چپتر 204: قهرمانی در برابر مرگ (۱)
0دئوس لبهایش را کج کرد.
«فقط چونیعنی فرشتهاید دلیل نمیشهمنه آدمخوبهی داستان باشید.»
«ما فقط جنگجویان پروردگاریم.»
«پس انرژیتونمیکرد رو جمع کنید.چشمهایشان من که رفتم.»
دئوس سعی کرد از اسکاتول عبوربالهایشان کند. در همان لحظه، موجوداتی بهفرشته شکل انسان دور دئوس ظاهر شدند.
«ما هفت نواده میکائیلزمین هستیم. در کار خداگورتون دخالت نکن. ای موجود کثیف.»
آنها رداهای سفیدی پوشیده بودند.
کلاهها صورتشان رااین پوشانده بود و آستینهاستاره دستهایشان را پنهان میکرد.
با این حال، چشمهایشان مثل ستاره صبحمیشد میدرخشید. آنقدر که حتی با وجود پنهاناسبش بودن بالهایشان، میشد باور کرد که فرشتهاند.
به محض ظاهر شدن آنمنه هفت فرشته، اسکاتول سوار اسبش شدکشیدند و شروع به تعقیب زیک کرد.
لحظهای که دئوس سعی کردمیشه فرشتهها را نادیده بگیرد و بدود،شمشیرهای توسط یک پرده قدرتمند مسدود شد.
«اجازه عبور نداری.»
«عجب، این روزا بچهها مثل قارچ رشد میکننباور و باعث میشن یادم بیاد چرا من پادشاهتعقیب شیاطینم. من بهطور غریزی از شما فرشتهها متنفرم.»
«برگرد. به میدان نبردزمین خودت. پادشاه پیروز برگورتون این مکان حکومت میکند.»
«اینجا هنوزم دنیای شیاطین به حساب میاد؟گورتون یعنی رسماً زمین منه، نه؟ میشه لطفاًهمگی از زمین من گورتون رو گم کنید؟ لطفاً.»
هفت فرشتهمیکرد همزمان شمشیرهایشانحال را کشیدند.
شمشیرهای تیز وحتی صیقلی همگی رویبالهایشان گردن دئوس فشار آوردند.
«اجازه نمیدیمیعنی در امورزمین جنگجویان دخالت کنی.»
دئوس خندید. زیر خنده زد، امالطفاً تا زمانی که صدای خندهاش فروکش کرد،صیقلی حالت چهرهاش سفت و سخت شده بود.
«نمیتونم تحمل کنم که نهتنها یه فرشته مقرب، بلکهمیدرخشید حتی زیردستاش هم منو نادیده بگیرن. خیلی خب، هر هفتتاتونشدن با هم حمله کنید. همهتونو مچاله میکنم تو یه گلوله!»
روی پشت دستهای دئوس،وجود نمادهای یک ببر سفید وفرشتهاند یک لاکپشت سیاه پدیدار شد.
او در یک چشم بهمنه هم زدن ناپدید شد و پشتکشیدند سر یکی از فرشتهها ظاهر شد.
پوف! جفت مشت اومنه به پشت فرشته برخورد کردشمشیرهایشان و صدای بلندی ایجاد کرد.
فرشتهها چرخیدند و شمشیرهایشان راچشمهایشان نشانه گرفتند، اما پیکر اوآنقدر از قبل ناپدید شده بود.
فرشتهها با گیجی به اطراف نگاهبالهایشان کردند. با این حال، نمیتوانستند بافرشته چشمهایشان حرکات دئوس را دنبال کنند.
یکی ازیعنی فرشتهها بازمین حیرت فریاد زد:
«چرا قویتر شدی؟زمین تو باید الانلطفاً خسته و فرسوده باشی!»
ضربه دیگری از دئوسحال فرود آمد و یکیصبح از فرشتهها به زمین افتاد.
ستون فقراتش خرد شد و بدنش در همباور شکست. با اینکه نمرده بود، اما به نظرتعقیب نمیرسید که بتواند فوراً دوباره وارد مبارزه شود.
