---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 280: ملاقات با فرشته سقوط‌کرده (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 280: ملاقات با فرشته سقوط‌کرده (۱)

0

یه جشنواره‌گروهشون​ شکار راه‌شده​ افتاده بود.

تیم دئوس تنها‌نقش​ تیمی نبود که ماموت‌ها‌زده​ رو هدف گرفته بود.

یه تیم‌دارن​ دیگه هم‌دیدن​ اون طرف بود.

با نگاه به مهارت‌هاشون، به نظر می‌رسید یه پارتی رتبه G باشن. حتی نمی‌تونستن به ماموت‌های بزرگ فکر کنن، برای همین کوچیک‌ترها رو طعمه می‌کردن و یکی‌یکی می‌کشتنشون.

فقط اونا نبودن، نزدیک‌شده​ ده تا تیم از‌گله​ آدما داشتن ماموت شکار می‌کردن.

ماموت‌ها هنوز با خیال راحت‌داشت​ می‌چریدن، شاید اصلاً خبر نداشتن که‌وارد​ بعضی از اعضای گله‌شون دارن می‌میرن.

با دیدن‌دارن​ این صحنه، دئوس‌این​ نظرش عوض شد.

مگه اونایی که دارن‌چیزی​ منقرض می‌شن، به جای‌جوّشون​ آدما، این هیولاهای ماگ‌وورت نیستن؟

عصر اون روز،‌وارد​ یه مهمونی باربیکیو با‌رهبر​ گوشت ماموت راه افتاد.

فقط تو‌رهبرشون​ پارتی ما ده‌داشت​ نفر آدم بود.

حسابی سر ذوق اومده‌دیدن​ بودم که بخورم، بنوشم و‌مگه​ با سروصدا برای بقیه بریزم.

همون نزدیکی‌ها، یه گروه داشتن کمپ شکارشون‌کرده​ رو برپا می‌کردن. یه پرچم نسبتاً بزرگ‌چون​ بالا رفته بود و چادرهاشون حسابی روشن بود.

از چیزهایی که شنیدم، انگار‌شانس​ یه کنتی چیزی این آدما‌داده​ رو دور هم جمع کرده بود.

جوّشون خیلی جالب نبود.

نتایج شکار امروزشون افتضاح بود. چون رهبرشون‌نظرش​ که نقش محرک رو داشت گند زده‌هیولاهای​ بود، خسارت زیادی به گروهشون وارد شده بود.

از شانس بدشون، به رهبر یه گله گیر داده‌خیلی​ بودن و ده‌ها ماموت افتاده بودن دنبالشون، برای همین‌داشت​ مجبور شده بودن سه بار کمپشون رو جابه‌جا کنن.

پس طبیعی بود که مهمونی‌شانس​ پر سروصدای باربیکیوی کمپ بغلی،‌داده​ یعنی ما، براشون رو اعصاب باشه.

دئوس تازه زبونش از مستی کمی سنگین شده‌خسارت​ بود که یه مرد با زره سفید-نقره‌ای، در‌گله​ حالی که چهار تا خدمتکار دنبالش بودن، پیداش شد.

«ماجراجوها، من‌دارن​ دلفیرون هستم،‌دیدن​ شوالیه کنت سلپاکان.»

«خب که چی؟»

دئوس اینو‌گروهشون​ پرسید و‌شده​ دلفیرون اخم کرد.

«انگار مستی. یه بار‌محرک​ دیگه می‌گم. من بارون‌خسارت​ دلفیرون هستم، شوالیه کنت سلپیکان.»

روی کلمه‌دارن​ «بارون» حسابی‌دیدن​ تاکید کرد.

«فقط چون مستم دلیل نمی‌شه‌دور​ گوشام هم کر شده باشه،‌جالب​ نه؟ گفتم خب که چی؟»

«هه هه...‌گروهشون​ منظورم اینه‌شده​ که بارون دلفیرونم.»

