چپتر 280: ملاقات با فرشته سقوطکرده (۱)
0یه جشنوارهگروهشون شکار راهشده افتاده بود.
تیم دئوس تنهانقش تیمی نبود که ماموتهازده رو هدف گرفته بود.
یه تیمدارن دیگه همدیدن اون طرف بود.
با نگاه به مهارتهاشون، به نظر میرسید یه پارتی رتبه G باشن. حتی نمیتونستن به ماموتهای بزرگ فکر کنن، برای همین کوچیکترها رو طعمه میکردن و یکییکی میکشتنشون.
فقط اونا نبودن، نزدیکشده ده تا تیم ازگله آدما داشتن ماموت شکار میکردن.
ماموتها هنوز با خیال راحتداشت میچریدن، شاید اصلاً خبر نداشتن کهوارد بعضی از اعضای گلهشون دارن میمیرن.
با دیدندارن این صحنه، دئوساین نظرش عوض شد.
مگه اونایی که دارنچیزی منقرض میشن، به جایجوّشون آدما، این هیولاهای ماگوورت نیستن؟
عصر اون روز،وارد یه مهمونی باربیکیو بارهبر گوشت ماموت راه افتاد.
فقط تورهبرشون پارتی ما دهداشت نفر آدم بود.
حسابی سر ذوق اومدهدیدن بودم که بخورم، بنوشم ومگه با سروصدا برای بقیه بریزم.
همون نزدیکیها، یه گروه داشتن کمپ شکارشونکرده رو برپا میکردن. یه پرچم نسبتاً بزرگچون بالا رفته بود و چادرهاشون حسابی روشن بود.
از چیزهایی که شنیدم، انگارشانس یه کنتی چیزی این آدماداده رو دور هم جمع کرده بود.
جوّشون خیلی جالب نبود.
نتایج شکار امروزشون افتضاح بود. چون رهبرشوننظرش که نقش محرک رو داشت گند زدههیولاهای بود، خسارت زیادی به گروهشون وارد شده بود.
از شانس بدشون، به رهبر یه گله گیر دادهخیلی بودن و دهها ماموت افتاده بودن دنبالشون، برای همینداشت مجبور شده بودن سه بار کمپشون رو جابهجا کنن.
پس طبیعی بود که مهمونیشانس پر سروصدای باربیکیوی کمپ بغلی،داده یعنی ما، براشون رو اعصاب باشه.
دئوس تازه زبونش از مستی کمی سنگین شدهخسارت بود که یه مرد با زره سفید-نقرهای، درگله حالی که چهار تا خدمتکار دنبالش بودن، پیداش شد.
«ماجراجوها، مندارن دلفیرون هستم،دیدن شوالیه کنت سلپاکان.»
«خب که چی؟»
دئوس اینوگروهشون پرسید وشده دلفیرون اخم کرد.
«انگار مستی. یه بارمحرک دیگه میگم. من بارونخسارت دلفیرون هستم، شوالیه کنت سلپیکان.»
روی کلمهدارن «بارون» حسابیدیدن تاکید کرد.
«فقط چون مستم دلیل نمیشهدور گوشام هم کر شده باشه،جالب نه؟ گفتم خب که چی؟»
«هه هه...گروهشون منظورم اینهشده که بارون دلفیرونم.»
«تو هم مستی؟نقش چرا هی حرفتگند رو تکرار میکنی؟»
«قیافهاش که بهمیمیرن اشراف نمیخوره، اماصحنه طبق قوانین قاره خوزه...»
دئوس انگار اصلاً بهچیزی حرفاش گوش نمیداد وجوّشون برگشت سمت گروه خودش.
«همونجا وایسا. کسی اینجا هست که مقام اجتماعی داشتهگیر باشه؟... البته به جز اونایی که تهِ درهان یاطبیعی ثبتنام شهروندیشون باطل شده... آها، یکی اینجاست. زیردستِ زیردستم.»
چشمهای دئوسرهبرشون روی یهمحرک مرد ثابت موند.
