چپتر 185: ۴۲. ورود به آزمون (۴)
0در همین حین، دئوس آن روز در گوشهایآسمان از جنگل مشغول چرت زدن بود و حتی روحشتعقیب هم خبر نداشت که زیک دارد به آنجا میآید.
بعد از یک خواب شیرین وچطور دلچسب، ناگهان درد گنگی توی دست راستممیزنی حس کردم و چشمهایم را باز کردم.
به دستم نگاه کردم تامگه ببینم چه خبر شده کهحرف دیدم نشان بائکهو دارد میدرخشد.
بلافاصله فکرپیدا بائکهو بهچطور ذهنم خطور کرد.
یولگئوم که روی بانوج روبهرویی مشغولسیاهم کتاب خواندن بود، نگاهی به من انداختپرواز و پرسید: «ردی از هیونمو پیدا کردی...؟»
«چطور مگه؟»
«میگن دست راستمکردی یه رد و نشونینشونی از هیونمو پیدا کرده.»
«تو باپیدا دست راستتچطور هم حرف میزنی؟»
«این یه سلاح ارادهداره!»
«انگار بائکهوردی هم داشتهپیدا دنبال هیونمو میگشته.»
با پوزخند گفتم: «میگن زیردست وفادارمیگن باید به فکر اربابش باشه. تازهاین کاربلد هم هست. با بقیه فرق داره.»
از روی بانوجکردی پایین آمدم، نگاهی بهنشونی یولگئوم انداختم و گفتم:
«پس بیااضافهای همین الاننبود راه بیفتیم.»
یولگئوم گفت: «توهیونمو هم عجب آدمچطور عجول و بیحوصلهای هستی.»
«ممکنه طعمه فرار کنه.»چطور بدنم سبک بود وکرده هیچ بار اضافهای همراهم نبود.
بالهای سیاهم را بازچطور کردم و مستقیم بهکرده دل آسمان اوج گرفتم.
یولگئوم هم با استفاده از جادوی پرواز دنبالمآسمان راه افتاد. اما خب، تعقیب کردن من فقطاما با تکیه بر قدرت جادویی کار راحتی نبود.
فاصلهمان آنقدر زیاد شد که یولگئومچطور از دیدم خارج شد، برای همینحرف مجبور شدم دور بزنم و برگردم پیشش.
«چرا اینقدر لفتش میدی؟»
«شاید چونپیدا بالهای پادشاهچطور شیاطین زیادی سریعن؟»
«خب تو هم بال داری.»
«ندارم.»
«امکان نداره. وقتی حرف از فرشته میشه،نشونی اولین چیزی که به ذهن میرسه باله.ارادهداره اگه بال نداری، پس فرشته نیستی، درسته؟»
«این یهپیدا پیشداوری خیلیچطور بزرگ نیست؟»
«واقعاً نداری؟»
«الان نه.»
«پس میخوایپیدا تبدیل بهچطور اژدها بشی؟»
«فکر کنم قبلاًکردی هم بهت گفتم، مننشونی همینجوری که هستم میمونم.»
«که اینطور.»
دستم راردی دراز کردم.پیدا «بگیرش. خودم میکشمت.»
اما یولگئومپیدا مکث کرد ومگه دستم را نگرفت.
«زود باش بگیرکردی دیگه. مگه نگفتممیگن باید عجله کنیم؟»
«دارم فکر میکنم نکنهنبود یه شمشیر هم ازآسمان پشت من سبز بشه.»
زدم زیر خنده.
«جا میذارمتها.»
«باشه بابا.»
یولگئوم دستم را گرفت. دست خطرناکی بود کهآسمان حتی ممکن بود باعث حاملگی شود، اما بااما خودم گفتم برای مدت کوتاهی مشکلی پیش نمیآید.
سرعت پروازم سرگیجهآور بود.
برای اولین بار بعد ازمگه مدتها، یولگئوم زمانی را به یادمیزنی آورد که خودش هم بال داشت.
او بالهایش را فدا کرده بودمیگن و نزدیک به هفتصد قرن دراین میان مارمولکهای زشت زندگی کرده بود.
