چپتر 355: ۸۰. رسیدن به میدان نبرد نهایی (۵)
0دئوس بدون توجه بهگوشش آب سیاه، سعی کردآرامآرام به سمت لوسیفر خیز بردارد.
یولگئوم با عجلهآرامآرام بازویش را کشید تاحالت او را متوقف کند.
«نه!»
«چرا؟»
«اون آب سیاه... نفرین فرشتهست.»
«من از زندههاشونآرامآرام ترسی ندارم، چهبهترین برسه به مردههاشون.»
«این چیزی نیست کهفقط اینقدر راحت در موردش حرفنمیرسید بزنی. اول باید عقبنشینی کنی.»
«اونو همونجا ول کنم؟»
«اون... تاحالی یه مدتگوشش تکون نمیخوره.»
«منظورت چیه؟»
«چون اون کسیه که این نفرین رو راه انداخته. در ازاش،کُند باید همونجا بمونه و شاهد کامل شدن نفرین باشه. بیا بعداًپایین در مورد چیزای پیچیده حرف بزنیم و فعلاً یه قدم بریم عقب.»
دئوس دست یولگئوم راباشد پس زد و یککاخ قدم به جلو برداشت.
پایم راحالی داخل آبگوشش سیاه گذاشتم.
همان لحظه، ساقآرامآرام پایم ذوب شدبهترین و از بین رفت.
اگر یولگئوم من را عقبدویدن نکشیده بود، با سر میافتادمپیشروی توی آب و کاملاً ذوب میشدم.
دئوس با چهرهای متعجب یک قدم به عقب برداشت.سرریز از آنجایی که بدنش متعلق به پادشاه شیاطین بود،عوضی پایی که ذوب شده بود خیلی سریع ترمیم شد.
«بهت که گفتم برو عقب!»
«داد نزن سرم.»
دئوس در حالی کهفقط انگشتش را توی گوششنظر میچرخاند، به عقب برگشت.
آب سیاه نفرینشده آرامآرام پخشخودمان میشد. در بهترین حالت، سرعتش فقطپایین در حد دویدن یک انسان بود.
با این حال، بهگوشش نظر نمیرسید این پیشرویآرامآرام کُند قصد توقف داشته باشد.
تا به خودمان آمدیم، آب ازبهترین سقف کاخ پادشاه شیاطین سرریز شدحال و شروع کرد به پایین ریختن.
همان موقع،حالت دئوس با صدایدویدن بلندی فریاد زد:
«الکس، ای عوضی لعنتی!»
الکس بلافاصله جلویش ظاهر شد.
«بله، بله؟ این دیگه چیه...»
«قبل از اینکه تقصیر رو بندازی گردن من، شیاطین روپیشروی بردار و فرار کنید. دنیا داره توسط یه آب سیاهسرریز که تمام موجودات زنده رو ذوب و نابود میکنه، بلعیده میشه.»
«...باز چه گندی بالا آوردی؟»
«کار من نیست.»
«پس...»
«دمیورگوس اول...حالت نه، لوسیفر ایندویدن کار رو کرد.»
«اون اینجاست؟»
«اون؟ ای احمق عوضی.گوشش اون زن دیوونه داره سعیپخش میکنه دنیا رو نابود کنه.»
«امکان نداره...»
«میخوای بلندت کنم بندازمتفقط تو آب؟ تا بفهمینظر حرفم راسته یا دروغ؟»
الکس سرش را تکون داد. نمیدانستآمدیم قضیه از چه قرار است، اماریختن اوضاع اصلاً عادی به نظر نمیرسید.
«بجنب!»
«چشم قربان!»
الکس دوکهای شیطانی را دور هم جمع کرد و دستورات دئوس را بهتوقف آنها رساند. درست زمانی که آب سیاه کاملاً کاخ پادشاه شیاطین را بلعیدهبلندی بود، شیاطین شروع کردند به فرار از ایدوس و پناه گرفتن در جاهای امن.
«دنیای انسانها هم...»
زکه در حالیانگشتش که تخلیه کردنشان رانفرینشده تماشا میکرد، فریاد زد.
«اگه همینطوری پیشآرامآرام بره، اونجا همبهترین به خطر میافته.»
«ارباب دئوس. منسرعتش میرم یه سرانسان به رگین بزنم.»
