---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 112: ۲۶. پیدا شده در زیر زمین (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 112: ۲۶. پیدا شده در زیر زمین (۱)

0

گفتم: «اون‌قدرها هم منفی نیست.»

«نیازی به بهانه‌تراشی نیست.‌نمی‌شه​ زن حسابی، تو که‌بشن​ اصلاً انسان نیستی، هستی؟»

یولگئوم جواب داد: «درسته...»

«یا شایدم انسانی؟ حالا که بهش فکر می‌کنم،‌هیولای​ من تا حالا اون فرم اژدهایی‌ت رو ندیدم.‌کم‌هوش​ نکنه اون‌قدر زشتی که هیچ‌وقت به ظاهر اصلی‌ت برنمی‌گردی؟»

یولگئوم خندید: «اگه چهره واقعی‌چند​ من رو می‌دیدی، اون‌قدر جا می‌خوردی‌صاحب​ که ترجیح می‌دادی چشم‌هات رو ببندی؟»

«چون زشتی؟»

«تحریک کردن من فایده‌ای نداره.»

«خب، یه اژدها هر چقدر هم خوشگل باشه، بازم اژدهاست. تنها چیزی که داره یه‌حیوون​ پوزه‌ی دراز و چند تا شاخه. تازه یه لقب هم داره که نشون می‌ده صاحب‌فکرها​ یه جور تاجه. اون شاخ‌هایی که از پیشونیش زده بیرون و شبیه تاجش کرده رو می‌بینی؟»

یولگئوم گفت: «اگه اون شخص‌چند​ پادشاه شیاطین باشه، پس یه‌می‌ده​ آدم زشته که شاخ‌هاش زده بیرون.»

«من که شاخ ندارم.‌نمی‌شه​ چون هنوز تبار ماهون‌بشن​ رو به ارث نبردم.»

شونه‌هام رو بالا‌مارهایی​ انداختم. «خب، این‌پرسه​ فقط نصف ماجراست.»

ادامه دادم: «به هر حال، پادشاه شیاطین دیگه‌هیولای​ وجود نداره. تو آینده هم دیگه وجود نخواهد‌کم‌هوش​ داشت. چون من قصد دارم آخرین پادشاه شیاطین باشم.»

«دنیایی بدون‌داره​ پادشاه شیاطین. چه‌چند​ اتفاقی قراره بیفته؟»

«خب، مگه برای انسان‌ها بهشت‌سال​ نمی‌شه؟ دیگه نیازی نیست صد‌خنده​ سال برای جنگ آماده بشن.»

یولگئوم زد زیر خنده.

«دنیایی که مارهایی‌مثل​ مثل این توش پرسه‌می‌تونه​ می‌زنن می‌تونه بهشت باشه؟»

«یه چیزی مثل اون هیولای ماگ‌وورت می‌تونه دشمن انسان‌ها باشه؟ فقط دارم تقلا می‌کنم چون‌پیشونیش​ بهش عادت ندارم. این چیزها فقط یه مشت حیوون کم‌هوش هستن. طولی نمی‌کشه که می‌شن غذای‌هنوز​ انسان‌ها. گذشته از این، یه گذرگاه که از آتشفشان‌ها ساخته شده چند سال می‌تونه دووم بیاره؟»

یولگئوم گفت: «تو هم با‌سال​ همین فکرها زندگیت رو می‌گذرونی. متأسفانه،‌مارهایی​ نمی‌تونم اون حرفت رو رد کنم.»

«به هر حال، بیاید حالا‌توش​ برگردیم. باید به اسکاتول بگم‌ماگ‌وورت​ پوست مار رو مرتب کنه.»

«انگار قصد‌مارهایی​ داری به‌توش​ کاسبی‌ت ادامه بدی.»

«معلومه. من‌داره​ هیچ قصدی برای‌چند​ فقیر شدن ندارم.»

اول من از صخره‌نمی‌شه​ پریدم پایین. یولگئوم سرش رو‌زیر​ تکون داد و دنبالم اومد.

آه کشید: «خدا‌مارهایی​ چطور همچین آدمی‌پرسه​ رو خلق کرده!»

آه او‌مارهایی​ در اعماق آسمان‌پرسه​ شب محو شد.

برای زیک درک وضعیتی‌دراز​ که جلوش در حال‌لقب​ رخ دادن بود، سخت بود.

