---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 176: ۴۰. انسان‌ها به دنیای شیاطین می‌روند و پادشاه شیاطین به عنوان یک پادشاه بازمی‌گردد (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 176: ۴۰. انسان‌ها به دنیای شیاطین می‌روند و پادشاه شیاطین به عنوان یک پادشاه بازمی‌گردد (۴)

0

«داری می‌خندی‌اونجا​ و می‌زنی‌داشت​ رو استخون‌هات.»

«ببخشید.»

«دقیقاً همون‌طوریه که گفتی.‌راستش​ پس، این قدرتیه که‌کردن​ باید به دستش بیاری.»

«به خاطر‌چرا​ درگیری با برادرت‌بازه​ می‌خوای قوی‌تر بشی؟»

«آره. عجیبه؟»

«یکمی.»

«برای همین، حتی اگه یکم‌بخواین​ سخته، همین‌جا بمون. الان احتمالاً‌وقت​ دنیای شیاطین از دنیای انسان‌ها امن‌تره.»

سیگنی آروم‌چرا​ سرش رو‌نیشت​ تکون داد.

«از وقتی این شکم بالا اومده... حتی اونایی که ازم متنفر‌بازه​ نبودن هم حرف قشنگی در موردش نمی‌زدن. فقط لعنت می‌فرستادن. اما‌فرار​ اینجا، همه به خاطرش دوستم دارن، که حس واقعاً عجیبی داره.»

«بهشون بگو وقتی‌فقط​ به دنیا اومدن،‌اما​ بچه‌های صالحی بشن.»

«...بچه بالاخره یه روزی به‌بخواین​ دنیا میاد، مگه نه؟ اصلاً‌وقت​ نمی‌تونم تصور کنم چه‌شکلی میشه.»

دئوس سرش رو خاروند.

«منم واقعاً نمی‌تونم تصور‌داشت​ کنم. به هر حال،‌چرا​ زود پیداش می‌کنم و برمی‌گردم.»

«باشه، منتظرت می‌مونم.»

«شرمنده.»

«فقط بگو ممنون.»

«باشه، ممنون.»

دئوس از پیش سیگنی‌لعنت​ رفت و الکس رو به‌خاطرش​ تالار پادشاه شیاطین احضار کرد.

یولگئوم هم اونجا حضور داشت.

«الکس!»

«بله، سرورم.»

«ای پدرسوخته،‌نمی‌زدن​ چرا این‌قدر‌لعنت​ نیشت بازه؟»

«این روزها‌کام​ زندگی خیلی‌راستش​ به کامه.»

«کِی به کام نبوده؟»

«راستش رو بخواین، از وقتی سرورم‌سرورم​ از خونه فرار کردن تا همین‌روزها​ چند وقت پیش، اصلاً به کام نبود.»

«زیاد هم دلت رو صابون نزن.‌اما​ کی می‌دونه قراره یه پادشاه شیاطین‌واقعاً​ به دنیا بیاد یا یه قهرمان؟»

«بله؟»

«بچه یه قهرمانه دیگه.»

«اوه نه. شیطان تک‌والدیه.»

«تولیدمثل بکرزا؟»

«بله. مگه در مورد جوانه زدن، تقسیم سلولی و این‌جور چیزها نمی‌دونید؟ انرژی روح شیطانی خودش موجودیه که‌بیاد​ تبدیل به ارباب شیاطین میشه. حتی اگه از بدن یه جنگجو رشد کنه یا در بهترین حالت، از‌روح​ شکاف یه صخره که کنار جاده افتاده بیرون بیاد، باز هم ظرفیه که در آینده پادشاه شیاطین میشه.»

«آخه چرا‌چرا​ باید روی یه‌بازه​ صخره جادو بپاشی؟»

«مثلاً گفتم. خب، بعضی‌داشت​ وقتا آدمایی پیدا میشن‌چرا​ که عاشق مجسمه‌ها میشن دیگه.»

یولگئوم کلافه شده بود.

