چپتر 347: ۷۹. خدای غولها به درون کیهان سقوط میکند (۱)
0دئوس با شنیدنپرسید حرفهای یولگئوم، بیحوصلهتحریک شانهای بالا انداخت.
«یعنی میخوای بگیدادی جمعبندی ارادههای شماشدی همون ارادهی خداست؟»
یولگئوم جواب داد: «فرق میکنه. صد بار هم کهاولین براشون توضیح بدم باز هم نمیفهمن. خدا وجود داره،جلوی فقط نه به اون شکلی که تو فکر میکنی.»
«اینقدر قیافه نگیر. با این حرفایی که زدی، فکر کنم یهندارم چیزایی دستگیرم شد. لوسیفر... به نظر میرسه از همون موقع دیگه حوصلهاشعوضی از صبر کردن سر رفته بوده. اونم درست مثل رازیل فاسد شده.»
«شایدم همینطور باشه. اولینداری فرشتهی سقوطکرده. ولی هیچکسهمین نفهمید که اون فاسد شده.»
یولگئوم غلتی زد. بالاخره نمیتونست که فقط جلویهیولای بدنش رو جزغاله و سیاه کنه. روی شکمدادن دراز کشید و بند لباسش رو باز کرد.
«یه کممثل روغن برنزهفاسد برام بمال.»
«با جادو بمالش دیگه.»
«نه.»
«اصلاً انگار فقطدادی میخوای رو اعصابشدی من راه بری.»
دئوس با بیحوصلگی یهفاسد عالمه روغن روی کمرشباشه خالی کرد و مالید.
یولگئوم پرسید: «داریمرگ سعی میکنی لوسیفرمنم رو تحریک کنی؟»
«ها؟»
«همین کاراییتفریحی که داریوانمود میکنی رو میگم.»
«خودت گفتی روغن بمالم.»
«نه، روغن مالیدن رو نمیگم. همین که دوواسه تا پات رو دراز کردی و تو یه منطقهشدم تفریحی لم دادی. وانمود کردی که مثلاً فاسد شدی.»
«تو که بازسازی هیولای مرگ رو تموم کردی، مگه نه؟ منمخودت که چیزی واسه از دست دادن ندارم، پس باید چی کارمثلاً کنم؟ تازه، با وجود چهار خدا قویتر هم شدم، پس خیالی نیست.»
«این اعتمادتفریحی به نفست اصلاًمثلاً پایهواساسی هم داره؟»
«یعنی منمثل از اونفاسد عوضی ضعیفترم؟»
«خب؟»
«احتمالاً نه. مگهپرسید کامائل بین فرشتههایتحریک مقرب بهترین مبارز نبود؟»
«چرا... آره.»
«لوسیفر از اون قویتره؟»
«مبارزه کههیولای فقط بهتموم زور بازو نیست.»
«پس چه بهتر. فکرداری نکنم سر یه سریهمین حقههای مسخره و ریزهکاریها ببازم.»
«این دقیقاً هموندادی نقص شخصیتیته. حداقل توبازسازی مورد تو که اینطوریه.»
«راستش، یه نفری هستفاسد که میخوام ببینمش. فقطباشه منتظرم که خودش پیداش بشه.»
«کی؟»
«ارتباطش یهو قطع شده، پس حتماً یه اتفاقی افتاده... که یعنیخودت قضیه خیلی بیخدارتر از اون چیزی شده که فکر میکردم. از طرفی،شدی این نشون میده نقشهای که اون لوسیفرِ عوضی تو سرشه، حسابی نزدیکه.»
«خب حالا کی هست؟»
«تو که باید بهترفاسد بدونی. ما با همباشه این کارو شروع کردیم.»
«من؟»
«هوف...»
«داری درباره اسکاتولدادی حرف میزنی؟ همونشدی که رفت پیش میکائیل؟»
«تا الان دیگه باید برمیگشت.»
«وایسا ببینم، منظورت چیه؟»
«نکنه اون عوضی مرده؟ یا...»
«هنوز زندهام.»
جوابش بلافاصله از راه رسید.
وقتی دئوس سرش روتموم چرخوند، اسکاتول رو دیدواسه که اونجا ایستاده بود.
