---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 111: ۲۵. پیشنهاد شیطان (۵) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 111: ۲۵. پیشنهاد شیطان (۵)

0

کمتر از ۲۰ سالش به‌کردم​ نظر می‌رسید و خودش رو‌نیست​ با یه لباس مشکی پوشونده بود.

زیباییش آدم رو یاد یه فرشته می‌انداخت‌پوشوند​ و رفتارش، دقیقاً طبق آداب و رسوم‌راحتی​ خانواده سلطنتی ورده، بی‌نقص و متین بود.

اما یه رد‌دستش​ چاقوی بلند روی گونه‌اش‌سعی​ جا خوش کرده بود.

یه جای زخم قرمز‌قدرتمندترینشون​ روشن که از شقیقه‌اش تا‌بلندی​ کنار چونه‌اش کشیده شده بود.

به سمت امپراتور‌ببخشید​ مقدس رفت و‌بهش​ حلقه‌اش رو بوسید.

«امیدوارم دوازده‌متوجه​ فرشته بهتون‌خیره​ برکت بدن، عالیجناب.»

«فرشته‌ها حتماً‌خیره​ به علیاحضرت آپریل‌پوشوند​ هم برکت می‌دن.»

آپریل له ورده.

بین پادشاهی‌های‌پوشوند​ انسانی، ورده با‌کردم​ اختلاف قدرتمندترینشون بود.

قلمرویی که دشت‌های وسیع و کوه‌های بلندی رو‌ببخشید​ در بر می‌گرفت و همین باعث می‌شد هم‌لبخندی​ از نظر محصولات کشاورزی و هم معادن غنی باشه.

کمتر از یک سال از زمانی‌ببخشید​ که این پادشاهی قدرتمند پادشاه قبلیش‌راحتی​ رو از دست داده بود، می‌گذشت.

هیچ‌کس از ماجرای پشت‌پرده خبر‌قلمرویی​ نداشت. حتی اگه کسی هم‌می‌گرفت​ می‌دونست، جرئت نداشت حرفی بزنه.

روزی که پادشاه مرد.

شاهزاده خانم با یه‌خیره​ جای زخم بلند روی‌ببخشید​ صورتش تبدیل به ملکه شد.

شایعاتی بود که خودش‌زخمش​ به خودش آسیب زده، اما‌بهش​ فقط خودش حقیقت رو می‌دونست.

امپراتور مقدس بدون اینکه‌قدرتمندترینشون​ حتی خودش متوجه بشه، به‌بلندی​ زخم ملکه خیره شده بود.

ملکه آپریل‌پوشوند​ با دستش‌سعی​ زخمش رو پوشوند.

«ببخشید.»

«نه. سعی کردم‌دستش​ بهش خیره نشم،‌ببخشید​ اما کار راحتی نیست.»

ملکه لبخندی‌انسانی​ زد و‌قدرتمندترینشون​ به امپراتور گفت:

«شنیدم عالیجناب‌پوشوند​ فوری دنبالم‌سعی​ می‌گشتن. موضوع چیه؟»

«راستش، پروردگار‌متوجه​ بهم یه‌خیره​ وحی فرستاده.»

«وحی!»

در حالی که‌اختلاف​ ملکه غافلگیر شده بود،‌وسیع​ امپراتور مقدس ادامه داد:

«پروردگار بهم‌پوشوند​ گفت: ‹به‌سعی​ سوی من بیا.›»

«به سوی‌متوجه​ من بیا.‌خیره​ چه کلمات پرمعنایی!»

«بعدش بهمون گفت‌دستش​ که تو عمیق‌ترین بخش‌سعی​ قلعه آکوما خون بریزیم.»

«اگه منظورتون عمیق‌ترین‌اختلاف​ بخشه... دارین درباره سنگ‌بنای‌وسیع​ قلعه آکوما حرف می‌زنین؟»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت‌سعی​ علیاحضرت، این اولین چیزیه‌کار​ که به ذهن می‌رسه.»

