چپتر 111: ۲۵. پیشنهاد شیطان (۵)
0کمتر از ۲۰ سالش بهکردم نظر میرسید و خودش رونیست با یه لباس مشکی پوشونده بود.
زیباییش آدم رو یاد یه فرشته میانداختپوشوند و رفتارش، دقیقاً طبق آداب و رسومراحتی خانواده سلطنتی ورده، بینقص و متین بود.
اما یه رددستش چاقوی بلند روی گونهاشسعی جا خوش کرده بود.
یه جای زخم قرمزقدرتمندترینشون روشن که از شقیقهاش تابلندی کنار چونهاش کشیده شده بود.
به سمت امپراتورببخشید مقدس رفت وبهش حلقهاش رو بوسید.
«امیدوارم دوازدهمتوجه فرشته بهتونخیره برکت بدن، عالیجناب.»
«فرشتهها حتماًخیره به علیاحضرت آپریلپوشوند هم برکت میدن.»
آپریل له ورده.
بین پادشاهیهایپوشوند انسانی، ورده باکردم اختلاف قدرتمندترینشون بود.
قلمرویی که دشتهای وسیع و کوههای بلندی روببخشید در بر میگرفت و همین باعث میشد هملبخندی از نظر محصولات کشاورزی و هم معادن غنی باشه.
کمتر از یک سال از زمانیببخشید که این پادشاهی قدرتمند پادشاه قبلیشراحتی رو از دست داده بود، میگذشت.
هیچکس از ماجرای پشتپرده خبرقلمرویی نداشت. حتی اگه کسی هممیگرفت میدونست، جرئت نداشت حرفی بزنه.
روزی که پادشاه مرد.
شاهزاده خانم با یهخیره جای زخم بلند رویببخشید صورتش تبدیل به ملکه شد.
شایعاتی بود که خودشزخمش به خودش آسیب زده، امابهش فقط خودش حقیقت رو میدونست.
امپراتور مقدس بدون اینکهقدرتمندترینشون حتی خودش متوجه بشه، بهبلندی زخم ملکه خیره شده بود.
ملکه آپریلپوشوند با دستشسعی زخمش رو پوشوند.
«ببخشید.»
«نه. سعی کردمدستش بهش خیره نشم،ببخشید اما کار راحتی نیست.»
ملکه لبخندیانسانی زد وقدرتمندترینشون به امپراتور گفت:
«شنیدم عالیجنابپوشوند فوری دنبالمسعی میگشتن. موضوع چیه؟»
«راستش، پروردگارمتوجه بهم یهخیره وحی فرستاده.»
«وحی!»
در حالی کهاختلاف ملکه غافلگیر شده بود،وسیع امپراتور مقدس ادامه داد:
«پروردگار بهمپوشوند گفت: ‹بهسعی سوی من بیا.›»
«به سویمتوجه من بیا.خیره چه کلمات پرمعنایی!»
«بعدش بهمون گفتدستش که تو عمیقترین بخشسعی قلعه آکوما خون بریزیم.»
«اگه منظورتون عمیقتریناختلاف بخشه... دارین درباره سنگبنایوسیع قلعه آکوما حرف میزنین؟»
«همونطور که انتظار میرفتسعی علیاحضرت، این اولین چیزیهکار که به ذهن میرسه.»
«به خاطر اینهبشه که افسانهی دورِ سنگبنایپوشوند قلعه آکوما خیلی معروفه.»
ملکه با لبخند گفت:
«چطور میشه ماجرای وحی روقلمرویی مثل یه شوخی دستکم گرفت؟میگرفت همین الان شما رو میبرم اونجا.»
معلوم نبودپوشوند این قضیه مالکردم چند سال پیشه.
وقتی قلعه آکوما تازه داشتدستش ساخته میشد، کارگرا موقع کندن پیبهش قلعه، یه صخرهی عجیب پیدا کردن.
با اینکه پر از گلپوشوند و لای بود، اما سنگنشم یه شکل تقریباً بینقص انسانی داشت.
نه، فقطانسانی یه بخشیش باقلمرویی آدما فرق میکرد.
