چپتر 180: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۳)
0در واقع، هیچکدامشانمیدونم قصد نداشتند مستقیماًهستی با زیک درگیر شوند.
به خطر انداختن جان در نبردی کهمیشنوم شانس پیروزی در آن کم بود؛ محالمیتونی بود یک شیطان دست به چنین حماقتی بزند.
اما از طرفی همواقعاً نمیتوانستند دمشان را رویمیخواد کولشان بگذارند و فرار کنند.
این کار باحریفت پرستیژ و غرورشانترینا شیاطین جور درنمیآمد.
عقبنشینی همیشه باید دلیل موجهی داشته باشد.تنها مبارزه هم فقط زمانی منطقی است کههمچین بتوانی از نقطه ضعف حریفت سوءاستفاده کنی.
شانترینا دوباره دهان باز کرد:
«سیگنی در حال حاضر تو بالاترین طبقه قلعه پادشاه شیاطینه. حالش همبگو خوبه. اما الان ارباب من تو دنیای شیاطین نیست. ما نمیتونیم توسیتون غیاب پادشاه شیاطین اجازه بدیم سیگنی از اینجا بره. میفهمی منظورم چیه؟»
زیک گفت: «یعنی یهسوءاستفاده مبارزه که هیچ راهدهان فراری برای هیچکدوممون نداره.»
شانترینا جواب داد: «دقیقاً. مجبور میشیم تا لحظهای که آخرین شیطان کشتهواقعاً بشه بجنگیم. من میدونم که تو خیلی قوی هستی، اما تو کل دنیایخودت شیاطین، تنها پایان ممکنه مرگ باشه. واقعاً خواهرت یه همچین چیزی رو میخواد؟»
«نظرت چیهمیخواد به جاش اینبکنیم کار رو بکنیم؟»
«بگو میشنوم.»
«میذارم با سیگنی ملاقات کنی. اماشانترینا نمیتونی با خودت ببریش. بعداً میتونی درحاضر این مورد با خود ارباب صحبت کنی.»
شانترینا راه را باز کرد.
سیتون هم گلویش راجاش صاف کرد و یکمیذارم قدم به عقب برداشت.
«اگه ارباب ۶۶۶باشه اینطور تصمیم گرفته، منمچیزی چارهای جز اطاعت ندارم.»
زیک به نشانه احترام،سوءاستفاده سرش را کمی برای دوباز دوک دنیای شیاطین خم کرد.
انسانها و شیاطین.
با اینکه چارهای جز دشمنی با هممیشنوم نداشتند، اما احساسات زیک به خاطر دینیمیتونی که به دئوس داشت، حسابی پیچیده شده بود.
اگر میتوانست بدون درگیریواقعاً با سیگنی ملاقات کند،میخواد به اولین هدفش رسیده بود.
زیک لطف آنها را پذیرفتکنی و بلافاصله به سمت بالاترین طبقهسیگنی قلعه پادشاه شیاطین به راه افتاد.
آخرین در، کاملاً باز بود.
میتوانست او رانظرت از میان پنجرهبگو بزرگ تراس ببیند.
سیگنی روی صندلیباشه نشسته بود و بهچیزی آسمان دوردست نگاه میکرد.
زیک به سمت سیگنی رفت.
لحظهای که در تراسخیلی را باز کرد، دوپایان نیزه مسیرش را بستند.
نیزهها متعلق به دنیای شیاطین نبودند. زیک جامیذارم خورد و به کنارش نگاه کرد؛ دو مردخود با چشمهای اژدهاوار داشتند از سیگنی محافظت میکردند.
«اژدهای نقرهای سومریونگ نیزهای استخواهرت که از طلای حقیقی محافظت میکند.بکنیم نباید از مرز نیزهها عبور کنی.»
اژدهایان استخوانیضعف نقرهای هشدارسوءاستفاده سنگینی دادند.
اما هشدارشان بیمعنی بود.