«به خاطر اینه‌بشه​ که افسانه‌ی دورِ سنگ‌بنای‌پوشوند​ قلعه آکوما خیلی معروفه.»

ملکه با لبخند گفت:

«چطور می‌شه ماجرای وحی رو‌قلمرویی​ مثل یه شوخی دست‌کم گرفت؟‌می‌گرفت​ همین الان شما رو می‌برم اونجا.»

معلوم نبود‌پوشوند​ این قضیه مال‌کردم​ چند سال پیشه.

وقتی قلعه آکوما تازه داشت‌دستش​ ساخته می‌شد، کارگرا موقع کندن پی‌بهش​ قلعه، یه صخره‌ی عجیب پیدا کردن.

با اینکه پر از گل‌پوشوند​ و لای بود، اما سنگ‌نشم​ یه شکل تقریباً بی‌نقص انسانی داشت.

نه، فقط‌انسانی​ یه بخشیش با‌قلمرویی​ آدما فرق می‌کرد.

یه شمشیر عظیم‌ببخشید​ از استخوان‌های کتفش تا‌نشم​ پشتش بیرون زده بود.

به خاطر شکل عجیب و‌دستش​ غریبش، کارگرا از ترس نفرین شیطان‌بهش​ جرئت نمی‌کردن به مجسمه دست بزنن.

اون موقع،‌خیره​ یه جنگجو شجاعانه‌پوشوند​ قدم جلو گذاشت.

اون با مخالفت همه‌قدرتمندترینشون​ مقابله کرد و با‌کوه‌های​ دقت مجسمه رو تمیز کرد.

وقتی گل و لای‌سعی​ چسبناک پاک شد، چهره‌ی‌کار​ واقعی مجسمه سنگی نمایان شد.

این یه توده سنگ طبیعی بود که موقع سفت شدن گرانیت‌بهش​ شکل گرفته بود. با این حال، یه مجسمه انسانی به قدری‌موضوع​ ظریف بود که می‌شد باور کرد به دست آدما تراشیده شده.

و تازه اون موقع بود که مردم‌سعی​ فهمیدن. اون برآمدگی‌های عظیم شمشیرمانند روی پشتش، بال‌های‌گفت​ یه فرشته‌ست که به سمت آسمون بلند شده.

امپراتور مقدس دستاش رو به‌قلمرویی​ هم چسبوند و سرش رو به‌همین​ سمت سنگ‌بنای قلعه آکوما خم کرد.

«پیام‌آور خدا.‌پوشوند​ خدمتگزار وفادارت‌سعی​ بهت سلام می‌کنه.»

سنگ‌بنای آکوما یه‌بشه​ مجسمه سنگی به‌زخمش​ شکل یه فرشته بود.

مردم باور داشتن که یه فرشته‌ی مقرب، که‌کردم​ بعد از یه نبرد با شیطان تمام قدرتش رو‌فوری​ از دست داده، توی این صخره در حال استراحته.

برای دریافت برکت فرشته، قلعه آکوما مجسمه‌وسیع​ سنگی رو تو عمیق‌ترین جای ممکن قرار‌محصولات​ داد و با دقت ازش مراقبت کرد.

در حال حاضر فقط دو نفر‌بهش​ تو فضایی که مجسمه سنگی قرار‌گفت​ داشت، حضور داشتن: ملکه و امپراتور.

ملکه با چهره‌ای‌بشه​ بی‌حالت به مجسمه‌زخمش​ فرشته نگاه کرد.

چشم‌ها، بینی و‌دستش​ دهانش به وضوح‌ببخشید​ حکاکی نشده بودن.

اما بسته به زاویه‌ای که بهش نگاه‌وسیع​ می‌کردی، چهره‌ای اون‌قدر زنده ظاهر و غیب می‌شد‌کشاورزی​ که حتی می‌تونستی حالت صورتش رو حس کنی.

ملکه که تو قلعه آکوما به دنیا‌نشم​ اومده و بزرگ شده بود، تا حالا‌فوری​ چند بار این مجسمه رو دیده بود.

