---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 185: ۴۲. ورود به آزمون (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 185: ۴۲. ورود به آزمون (۴)

0

در همین حین، دئوس آن روز در گوشه‌ای‌آسمان​ از جنگل مشغول چرت زدن بود و حتی روحش‌تعقیب​ هم خبر نداشت که زیک دارد به آنجا می‌آید.

بعد از یک خواب شیرین و‌چطور​ دلچسب، ناگهان درد گنگی توی دست راستم‌می‌زنی​ حس کردم و چشم‌هایم را باز کردم.

به دستم نگاه کردم تا‌مگه​ ببینم چه خبر شده که‌حرف​ دیدم نشان بائکهو دارد می‌درخشد.

بلافاصله فکر‌پیدا​ بائکهو به‌چطور​ ذهنم خطور کرد.

یولگئوم که روی بانوج روبه‌رویی مشغول‌سیاهم​ کتاب خواندن بود، نگاهی به من انداخت‌پرواز​ و پرسید: «ردی از هیونمو پیدا کردی...؟»

«چطور مگه؟»

«می‌گن دست راستم‌کردی​ یه رد و نشونی‌نشونی​ از هیونمو پیدا کرده.»

«تو با‌پیدا​ دست راستت‌چطور​ هم حرف می‌زنی؟»

«این یه سلاح اراده‌داره!»

«انگار بائکهو‌ردی​ هم داشته‌پیدا​ دنبال هیونمو می‌گشته.»

با پوزخند گفتم: «می‌گن زیردست وفادار‌می‌گن​ باید به فکر اربابش باشه. تازه‌این​ کاربلد هم هست. با بقیه فرق داره.»

از روی بانوج‌کردی​ پایین آمدم، نگاهی به‌نشونی​ یولگئوم انداختم و گفتم:

«پس بیا‌اضافه‌ای​ همین الان‌نبود​ راه بیفتیم.»

یولگئوم گفت: «تو‌هیونمو​ هم عجب آدم‌چطور​ عجول و بی‌حوصله‌ای هستی.»

«ممکنه طعمه فرار کنه.»‌چطور​ بدنم سبک بود و‌کرده​ هیچ بار اضافه‌ای همراهم نبود.

بال‌های سیاهم را باز‌چطور​ کردم و مستقیم به‌کرده​ دل آسمان اوج گرفتم.

یولگئوم هم با استفاده از جادوی پرواز دنبالم‌آسمان​ راه افتاد. اما خب، تعقیب کردن من فقط‌اما​ با تکیه بر قدرت جادویی کار راحتی نبود.

فاصله‌مان آن‌قدر زیاد شد که یولگئوم‌چطور​ از دیدم خارج شد، برای همین‌حرف​ مجبور شدم دور بزنم و برگردم پیشش.

«چرا این‌قدر لفتش می‌دی؟»

«شاید چون‌پیدا​ بال‌های پادشاه‌چطور​ شیاطین زیادی سریعن؟»

«خب تو هم بال داری.»

«ندارم.»

«امکان نداره. وقتی حرف از فرشته می‌شه،‌نشونی​ اولین چیزی که به ذهن می‌رسه باله.‌اراده‌داره​ اگه بال نداری، پس فرشته نیستی، درسته؟»

«این یه‌پیدا​ پیش‌داوری خیلی‌چطور​ بزرگ نیست؟»

«واقعاً نداری؟»

«الان نه.»

«پس می‌خوای‌پیدا​ تبدیل به‌چطور​ اژدها بشی؟»

«فکر کنم قبلاً‌کردی​ هم بهت گفتم، من‌نشونی​ همین‌جوری که هستم می‌مونم.»

«که این‌طور.»

دستم را‌ردی​ دراز کردم.‌پیدا​ «بگیرش. خودم می‌کشمت.»

اما یولگئوم‌پیدا​ مکث کرد و‌مگه​ دستم را نگرفت.

«زود باش بگیر‌کردی​ دیگه. مگه نگفتم‌می‌گن​ باید عجله کنیم؟»

«دارم فکر می‌کنم نکنه‌نبود​ یه شمشیر هم از‌آسمان​ پشت من سبز بشه.»