«میخوای دروازهتوقف تلپورت روباشد برات باز کنم؟»
«مسیر کوتاهیئه، نیازی نیست.»
«خب، اگهنفرینشده تویی کهپخش الان هستی باشی...»
سرعت فوقالعادهی زکه طوری بوددویدن که حتی با چشم شیطانیپیشروی دئوس هم ردگیریاش سخت بود.
میتوانستی حرکاتش را با یک حس مبارزهای که میشدسرریز به آن حس ششم گفت پیشبینی کنی، اما اگرعوضی میخواستی واقعاً با چشمهایت دنبالش کنی، عمراً به پایش نمیرسیدی.
«برو و برگرد. توگوشش این فاصله، منم یه راهیپخش برای نجات دنیا پیدا میکنم.»
«چشم، دئوس.»
زکه به دئوس ادایفقط احترام کرد و بعدنظر به سمت شمال پرواز کرد.
دئوس چشمانش راداشته چرخاند و بهآمدیم سیگنی نگاه کرد.
خواستم دهانم را باز کنم، امابرگشت کلمات از گلویم بیرون نمیآمدند. به آنسرعتش بچهی افسرده و داغون چه میتوانستم بگویم؟
بعد به یولگئوم نگاه کردم.
«فکر میکنی واسه چی بادویدن خودم اینور و اونور میبرمتپیشروی و شکمت رو سیر میکنم؟»
یولگئوم آهی کشید.
«بگذریم از این حرف خودخواهانهت که حقایق و روابطپخش علت و معلولی رو کاملاً به نفع خودت تفسیرنظر میکنه... شرمندهام. فعلاً هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه.»
«چرا؟»
«حتی اگهحالت بپرسی چرا...فقط نفرین فرشته مطلقه.»
«پس باید نابود بشه؟»
«راستش رو بخوای، نمیدونم. چون تا حالا هیچ فرشتهای نبوده که از تهسرعتش دل آرزوی نابودی بشریت رو داشته باشه و همچین نفرینی رو رها کنه.خودمان یه فرشته که بخواد بقیه رو بکشه... حتی فکر کردن بهش هم وحشتناکه.»
«شنیده بودمنفرینشده که فرشتههای سقوطکردهمیشد رو شکار میکردن.»
«لطفاً از کلمهی شکارفقط استفاده نکن. فقط دستگیرشوننظر میکردن و زندانیشون میکردن.»
«خب، پستوقف سعی کن یهخودمان راهی پیدا کنی.»
«الان فقطحالی یه کارگوشش میشه کرد.»
«اون چیه؟»
«اول، منبعحالت نفرین روفقط از بین ببریم.»
«لوسیفر...»
«باید بکشیش. اینانگشتش اولین قدم برایبرگشت شکستن این نفرینه.»
یولگئوم مستقیمنفرینشده به لوسیفرپخش خیره شد.
اصلاً حرفهایمان را شنید؟
گوشههای لبش را بالاباشد برد و پوزخند زد. دئوسسرریز به مشت گرهکردهاش نگاه کرد.
و بعدحالی دوباره بهگوشش لوسیفر نگاه کردم.
«این...»
سیگنی بود که بافقط قدمهایی لرزان جلو آمدنظر و دست دئوس را گرفت.
«خواهش میکنم میگو رو نکش.»
دئوس با چهرهایانگشتش معذب، دست سیگنیبرگشت را پس زد.
یولگئوم گفت:
«اون دیگه میگوسرعتش نیست. اون طفلک بیچارهحال خیلی وقته که مرده.»
«اون بچهی قویئیه. میگو...»
«لوسیفر موجود دقیق و بیرحمیه. اگه تصمیم گرفته اون بدنمیشد رو تسخیر کنه، این کار رو بینقص انجام داده. عمراً اونقدرکُند ناشیانه عمل نمیکرد که روح میگو رو اون تو باقی بذاره...»
«نه، یولگئوم. نه.»
«مبنای این حرفت چیه؟»
«میگو... همین چند لحظه پیش داشت رویسقف پای من استراحت میکرد. اون فرمانرواییه کهصدای به نصف دنیا حکومت میکرد. همچین بچهی قویای...»
