چپتر 329: ۷۴. ملاقات با خواهران دوقلو (۴)
0«شنیده بودم راگوئل باایمانترین فرشتهست؟»
«ایمان مثل دو روینینداخت یه سکهست. آدمای بیاخلاقهامیل در نهایت میشن بزرگترین بیاعتقادها.»
«شنیدم چون با خدا حرف زدیهامیل اینو میدونی؟ خدای عهد عتیق ومهمتر خدای امروز، دو تا موجود متفاوتن.»
«دهنت رو ببند. میخواینابود با اون زبونِ مثلگرفتن مارت منو فاسد کنی؟»
«نه، همچین قصدی ندارم، ولی... به نظرم منطقیه. عصر طلایی، زمانی که تمدن تکنولوژیک به اوج خودش رسید، تمومدیگر شد و عصر نقرهای، یعنی عصر جادو، شروع شد. اما اونم نابود شد. بعد یهو تصمیم گرفتن از آدما محافظتنمیکرد کنن؟ عجیبه. تهِ این محافظت قراره چی باشه؟ میگین آدما برای رفتن به جاهای دور باید از بابل استفاده کنن؟»
«اون جایحتی دور، یهنینداخت فاصله فیزیکی نیست.»
«حالا هرنینداخت چی کهدوباره هست، دوره دیگه.»
«تو چطور میتونی کار خدابعد رو درک کنی؟ تو احتمالاًمحافظت دورترین شخص به خدا هستی.»
«قصدی برای انکارش ندارم، اما...»
زیک که کنارم ایستاده بود،خواست با احتیاط گفت: «ببخشید کهمکالمه حرفتون رو قطع میکنم، ولی...»
«چیه؟»
«اومد.»
«کی؟»
«نزار.»
«عه، که اینطور؟»
«بله.»
«فقط صبر کن. مننیستم اونقدر بیکار نیستم کهباشم نگران یه پسربچه خدمتکار باشم.»
دئوس حتیحتی نگاهی همنینداخت به نزار نینداخت.
خواست دوباره چیزی بهدوباره هامیل بگوید، اما مکالمهمکالمه دیگر کاملاً قطع شده بود.
مهمتر ازاما همه، حالت چهرهیبعد هامیل غیرعادی بود.
دئوس هم نگاهش رانیستم به سمتی که اوباشم خیره شده بود، چرخاند.
بدن پارهپارهی هامیل مثلنینداخت یک آویز تزئینی رویهامیل یک دستبند دیده میشد.
فرقی نمیکرد آن موجود چقدر متعالی باشد، به نظر میرسید هامیلشده با دیدن این صحنه، شوک و خشم زیادی را حس میکند. حالتآویز چهرهاش آنقدر آشفته بود که از شدت عصبانیت مشتهایش را گره کرد.
«خب، راند دوم شروع میشه.»
دئوس ضربهی آرامی به شانهینگران زیک زد. «حالا میدونی ضربهیحتی آخر چی بود، مگه نه؟»
«مهم نیست چی بود. سپر قهرمان،دوباره یه سپر از جنس آتیشه. سپرکاملاً من با حملات یه موجود شیطانی نمیشکنه.»
«خوبه، خوبه. حتیخواست اگه بمیری همهامیل من دخالت نمیکنم.»
«منم دقیقاًاما همین رونابود ازتون میخوام.»
زیک روبهروی نزار ایستاد.
به نظر میرسید از یکخواست جایی به بعد، این منطقهمکالمه وارد پنهانسازی توپولوژیکی بابل شده است.
یک بارنینداخت دیگر از قدرتچیزی بابل شگفتزده شدم.
دستهبندیهای سادهی قویاونم یا ضعیف بودن،یهو دیگر بیمعنی شده بود.
به معنای واقعی کلمه،نیستم حس میشد این قدرتباشم از یک بُعد دیگر است.
اگر یک موجود عادی بودی، همان لحظهایچیزی که با قدرت این بُعد روبهرو میشدی،مهمتر احتمالاً قالب تهی میکردی. اما زیک اینطور نبود.
میتوانست برنده شود.
زیک نگاهی به دئوس انداخت. حالا فقط با نگاه کردنمحافظت در آینه هم میتوانست چشمهای شیطان را ببیند. زیک با دیدندور او که منبع شجاعت بینهایتش بود، روحیهی جنگندگیاش را تقویت کرد.
نزار با پوزخند گفت:نیستم «سگِ شکستخورده، صاحبش روباشم هم با خودش آورده.»
دئوس جواب داد: «درسته که اون داره به من خدمتمکالمه میکنه، ولی من فقط اینجام تا مبارزه رو تماشا کنم.سمتی برام جالبه ببینم چطور تو رو میپزه و کباب میکنه.»