با وجود اینکه لقب باشکوه خدای اژدهایان بهآسمان او داده شده بود، این کارما را بیشتراما با قلبی تسلیمشده پذیرفته بود تا با خوشحالی.
اما نمیتوانستردی غریزه پرواز کردنکردی را فراموش کند.
ناگهان به یاد دوران بسیار دوریمیگن افتاد که با بالهایی پرواز میکرد کهسلاح حسشان کاملاً با جادوی پرواز متفاوت بود.
سرعتم را بیشتر کردم.
هوای روبهرویمان فشرده شد، ابر کوچکی ایجادمستقیم کرد و در نهایت با صدای مهیبیدنبالم به شکل یک حلقه بزرگ منفجر شد.
یولگئوم با استفاده ازپیدا صدای انفجار، طوری که صدایشنشونی شنیده نشود، زمزمه کرد: «ممنون.»
مکانی که هیونمو در آنمگه قرار داشت، سه هزار کیلومترحرف از مرز دنیای شیاطین فاصله داشت.
حتی با بال زدنهای پادشاهمگه شیاطین هم حدود یک ساعتحرف طول کشید تا به آنجا برسیم.
وقتی روی زمین فرود آمدم،بالهای دهانم را باز و بسته کردماستفاده و با صدای بلند نفسنفس زدم.
پوست صورتم بههیونمو خاطر پرواز طولانی درمگه ارتفاع بالا مورمور میشد.
مکانی که با دنبال کردن راهنمایی بائکهو بهکرده آن رسیده بودیم، منظرهای کاملاً متفاوت با جاییداشته داشت که تا همین چند لحظه پیش آنجا بودیم.
«روی اینپیدا دشت صافچطور برف نشسته.»
«این اولین باریه که منظره زمستونیسیاهم میبینم.» تا جایی که چشم کار میکرد،پرواز تا خود افق برف پوشیده شده بود.
یک وجبردی برف روی دشتکردی هموار نشسته بود.
در حالی که داشتم اطراف را نگاه میکردم، چشمم بهحرف تودهای از سنگها افتاد. ساختاری شبیه به یک دلمن بود؛گفتم دو سنگ بلند که صخرهی بزرگی روی آنها قرار داشت.
پرسیدم: «اینجاپیدا یه مکان مذهبیمگه از عصر طلاییه؟»
یولگئوم سرش را تکان داد و گفت: «فکر نکنم.اوج زمینهای اینجا نسبت به قبل کاملاً تغییر کرده، برای همینفقط خیلی سخته که اثری از اون دوران باقی مونده باشه.»
من و یولگئوم دو ردیفکردی رد پا روی دشت پوشیدهکرده از برف به جا گذاشتیم.
فاصلهمان با آن دلمن عظیممگه کمتر شد. از یک تپهحرف با شیب ملایم بالا رفتیم.
و با دیدن منظرهای کهمگه روبهرویمان نمایان شد، برای لحظهایحرف حرف زدن از یادم رفت.
یولگئوم آه کوتاهی کشید وبالهای گفت: «مربوط به عصر طلاییگرفتم نیست، اما قطعاً یه مکان مذهبیه.»
هیولاها.
فیلهای غولپیکر، اسبهای آبی، غزالها، ببرهامیگن و روباهها دور یک سنگ بزرگ وسلاح بیحرکت حلقه زده بودند و تعظیم میکردند.
دستکم بیش از هزار هیولامگه پنجههای جلوییشان را خم کرده بودندمیزنی و پیشانیشان را به زمین میساییدند.
«تا حالااضافهای همچین چیزینبود دیده بودی؟»
«نه، ندیدم.»
«تو که مثلاً خیلی باتجربهای.»
«اینا حیوونن.پیدا هوش وچطور عقلی ندارن.»
«ولی دارن تعظیم میکنن، مگه نه؟ که نمیخوای بگی بیشتر ازاستفاده هزار تا حیوون همزمان پاشون به سنگ گیر کرده و افتادن؟جادویی اینطوری هم نیست که چون پاهاشون خواب رفته خم شده باشن.»