«اگه می‌خواین‌کام​ حرف‌های خاک‌برسری‌راستش​ بزنین، من رفتم.»

«عذر می‌خوام، یولگئوم. آخه‌نیشت​ سرورم یکم از نظر‌خیلی​ شعور عمومی لنگ می‌زنه...»

«پس می‌گی‌اونجا​ که می‌خوای‌داشت​ بری دنبال سوزاکو.»

دئوس با‌نمی‌زدن​ حرفش سر‌لعنت​ تکون داد.

«آره. تو هم میای؟»

«هوف... فقط‌چرا​ تو همچین مواقعی‌بازه​ یاد من می‌افتی.»

«پس کِی باید یادت بیفتم؟»

«کمک نمی‌کنی؟»

«این دیگه چه جور متحدیه؟»

«ولی عجیبه.»

«چی؟»

«همم... از وقتی گرداب کارما رو به‌اینجا​ دست آوردی خیلی رشد کردی، نه؟ این‌قدر قدرتمند‌بهشون​ شدی که اصلاً با قبل قابل مقایسه نیست.»

«منظورت قدرت عظیم منه؟»

«کلمه "عظیم"‌چرا​ رو ازش‌نیشت​ فاکتور بگیر.»

«چون من‌اونجا​ تو تعریف و‌بله​ تمجید خسیس نیستم.»

«فقط برای خودت؟»

«چون غیر از خودم،‌راستش​ تا حالا کسی رو ندیدم‌چند​ که لایق ستایش بی‌نهایت باشه.»

«به این‌همه پررویی‌ت حسودیم میشه. به‌روزها​ هر حال، فکر نکنم دیگه بتونم بگم‌راستش​ در مقایسه با پادشاه‌های شیاطین قبلی ضعیف‌تری.»

الکس لبخند درخشانی زد.

«حالا که اژدهای طلای حقیقی این‌اما​ رو می‌گه، منم خیالم راحت شد!‌واقعاً​ نگران بودم که ضعیف‌ترین ارباب شیاطین بشید.»

دئوس با نگاهی‌نبوده​ برنده مثل تبر‌خونه​ بهش خیره شد.

«کدوم پدرسوخته‌ای‌چرا​ باعث این‌نیشت​ بساط شد؟»

«تقصیر منه؟»

«پس تقصیر منه؟»

«چطور یه زیردست‌نبوده​ می‌تونه در مورد‌خونه​ اشتباهات سرورش حرف بزنه؟»

«اون کی بود‌این‌قدر​ که ملک اجاره‌ای رو‌زندگی​ گرفت و داغونش کرد؟»

«نباید ریشه‌اونجا​ مشکل رو‌داشت​ پیدا کنیم؟»

«جفتتون خفه شید. در نتیجه، من دوباره‌اینجا​ قدرتم رو به دست آوردم. با این حال...‌بهشون​ اون پیشگویی برای تشکیل اتحاد هنوز پابرجاست. چرا؟»

«نکنه خدا‌کام​ دیگه انسان‌ها‌راستش​ رو دوست نداره؟»

یولگئوم از‌چرا​ شوخی الکس‌نیشت​ زد زیر خنده.

«اگه می‌شد این‌قدر‌حضور​ راحت بهش نگاه‌سرورم​ کرد خیلی خوب می‌شد.»

«وگرنه، یعنی سرورم و‌لعنت​ دنیای شیاطین ما هنوز‌همه​ از دنیای انسان‌ها ضعیف‌ترن؟»

«احتمالاً همین‌طوره.»

دئوس از‌چرا​ جواب یولگئوم‌نیشت​ اخم کرد.

«انگار هنوز طعمش رو نچشیدی،‌بله​ ولی بدن من الان داره‌نیشت​ از قدرت منفجر میشه، می‌فهمی؟»

«راستش اصلاً‌نمی‌زدن​ دلم نمی‌خواد‌لعنت​ طعمش رو بچشم.»