سیگنی متوجه حضور زیک شد.بکنیم از پنجره عبور کرد ونمیتونی خودش را در آغوش زیک انداخت.
«داداش!»
«سیگنی! حالت خوبه؟»
«خوبم. من حالم خوبه.»
«پس چرا داری گریه میکنی؟»
«نمیدونم. اصلاًمرگ چرا دارمواقعاً گریه میکنم؟»
سیگنی اشکهایش را پاکسوءاستفاده کرد و زیک خواهرشدهان را محکمتر در آغوش گرفت.
اژدهایان نقرهای سومریونگ محافظانیخیلی بودند که یولگئوم برایپایان او جا گذاشته بود.
وقتی مطمئن شدند کهجاش زیک دشمن سیگنی نیست،میذارم در پشت مرز ناپدید شدند.
وقتی سیگنی تاباشه حدودی آرام شد، زیکچیزی او را رها کرد.
سیگنی دست زیک راسوءاستفاده گرفت و او رادهان به سمت تراس برد.
«حتی تو خوابممیدونم هم نمیدیدم که توتنها رو اینجا ببینم، داداش.»
«عمراً تنهات میذاشتم.»
«آخه اینجا... دنیای شیاطینه.»
«چه اتفاقی افتاد؟حریفت دئوس واقعاً توشانترینا رو آورد اینجا؟»
زیک نگاه دیگریمیدونم به سیگنی انداخت.هستی تغییر خاصی نکرده بود.
به جز اینکه لباسهای پربکنیم زرق و برقی پوشیده بودنمیتونی که کمتر به تن میکرد.
«آره، درسته.»
«چرا؟»
«داداش.»
گونههای سیگنیمیخواد موقع حرفجاش زدن سرخ شد.
«تعجب نکن، فقط گوش کن.»
«قضیه چیه؟»
«دلیل اینکه اومدم اینجا...خیلی به خاطر این شمشیریهپایان که رو کمرم رشد کرده.»
زیک بهمیخواد پشت سیگنیجاش نگاه کرد.
یک شمشیر عظیمباشه که حدود یکهمچین متر طول داشت.
به خاطر همان برآمدگی بودکنی که از دنیای انسانها طرد شدسیگنی و در سرزمین هیولاها ساکن شد.
این یک زخممیدونم نفرینشده بود، اما سیگنیتنها از آن نفرتی نداشت.
«مثل اینکهمیخواد عالیجناب دئوسجاش میدونه این چیه؟»
«آره.»
«واقعاً؟ پس راهی هست که بشهشانترینا از شرش خلاص شد؟... آهان! تو روحاضر آورد اینجا تا از شرش خلاصت کنه؟»
«نصفش رو درست گفتی.»
«نصفش؟ کدوم نصفش؟»
«داداش، واقعاً نباید تعجب کنیها.»
«آخه چه خبر شده؟»
«این... یه شمشیر نیست.»
«پس چیه؟»
سیگنی سرش راباشه برگرداند و باهمچین صدای آرامی گفت:
«این بچه دئوسه.»
زیک ترجیح میدادمیدونم همان لحظه صاعقههستی به او بزند.
چهره زیک در هم رفت.
«...بچه؟»
«آره.»
«بچه دئوس؟»
«خودش که اینطور میگه.»
زیک تلوتلو خوردباشه و دستش راهمچین به نردهها گرفت.
«صبر کن ببینم... تو دهکنی سالت بود که این شمشیرکرد برای اولین بار ظاهر شد.»
«بد برداشت نکن. بارداریش مثل آدمها نیست.تنها دئوس اصلاً به بدن من دست همهمچین نزد. نه، یعنی دستش رو گرفتم، اما...»
زیک چند بار آهجاش سنگینی کشید، انگار که نفسملاقات کشیدن برایش سخت شده بود.
«داداش! حالت خوبه؟»
«آه، اوه... خوبم.»
«بیا اینجا بشین.»