صحنه عجیبی بود.هیونمو ظاهراً حیوانات واقعاًچطور داشتند تعظیم میکردند.
از میان حیوانات گذشتمچطور و به نزدیک شدنکرده به دلمن ادامه دادم.
دو ستون سنگی که صخرهای عظیممیگن را نگه داشته بودند. و دراین میان آنها، یک لاکپشت نشسته بود.
البته شاید بیانصافی بودنبود که آن موجود راآسمان فقط یک لاکپشت ساده بنامیم.
گردن بلند و مار مانندش را کمی خممیگن کرده بود، به زمین نگاه میکرد و پاهایشارادهداره را در حالت نیلوفری روی هم انداخته بود.
لاکپشت که در وضعیتی شبیهمگه به مراقبه نشسته بود، باحرف دیدن من سرش را بالا آورد.
«تو همان کسی هستیچطور که ببر سفید راکرده به دست آورده است؟»
از این حرفش آنقدرنبود جا خوردم که کلمهایآسمان از دهانم خارج نشد.
«نام من هیونمو است. موجودی کهچطور تائو را درک کرده و ازحرف اسارت جانوران الهی رها شده است.»
با لحنی کنایهآمیز گفتم: «یه ضربالمثلمیگن هست که میگه هر عوضیای کهاین قلمبه سلمبه حرف میزنه، یه کلاهبرداره.»
لاکپشت جواب داد: «تائو آشکار است، امانشونی کلمات حقیرند. توضیح آن حتی با کلمات دشوارانگار هم آسان نیست، پس چارهای جز سکوت ندارم.»
گفتم: «فاز این لاکپشته چیه؟»
سرم راردی چرخاندم و بهکردی یولگئوم نگاه کردم.
یولگئوم با چهرهایکردی بیتفاوت به هیونمومیگن خیره شده بود.
و پرسید: «آیاکردی واقعاً از مرزهایمیگن کارما رها شدهای؟»
«که اینطور.»
«خدا اجازه نمیده.»
«خدا فقط یه اسم دیگه برای علت و معلوله. اون وجودمیزنی داره ولی دخالتی نمیکنه. اگه اون ارادهی عظیم میخواست خواستهی خودشوفادار رو تحمیل کنه، تمام هستی ناپایدار میشد. اما من وجود دارم.»
هیونمو اینپیدا را گفتچطور و ایستاد.
شبیه یک لاکپشتهمراهم بود که رویسیاهم دو پا ایستاده باشد.
با این حال، چیزی که او رامگه از بقیه لاکپشتها متمایز میکرد، ردپای عمیق زمانسلاح بود که روی لاکش جا خوش کرده بود.
«اگه خدا بهمکردی اجازه نداده بود،میگن الان وجود نداشتم.»
دئوس با پوزخند گفت: «حتی اگهمیگن خدا هم اجازه بده، فکر نمیکنم بقیهسلاح موجودات عظیم با این قضیه کنار بیان.»
هیونمو سرش راهمراهم کج کرد وسیاهم به حرفهای دئوس خندید.
«موجود عظیم؟ منظورت اینه که موجودیچطور هست که لیاقت این رو داشتهحرف باشه که اسمش کنار خدا بیاد؟»
«آره.»
«اون کیه؟»
«خودمم، حرومزاده!»
دئوس مثل یکهیونمو بمب منفجر شدچطور و به جلو پرید.
در یک چشمبههمزدن فاصلهاش را کم کردنشونی و با مشتی که از قدرت ببرارادهداره سفید پر شده بود، به چانه هیونمو کوبید.
نه، یعنیپیدا سعی کردمچطور که بکوبم.
صدای برخورداضافهای بلندی درنبود فضا پیچید.
با انعکاس این صدا،پیدا دولمن قدیمی لرزید و پودرنشونی برف به اطراف پخش شد.
اما مشتپیدا دئوس هرگز بهمگه چانه هیونمو نرسید.
فقط دو سانتیمتر مانده بودمگه که به یک دیوار نامرئیحرف برخورد کردم و متوقف شدم.