«کهکهکهکه، موادنینداخت اولیه شماهایین،دوباره نه من.»
«نزار. صادقانه بهت نصیحت میکنم، چرا نظرت رو عوض نمیکنی؟ تو واقعاً بااستعدادیتهِ و جایگاه پایینی هم نداری. اگه از خدا اطاعت کنی و پیرو نظمفاصله باشی، شاید بتونی پادشاه بشریت بشی، پس چرا به خودت میگی یه شرور؟»
«اطاعت از نظم؟ هیچچیزی به این اندازهخدمتکار چندشآور نیست. من کسیام که نظم رودوباره به وجود میاره. زیر بار دستورات بقیه نمیرم.»
«این پارانویای تونگاهی واقعاً فقط بادوباره مرگ درمان میشه.»
«بیا جلو. اینخواست بار از همون اولبگوید با تمام توانم میجنگم!»
«باید هماما همین کارنابود رو بکنی.»
زیک واونقدر نزار روبهروینیستم هم قرار گرفتند.
هاله با صاعقه برخوردنینداخت کرد و یک موجهامیل شوک عظیم به وجود آورد.
اتمسفر سیاره مشتری در حال درخشش بودبگوید و غباری را در ابرهای قهوهایرنگی کهحالت با سرعت حرکت میکردند، به وجود آورده بود.
دئوس دستبهسینه ایستاد.
واقعاً ارزش دیدن داشت.
حملهی تمامعیار زیک و قدرت صاعقهی نزار که ازبگوید کل سیاره مشتری استفاده میکرد، کافی بود تا بهغیرعادی معنای واقعی کلمه، زمین و آسمان را به لرزه درآورد.
چطور باید متوقفش کرد؟ چطورچیزی باید این شکاف را پرکاملاً کرد؟ لذت تصور کردنش بینهایت بود.
«خانم، بهتراما نبود میگفتمنابود خودم میجنگم؟»
اما خیلی زودبیکار دئوس نگاهش راپسربچه به جای دیگری دوخت.
«خب، شروع کنیم؟»
«منظورت چیه؟»
«میخوام از میلمیل آدرس بپرسم.»
«چطور جرئتاونقدر میکنی من رونگران اینطوری صدا کنی!»
«عصبانی نشو، میلمیل.نگاهی خودت گفتی میتونی طولچیزی موج فرشتهها رو بخونی.»
«آره.»
«پس یکیشوناما رو برامنابود پیدا کن.»
«منظورت یولگئومه؟ اونبیکار دیگه فرشته نیست.پسربچه قبلاً هم گفتم...»
«نه یولگئوم، یه نفر دیگه.»
«جهت اطلاعت، اینجا داخل پنهانسازی فازیه. ازبگوید نظر ابعادی ارتباطش با دنیای بیرون قطعه.حالت سیستم من نمیتونه به دنیای بیرون وصل بشه.»
«آره، میدونم. یه چیزینابود شبیه یه منطقه محصوره.گرفتن مثل حصار مرزی دنیای شیاطین.»
«این فقطاونقدر یه حصارنیستم جادویی سادهست.»
«پس بایدحتی از همیننینداخت داخل دنبالش بگردی.»
«داری میگی الانخواست غیر از من،هامیل فرشته دیگهای هم اینجاست؟»
«اوهوم.»
«اون کیه...؟»
«ساندالفون. برادر دروغگوی یولگئوم.»
هامیل جانینداخت خورد و بهچیزی دئوس نگاه کرد.
«چرا اون...»
«میتونی پیداش کنی؟»
«غیرممکن نیست. اما... اون درخواست حال حاضر به عنوان جانشینمکالمه یولگئوم تو هوانگوکگیونگ فعالیت میکنه.»
«پس بیا شرط ببندیم. ساندالفون اینجاست؟ یا نیست؟ یالا،دیگر چی میخوای؟ هر چی باشه، طلا از همه چی بهتره.خیره نظرت با یه میلیون سکه طلا تو یه شرطبندی چیه؟»
«چرتوپرت نگو. فرشتهها شرطبندی نمیکنن.»
«اشکال نداره.اونقدر میلمیل کهنیستم توهمِ یه فرشتهست.»
«آدم گستاخ! تلاش حقیرانهتنینداخت برای فاسد کردن فرشتههاهامیل هیچوقت به نتیجه نمیرسه.»
«پس، فقط سر ۱۰ تاچیزی سکه طلا. حتی خدا همکاملاً چشمش رو روی این یکی میبنده.»
«شرطبندی معنیاما نداره. ساندالفون احتمالاًبعد الان اینجا نیست.»
«پس تو ۱۰بیکار سکه طلا شرطپسربچه ببند. بگرد پیداش کن.»