اون کسی نبود جز کاتراناین پن هالیسورد. یه جنگجو ازاونایی یه خانواده معتبر تو ایزولتا.
«بله قربان.»
کاتران جاگروهشون خورد وشده سیخ وایساد.
«حلش کن.»
«چشم.»
کاتران برگشتانگار و رفتچیزی سمت بارون دلفیرون.
«من کاتران ون هالیگام هستم.»
«پن هالیسورد؟ اگهنقش هالیگام باشه، نکنهگند همون خانواده اهل ایزولتا...»
«بله.»
«آه! پس این پارتی شکار خانوادهجمع هالیگام بود. عذر میخوام. نزدیک بودامروزشون بدون اینکه بدونم جسارت بزرگی بکنم.»
بارون باگروهشون قیافهای پکر سرششانس رو پایین انداخت.
خانواده هالیگام یه خانواده جنگجوی رتبه G بودن. لقب خانواده مارکیز بود و قدرتشون اونقدر زیاد بود که دقیقاً زیر دست پادشاه ایزولتا قرار میگرفتن.
کاتران دو تا برادر بزرگتر دیگه هم داشت که همهشون جنگجوهای رتبه G و حسابی مورد احترام بودن.
ثروت خانواده بهکنتی لطف این سهجمع برادر روزبهروز بیشتر میشد.
با اینکه اینجا سرزمین فدراسیون اریون بود،رهبر تقریباً تو قارهای در نقطه مقابل ایزولتا، هیچبار اشرافزادهای نبود که شهرت خانواده هالیگام رو نشناسه.
«چی باعثرهبرشون شده بهمحرک ما سر بزنید؟»
دلفیرون بادارن این سوال مودبانهاین کاتران منومن کرد.
«به نظر میرسه کنت یهدور دستور غیرمنطقی داده باشه. بالادستیهاجالب اصلاً از بدبختیهای زیردستاشون خبر ندارن.»
«خجالت میکشم بگم. چون تو شکار شکست خوردیم... کنت مواد اولیه اصلی رو بامجبور خودش نیاورده بود، با این فکر که با صید امروز یه مهمونی راه میندازه. درکمی حالی که داشتیم خردهپنیر و میوه میخوردیم، بوی گوشت به دماغش خورد و عصبانی شد...»
صداش یواشیواشرهبرشون برید، شایدمحرک چون خجالت میکشید.
دئوس یهو پرید وسط بحث.
«اومدی اینجا گدایی گوشت؟ خبدور از همون اول همینو بگو دیگه.نتایج زیک، یه تیکه بزرگ بهش بده.»
«نمیدونم چرا،گروهشون ولی داریشده خیلی ارفاق میکنی.»
«ارفاق نیست، تجارته.نقش معلومه که بایدگند پولش رو بگیرم.»
«بله؟»
زیک لبخندی زد وچیزی نصف گوشتی که داشتجوّشون کباب میکرد رو برداشت.
به هر حال خیلی زیاد بود.بدشون برنامه داشتم اضافهاش رو تو سسدهها بخوابونم و برای فردا نگه دارم.
«چقدر بابتش میدی؟»
دئوس از بارون دلفیرون پرسید.
حدس زدن هویتش سخت بود، چون کاتران کهجوّشون یکی از اعضای خانواده هالیگام بود رو زیردست خودشمحرک میدونست و خیلی راحت با خود بارون حرف میزد.
بارون حتی یادشوارد رفت چقدر عصبانی بودرهبر و سرش رو خاروند.
«خب...»
«اگه تو مغازه خودمون بودیم،این نفری یه سکه مسی میگرفتیم،اونایی نه؟ این برای سی نفر کافیه.»
«پس، میتونمانگار سی تا سکهدور مسی بهتون بدم؟»
«نه. یه سکه نقره.»
«چرا؟!»
«نمیدونی مگه؟ اگه تو دره یاصحنه کوهستان غذا بخری، حسابی سرت کلاهمیشن میره. اگه خوشت نمیاد، میتونی برگردی.»