«زیادی کلاس گذاشتنپرسید و گرون فروختنِتحریک خودت هم عواقب دارهها.»
«موافقم.»
رنگش بدجوری پریده بود. کاملاًشده مشخص بود که حسابی پوستشفرشتهی کنده شده و سختی کشیده.
«خب وقتی نقشمرگ جاسوس دوجانبه رو بازیچیزی میکنی، انتظار دیگهای داشتی؟»
اسکاتول نالید: «چارهای نبود.داری به هر حال منهمین فرشتهی جناح چپ میکائیل هستم.»
«یه کمتفریحی زیادی تابلووانمود بازی درنیاوردی؟»
«مگه خودتون نمیدونستید؟»
«نه بابا،هیولای من کهتموم حسابی غافلگیر شدم.»
اسکاتول با شنیدن طعنهی دئوس، لبخند تلخیکنی زد. بعدش جلوی دئوس زانو زد ومالیدن سرش رو تا روی زمین خم کرد.
به جای اینکه بشینه ومثلاً با جزئیات تعریف کنه چه بلاییمگه سرش اومده، فقط یه جمله گفت.
«خواهش میکنم کمکم کن.»
اما واکنش دئوسمرگ به این التماس،منم از اونم مسخرهتر بود.
«باشه.»
یولگئوم با تعجب پرسید:
«حتی نمیخوایمثل بپرسی چهفاسد خبر شده؟»
دئوس باهیولای بیخیالی گفت: «رفاقتمگه مردونه همینه دیگه.»
«مگه فرشتهها بیجنسیت نیستن؟»
دئوس جاتفریحی خورد: «ها؟وانمود تو هم بیجنسیتی؟»
یولگئوم چشمکی زد: «رازه.»
«ها؟»
«خب، حالامالید بگو ببینمداری چی شده؟»
یولگئوم روی صندلیدادی آفتابگیر نشست وشدی بندهای لباسش رو بست.
اسکاتول از روی زمینفاسد بلند شد و باباشه چهرهای درهمرفته به حرف اومد.
«هر چهارهیولای فرشتهی مقرب...تموم سقوط کردن.»
دئوس بامالید بیحوصلگی پرسید:داری «خب که چی؟»
اسکاتول که انتظاردادی این واکنش رو نداشت،بازسازی سرش رو پایین انداخت.
ولی واقعیت این بودفاسد که هم دئوس و هماولین یولگئوم، دقیقاً همینقدر بیتفاوت بودن.
دئوس سرش رومرگ چرخوند و نگاهیمنم به یولگئوم انداخت.
«انگار انتظارش رو داشتی.»
«مگه تو نداشتی؟»
«لوسیفر... اون یارو از همون اولش هم بدجوری مشکوک میزد. واسه همین بود کهنفهمید یه مدار اطاعت تو بدن هیولای مرگ کار گذاشته بود. با همین منطق، فکرلباسش نمیکنی یه چیز مشابه هم تو بدن اون چهار تا فرشتهی مقرب جاساز کرده باشه؟»
یولگئوم درهیولای تأیید حرفهای دئوسمگه سر تکون داد:
«احتمالاً همینطوره.»
اسکاتول در حالی که به مکالمهیشدی این دو نفر گوش میداد، ازمنم شدت شرم نمیتونست سرش رو بالا بیاره.
غرورش به عنوان یه فرشتهیشده زیردست که به فرشتهی مقرب خدمتسقوطکرده میکرد، با خاک یکسان شده بود.
اربابی که تمام عمرش رو وقف خدمت بهواسه اون کرده بود، در نهایت چیزی بیشتر ازقویتر یه عروسک خیمهشببازی تو دستای لوسیفر از آب درنیومد.
دئوس پرسید: «حالاپرسید میخوای اربابت روتحریک نجات بدی، آره؟»
«آره.»
دئوس گفت: «پسرازیل فعلاً اون روشایدم به چشم اربابت نبین.»
«اگه میخوای به این مسخرهبازیِمگه جاسوس دوجانبه بودنت ادامه بدی، بروندارم یه نفر دیگه رو پیدا کن.»
«بسیار خب.»
«پس شرط ادب حکم میکنهمثلاً که اول گزارش بدی دقیقاًتموم چه گندی بالا اومده، مگه نه؟»
اسکاتول شروع کرد بهفاسد تعریف کردن بلایی کهباشه سر فرشتههای مقرب اومده بود.