«تو هم مستی؟‌نقش​ چرا هی حرفت‌گند​ رو تکرار می‌کنی؟»

«قیافه‌اش که به‌می‌میرن​ اشراف نمی‌خوره، اما‌صحنه​ طبق قوانین قاره خوزه...»

دئوس انگار اصلاً به‌چیزی​ حرفاش گوش نمی‌داد و‌جوّشون​ برگشت سمت گروه خودش.

«همون‌جا وایسا. کسی اینجا هست که مقام اجتماعی داشته‌گیر​ باشه؟... البته به جز اونایی که تهِ دره‌ان یا‌طبیعی​ ثبت‌نام شهروندیشون باطل شده... آها، یکی اینجاست. زیردستِ زیردستم.»

چشم‌های دئوس‌رهبرشون​ روی یه‌محرک​ مرد ثابت موند.

اون کسی نبود جز کاتران‌این​ پن هالی‌سورد. یه جنگجو از‌اونایی​ یه خانواده معتبر تو ایزولتا.

«بله قربان.»

کاتران جا‌گروهشون​ خورد و‌شده​ سیخ وایساد.

«حلش کن.»

«چشم.»

کاتران برگشت‌انگار​ و رفت‌چیزی​ سمت بارون دلفیرون.

«من کاتران ون هالی‌گام هستم.»

«پن هالی‌سورد؟ اگه‌نقش​ هالی‌گام باشه، نکنه‌گند​ همون خانواده اهل ایزولتا...»

«بله.»

«آه! پس این پارتی شکار خانواده‌جمع​ هالی‌گام بود. عذر می‌خوام. نزدیک بود‌امروزشون​ بدون اینکه بدونم جسارت بزرگی بکنم.»

بارون با‌گروهشون​ قیافه‌ای پکر سرش‌شانس​ رو پایین انداخت.

خانواده هالی‌گام یه خانواده جنگجوی رتبه G بودن. لقب خانواده مارکیز بود و قدرتشون اون‌قدر زیاد بود که دقیقاً زیر دست پادشاه ایزولتا قرار می‌گرفتن.

کاتران دو تا برادر بزرگ‌تر دیگه هم داشت که همه‌شون جنگجوهای رتبه G و حسابی مورد احترام بودن.

ثروت خانواده به‌کنتی​ لطف این سه‌جمع​ برادر روزبه‌روز بیشتر می‌شد.

با اینکه اینجا سرزمین فدراسیون اریون بود،‌رهبر​ تقریباً تو قاره‌ای در نقطه مقابل ایزولتا، هیچ‌بار​ اشراف‌زاده‌ای نبود که شهرت خانواده هالی‌گام رو نشناسه.

«چی باعث‌رهبرشون​ شده به‌محرک​ ما سر بزنید؟»

دلفیرون با‌دارن​ این سوال مودبانه‌این​ کاتران من‌ومن کرد.

«به نظر می‌رسه کنت یه‌دور​ دستور غیرمنطقی داده باشه. بالادستی‌ها‌جالب​ اصلاً از بدبختی‌های زیردستاشون خبر ندارن.»

«خجالت می‌کشم بگم. چون تو شکار شکست خوردیم... کنت مواد اولیه اصلی رو با‌مجبور​ خودش نیاورده بود، با این فکر که با صید امروز یه مهمونی راه می‌ندازه. در‌کمی​ حالی که داشتیم خرده‌پنیر و میوه می‌خوردیم، بوی گوشت به دماغش خورد و عصبانی شد...»

صداش یواش‌یواش‌رهبرشون​ برید، شاید‌محرک​ چون خجالت می‌کشید.

دئوس یهو پرید وسط بحث.

«اومدی اینجا گدایی گوشت؟ خب‌دور​ از همون اول همینو بگو دیگه.‌نتایج​ زیک، یه تیکه بزرگ بهش بده.»

