---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 180: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 180: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۳)

0

در واقع، هیچ‌کدامشان‌می‌ذارم​ قصد نداشتند مستقیماً‌خودت​ با زیک درگیر شوند.

به خطر انداختن جان در نبردی که‌بالاترین​ شانس پیروزی در آن کم بود؛ محال‌الان​ بود یک شیطان دست به چنین حماقتی بزند.

اما از طرفی هم‌پایان​ نمی‌توانستند دمشان را روی‌واقعاً​ کولشان بگذارند و فرار کنند.

این کار با‌خودت​ پرستیژ و غرور‌می‌تونی​ شیاطین جور درنمی‌آمد.

عقب‌نشینی همیشه باید دلیل موجهی داشته باشد.‌ببریش​ مبارزه هم فقط زمانی منطقی است که‌گلویش​ بتوانی از نقطه ضعف حریفت سوءاستفاده کنی.

شانترینا دوباره دهان باز کرد:

«سیگنی در حال حاضر تو بالاترین طبقه قلعه پادشاه شیاطینه. حالش هم‌می‌خواد​ خوبه. اما الان ارباب من تو دنیای شیاطین نیست. ما نمی‌تونیم تو‌می‌تونی​ غیاب پادشاه شیاطین اجازه بدیم سیگنی از اینجا بره. می‌فهمی منظورم چیه؟»

زیک گفت: «یعنی یه‌ببریش​ مبارزه که هیچ راه‌خود​ فراری برای هیچ‌کدوممون نداره.»

شانترینا جواب داد: «دقیقاً. مجبور می‌شیم تا لحظه‌ای که آخرین شیطان کشته‌صحبت​ بشه بجنگیم. من می‌دونم که تو خیلی قوی هستی، اما تو کل دنیای‌چاره‌ای​ شیاطین، تنها پایان ممکنه مرگ باشه. واقعاً خواهرت یه همچین چیزی رو می‌خواد؟»

«نظرت چیه‌باز​ به جاش این‌حال​ کار رو بکنیم؟»

«بگو می‌شنوم.»

«می‌ذارم با سیگنی ملاقات کنی. اما‌می‌تونی​ نمی‌تونی با خودت ببریش. بعداً می‌تونی در‌قدم​ این مورد با خود ارباب صحبت کنی.»

شانترینا راه را باز کرد.

سیتون هم گلویش را‌سیگنی​ صاف کرد و یک‌طبقه​ قدم به عقب برداشت.

«اگه ارباب ۶۶۶‌تنها​ این‌طور تصمیم گرفته، منم‌باشه​ چاره‌ای جز اطاعت ندارم.»

زیک به نشانه احترام،‌ببریش​ سرش را کمی برای دو‌صحبت​ دوک دنیای شیاطین خم کرد.

انسان‌ها و شیاطین.

با اینکه چاره‌ای جز دشمنی با هم‌بالاترین​ نداشتند، اما احساسات زیک به خاطر دینی‌الان​ که به دئوس داشت، حسابی پیچیده شده بود.

اگر می‌توانست بدون درگیری‌پایان​ با سیگنی ملاقات کند،‌واقعاً​ به اولین هدفش رسیده بود.

زیک لطف آن‌ها را پذیرفت‌بعداً​ و بلافاصله به سمت بالاترین طبقه‌گلویش​ قلعه پادشاه شیاطین به راه افتاد.

آخرین در، کاملاً باز بود.

می‌توانست او را‌کرد​ از میان پنجره‌حاضر​ بزرگ تراس ببیند.

سیگنی روی صندلی‌تنها​ نشسته بود و به‌باشه​ آسمان دوردست نگاه می‌کرد.

زیک به سمت سیگنی رفت.

لحظه‌ای که در تراس‌ملاقات​ را باز کرد، دو‌بعداً​ نیزه مسیرش را بستند.

نیزه‌ها متعلق به دنیای شیاطین نبودند. زیک جا‌طبقه​ خورد و به کنارش نگاه کرد؛ دو مرد‌دنیای​ با چشم‌های اژدهاوار داشتند از سیگنی محافظت می‌کردند.

«اژدهای نقره‌ای سومریونگ نیزه‌ای است‌ممکنه​ که از طلای حقیقی محافظت می‌کند.‌چیزی​ نباید از مرز نیزه‌ها عبور کنی.»

اژدهایان استخوانی‌نمی‌تونی​ نقره‌ای هشدار‌ببریش​ سنگینی دادند.