با این حال، هر بار‌دستش​ که به مجسمه نگاه می‌کرد،‌کردم​ با چهره‌ای کاملاً متفاوت روبه‌رو می‌شد.

«چرا با همچین‌دستش​ چهره‌ی دردمندی به‌ببخشید​ مجسمه فرشته نگاه می‌کنین؟»

«آه! قیافه‌ام این‌طوریه؟»

«آره.»

«عالیجناب، لطف‌متوجه​ می‌کنین آیین اعتراف‌دستش​ من رو بپذیرین؟»

«خیلی ناگهانیه.»

«اگه الان نه... فکر‌قدرتمندترینشون​ نکنم دیگه هیچ‌وقت بتونم‌کوه‌های​ شجاعتش رو پیدا کنم.»

«لطفاً حرفتون رو بزنین.»

«من الان‌متوجه​ دارم دنبال‌خیره​ یه مرد می‌گردم.»

«معشوقتونه؟»

«نه. کاملاً برعکس. این مردیه که‌دشت‌های​ من رو تحقیر کرد، به خانواده سلطنتی‌می‌شد​ ورده توهین کرد و پدرم رو کشت.»

امپراتور مقدس از‌ببخشید​ روی تعجب ابروهاش‌بهش​ رو در هم کشید.

کی تو این‌بشه​ دنیا می‌تونست پادشاهِ‌زخمش​ پادشاهی ورده رو بکشه؟

چیزی که حتی عجیب‌تر بود‌پوشوند​ این بود که این حقایق اصلاً‌کار​ به دنیای بیرون درز نکرده بود.

یه اتفاق بزرگ که خانواده سلطنتی ورده رو‌کوه‌های​ لرزونده بود تو قلعه آکوما رخ داده بود‌معادن​ و حتی یه شایعه هم در موردش وجود نداشت!

«عالیجناب، اما من نمی‌دونم اون کیه. با اینکه اون شرم فراموش‌نشدنی‌ای برای خانواده سلطنتی ورده به‌می‌گشتن​ بار آورد، هیچ‌کس اون رو به یاد نمیاره. اگه این رد چاقو رو روی صورتم نذاشته‌پرمعنایی​ بودم تا یادم بمونه همچین آدمی وجود داشته، تا الان اون رو هم فراموش کرده بودم.»

«این یه نفرینه.»

«آره. اون نفرین فراموشی رو‌پوشوند​ اجرا کرد و طوری ناپدید‌نشم​ شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»

«ترسناکه. اون‌انسانی​ واقعاً مثل‌قدرتمندترینشون​ یه شیطانه.»

«عالیجناب، لطفاً برام دعا کنین. لطفاً نذارین اون‌کار​ رو فراموش کنم. لطفاً به پادشاهی ورده برکت بدین‌موضوع​ تا بتونیم پیداش کنیم و انتقام خونم رو بگیرم.»

امپراتور مقدس در حالی که به‌زخمش​ داستان پر از خشم ملکه گوش می‌داد،‌کار​ نگاهش رو دوباره به سنگ‌بنای آکوما دوخت.

شاید بین وحی‌ای که امروز‌پوشوند​ دریافت کرده بود و نفرینِ‌نشم​ پادشاهی، فاصله‌ی زیادی وجود نداشت.

اون کف دستش رو‌قدرتمندترینشون​ با یه چاقوی کاغذبری‌کوه‌های​ که همراهش بود، برید.

از اونجا که بدنش پیر بود، جریان خونش‌کار​ کند بود. با این حال، وحی گفته بود‌می‌گشتن​ که این خون به عنوان یه مدرک عمل می‌کنه.

امپراتور مقدس‌متوجه​ خونش را روی‌دستش​ سنگ بنا ریخت.

قطرات خون از نوک انگشتان‌پوشوند​ پای مجسمه فرشته پایین چکید و‌کار​ آن‌ها را به رنگ سرخ درآورد.

و بعد،‌انسانی​ معجزه‌ای را‌قدرتمندترینشون​ به چشم دیدند.