«نمی‌دونم چرا،‌گروهشون​ ولی داری‌شده​ خیلی ارفاق می‌کنی.»

«ارفاق نیست، تجارته.‌نقش​ معلومه که باید‌گند​ پولش رو بگیرم.»

«بله؟»

زیک لبخندی زد و‌چیزی​ نصف گوشتی که داشت‌جوّشون​ کباب می‌کرد رو برداشت.

به هر حال خیلی زیاد بود.‌بدشون​ برنامه داشتم اضافه‌اش رو تو سس‌ده‌ها​ بخوابونم و برای فردا نگه دارم.

«چقدر بابتش می‌دی؟»

دئوس از بارون دلفیرون پرسید.

حدس زدن هویتش سخت بود، چون کاتران که‌جوّشون​ یکی از اعضای خانواده هالی‌گام بود رو زیردست خودش‌محرک​ می‌دونست و خیلی راحت با خود بارون حرف می‌زد.

بارون حتی یادش‌وارد​ رفت چقدر عصبانی بود‌رهبر​ و سرش رو خاروند.

«خب...»

«اگه تو مغازه خودمون بودیم،‌این​ نفری یه سکه مسی می‌گرفتیم،‌اونایی​ نه؟ این برای سی نفر کافیه.»

«پس، می‌تونم‌انگار​ سی تا سکه‌دور​ مسی بهتون بدم؟»

«نه. یه سکه نقره.»

«چرا؟!»

«نمی‌دونی مگه؟ اگه تو دره یا‌صحنه​ کوهستان غذا بخری، حسابی سرت کلاه‌می‌شن​ می‌ره. اگه خوشت نمیاد، می‌تونی برگردی.»

«فهمیدم. یه‌انگار​ سکه نقره‌چیزی​ بهتون می‌دم.»

پول کمی نبود. تازه،‌شده​ عمراً کنت این پول‌گله​ رو بهش پس می‌داد.

تنها کاری که می‌تونست بکنه این‌گند​ بود که به چشم یه رشوه‌شده​ بهش نگاه کنه و پول رو بده.

نقره رو داد و گوشت رو گرفت.‌نظرش​ چهار تا خدمتکار هم در حالی که‌هیولاهای​ گوشت رو می‌بردن، پشت سرش راه افتادن.

یولگئوم یهو گفت: «به‌چیزی​ هر حال، تکنیکت تو‌جوّشون​ سرکیسه کردن ملت حرف نداره.»

دئوس به‌گروهشون​ حرف یهویی‌شده​ یولگئوم خندید.

«همه‌تون به لطف‌نقش​ این بدن دارین‌گند​ نون می‌خورین، مگه نه؟»

پر بیراه هم نمی‌گفت.

روز بعد، بارون‌کنتی​ دلفیرون دوباره به‌جمع​ کمپ سر زد.

«ارباب هالی‌گام.»

با اینکه اون فقط زیردستِ زیردستِ‌گند​ دئوس بود، بارون دلفیرون به اشتباه‌شده​ فکر می‌کرد کاتران رهبر این گروهه.

«ارباب دلفیرون، چی شده؟»

«چیز خاصی نیست... راستش رو بخواید، ما تو جنگیدن مهارت‌جالب​ داریم، اما تو شکار نه. کنت دستور داده امروز دوباره اون‌خسارت​ هیولای گنده رو شکار کنیم، اما ما تنهایی از پسش برنمیایم...»

«منظورتون اینه‌گروهشون​ که با‌شده​ هم شکار کنیم؟»

«بله.»

کاتران با چهره‌ای مضطرب به دئوس‌صحنه​ نگاه کرد. تو اون لحظه، من‌می‌شن​ هم با علاقه بهش نگاه می‌کردم.

دئوس آروم‌انگار​ دهنش رو‌چیزی​ باز کرد.

