---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 260: ۵۸. به زور پاک کردن این اتهام دروغین (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 260: ۵۸. به زور پاک کردن این اتهام دروغین (۲)

0

آپریل به بهانه عوض کردن‌انقدر​ لباس، برای لحظه‌ای رفت داخل‌امتحان​ اتاق و رگین را صدا زد.

«ببخشید. بدون اینکه‌موجود​ با کسی مشورت‌میون​ کنم، خودم تصمیم گرفتم.»

«شما پادشاه این‌دارن​ کشوری، اعلی‌حضرت. نیازی‌پچ‌پچ​ به مشورت کردن ندارید.»

آپریل در حالی که بوسه‌مطمئنی​ سبکی بر لبانش می‌زد، گفت:‌نتونستن​ «نه، چون تو شوهر منی.»

«زیر سؤال بردن اقتدار شوهرم، در واقع نقشه‌ایه که در نهایت منو نابود‌اصلاً​ کنن. اونا منو نادیده می‌گیرن چون تو سن کم پادشاه شدم. همه دارن‌طرف​ پشت سرم پچ‌پچ می‌کنن که من زنی‌ام که توسط شیطان بهش تجاوز شده.»

خاطرات اون روز وحشتناک‌شدت​ به طرز عجیبی تو‌شمشیر​ ذهنم تاریک و مبهم بود.

یه چیزی به قلعه سلطنتی‌سرم​ حمله کرده بود و جون‌شیطان​ پادشاه و شوالیه‌هاش رو گرفته بود.

اما هیچ‌کس، حتی‌چرا​ خود آپریل، یادش نمی‌اومد‌دربیارم​ اون چیز چی بوده.

درست مثل‌کوتاهی​ رویای یک‌چرا​ شب نیمه‌تابستان.

حتماً کار یه شیطان بوده.

امکان نداشت همچین اتفاقی بیفته‌سرم​ مگه اینکه پای یه موجود‌شیطان​ به شدت شرور در میون باشه.

«رگین، شمشیر رو بیرون بکش.‌مطمئنی​ شمشیرت رو دربیار و به همه‌شاید​ نشون بده که تو برگزیده خدایی.»

رگین آه کوتاهی کشید.

«چرا انقدر مطمئنی که من می‌تونم شمشیر‌باشه​ رو دربیارم؟ خیلیا امتحان کردن و نتونستن.‌بده​ شاید اصلاً شمشیریه که قرار نیست بیرون بیاد.»

«نه. تو می‌تونی.»

«رو چه حسابی اینو می‌گی؟»

«چون رگین شوهر من و پدر بروله.‌می‌تونم​ اگه تو یه جنگجوی برگزیده از طرف خدا‌قرار​ نبودی، من هیچ‌وقت نمی‌تونستم به این جایگاه برسم.»

رگین دستش رو‌موجود​ گرفت و کف‌میون​ دستش رو بوسید.

«من تا همین‌جاش هم پاداش اعتمادم به‌می‌کنن​ تو رو کامل گرفتم. حتی اگه همه‌چیزم رو‌اون​ از دست بدم هم برام مهم نیست. اما...»

رگین خندید.

«نمی‌تونم امیدت رو‌کشید​ ناامید کنم. حتماً اون‌می‌تونم​ رو برات بیرون می‌کشم.»

رگین با قدم‌هایی تند‌شدت​ و قاطع به سمت‌شمشیر​ بیرون قلعه راه افتاد.

چادری که دور صخره کشیده شده بود رو‌زنی‌ام​ برداشته بودن. در عوض، سیل عظیمی از مردم‌روز​ تو خیابون جمع شده بودن تا تماشاچی باشن.

وقتی سر و کله رگین‌مطمئنی​ پیدا شد، نه تنها کل خیابون،‌شاید​ بلکه کل قلعه رفت رو هوا.

خب، طبیعی هم بود.

شوهر پادشاه و لئو پالادین.

رگین فقط با همین دو تا لقب‌می‌کنن​ هم لیاقت این رو داشت که به‌خاطرات​ عنوان بزرگ‌ترین جنگجوی دوران مدرن شناخته بشه.

شمشیری که تو یه صخره‌مطمئنی​ فرو رفته بود و یهو‌نتونستن​ از ناکجاآباد پیداش شده بود.

و رگین ون هالی‌ویچ.

این دو تا موجود حالا تو‌میون​ یه فضای فیزیکی مشترک به اسم‌دربیار​ قلعه آکوما کنار هم قرار گرفته بودن.