«ترسیدی؟»

«فکر کردی با مبارزه کردن‌بازه​ با من، تمام قدرت اژدهای‌کِی​ طلای حقیقی، یولگئوم رو چشیدی؟»

«اوه، گفتی‌اونجا​ اسم واقعیت‌داشت​ متاترونه؟ رئیس فرشته‌ها.»

«بین فرشتگان‌نمی‌زدن​ مقرب هیچ سلسله‌می‌فرستادن​ مراتبی وجود نداره.»

«ولی بازم‌کام​ از همه‌راستش​ پیرتری، نه؟»

«بهت گفتم‌چرا​ در مورد سن‌بازه​ من حرف نزن!»

«ولی واقعاً چند سالته؟‌داشت​ اول از همه، بالای ۷۰‌این‌قدر​ هزار سال سن داری، درسته؟»

«من از‌نمی‌زدن​ حقم برای سکوت‌می‌فرستادن​ کردن استفاده می‌کنم.»

«نکنه از همون موقعی که این‌خونه​ دنیا به وجود اومد زنده بودی؟‌زیاد​ ۱۰۰ هزار سال؟ یک میلیون سال؟»

«این بدنیه که‌این‌قدر​ از زمان دایناسورها وجود‌زندگی​ داشته. خیالت راحت شد؟»

«دایناسورها دیگه چی‌ان؟»

«یه همچین چیزایی بودن. خب دیگه،‌اما​ این بحث رو می‌ذارم کنار و باهات‌عجیبی​ میام، پس بیا همین الان راه بیفتیم.»

دئوس کلمه دایناسور رو یه بار‌خونه​ دیگه زیر لب تکرار کرد و‌زیاد​ برگشت تا به الکس نگاه کنه.

«پیشخدمت!»

«بله، سرورم.»

«پس بیا‌نمی‌زدن​ برگردیم به‌لعنت​ دنیای انسان‌ها.»

«بله!»

دئوس اصلاً خبر‌این‌قدر​ نداشت که زیک داره‌زندگی​ میاد به دنیای شیاطین.

او به الکس دستور داد تا مسیری‌پدرسوخته​ رو پیدا کنه که به سرزمین پر‌خیلی​ از مواد مذاب نجواهای شیطانی ختم می‌شد.

این همون گذرگاهی بود که پادشاه‌اما​ شیاطین در گذشته، وقتی به جنگل‌های‌واقعاً​ هورس‌تیل فرود اومده بود، ازش استفاده می‌کرد.

بعد از پنج روز و‌بخواین​ نیم سواری با اسب شیطانی،‌وقت​ به ورودی پایینی گذرگاه رسیدم.

این یه جاده متصلِ فیزیکی نبود.‌روزها​ اونجا، یه ورد جادویی خوندم و‌نبوده​ مسیری رو به سمت آسمون باز کردم.

یه کوه عظیم که‌داشت​ از توهم ساخته شده‌چرا​ بود، سر به فلک کشید.

با عجله از مسیر‌لعنت​ مارپیچی که دورتا‌دور این ستون‌خاطرش​ کشیده شده بود، بالا رفتم.

وقتی دئوس تقریباً به‌راستش​ نیمه‌های راه رسید، متوقف شد‌چند​ و به دوردست‌ها نگاه کرد.

اینجا مرز سرزمین‌های ویران بود.

سرزمینی خشک که رودخونه‌ای‌داشت​ از گل و لای‌چرا​ سبز رنگ توش جریان داشت.

گازهای سمی مثل‌فقط​ مه در اطراف‌اما​ جنگل شیاطین معلق بودن.

چیزی که دئوس‌نبوده​ الان داشت می‌دید،‌خونه​ فراتر از اون بود.

«یولگئوم.»

«چیه؟»

«گفتی این جانوران الهی‌لعنت​ بودن که عصر نقره‌ای‌همه​ رو نابود کردن، درسته؟»

«آه.»

«اوهوم.»