با دستور لوسیفر، پرهای سیاهی روی بالهای میکائیل شروعدست به رشد کرده بود و شخصیتش جوری تغییر کرده بودنیست که انگار کلاً به یه موجود دیگه تبدیل شده بود.
تمام اون غرور و شکوهش نابودتحریک شده بود و فقط یه تسلیمِگفتی حقیرانه و بردهوار ازش باقی مونده بود.
فرشتههای جناح چپدادی به خاطر اربابشون بهبازسازی لوسیفر حمله کرده بودن.
اما این یه شورش کاملاً بیفایده بود. درباشه عوض، توسط همون اربابی که بهش خدمت میکردنبالاخره سرکوب شدن و همهشون رو انداختن تو زندان.
فرشتههای نماینده، حکم مدیرای ردهمیانی رو داشتن.چیزی وقتی همهشون گیر افتادن، فرشتههای ردهپایینتر مثلتازه مگسهای بیسر، کاملاً گیج و بیدفاع شدن.
تو همین گیرودار، درستداری قبل از اینکه درگیری بالاکارایی بگیره، اسکاتول فرار کرده بود.
برخلاف بقیهی فرشتهها،دادی اسکاتول بدجوری تحت تأثیربازسازی دئوس قرار گرفته بود.
به جای اینکه مثل احمقها واسه محافظت ازباشه یه غرور توخالی خودش رو تو یه نبرد بیپروانمیتونست قربانی کنه، تصمیم گرفته بود دنبال یه راهحل بگرده.
خودش هم نفهمیده بود کِی، اما اونچیزی ذهنیتِ مخصوص دئوس تو وجودش ریشه دووندهتازه بود: «تحقیر شدن موقتیه، ولی پیروزی ابدیه.»
اسکاتول واسه قایم شدن از دید لوسیفر اومدههمین بود اینجا، چون با خودش فکر میکرد دئوس تنهاکردی کسیه که میتونه به این جنگ مسخره خاتمه بده.
دئوس بعد از شنیدن کل ماجراشدی گفت: «ببین، اگه قراره ازم کمکی بخوای،چیزی باید یه چیزی هم در ازاش بدی.»
اسکاتول گونهاشمثل رو خاروندفاسد و گفت:
«منظورت هزینهست؟ مگه خودت قرار نبود به هر حال بادادن لوسیفر بجنگی؟ تو بهترین حالت، من فقط دارم بارم رواعتماد یواشکی میذارم رو یه کالسکهای که خودش داره حرکت میکنه...»
دئوس پوزخندی زد: «اینکه کالسکهسعی داره حرکت میکنه، دلیل نمیشهمیگم که از مسافراش کرایه نگیرم.»
«آه! راست میگی.»
«حالا روش فکررازیل میکنم که شاید بهتهمینطور یه تخفیف کارمندی بدم.»
«واقعاً دستت درد نکنه.»
«خب، اربابت قراره تاوانش روسعی برات پس بده، پس فکر میکنیخودت لوسیفر اول کجا رو هدف میگیره؟»
«این چیزیه که اتفاقی شنیدم.»
«چه تصادف خوبی.رازیل مفتی باشه کهشایدم دیگه بهترم هست.»
«به چیزیهیولای به اسم عروسکمگه نابودی اشاره کرد.»
«عروسک نابودی؟»
«آره. اینکهتفریحی قراره دنیاوانمود رو تطهیر کنه.»
«یه چیزیمثل تو مایههای اربابشده شیاطین وحشتِ بزرگ؟»
دئوس درهیولای جواب حرفهای یولگئوممگه این را پرسید.
«اون دیگه چه صیغهایه؟»
«یه جور خرافاته کهوانمود میگن آخر قرن پیداش میشهمرگ و دنیا رو نابود میکنه.»
«منظورش نزار بود.»
«اون تنها موجودیه که به قصه لوسیفر میخوره. مطمئنمدست فقط به خاطر بابل نبود که اونهمه به خودشخیالی زحمت داد تا نزار رو از خواب طولانیش بیدار کنه.»