«دوباره ازت می‌پرسم. زیک‌نمی‌شه​ ون هولی بیچ. آیا‌بشن​ به تمام گناهانت اعتراف می‌کنی؟»

«منظورتون گناه منه؟»

با چشم‌های گیج‌مثل​ و مبهوت به‌می‌زنن​ اطراف نگاه کرد.

جایی که الان‌پوزه‌ی​ توش قرار داشت،‌شاخه​ داخل پادگان ارباب بود.

زیک به قلعه زوریکس‌نمی‌شه​ رسیده بود و مستقیم به‌زیر​ سمت پادگان ارباب رفته بود.

طبق دستوراتی مبنی بر‌مثل​ عدم حمل سلاح، زرهش رو‌هیولای​ درآورد و لباس‌های غیررسمی پوشید.

به محض اینکه با لباس‌های غیررسمی‌می‌زنن​ وارد پادگان شد، دو شوالیه شمشیرهاشون‌عادت​ رو به سمت گردن زیک نشونه گرفتن.

زیک با چشم‌های مضطرب به‌چند​ اطراف نگاه کرد. «برام سؤاله‌می‌ده​ که چه جرمی مرتکب شدم...»

شخصی که در دوردست روی‌سال​ صندلی ارباب نشسته بود، کنت مون‌دوگن‌مارهایی​ بود که نوشیدنی‌ای تو دستش داشت.

کنار او، کانادین ون‌مثل​ هولی‌اوک با چشم‌هایی سنگین‌می‌تونه​ به زیک نگاه می‌کرد.

بازجو دوباره‌مارهایی​ درست جلوی زیک‌پرسه​ این رو پرسید:

«زیک ون هولی بیچ. نمی‌دونی که قلعه زوریکس الان بیشتر‌می‌ده​ از هر زمان دیگه‌ای در معرض تهدیده؟ نگو که نمی‌دونی وضعیت‌می‌بینی​ فعلی اون‌قدر جدیه که می‌تونه موجودیت قلعه زوریکس رو تعیین کنه!»

«اون! می‌دونم‌انسان‌ها​ که قلعه‌نمی‌شه​ زوریکس تو خطره.»

«تو ساکن دائمی قلعه زوریکس هستی. به عنوان یه‌هیولای​ ساکن دائمی، خطرات قلمروت رو رها می‌کنی و بدون اجازه‌طولی​ به یه کشور خارجی دوردست می‌ری. این گناهی معادل خیانته!»

«شرایطی پیش اومده بود!»

«شرایط هر چی که باشه، گناه از بین نمی‌ره. زیک ون هولی بیچ. به عنوان‌پیشونیش​ سرپرست خانواده جنگجو هولی بیچ، تو تو موقعیت قدرتمندی برای رهبری خانواده هستی. آیا نمی‌خوای‌ندارم​ اعتراف کنی که خانواده هولی بیچ نسل‌هاست زیر سایه محافظت ارباب زوریکس در امان بوده؟»

«نه. چطور می‌تونم لطفی‌نمی‌شه​ که از اربابم دریافت‌بشن​ کردم رو فراموش کنم؟»

«پس چرا خطر اربابت رو‌توش​ نادیده گرفتی؟ کجای اعمالت می‌تونی وفاداری‌ت‌دشمن​ رو به خانواده زوریکس ثابت کنی؟»

«من...»

«حرف‌هایی که‌داره​ درباره وفاداری به‌چند​ ارباب می‌زنی، دروغه!»

«نه!»

«دوباره ازت می‌پرسم. چرا وقتی قلمروت‌پرسه​ تو بحران بود، قلعه رو رها‌تقلا​ کردی و به یه جای دور رفتی؟»

«دلیلش اینه که... لشکر شوالیه‌هایی‌پرسه​ که تو طول سفر ازشون‌دشمن​ مطلع شدم، تو خطر بودن.»

«تو برای منافع‌پوزه‌ی​ شخصی وانمود کردی که‌تازه​ خطر قلمرو رو نمی‌دونی!»

«این‌طور نیست. من فقط به‌سال​ این نتیجه رسیدم که هیچ خطر‌مارهایی​ فوری‌ای برای قلعه زوریکس وجود نداره...»

جرینگ!

ارباب مون‌دوگن‌مارهایی​ نوشیدنی‌اش رو‌توش​ پرت کرد.