«خدای مرگ و لویاتان.‌داشت​ و کسی که اون ارتش‌این‌قدر​ رو فرماندهی می‌کرد... لوسیفر بود؟»

«درسته.»

«بعد از نابود کردن عصر نقره‌ای، لوسیفر شد پادشاه شیاطین؟‌وقت​ بعدش، خدا قاره خوزه رو تو هوا معلق کرد تا از‌دیگه​ دست لوسیفر در امان بمونه. تا یه خونه برای آدما بسازه.»

«این سوالیه که نمی‌تونم جواب بدم.‌روزها​ من اژدهای طلای حقیقی‌ام، کسی که‌نبوده​ مسئول هماهنگی جهان و بقای اژدهایانه.»

«داری میگی کسایی‌حضور​ که عصر طلایی رو‌پدرسوخته​ نابود کردن آداپاها بودن؟»

«آره.»

«اوهوم.»

«نزارگو اون‌چرا​ آداپا رو‌نیشت​ خلق کرد.»

«بله.»

«پس... یعنی‌نمی‌زدن​ بشریت حداقل دو‌می‌فرستادن​ بار نابود شده؟»

«درسته.»

«نابود کردن سرگرمی‌شونه؟»

یولگئوم لبخند تلخی زد.

«اگه این‌طور‌نمی‌زدن​ بود که بهتر‌می‌فرستادن​ می‌شد. این حماقته.»

یولگئوم کنجکاو شد که‌راستش​ دئوس داره به چی نگاه‌چند​ می‌کنه و بهش نزدیک شد.

در دوردست دریایی دیده می‌شد.

آب در امتداد‌حضور​ شن‌های طلایی به‌سرورم​ رنگ سفید می‌شکست.

آب کم‌عمق و گرم، انگار‌می‌فرستادن​ که دریایی از صخره‌های مرجانی‌دوستم​ باشه، رنگ سبز یشمی شفافی داشت.

اگر می‌خواستیم تو‌نبوده​ یه کلمه توصیفش کنیم،‌فرار​ اینجا سرزمین ماگ‌وورت بود...

«قدرت طبیعت واقعاً شگفت‌انگیزه. فقط هفتاد هزار سال پیش بود‌کِی​ که نود و نه درصد گونه‌های زنده منقرض شدن، اما‌نبود​ به نظر می‌رسه که تقریباً دوباره خودشون رو ترمیم کردن.»

«قدرت خدا نیست؟»

«فرقی هم‌نمی‌زدن​ نمی‌کنه. هر‌لعنت​ دوشون یکین.»

«مگه اینکه چشمام اشتباه‌راستش​ ببینن... اونجا همون سرزمینی نیست‌چند​ که خورشید توش غروب می‌کنه؟»

«توهم نیست.»

«پس... این یعنی شیاطین دیگه نیازی‌سرورم​ ندارن که به قاره خوزه وسواس داشته‌زندگی​ باشن؟ حمله به سرزمین ماگ‌وورت خیلی راحت‌تره.»

قبل از اینکه یولگئوم‌لعنت​ بتونه جوابی بده، الکس‌همه​ با صدای بلندی گفت:

«اربااااااب! دوباره حالتون بد شده؟ چرا زمین‌های حاصلخیز آدما رو ول‌نبود​ می‌کنید و چشم طمع به سرزمینی دوختید که با ماگ‌وورت آلوده‌اوه​ شده؟ آدم که نباید فقط به خاطر تشنگی آب دریا بخوره!»

«باز چرا این‌قدر‌این‌قدر​ جوگیر شده؟ من‌روزها​ فقط یه سوال پرسیدم.»

«شیاطین باید به آدما حمله کنن. شما‌پدرسوخته​ باید از آدما متنفر باشید! ما باید به‌کامه​ زمین‌هاشون طمع داشته باشیم! این سرنوشت نژاد شیاطینه.»

«می‌دونم دیوونه‌ای،‌نمی‌زدن​ پس لطفاً‌لعنت​ خفه شو.»

«من نیستم که دیوونه‌ام.»