زدم زیر خنده.

«جا می‌ذارمت‌ها.»

«باشه بابا.»

یولگئوم دستم را گرفت. دست خطرناکی بود که‌آسمان​ حتی ممکن بود باعث حاملگی شود، اما با‌اما​ خودم گفتم برای مدت کوتاهی مشکلی پیش نمی‌آید.

سرعت پروازم سرگیجه‌آور بود.

برای اولین بار بعد از‌مگه​ مدت‌ها، یولگئوم زمانی را به یاد‌می‌زنی​ آورد که خودش هم بال داشت.

او بال‌هایش را فدا کرده بود‌می‌گن​ و نزدیک به هفتصد قرن در‌این​ میان مارمولک‌های زشت زندگی کرده بود.

با وجود اینکه لقب باشکوه خدای اژدهایان به‌آسمان​ او داده شده بود، این کارما را بیشتر‌اما​ با قلبی تسلیم‌شده پذیرفته بود تا با خوشحالی.

اما نمی‌توانست‌ردی​ غریزه پرواز کردن‌کردی​ را فراموش کند.

ناگهان به یاد دوران بسیار دوری‌می‌گن​ افتاد که با بال‌هایی پرواز می‌کرد که‌سلاح​ حسشان کاملاً با جادوی پرواز متفاوت بود.

سرعتم را بیشتر کردم.

هوای روبه‌رویمان فشرده شد، ابر کوچکی ایجاد‌مستقیم​ کرد و در نهایت با صدای مهیبی‌دنبالم​ به شکل یک حلقه بزرگ منفجر شد.

یولگئوم با استفاده از‌پیدا​ صدای انفجار، طوری که صدایش‌نشونی​ شنیده نشود، زمزمه کرد: «ممنون.»

مکانی که هیونمو در آن‌مگه​ قرار داشت، سه هزار کیلومتر‌حرف​ از مرز دنیای شیاطین فاصله داشت.

حتی با بال زدن‌های پادشاه‌مگه​ شیاطین هم حدود یک ساعت‌حرف​ طول کشید تا به آنجا برسیم.

وقتی روی زمین فرود آمدم،‌بال‌های​ دهانم را باز و بسته کردم‌استفاده​ و با صدای بلند نفس‌نفس زدم.

پوست صورتم به‌هیونمو​ خاطر پرواز طولانی در‌مگه​ ارتفاع بالا مورمور می‌شد.

مکانی که با دنبال کردن راهنمایی بائکهو به‌کرده​ آن رسیده بودیم، منظره‌ای کاملاً متفاوت با جایی‌داشته​ داشت که تا همین چند لحظه پیش آنجا بودیم.

«روی این‌پیدا​ دشت صاف‌چطور​ برف نشسته.»

«این اولین باریه که منظره زمستونی‌سیاهم​ می‌بینم.» تا جایی که چشم کار می‌کرد،‌پرواز​ تا خود افق برف پوشیده شده بود.

یک وجب‌ردی​ برف روی دشت‌کردی​ هموار نشسته بود.

در حالی که داشتم اطراف را نگاه می‌کردم، چشمم به‌حرف​ توده‌ای از سنگ‌ها افتاد. ساختاری شبیه به یک دلمن بود؛‌گفتم​ دو سنگ بلند که صخره‌ی بزرگی روی آن‌ها قرار داشت.

پرسیدم: «اینجا‌پیدا​ یه مکان مذهبی‌مگه​ از عصر طلاییه؟»

یولگئوم سرش را تکان داد و گفت: «فکر نکنم.‌اوج​ زمین‌های اینجا نسبت به قبل کاملاً تغییر کرده، برای همین‌فقط​ خیلی سخته که اثری از اون دوران باقی مونده باشه.»

من و یولگئوم دو ردیف‌کردی​ رد پا روی دشت پوشیده‌کرده​ از برف به جا گذاشتیم.