«یکی رو مچاله کردم، شیشتای دیگهمیشه موندن. کاری میکنم تا تو استخوناتونشمشیرهای حک بشه که با کی در افتادید!»
هرچه اسبرسماً زیک بالاترمنه میرفت، خستهتر میشد.
اگر مسیر باریک نبود، بهتر بود سوزاکو راصبح صدا بزند و پرواز کند، اما حالا چارهایباور نداشت جز اینکه به همین اسب خسته تکیه کند.
حتی بعد از مدتیوجود بالا رفتن، باز همباور نتوانست به رگین برسد.
رگین و لکسیا هرزمین کدام به نوبت سوارگورتون سه اسب یدکی میشدند.
اگر لکسیا به خاطر مراقبت از سیگنیگورتون که به پشتش بسته شده بود سرعتشهمگی کم نمیشد، فاصله خیلی بیشتر از اینها میشد.
زیک ناامیدیاشمیکرد را درحال سکوت تحمل کرد.
لطفاً دیر نشه!
رگین در حال حاضرزمین سعی داشت توده شمشیرمانندگورتون روی پشت سیگنی را ببرد.
اما چیزی کهزمین درون آن بود،لطفاً یک زندگی بود.
حتی اگرمیکرد بچه پادشاهحال شیاطین باشد!
بچه شیطان، شیطان است.
اگر او ده سال پیش بامیشه دئوس آشنا نشده بود، زیک همشمشیرهای با همان افکار بقیه مردم زندگی میکرد.
اما حالارسماً افکارش خیلیمنه تغییر کرده بود.
شیاطین دشمن بشریت بودند.حال با این حال، همهصبح پادشاهان شیاطین یکجور فکر نمیکردند.
آیا باید یک نوزاد تازهبودن متولد شده را فقط به اینشدن خاطر که بچه شیطان است، کشت؟
این بچه ممکنرسماً است به همزیستی بالطفاً بشریت باور داشته باشد.
گذشته از اینکهزمین دئوس اصلاً علاقهایلطفاً به جنگ نداشت.
آیا درست بود که اینچشمهایشان احتمالات را نادیده بگیرند و فقطحتی بیقید و شرط او را بکشند؟
تازه آنآنقدر بچه، فرزندوجود سیگنی هم بود.
نباید به رگینرسماً اجازه میداد بچهمیشه سیگنی را بکشد.
این یک تراژدیزمین هم برای سیگنی وگورتون هم برای رگین بود.
اسب خسته از حرکت ایستاد.
زیک از رویحتی اسب پرید وبالهایشان شروع به دویدن کرد.
نمیدانم چقدر وقت برایمزمین باقی مانده، اما امیدوارمگورتون خیلی دیر نشده باشد...
با وجود اینکه داشت برخلاف ارادهلطفاً خدا عمل میکرد، در این لحظهتیز داشت به درگاه همان خدا دعا میکرد.
ورودی دنیای شیاطیناین در زیر یک کوهستاره صخرهای عظیم قرار داشت.
در کنار غاری با شعاع حدوداً پنجمیشد متر که به زیرزمین راه داشت، یک بلوکشروع سنگی مسطح قرار داشت که محراب قربانی بود.
محراب قربانی سنگی بود که به عنوانلطفاً سنگ قبر در محلی که اولین قدیسهصیقلی در آن مرده بود، قرار داده شده بود.
از آن زمان، هر ساله مراسم یادبودی برای ادای احترامکشیدند به اولین قدیسه برگزار میشد. پیش از آنکه کسی متوجهامور شود، نام محراب قربانی را هم به خود گرفته بود.
لکسیا بامیکرد احتیاط سیگنی راچشمهایشان روی محراب خواباند.
و دوباره بهحتی توده روی پشتبالهایشان او نگاه کرد.
رگهای سیاه و قیرمانندی بیرون زده بودند و پیچ و تابکشیدند میخوردند. مناطقی که رگهای خونی از آنها عبور نمیکردند، با پوستیکنی سفت و استخوانی پوشیده شده بود که حسی شبیه به استخوان داشت.