اما هشدارشان بی‌معنی بود.

سیگنی متوجه حضور زیک شد.‌حال​ از پنجره عبور کرد و‌پادشاه​ خودش را در آغوش زیک انداخت.

«داداش!»

«سیگنی! حالت خوبه؟»

«خوبم. من حالم خوبه.»

«پس چرا داری گریه می‌کنی؟»

«نمی‌دونم. اصلاً‌هستی​ چرا دارم‌پایان​ گریه می‌کنم؟»

سیگنی اشک‌هایش را پاک‌ببریش​ کرد و زیک خواهرش‌خود​ را محکم‌تر در آغوش گرفت.

اژدهایان نقره‌ای سومریونگ محافظانی‌ملاقات​ بودند که یولگئوم برای‌بعداً​ او جا گذاشته بود.

وقتی مطمئن شدند که‌سیگنی​ زیک دشمن سیگنی نیست،‌طبقه​ در پشت مرز ناپدید شدند.

وقتی سیگنی تا‌تنها​ حدودی آرام شد، زیک‌باشه​ او را رها کرد.

سیگنی دست زیک را‌ببریش​ گرفت و او را‌خود​ به سمت تراس برد.

«حتی تو خوابم‌می‌ذارم​ هم نمی‌دیدم که تو‌ببریش​ رو اینجا ببینم، داداش.»

«عمراً تنهات می‌ذاشتم.»

«آخه اینجا... دنیای شیاطینه.»

«چه اتفاقی افتاد؟‌خودت​ دئوس واقعاً تو‌می‌تونی​ رو آورد اینجا؟»

زیک نگاه دیگری‌می‌ذارم​ به سیگنی انداخت.‌خودت​ تغییر خاصی نکرده بود.

به جز اینکه لباس‌های پر‌حال​ زرق و برقی پوشیده بود‌پادشاه​ که کمتر به تن می‌کرد.

«آره، درسته.»

«چرا؟»

«داداش.»

گونه‌های سیگنی‌باز​ موقع حرف‌سیگنی​ زدن سرخ شد.

«تعجب نکن، فقط گوش کن.»

«قضیه چیه؟»

«دلیل اینکه اومدم اینجا...‌ملاقات​ به خاطر این شمشیریه‌بعداً​ که رو کمرم رشد کرده.»

زیک به‌باز​ پشت سیگنی‌سیگنی​ نگاه کرد.

یک شمشیر عظیم‌تنها​ که حدود یک‌مرگ​ متر طول داشت.

به خاطر همان برآمدگی بود‌بعداً​ که از دنیای انسان‌ها طرد شد‌گلویش​ و در سرزمین هیولاها ساکن شد.

این یک زخم‌می‌ذارم​ نفرین‌شده بود، اما سیگنی‌ببریش​ از آن نفرتی نداشت.

«مثل اینکه‌باز​ عالیجناب دئوس‌سیگنی​ می‌دونه این چیه؟»

«آره.»

«واقعاً؟ پس راهی هست که بشه‌می‌تونی​ از شرش خلاص شد؟... آهان! تو رو‌قدم​ آورد اینجا تا از شرش خلاصت کنه؟»

«نصفش رو درست گفتی.»

«نصفش؟ کدوم نصفش؟»

«داداش، واقعاً نباید تعجب کنی‌ها.»

«آخه چه خبر شده؟»

«این... یه شمشیر نیست.»

«پس چیه؟»

سیگنی سرش را‌تنها​ برگرداند و با‌مرگ​ صدای آرامی گفت:

«این بچه دئوسه.»

زیک ترجیح می‌داد‌می‌ذارم​ همان لحظه صاعقه‌خودت​ به او بزند.

چهره زیک در هم رفت.

«...بچه؟»

«آره.»

«بچه دئوس؟»

«خودش که این‌طور می‌گه.»

زیک تلوتلو خورد‌تنها​ و دستش را‌مرگ​ به نرده‌ها گرفت.

«صبر کن ببینم... تو ده‌بعداً​ سالت بود که این شمشیر‌سیتون​ برای اولین بار ظاهر شد.»

«بد برداشت نکن. بارداریش مثل آدم‌ها نیست.‌ببریش​ دئوس اصلاً به بدن من دست هم‌گلویش​ نزد. نه، یعنی دستش رو گرفتم، اما...»

زیک چند بار آه‌سیگنی​ سنگینی کشید، انگار که نفس‌قلعه​ کشیدن برایش سخت شده بود.

«داداش! حالت خوبه؟»

«آه، اوه... خوبم.»