فاصله‌مان با آن دلمن عظیم‌مگه​ کمتر شد. از یک تپه‌حرف​ با شیب ملایم بالا رفتیم.

و با دیدن منظره‌ای که‌مگه​ روبه‌رویمان نمایان شد، برای لحظه‌ای‌حرف​ حرف زدن از یادم رفت.

یولگئوم آه کوتاهی کشید و‌بال‌های​ گفت: «مربوط به عصر طلایی‌گرفتم​ نیست، اما قطعاً یه مکان مذهبیه.»

هیولاها.

فیل‌های غول‌پیکر، اسب‌های آبی، غزال‌ها، ببرها‌می‌گن​ و روباه‌ها دور یک سنگ بزرگ و‌سلاح​ بی‌حرکت حلقه زده بودند و تعظیم می‌کردند.

دست‌کم بیش از هزار هیولا‌مگه​ پنجه‌های جلویی‌شان را خم کرده بودند‌می‌زنی​ و پیشانی‌شان را به زمین می‌ساییدند.

«تا حالا‌اضافه‌ای​ همچین چیزی‌نبود​ دیده بودی؟»

«نه، ندیدم.»

«تو که مثلاً خیلی باتجربه‌ای.»

«اینا حیوونن.‌پیدا​ هوش و‌چطور​ عقلی ندارن.»

«ولی دارن تعظیم می‌کنن، مگه نه؟ که نمی‌خوای بگی بیشتر از‌استفاده​ هزار تا حیوون هم‌زمان پاشون به سنگ گیر کرده و افتادن؟‌جادویی​ این‌طوری هم نیست که چون پاهاشون خواب رفته خم شده باشن.»

صحنه عجیبی بود.‌هیونمو​ ظاهراً حیوانات واقعاً‌چطور​ داشتند تعظیم می‌کردند.

از میان حیوانات گذشتم‌چطور​ و به نزدیک شدن‌کرده​ به دلمن ادامه دادم.

دو ستون سنگی که صخره‌ای عظیم‌می‌گن​ را نگه داشته بودند. و در‌این​ میان آن‌ها، یک لاک‌پشت نشسته بود.

البته شاید بی‌انصافی بود‌نبود​ که آن موجود را‌آسمان​ فقط یک لاک‌پشت ساده بنامیم.

گردن بلند و مار مانندش را کمی خم‌می‌گن​ کرده بود، به زمین نگاه می‌کرد و پاهایش‌اراده‌داره​ را در حالت نیلوفری روی هم انداخته بود.

لاک‌پشت که در وضعیتی شبیه‌مگه​ به مراقبه نشسته بود، با‌حرف​ دیدن من سرش را بالا آورد.

«تو همان کسی هستی‌چطور​ که ببر سفید را‌کرده​ به دست آورده است؟»

از این حرفش آن‌قدر‌نبود​ جا خوردم که کلمه‌ای‌آسمان​ از دهانم خارج نشد.

«نام من هیونمو است. موجودی که‌چطور​ تائو را درک کرده و از‌حرف​ اسارت جانوران الهی رها شده است.»

با لحنی کنایه‌آمیز گفتم: «یه ضرب‌المثل‌می‌گن​ هست که می‌گه هر عوضی‌ای که‌این​ قلمبه سلمبه حرف می‌زنه، یه کلاهبرداره.»

لاک‌پشت جواب داد: «تائو آشکار است، اما‌نشونی​ کلمات حقیرند. توضیح آن حتی با کلمات دشوار‌انگار​ هم آسان نیست، پس چاره‌ای جز سکوت ندارم.»

گفتم: «فاز این لاک‌پشته چیه؟»

سرم را‌ردی​ چرخاندم و به‌کردی​ یولگئوم نگاه کردم.

یولگئوم با چهره‌ای‌کردی​ بی‌تفاوت به هیونمو‌می‌گن​ خیره شده بود.

و پرسید: «آیا‌کردی​ واقعاً از مرزهای‌می‌گن​ کارما رها شده‌ای؟»

«که این‌طور.»

«خدا اجازه نمی‌ده.»

