چپتر 163: ۳۷. پادشاه شیاطین به دنیای انسانها بازگشت (۳)
0دو روز بعد، از قلعهاوضاع جوریکس گذشت و به آخرینهالیگام قلعه در بخش شمال شرقی رسید.
جایی که وقتی پادشاهمیل شیاطین نزول کرد، برزخ هورستیلجلو به دریا تبدیل شده بود.
در این مدت، تپههای شنی روی هم انباشته شده بودند وباز در زمان جزر، خشکیها را به هم وصل میکردند. چه کسیاعتبارش فکرش را میکرد که روزی این جاده دوباره پوشیده از جنگل شود.
در سرزمینی نهچندان دوردیده از «نجوای شیطان»، شهری بهنقابش نام ترااند ساخته شده بود.
در گذشته فقط یک روستای کوچک بود، اما باعنوان رونق گرفتن تجارت و تبادل با پریها، حسابی رشدغریب کرده و به یک شهر تمامعیار تبدیل شده بود.
پریها حالاپیشنهاد با انسانهامیل اتحاد بسته بودند.
ده سال پیش، این ارتش انسانهابیفتد بود که پادشاه شیاطین را که بهدهانش سرزمین پریها نزول کرده بود، شکست داد.
خب، اگر بخواهیم دقیق باشیم، کار زکه بود. امانقابش از آنجایی که او بخشی از ارتش صلیبی اعزامشدهبشناسد به نام سونگهوانگچونگ بود، تمام افتخاراتش به جیب سونگهوانگچونگ رفت.
انسانها با استفاده از همین بهانه، از پریها درخواست اتحادهالیگام کردند و پریها هم که به خاطر ظهور پادشاه شیاطین خساراتتوجهی سنگینی دیده بودند، این پیشنهاد را با کمال میل قبول کردند.
زکه نقابش را زد وقبول کلاه شنلش را جلو کشیدکشید تا روی صورتش سایه بیفتد.
نگران بود کسی او راسایه بشناسد، برای همین حتی برایحتی باز کردن دهانش هم احتیاط میکرد.
خوشبختانه، کاترانخسارات سریع متوجهدیده اوضاع شد.
او با اغراق در مورداوضاع اعتبارش به عنوان هالیگام، تمامهالیگام توجهات را به خودش جلب کرد.
به لطف این کار، دیگر کسینقابش به آن جادوگر عجیب و غریب کهبیفتد زیر شنلش زره پوشیده بود، توجهی نمیکرد.
زکه بهجلو فروشگاه سلاح درسایه مرکز ترااند رفت.
چند شمشیر راسنگینی کنار هم چید ومیل با دقت بررسیشان کرد.
«همینه.»
«پیداش کردی؟»
«آره. این قطعا کار کوتولههاست.»
فروشنده در حالی کهدیده کنار زکه دستهایش راقبول به هم میمالید، گفت:
«همانطور کهکاتران انتظار میرفت،متوجه چشمهای تیزبینی دارید!»
تخصص زکه در شناخت سلاحها واقعاً بالاکلاه بود. البته همهاش به خاطر حمالی ونگران کار کردن در فروشگاه سلاح دئوس بود.
«ما یک سال پیش با یک صنعتگر کوتوله قرارداد بستیم تا سلاحهایمان را تامین کند. قیمتش سه برابر یک شمشیراغراق معمولیه، اما کیفیتش حرف نداره. تیغهاش حتی بعد از چند سال استفاده هم کند نمیشه. تو میدان جنگ، سلاح بهترینچند رفیق آدمه که جانش را تضمین میکنه. اگر به عنوان بهای جانت بهش نگاه کنی، سه برابر قیمت واقعاً مفت نیست؟»
زکه به حرفهایش گوشدیده داد و از نزدیکقبول شمشیر را برانداز کرد.
با این حال، نتوانست هیچاوضاع نشان یا علامتی پیدا کند کهتوجهات مشخص کند کار کدام قبیله است.