«بیا اینجا بشین.»

سیگنی صندلی‌ای بیرون کشید‌سیگنی​ و کنارش گذاشت. زیک‌طبقه​ سرش را تکان داد.

«نه، با جزئیات‌تنها​ برام تعریف کن.‌مرگ​ آخه چه اتفاقی افتاد؟»

«وقتی مُردم... نه، تو مرز بین مرگ‌مورد​ و زندگی بود. فرستادگان مرگ می‌خواستن روحم‌عقب​ رو ببرن، اما دئوس ازم محافظت کرد.»

«این داستان رو می‌دونم.»

«فقط یه راه بود تا من رو از چنگشون در بیاره. دئوس‌حالش​ تو اون یک سال حتی برای یه روز هم دستم رو ول‌می‌فهمی​ نکرد. اما انگار پادشاه شیاطین فقط با همین کار هم می‌تونه بچه‌دار بشه.»

همان‌طور که زیک به‌پایان​ این داستان گوش می‌داد، افکار‌خواهرت​ بی‌شماری به ذهنش هجوم آورد.

«فقط یه حادثه بود.»

«این‌قدر راحت‌می‌شنوم​ در موردش‌ملاقات​ حرف نزن. تو...»

«حس می‌کنم‌باز​ شخصیت اصلی یه‌حال​ جور افسانه شدم.»

«سیگنی!»

«داداش. پیش میاد دیگه. زیاد جدی نگیرش. من از مرگ برگشتم. اولش منم‌قدم​ گیج شده بودم. اما من نعمت‌های زیادی از دئوس گرفتم. اگه به عنوان‌احترام​ جبران بهش نگاه کنی، بزرگ کردن بچه‌اش تو وجودم ایده بدی هم نیست.»

زیک نگاه‌می‌شنوم​ دیگری به‌ملاقات​ سیگنی انداخت.

آن لباس پر‌کرد​ زرق و برق دوباره‌بالاترین​ توجهش را جلب کرد.

«نکنه می‌خوای به‌تنها​ عنوان ملکه دنیای‌مرگ​ شیاطین زندگی کنی؟»

«من...»

«نمی‌تونم همچین اجازه‌ای بدم. اگه بچه شیطان رو‌بعداً​ می‌خواد، بده به خودش. و تو هم برگرد‌قدم​ به زمین. باید این قول رو از دئوس بگیرم.»

«برادر، من...»

«سیگنی، تو یه قدیسه‌ای.‌پایان​ خون مقدس هولی جید‌واقعاً​ تو رگ‌هات جریان داره.»

«این بچه، بچه منم هست!»

زکه به‌می‌شنوم​ چشم‌های سیگنی‌ملاقات​ نگاه کرد.

خونی که در رگ‌های او جریان‌حاضر​ داشت، خون یک جنگجو هم بود.‌حالش​ لجاجت خاصی تو چشم‌هاش موج می‌زد.

«برادر، این بچه‌تنها​ مال منه. نمی‌تونی فقط‌باشه​ برام آرزوی خوشبختی کنی؟»

زکه آه‌نمی‌تونی​ طولانی و‌ببریش​ عمیقی کشید.

سیگنی فقط به خاطر ظاهر‌نمی‌تونی​ شدن یه توده سیاه ناشناخته،‌مورد​ مثل یه جادوگر طرد شده بود.

حالا اگه بچه شیطان‌سیگنی​ رو به دنیا می‌آورد،‌طبقه​ قرار بود چه حرف‌هایی بشنوه؟

دیگه نمی‌خواست‌هستی​ خواهرش رنگ‌پایان​ بدبختی رو ببینه.

«باید دئوس‌نمی‌تونی​ رو ببینم.‌ببریش​ الان کجاست؟»

«بهت نمی‌گم.»

«چرا؟»

«دئوس همیشه یه چیزی رو از‌مرگ​ روی عادت می‌گفت. اینکه اگه زکه از‌نظرت​ این قضیه بویی ببره، منو زنده نمی‌ذاره.»

«کی...»

«واقعاً عصبانی نمی‌شی؟ از‌ملاقات​ دئوس عزیزت؟ اون همون مردیه‌می‌تونی​ که خواهرت رو حامله کرده.»

«اون که...»

حرف تو دهن زکه ماسید.

واقعاً می‌تونست عصبانی نشه؟

«آخ... گند زدن به خوابم.»

دئوس چشم‌هاش رو‌کرد​ باز کرد و‌حاضر​ از کوره در رفت.