«خدا فقط یه اسم دیگه برای علت و معلوله. اون وجود‌می‌زنی​ داره ولی دخالتی نمی‌کنه. اگه اون اراده‌ی عظیم می‌خواست خواسته‌ی خودش‌وفادار​ رو تحمیل کنه، تمام هستی ناپایدار می‌شد. اما من وجود دارم.»

هیون‌مو این‌پیدا​ را گفت‌چطور​ و ایستاد.

شبیه یک لاک‌پشت‌همراهم​ بود که روی‌سیاهم​ دو پا ایستاده باشد.

با این حال، چیزی که او را‌مگه​ از بقیه لاک‌پشت‌ها متمایز می‌کرد، ردپای عمیق زمان‌سلاح​ بود که روی لاکش جا خوش کرده بود.

«اگه خدا بهم‌کردی​ اجازه نداده بود،‌می‌گن​ الان وجود نداشتم.»

دئوس با پوزخند گفت: «حتی اگه‌می‌گن​ خدا هم اجازه بده، فکر نمی‌کنم بقیه‌سلاح​ موجودات عظیم با این قضیه کنار بیان.»

هیون‌مو سرش را‌همراهم​ کج کرد و‌سیاهم​ به حرف‌های دئوس خندید.

«موجود عظیم؟ منظورت اینه که موجودی‌چطور​ هست که لیاقت این رو داشته‌حرف​ باشه که اسمش کنار خدا بیاد؟»

«آره.»

«اون کیه؟»

«خودمم، حروم‌زاده!»

دئوس مثل یک‌هیونمو​ بمب منفجر شد‌چطور​ و به جلو پرید.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن فاصله‌اش را کم کرد‌نشونی​ و با مشتی که از قدرت ببر‌اراده‌داره​ سفید پر شده بود، به چانه هیون‌مو کوبید.

نه، یعنی‌پیدا​ سعی کردم‌چطور​ که بکوبم.

صدای برخورد‌اضافه‌ای​ بلندی در‌نبود​ فضا پیچید.

با انعکاس این صدا،‌پیدا​ دولمن قدیمی لرزید و پودر‌نشونی​ برف به اطراف پخش شد.

اما مشت‌پیدا​ دئوس هرگز به‌مگه​ چانه هیون‌مو نرسید.

فقط دو سانتی‌متر مانده بود‌مگه​ که به یک دیوار نامرئی‌حرف​ برخورد کردم و متوقف شدم.

گوشه لب هیون‌مو تکان خورد.

«عالیه. بچه، تو‌هیونمو​ حتی معنی کلمه‌چطور​ رو هم نمی‌فهمی.»

«بچه؟ این بچه لاک‌پشت‌چطور​ واقعاً هوس کتک کرده‌کرده​ تا سر عقل بیاد؟»

چرخید و با‌کردی​ پا لگدی به‌می‌گن​ چانه هیون‌مو پرتاب کرد.

اما این یکی‌همراهم​ هم نتوانست به‌سیاهم​ بدن طرف مقابل برسد.

«لعنتی!»

دئوس از شدت عصبانیت‌چطور​ منفجر شد و انرژی‌کرده​ روح شیطانی‌اش را بالا برد.

انرژی شیطانی به قدرت ببر سفید در بدنش‌کرده​ اضافه شد. فقط گره کردن مشتم کافی بود‌داشته​ تا موج شوکی ایجاد کند که زمین را بلرزاند.

چشمان هیون‌مو گشاد شد.

«هو-اوه، قدرت‌ردی​ بدن اصلیت اون‌قدرها‌کردی​ هم ضعیف نیست.»

«داری تو خواب‌کردی​ حرف می‌زنی؟ چرا‌می‌گن​ این‌قدر لفتش می‌دی؟»

«فکر می‌کنی‌پیدا​ می‌تونی من‌چطور​ رو شکست بدی؟»

«هه. تو و ببر سفید هم‌سطح هستین،‌مستقیم​ مگه نه؟ من از ببر سفید قوی‌ترم.‌دنبالم​ حتی بچه‌ها هم می‌فهمن کدوم طرف زورش بیشتره.»