یه شمشیر عظیمببخشید از استخوانهای کتفش تانشم پشتش بیرون زده بود.
به خاطر شکل عجیب ودستش غریبش، کارگرا از ترس نفرین شیطانبهش جرئت نمیکردن به مجسمه دست بزنن.
اون موقع،خیره یه جنگجو شجاعانهپوشوند قدم جلو گذاشت.
اون با مخالفت همهقدرتمندترینشون مقابله کرد و باکوههای دقت مجسمه رو تمیز کرد.
وقتی گل و لایسعی چسبناک پاک شد، چهرهیکار واقعی مجسمه سنگی نمایان شد.
این یه توده سنگ طبیعی بود که موقع سفت شدن گرانیتبهش شکل گرفته بود. با این حال، یه مجسمه انسانی به قدریموضوع ظریف بود که میشد باور کرد به دست آدما تراشیده شده.
و تازه اون موقع بود که مردمسعی فهمیدن. اون برآمدگیهای عظیم شمشیرمانند روی پشتش، بالهایگفت یه فرشتهست که به سمت آسمون بلند شده.
امپراتور مقدس دستاش رو بهقلمرویی هم چسبوند و سرش رو بههمین سمت سنگبنای قلعه آکوما خم کرد.
«پیامآور خدا.پوشوند خدمتگزار وفادارتسعی بهت سلام میکنه.»
سنگبنای آکوما یهبشه مجسمه سنگی بهزخمش شکل یه فرشته بود.
مردم باور داشتن که یه فرشتهی مقرب، کهکردم بعد از یه نبرد با شیطان تمام قدرتش روفوری از دست داده، توی این صخره در حال استراحته.
برای دریافت برکت فرشته، قلعه آکوما مجسمهوسیع سنگی رو تو عمیقترین جای ممکن قرارمحصولات داد و با دقت ازش مراقبت کرد.
در حال حاضر فقط دو نفربهش تو فضایی که مجسمه سنگی قرارگفت داشت، حضور داشتن: ملکه و امپراتور.
ملکه با چهرهایبشه بیحالت به مجسمهزخمش فرشته نگاه کرد.
چشمها، بینی ودستش دهانش به وضوحببخشید حکاکی نشده بودن.
اما بسته به زاویهای که بهش نگاهوسیع میکردی، چهرهای اونقدر زنده ظاهر و غیب میشدکشاورزی که حتی میتونستی حالت صورتش رو حس کنی.
ملکه که تو قلعه آکوما به دنیانشم اومده و بزرگ شده بود، تا حالافوری چند بار این مجسمه رو دیده بود.
با این حال، هر باردستش که به مجسمه نگاه میکرد،کردم با چهرهای کاملاً متفاوت روبهرو میشد.
«چرا با همچیندستش چهرهی دردمندی بهببخشید مجسمه فرشته نگاه میکنین؟»
«آه! قیافهام اینطوریه؟»
«آره.»
«عالیجناب، لطفمتوجه میکنین آیین اعترافدستش من رو بپذیرین؟»
«خیلی ناگهانیه.»
«اگه الان نه... فکرقدرتمندترینشون نکنم دیگه هیچوقت بتونمکوههای شجاعتش رو پیدا کنم.»
«لطفاً حرفتون رو بزنین.»
«من الانمتوجه دارم دنبالخیره یه مرد میگردم.»
«معشوقتونه؟»
«نه. کاملاً برعکس. این مردیه کهدشتهای من رو تحقیر کرد، به خانواده سلطنتیمیشد ورده توهین کرد و پدرم رو کشت.»
امپراتور مقدس ازببخشید روی تعجب ابروهاشبهش رو در هم کشید.
کی تو اینبشه دنیا میتونست پادشاهِزخمش پادشاهی ورده رو بکشه؟
چیزی که حتی عجیبتر بودپوشوند این بود که این حقایق اصلاًکار به دنیای بیرون درز نکرده بود.
یه اتفاق بزرگ که خانواده سلطنتی ورده روکوههای لرزونده بود تو قلعه آکوما رخ داده بودمعادن و حتی یه شایعه هم در موردش وجود نداشت!