الکل قرمزی که توش بود، کف زمین رو‌لقب​ خیس کرد و سکوتی تو پادگان حکم‌فرما شد‌زده​ که حتی نفس کشیدن رو هم سخت می‌کرد.

«خطری نیست؟ فرمانده شوالیه‌ها!»

«بله، سرورم.»

«بگو وقتی اون‌مثل​ نبود چه اتفاقی برای‌می‌تونه​ خانواده هولی بیچ افتاد.»

«بله! ۳۰۰ شوالیه شجاع از شوالیه‌های زوریکس تو نبرد مقابل غول‌ها قهرمانانه کشته شدن. بعد از یه مبارزه شجاعانه، تونستن هر ۲۰‌گفت​ غول رو شکست بدن، اما نصف غذامون رو از دست دادیم که در نتیجه ۱۲۰ نفر از ساکنان از گرسنگی مردن. با وجود‌حال​ قحطی وحشتناک، نمی‌تونستیم برای شکار بریم بیرون چون سخت بود بفهمیم غول‌ها کی حمله می‌کنن، و این قحطی تا به امروز ادامه داره.»

«خطری نیست؟ دوباره بگو. زیک ون هولی‌آماده​ بیچ. تو همین الانش هم تو جاهای‌پرسه​ دیگه به عنوان منجی شناخته می‌شی، درسته؟»

«چطور جرئت می‌کنم همچین کاری...»

«تو پایتخت پادشاهی ورده، افراد زیادی هستن که می‌گردن و‌دشمن​ می‌گن یه جنگجو به اسم زیک ون هولی بیچ قراره‌می‌شن​ دنیا رو نجات بده. آیا این اسم متعلق به کس دیگه‌ایه؟»

این احتمالاً داستانی بود که‌چند​ توسط شهروندانی که از نویه‌کان‌می‌ده​ فرار کرده بودن، گفته می‌شد.

عرق سردی‌انسان‌ها​ روی پیشانی‌نمی‌شه​ زیک نشست.

«من...»

«قهرمان، لطفاً من رو‌توش​ هم نجات بده. خانواده زوریکس‌ماگ‌وورت​ ما خیلی بدبخت شده. آره؟»

«ارباب، همه‌چیز یه سوءتفاهمه.‌دراز​ من اصلاً قصد ندارم‌لقب​ قلعه زوریکس رو ترک کنم.»

«آره، لابد همین‌طوره. اگه به من لطف کنی، زوریکس زنده می‌مونه؛ اگه نه، همه‌مون‌پرسه​ می‌میریم. تو یه جنگجوی بزرگی. چطور کسی مثل یه کنت می‌تونه تو رو دست‌کم‌نمی‌کشه​ بگیره؟ بفرما اینجا بشین، زیک ون هولی بیچ. بیا بشین روی صندلی ارباب، ای یتیم!»

زیک روی زانوهایش افتاد.

«ارباب! من هیچ‌مثل​ قصدی برای خیانت‌می‌زنن​ به قلعه زوریکس ندارم.»

کانادین ون هولی‌اوک‌پوزه‌ی​ از کنار مون‌دوگن‌شاخه​ گذشت و گفت:

«زیک.»

«آقای کانادین. شما که این‌توش​ رو خوب می‌دونید، مگه نه؟‌ماگ‌وورت​ من از اون آدم‌های نمک‌نشناس نیستم.»

«همه‌چیز رو می‌دونم. اما... مگه ذهن آدم بسته به شرایط تغییر نمی‌کنه؟ حالا‌چیزها​ که این‌قدر قوی شدی، می‌فهمم که دلت می‌خواد تو آب‌های بزرگ‌تری شنا کنی.‌شده​ اما نباید کارهایی که قلعه زوریکس برات کرده رو فراموش کنی، مگه نه؟»

«می‌دونم. شما تو خیلی‌دراز​ چیزها، چه پیدا و چه‌نشون​ پنهان، به من کمک کردید.»

«خوشحالم که می‌فهمی. پس نظرت چیه این کار رو بکنیم؟ رسماً به شوالیه‌های‌توش​ زوریکس ملحق شو. من جایگاهی که لیاقتش رو داری بهت می‌دم. حقوق و مزایای‌طولی​ خوبی هم بدون هیچ منتی بهت می‌دیم، این‌طوری برای زندگی‌ات هم خیلی مفید می‌شه.»