هامیل پوزخندی زدنگاهی و دستش رو رویچیزی تسبیح روی سینهاش گذاشت.
صلیب مقدسنینداخت و تسبیح مثلچیزی نشونهای از فرشتههاست.
یه فرشتهاما چارهای جز واکنشبعد نشون دادن نداشت.
هامیل با اطمینان ازنیستم اینکه هیچ جوابی نمیگیره،باشم تسبیح رو صدا زد.
اما...
حالت چهرهینینداخت هامیل سفتدوباره و سخت شد.
دئوس خندید.
«۱۰ سکه طلابیکار رو آماده کن. بهخدمتکار جای اینکه بگی، ‹...چرا...›»
«خب، بیا یه دیدارینینداخت داشته باشیم. آخه دقیقاًهامیل چه نقشهای تو سرته؟»
دئوس دروازه رو باز کرد.
سیگنال تسبیح رواونم حس میکردم کهیهو میرفت و میاومد.
هر چی باشه، تو محدودهنگران گرانشی مشتری بود. تو اینحتی فاصله، میتونستی با چشمای خودت ببینیش.
از اونجایی که داخل پنهانسازی فازی بود،چیزی استتارش فقط یه چیز معمولی بود و غیرممکنهمه بود بتونه از چشمای شیطانی من مخفی بمونه.
مکانی که دئوسخواست بعد از عبورهامیل از دروازه بهش رسید،
کمی غیرمنتظره بود.
فکر میکردم یه جور آزمایشگاهنگران تاریک یا یه اتاق باحتی یه دستگاه مکانیکی گنده باشه... اما
روی یه تیکه زمیننینداخت پهناور بود که یخ مثلبگوید دشت روش پهن شده بود.
اروپا.
یکی از قمرهای مشترینابود بود که با زمینیگرفتن همیشه یخزده پوشیده شده بود.
«گیر افتادی.»
صورت یولگئوم رو داشت،نینداخت ولی با صدایی متفاوتهامیل از یولگئوم حرف میزد.
ساندالفون، کهنینداخت خودش رو یونیولچیزی معرفی کرده بود،
داشت رویاما یخهای اروپانابود نقاشی میکشید.
با اینکه بهش میگفتننیستم نقاشی، ولی مقیاسش کل سطحدئوس قمر رو در بر میگرفت.
اروپا یه کم از ماهخواست کوچیکتر بود، برای همین واقعاًمکالمه یه نقاشی عظیم به حساب میاومد.
«یولگئوم هم باهامخواست بدرفتاری کرد، باهامیل اینکه خواهر کوچیکترمه.»
دئوس بهاما نقاشیای کهنابود میکشید نگاهی انداخت.
«فکر نمیکنم قصد داشتهنیستم باشم دوباره به عنوان یهدئوس نقاش کارم رو شروع کنم.»
«به نظرت قشنگه؟»
«یه مثلث، یهخواست مربع، یه ششضلعیهامیل و یه ستارهست؟
اینم از اون نقاشیهای انتزاعی و اینجور چیزاست؟گرفتن شنیدم اینا رو با قیمت خیلی گرون خریدباشه و فروش میکنن. من که اصلاً ارزشش رو نمیفهمم.»
«باید به معنیش نگاهنیستم کنی، نه فرمش. البته عمراًدئوس تو همچین درکی داشته باشی...
تو که نمیخواینگاهی زیباییشناسی یاد بگیری،دوباره پس داشتی چیکار میکردی؟»
«معلومه، داشتمنینداخت خواهرم رودوباره نجات میدادم.»
«اینم جزو سناریوته؟»
«باورت نمیشه.»
«معلومه. فکر کنم دقیقاً برعکسه.»
«برعکس؟»
«مگه تو نبودیاونم که یولگئوم رویهو هول دادی تو تله؟»
«عجب خانوادهی جالبی.بیکار با همچین کاریپسربچه چیزی هم گیرم میاد؟»
«اگه به همون چیزایینینداخت که من شک دارم شکبگوید کرده باشی، ارزشش رو داره.»
«من به چی شک دارم؟»
دئوس خندید.
«نمیخوای اولاونقدر یه نگاهنیستم به دستم بندازی؟»
«پس بیا همزمان نشونشون بدیم.
بیا روی کفخواست دستمون بنویسیم و همزمانبگوید به هم نشون بدیم.»
با پیشنهاداما یونیول، دئوس مشتشبعد رو گره کرد.
«سه، دو، یک.»
همزمان، کفحتی دستهای یونیول وخواست دئوس باز شد.
اونها رونینداخت به همدوباره نشون دادن.
لوسیفر.
و شیطان.