هیون‌مو خندید.

«که‌که‌که‌که‌که. حتی یه بچه‌چطور​ هم می‌فهمه. پس می‌خوای‌کرده​ با حقیقت روبرو بشیم؟»

«نمی‌خواد این کار رو بکنی، ولی اگه مثل آدم حرف بزنی،‌می‌زنی​ مال من می‌شی، مگه نه؟ می‌ذارم همین‌جا تو دست چپم لونه کنی.‌باید​ نگران نباش. فقط به خاطر اینکه تو دست چپمی، باهات فرق نمی‌ذارم.»

هیون‌مو گفت:‌اضافه‌ای​ «تو خوابی؟ چرا‌بال‌های​ این‌قدر لفتش می‌دی؟»

«این حروم‌زاده واقعاً رو اعصابه!»

دئوس مشتش را دراز کرد.

با خودم فکر کردم که تا حالا همچین مشت درست‌حرف​ و حسابی‌ای زده بودم یا نه. انرژی روح شیطانی به قدرت‌زیردست​ ببر سفید اضافه شد و قدرتی مثل یک طوفان آزاد کرد.

تمام برفی که روی زمین‌بال‌های​ مثلثی‌شکل و طولانی پشت سر‌گرفتم​ هیون‌مو نشسته بود، بخار شد.

با این حال، حتی‌پیدا​ نتوانست یک خراش کوچک‌می‌گن​ روی بدن هیون‌مو بیندازد.

«من سی هزار سال اینجا دنبال دائو گشتم. به نظر می‌رسه حیوون‌ها‌این​ هم از دیدن من یه چیزایی یاد گرفتن. هر وقت جایی درد‌اربابش​ یا رنجی دارن، دور این صخره جمع می‌شن و این‌طوری دعا می‌کنن.»

دو مشت دئوس‌کردی​ پشت سر هم با‌نشونی​ انرژی قدرتمندی منفجر شدند.

اما تمام‌اضافه‌ای​ این قدرت‌ها‌نبود​ بی‌اثر شد.

صخره‌ای که مثل یک دولمن‌کردی​ ایستاده بود لرزید و برف‌های‌کرده​ انباشته‌شده مثل طوفان پایین ریختند.

اما برف‌ها‌پیدا​ هم دور بدن‌مگه​ هیون‌مو جمع نشدند.

«اخیراً داشتم به این موضوع‌مگه​ فکر می‌کردم. با خودم می‌گم‌حرف​ نکنه تبدیل به یک خدا شدم.»

«اگه می‌خوای دیوونه‌همراهم​ بشی، حداقل قشنگ‌سیاهم​ دیوونه شو، باشه؟»

چنان مشت محکمی‌هیونمو​ حواله‌اش کردم که بدنم‌مگه​ به عقب پرت شد.

موج شوک،‌پیدا​ فضای اطراف را‌مگه​ از هم شکافت.

ستون فرو ریخت. میله عظیم کج شد و‌کرده​ به عقب افتاد. حتی سالم نگه داشتنش هم‌داشته​ سخت بود، برای همین به چهار تکه شکست.

تعداد زیادی از هیولاهای‌نبود​ ماگورت توسط موج شوک‌آسمان​ به کام مرگ کشانده شدند.

اما همه‌جا ساکت بود.

دئوس با‌پیدا​ چهره‌ای بی‌حالت به‌مگه​ مشتش خیره شد.

با وجود اینکه با تمام‌مگه​ توانش ضربه زده بود، نتوانست‌حرف​ سد دفاعی هیون‌مو را بشکند.

شوک بزرگی بهم وارد شد.

یعنی اون‌ردی​ واقعاً... از‌پیدا​ من قوی‌تره؟

در همان‌پیدا​ لحظه، یولگئوم بازوی‌مگه​ دئوس را کشید.

نور خیره‌کننده‌ای چشمان دئوس را پر کرد.‌نشونی​ وقتی دوباره به خودشان آمدند، چند کیلومتر‌اراده‌داره​ دورتر از آن دولمن عظیم ایستاده بودند.