«مشتری عزیز؟»
«آه، میتوانی آن کوتوله سازنده رابیفتد به من معرفی کنی؟ یک سفارشکردن خاص دارم که میخواهم به او بدهم.»
«این کار برای ما دردسر میشه،کمال قربان. اگر چیزی نیاز دارید، لطفاًجلو از طریق خود ما سفارش بدهید.»
«حداقل میتوانیکاتران بگویی ازمتوجه کدام قبیله است؟»
«امکانش نیست، مشتریکمال عزیز. اگر قصد خریدکلاه ندارید، لطفاً بفرمایید بیرون.»
زکه تصمیمجلو گرفت فعلاًصورتش کوتاه بیاید.
«خیلی خب.خسارات پس ایندیده خنجر را میخرم.»
«میشه دو سکه طلا.»
«یکمی گران به نظر میرسد...»
«دو سکه طلا! یک پنیسایه هم نمیتوانم تخفیف بدهم. اصلاًحتی میدانید کار دست کوتولهها چقدر باارزشه؟»
البته فروشندهخسارات حق داشت صدایشپیشنهاد را بالا ببرد.
بعد از ظهور هیولای ماگوورت،اوضاع مسیرهای تجاری بین انسانها وهالیگام تاجران کوتوله تقریباً قطع شده بود.
به دست آوردن مواد معدنی باکیفیت و سلاحهایشنلش دستساز ماهرانه اصلاً کار راحتی نبود و بهبرای همین دلیل قیمتشان سر به فلک کشیده بود.
زکه که از این قضیه خبر نداشت،نگران نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و فکراحتیاط میکرد تاجر دارد در مورد قیمت اغراق میکند.
«خیلی خب.خسارات با هماندیده قیمت میخرمش.»
زکه سکههای طلا را از جیبش بیرون آورد. فروشندهعنوان وزن و چگالی طلا را اندازه گرفت و پسغریب از اینکه مطمئن شد اصل است، خنجر را تحویل داد.
«سود بزرگی کردید، مشتری عزیز!»
زکه در سکوتکشید سر تکان داد ونگران از مغازه خارج شد.
وقتی به مسافرخانهسنگینی برگشتند، زکه خنجرکمال را روی میز گذاشت.
«داشتی سعیکاتران میکردی یک کوتولهاوضاع پیدا کنی، درسته؟»
«آره.»
زکه مدتی به دسته خنجر خیره شدنگران و بعد انتهای گره چرمی که دوراحتیاط آن پیچیده شده بود را باز کرد.
«خیلی عجیبه که یک صنعتگر نشان خودشمیل را حک نکنه... فکر کنم بشه گفتصورتش آن را جایی دور از چشم مخفی کرده.»
او با مهارت چرم رااوضاع باز کرد و به سوراخهالیگام کوچکی در انتهای دسته نگاه کرد.
«قطعا کار یک کوتولهست. وقتیقبول تو فروشگاه سلاح کار میکردم،کشید خیلی از اینها دستم میگرفتم.»
«تو فروشگاه سلاح کار میکردی؟»
«تو فروشگاهیخسارات که اوندیده اداره میکرد.»
«آها!»
«مشتریان اصلی ما کوتولهها بودند. اگر اینجا را فشارجلو بدهی، تیغه جدا میشه، میبینی؟ نگران بودم نکنه یک کپیکردن تقلبی از کار کوتولهها باشه، اما این خنجر اصله اصله.»
تیغهای که دستهاش جداصورتش شده بود را برگرداند. الگوییبرای روی آن به چشم میخورد.
«کتر. مال قبیله شاخه شمالیه.»
«این یک زبان باستانی نیست؟»
«درسته. از معلم جادویم یادقبول گرفتم. او کسی است کهکشید در جادوی سیاه باستانی استاد شده.»
«آها!»
«چیزی که من دنبالشم، قبیله ریشه در جنوب مالکوث است. اماشنلش حتی اگر این یکی مال شمال باشه، فکر کنم بهتره اولکردن باهاش ملاقات کنیم. دلم میخواهد از وضعیت زیرزمین هم باخبر بشم.»
«اما تو که نمیدانی کجاست.»