کلمات متفاوتی اونجا نوشتهنینداخت شده بود. اما منظورشونهامیل فقط یه موجود بود.
لوسیفر.
اون خدای تمام شیاطین بود.
دئوس دهنش رو باز کرد.
«فکر کنمحتی لوسیفر پشتنینداخت قضیه نزار باشه.»
من نزار روخواست «کاملاً اتفاقی» تو زیرزمینبگوید یه رستوران پیدا کردم.
اما دئوس اونقدراونم سادهلوح نبود که بهتصمیم همچین تصادفی اعتماد کنه.
البته، انتخاب قلعه زوریکسنیستم و خرید اون زمین،باشم همهش تصمیم خود دئوس بود.
شاید نزار تونگاهی همون زمین خریداریشده مهرچیزی و موم شده بود.
با این حال، این
فرضیهی قابلاعتمادتری بود.
یه نفر نزار رو بهنگران زیرزمین منتقل کرده بود. وحتی اون یه نفر، مسلماً الکس بود.
در واقع، این کارینینداخت بود که الکس به دستوربگوید پادشاه شیاطین انجام داده بود.
وقتی نزار بیدار شد، خیلیچیزی سریع از یه خدمتکار خنگ بهشده یه غول قدرتمند آخرالزمانی تبدیل شد.
الان تنها کسایی که میتونستن جلوییهو نزار رو بگیرن، یکی دو نفرعجیبه بیشتر نبودن، از جمله خود دئوس.
حتی اون همبیکار نمیدونست بعدش قرارهپسربچه چه اتفاقی بیفته.
البته، فکرحتی نمیکرد کهنینداخت ببازه، اما
رشد نزار همونقدرخواست شبیه یه تقلب بودبگوید که رشد زکه بود.
اگه چیزی ایناونم وسط دخالت کردهیهو باشه، قطعاً لوسیفر بوده.
مهر و موم بابلنیستم باز شد و بابلباشم به دست نزار افتاد.
وقتی بهش فکر میکنم،نینداخت الکس همیشه تو لحظاتهامیل حساس پیش من بود.
اگه فکر میکردی همهی ایناچیزی یه تصادفه، نهتنها سادهلوح بودی، بلکهشده یه احمق به تمام معنا بودی.
«راستش رو بخوای، نمیدونم لوسیفر چی میخواد.تصمیم اینکه هنوز خودش رو نشون نداده، یعنیاین هر اتفاقی که الان برای آدما میافته،
طبق خواستهی اونه. از کوبیدن قاره خوزه و برگردوندن نور خورشیدنگاهی به شیاطین بگیر تا اینکه نزار دوباره بابل رو تبدیل بهمهمتر سلاح کرد. اگه دقت کنی، اینا تابوهای دوران مدرن هستن، مگه نه؟»
«آره. من کسی هستم که صبح رو صداهامیل میزنه. وظیفهی من کنترل اولین ستارهی سپیدهدمه. منمحالت نمیدونم لوسیفر چه نقشهای داره. ولی الان وضعیت خطرناکه.»
«برای همیننینداخت یولگئوم رودوباره انداختی تو تله؟»
«اونم کسیه کهاونم وظیفه داره ازیهو این دنیا محافظت کنه.»
«به نظراونقدر نمیاد خواهراینیستم خیلی صمیمیای باشید.»
«چون مطمئنمحتی هر کاری همخواست بکنم، منو میبخشه.»
«پس نقش من چیه؟ فقط یه طعمه؟بگوید قراره در حالی که داری این کارای عجیبچهرهی و غریب رو میکنی، نزار رو گول بزنی؟»
«نزار خیلی شکاکه.اونم منم بهندرت خودمیهو وارد عمل میشم.»
یونیول این رو گفتنیستم و به کشیدن خطوطباشم روی زمین ادامه داد.
با حرفاش، یخهانگاهی ترک خوردن ودوباره نور ازشون بیرون زد.
«این یهنینداخت منطقه نابودیه.دوباره هدفت نزاره؟
یا شایدم... خود بابل؟»
«هر دو.»
«به نظر میادنگاهی قصد دارن کلاًدوباره مشتری رو بفرستن هوا.»
«چیزای خطرناک رو بایددوباره نهتنها از ساقه، بلکهمکالمه از ریشه قطع کرد.»
«موافقم، اما... تکلیفاونم اون بچههایی که داریمتصمیم باهاشون میجنگیم چی میشه؟»
«فکر کنماونقدر نتونیم جونشوننیستم رو تضمین کنیم.»
«این یه کمنگاهی ناجوره. هر چی باشه،چیزی اونا همکارای منم هستن.»
«نگران نباش. فقط کافیهدوباره با ساریل حرف بزنیمکالمه و روحشون رو برگردونی.»