«فهمیدم. یهانگار سکه نقرهچیزی بهتون میدم.»
پول کمی نبود. تازه،شده عمراً کنت این پولگله رو بهش پس میداد.
تنها کاری که میتونست بکنه اینگند بود که به چشم یه رشوهشده بهش نگاه کنه و پول رو بده.
نقره رو داد و گوشت رو گرفت.نظرش چهار تا خدمتکار هم در حالی کههیولاهای گوشت رو میبردن، پشت سرش راه افتادن.
یولگئوم یهو گفت: «بهچیزی هر حال، تکنیکت توجوّشون سرکیسه کردن ملت حرف نداره.»
دئوس بهگروهشون حرف یهوییشده یولگئوم خندید.
«همهتون به لطفنقش این بدن دارینگند نون میخورین، مگه نه؟»
پر بیراه هم نمیگفت.
روز بعد، بارونکنتی دلفیرون دوباره بهجمع کمپ سر زد.
«ارباب هالیگام.»
با اینکه اون فقط زیردستِ زیردستِگند دئوس بود، بارون دلفیرون به اشتباهشده فکر میکرد کاتران رهبر این گروهه.
«ارباب دلفیرون، چی شده؟»
«چیز خاصی نیست... راستش رو بخواید، ما تو جنگیدن مهارتجالب داریم، اما تو شکار نه. کنت دستور داده امروز دوباره اونخسارت هیولای گنده رو شکار کنیم، اما ما تنهایی از پسش برنمیایم...»
«منظورتون اینهگروهشون که باشده هم شکار کنیم؟»
«بله.»
کاتران با چهرهای مضطرب به دئوسصحنه نگاه کرد. تو اون لحظه، منمیشن هم با علاقه بهش نگاه میکردم.
دئوس آرومانگار دهنش روچیزی باز کرد.
«پررویی هم حدی داره. وقتی دیروز حتی یهگله دونه هم شکار نکردین، اینکه ازم میخواین باکمپشون هم شکار کنیم چه سودی به حال من داره؟»
«فکر کنمرهبرشون حرفاتون یهمحرک کم تنده.»
«برعکس، من دارم بهتون یه تجربهصحنه شکار میفروشم، پس برای هر سرمیشن باید ۵۰ سکه مسی به من بدین.»
«ما شوالیههایانگار خاندان کنتچیزی سلپاکان هستیم!»
«شوالیه؟ پس حتماً نجیبزادهای؟»
«دقیقاً!»
«نظرم عوض شد.میمیرن نفری یه سکهصحنه نقره. نجیبزادهها روی اعصابن.»
«ببینم!»
«برای هر ماموت یه پاداش ۵ سکه طلا گذاشتن. الان این طرف داره پول درمیاره.بار من دیروز ۱۲ تا شکار کردم. از نظر پولی میشه بیشتر از ۶۰ سکه طلا،سنگین ولی اگه به خاطر شماها نتونیم بیشتر از دیروز شکار کنیم، کی میخواد جوابگو باشه؟»
«شوالیههای ما...»
«حتی یهدارن دونه همدیدن نمیتونیم شکار کنیم.»
«فقط بدشانسی بود!»
«پس خودتون یه کاریششده بکنید. مگه میشه دو روزگیر پشت سر هم بدشانسی بیارید؟»
«اون که...»
«چرا کسی که داره التماس میکنه اینقدر خشکه؟ حوصلم سراونایی رفته، پس باید قیمتو ببرم بالاتر. ۲ سکه نقره. این هزینهگوشت تجربه شکاره. یا پولشو میدی و میای، یا گورتو گم میکنی.»
«من اینجاانگار دارم با اربابدور هالیگام حرف میزنم!»
«پس چرا فقط اونوشده با خودتون نمیبرید؟ اگه منگیر نباشم هم زیاد مهم نیست.»
کاتران ون هالیگام آهی کشید.