تکه‌های گرانیتی که مجسمه‌سعی​ فرشته را پوشانده بودند،‌کار​ مثل پوست مرده فرو ریختند.

ملکه و امپراتور چنان‌خیره​ خشکشان زده بود که‌ببخشید​ حتی نمی‌توانستند انگشتی تکان دهند.

— انسان. فانی،‌دستش​ اما زیبا. نام من‌سعی​ میکائیل است، ارباب پیروزی.

آنجا فقط نور وجود داشت.

با شنیدن صدایی که‌سعی​ از آن ساطع شد، امپراتور‌راحتی​ مقدس درجا روی زانوهایش افتاد.

«ولی ناموساً چیزی‌بشه​ به اسم فرشته‌زخمش​ هم وجود داره؟»

یولگئوم در حالی که دراز کشیده بود‌سعی​ و ستاره‌ها را مثل پتو روی خودش کشیده‌گفت​ بود، با شنیدن این حرف سر تکان داد.

جایی که گروه اتراق‌قدرتمندترینشون​ کرده بود، پایین یک‌کوه‌های​ صخره‌ی ناهموار و خشن بود.

انگار فرشته‌ای مار غول‌پیکری که روی صخره‌نشم​ لانه کرده بود را شکار کرده و حالا‌دنبالم​ فقط برای تفریح روی جنازه‌اش دراز کشیده بود.

یولگئوم گفت: «فرشته‌ها وجود دارن.»

«یه چیزی هست که ما‌پوشوند​ هر روز می‌شنویم. قضیه اون‌نشم​ "محافظت دوازده فرشته بزرگ" چیه؟»

«فرشته مقرب، لقبیه‌اختلاف​ که به دوازده‌دشت‌های​ فرمانده‌ی ارتش فرشتگان دادن.»

«منظورت هموناییه‌پوشوند​ که اسمشون‌سعی​ فلان و بیساره؟»

«میکائیل، رافائل، اوریل، هامیل، کامائل، زادکیل، رازیل، زافکیل، گابریل، ساریل،‌کردم​ راگوئل و متاترون. این دوازده فرشته مقرب از عصر طلایی‌دنبالم​ تا الان به عنوان نمایندگان خدا بر جهان حکومت کردن.»

«اینا فقط افسانه نیست؟ اصلاً نمی‌دونم‌ببخشید​ از همون اول چیزی به اسم‌راحتی​ خدا یا فرشته وجود داشته یا نه.»

«این حرفت منطقی نیست.»

«یعنی پادشاه شیاطین منطقیه؟»

«من که اینجام، مگه نه؟»

یولگئوم جواب‌خیره​ داد: «اونا هم‌پوشوند​ سر جای خودشونن.»

«اونجا دارن چه غلطی می‌کنن؟»

«نظم جهان رو حفظ می‌کنن.»

«نظم؟»

«آره، نظم.»

«اگه این‌طوره، پس‌اختلاف​ چرا اسم این دوران‌وسیع​ "عصر هرج و مرج"ئه؟»

«حتماً دارن به‌ببخشید​ اسم هرج و مرج،‌نشم​ از نظم محافظت می‌کنن.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟ مثل این‌زخمش​ می‌مونه که بگی قیمه رو می‌ریزم‌نشم​ تو ماست، ولی بهش می‌گم چلوکباب!»

«معلومه که می‌خورم.‌دستش​ چون دوست دارم‌ببخشید​ همه‌چی قاطی‌پاتی بشه.»

«که این‌طور.»

«این لحن تحقیرآمیزت دیگه چیه؟»

«فکر می‌کردم‌متوجه​ خیلی شل‌خیره​ و وارفته‌ای.»

«کجای من شل و وارفته‌ست؟ با این‌که‌سعی​ این‌طوری به نظر می‌رسم، ولی سن پوستم‌لبخندی​ مثل یه نوجوون هیجده نوزده ساله‌ست، مگه نه؟»

«منظورم قیافه‌ت نبود، شخصیتت بود.»

