چپتر 112: ۲۶. پیدا شده در زیر زمین (۱)
0گفتم: «اونقدرها هم منفی نیست.»
«نیازی به بهانهتراشی نیست.برای زن حسابی، تو کهسال اصلاً انسان نیستی، هستی؟»
یولگئوم جواب داد: «درسته...»
«یا شایدم انسانی؟ حالا که بهش فکر میکنم،اتفاقی من تا حالا اون فرم اژدهاییت رو ندیدم.سال نکنه اونقدر زشتی که هیچوقت به ظاهر اصلیت برنمیگردی؟»
یولگئوم خندید: «اگه چهره واقعیقراره من رو میدیدی، اونقدر جا میخوردینمیشه که ترجیح میدادی چشمهات رو ببندی؟»
«چون زشتی؟»
«تحریک کردن من فایدهای نداره.»
«خب، یه اژدها هر چقدر هم خوشگل باشه، بازم اژدهاست. تنها چیزی که داره یهنمیشه پوزهی دراز و چند تا شاخه. تازه یه لقب هم داره که نشون میده صاحبدشمن یه جور تاجه. اون شاخهایی که از پیشونیش زده بیرون و شبیه تاجش کرده رو میبینی؟»
یولگئوم گفت: «اگه اون شخصقراره پادشاه شیاطین باشه، پس یهبهشت آدم زشته که شاخهاش زده بیرون.»
«من که شاخ ندارم.برای چون هنوز تبار ماهونسال رو به ارث نبردم.»
شونههام رو بالابرای انداختم. «خب، ایننمیشه فقط نصف ماجراست.»
ادامه دادم: «به هر حال، پادشاه شیاطین دیگهاتفاقی وجود نداره. تو آینده هم دیگه وجود نخواهدسال داشت. چون من قصد دارم آخرین پادشاه شیاطین باشم.»
«دنیایی بدوندنیایی پادشاه شیاطین. چهقراره اتفاقی قراره بیفته؟»
«خب، مگه برای انسانها بهشتانسانها نمیشه؟ دیگه نیازی نیست صدآماده سال برای جنگ آماده بشن.»
یولگئوم زد زیر خنده.
«دنیایی که مارهاییدارم مثل این توش پرسهبدون میزنن میتونه بهشت باشه؟»
«یه چیزی مثل اون هیولای ماگوورت میتونه دشمن انسانها باشه؟ فقط دارم تقلا میکنم چونبشن بهش عادت ندارم. این چیزها فقط یه مشت حیوون کمهوش هستن. طولی نمیکشه که میشن غذایحیوون انسانها. گذشته از این، یه گذرگاه که از آتشفشانها ساخته شده چند سال میتونه دووم بیاره؟»
یولگئوم گفت: «تو هم باانسانها همین فکرها زندگیت رو میگذرونی. متأسفانه،بشن نمیتونم اون حرفت رو رد کنم.»
«به هر حال، بیاید حالابهشت برگردیم. باید به اسکاتول بگمبشن پوست مار رو مرتب کنه.»
«انگار قصدقصد داری بهآخرین کاسبیت ادامه بدی.»
«معلومه. مندنیایی هیچ قصدی برایقراره فقیر شدن ندارم.»
اول من از صخرهبرای پریدم پایین. یولگئوم سرش روجنگ تکون داد و دنبالم اومد.
آه کشید: «خدابرای چطور همچین آدمینمیشه رو خلق کرده!»
آه اوقصد در اعماق آسمانباشم شب محو شد.
برای زیک درک وضعیتیاتفاقی که جلوش در حالبرای رخ دادن بود، سخت بود.
«دوباره ازت میپرسم. زیکبرای ون هولی بیچ. آیاسال به تمام گناهانت اعتراف میکنی؟»
«منظورتون گناه منه؟»
با چشمهای گیجدارم و مبهوت بهدنیایی اطراف نگاه کرد.
جایی که الانبدون توش قرار داشت،بیفته داخل پادگان ارباب بود.
زیک به قلعه زوریکسبرای رسیده بود و مستقیم بهجنگ سمت پادگان ارباب رفته بود.
طبق دستوراتی مبنی برانسانها عدم حمل سلاح، زرهش روآماده درآورد و لباسهای غیررسمی پوشید.
به محض اینکه با لباسهای غیررسمیدنیایی وارد پادگان شد، دو شوالیه شمشیرهاشونبرای رو به سمت گردن زیک نشونه گرفتن.