«عالیجناب، اما من نمیدونم اون کیه. با اینکه اون شرم فراموشنشدنیای برای خانواده سلطنتی ورده بهمیگشتن بار آورد، هیچکس اون رو به یاد نمیاره. اگه این رد چاقو رو روی صورتم نذاشتهپرمعنایی بودم تا یادم بمونه همچین آدمی وجود داشته، تا الان اون رو هم فراموش کرده بودم.»
«این یه نفرینه.»
«آره. اون نفرین فراموشی روپوشوند اجرا کرد و طوری ناپدیدنشم شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
«ترسناکه. اونانسانی واقعاً مثلقدرتمندترینشون یه شیطانه.»
«عالیجناب، لطفاً برام دعا کنین. لطفاً نذارین اونکار رو فراموش کنم. لطفاً به پادشاهی ورده برکت بدینموضوع تا بتونیم پیداش کنیم و انتقام خونم رو بگیرم.»
امپراتور مقدس در حالی که بهزخمش داستان پر از خشم ملکه گوش میداد،کار نگاهش رو دوباره به سنگبنای آکوما دوخت.
شاید بین وحیای که امروزپوشوند دریافت کرده بود و نفرینِنشم پادشاهی، فاصلهی زیادی وجود نداشت.
اون کف دستش روقدرتمندترینشون با یه چاقوی کاغذبریکوههای که همراهش بود، برید.
از اونجا که بدنش پیر بود، جریان خونشکار کند بود. با این حال، وحی گفته بودمیگشتن که این خون به عنوان یه مدرک عمل میکنه.
امپراتور مقدسمتوجه خونش را رویدستش سنگ بنا ریخت.
قطرات خون از نوک انگشتانپوشوند پای مجسمه فرشته پایین چکید وکار آنها را به رنگ سرخ درآورد.
و بعد،انسانی معجزهای راقدرتمندترینشون به چشم دیدند.
تکههای گرانیتی که مجسمهسعی فرشته را پوشانده بودند،کار مثل پوست مرده فرو ریختند.
ملکه و امپراتور چنانخیره خشکشان زده بود کهببخشید حتی نمیتوانستند انگشتی تکان دهند.
— انسان. فانی،دستش اما زیبا. نام منسعی میکائیل است، ارباب پیروزی.
آنجا فقط نور وجود داشت.
با شنیدن صدایی کهسعی از آن ساطع شد، امپراتورراحتی مقدس درجا روی زانوهایش افتاد.
«ولی ناموساً چیزیبشه به اسم فرشتهزخمش هم وجود داره؟»
یولگئوم در حالی که دراز کشیده بودسعی و ستارهها را مثل پتو روی خودش کشیدهگفت بود، با شنیدن این حرف سر تکان داد.
جایی که گروه اتراققدرتمندترینشون کرده بود، پایین یککوههای صخرهی ناهموار و خشن بود.
انگار فرشتهای مار غولپیکری که روی صخرهنشم لانه کرده بود را شکار کرده و حالادنبالم فقط برای تفریح روی جنازهاش دراز کشیده بود.
یولگئوم گفت: «فرشتهها وجود دارن.»
«یه چیزی هست که ماپوشوند هر روز میشنویم. قضیه اوننشم "محافظت دوازده فرشته بزرگ" چیه؟»
«فرشته مقرب، لقبیهاختلاف که به دوازدهدشتهای فرماندهی ارتش فرشتگان دادن.»
«منظورت هموناییهپوشوند که اسمشونسعی فلان و بیساره؟»
«میکائیل، رافائل، اوریل، هامیل، کامائل، زادکیل، رازیل، زافکیل، گابریل، ساریل،کردم راگوئل و متاترون. این دوازده فرشته مقرب از عصر طلاییدنبالم تا الان به عنوان نمایندگان خدا بر جهان حکومت کردن.»
«اینا فقط افسانه نیست؟ اصلاً نمیدونمببخشید از همون اول چیزی به اسمراحتی خدا یا فرشته وجود داشته یا نه.»