«کافیه. اگه داستان احساسیه، بعداً با خیال راحتآرامآرام بهش گوش میدم. دئوس رو متزلزل نکن. فعلاًانسان تنها چیزی که باید بهش فکر کنیم، کشتن لوسیفره.»
«ارباب یولگئوم...»
سیگنی به یولگئوم نگاه کرد.
یولگئوم نگاهش راداشته دزدید. تحمل اینآمدیم وضعیت برایش سخت بود.
دئوس دستبهسینه ایستاد.
هر بار که با پیشروی آببهترین سیاه یک قدم به عقب برمیداشت،حال لوسیفر هم همانقدر از او دورتر میشد.
این عقبنشینیحالت ساعتها و حتیدویدن روزها ادامه داشت.
نیمی از دنیای شیاطین بلعیده شده بود.سقف تا آن موقع، دئوس فقط دستبهسینه ایستادهصدای بود و به سمت لوسیفر چشمغره میرفت.
یولگئوم به آرامی گفت:
«نمیدونستم اینقدرنفرینشده به فکرپخش دخترت هستی.»
دئوس چشمانش را چرخاند ودویدن به سیگنی که در حالپیشروی دعا کردن بود، نگاه کرد.
«چرا؟»
«چی چرا؟»
«چرا لوسیفر رفتآرامآرام سراغ میگو؟ اون بدنحالت اینقدر براش مهم بود؟»
«...خب این...»
«فکر کنم جوابش همونجا باشه.»
دئوس یکحالی قدم دیگرگوشش به عقب برداشت.
انگار تا وقتیآرامآرام جوابش را نمیگرفت، خیالحالت نداشت قدمی جلو بگذارد.
حتی اگرحالت این دنیایفقط لعنتی نابود میشد.
رگین داستان نابودیداشته دنیا را ازآمدیم زبان زیک شنیده بود.
زیک برای پنهان کردن آن تاریکیبرگشت لرزان و عمیقی که در چشمشحالت جولان میداد، یک چشمبند بسته بود.
رگین نگاهی به آن چشممیشد از دسترفتهاش انداخت و حتیدویدن نتوانست بپرسد چه بلایی سرش آمده.
آنها فقط به این قصه گوش میدادند که دمیورگوس اول، همانکُند پادشاه شیاطین باستانی، این دنیا را نفرین کرده تا نابودش کندپایین و حالا یک آب سیاه لعنتی دارد تمام دنیا را میبلعد.
پادشاهی ورده که توسط آپریل، همسر رگین اداره میشد، دقیقاًشروع چسبیده به مرز دنیای شیاطین بود. برای همین، شوالیهها ازبلافاصله سراسر دنیا بار و بندیلشان را بستند و آنجا جمع شدند.
مدت زیادی از زمانی که او به عنوان یک اربابمیشد فئودال خدمت میکرد گذشته بود و در مرکز تمام اینپیشروی جریانات، جنگجوی برجستهای به نام رگین ون هالیویچ قرار داشت.
پادشاهی انسانها شروع کرد به آمادهبهترین شدن برای مقابله با طغیان اولینحال پادشاه شیاطین؛ انگار که اصلاً شانسی داشتند.
البته زیک بهشان پیشنهاد داد که فرار کنند ونمیرسید جانشان را نجات دهند، اما شوالیهها، جادوگران و آنسقف نوچههایشان اصلاً قصد نداشتند به این راحتیها عقبنشینی کنند.
خیلی زود،توقف یک ارتشباشد مقاومت تشکیل شد.
شوالیههای زودیاک و شوالیههای کلیسای جامع که جانآرامآرام سالم به در برده بودند هم خودشان را قاطیحال ماجرا کردند تا نقشی در این نمایش داشته باشند.
بعد از اینکه مأموریت ترور من دقیقاً قبل از شروعدویدن شدن با شکست مواجه شد، کادنزا، شوالیه زودیاک لیبرا، برایباشد مدتی حسابی در افسردگی و ناامیدی دست و پا میزد.
اما به محض اینکه شنید رگین داردحال ارتشی علیه دنیای شیاطین جمع میکند، سریعداشته خودش را انداخت وسط و ادعای رهبری کرد.
اکتور و جوشاک، شوالیههای اصلی کهآمدیم همراه با زیک از نویهکان محافظتریختن میکردند هم به ارتش انسانها پیوستند.