«این یکی واقعاً بهم برخورد.»

«حالا می‌گم‌متوجه​ به یه دردی‌دستش​ می‌خوری. راضی شدی؟»

«گند زدی‌خیره​ به اعصابم، ای‌پوشوند​ ارباب شیاطین لعنتی.»

«نظمی به اسم هرج و مرج.‌دشت‌های​ این عدالت "اژدهای طلای حقیقی"ئه؟ یا‌باعث​ فقط طبق قوانین داری آتیش می‌سوزونی؟»

«چرا این سؤالا رو می‌پرسی؟ مگه وقتی می‌پرسی‌کار​ فرشته‌ها وجود دارن یا نه، حسی بهت دست‌می‌گشتن​ نمی‌ده؟ همون حس به‌تنهایی برای اثبات وجود فرشته‌ها کافیه.»

«پس چرا فرشته‌ها خودشون مستقیماً‌دستش​ تو اون جنگی که هر صد‌بهش​ سال یه بار اتفاق می‌افته، نمی‌جنگن؟»

«اونا قهرمانی رو می‌فرستن که‌پوشوند​ محافظت فرشتگان بهش اعطا شده تا‌کار​ نماینده‌شون باشه. مگه همین کافی نیست؟»

«کافیه؟ لعنت بهش، پس پادشاهان شیاطین‌دشت‌های​ قبلی از خود فرشته‌ها شکست نخوردن، بلکه‌می‌شد​ مدام از نماینده‌هاشون کتک خوردن و باختن.»

«این‌قدر به غرورت برمی‌خوره؟»

«غرور... آره، شاید همین‌طور باشه.»

«چرا این‌قدر راحت قبول می‌کنی؟»

«این روزا وقتی به زکه نگاه می‌کنم،‌وسیع​ یهو به این موضوع فکر می‌کنم. یه قهرمان‌کشاورزی​ چاره‌ای جز این نداره که واقعاً قوی باشه.»

پایین صخره، زکه و‌سعی​ بقیه اعضای گروه دور‌کار​ یک آتش جمع شده بودند.

در اصل، این گروه اولش‌دستش​ فقط به عنوان ارباب و‌کردم​ خدمتکار با دئوس شکل گرفته بود.

اما تا به خودم آمدم،‌پوشوند​ دیدم زکه رفته در مرکز‌نشم​ توجه و شده محور اصلی گروه.

اسکاتول و سادیموس جوری از زکه‌دشت‌های​ مراقبت می‌کردند انگار که او یک‌باعث​ شاگرد واقعی است و آن‌ها استادش هستند.

لاخه هم که تازه به‌کردم​ ما ملحق شده بود، رابطه‌ی خیلی‌لبخندی​ خوبی با زکه پیدا کرده بود.

دیگر در مورد آن دو شوالیه زودیاک که حرفی‌سعی​ برای گفتن نمانده بود، و در واقع خود دئوس‌شنیدم​ هم همیشه داستان زکه را از بقیه جدا می‌دانست.

«نقطه قوت‌خیره​ واقعی یه قهرمان،‌پوشوند​ مهارت‌های مبارزه‌ش نبود.»

«اونا نور هستن. تولید انرژی با اون نور یا رشد محصولات‌همین​ کشاورزی، همه‌شون تو درجه دوم اهمیت قرار دارن. نور چیزیه که‌پادشاهی​ فقط با قرار گرفتن تو معرضش، حس خوبی بهت دست می‌ده.»

«پس منم تاریکیم.»

«اگه با این‌بشه​ قیافه بهم نگاه‌زخمش​ کنی، قاطی می‌کنما.»

«چون خودت گفتی‌دستش​ می‌خوای به تاریکی‌ببخشید​ نگاه کنی، زنیکه لعنتی.»

یولگئوم نوچی کرد، یک‌قدرتمندترینشون​ قدم به عقب رفت‌کوه‌های​ و دهانش را باز کرد.