«پررویی هم حدی داره. وقتی دیروز حتی یه‌گله​ دونه هم شکار نکردین، اینکه ازم می‌خواین با‌کمپشون​ هم شکار کنیم چه سودی به حال من داره؟»

«فکر کنم‌رهبرشون​ حرفاتون یه‌محرک​ کم تنده.»

«برعکس، من دارم بهتون یه تجربه‌صحنه​ شکار می‌فروشم، پس برای هر سر‌می‌شن​ باید ۵۰ سکه مسی به من بدین.»

«ما شوالیه‌های‌انگار​ خاندان کنت‌چیزی​ سلپاکان هستیم!»

«شوالیه؟ پس حتماً نجیب‌زاده‌ای؟»

«دقیقاً!»

«نظرم عوض شد.‌می‌میرن​ نفری یه سکه‌صحنه​ نقره. نجیب‌زاده‌ها روی اعصابن.»

«ببینم!»

«برای هر ماموت یه پاداش ۵ سکه طلا گذاشتن. الان این طرف داره پول درمیاره.‌بار​ من دیروز ۱۲ تا شکار کردم. از نظر پولی میشه بیشتر از ۶۰ سکه طلا،‌سنگین​ ولی اگه به خاطر شماها نتونیم بیشتر از دیروز شکار کنیم، کی می‌خواد جوابگو باشه؟»

«شوالیه‌های ما...»

«حتی یه‌دارن​ دونه هم‌دیدن​ نمی‌تونیم شکار کنیم.»

«فقط بدشانسی بود!»

«پس خودتون یه کاریش‌شده​ بکنید. مگه میشه دو روز‌گیر​ پشت سر هم بدشانسی بیارید؟»

«اون که...»

«چرا کسی که داره التماس می‌کنه این‌قدر خشکه؟ حوصلم سر‌اونایی​ رفته، پس باید قیمتو ببرم بالاتر. ۲ سکه نقره. این هزینه‌گوشت​ تجربه شکاره. یا پولشو میدی و میای، یا گورتو گم می‌کنی.»

«من اینجا‌انگار​ دارم با ارباب‌دور​ هالی‌گام حرف می‌زنم!»

«پس چرا فقط اونو‌شده​ با خودتون نمی‌برید؟ اگه من‌گیر​ نباشم هم زیاد مهم نیست.»

کاتران ون هالی‌گام آهی کشید.

«خیلی زیاده‌روی می‌کنی. اگه بهش فکر کنی،‌نظرش​ دیروز من و اون دو تا شوالیه‌هیولاهای​ اصلی بیشتر ماموت‌ها رو شکار کردیم، مگه نه؟»

«اگه من یا زیک‌چیزی​ وارد عمل بشیم، تو‌جوّشون​ یه روز کارشون تمومه.»

«اون که درسته، ولی...»

«اگه به گیر دادن به من ادامه بدی، تو‌زیادی​ هم باید هزینه گروه رو بدی. یه نجیب‌زاده رده‌بالا‌داده​ که مقامش از کنت بالاتره، روزی یه سکه طلا درمیاره.»

کاتران در حالی‌می‌میرن​ که به دلفیرون‌صحنه​ نگاه می‌کرد، گفت:

«وضعیت من این‌طوریه.‌کنتی​ فکر نکنم بتونم‌جمع​ کمک زیادی بکنم.»

دلفیرون غرورش‌گروهشون​ رو زیر پا‌شانس​ گذاشت و گفت:

«دوست بودن با یه‌محرک​ شوالیه از خاندان کنت از‌زیادی​ خیلی جهات به نفعتون میشه.»

دئوس پرسید:

«مثلاً چی؟»

«خب... قرار‌گروهشون​ گرفتن تحت‌شده​ حمایت یه کنت‌نشین...»