«منظورت گیلگمشِ؟»
«یه سلاح واقعاً قدرتمنده.وانمود در حدی که دئوسهیولای هم نمیتونه حریفش بشه.»
«تو میتونی ببری؟»
«مگه نشنیدم که تصمیمتموم گرفتید من رو به عنواندست اعلیحضرت، امپراتور کیهان خطاب کنید؟»
«اون فقط یه طعمهداری بود برای احضار لوسیفر.همین اگه الان بریم و بجنگیم...»
یولگئوم سرش را تکان داد.
«نمیتونی ببری. حداقل الان نه.»
«آخه چرا این زنتموم زیر آفتاب داغ ساحلواسه داره با من بحث میکنه؟»
«لوسیفر حتماً دخالت کرده. اگه قدرت تکنولوژی نزار، دانش جادویی لوسیفر،خودت تجربه فرشتهها و خلاقیت انسانها رو با هم ترکیب کنیم، به یهشدی قدرت مخرب میرسیم که هیچکس تا حالا حتی تصورش رو هم نکرده.»
«لوسیفر و نزار واقعاً با هم میسازن؟ منهیولای که چشمم آب نمیخوره. یه توافق صلحآمیز بیندادن یه فرشته تاریکِ درونگرا و یه امپراتور فضاییِ خودشیفته؟»
«لوسیفری که چهار فرشته مقرب عهدشایدم جدید رو مطیع خودش کرده، نمیتونهولی همین کار رو با نزار بکنه؟»
«نزار روهیولای هم زیردستتموم خودش کرده؟»
«نه، لوسیفر نزار رو خلق نکرده، پسکنی نمیتونسته تلهای براش کار بذاره. خوب فکرمالیدن کن. لوسیفر تو چه کاری از همه بهتره؟»
«کلاهبرداری؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.شده اون تو بازی دادنِ روانفرشتهی آدمها استاده. درست مثل یه شیطان.»
دئوس به حرفهای یولگئوم خندید.
«حالا دیگه توپرسید هم افتادی به فحشکنی دادن به اون عوضی.»
«این فقط یه ارزیابی بیطرفانهست.»
«به هر حال،رازیل نتیجهگیری انجام شد.شایدم باید نزار رو بزنیم.»
«کمتر از یه ماههتموم که تصمیم گرفتیم باهات مثلدست یه امپراتور رفتار کنیم، نه؟»
«شورش علیه امپراتور تفریح زیردستهاست.سعی چون خون پادشاهان و اشرافمیگم که رنگینتر از بقیه نیست.»
درست همانطور که دئوسوانمود و گروهش (!) حدس میزدند،مرگ لوسیفر الان پیش نزار بود.
«فرشتهها با من چیکار دارن؟ مثلشایدم یه دزد خردهپا بابل رو دزدیدید وهیچکس حالا حرف دیگهای هم برای گفتن دارید؟»
لوسیفر این را گفتتموم و خندید: «اعلیحضرت، امپراتورواسه کیهان.» نزار اخم کرد.
«داری به من میخندی؟»
«نیازی نیست اینطور شمشیرتوانمود رو از رو ببندی. چرامرگ فکر میکنی فرشتهها دشمنت هستن؟»
«تو لوسیفری. منم این اسم رو میشناسم. قدرتمندترین فرشته وفرشتهی کسی که نزدیکترین جایگاه رو به تخت خداوند داشت. اماجزغاله به خاطر یه اشتباه، این جایگاه رو به متاترون باختی.»
«فکر نمیکردمهیولای به اسطورهشناسیتموم علاقه داشته باشی.»
«اسطوره؟ نه، این تاریخه. یه ضربالمثل هست که میگهکارایی ملتی که تاریخش رو فراموش کنه، آیندهای نداره. فرشتهها دشمنتفریحی مستقیم من بودن. امکان نداره در موردشون تحقیق نکرده باشم.»
«پس میدونیتفریحی ما برایوانمود چی وجود داریم.»
«یه فرشته! نمایندگان خدا. مگهشده شماها از طرف اون، انسانهافرشتهی رو مجازات و سرکوب نمیکنید؟»
لوسیفر لبخند زد.