اگه کسی اونجا بود که نمی‌تونست‌پچ‌پچ​ بین این دو تا ارتباطی پیدا‌تجاوز​ کنه، واقعاً آدم شوت و بی‌استعدادی بود.

صحنه‌ای که مخفیانه‌چرا​ انتظارش رو می‌کشیدم، داشت‌دربیارم​ جلوی چشمام اتفاق می‌افتاد.

همه اونجا جمع شده بودن‌انقدر​ و با پیش‌بینی اتفاقی که‌امتحان​ قرار بود بیفته، حسابی هیجان‌زده بودن.

در همین حین، با بزرگ‌تر شدن قضیه از‌شمشیر​ چیزی که انتظار می‌رفت، هاریلده، کشیش‌های امپراتور مقدس و‌کوتاهی​ اشراف قلعه سلطنتی حسابی دستپاچه و ضایع شده بودن.

اونا از رگین متنفر بودن.

آدمی از یه خانواده فقیر که‌می‌تونم​ حالا به مقام بالایی رسیده بود و‌شمشیریه​ از اونا هم بالاتر قرار گرفته بود.

کدوم اشراف‌زاده‌ای‌کوتاهی​ از همچین‌چرا​ وضعیتی خوشش میاد؟

وقتی هاریلده پیداش شد و سعی کرد رگین‌شمشیر​ رو خراب کنه، اشراف بیشتر از هر کس‌خدایی​ دیگه‌ای ذوق‌مرگ شدن و هیزم تو آتیش می‌ریختن.

با این حال، محبوبیت‌پشت​ رگین خیلی بیشتر از چیزی‌توسط​ بود که فکرش رو می‌کردن.

این رسوایی به جای اینکه‌مطمئنی​ شهرت رگین رو لکه‌دار کنه، باعث‌شاید​ شد اسمش بیشتر سر زبون‌ها بیفته.

کادنزا و‌کوتاهی​ اوریدون هم‌چرا​ بین تماشاچی‌ها بودن.

راستش رو‌پای​ بخواین، اونا‌شدت​ هم کنجکاو بودن.

یعنی رگین‌همه​ واقعاً صاحب‌پشت​ اون شمشیر می‌شد؟

«حسش می‌کنی؟»

وقتی اوریدون این‌کشید​ رو پرسید، کادنزا‌مطمئنی​ سرش رو تکون داد.

«فکر کنم‌پای​ منم شمشیرزن‌شدت​ اونقدرها بدی نیستم.»

«اگه نمی‌تونی حسش کنی، بهتره شمشیرت رو‌می‌کنن​ بذاری کنار. شمشیر فوق‌العاده‌ایه. شمشیر شیطانی؟ نه... یه‌اون​ شمشیر مقدسه، ولی به شدت خشن و وحشیه.»

«رگین واقعاً‌کشید​ می‌تونه اون شمشیر‌مطمئنی​ رو بکشه بیرون؟»

«همم... خب. اگه منِ قبل از جنگ بودم، می‌گفتم‌خیلیا​ غیرممکنه، ولی الان دیگه نمی‌دونم. به نظر می‌رسه کاملاً‌می‌تونی​ با رگینِ قبلی فرق کرده و یه آدم دیگه شده.»

«پس فکر‌پای​ کنم بتونه‌شدت​ درش بیاره.»

رگین جلوی شمشیر ایستاد.

محیط اطراف یهو جوری ساکت‌مطمئنی​ شد که انگار آب یخ‌نتونستن​ ریخته بودن رو سر همه.

فقط یه درگیری شدید بین احساسات کسایی‌می‌تونم​ که امیدوار بودن اون شکست بخوره و‌شمشیریه​ کسایی که انتظار موفقیتش رو داشتن، موج می‌زد.

همون لحظه‌ای که چشم‌شدت​ رگین به شمشیر افتاد، یه‌بیرون​ حس عجیبی بهش دست داد.

اولش ماهیت اون حس رو نمی‌فهمید.‌پچ‌پچ​ اما بعد از یه مکث طولانی،‌تجاوز​ متوجه شد که این همون حس دژاووئه.

یه سلاح که‌چرا​ برای خودش ایگو‌می‌تونم​ و شخصیت داشت.

این سلاح شبیه همون شمشیر‌انقدر​ اصلی و اژدهای آبی بود‌امتحان​ که برادر بزرگ‌ترش، زکه، داشت.

نمی‌شد گفت دقیقاً همون‌قدر‌شدت​ قدرتمنده، اما قطعاً همون‌شمشیر​ جنس و ماهیت رو داشت.