«من همین الانش هم حمایت‌داشت​ شاهزاده‌نشین هالی‌اسپیندل رو دارم، پس حمایت‌وارد​ یه کنت‌نشین به چه دردم می‌خوره؟»

دهان دلفیرون دوباره خشک شد. اعتبار طرف مقابل کاملاً بالا‌اونایی​ بود، برای همین فکر می‌کرد تا حدی مقام و منزلت‌باربیکیو​ دارد، اما باورش نمی‌شد که او مهمان ویژه شاهزاده‌نشین باشد!

«ارباب هالی‌گام،‌انگار​ خواهش می‌کنم. چطور‌دور​ می‌تونه این‌طور نباشه؟»

تقریباً داشت گریه‌اش می‌گرفت.

به نظر می‌رسید که‌محرک​ از طرف کنت تحت‌خسارت​ فشار زیادی قرار دارد.

کاتران مردد بود،‌می‌میرن​ اما دئوس دوباره‌صحنه​ به حرف آمد.

«چقدر رو اعصابه. پس این‌دور​ کارو بکنید. شماها حاضرید بعد‌جالب​ از شکار، گندکاری‌ها رو جمع کنید؟»

«منظورت تیم پاکسازیه؟»

«منظورم تیکه تیکه کردن گوشت و دسته‌بندی عاج‌هاست.‌خسارت​ من نوک خرطوم‌ها رو هم که مدرک شکار‌گله​ هستن جمع می‌کنم و با سکه طلا عوضشون می‌کنم.»

وقتی گوش می‌دادم، به‌دیدن​ نظر می‌رسید این کاری است‌مگه​ که فقط برده‌ها انجام می‌دهند.

درست وقتی که داشتم احساس‌دور​ بدی پیدا می‌کردم، شخص جدیدی مداخله‌نتایج​ کرد و دهانش را باز کرد.

«وقتی این‌طوری میگی، شبیه یه حمالی‌بدشون​ تمام‌عیار به نظر می‌رسه. اگه ممکنه،‌ده‌ها​ لطفاً این‌طوری صداش کنید: مدیر کمپ اصلی.»

چشمان دلفیرون برقی زد.

«مدیر... کمپ اصلی.»

او به طرف مقابلش نگاه‌دور​ کرد. مرد جوانی با جثه‌ای‌جالب​ محکم و موهای قهوه‌ای بود.

حالت چهره‌اش بی‌تفاوت و چشمانش‌شانس​ عمیق بود. برخلاف ظاهر خوش‌قلبش، عظمت‌بودن​ غیرقابل توضیحی از او احساس می‌شد.

شوالیه گفت:

«می‌تونی فقط زیک صدام کنی.‌این​ کنت حتماً برای این شکار‌اونایی​ برده‌های زیادی با خودش آورده.»

«دقیقاً. ۵۰۰ نفر آدم داریم.»

«اگه از اون نیروی کار برای جمع و جور کردن شکارها استفاده کنید، ما هم می‌تونیم با سرعت‌طبیعی​ بیشتری شکار کنیم. در مورد سودش... شاید سخت باشه که سهم زیادی بهتون بدیم، اما فکر کنم بتونیم به‌خدمتکار​ سطحی برسیم که برای هر دو طرف قابل قبول باشه. مثلاً، افتخارش به شما می‌رسه و سودش به ما.»

«منظورت از افتخار چیه؟»

«مگه بد میشه موقع گرفتن پاداش‌صحنه​ شکار، از اسم خاندان کنت استفاده‌می‌شن​ کنیم؟ البته بیشتر پاداش به ما می‌رسه.»

هرچه بیشتر به حرف‌های دلفیرون‌دور​ گوش می‌دادم، به نظر می‌رسید‌جالب​ اوضاع آن‌قدرها هم بد نیست.

به نظر می‌رسید اگر همین‌طور به‌بدشون​ شکار ادامه می‌دادم، شانس این را‌ده‌ها​ داشتم که یکی دو تا شکار کنم.

اگر دقیق‌تر نگاه می‌کردی،‌محرک​ دلیل اینکه کنت این‌قدر‌خسارت​ عصبانی شده بود، خجالت‌زدگی‌اش بود.