سیگنی صندلیای بیرون کشیدجاش و کنارش گذاشت. زیکمیذارم سرش را تکان داد.
«نه، با جزئیاتباشه برام تعریف کن.همچین آخه چه اتفاقی افتاد؟»
«وقتی مُردم... نه، تو مرز بین مرگدوباره و زندگی بود. فرستادگان مرگ میخواستن روحمبالاترین رو ببرن، اما دئوس ازم محافظت کرد.»
«این داستان رو میدونم.»
«فقط یه راه بود تا من رو از چنگشون در بیاره. دئوسببریش تو اون یک سال حتی برای یه روز هم دستم رو ولاگه نکرد. اما انگار پادشاه شیاطین فقط با همین کار هم میتونه بچهدار بشه.»
همانطور که زیک بهواقعاً این داستان گوش میداد، افکارنظرت بیشماری به ذهنش هجوم آورد.
«فقط یه حادثه بود.»
«اینقدر راحتبجنگیم در موردشخیلی حرف نزن. تو...»
«حس میکنممیخواد شخصیت اصلی یهبکنیم جور افسانه شدم.»
«سیگنی!»
«داداش. پیش میاد دیگه. زیاد جدی نگیرش. من از مرگ برگشتم. اولش منمحاضر گیج شده بودم. اما من نعمتهای زیادی از دئوس گرفتم. اگه به عنوانغیاب جبران بهش نگاه کنی، بزرگ کردن بچهاش تو وجودم ایده بدی هم نیست.»
زیک نگاهبجنگیم دیگری بهخیلی سیگنی انداخت.
آن لباس پرنظرت زرق و برق دوبارهمیشنوم توجهش را جلب کرد.
«نکنه میخوای بهباشه عنوان ملکه دنیایهمچین شیاطین زندگی کنی؟»
«من...»
«نمیتونم همچین اجازهای بدم. اگه بچه شیطان روپایان میخواد، بده به خودش. و تو هم برگردمیخواد به زمین. باید این قول رو از دئوس بگیرم.»
«برادر، من...»
«سیگنی، تو یه قدیسهای.واقعاً خون مقدس هولی جیدمیخواد تو رگهات جریان داره.»
«این بچه، بچه منم هست!»
زکه بهبجنگیم چشمهای سیگنیخیلی نگاه کرد.
خونی که در رگهای او جریانبگو داشت، خون یک جنگجو هم بود.ببریش لجاجت خاصی تو چشمهاش موج میزد.
«برادر، این بچهباشه مال منه. نمیتونی فقطچیزی برام آرزوی خوشبختی کنی؟»
زکه آهضعف طولانی وسوءاستفاده عمیقی کشید.
سیگنی فقط به خاطر ظاهرقوی شدن یه توده سیاه ناشناخته،مرگ مثل یه جادوگر طرد شده بود.
حالا اگه بچه شیطانجاش رو به دنیا میآورد،میذارم قرار بود چه حرفهایی بشنوه؟
دیگه نمیخواستمرگ خواهرش رنگواقعاً بدبختی رو ببینه.
«باید دئوسضعف رو ببینم.سوءاستفاده الان کجاست؟»
«بهت نمیگم.»
«چرا؟»
«دئوس همیشه یه چیزی رو ازهمچین روی عادت میگفت. اینکه اگه زکه ازمیشنوم این قضیه بویی ببره، منو زنده نمیذاره.»
«کی...»
«واقعاً عصبانی نمیشی؟ ازخیلی دئوس عزیزت؟ اون همون مردیهممکنه که خواهرت رو حامله کرده.»
«اون که...»
حرف تو دهن زکه ماسید.
واقعاً میتونست عصبانی نشه؟
«آخ... گند زدن به خوابم.»
دئوس چشمهاش رونظرت باز کرد وبگو از کوره در رفت.
«نمیتونی این گاریباشه قراضه رو یههمچین کم آرومتر برونی؟»
«بیانصافیه ارباب! یه نگاه بهکنی این جاده بندازید. اصلاً جای اینسیگنی نیست که بشه آروم رانندگی کرد.»