همین الانش‌همه​ هم می‌تونست صدای‌سرم​ زمزمه‌اش رو بشنوه.

[تو رگین هستی؟]

[از کجا اسم منو می‌دونی؟]

[کسی که منو به اینجا آورد، اسم‌باشه​ تو رو زمزمه کرد. من اینجا موندم‌بده​ تا به عنوان اربابم به تو خدمت کنم.]

[کی تو رو آورد اینجا؟]

[زکه. اون‌کشید​ از این‌انقدر​ اسم استفاده می‌کرد.]

[برادر...]

[می‌خوام قدرتت رو حس کنم.‌شرور​ اگه انتظاراتم برآورده نشه، دوباره‌بکش​ به یه خواب طولانی می‌رم.]

رگین دستش رو دراز کرد.

دسته شمشیر رو گرفت. یه‌مطمئنی​ انرژی هیجان‌انگیز مثل رعد و برق‌شاید​ تو کل بدنش به جریان افتاد.

بلافاصله بعد از اون،‌چرا​ یه نور ملایم دور تا‌خیلیا​ دور بدنش رو فرا گرفت.

اون قدرت، که شبیه‌شدت​ به هاله بود، در‌شمشیر​ واقع یه قدرت الهی بود.

[بالمونگ. این اسم توئه.]

[این شمشیریه که دانیا سا، همون آهنگر معروف، خیلی وقت پیش با سوزوندن بدن خودش برای مبارزه‌می‌تونی​ با اژدهای شیطانی ساخت. بعد از اون، هیچ‌کس نتونست کنترلش کنه، برای همین بهش لقب شمشیر شیطانی دادن‌همین‌جاش​ و در نهایت تو یه صخره مهر و موم شد. با این حال، من هیچ‌وقت موجود شروری نبودم.]

[من ازت استفاده می‌کنم.]

رگین شمشیر‌پای​ رو از تو‌شرور​ صخره بیرون کشید.

بالمونگ طوری به نرمی و طبیعی تو دستای رگین‌توسط​ جا گرفت که انگار از همون اولش هم تو صخره‌عجیبی​ گیر نکرده بود و فقط از غلافش بیرون اومده بود.

[با بدن من این صخره‌مطمئنی​ رو به دو نیم کن. یه‌شاید​ گنج دیگه اون تو قایم شده.]

رگین با‌کوتاهی​ شمشیرش ضربه‌ای‌چرا​ به صخره زد.

صخره مثل گِل از وسط شکافت. از بین اون،‌بیرون​ چیزی شبیه به یه تیکه چوب قل خورد و‌کشید​ افتاد پایین. اون چیزی نبود جز غلاف شمشیر بالمونگ.

...غلاف.

فریادهای شادی‌کشید​ در قلعه آکوما‌مطمئنی​ به هوا رفت.

ملکه آپریل‌کوتاهی​ بلند شد‌چرا​ و سوت زد.

رگین بالمونگ را بالا برد.

با اینکه ظاهر زمختی داشت، اما‌پچ‌پچ​ قدرتش آن‌قدر بود که همان‌طور که‌تجاوز​ تازه دیدیم، صخره‌ها را مثل گل بشکافد.

شمشیر را در‌چرا​ غلافش گذاشت و‌می‌تونم​ به کمرش بست.

همان موقع،‌کوتاهی​ زنی از بین‌انقدر​ جمعیت بیرون دوید.

«شما سر خانواده سلطنتی ورده کلاه گذاشتین! از همان اولش این سنگ را آوردین‌بده​ و باهاش یک نمایش راه انداختین، مگه نه؟ سلاحِ هدیه‌داده‌شده از طرف خدا دیگه‌اصلاً​ چه صیغه‌ایه! تو این دنیا عمراً شمشیری وجود داشته باشه که هیچ‌کس نتونه بیرونش بکشه!»

او هاریلده بود.

انگار از اینکه همه‌انقدر​ داشتند اسم رگین را تشویق‌امتحان​ می‌کردند، حسابی شاکی شده بود.

«اون یک آدم‌بده! یک‌چرا​ آدم بی‌اخلاقه که زن‌دربیارم​ و بچه‌اش را حاشا می‌کنه!»

دقیقاً همان موقع بود.

مردی با‌همه​ کله جلوی پاهای‌سرم​ هاریلده پرت شد.

انگار یکی‌کشید​ او را‌انقدر​ پرتاب کرده بود.