«ولی حالا این یارو داره علناً‌روزها​ بهم فحش میده. الان من ششصد‌نبوده​ و شصت و هفت سالمه، آره؟»

«دیگه وقتش نگذشته که از دوران بلوغ فارغ‌التحصیل بشید؟ لطفاً‌نیشت​ دیگه سرنوشتتون رو بپذیرید. ارباب من پادشاه شیاطینه. مگه شما شیطان‌خونه​ شماره شانزده هستید که مثل علف هرز تو جاده‌ها سبز بشید؟»

«هی، من اینو‌فقط​ فقط به خاطر این‌اینجا​ می‌پرسم که واقعاً کنجکاوم.»

«بپرسید.»

«قانون خاصی هست که‌نیشت​ پادشاه شیاطین رو از کشتن‌کامه​ یه دوک شیاطین منع کنه؟»

«خب...»

«نیست، مگه نه؟ فکر نکنم‌می‌فرستادن​ تا حالا همچین چیزی تو‌دوستم​ کتاب قانون دنیای شیاطین دیده باشم.»

«پس...»

«بعد از صبحونه، یه کم وقت بذار‌زندگی​ و قبل از ناهار خودت رو تو‌بخواین​ یه اندازه معقول تیکه‌تیکه کن تا نکشتمت، باشه؟»

«...چشم، اربابم.»

دئوس دوباره به‌فقط​ سرزمین آلوده به‌اما​ ماگ‌وورت نگاه کرد.

و افق فراتر از اون.

افق یه قوس ملایم داشت. انگار که‌زندگی​ مدرکی بود برای اینکه این سرزمین، جایی‌بخواین​ که دنیای شیاطین توش قرار داره، گرده.

پس واقعاً چقدر بزرگه؟

چقدر احمقانه‌ست که وسواس اون دنیای کوچیک رو داشته باشی،‌دوستم​ دنیایی که عرضش کمتر از دو هزار کیلومتره، حتی با‌صالحی​ در نظر گرفتن اقیانوس قاره خوزه که قطرش حدود هزار کیلومتره؟

«بریم، الکس.»

الکس پرسید: «کجا رو می‌گید؟»

جایی که دئوس بهش‌داشت​ نگاه می‌کرد، سرزمین ماگ‌وورتی‌چرا​ بود که زیر نور می‌درخشید.

الکس این‌قدر از اون‌لعنت​ نگاه مضطرب شده بود‌همه​ که چاره‌ای جز پرسیدن نداشت.

«کجا می‌رید؟»

«معلومه دیگه.»

دئوس دوباره قدم برداشت.

الکس با خیال‌فقط​ راحت آهی کشید‌اما​ و دنبالش رفت.

و یولگئوم با چهره‌ای‌راستش​ پیچیده از فاصله‌ای دور‌کردن​ پشت سرشون راه افتاد.

«فکر نکنم اینجا هم باشه.»

الکس از ساحلی که‌داشت​ مواد مذاب مثل آبشار‌چرا​ توش می‌ریخت، این رو گفت.

دئوس اخم کرد.

«به هر حال،‌نبوده​ انگار هیچ کاری رو‌فرار​ نمی‌تونم درست انجام بدم.»

«امپراتور پیداش شد.»

«برای همین باید حواسم به‌بله​ غذای اصلی می‌بود. اگه بهش فکر‌بازه​ کنی، اون دارایی دنیای شیاطین بود.»

«ببخشید.»

«بیا بی‌خیال دعوا‌نبوده​ بشیم و بریم بخوابیم.‌فرار​ بریم یه چیزی بخوریم.»

دئوس به یولگئوم نگاه کرد.

«چیه؟ باید بهشون‌حضور​ غذا بدی تا‌سرورم​ برات کار کنن دیگه.»