«خیلی زیادهروی میکنی. اگه بهش فکر کنی،نظرش دیروز من و اون دو تا شوالیههیولاهای اصلی بیشتر ماموتها رو شکار کردیم، مگه نه؟»
«اگه من یا زیکچیزی وارد عمل بشیم، توجوّشون یه روز کارشون تمومه.»
«اون که درسته، ولی...»
«اگه به گیر دادن به من ادامه بدی، توزیادی هم باید هزینه گروه رو بدی. یه نجیبزاده ردهبالاداده که مقامش از کنت بالاتره، روزی یه سکه طلا درمیاره.»
کاتران در حالیمیمیرن که به دلفیرونصحنه نگاه میکرد، گفت:
«وضعیت من اینطوریه.کنتی فکر نکنم بتونمجمع کمک زیادی بکنم.»
دلفیرون غرورشگروهشون رو زیر پاشانس گذاشت و گفت:
«دوست بودن با یهمحرک شوالیه از خاندان کنت اززیادی خیلی جهات به نفعتون میشه.»
دئوس پرسید:
«مثلاً چی؟»
«خب... قرارگروهشون گرفتن تحتشده حمایت یه کنتنشین...»
«من همین الانش هم حمایتداشت شاهزادهنشین هالیاسپیندل رو دارم، پس حمایتوارد یه کنتنشین به چه دردم میخوره؟»
دهان دلفیرون دوباره خشک شد. اعتبار طرف مقابل کاملاً بالااونایی بود، برای همین فکر میکرد تا حدی مقام و منزلتباربیکیو دارد، اما باورش نمیشد که او مهمان ویژه شاهزادهنشین باشد!
«ارباب هالیگام،انگار خواهش میکنم. چطوردور میتونه اینطور نباشه؟»
تقریباً داشت گریهاش میگرفت.
به نظر میرسید کهمحرک از طرف کنت تحتخسارت فشار زیادی قرار دارد.
کاتران مردد بود،میمیرن اما دئوس دوبارهصحنه به حرف آمد.
«چقدر رو اعصابه. پس ایندور کارو بکنید. شماها حاضرید بعدجالب از شکار، گندکاریها رو جمع کنید؟»
«منظورت تیم پاکسازیه؟»
«منظورم تیکه تیکه کردن گوشت و دستهبندی عاجهاست.خسارت من نوک خرطومها رو هم که مدرک شکارگله هستن جمع میکنم و با سکه طلا عوضشون میکنم.»
وقتی گوش میدادم، بهدیدن نظر میرسید این کاری استمگه که فقط بردهها انجام میدهند.
درست وقتی که داشتم احساسدور بدی پیدا میکردم، شخص جدیدی مداخلهنتایج کرد و دهانش را باز کرد.
«وقتی اینطوری میگی، شبیه یه حمالیبدشون تمامعیار به نظر میرسه. اگه ممکنه،دهها لطفاً اینطوری صداش کنید: مدیر کمپ اصلی.»
چشمان دلفیرون برقی زد.
«مدیر... کمپ اصلی.»
او به طرف مقابلش نگاهدور کرد. مرد جوانی با جثهایجالب محکم و موهای قهوهای بود.
حالت چهرهاش بیتفاوت و چشمانششانس عمیق بود. برخلاف ظاهر خوشقلبش، عظمتبودن غیرقابل توضیحی از او احساس میشد.
شوالیه گفت:
«میتونی فقط زیک صدام کنی.این کنت حتماً برای این شکاراونایی بردههای زیادی با خودش آورده.»
«دقیقاً. ۵۰۰ نفر آدم داریم.»
«اگه از اون نیروی کار برای جمع و جور کردن شکارها استفاده کنید، ما هم میتونیم با سرعتطبیعی بیشتری شکار کنیم. در مورد سودش... شاید سخت باشه که سهم زیادی بهتون بدیم، اما فکر کنم بتونیم بهخدمتکار سطحی برسیم که برای هر دو طرف قابل قبول باشه. مثلاً، افتخارش به شما میرسه و سودش به ما.»