«این حرفت منطقی نیست.»
«یعنی پادشاه شیاطین منطقیه؟»
«من که اینجام، مگه نه؟»
یولگئوم جوابخیره داد: «اونا همپوشوند سر جای خودشونن.»
«اونجا دارن چه غلطی میکنن؟»
«نظم جهان رو حفظ میکنن.»
«نظم؟»
«آره، نظم.»
«اگه اینطوره، پساختلاف چرا اسم این دورانوسیع "عصر هرج و مرج"ئه؟»
«حتماً دارن بهببخشید اسم هرج و مرج،نشم از نظم محافظت میکنن.»
«این دیگه چه صیغهایه؟ مثل اینزخمش میمونه که بگی قیمه رو میریزمنشم تو ماست، ولی بهش میگم چلوکباب!»
«معلومه که میخورم.دستش چون دوست دارمببخشید همهچی قاطیپاتی بشه.»
«که اینطور.»
«این لحن تحقیرآمیزت دیگه چیه؟»
«فکر میکردممتوجه خیلی شلخیره و وارفتهای.»
«کجای من شل و وارفتهست؟ با اینکهسعی اینطوری به نظر میرسم، ولی سن پوستملبخندی مثل یه نوجوون هیجده نوزده سالهست، مگه نه؟»
«منظورم قیافهت نبود، شخصیتت بود.»
«این یکی واقعاً بهم برخورد.»
«حالا میگممتوجه به یه دردیدستش میخوری. راضی شدی؟»
«گند زدیخیره به اعصابم، ایپوشوند ارباب شیاطین لعنتی.»
«نظمی به اسم هرج و مرج.دشتهای این عدالت "اژدهای طلای حقیقی"ئه؟ یاباعث فقط طبق قوانین داری آتیش میسوزونی؟»
«چرا این سؤالا رو میپرسی؟ مگه وقتی میپرسیکار فرشتهها وجود دارن یا نه، حسی بهت دستمیگشتن نمیده؟ همون حس بهتنهایی برای اثبات وجود فرشتهها کافیه.»
«پس چرا فرشتهها خودشون مستقیماًدستش تو اون جنگی که هر صدبهش سال یه بار اتفاق میافته، نمیجنگن؟»
«اونا قهرمانی رو میفرستن کهپوشوند محافظت فرشتگان بهش اعطا شده تاکار نمایندهشون باشه. مگه همین کافی نیست؟»
«کافیه؟ لعنت بهش، پس پادشاهان شیاطیندشتهای قبلی از خود فرشتهها شکست نخوردن، بلکهمیشد مدام از نمایندههاشون کتک خوردن و باختن.»
«اینقدر به غرورت برمیخوره؟»
«غرور... آره، شاید همینطور باشه.»
«چرا اینقدر راحت قبول میکنی؟»
«این روزا وقتی به زکه نگاه میکنم،وسیع یهو به این موضوع فکر میکنم. یه قهرمانکشاورزی چارهای جز این نداره که واقعاً قوی باشه.»
پایین صخره، زکه وسعی بقیه اعضای گروه دورکار یک آتش جمع شده بودند.
در اصل، این گروه اولشدستش فقط به عنوان ارباب وکردم خدمتکار با دئوس شکل گرفته بود.
اما تا به خودم آمدم،پوشوند دیدم زکه رفته در مرکزنشم توجه و شده محور اصلی گروه.
اسکاتول و سادیموس جوری از زکهدشتهای مراقبت میکردند انگار که او یکباعث شاگرد واقعی است و آنها استادش هستند.
لاخه هم که تازه بهکردم ما ملحق شده بود، رابطهی خیلیلبخندی خوبی با زکه پیدا کرده بود.
دیگر در مورد آن دو شوالیه زودیاک که حرفیسعی برای گفتن نمانده بود، و در واقع خود دئوسشنیدم هم همیشه داستان زکه را از بقیه جدا میدانست.
«نقطه قوتخیره واقعی یه قهرمان،پوشوند مهارتهای مبارزهش نبود.»