زیک با چشمهای مضطرب بهقراره اطراف نگاه کرد. «برام سؤالهبهشت که چه جرمی مرتکب شدم...»
شخصی که در دوردست رویانسانها صندلی ارباب نشسته بود، کنت موندوگنبشن بود که نوشیدنیای تو دستش داشت.
کنار او، کانادین ونانسانها هولیاوک با چشمهایی سنگینجنگ به زیک نگاه میکرد.
بازجو دوبارهقصد درست جلوی زیکباشم این رو پرسید:
«زیک ون هولی بیچ. نمیدونی که قلعه زوریکس الان بیشتربهشت از هر زمان دیگهای در معرض تهدیده؟ نگو که نمیدونی وضعیتپرسه فعلی اونقدر جدیه که میتونه موجودیت قلعه زوریکس رو تعیین کنه!»
«اون! میدونمبیفته که قلعهبرای زوریکس تو خطره.»
«تو ساکن دائمی قلعه زوریکس هستی. به عنوان یهآماده ساکن دائمی، خطرات قلمروت رو رها میکنی و بدون اجازههیولای به یه کشور خارجی دوردست میری. این گناهی معادل خیانته!»
«شرایطی پیش اومده بود!»
«شرایط هر چی که باشه، گناه از بین نمیره. زیک ون هولی بیچ. به عنوانبشن سرپرست خانواده جنگجو هولی بیچ، تو تو موقعیت قدرتمندی برای رهبری خانواده هستی. آیا نمیخوایمشت اعتراف کنی که خانواده هولی بیچ نسلهاست زیر سایه محافظت ارباب زوریکس در امان بوده؟»
«نه. چطور میتونم لطفیبرای که از اربابم دریافتسال کردم رو فراموش کنم؟»
«پس چرا خطر اربابت روبهشت نادیده گرفتی؟ کجای اعمالت میتونی وفاداریتزیر رو به خانواده زوریکس ثابت کنی؟»
«من...»
«حرفهایی کهدنیایی درباره وفاداری بهقراره ارباب میزنی، دروغه!»
«نه!»
«دوباره ازت میپرسم. چرا وقتی قلمروتنمیشه تو بحران بود، قلعه رو رهاخنده کردی و به یه جای دور رفتی؟»
«دلیلش اینه که... لشکر شوالیههاییباشم که تو طول سفر ازشونبیفته مطلع شدم، تو خطر بودن.»
«تو برای منافعبدون شخصی وانمود کردی کهمگه خطر قلمرو رو نمیدونی!»
«اینطور نیست. من فقط بهانسانها این نتیجه رسیدم که هیچ خطربشن فوریای برای قلعه زوریکس وجود نداره...»
جرینگ!
ارباب موندوگنقصد نوشیدنیاش روآخرین پرت کرد.
الکل قرمزی که توش بود، کف زمین روبرای خیس کرد و سکوتی تو پادگان حکمفرما شدزیر که حتی نفس کشیدن رو هم سخت میکرد.
«خطری نیست؟ فرمانده شوالیهها!»
«بله، سرورم.»
«بگو وقتی اوندارم نبود چه اتفاقی برایبدون خانواده هولی بیچ افتاد.»
«بله! ۳۰۰ شوالیه شجاع از شوالیههای زوریکس تو نبرد مقابل غولها قهرمانانه کشته شدن. بعد از یه مبارزه شجاعانه، تونستن هر ۲۰میزنن غول رو شکست بدن، اما نصف غذامون رو از دست دادیم که در نتیجه ۱۲۰ نفر از ساکنان از گرسنگی مردن. با وجودهمین قحطی وحشتناک، نمیتونستیم برای شکار بریم بیرون چون سخت بود بفهمیم غولها کی حمله میکنن، و این قحطی تا به امروز ادامه داره.»
«خطری نیست؟ دوباره بگو. زیک ون هولینمیشه بیچ. تو همین الانش هم تو جاهایمارهایی دیگه به عنوان منجی شناخته میشی، درسته؟»
«چطور جرئت میکنم همچین کاری...»
«تو پایتخت پادشاهی ورده، افراد زیادی هستن که میگردن وبیفته میگن یه جنگجو به اسم زیک ون هولی بیچ قرارهزیر دنیا رو نجات بده. آیا این اسم متعلق به کس دیگهایه؟»
این احتمالاً داستانی بود کهقراره توسط شهروندانی که از نویهکانبهشت فرار کرده بودن، گفته میشد.
عرق سردیبیفته روی پیشانیبرای زیک نشست.
«من...»