«آآآه!»

دئوس از روی‌هیونمو​ عصبانیت فریاد کشید و‌مگه​ مشتی به زمین کوبید.

مدتی گذشت.

یولگئوم صبر‌پیدا​ کرد تا عصبانیت‌مگه​ دئوس فروکش کند.

«احمق.»

در نهایت، دئوس با شنیدن‌کردی​ این کلمه کوتاه به عقب‌کرده​ و به سمت یولگئوم نگاه کرد.

«من؟»

«اوهوم.»

«چرا؟»

«چون خیلی زود کنترل‌پیدا​ خودت رو از دست‌می‌گن​ می‌دی و وحشی می‌شی.»

«تو عصبانی به نظر نمی‌رسی؟ اون هیون‌موعه، درسته؟ یکی‌راستت​ از چهار خدای مرگه که هم‌سطح ببر سفیدی هست که‌پوزخند​ تو دست منه. ولی آخه چطور می‌تونه این‌قدر قوی باشه؟»

«واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟‌چطور​ اول از همه، اصلاً‌کرده​ مطمئنی که اون هیون‌موعه؟»

«خودت گفتی که هست.»

«از کی‌ردی​ تا حالا‌پیدا​ این‌قدر ساده‌لوح شدی؟»

«آخه چطور‌پیدا​ ممکنه اون‌چطور​ هیون‌مو نباشه!»

یولگئوم آه کوتاهی کشید.

«هیون‌مو.»

«اعصابم همین‌جوری داغونه!»

«منظورم اینه که خونسرد باش.»

«باشه، آروم‌پیدا​ شدم. خب‌چطور​ چی می‌خوای بگی؟»

«ببر سفید مهر و موم شده بود و منتظر صاحبش بود. به نظر می‌رسه‌دنبالم​ سوزاکو هم همین وضعیت رو داشت. اما هیون‌مو این‌طور نبود. نمی‌دونم از کی شروع‌خارج​ شد، ولی اون بیدار شده بود و با هیولاهای ماگورت تو سرزمین ماگورت زندگی می‌کرد.»

«این رو که می‌دونم.»

«حداقل سی هزار سال.‌چطور​ این زمان برای ایجاد‌کرده​ یک جهش ژنتیکی کافی نیست؟»

«منظورت اینه که‌کردی​ اون هیون‌موعه ولی در‌نشونی​ عین حال هیون‌مو نیست؟»

«درسته.»

«لعنتی، سرعت رشدش غیرطبیعیه.»

«از اونجایی که از همون‌مگه​ اول به عنوان یک سلاح طراحی‌می‌زنی​ شده بود، قابلیت‌های جنگیش فوق‌العاده بوده.»

دئوس سرش را‌کردی​ به سمتی که‌می‌گن​ دولمن قرار داشت چرخاند.

خبر خوب‌اضافه‌ای​ این بود که‌بال‌های​ دنبالم نیامده بود.

اگه الان برمی‌گشتیم‌هیونمو​ اونجا، باید برای‌چطور​ زنده موندن می‌جنگیدیم.

حتی یک‌پیدا​ درصد هم‌چطور​ شانس پیروزی نداشتیم.

موهایم را چنگ‌کردی​ زدم و به‌می‌گن​ یولگئوم نگاه کردم.

«خونسرد باشم... این‌همراهم​ حرف‌ها که الکی نیست.‌مستقیم​ نقطه ضعفی ازش دیدی؟»

«برعکس.»

«برعکس؟ یعنی‌پیدا​ می‌گی نقاط‌چطور​ قوتش رو دیدی؟»

«بیشتر از‌پیدا​ این قرار‌چطور​ نیست چیزی بگم.»

«باشه. با این چیزایی که گفتی، فکر‌مستقیم​ نکنم حتی اگه دوباره باهاش بجنگم و‌دنبالم​ ببرم هم حس خوبی بهم دست بده.»

دئوس همان‌جا‌ردی​ درگیر افکار‌پیدا​ خودش شد.

ناولها | novelha.net