«وجود یه فرشته اون‌قدرها هم چیز‌بهش​ بزرگی نیست. اگه بهشون دقت کنی...‌گفت​ اونا شخصیت‌های اصلی این دنیا نیستن.»

«شخصیت اصلی‌متوجه​ دنیا؟ اون‌خیره​ من نبودم؟»

«تو که باید‌دستش​ شرور داستان باشی. اربابان‌سعی​ این دنیا انسان‌ها هستن.»

«کی همچین چیزی خواسته؟»

«شاید همون‌پوشوند​ چیزیه که‌سعی​ خدا می‌خواد؟»

«پس پادشاه شیاطین‌بشه​ یه شروره که‌زخمش​ حقشه مجازات بشه؟»

«آره.»

«تو این‌انسانی​ شوخی یه‌قدرتمندترینشون​ حقیقتی نهفته‌ست.»

«به نظرت شوخی بود؟»

«این یعنی شیطان همیشه‌خیره​ شکست می‌خوره چون خدا انسان‌ها‌سعی​ رو شخصیت‌های اصلی قرار داده.»

«پس اصلاً چه نیازی‌زخمش​ هست که شیطان تو‌کردم​ این دنیا وجود داشته باشه؟»

«این رو دیگه خودت باید‌قلمرویی​ بفهمی. نمی‌تونی دلیل وجودت رو‌می‌گرفت​ از بقیه بپرسی، مگه نه؟»

«آره؟ خب، دیگه هیچ‌سعی​ اهمیتی نداره. چون من‌کار​ استعفا دادم و زدم بیرون.»

دئوس به دوردست‌های شمال‌خیره​ نگاه کرد. نور قرمز‌ببخشید​ ملایمی در افق دیده می‌شد.

احتمالاً یک آتشفشان بود.

نور آن آتشفشان از‌قدرتمندترینشون​ فاصله‌ی بیش از صد‌کوه‌های​ کیلومتری تا اینجا می‌رسید.

یولگئوم هم همان‌ببخشید​ منظره را در‌بهش​ چشم‌های دئوس دید.

«فردا به قلعه جوریکس می‌رسیم.»

«به اونم می‌گن قلعه؟ بیشتر شبیه خاله‌بازی‌سعی​ بچه‌هاست. فقط یه مشت سنگ رو هم چیدن‌گفت​ تا به عنوان دیوار قلعه ازش استفاده کنن.»

«واقعاً قصد‌انسانی​ داشتی ارباب‌قدرتمندترینشون​ قلعه رو بکشی؟»

«هنوزم ذهنت درگیر این موضوعه؟»

«چرا؟»

«فردا می‌فهمی.»

«هیچ ایده‌ای ندارم.»

«می‌دونی، جناب یولگئوم. ذات انسان‌ها شاید بیشتر از‌کار​ همه شبیه ما شیاطین باشه. شما اژدهایان حتی‌می‌گشتن​ بعد از ۶۶۶ قرن دیگه هم این رو نمی‌فهمید.»

«زکه شبیه توئه؟»

«اون بچه مجبوره اون‌همه سختی‌پوشوند​ رو تحمل کنه، دقیقاً به خاطر‌کار​ این‌که با استانداردهای انسانی جور درنمیاد.»

دئوس از جایش بلند شد.

روی جنازه‌ی مار غول‌پیکری که حدود‌بهش​ سی متر طول داشت ایستادم، زیر پاهایم‌شنیدم​ له‌اش کردم و به پایین خیره شدم.

«هر چی رو که می‌خوای به دست میاری، حتی اگه به قیمت غصب کردنش باشه. اگه از کسی‌شنیدم​ متنفری، می‌کشیش و از جلوی چشمات محوش می‌کنی. آدمایی که ازت محبوب‌ترن رو به هر قیمتی که شده پایین‌پرمعنایی​ می‌کشی، و اونایی که ضعیف‌ترن رو زیر پا له می‌کنی و روشون مسلط می‌شی. انسان بودن دقیقاً یعنی همین.»

ناولها | novelha.net