«قهرمان، لطفاً من روآخرین هم نجات بده. خانواده زوریکسقراره ما خیلی بدبخت شده. آره؟»
«ارباب، همهچیز یه سوءتفاهمه.اتفاقی من اصلاً قصد ندارمبرای قلعه زوریکس رو ترک کنم.»
«آره، لابد همینطوره. اگه به من لطف کنی، زوریکس زنده میمونه؛ اگه نه، همهمونمارهایی میمیریم. تو یه جنگجوی بزرگی. چطور کسی مثل یه کنت میتونه تو رو دستکمکمهوش بگیره؟ بفرما اینجا بشین، زیک ون هولی بیچ. بیا بشین روی صندلی ارباب، ای یتیم!»
زیک روی زانوهایش افتاد.
«ارباب! من هیچدارم قصدی برای خیانتدنیایی به قلعه زوریکس ندارم.»
کانادین ون هولیاوکبدون از کنار موندوگنبیفته گذشت و گفت:
«زیک.»
«آقای کانادین. شما که اینبهشت رو خوب میدونید، مگه نه؟بشن من از اون آدمهای نمکنشناس نیستم.»
«همهچیز رو میدونم. اما... مگه ذهن آدم بسته به شرایط تغییر نمیکنه؟ حالاانسانها که اینقدر قوی شدی، میفهمم که دلت میخواد تو آبهای بزرگتری شنا کنی.میزنن اما نباید کارهایی که قلعه زوریکس برات کرده رو فراموش کنی، مگه نه؟»
«میدونم. شما تو خیلیاتفاقی چیزها، چه پیدا و چهانسانها پنهان، به من کمک کردید.»
«خوشحالم که میفهمی. پس نظرت چیه این کار رو بکنیم؟ رسماً به شوالیههایخنده زوریکس ملحق شو. من جایگاهی که لیاقتش رو داری بهت میدم. حقوق و مزایایحیوون خوبی هم بدون هیچ منتی بهت میدیم، اینطوری برای زندگیات هم خیلی مفید میشه.»
«منظورتون... شوالیههای زوریکس؟»
«درسته. اگه شوالیه بشی، اربابباشم بدون هیچ شکی مثل یهبیفته ارباب واقعی هوات رو داره.»
زیک احساس میکرد کهاتفاقی هر لحظه ممکن استبرای از سر ناامیدی آه بکشد.
پدرم تمامبیفته عمرش میخواست شوالیهانسانها قلعه زوریکس بشه.
وفاداریاش به ارباب خیلی هم زیاد نبود.سال فقط فکر میکرد این کار به زندگیمون ثباتتوش میبخشه و میتونه خرج تحصیل بچههاش رو بده.
من دنبال مقام بالایی نبودم.
فقط امیدوار بودم یه شغلقراره گیر بیارم، حتی اگه شدهبهشت به عنوان یه شوالیه ساده.
اما ارباببیفته قاطعانه ردبرای کرده بود.
دلیلش هم اینبرای بود که جایینمیشه برای جنگجوهای قراردادی نداشتند.
مهارتهای پدرم اونقدرهادارم هم بد نبوددنیایی که نتونه شوالیه بشه.
با اینکه رتبه F بود، از بیشتر آدمهای عادی خیلی قویتر بود. چون بالاخره یه جنگجو بود.
اما اون نماد رتبهبندی استانی باعثبهشت میشد مهارتهاش خیلی پایینتر از چیزیزیر که واقعاً بود به نظر برسه.
در حالی که ارباب زوریکسبهشت داشت او را مجبور میکرد تازیر شوالیه بشود، زیک احساسات متناقضی داشت.
همزمان متوجه یک چیزآخرین شد. دئوس از قبلاتفاقی میدانست که این اتفاق میافتد.
«کانادین، من همینبدون الانش هم برایبیفته کس دیگهای کار میکنم.»
«داری درباره اون تاجری که اسمش دئوسه حرف میزنی؟جنگ اگه قضیه اینه، نگران نباش. من بهزودی از قلمرومیزنن اخراجش میکنم، بنابراین قراردادش با تو هم خودبهخود باطل میشه.»
«این امکان نداره!»
«ارباب همچین قدرت و اختیاری داره. زیک! چون جوونی، طبیعیه کهمگه هنوز نمیدونی دنیا چه شکلیه. اما اگه بخواهی به این خودسریهاتمارهایی ادامه بدی، تو و خانوادهات با قدرت ارباب بهشدت مجازات میشید.»
با شنیدن صدایبدون خشن کانادین، زیکبیفته لبش را گاز گرفت.