«حالا باید بگردم پیدایش کنم. اول برویم سراغ نجوای شیطان؟کشید آنجا جایی است که یک جاده قدیمی به سمت زیرزمیندهانش داشت، پس اگر سرنخی هم باشد، احتمالاً همان اطراف پیدایش میکنیم.»
نجوای شیطان یک غار آتشفشانی بود. در قاره خوزهبرای که فعالیتهای آتشفشانی در آن کم بود، از ماگمامتوجه به عنوان منبع حرارتی برای چشمههای آبگرم استفاده میشد.
اما حالاخسارات ظاهرش کاملاًدیده فرق کرده بود.
نجوای شیطان که قبلاً منطقهای پر ازمورد آبفشان بود، حالا به یک دشت موادلطف مذاب پر از گاز گوگرد تبدیل شده بود.
چهرهی برهنه و درندهاش را بهنقابش نمایش گذاشته بود و دود سیاهسایه و گازهای سمی از خود بیرون میداد.
«پیدا کردن یککشید گذرگاه تو این وضعیتنگران اصلاً کار راحتی نیست.»
زکه در حالی که دهانش را با حولهای پوشانده بود، اینشنلش را گفت. آنها حتی نمیتوانستند زیاد به عمق نفوذ کنند، بنابراینکردن تا جایی که ممکن بود از امتداد ساحل به آن نزدیک شدند.
اما همین همسریع زیاد طول نکشیداغراق و او متوقف شد.
حجم عظیمی از موادمیل مذاب مانند یک آبشارشنلش به داخل دریا میریخت.
«اینجا خود جهنمه! نه فقط کوتولهها،بیفتد حتی فرشتهها هم برای رد شدنکردن از این مسیر به دردسر میافتن.»
«موافقم.»
هر دو با دیدن بخار تند ومورد زنندهای که از ریختن حجم عظیمی از مواددیگر مذاب به داخل دریا بلند میشد، اخم کردند.
حتی یک ذرهکمال هم اثری ازنقابش حیات حس نمیشد.
«بهتره بریمجلو جای دیگهایصورتش رو بگردیم؟»
زیک تسلیمخسارات شد ودیده خواست برگردد.
دقیقاً همان لحظه بود.
ناگهان، زیک کاترانکمال را کشید و اوکلاه را روی زمین انداخت.
در حالی که کاتران گیج و مبهوتنگران توی گل و لای غلت میخورد، سایه قرمزخوشبختانه تیره و بزرگی از جلوی چشمانش رد شد.
صورت کاتران از حرارت داغ شده بود. بعد از اینکه روی زمین خزید تا ازسایه آن گرما دور بماند، سرش را چرخاند و زیک را دید که از قبل شمشیراغراق و سپرش را بیرون کشیده و با یک پرنده قرمز رنگ رو در رو شده است.
طول بالهای پرندهسریع به نظر میرسیداغراق حدود ۵ متر باشد.
پرهای دمش به شکل عجیبیقبول بلند بود و مثل یککشید فرش روی زمین پهن شده بود.
تکتک پرهای آن پرنده غولپیکرسایه از شعله ساخته شده بود. خودباز پرنده انگار تجسمی از آتش بود.
«اون دیگه چیه؟»
کاتران با دیدن چهرهی عصبیاوضاع و پر از تنش زیک،هالیگام آب دهانش را قورت داد.
او همپیشنهاد سلاحش رامیل بیرون کشید.
با این حال، سختصورتش بود که بگوید مهارتهایش اصلاًبرای به دردی میخورند یا نه.
«این اولین هیولاییه کهدیده تا حالا دیدم. ولی...قبول به طرز مسخرهای قویه!»
زیک در حالی که نوک شمشیرشاغراق را به سمت منقار پرنده نشانهخودش رفته بود، آرام به عقب قدم برداشت.
پرنده آتشین سرشکمال را کج کرد وکلاه به زیک خیره شد.
«فکر کنم بهترهکشید اگه بتونیم ازبیفتد مبارزه باهاش دوری کنیم...»
