی کردند‌خفه‌تر​ و اجازه دادند او تبدیل به یک هیولا شود.

«می‌خوام زمان رو برگردونم! اگه به اون‌اونجا​ موقع برگردم، عمراً بذارم نزار زنده بمونه!‌بیشترشون​ اما حالا که این‌طوری تو زندان افتادیم...»

میگو گفت:‌خودشون​ «من میارمتون بیرون.‌سادیموس​ لطفاً برید عقب.»

سادیموس با شنیدن‌کرده​ حرف‌های میگو سرش‌می‌اومدند​ را تکان داد.

«این زندان‌علیه​ از آهن‌نزار​ مخصوصی ساخته شده.»

«می‌تونم ببرمش!»

میگو شمشیری‌خودشون​ را جلوی‌برسونند​ او بیرون کشید.

«چاقوی زیک؟»

سادیموس به‌علیه​ سلاح میگو‌نزار​ واکنش نشان داد.

حالا که فکرش را می‌کرد، او‌کوتوله‌هایی​ ماهیتابه را به یک سپر تغییر داده‌داشتند​ بود و آن را دور کمرش می‌بست.

میگو در حالی که یک‌سادیموس​ چاقوی بلند آشپزخانه را مستقیم‌کوتوله‌هایی​ بالا گرفته بود، جلوی میله‌ها ایستاد.

سپس، نور سیاهی از‌همین​ بدنش فوران کرد و شروع‌رفتند​ به بلعیدن محیط اطراف کرد.

جوشاک که در‌حکومت​ قفس کناری بود،‌کرده​ با تعجب فریاد زد:

«بی‌خیال بابا!»

یک بچه یازده ساله داشت از هاله استفاده می‌کرد. حتی طول موج قدرتمند آن به نظر می‌رسید بسیار بالاتر از یک خون‌خالص رتبه D باشد.

چاقو مثل صاعقه‌کرده​ پایین آمد و میله‌ها‌همکاری​ ناگهان در هم شکستند.

او از شتاب حرکتش استفاده‌شورش​ کرد تا زندان‌های جوشاک و‌همکاری​ هکتور را هم نابود کند.

سادیموس از زندان بیرون دوید. او به بیرون‌بودند​ از سد جادویی که توسط کریستال ایجاد شده بود‌علیه​ رفت و دستانش را به دو طرف باز کرد.

«امرکیا!»

یک نیزه یخی‌کرده​ احضار شد و به‌همکاری​ سمت کریستال پرواز کرد.

در یک چشم به هم زدن،‌کرده​ کریستال خرد شد و سدی که‌رفتند​ جلوی جادو را می‌گرفت، از بین رفت.

او بلافاصله جادوی بازیابی‌بین​ را خواند و دو‌بودند​ شوالیه اصلی را درمان کرد.

اگرچه انگشتان یا بازوهای قطع‌سادیموس​ شده نمی‌توانستند دوباره رشد کنند،‌کوتوله‌هایی​ اما قدرت به بدن‌های ضعیف‌شده‌شان بازگشت.

بلافاصله پس از‌کرده​ آن، تغییراتی در‌می‌اومدند​ زندان چهارم رخ داد.

صدای خرد شدنی به‌نزار​ گوش رسید و صفحه‌راه​ آهنی به بیرون پرتاب شد.

پس از‌توش​ چند صدای برخورد،‌آدم‌ها​ زندان نابود شد.

مقدار عظیمی از تاک‌های درختی‌سادیموس​ به بیرون ریختند و فرشی‌کوتوله‌هایی​ سبز روی زمین ایجاد کردند.

زنی از‌شورش​ میان یکی از‌راه​ توده‌ها بلند شد.

«قدرت جادویی‌علیه​ برگشته! چه‌نزار​ اتفاقی افتاده؟»

او به اطراف نگاه‌بین​ کرد و با میگو‌بودند​ چشم تو چشم شد.

«تو؟»

«من میگو هستم، دختر سیگنی.»

«دختر سیگنی به دنیا اومده!‌شورش​ من درست قبل از اینکه‌همکاری​ به دنیا بیای پیش مادرت بودم.»

«از مامانم در موردش شنیدم.»

«زیک کجاست؟ الان‌سلولی​ کجاست؟ هنوز تو میدون‌زندانی​ جنگ دنیای شیاطین مونده؟»

«نه. عمو زیک... مرده.»

با شنیدن این‌حکومت​ حرف، روح از‌کرده​ چهره لاخه پر کشید.