لاخه و سادیموس هم از روسدیا لشکرنفرینشده کشیدند و به اینجا آمدند. زیک آنها رادویدن صدا زده بود تا به رگین کمک کنند.
از آنجایی که زیک باید خیلی زودحالت پیش من برمیگشت، میخواست حداقل یک متحدنمیرسید گردنکلفت برای رگین دست و پا کند.
بعد از اینکه کارهافقط راست و ریس شد،نظر زیک پیش من برگشت.
از آن موقعداشته دقیقاً دو هفتهآمدیم کامل گذشته بود.
و تو تمام این مدت،میچرخاند من حتی دست به سینهمیشد ایستادنم را هم عوض نکرده بودم.
«زیک.»
«بله، دئوس.»
«میتونی میگو رو بکشی؟»
«چی؟»
«جون تمام بشریت و هرمیشد موجود زندهای که روی ایندویدن کره خاکی نفس میکشه در خطره.»
«آه...»
انسانها داشتند تمام عقل و شعورآمدیم نداشتهشان را روی هم میریختند تاریختن جلوی آن آب سیاه را بگیرند.
چون شبیه مایعانگشتش بود، احمقها رفتندبرگشت و سد ساختند.
ولی آننفرینشده چیز بیشتر شبیهمیشد یک سایه بود.
مثل سایه شوم یکفقط خورشیدگرفتگی پخش میشد ونظر هیچچیز جلویش را نمیگرفت.
حتی از ارتفاعاتداشته هم بالا میرفتآمدیم و سرریز میکرد.
نه جادو و نه مهندسیمیچرخاند پشیزی ارزش نداشتند. حتی دعاهایشانمیشد هم به هیچ کجای کائنات نمیرسید.
بعضیها از شدت ترس ومیشد ناامیدی، مثل خنگترین پروانههای عالم خودشانانسان را داخل آب سیاه پرت میکردند.
اما نتیجهاش این بودفقط که فقط مثل کره آبنمیرسید میشدند و از بین میرفتند.
آب سیاه یواشیواش بزرگتر میشد.خودمان حالا دیگر تا شعاع هزارشروع کیلومتری زمینها را بلعیده بود.
رگین هر ننه قمری که از راهنفرینشده میرسید را پناه میداد و دنبال راهیفقط میگشت تا این آب تاریک را متوقف کند.
کار به جایی رسید که حتیبهترین پریها و کوتولهها هم دور همحال جمع شدند. حتی اژدهایان هم پیدایشان شد.
عملاً یک روسدیای دیگرفقط در دل ارتش موقت خانوادهنمیرسید سلطنتی ورده شکل گرفته بود.
اما میدان نبرد واقعی اینجا بود. توی کلکاخ این دنیای درندشت، هیچکس جز من که دستبهسینهفریاد ایستاده بودم، نمیتوانست به این کابوس پایان بدهد.
«میکشمش.»
پوزخندی زدم. «دروغآرامآرام میگی. یه دلرحمِبهترین پاستوریزهای مثل تو؟»
«منظورتون از پاستوریزه چیه؟»
«یعنی ازتوقف بس احساساتیباشد هستی، وا میدی.»
«من یه قهرمانم. برایگوشش محافظت از بشریت، حتیآرامآرام خواهرزادهی عزیزم رو هم میکشم.»
«و بعدش هم ازپخش عذاب وجدان خودکشی میکنیسرعتش و اینجوری ازش عذرخواهی میکنی؟»
«آره.»
«این دیگه رفتار یهباشد شوالیهی بزرگ نیست، بیشترکاخ شبیه یه فرستادهی اژدهای احمقه.»
زیک باحالی دستپاچگی سرشگوشش را خاراند.
«فقط همینطوری میتونم جواب بدم.»
«راستش رو بخوای، جوابتفقط تقریباً درسته، اما...» نگاهی بهنمیرسید پشت سرم، به سیگنی انداختم.
او در حالی که از آب سیاه فاصله گرفته بود،شروع همچنان داشت به درگاه خدا دعا میکرد؛ با چنان التماسیبلافاصله که انگار داشت مراسم زیارت سهقدم-یک-سجده را به جا میآورد.
زانوهایش کاملاً ساییده شدهگوشش بود و چند باریآرامآرام هم خونریزی کرده بود.