«اونا نور هستن. تولید انرژی با اون نور یا رشد محصولاتهمین کشاورزی، همهشون تو درجه دوم اهمیت قرار دارن. نور چیزیه کهپادشاهی فقط با قرار گرفتن تو معرضش، حس خوبی بهت دست میده.»
«پس منم تاریکیم.»
«اگه با اینبشه قیافه بهم نگاهزخمش کنی، قاطی میکنما.»
«چون خودت گفتیدستش میخوای به تاریکیببخشید نگاه کنی، زنیکه لعنتی.»
یولگئوم نوچی کرد، یکقدرتمندترینشون قدم به عقب رفتکوههای و دهانش را باز کرد.
«وجود یه فرشته اونقدرها هم چیزبهش بزرگی نیست. اگه بهشون دقت کنی...گفت اونا شخصیتهای اصلی این دنیا نیستن.»
«شخصیت اصلیمتوجه دنیا؟ اونخیره من نبودم؟»
«تو که بایددستش شرور داستان باشی. اربابانسعی این دنیا انسانها هستن.»
«کی همچین چیزی خواسته؟»
«شاید همونپوشوند چیزیه کهسعی خدا میخواد؟»
«پس پادشاه شیاطینبشه یه شروره کهزخمش حقشه مجازات بشه؟»
«آره.»
«تو اینانسانی شوخی یهقدرتمندترینشون حقیقتی نهفتهست.»
«به نظرت شوخی بود؟»
«این یعنی شیطان همیشهخیره شکست میخوره چون خدا انسانهاسعی رو شخصیتهای اصلی قرار داده.»
«پس اصلاً چه نیازیزخمش هست که شیطان توکردم این دنیا وجود داشته باشه؟»
«این رو دیگه خودت بایدقلمرویی بفهمی. نمیتونی دلیل وجودت رومیگرفت از بقیه بپرسی، مگه نه؟»
«آره؟ خب، دیگه هیچسعی اهمیتی نداره. چون منکار استعفا دادم و زدم بیرون.»
دئوس به دوردستهای شمالخیره نگاه کرد. نور قرمزببخشید ملایمی در افق دیده میشد.
احتمالاً یک آتشفشان بود.
نور آن آتشفشان ازقدرتمندترینشون فاصلهی بیش از صدکوههای کیلومتری تا اینجا میرسید.
یولگئوم هم همانببخشید منظره را دربهش چشمهای دئوس دید.
«فردا به قلعه جوریکس میرسیم.»
«به اونم میگن قلعه؟ بیشتر شبیه خالهبازیسعی بچههاست. فقط یه مشت سنگ رو هم چیدنگفت تا به عنوان دیوار قلعه ازش استفاده کنن.»
«واقعاً قصدانسانی داشتی اربابقدرتمندترینشون قلعه رو بکشی؟»
«هنوزم ذهنت درگیر این موضوعه؟»
«چرا؟»
«فردا میفهمی.»
«هیچ ایدهای ندارم.»
«میدونی، جناب یولگئوم. ذات انسانها شاید بیشتر ازکار همه شبیه ما شیاطین باشه. شما اژدهایان حتیمیگشتن بعد از ۶۶۶ قرن دیگه هم این رو نمیفهمید.»
«زکه شبیه توئه؟»
«اون بچه مجبوره اونهمه سختیپوشوند رو تحمل کنه، دقیقاً به خاطرکار اینکه با استانداردهای انسانی جور درنمیاد.»
دئوس از جایش بلند شد.
روی جنازهی مار غولپیکری که حدودبهش سی متر طول داشت ایستادم، زیر پاهایمشنیدم لهاش کردم و به پایین خیره شدم.
«هر چی رو که میخوای به دست میاری، حتی اگه به قیمت غصب کردنش باشه. اگه از کسیشنیدم متنفری، میکشیش و از جلوی چشمات محوش میکنی. آدمایی که ازت محبوبترن رو به هر قیمتی که شده پایینپرمعنایی میکشی، و اونایی که ضعیفترن رو زیر پا له میکنی و روشون مسلط میشی. انسان بودن دقیقاً یعنی همین.»