قیافه مردی که روی زمین افتاده‌مطمئنی​ بود، نسبتاً خوش‌تیپ بود. احتمالاً اشراف‌زاده‌ی یک‌اصلاً​ منطقه‌ای بود، اما لباس‌هایش خیلی زرق‌وبرق داشت.

هاریلده به محض دیدنش،‌شدت​ رنگ از رخش پرید‌شمشیر​ و مثل گچ سفید شد.

تغییر چهره‌اش آن‌قدر ضایع‌پشت​ بود که اطرافیان بیشتر‌زنی‌ام​ از خودش تعجب کردند.

کسی که مرد‌چرا​ را به زمین کوبیده‌دربیارم​ بود، یک شوالیه بود.

بیشتر مردم او را نمی‌شناختند.

حتی رگین هم مجبور شد‌شرور​ کمی در خاطراتش بگردد تا‌بکش​ او را به جا بیاورد.

«شما... لرد هالی‌گام نیستین؟»

کاتران ون هالی‌گام.

او کسی نبود جز پیرو زکه‌مطمئنی​ و وارث شمشیر مقدس، از یک‌شاید​ خانواده جنگجوی معروف در منطقه ایزولتا.

«یادتونه.»

«معلومه. مگه تو جریان‌پشت​ تراند و جنگ صلیبی پارسال‌توسط​ دو بار همدیگه را ندیدیم؟»

کاتران با چهره‌ای جدی‌انقدر​ سر تکان داد. و‌خیلیا​ بعد دهان باز کرد.

«هنوزم از برادرت متنفری؟»

با این‌پای​ حرفش، پچ‌پچ‌های‌شدت​ اطراف متوقف شد.

برادر بزرگ‌تر‌همه​ رگین یک‌پشت​ جنگجوی سیاه بود.

زیگ ون هولی جید، قوی‌ترین‌مطمئنی​ جنگجویی که توسط جادوگر سیگنی،‌نتونستن​ خدمتکار شیطان، فاسد شده بود.

با اینکه فقط ۱۱ سال از آن ماجرا‌دربیارم​ می‌گذشت، اما از همین الان تبدیل به یک افسانه‌بیاد​ شده بود و دهان به دهان بین مردم می‌چرخید.

رگین آه کوتاهی‌موجود​ کشید و سرش‌میون​ را تکان داد.

«چند وقت پیش دیدمش. خیلی از‌پچ‌پچ​ سوءتفاهم‌هام برطرف شده. اینکه اون یک قهرمان‌شده​ سیاهه تغییری نمی‌کنه... اما هنوزم برادر بزرگ‌ترمه.»

رگین فراتر از یک حرف‌مطمئنی​ ساده، کینه و نفرتش نسبت به‌شاید​ برادرش را کاملاً پاک کرده بود.

در واقع، بیشتر برایش جای‌انقدر​ تأسف داشت که مجبور شده بودند‌نتونستن​ این‌همه مدت از هم جدا بمانند.

اما نمی‌توانست این را علنی بگوید.‌میون​ این کار برای خانواده جدیدی که‌دربیار​ خودش و همسرش ساخته بودند، دردسرساز می‌شد.

«خوبه. مهم نیست در موردش چی فکر می‌کنی، تو‌توسط​ برادر کوچک‌تر لرد زکه هستی، کسی که من احترام زیادی‌عجیبی​ براش قائلم. نمی‌تونم بذارم تو تله این نقشه مسخره بیفتی.»

حالا می‌شد فهمید که‌انقدر​ داستان کادنزا چه ربطی‌خیلیا​ به وضعیت فعلی دارد.

و همین‌طور‌کوتاهی​ مردی که روی‌انقدر​ زمین افتاده بود.

کاتران بعد از ادای احترام به‌میون​ ملکه، یک قدم به سمت هاریلده برداشت‌نشون​ و با چشم‌هایی تیز و برنده گفت:

«خودم توضیح بدم این مرد کیه؟ یا اینکه‌زنی‌ام​ همه اتهامات را پس می‌گیری و قسم می‌خوری‌روز​ که دیگه هیچ‌وقت جلوی شاهزاده رگین آفتابی نشی؟»

رنگ از صورت هاریلده پرید.

مشت‌هایش می‌لرزید و با‌چرا​ چشم‌هایی غضبناک به مرد‌دربیارم​ روی زمین خیره شد.

مرد با قیافه‌ای حقیرانه پشت‌شرور​ سرش را خاراند و از‌بکش​ نگاه کردن به او طفره رفت.