زیک دستی که شمشیر را گرفته بود عقب کشید وکلاه به کاتران اشاره کرد. با این اشاره که انگار میگفت عقبباز بکش و تحریکش نکن، کاتران آرام شمشیرش را توی غلاف برگرداند.
اما به نظر میرسیدمتوجه برای دوری از درگیریاعتبارش خیلی دیر شده بود.
پرنده قرمزپیشنهاد پرید و بهقبول زیک نوک زد.
پرنده بزرگی بود که طول بدنش به راحتیبشناسد از ۳ متر بیشتر میشد. زیک به جایکاتران اینکه با عجله دفاع کند، سعی کرد جاخالی بدهد.
منقار پرندهخسارات تقریباً بهدیده سپر برخورد کرد.
صدای تقتقی بهسریع گوش رسید واغراق سطح سپر خراش برداشت.
زیک با چهرهایکمال گیج و متعجبنقابش به سپرش نگاه کرد.
فلسهای اژدها خراش برداشته بود!
زیک یک بار دیگر به اینکمال واقعیت پی برد که پرنده آتشینجلو روبرویش، فقط یک هیولای معمولی نیست.
«فرار کن، کاتران!»
«ها... ولی!»
«منم از فرصتکشید استفاده میکنم وبیفتد از دستش در میرم.»
زیک پشت سپرش پنهاندیده شد و نوک شمشیرقبول را به سمت پرنده گرفت.
عرق سردیکاتران روی پیشانیمتوجه کاتران نشست.
در همین حین، کاترانمیل پشت صخرهای در فاصلهشنلش ده متری پناه گرفت.
حس میکردجلو اگر همانجا بماندسایه فقط دستوپاگیر میشود.
با این حال، نمیتوانست کاملاً فرارکمال کند، برای همین تصمیم گرفت از همانجاکشید تماشا کند تا اگر توانست کمکی برساند.
اما اینکاتران تصمیم کاملاًمتوجه بیمعنی بود.
زیک و پرنده آتشینمیل با هم درگیر شدندشنلش و مبارزه شروع شد.
از همان اول هم، کاترانسایه هیچ شانسی برای دخالت درحتی این نبرد بین غولها نداشت.
۱۰۰ اژدها.
در گذشته، واحد اندازهگیریمتوجه قدرتی که دئوس اختراع کردهعنوان بود، شامل «۱ اژدها» میشد.
که بهپیشنهاد معنای قدرتمیل یک اژدها بود.
زیک با پرندهکشید قرمز مبارزه کردبیفتد و قدرتش را سنجید.
اما حتی با قدرت ۱۰۰پیشنهاد اژدها هم، به نظر میرسید هیچشنلش شانسی برای شکست دادنش وجود ندارد.
اصلاً از همانسریع اول هم بحثاغراق اعداد و ارقام نبود.
منقار و چنگالهای پرنده،میل فلسهای اژدها را مثلشنلش ورقههای کاغذ پاره میکرد.
همین حالا همکشید یک سوراخ بزرگ روینگران سپر ایجاد شده بود.
اگر حرکات زیک فقط کمیپیشنهاد کندتر بود، آخرین لحظات زندگیاش راشنلش به عنوان غذای پرنده سپری میکرد.
حتی بدن مستحکم اژدها هم در برابرمورد این پرنده آتشین هیچ مزیتی محسوب نمیشد. تواناییدیگر فیزیکیاش چندین برابر بیشتر از یک اژدها بود.
علاوه بر این، پرهایمیل سوزانش در برابر هرگونه حملهجلو فیزیکی یا جادویی نفوذناپذیر بود.
جادوی تاریک زیک حتیصورتش یک خراش کوچک همبشناسد روی شعلههای پرهای آن نینداخت.
با این حال، تنها دلیلی کهکمال میتوانست دوام بیاورد این بود کهجلو زیک میتوانست از هاله استفاده کند.
پرنده آتشین نمیتوانست تیغهای را که از خودشاعتبارش هاله ساطع میکرد، نادیده بگیرد. سپری هم کهجادوگر با هاله پوشانده شده بود، دیگر پاره نمیشد.