نام شومرسماً یا نفرینشده برایشمیشه بسیار مناسب بود.
رگین دست خواهرشاین را که روی محرابستاره دراز کشیده بود، گرفت.
او غرق در عرق بود وبالهایشان تب داشت. هر بار که ناله میکرد،سوار چشمانش را از روی درد جمع میکرد.
رگین نمیتوانستیعنی چشم اززمین صورت سیگنی بردارد.
لکسیا گفت:
«فکر کنم بهتره عجله کنیم. احتمالاً بهستاره خاطر نفرین سیگنی، ارواح این اطراف شروعبالهایشان کردن به زیر نظر گرفتن این منطقه.»
ورودی دنیایآنقدر شیاطین پر ازبودن کینه مرگ بود.
بسیاری از جنگجویان وزمین شیاطین در دشتهای مقابل اینهمزمان مکان جنگیده و مرده بودند.
سرزمینی نفرینشده.
از آنجا که این مکان جایی بود کهصبح حتی علف هم در آن درست رشد نمیکرد،باور ارواح اغلب بیدار میشدند و در اطراف پرسه میزدند.
معمولاً یکی از شوالیههای زودیاکبودن مسئولیت نگهبانی از ورودی دنیایمحض شیاطین را بر عهده داشت.
مأموریت او نظارت بر تحرکات شیاطینمیشه و از بین بردن موجوداتی بودشمشیرهای که نمیتوانستند بمیرند، مانند ارواح و اسکلتها.
رگین سرش را تکان داد.
«خواهر، من تواین رو از اینمثل درد رها میکنم.»
رگین دست سیگنی را رهابودن کرد و به فاصلهای حدوداًمحض بیست متری از محراب رفت.
«لکسیا، لطفاً از ورودی غار محافظتمیشه کن. ممکنه یه موجود شیطانی بخزهشمشیرهای بالا و کارمون رو خراب کنه.»
«باشه. نمیذارمرسماً هیچکس ازمنه اینجا رد بشه.»
«تا وقتی که شعلهحال فلامبه داره احضار میشه، هیچکسمیدرخشید حق نداره مزاحم مراسم بشه.»
لکسیا پشت سر هموجود سر تکون داد و بهفرشتهاند سمت ورودی غار راه افتاد.
وقتی مقدمات آمادهرسماً شد، رگین شمشیرشمیشه رو جلوش گذاشت.
روی هر دو زانومنه نشست و جلوی شمشیرهمزمان سر تعظیم فرود آورد.
«میکائیل، شاهزادهی فاتحیاین که در سمتمثل راست قادر مطلق مینشیند.»
زیر لبآنقدر وردی شبیهوجود به دعا خوند.
وقتی با میکائیل ملاقات کردهمنه بود، این ورد از قبلشمشیرهایشان تو ذهنش حک شده بود.
وقتی حدود هفت کلمهمنه از ورد خونده شد، نورشمشیرهایشان قرمزی روی زمین ظاهر شد.
شمشیر بلند شد، صافحال ایستاد و سر جاشصبح شروع به چرخیدن کرد.
شعلههای آتش زبانه کشیدن.
شعلهی تطهیر، شکلرسماً جادویی عظیمی رومیشه روی زمین رسم کرد.
نمادهای ستاره، ماه و خورشید حک شدن وهمزمان حروف بیشماری با رنگ قرمز درخشیدن. مراسم بعدگردن از اون برای مدتی طولانی ادامه پیدا کرد.
سرعت چرخش شمشیر بیشترحال شد و به یک ستونمیدرخشید یکپارچه از آتش تبدیل شد.
همزمان، انرژی جادویی که توبودن شمشیر جمع شده بود هممحض به شکل تصاعدی افزایش پیدا کرد.
این قدرت یک فرشته بود.
در اصل، فرشتهها موجودات برحقی بودن که بههمزمان انسانها کمک میکردن، اما انسانها چارهای جز لرزیدنگردن در برابر قدرت خالصی که اونها داشتن، نداشتن.