«کی بهتون آتش رو داد؟ این من بودم که به انسان یاد دادمبمالم چطور زمین رو شخم بزنه و بذر بکاره. من از تخت پادشاهی فرشتگانمرگ بیرون انداخته شدم چون به بشریت تمدن دادم. هنوزم فکر میکنی من دشمنتم؟»
«حالا اومدی در ازای اونمثلاً دلسوزیای که صدها هزار سال پیشمگه نشون دادی، از من طلبکار بشی؟»
«کاملاً برعکسه. تورازیل ثابت کردی کهشایدم کار من بیهوده نبوده.»
«فقط میتونم بابتش تشکر کنم.»
«نمیفهمم. نمیدونی من کیام؟»
«من نزارم. بازنده این دنیا.»
«درسته. تو جنگ برای سلطه بر جهان، من دئوس رو شکست دادم. اینهیچکس منم که در اوج این جنگ بیرحمانه گونهها ایستادم. اما شما فرشتهها بابلکشید رو که نماد اون بازندهست دزدیدید. من به شما فرشتهها اعلان جنگ میدم.»
«چیزی که ما فرشتههاتموم میخوایم، تکامل بشریته. یعنیواسه کامل شدن این گونه.»
«من همین الانشم کاملم.»
«نه، اینطورتفریحی نیست. تو هنوزمثلاً جای پیشرفت داری.»
«چه حرفمثل گستاخانهای ازفاسد طرف یه بازنده.»
«فقط بحث قدرت فیزیکی نیست. زمانی گونه قدرتمندی به اسم دایناسورها روی زمین زندگی میکردن. اوناقویتر قدرت و بدنهای خیلی قویتری نسبت به شما غولها داشتن. و دهها میلیون سال هم شکوفا بودن.چرا اما دقیقاً به همین خاطر، از تکامل امتناع کردن. فقط غرورِ کامل بودن باعث شد راکد بمونن.»
«به قصهبافیت ادامه بده.»
«فقط ده سال از زمانی که جادو رو یاد گرفتی میگذره. واقعاً فکر میکنی دیگه چیزی برای یاد گرفتن ازش نمونده؟ تکنولوژیقویتر مادی و ذهنی و جادو. و جسم و روح. فقط زمانی که بتونیم این انرژیهای پراکنده رو با هم متحد کنیم، میتونیم ازبهتر کامل شدن تکامل حرف بزنیم، اما تو میخوای راکد بمونی؟ قصد داری با ادعای کامل بودن، به همین چیزی که هستی قانع بشی؟»
«صبر من رو امتحان نکن.»
«من دارم میگممرگ که کمکت میکنممنم تا تکامل پیدا کنی.»
«کمک. اصلاًمالید چرا بایدداری بهت اعتماد کنم؟»
«نزار، تو در مورد ما دچارشدی سوءتفاهم شدی. فرشتهها به برندهها کمکمنم میکنن. چون این مسیر درستِ تکامله.»
«در گذشته،مثل آداپاها توسطفاسد فرشتهها نابود شدن.»
«چون اونا برندههای واقعی نبودن.»
«منظورت چیه؟»
«نوادگان تو خودشون رو نابود کردن. اونا تو رو کهتموم پدری بودی که خلقشون کرده بود زندانی کردن و بینتازه بچههاشون جنگ راه انداختن. اون یه جنگ بیفایده برای تکامل بود.
از اون جنگ چی متولد شد؟ چه افقهای فکری جدیدی کشف شد؟ آیا تکنولوژیای به وجود اومد که بتونه بشریت رو به جلو ببره؟ نه، اونا بابل رولباسش که قرار بود کلید موفقیتشون باشه، به یه سلاح تبدیل کردن و اون رو به سمت همدیگه نشونه گرفتن. بشریت وارد شمارش معکوس برای نابودی شده بود و خودمالیدن زمین، خونه بشریت، در آستانه انقراض قرار داشت. در نهایت، اونا زشتترین سلاح رو بیرون آوردن و کل زمین رو آلوده کردن. آیا این تکامله؟ آیا این پیروزی تمدنه؟»
نزار با شنیدنمرگ حرفهای لوسیفر، نالهاش راچیزی در گلو خفه کرد.
یادداشت مترجم
[لحن خسته و کنایهآمیز دئوس در این چپتر به اوج میرسه. آمادهی غرغرهای یه پادشاه شیاطین بازنشسته باشید.]