هنوز زخمهای قبلیآرامآرام دلمه نبسته بودند کهحالت زانوهایش دوباره پاره میشدند.
منصرف کردنشحالت از این کاردویدن واقعاً سخت بود.
یولگئوم هم باداشته چشمهای بسته گوشهایآمدیم منتظر ایستاده بود.
شکست دادن لوسیفر به تنهایی غیرممکنبرگشت به نظر میرسید. آن عوضی حالاحالت به یک هیولای عظیمالجثه تبدیل شده بود.
یولگئوم در حالی که منتظر بود تا منسرعتش فرمان جنگ را صادر کنم، خودش را آمادهکُند میکرد تا هر لحظه به لوسیفر حمله کند.
ذهن خودش راسرعتش مثل یک تیغانسان برنده تیز میکرد.
آن دو نفر را با فاصلهای دور به حالسرریز خودشان رها کردم و طوری لبهی آب سیاه قدمعوضی زدم که انگار دارم در ساحل دریا قدم میزنم.
«انگار یه تلهست.»
زیک پرسید: «تله؟»
«اگه منحالت بودم، دقیقاً همیندویدن کار رو میکردم.»
«خب، لوسیفرتوقف هم همونباشد دمیورگوس اوله دیگه.»
«اونی که خون خودش رومیچرخاند با هومونکولوس قاطی کرد تامیشد پادشاه شیاطین بعدی رو بسازه.»
زیک گفت: «پس طرز فکرمیشد شما هم نباید خیلی بادویدن لوسیفر فرق داشته باشه، درسته؟»
«حس مزخرفیه که من رو با اون عوضی تو یه کفهکُند ترازو میذاری، اما... راستش رو بخوای، حس میکنم کارایی که تاپایین الان کرده خیلی هم منطقی بوده. دو دو تا، چهار تا.»
«بیدار کردن نزار هدف نهاییش نبود. فقط میخواست حواس ما رو پرت کنه. چیزی که واقعاً دنبالشالکس بود، به دست آوردن میگو بود. برای همین تو لحظه آخر، مهرهی نزار رو که حتی تونسته بودتوسط یه سلاح نسبتاً به درد بخور مثل گیلگمش رو زنده کنه، خیلی راحت و بدون معطلی دور انداخت.»
«دارید میگید تمام این نقشههامیچرخاند رو کشیده فقط برای اینکهمیشد بتونه بدن میگو رو تسخیر کنه؟»
«دقیقاً. تازه، تو این کار دیوانهوارش که میخوادسرعتش کل حیات رو از روی زمین پاک کنه... برامقصد سخته که هیچ کینه یا شرارتی رو حس کنم.»
زیک با تعجب پرسید: «برایدویدن شما، شرارت یه جور تعریفپیشروی و تمجید به حساب نمیاد؟»
«چرا، هست. اما اون شرارتی که تو ازش حرفسرریز میزنی فرق داره. من اون احمقهایی که از دنیاعوضی متنفرن و میخوان همهچیز رو نابود کنن، اصلاً درک نمیکنم.»
«پس...»
«راستش کارش بیشتر شبیه یهمیشد جور دعا کردنه. درست مثلدویدن اون سیگنی که اونجا نشسته.»
«این یه تناقض کامله.»
زیک با گیجی پرسید: «چی؟»
«با این همه حرفی کهمیچرخاند الان زدین، به نظر میرسهمیشد بالاخره به یه نتیجهای رسیدین.»
«آخ...»
«قراره میگو رو بکشین؟»
«نه. کسیتوقف که قرارهباشد بکشمش لوسیفره.»
«اما...»
«هدف من فقط وپخش فقط لوسیفره.» این را گفتمفقط و به سمت عقب برگشتم.
به طرف سیگنی رفتم. مچ دست زنی را کهنمیرسید روی زانوهایش افتاده بود و داشت دعا میکرد، چنگسقف زدم و او را از روی زمین بلند کردم.
«ارباب... دئوس؟»
برای لحظهای به سیگنی که کاملاً گیجنفرینشده و مبهوت شده بود خیره شدم وفقط بعد، ناگهان او را در آغوش کشیدم.
دستهایم را دور کمرپخش و پشتش حلقه کردم وفقط گونهام را به گونهاش چسباندم.