«بهم وقت بدید فکر کنم.»
ارباب موندوگن پوزخندی زد.
«داری با من معامله میکنی؟ من الان دارماتفاقی دستور میدم. گوش کن! تا وقتی که ساکنسال قلمرو زوریکس هستی، باید به دستورات من گوش بدی!»
«ارباب، من...»
«دیگه نمیتونم به حرفهاتبرای گوش بدم. آهای! همین الانجنگ این پسره رو بندازید زندان!»
«چشم!»
«ارباب!»
دو شوالیه بازوهایبدون زیک را گرفتندبیفته و فشار دادند.
زیک ناخودآگاه از قدرتش استفاده کردبهشت تا بازویش را بیرون بکشد. شوالیههازیر مثل عروسکهای کاغذی روی زمین غلت خوردند.
زیک بامگه چهرهای متعجب بهبهشت شوالیهها نگاه کرد.
آنها روی زمیندارم افتاده بودند و ازبدون درد به خود میپیچیدند.
فرمانده شوالیههادنیایی با چهرهایاتفاقی درهمکشیده فریاد زد:
«حریف یه قهرمانه که احتمالاً رتبه G یا بالاتره! از سلاح استفاده کنید تا مهارش کنید!»
حدود دهمگه نیزه روی بدنبهشت زیک فشار آوردند.
زیک دیگر ازدارم قدرتش استفاده نکرد. نمیخواستبدون به کسی آسیب برساند.
شوالیهها زیک را با طناب بستند ومگه او را به یک زندان موقت کهآماده کنار اقامتگاه دائمی ساخته شده بود، بردند.
در وسط زندان که دیوارهاییانسانها از جنس چوب داشت، ستونیآماده محکم در زمین کوبیده شده بود.
زیک بهمگه همان ستونانسانها بسته شد.
حتی در حالیدارم که بسته شده بود،بدون دهانش را باز نکرد.
واقعاً حس عجیبی بود.
به نظر میرسید با یکذره زور زدن،نمیشه میتواند طناب را پاره کند و ستونمارهایی را هم با یک حرکت از جا بکند.
نه، فقط حسش نبود.انسانها اگه واقعاً میخواست بشکندش، هرآماده لحظه که اراده میکرد میتوانست.
این به خاطر زرهیآخرین که از فلس اژدهااتفاقی ساخته شده بود، نبود.
حتی مهم نبودبدون که هیچ سلاحیبیفته در دستش ندارد.
زیک هاله داشت. حتی یک تکه کاه ضعیفسال هم لحظهای که هالهاش آن را در برتوش میگرفت، میتوانست از یک شمشیر معروف هم تیزتر بشود.
چرا باید زندانی میشدم؟
من که کار اشتباهی نکردم.
او هرگز ازبدون قدرتش برای یک هدفمگه ناحق استفاده نکرده بود.
از آنجایی که اوضاع خوبانسانها پیش نمیرفت، ارباب فقط داشتآماده تمام بدشانسیها را گردن او میانداخت.
کسی کهمگه اینجا ناحق است...بهشت خود ارباب است.
«بالاخره باید میکشتیشون، مگه نه؟»
زیک از این سوال جا خورد.بیفته سرش را چرخاند. مردی روی دیوارسال زندان نشسته بود و لبخند میزد.
«ارباب دئوس!»
«چطوره؟ الانمگه میتونی نظرتانسانها رو عوض کنی؟»
«نه.»
«چرا؟»
«آخه...»
«به خاطر اخلاقیات ضعیفته؟ نباید کسی روسال بکشی. نباید به مال بقیه طمع کنی.مثل نباید به زن همسایهات چشم داشته باشی؟»
«قانون چیز بیارزشی نیست.»
«پس به نظربدون میرسه که همچنانبیفته باید همینجا زندانی بمونی.»
«دئوس، اینقدر سربه سرم نذار. ارباببهشت فقط الان عصبانیه. اگه با تمام خلوصخنده نیتم براش توضیح بدم، عصبانیتش فروکش میکنه.»
«شایدم همینطور باشه. امروز از روی هوس توجنگ رو انداخته زندان، اما فردا ممکنه خلقوخوش عوضپرسه بشه و ولت کنه. با همین قضیه راضی هستی؟»
«ارباب دئوس.»
«هان؟»
«اگه به خاطر شما نبود، من هنوز داشتمسال به عنوان یه پادوی هتل چمدون جابهجا میکردم.توش هیچوقت نمیتونستم به اندازهی الان قدرت به دست بیارم.»