«منظورتون... شوالیه‌های زوریکس؟»

«درسته. اگه شوالیه بشی، ارباب‌پرسه​ بدون هیچ شکی مثل یه‌دشمن​ ارباب واقعی هوات رو داره.»

زیک احساس می‌کرد که‌دراز​ هر لحظه ممکن است‌لقب​ از سر ناامیدی آه بکشد.

پدرم تمام‌انسان‌ها​ عمرش می‌خواست شوالیه‌سال​ قلعه زوریکس بشه.

وفاداری‌اش به ارباب خیلی هم زیاد نبود.‌می‌زنن​ فقط فکر می‌کرد این کار به زندگی‌مون ثبات‌مشت​ می‌بخشه و می‌تونه خرج تحصیل بچه‌هاش رو بده.

من دنبال مقام بالایی نبودم.

فقط امیدوار بودم یه شغل‌چند​ گیر بیارم، حتی اگه شده‌می‌ده​ به عنوان یه شوالیه ساده.

اما ارباب‌انسان‌ها​ قاطعانه رد‌نمی‌شه​ کرده بود.

دلیلش هم این‌مارهایی​ بود که جایی‌پرسه​ برای جنگجوهای قراردادی نداشتند.

مهارت‌های پدرم اون‌قدرها‌مثل​ هم بد نبود‌می‌زنن​ که نتونه شوالیه بشه.

با این‌که رتبه F بود، از بیشتر آدم‌های عادی خیلی قوی‌تر بود. چون بالاخره یه جنگجو بود.

اما اون نماد رتبه‌بندی استانی باعث‌جنگ​ می‌شد مهارت‌هاش خیلی پایین‌تر از چیزی‌مثل​ که واقعاً بود به نظر برسه.

در حالی که ارباب زوریکس‌توش​ داشت او را مجبور می‌کرد تا‌دشمن​ شوالیه بشود، زیک احساسات متناقضی داشت.

هم‌زمان متوجه یک چیز‌توش​ شد. دئوس از قبل‌هیولای​ می‌دانست که این اتفاق می‌افتد.

«کانادین، من همین‌پوزه‌ی​ الانش هم برای‌شاخه​ کس دیگه‌ای کار می‌کنم.»

«داری درباره اون تاجری که اسمش دئوسه حرف می‌زنی؟‌زیر​ اگه قضیه اینه، نگران نباش. من به‌زودی از قلمرو‌ماگ‌وورت​ اخراجش می‌کنم، بنابراین قراردادش با تو هم خودبه‌خود باطل می‌شه.»

«این امکان نداره!»

«ارباب همچین قدرت و اختیاری داره. زیک! چون جوونی، طبیعیه که‌تقلا​ هنوز نمی‌دونی دنیا چه شکلیه. اما اگه بخواهی به این خودسری‌هات‌گذشته​ ادامه بدی، تو و خانواده‌ات با قدرت ارباب به‌شدت مجازات می‌شید.»

با شنیدن صدای‌پوزه‌ی​ خشن کانادین، زیک‌شاخه​ لبش را گاز گرفت.

«بهم وقت بدید فکر کنم.»

ارباب مون‌دوگن پوزخندی زد.

«داری با من معامله می‌کنی؟ من الان دارم‌هیولای​ دستور می‌دم. گوش کن! تا وقتی که ساکن‌کم‌هوش​ قلمرو زوریکس هستی، باید به دستورات من گوش بدی!»

«ارباب، من...»

«دیگه نمی‌تونم به حرف‌هات‌نمی‌شه​ گوش بدم. آهای! همین الان‌زیر​ این پسره رو بندازید زندان!»

«چشم!»

«ارباب!»

دو شوالیه بازوهای‌پوزه‌ی​ زیک را گرفتند‌شاخه​ و فشار دادند.

زیک ناخودآگاه از قدرتش استفاده کرد‌جنگ​ تا بازویش را بیرون بکشد. شوالیه‌ها‌مثل​ مثل عروسک‌های کاغذی روی زمین غلت خوردند.

زیک با‌خنده​ چهره‌ای متعجب به‌توش​ شوالیه‌ها نگاه کرد.