کاتران به او گفت:

«دلیلی که بهت شانس دوباره می‌دم اینه که تو هم زنی هستی که تو یک خانواده جنگجو به دنیا اومدی و بزرگ شدی.‌اگه​ خانواده هولی اسپیندل هیچ ربط مستقیمی به من ندارن، اما اونا هم یک خانواده جنگجو هستن. پدرم همیشه تمام جنگجوهای این دنیا را‌امیدت​ مثل خانواده خودش می‌دونست و به منم یاد داده که همین‌طور باشم. پس این آخرین شانس توئه. می‌ری؟ یا به این محاکمه ادامه بدیم؟»

جولیوس، قاضی‌القضات‌کوتاهی​ امپراتور مقدس، یک‌انقدر​ قدم جلو آمد.

«کاتران از خاندان‌موجود​ هالی‌گام. محاکمه از قبل‌باشه​ تموم شده. بچه اون...»

هاریلده در حالی‌دارن​ که سرش را‌پچ‌پچ​ پایین انداخته بود، گفت:

«من از محاکمه انصراف می‌دم. از‌می‌تونم​ تمام حقوقی که ادعا کرده بودم می‌گذرم.‌شمشیریه​ از اینجا می‌رم و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردم.»

با صدایی لرزان‌کشید​ این را گفت،‌مطمئنی​ چرخید و غیبش زد.

مردی هم که کاتران‌شدت​ با خودش کشانده بود،‌شمشیر​ مثل سایه دنبالش راه افتاد.

تنها کسی که اینجا می‌دانست دقیقاً‌پچ‌پچ​ چه خبر است کاتران بود، اما برخلاف‌شده​ انتظار همه، دهانش را بسته نگه داشت.

این‌طوری بود که‌چرا​ این رسوایی نادر‌می‌تونم​ به پایان رسید.

رگین در دلش حدس‌چرا​ می‌زد که نکند آن‌دربیارم​ مرد، پدر بچه هاریلده باشد.

اما از آنجایی که کاتران تصمیم گرفته‌باشه​ بود رازش را نگه دارد، رگین هم‌بده​ تصمیم گرفت همه‌چیز را به گذشته بسپارد.

آپریل و رگین‌دارن​ سر جایشان نشستند و‌می‌کنن​ از کاتران تشکر کردند.

کاتران دوباره مؤدبانه به‌انقدر​ ملکه و وزیر امور‌خیلیا​ خارجه ادای احترام کرد.

یک مهمانی چای ساده برگزار‌انقدر​ شد. جلسه‌ای که فقط خانواده‌امتحان​ رگین در آن حضور داشتند.

آنجا، کاتران از رگین پرسید:

«شما... می‌دونین اون الان کجاست؟»

رگین سرش را تکان داد.

«از وقتی چند وقت‌چرا​ پیش از هم جدا‌دربیارم​ شدیم، دیگه همدیگه را ندیدیم.»

«آه!»

به محض اینکه حرف زکه‌سرم​ پیش آمد، ملکه آپریل با بچه‌اش‌بهش​ برای لحظه‌ای به سمت تراس رفت.

او اتاق را‌چرا​ ترک کرد تا رگین‌دربیارم​ بتواند راحت حرف بزند.

با اینکه آن‌ها ازدواج کرده‌انقدر​ بودند، رگین هنوز هم با‌امتحان​ صدای آرام درباره زکه حرف می‌زد.

«من به امید دیدنش کل دنیا را‌باشه​ گشتم، اما هنوزم معلوم نیست کجاست. به‌بده​ نظر می‌رسه نویه‌کان کاملاً از هم پاشیده...»

«نویه‌کان توسط غول‌ها نابود شده. کسایی هم‌می‌کنن​ که زنده موندن، الان به عنوان زیردستِ‌خاطرات​ غول‌ها دارن جون می‌کنن و زنده می‌مونن.»

«مورد حمله یک غول قرار گرفتین! غول‌ها‌دربیارم​ همون عوضی‌هایی هستن که با شیاطین دست‌به‌یکی‌قرار​ کردن و دارن دنیا را نابود می‌کنن.»

«برادر، ما الان داریم می‌ریم‌انقدر​ تا جلوی غول را بگیریم. اگه‌نتونستن​ بخوام دقیق‌تر بگم، اون خدای غول‌هاست.»

«مگه غول‌ها هم خدا دارن؟»

«آره. تازه یک‌دارن​ موجود به شدت‌پچ‌پچ​ قدرتمند هم هست.»

ناولها | novelha.net