«منظورت از افتخار چیه؟»
«مگه بد میشه موقع گرفتن پاداشصحنه شکار، از اسم خاندان کنت استفادهمیشن کنیم؟ البته بیشتر پاداش به ما میرسه.»
هرچه بیشتر به حرفهای دلفیروندور گوش میدادم، به نظر میرسیدجالب اوضاع آنقدرها هم بد نیست.
به نظر میرسید اگر همینطور بهبدشون شکار ادامه میدادم، شانس این رادهها داشتم که یکی دو تا شکار کنم.
اگر دقیقتر نگاه میکردی،محرک دلیل اینکه کنت اینقدرخسارت عصبانی شده بود، خجالتزدگیاش بود.
کاملاً مشخص بود که اگر با صدها بردهعوض و شوالیه میآمد و حتی یک حیوان همنیستن شکار نمیکرد، برای مدت طولانی مضحکه جامعه اشرافی میشد.
«من میرم پیشکنتی سرورم و باجمع کنت صحبت میکنم.»
دئوس ازگروهشون پشت سرششده فریاد زد:
«پولی بهتون نمیدما.نقش چرا یه کمگند گوشت با خودت نمیبری؟»
«فهمیدم.»
طولی نکشید که بارونچیزی به جایی که زیکجوّشون و گروهش بودند، برگشت.
همانطور که دئوس گفته بود، با این شرط موافقت کردیم که تمام پاداش نقدی به ماکمپشون برسد و محصولات جانبی حدوداً ۷ به ۳ تقسیم شود. به نظر میرسید کنت هم اززره اینکه افتخار کار به نام او تمام میشد، راضی است. شکار روز گذشته واقعاً افتضاح بود.
شکار نزدیکرهبرشون به ۱۵محرک روز ادامه داشت.
ماموتهایی که در گلههایدیدن بزرگ حدوداً هزارتایی ظاهر شدهمگه بودند، تقریباً از بین رفتند.
مردم با ایدهکنتی پول درآوردن دورجمع هم جمع شده بودند.
در این مدت، تعدادشده تیمهای شکار به بیشگله از ۱۰۰ تیم افزایش یافت.
حالا تیم شکار کنت سلپاکان، به رهبری دئوس وزیادی زیک، حدود ۳۰۰ ماموت شکار کرده بود. این یک دستاوردبودن عظیم بود که بیش از ۱۳۰۰ سکه طلا ارزش داشت.
خوشبختانه، کنت سلپاکانمیمیرن تا آخر کار طمعینظرش برای پول نشان نداد.
البته ۱۰۰۰ سکه طلا پول زیادی بود،کرده اما آنقدرها هم نبود که حاکم یک کنتنشینرهبرشون بخواهد با پررویی طمع آن را داشته باشد.
علاوه بر این، پول به دست آمده ازگله فروش محصولات جانبی برای پسانداز دهها سکه طلاکمپشون کافی بود، بنابراین برای حفظ آبرویش کفایت میکرد.
فراتر از همه اینها، او اصلاً وقت نداشت سکههای طلایش را بشمارد،شده چون مدام در محافل اجتماعی مشغول لاف زدن درباره دستاوردهای متعددش بود. اینجابهجا معامله خوبی بود که هم دئوس و هم کنت از آن راضی بودند.
دئوس در حالی که کالسکهایاین پر از سکه طلا را میکشید،منقرض به سمت قلعه هالیاسپیندل راه افتاد.
درست در لحظهای که میخواستند آنجا راکرده ترک کنند، بارون دلفیرون با عصبانیت سوار بررهبرشون اسبش شد و با صدای بلندی فریاد زد:
«تو دردسر بزرگی افتادیم!»
دئوس به زیک گفت:
«بزن به چاک.»
«بله؟»
«سریع فرار کن. حسشده میکنم قراره درگیر یهگله دردسر رو اعصاب بشم.»
اما مهم نبود کالسکهمحرک چقدر سریع باشد، نمیتوانست اززیادی یک اسب وحشی سریعتر برود.