زیک مستقیمپیشنهاد به چشمهای پرندهقبول آتشین خیره شد.
«من هیچوقت آدم مغروری نبودم،سایه اما خیلی وقت بود کهحتی اینقدر احساس درماندگی نکرده بودم.»
در پس آن چشمهایدیده قرمز، تاریکی عمیقی مثلقبول یک پرتگاه به چشم میخورد.
اگر یک جنگجو نبود، هماناوضاع لحظهای که با آن چشمهاهالیگام روبرو میشد، از ترس فرار میکرد.
اما زیکپیشنهاد میدانست چطور برقبول ترسهایش غلبه کند.
«بذار ترس بیاد سراغم!صورتش در نهایت این ارتشبشناسد پروردگاره که پیروز میشه!»
شمشیر زیکخسارات با درخششی ازپیشنهاد هاله روشن شد.
سپرش را بالا آوردمتوجه و به سمت آغوشاعتبارش پرنده آتشین هجوم برد.
شمشیرش را بالاکمال برد و بهنقابش گردن پرنده ضربه زد.
پرهای پرنده شعلههایکشید قدرتمندی بیرون دادند تانگران شمشیر را ذوب کنند.
هاله و شعلهها به هم گره خوردندمیل و گردبادی از آتش به وجود آوردندصورتش و بدن زیک کاملاً درون آن بلعیده شد.
در همان لحظه،سریع صدای پرنده آتشیناغراق در ذهنش طنینانداز شد.
«تو انسانی؟»
«زیک ونجلو جید هستم.صورتش یک قهرمان!»
«قهرمان. این فقط یهدیده کلمه آرمانیه؟ یا داریقبول از خودت تعریف میکنی؟»
«قهرمان فقط یک قهرمانه.»
زیک با سپرشکمال بدن پرنده رانقابش به عقب هل داد.
اما حس میکردکشید دارد با یکبیفتد گلوله پنبه میجنگد.
بدنش هر لحظه بیشتردیده و بیشتر به داخلقبول بدن شعلهور پرنده کشیده میشد.
«جالبه. انسانها اینقدر قوی هستن! انسانهای دورانی که منعنوان بیدار بودم هم استعداد جادویی کاملاً برجستهای از خودشونغریب نشون میدادن... اما اونا از اساس با تو فرق دارن.»
زیک شمشیرش را متوقف کرد. یکنقابش قدم به عقب برداشت و دوبارهسایه به چشمهای پرنده آتشین نگاه کرد.
«تو کی هستی؟»
داشت بهخسارات این موجود باستانیپیشنهاد ادای احترام میکرد.
«اینکه من کی هستم واقعاً اهمیتی نداره. ازاعتبارش تو میپرسم، شمشیرت به سمت کی نشونه رفته؟جادوگر خدا؟ یا کسی که خدا رو انکار میکنه؟»
«شمشیر یک جنگجو برای تمام ضعیفان وجود داره.شنلش سپر از خستگان و بیماران محافظت میکنه وبرای شمشیر به سمت ظالمان و ستمگران کشیده میشه.»
«چطور میتونیم به موجودی که ادعای عدالت داره اعتماد کنیم؟ قدرت توکردن با من برابری میکنه. چطور میتونیم مطمئن باشیم که این قدرت عظیمهالیگام که میتونه دنیا رو نابود کنه، لزوماً به سمت شر نشونه رفته؟»
«اگه به نیکی ودیده خیر اطمینان نداشتم، هیچوقتقبول نمیتونستم یک جنگجو بشم.»
«من موجودی هستم که برای خدمت کردن به دنیا اومدم. الان هیچچیزی تویجلب دنیا ندارم که بهش خدمت کنم، برای همین مثل گیاه هرز روی آب سرگردانشمشیر و آوارهام. واسه همینه که میپرسم. میتونم قبضه شمشیرت بشم؟ میتونی دستگیره سپرت بشی؟»
«داری میگی کهکمال میخوای به عنواننقابش اربابت بهم خدمت کنی؟»