جایی که کالسکه داشت توش حرکت میکرد، حومهپایان دنیای شیاطین بود. نه، در واقع یه زمینمیخواد بایر بود که حتی نمیشد اسمش رو مرز گذاشت.
یه باتلاق از درمنه دور تا دور زمینمیذارم شبهجزیره مانند رو گرفته بود. خاک پوسیده بود وصحبت گیاهان از شدت سم پژمرده شده و مرده بودن.
کالسکه داشت از وسط اینخواهرت سرزمین وحشتناک که هیولاهای اسلایممانندجاش توش پرسه میزدن، رد میشد.
«از همون اول بایدسوءاستفاده به جای این کالسکهدهان کوفتی با اسب میرفتیم.»
«رو اسب که نمیتونستید بخوابید.»
«اصلاً چرا میخوابید؟ شما مثلاًبکنیم پادشاه شیاطین هستید، نه؟ بدوننمیتونی خوابیدن هم میتونید زنده بمونید.»
«تو الان به منواقعاً گفتی پادشاه شیاطین؟ همونمیخواد که فرمانروای دنیای شیاطینه؟»
«کی گفته نیستید؟»
«پس یعنی نمیتونممیدونم واسه دل خودمهستی یه چرت بزنم؟»
«میتونید بخوابید، ولی نباید فقطبکنیم به خاطر اینکه جاتون ناراحته،نمیتونی یه خدمتگزار وفادار رو سرزنش کنید.»
«خدمتگزار وفادار؟»
«بله، یه رعیت وفادار.»
«تو؟»
«بله.»
«خسته نباشی واقعاً. یادت رفته ده سال پیش چهنظرت غلطی کردی؟ انگار یه پاککن تو مغزت کار گذاشتن.ببریش فقط خاطراتی رو پاک میکنی که به نفعت نیست.»
«همهش از روی وفاداری بود.»
«اگه یه بار دیگه از این وفاداریهاتنها نشون بدی، ستونهای دنیای شیاطین رو ازهمچین ریشه درمیارم و میدم به خوردت، فهمیدی؟»
«دیگه خیلی بیانصافید!»
دئوس خمیازهمرگ کشداری کشید وخواهرت سرش رو چرخوند.
یولگئوم حالا داشتحریفت از پنجره بیرونشانترینا رو نگاه میکرد.
«چیز جالبی اون بیرون هست؟»
«ها؟ آه... چیزنظرت خاصی نیست. فقط خیلیمیشنوم وقت بود ندیده بودمش.»
«دنیای شیاطین رو؟»
«همین حوالی رو.»
«خاطرهای چیزی داری؟»
«میشه بهشمیخواد گفت خاطره؟ فقطبکنیم یه یادآوری سادهست.»
«جنگ؟»
«اوهوم. آخهضعف ما نمایندههایسوءاستفاده خدا بودیم.»
«یعنی به جای خودش فرستادنتون وسطهستی میدون جنگ؟ خودش اون پشت توواقعاً یه جای امن قایم شده بود؟»
«در مورد پروردگارنظرت یگانه اینقدر راحتبگو و بیادبانه حرف نزن.»
«مشکلی نیست.مرگ به هر حالخواهرت من پادشاه شیاطینم.»
«اگه همینطوریضعف پیش بری،سوءاستفاده میری جهنم.»
«همین الانشم تو جهنمیم. حالاقوی که بهش فکر میکنم، نکنهمرگ نزار با این درمنهها کاری کرده؟»
«اگه بخوام دقیق بگم، احتمالاً کار نوادگان نزاره. تو روزهای اولیهخودت عصر طلایی، انسانها سلاحهای وحشتناکی ساختن. سلاحی که اونقدر قوی بودعقب که میتونست با یه بمب، یه شهر رو کامل نابود کنه.»