با اینکه رگین و لکسیا جنگجو و قدیسهایصبح بودن که استعدادشون با بهترینهای بشریت برابری میکرد،باور باز هم از قدرت فرشته به وحشت افتاده بودن.
با وجود اینکه رگینوجود از ترس میلرزید، بهباور خوندن ورد ادامه داد.
شعلهها ابرهاییعنی قرمزی تو آسمونمنه به وجود آوردن.
شمشیری که محافظت میکائیلمنه رو دریافت کرده بود،همزمان تو ابرها ناپدید شد.
وقتی دوباره ظاهراین میشد، نفرین سیگنیمثل از بین میرفت.
همون موقع،آنقدر صدای قدمهایی بهبودن گوش لکسیا رسید.
یک نفر ازرسماً داخل غار میدویدمیشه و محکم قدم برمیداشت.
لکسیا عصاشرسماً رو بالا بردمیشه و وردی خوند.
جادوی دفاع مطلق.
ورودی غار با یه میدانبودن نیروی قدرتمند که هیچکس نمیتونستمحض ازش عبور کنه، مسدود شد.
صدای قدمهایعنی نزدیک وزمین نزدیکتر میشد.
با استرسرسماً آب دهنشمنه رو قورت داد.
بعد از پیچیدناین از آخرین پیچ،مثل طرف مقابل ظاهر شد.
تو اونآنقدر لحظه، لکسیا ماتبودن و مبهوت موند.
«زیک...»
«ارشد لکسیا!»
«زیک!»
رگین که در حالوجود دعا بود، سرش روباور بالا آورد و داد زد:
«خانم لکسیا!یعنی حواست رو جمعمنه کن! اون دشمنه!»
«فهمیدم!»
«یک دقیقه. لطفاً فقطحال یک دقیقهی دیگه دوومصبح بیار. جادو کامل میشه.»
امکان نداشتآنقدر زیک صدایوجود رگین رو نشناسه.
«رگین! بس کن!رسماً این اصلاً نفرینمیشه یا همچین چیزی نیست!»
«خفه شو زیک. همهش تقصیر توئه، آدمگورتون بیاخلاق. به خاطر تو خواهرم به این روزروی افتاد. من اونو از این درد خلاص میکنم.»
«با بریدن اون توده باچشمهایشان شمشیر، هیچ راهی نیست کهآنقدر بتونی از درد خلاصش کنی!»
زیک فریادآنقدر زد و بهبودن سمت جلو دوید.
اما میدان نیرویرسماً لکسیا اونو بهمیشه عقب هل داد.
زیک شمشیرش رو بیرون کشید.
این همون شمشیراین جادویی بود کهمثل دئوس آورده بود.
شمشیر شیطانی آسمودئوس،حتی هم بدنهاش و هممیشد تیغهاش کاملاً سیاه بود.
به محض اینکه از غلافمنه بیرون اومد، صدای جیغی شبیهشمشیرهایشان به بنشی ازش بلند شد.
فقط شنیدن همون صدامنه کافی بود تا موهمزمان به تن لکسیا سیخ بشه.
«کی میتونه به تویی که شمشیر شیطان رو دستت گرفتیآنقدر و باهاش دست به یکی کردی، اعتماد کنه؟ بعد ازفرشته اینکه خواهر سیگنی رو از دردش خلاص کردم، نوبت سر توئه!»
رگین چشماش رو محکموجود بست و دوباره شروعباور به خوندن ورد کرد.
ابرهای تو آسمون بهزمین آرومی میچرخیدن و یهگورتون الگوی مارپیچ ایجاد میکردن.
زیک با عجله شمشیرشمنه رو تاب داد و سعیشمشیرهایشان کرد میدان نیرو رو بشکافه.
اما کار آسونی نبود. چونچشمهایشان خیلی مضطرب بود، نمیتونست نیرویآنقدر کافی به شمشیرش وارد کنه.
«ارشد لکسیا! لطفاً اینو بردار.»