گوشه لب هیونمو تکان خورد.
«عالیه. بچه، توهیونمو حتی معنی کلمهچطور رو هم نمیفهمی.»
«بچه؟ این بچه لاکپشتچطور واقعاً هوس کتک کردهکرده تا سر عقل بیاد؟»
چرخید و باکردی پا لگدی بهمیگن چانه هیونمو پرتاب کرد.
اما این یکیهمراهم هم نتوانست بهسیاهم بدن طرف مقابل برسد.
«لعنتی!»
دئوس از شدت عصبانیتچطور منفجر شد و انرژیکرده روح شیطانیاش را بالا برد.
انرژی شیطانی به قدرت ببر سفید در بدنشکرده اضافه شد. فقط گره کردن مشتم کافی بودداشته تا موج شوکی ایجاد کند که زمین را بلرزاند.
چشمان هیونمو گشاد شد.
«هو-اوه، قدرتردی بدن اصلیت اونقدرهاکردی هم ضعیف نیست.»
«داری تو خوابکردی حرف میزنی؟ چرامیگن اینقدر لفتش میدی؟»
«فکر میکنیپیدا میتونی منچطور رو شکست بدی؟»
«هه. تو و ببر سفید همسطح هستین،مستقیم مگه نه؟ من از ببر سفید قویترم.دنبالم حتی بچهها هم میفهمن کدوم طرف زورش بیشتره.»
هیونمو خندید.
«کهکهکهکهکه. حتی یه بچهچطور هم میفهمه. پس میخوایکرده با حقیقت روبرو بشیم؟»
«نمیخواد این کار رو بکنی، ولی اگه مثل آدم حرف بزنی،میزنی مال من میشی، مگه نه؟ میذارم همینجا تو دست چپم لونه کنی.باید نگران نباش. فقط به خاطر اینکه تو دست چپمی، باهات فرق نمیذارم.»
هیونمو گفت:اضافهای «تو خوابی؟ چرابالهای اینقدر لفتش میدی؟»
«این حرومزاده واقعاً رو اعصابه!»
دئوس مشتش را دراز کرد.
با خودم فکر کردم که تا حالا همچین مشت درستحرف و حسابیای زده بودم یا نه. انرژی روح شیطانی به قدرتزیردست ببر سفید اضافه شد و قدرتی مثل یک طوفان آزاد کرد.
تمام برفی که روی زمینبالهای مثلثیشکل و طولانی پشت سرگرفتم هیونمو نشسته بود، بخار شد.
با این حال، حتیپیدا نتوانست یک خراش کوچکمیگن روی بدن هیونمو بیندازد.
«من سی هزار سال اینجا دنبال دائو گشتم. به نظر میرسه حیوونهااین هم از دیدن من یه چیزایی یاد گرفتن. هر وقت جایی درداربابش یا رنجی دارن، دور این صخره جمع میشن و اینطوری دعا میکنن.»
دو مشت دئوسکردی پشت سر هم بانشونی انرژی قدرتمندی منفجر شدند.
اما تماماضافهای این قدرتهانبود بیاثر شد.
صخرهای که مثل یک دولمنکردی ایستاده بود لرزید و برفهایکرده انباشتهشده مثل طوفان پایین ریختند.
اما برفهاپیدا هم دور بدنمگه هیونمو جمع نشدند.
«اخیراً داشتم به این موضوعمگه فکر میکردم. با خودم میگمحرف نکنه تبدیل به یک خدا شدم.»
«اگه میخوای دیوونههمراهم بشی، حداقل قشنگسیاهم دیوونه شو، باشه؟»
چنان مشت محکمیهیونمو حوالهاش کردم که بدنممگه به عقب پرت شد.
موج شوک،پیدا فضای اطراف رامگه از هم شکافت.
ستون فرو ریخت. میله عظیم کج شد وکرده به عقب افتاد. حتی سالم نگه داشتنش همداشته سخت بود، برای همین به چهار تکه شکست.
تعداد زیادی از هیولاهاینبود ماگورت توسط موج شوکآسمان به کام مرگ کشانده شدند.