«اونجا چیکار کردی؟»

«همین که دنبال‌نبوده​ ارباب شیاطین راه بیفتی‌فرار​ خودش کار بزرگی نیست؟»

«به هر حال، اگه بهت یه‌روزها​ چیزی بدم بخوری، تو هم قراره‌نبوده​ به آدم‌ربا چک بزنی، مگه نه؟»

«بستگی داره چی‌حضور​ برام بخری. من‌سرورم​ که گیر نمی‌افتم.»

با وجود اینکه حرف‌هاش نیش‌دار‌می‌فرستادن​ بود، دئوس بلافاصله به سمت‌دوستم​ یه شهر نزدیک حرکت کرد.

«خیلی وقت بود همدیگه رو‌بخواین​ ندیده بودیم. اونم غذا خوردن‌وقت​ با هم تو همچین جایی.»

یولگئوم چونه‌اش‌چرا​ رو روی‌نیشت​ لبه تراس گذاشت.

مردمی که از‌حضور​ تو خیابون رد می‌شدن،‌پدرسوخته​ زیرچشمی بهش نگاه می‌کردن.

این اژدهای طلای‌فقط​ حقیقی بود، یه فرشته‌اینجا​ سابق و مقام فعلی.

وقتی حرف‌کام​ از زیبایی‌راستش​ می‌شد، لنگه نداشت.

«در عوض من برات غذا می‌خرم،‌روزها​ پس تو هم یه فکری بکن.‌نبوده​ به نظرت جانوران مرگ کجا می‌تونن باشن؟»

«اصالتاً تو دنیای شیاطین مهر و موم‌پدرسوخته​ شده بود. موجودی که جانور خدای مرگ‌خیلی​ رو کنترل می‌کرد، لوسیفر، دمیورگوس بزرگ بود.»

«چهار خدای مرگ‌فقط​ هم تو جنگ‌اما​ اول شرکت داشتن؟»

«نه، نه.»

یولگئوم سرش رو تکون داد.

«جانور خدای مرگ... اگه بخوام مقایسه‌اش کنم، مثل یه‌این‌قدر​ شمشیر یا زره سپردار می‌مونه. زنده‌ست، اما زنده نیست.‌نبوده​ از کجا باید شروع کنم... آه، این میگوها چقدر خوشمزه‌ن!»

«اول می‌خوای‌نمی‌زدن​ در مورد‌لعنت​ میگوها حرف بزنی؟»

«ببخشید، ببخشید. این‌قدر‌نبوده​ خوشمزه بود که‌خونه​ اصلاً نفهمیدم چی گفتم.»

دئوس میگوی سرخ‌شده تو‌نیشت​ سس تند رو از‌خیلی​ بشقاب جلوی یولگئوم برداشت.

«واقعاً این‌قدر خوشمزه‌ست؟»

«اوهوم. شبیه همونه.‌فقط​ چی بود اسمش... یه‌اینجا​ غذا از عصر طلا...»

یولگئوم با چهره‌ای کلافه به‌بخواین​ اطراف نگاه کرد. بعد با‌وقت​ الکس چشم تو چشم شد.

الکس بی‌اختیار‌چرا​ دهنش رو‌نیشت​ باز کرد.

«منظورت مارالونگشیاست؟»

«درسته! همون.»

دئوس دوباره‌کام​ به الکس‌راستش​ نگاه کرد.

«تو از کجا‌این‌قدر​ در مورد آشپزی‌روزها​ عصر طلایی می‌دونی؟»

«آه!»

«در مورد‌نمی‌زدن​ سنت هم‌لعنت​ دروغ گفته بودی؟»

«امکان نداره. منم شکموام.‌راستش​ چطور ممکنه ندونم که‌کردن​ این غذای عصر طلاییه؟»

«غذای لذیذ‌چرا​ با تم‌نیشت​ کله هشت‌پا.»

دئوس غرولندی‌اونجا​ کرد و‌داشت​ میگو رو خورد.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[عبارت «مرز ماگ‌وورت» در متن اصلی به یک اصطلاح کره‌ای اشاره دارد که به معنای «سرزمین کاملاً ویران‌شده و با خاک یکسان شده» است.]