«چی؟»

«این‌قدر تعجب نکن. بابام الان داره‌توش​ میره دنیای مردگان تا عمو زیک‌بودند​ رو برگردونه، پس دوباره زنده می‌شه.»

«آه! آره!‌شورش​ اون همچین‌همین​ قدرتی داشت.»

لاخه نفس‌علیه​ راحتی کشید و‌شورش​ سر تکان داد.

«تازه، حتی اگه خدای مرگ هم بود، جرئت نمی‌کرد زیک رو‌جرم‌های​ با خودش ببره. چون دو تا از چهار جانور الهی رو‌همین​ به عنوان زیردستش گرفته بود و به طرز وحشتناکی قوی شده بود.»

لاخه این را گفت‌برسونند​ و دستش را به‌بین​ سمت میگو دراز کرد.

دسته گلی‌شورش​ زیبا در دستان‌راه​ لاخه شکوفا شد.

«من هم دلم می‌خواست به دنیا‌کرده​ اومدنت رو ببینم. با تأخیر تبریک‌رفتند​ می‌گم. خوشحالم که به این دنیا اومدی.»

«ممنون. اتفاقاً‌توش​ همین دیروز‌بین​ تولدم بود.»

با اینکه این اولین باری بود که‌زندانی​ میگو افرادی مثل لاخه و سادیموس را‌کمی‌شون​ می‌دید، اما حس آشنایی با آن‌ها داشت.

او به مدت‌کرده​ ده سال روی کمر‌همکاری​ سیگنی بزرگ شده بود.

با وجود اینکه در حالت خواب عمیقی‌همین​ بود که نمی‌شد به آن جنین گفت،‌فضا​ اما تمام اندام‌های حسی‌اش شکل گرفته بود.

او با شنیدن صدای همه به عنوان‌اونجا​ نوعی آموزش پیش از تولد بزرگ شده‌بیشترشون​ بود، بنابراین ناخودآگاه با آن‌ها آشنایی داشت.

لاخه بلافاصله‌خودشون​ چند میوه‌برسونند​ روی شاخه‌ها رویاند.

این میوه‌ها برای‌کرده​ پخش کردن بین‌می‌اومدند​ جوشاک و هکتور بود.

با فروکش کردن گرسنگی‌نزار​ و تشنگی‌شان، چهره جوشاک‌راه​ و هکتور هم بهتر شد.

هکتور در حالی‌زندانی​ که با تنها مشتش‌اونجا​ روی زانویش می‌کوبید، گفت:

«یارو رو زنده‌سلولی​ زنده می‌جوم! فقط‌توش​ حیف که زورمون نرسید!»

همان‌طور که هکتور گفت، مبارزه و‌می‌اومدند​ پیروزی در برابر نزار فقط با‌قبل​ افراد حاضر در اینجا کار آسانی نبود.

جوشاک گفت:

«چطوره اول بریم بیرون و چند‌کوتوله‌هایی​ نفر رو جمع کنیم؟ با اینکه میگو‌داشتند​ قویه، ولی سخته بتونه حریف نزار بشه.»

سادیموس هم‌خودشون​ به آرامی‌برسونند​ سر تکان داد.

لاخه گفت:

«پس من یه تونل حفر‌شورش​ می‌کنم. با اینکه سخته، ولی‌همکاری​ فکر کنم بهترین راه باشه.»

همه با‌توش​ تأیید حرف‌بین​ او موافقت کردند.

ریشه‌های لاخه‌خودشون​ محکم در‌برسونند​ زمین کاشته شد.

سرعتی که او به تنهایی‌راه​ در زمین حرکت می‌کرد، بسیار‌پایین‌تر​ سریع‌تر از یک اسب تندرو بود.

اما حفر تونلی به اندازه‌ای‌شورش​ بزرگ که آدم‌ها بتوانند از آن‌طبقه​ عبور کنند، داستان کمی متفاوتی داشت.

کم‌کم زمین کنده‌زندانی​ شد تا یک‌کوتوله‌هایی​ غار ایجاد شود.

سادیموس، میگو و استفی از پشت‌توش​ سر او رفتند، در حالی که‌بودند​ جوشاک و هکتور مراقب عقب بودند.

پس از یک روز‌همین​ کامل راه رفتن، نوری‌طبقه​ از بالا نمایان شد.

آن‌ها به سطح زمین رسیدند.

ناولها | novelha.net