آن‌ها روی زمین‌مثل​ افتاده بودند و از‌می‌تونه​ درد به خود می‌پیچیدند.

فرمانده شوالیه‌ها‌داره​ با چهره‌ای‌دراز​ درهم‌کشیده فریاد زد:

«حریف یه قهرمانه که احتمالاً رتبه G یا بالاتره! از سلاح استفاده کنید تا مهارش کنید!»

حدود ده‌خنده​ نیزه روی بدن‌توش​ زیک فشار آوردند.

زیک دیگر از‌مثل​ قدرتش استفاده نکرد. نمی‌خواست‌می‌تونه​ به کسی آسیب برساند.

شوالیه‌ها زیک را با طناب بستند و‌تازه​ او را به یک زندان موقت که‌شاخ‌هایی​ کنار اقامتگاه دائمی ساخته شده بود، بردند.

در وسط زندان که دیوارهایی‌سال​ از جنس چوب داشت، ستونی‌خنده​ محکم در زمین کوبیده شده بود.

زیک به‌خنده​ همان ستون‌مثل​ بسته شد.

حتی در حالی‌مثل​ که بسته شده بود،‌می‌تونه​ دهانش را باز نکرد.

واقعاً حس عجیبی بود.

به نظر می‌رسید با یک‌ذره زور زدن،‌آماده​ می‌تواند طناب را پاره کند و ستون‌پرسه​ را هم با یک حرکت از جا بکند.

نه، فقط حسش نبود.‌مثل​ اگه واقعاً می‌خواست بشکندش، هر‌هیولای​ لحظه که اراده می‌کرد می‌توانست.

این به خاطر زرهی‌توش​ که از فلس اژدها‌هیولای​ ساخته شده بود، نبود.

حتی مهم نبود‌پوزه‌ی​ که هیچ سلاحی‌شاخه​ در دستش ندارد.

زیک هاله داشت. حتی یک تکه کاه ضعیف‌بشن​ هم لحظه‌ای که هاله‌اش آن را در بر‌می‌تونه​ می‌گرفت، می‌توانست از یک شمشیر معروف هم تیزتر بشود.

چرا باید زندانی می‌شدم؟

من که کار اشتباهی نکردم.

او هرگز از‌پوزه‌ی​ قدرتش برای یک هدف‌تازه​ ناحق استفاده نکرده بود.

از آن‌جایی که اوضاع خوب‌سال​ پیش نمی‌رفت، ارباب فقط داشت‌خنده​ تمام بدشانسی‌ها را گردن او می‌انداخت.

کسی که‌خنده​ اینجا ناحق است...‌توش​ خود ارباب است.

«بالاخره باید می‌کشتیشون، مگه نه؟»

زیک از این سوال جا خورد.‌شاخه​ سرش را چرخاند. مردی روی دیوار‌جور​ زندان نشسته بود و لبخند می‌زد.

«ارباب دئوس!»

«چطوره؟ الان‌خنده​ می‌تونی نظرت‌مثل​ رو عوض کنی؟»

«نه.»

«چرا؟»

«آخه...»

«به خاطر اخلاقیات ضعیفته؟ نباید کسی رو‌می‌زنن​ بکشی. نباید به مال بقیه طمع کنی.‌چیزها​ نباید به زن همسایه‌ات چشم داشته باشی؟»

«قانون چیز بی‌ارزشی نیست.»

«پس به نظر‌پوزه‌ی​ می‌رسه که همچنان‌شاخه​ باید همین‌جا زندانی بمونی.»

«دئوس، این‌قدر سربه سرم نذار. ارباب‌جنگ​ فقط الان عصبانیه. اگه با تمام خلوص‌توش​ نیتم براش توضیح بدم، عصبانیتش فروکش می‌کنه.»

«شایدم همین‌طور باشه. امروز از روی هوس تو‌می‌تونه​ رو انداخته زندان، اما فردا ممکنه خلق‌وخوش عوض‌حیوون​ بشه و ولت کنه. با همین قضیه راضی هستی؟»

«ارباب دئوس.»

«هان؟»

«اگه به خاطر شما نبود، من هنوز داشتم‌بشن​ به عنوان یه پادوی هتل چمدون جابه‌جا می‌کردم.‌می‌تونه​ هیچ‌وقت نمی‌تونستم به اندازه‌ی الان قدرت به دست بیارم.»

ناولها | novelha.net