اما همهجا ساکت بود.
دئوس باپیدا چهرهای بیحالت بهمگه مشتش خیره شد.
با وجود اینکه با تماممگه توانش ضربه زده بود، نتوانستحرف سد دفاعی هیونمو را بشکند.
شوک بزرگی بهم وارد شد.
یعنی اونردی واقعاً... ازپیدا من قویتره؟
در همانپیدا لحظه، یولگئوم بازویمگه دئوس را کشید.
نور خیرهکنندهای چشمان دئوس را پر کرد.نشونی وقتی دوباره به خودشان آمدند، چند کیلومترارادهداره دورتر از آن دولمن عظیم ایستاده بودند.
«آآآه!»
دئوس از رویهیونمو عصبانیت فریاد کشید ومگه مشتی به زمین کوبید.
مدتی گذشت.
یولگئوم صبرپیدا کرد تا عصبانیتمگه دئوس فروکش کند.
«احمق.»
در نهایت، دئوس با شنیدنکردی این کلمه کوتاه به عقبکرده و به سمت یولگئوم نگاه کرد.
«من؟»
«اوهوم.»
«چرا؟»
«چون خیلی زود کنترلپیدا خودت رو از دستمیگن میدی و وحشی میشی.»
«تو عصبانی به نظر نمیرسی؟ اون هیونموعه، درسته؟ یکیراستت از چهار خدای مرگه که همسطح ببر سفیدی هست کهپوزخند تو دست منه. ولی آخه چطور میتونه اینقدر قوی باشه؟»
«واقعاً اینطور فکر میکنی؟چطور اول از همه، اصلاًکرده مطمئنی که اون هیونموعه؟»
«خودت گفتی که هست.»
«از کیردی تا حالاپیدا اینقدر سادهلوح شدی؟»
«آخه چطورپیدا ممکنه اونچطور هیونمو نباشه!»
یولگئوم آه کوتاهی کشید.
«هیونمو.»
«اعصابم همینجوری داغونه!»
«منظورم اینه که خونسرد باش.»
«باشه، آرومپیدا شدم. خبچطور چی میخوای بگی؟»
«ببر سفید مهر و موم شده بود و منتظر صاحبش بود. به نظر میرسهدنبالم سوزاکو هم همین وضعیت رو داشت. اما هیونمو اینطور نبود. نمیدونم از کی شروعخارج شد، ولی اون بیدار شده بود و با هیولاهای ماگورت تو سرزمین ماگورت زندگی میکرد.»
«این رو که میدونم.»
«حداقل سی هزار سال.چطور این زمان برای ایجادکرده یک جهش ژنتیکی کافی نیست؟»
«منظورت اینه کهکردی اون هیونموعه ولی درنشونی عین حال هیونمو نیست؟»
«درسته.»
«لعنتی، سرعت رشدش غیرطبیعیه.»
«از اونجایی که از همونمگه اول به عنوان یک سلاح طراحیمیزنی شده بود، قابلیتهای جنگیش فوقالعاده بوده.»
دئوس سرش راکردی به سمتی کهمیگن دولمن قرار داشت چرخاند.
خبر خوباضافهای این بود کهبالهای دنبالم نیامده بود.
اگه الان برمیگشتیمهیونمو اونجا، باید برایچطور زنده موندن میجنگیدیم.
حتی یکپیدا درصد همچطور شانس پیروزی نداشتیم.
موهایم را چنگکردی زدم و بهمیگن یولگئوم نگاه کردم.
«خونسرد باشم... اینهمراهم حرفها که الکی نیست.مستقیم نقطه ضعفی ازش دیدی؟»
«برعکس.»
«برعکس؟ یعنیپیدا میگی نقاطچطور قوتش رو دیدی؟»
«بیشتر ازپیدا این قرارچطور نیست چیزی بگم.»
«باشه. با این چیزایی که گفتی، فکرمستقیم نکنم حتی اگه دوباره باهاش بجنگم ودنبالم ببرم هم حس خوبی بهم دست بده.»
دئوس همانجاردی درگیر افکارپیدا خودش شد.