«اون چه شمشیریه؟»
«یه شمشیر جادوییه. دئوس شمشیرشمیشه رو به من قرض دادکشیدند تا بابت شکستن شمشیرم عذرخواهی کنه.»
روی سطح شمشیر جادویی طرح یک پرنده قرمز بود.میدرخشید از اونجایی که قدرت سوزاکو رو تو خودش داشت، بیشترشدن به یه شمشیر الهی نزدیک بود تا یه شمشیر جادویی.
با این حال، با وجودبودن قدرت سوزاکو، شمشیر جادویی تقریباً فرمشدن اصلی خودش رو حفظ کرده بود.
این خودش مدرکی بود که نشون میداد شمشیرگورتون قدرتمندیه. در همین حال، لکسیا که از ماجرا بیخبرگردن بود، با شنیدن اسم شمشیر جادویی دئوس اخم کرد.
«زیک! این یعنی چی؟ تومیشه از شیطان یه شمشیر جادوییکشیدند قرض گرفتی! هنوزم طرف اونو میگیری؟»
«اینطور نیست. قضیه داره. من شمشیرم روستاره موقع مبارزه با پادشاه شیاطین از دستبالهایشان دادم، برای همین فقط موقتاً اینو قرض گرفتم.»
«مهم نیست قضیهش چیه، نمیتونم ببخشمت کهمیشد جوری رفتار میکنی انگار با پادشاه شیاطیناسبش تو یه جبههای. زیک، تو واقعاً نفرینشدهای!»
عذابی کهیعنی قلب لکسیا رومنه میلرزوند، فروکش کرد.
عصای نابودی رودموودزمین نور درخشانی ازلطفاً خودش ساطع کرد.
اون قدرتمیکرد الهی باعث شدچشمهایشان سپر قویتر بشه.
نگاه زیک از لکسیاوجود و رگین به ابرباور گردبادی تو آسمون چرخید.
«ارشد لکسیا!یعنی لطفاً بهمزمین اعتماد کن!»
«طبق خواستهی فرشته پیشمنه میریم. این بهترین نتیجههمزمان برای سیگنی، تو و رگینه.»
«ارشد، تو هیچی نمیدونی!»
زیک فریاد زدحتی و دوباره شمشیرشبالهایشان رو بالا برد.
قدرت اژدهاییعنی آبی بهزمین شمشیر منتقل شد.
دو جانور الهی، اژدهای آبیمیشه و سوزاکو، تو یک شمشیر ساکنشمشیرهای شدن و شروع به طنیناندازی کردن.
سپر شیشهمانند بااین صدای بلندی لرزید وستاره بعد دوباره آروم شد.
به محض اینکهحتی شمشیر متوقف شد، دنیامیشد شروع به لرزیدن کرد.
دیوار غار که نمیتونستزمین در برابر ارادهی زیکگورتون مقاومت کنه، ترک خورد.
اون تمام قدرتزمین باقیموندهاش رو تولطفاً این ضربه ریخت.
با این عزم راسخ،حال زیک شمشیرش رو بالاصبح برد و مستقیم پایین آورد.
مهم نبود سد جادویی کهبودن لکسیا ساخته چقدر قوی باشه، درشدن نهایت این یه قدرت انسانی بود.
با اضافه شدن دو جانور الهی، قدرت زیک خیلیهمزمان وقت پیش از حد انسانها فراتر رفته بود، تا جاییآوردند که حتی میتونست به تنهایی با پادشاه شیاطین مبارزه کنه.
سپر بارسماً ضربهی شمشیرمنه در هم شکست.
لکسیا بهمیکرد خاطر موج انفجارچشمهایشان روی زمین افتاد.
نگرانش بود،آنقدر اما الان، سیگنیبودن تو اولویت بود.
زیک به سمت محرابزمین قربانی که خواهرش اونجاگورتون دراز کشیده بود، دوید.
اما...
حتی اگه چند برابر الانشچشمهایشان هم سریعتر میشد، باز همآنقدر نمیتونست به شمشیر فرشته برسه.