کاملاً مشخص بود که اگر با صدها برده‌عوض​ و شوالیه می‌آمد و حتی یک حیوان هم‌نیستن​ شکار نمی‌کرد، برای مدت طولانی مضحکه جامعه اشرافی می‌شد.

«من میرم پیش‌کنتی​ سرورم و با‌جمع​ کنت صحبت می‌کنم.»

دئوس از‌گروهشون​ پشت سرش‌شده​ فریاد زد:

«پولی بهتون نمی‌دما.‌نقش​ چرا یه کم‌گند​ گوشت با خودت نمی‌بری؟»

«فهمیدم.»

طولی نکشید که بارون‌چیزی​ به جایی که زیک‌جوّشون​ و گروهش بودند، برگشت.

همان‌طور که دئوس گفته بود، با این شرط موافقت کردیم که تمام پاداش نقدی به ما‌کمپشون​ برسد و محصولات جانبی حدوداً ۷ به ۳ تقسیم شود. به نظر می‌رسید کنت هم از‌زره​ اینکه افتخار کار به نام او تمام می‌شد، راضی است. شکار روز گذشته واقعاً افتضاح بود.

شکار نزدیک‌رهبرشون​ به ۱۵‌محرک​ روز ادامه داشت.

ماموت‌هایی که در گله‌های‌دیدن​ بزرگ حدوداً هزارتایی ظاهر شده‌مگه​ بودند، تقریباً از بین رفتند.

مردم با ایده‌کنتی​ پول درآوردن دور‌جمع​ هم جمع شده بودند.

در این مدت، تعداد‌شده​ تیم‌های شکار به بیش‌گله​ از ۱۰۰ تیم افزایش یافت.

حالا تیم شکار کنت سلپاکان، به رهبری دئوس و‌زیادی​ زیک، حدود ۳۰۰ ماموت شکار کرده بود. این یک دستاورد‌بودن​ عظیم بود که بیش از ۱۳۰۰ سکه طلا ارزش داشت.

خوشبختانه، کنت سلپاکان‌می‌میرن​ تا آخر کار طمعی‌نظرش​ برای پول نشان نداد.

البته ۱۰۰۰ سکه طلا پول زیادی بود،‌کرده​ اما آن‌قدرها هم نبود که حاکم یک کنت‌نشین‌رهبرشون​ بخواهد با پررویی طمع آن را داشته باشد.

علاوه بر این، پول به دست آمده از‌گله​ فروش محصولات جانبی برای پس‌انداز ده‌ها سکه طلا‌کمپشون​ کافی بود، بنابراین برای حفظ آبرویش کفایت می‌کرد.

فراتر از همه این‌ها، او اصلاً وقت نداشت سکه‌های طلایش را بشمارد،‌شده​ چون مدام در محافل اجتماعی مشغول لاف زدن درباره دستاوردهای متعددش بود. این‌جابه‌جا​ معامله خوبی بود که هم دئوس و هم کنت از آن راضی بودند.

دئوس در حالی که کالسکه‌ای‌این​ پر از سکه طلا را می‌کشید،‌منقرض​ به سمت قلعه هالی‌اسپیندل راه افتاد.

درست در لحظه‌ای که می‌خواستند آنجا را‌کرده​ ترک کنند، بارون دلفیرون با عصبانیت سوار بر‌رهبرشون​ اسبش شد و با صدای بلندی فریاد زد:

«تو دردسر بزرگی افتادیم!»

دئوس به زیک گفت:

«بزن به چاک.»

«بله؟»

«سریع فرار کن. حس‌شده​ می‌کنم قراره درگیر یه‌گله​ دردسر رو اعصاب بشم.»

اما مهم نبود کالسکه‌محرک​ چقدر سریع باشد، نمی‌توانست از‌زیادی​ یک اسب وحشی سریع‌تر برود.

ناولها | novelha.net