«اوایل عصر طلایی؟ خیلیواقعاً وقت پیشه که. پس چرانظرت الان نمیتونیم همچین چیزی بسازیم؟»
«چون خدا ممنوعش کرده.»
«خدا ممنوعش کرده؟»
«اوهوم. استفاده از سلاحهایی کهبکنیم با باروت کار میکنن ممنوعه. بهخودت جاش، خدا به ما جادو داد.»
یولگئوم آهمرگ کوتاهی کشیدواقعاً و ادامه داد:
«اگه جهنم واقعیای وجود داشته باشه، دقیقاً همون هفت سال بود. بمبهای بیشماریحاضر که حاوی سم درمنه بودن منفجر شدن. اینجا یه منطقه کوهستانی نزدیک هیمالیا بود.اجازه چون آدمهای زیادی اینجا زندگی نمیکردن، تونستیم از فاجعه جون سالم به در ببریم.»
«هیمالیا؟»
«جایی که خونهی برفه.»
«برف؟ کهمرگ اینجا اصلاً همچینخواهرت چیزی پیدا نمیشه.»
«مال خیلی وقت پیشه. قلهها جدا شدندوباره و قاره خوزه رو تشکیل دادن، و تنهاطبقه چیزی که ازش باقی موند همین صخرههای پایهست.»
«پس این باتلاق درمنه چیه؟»
«این ردپای رود گنگه. وقتی یه قاره تو آسمونملاقات به وجود اومد و بارون بند اومد، آب دیگه مثلگلویش قبل جریان پیدا نکرد و تبدیل به یه باتلاق شد.»
«اون دنیا چه شکلی بود؟»
«منظورت عصر طلاییه؟»
«آره.»
«بشریت به شکوفایی رسیده بود. مابگو سیاره رو ترک کرده بودیم وببریش قلمرومون رو تا فضا گسترش داده بودیم.»
«یعنی رفتید به سرزمین ستارهها؟»
«پوف، سرزمین ستارهها.حریفت این اصطلاحیه که فقطدوباره بچهها به کار میبرن.»
«این زنیکهبجنگیم لعنتی بازخیلی داره تیکه میندازه.»
«ببخشید، ببخشید. ولی در نهایت، بشریتبگو نتونست منظومه شمسی رو ترک کنهببریش و یه جای دیگه ساکن بشه.»
«منظومه شمسی دیگه چیه؟»
«دنیایی کهضعف خورشید بهشسوءاستفاده حکومت میکنه.»
«آها!»
«نژاد بشر که حالاجاش گسترش پیدا کرده بود،میذارم به جنگیدن ادامه داد.»
«چند صد سالی هم دورانخواهرت صلح و آرامش بود، اما بقیهشبکنیم فقط با جنگ پر شده بود.»
«آداپا چیه؟»
«شاید بشه گفت نجیبزاده؟ این یکی از تلاشهای بیشمار برای نجات بشریت از بیماریهمچین و پیری بود. با افزایش توده بدنی، ایمنی طبیعی بدن بالا رفت و بامیتونی دستکاری ژنها، یعنی همون خون، به زندگیای نزدیک به زندگی جاودانه دست پیدا کردن.»
«یعنی اونا ایننظرت قدرت رو تو انحصارمیشنوم خودشون درآوردن؟ فرقه نزار؟»
«درسته.»
«از همون اولشحریفت هم معلوم بودشانترینا چه جونورهایی هستن.»
«من از اون آدمهایی نیستم که آخرش بهم بگن آدم بیارزش.باشه مغزهای نابغه خیلی وقته که از محدودیتهای انسانی فرار کردن. اما ازملاقات اونجایی که من دستبند قادر مطلق رو دزدیدم، دیگه جای نگرانی نیست.»
«مگه دستبندمیخواد قادر مطلق فقطبکنیم یه سلاح نیست؟»
«نه، بیشترمرگ شبیه یهواقعاً جور ماشینحسابه.»