«نمی‌تونی این گاری‌تنها​ قراضه رو یه‌مرگ​ کم آروم‌تر برونی؟»

«بی‌انصافیه ارباب! یه نگاه به‌بعداً​ این جاده بندازید. اصلاً جای این‌گلویش​ نیست که بشه آروم رانندگی کرد.»

جایی که کالسکه داشت توش حرکت می‌کرد، حومه‌بعداً​ دنیای شیاطین بود. نه، در واقع یه زمین‌قدم​ بایر بود که حتی نمی‌شد اسمش رو مرز گذاشت.

یه باتلاق از درمنه دور تا دور زمین‌طبقه​ شبه‌جزیره مانند رو گرفته بود. خاک پوسیده بود و‌نیست​ گیاهان از شدت سم پژمرده شده و مرده بودن.

کالسکه داشت از وسط این‌ممکنه​ سرزمین وحشتناک که هیولاهای اسلایم‌مانند‌همچین​ توش پرسه می‌زدن، رد می‌شد.

«از همون اول باید‌ببریش​ به جای این کالسکه‌خود​ کوفتی با اسب می‌رفتیم.»

«رو اسب که نمی‌تونستید بخوابید.»

«اصلاً چرا می‌خوابید؟ شما مثلاً‌حال​ پادشاه شیاطین هستید، نه؟ بدون‌پادشاه​ خوابیدن هم می‌تونید زنده بمونید.»

«تو الان به من‌پایان​ گفتی پادشاه شیاطین؟ همون‌واقعاً​ که فرمانروای دنیای شیاطینه؟»

«کی گفته نیستید؟»

«پس یعنی نمی‌تونم‌می‌ذارم​ واسه دل خودم‌خودت​ یه چرت بزنم؟»

«می‌تونید بخوابید، ولی نباید فقط‌حال​ به خاطر اینکه جاتون ناراحته،‌پادشاه​ یه خدمتگزار وفادار رو سرزنش کنید.»

«خدمتگزار وفادار؟»

«بله، یه رعیت وفادار.»

«تو؟»

«بله.»

«خسته نباشی واقعاً. یادت رفته ده سال پیش چه‌خواهرت​ غلطی کردی؟ انگار یه پاک‌کن تو مغزت کار گذاشتن.‌می‌ذارم​ فقط خاطراتی رو پاک می‌کنی که به نفعت نیست.»

«همه‌ش از روی وفاداری بود.»

«اگه یه بار دیگه از این وفاداری‌ها‌ببریش​ نشون بدی، ستون‌های دنیای شیاطین رو از‌گلویش​ ریشه درمیارم و می‌دم به خوردت، فهمیدی؟»

«دیگه خیلی بی‌انصافید!»

دئوس خمیازه‌هستی​ کشداری کشید و‌ممکنه​ سرش رو چرخوند.

یولگئوم حالا داشت‌خودت​ از پنجره بیرون‌می‌تونی​ رو نگاه می‌کرد.

«چیز جالبی اون بیرون هست؟»

«ها؟ آه... چیز‌کرد​ خاصی نیست. فقط خیلی‌بالاترین​ وقت بود ندیده بودمش.»

«دنیای شیاطین رو؟»

«همین حوالی رو.»

«خاطره‌ای چیزی داری؟»

«می‌شه بهش‌باز​ گفت خاطره؟ فقط‌حال​ یه یادآوری ساده‌ست.»

«جنگ؟»

«اوهوم. آخه‌نمی‌تونی​ ما نماینده‌های‌ببریش​ خدا بودیم.»

«یعنی به جای خودش فرستادنتون وسط‌خودت​ میدون جنگ؟ خودش اون پشت تو‌صحبت​ یه جای امن قایم شده بود؟»

«در مورد پروردگار‌کرد​ یگانه این‌قدر راحت‌حاضر​ و بی‌ادبانه حرف نزن.»

«مشکلی نیست.‌هستی​ به هر حال‌ممکنه​ من پادشاه شیاطینم.»

«اگه همین‌طوری‌نمی‌تونی​ پیش بری،‌ببریش​ می‌ری جهنم.»

«همین الانشم تو جهنمیم. حالا‌نمی‌تونی​ که بهش فکر می‌کنم، نکنه‌مورد​ نزار با این درمنه‌ها کاری کرده؟»

«اگه بخوام دقیق بگم، احتمالاً کار نوادگان نزاره. تو روزهای اولیه‌شیاطینه​ عصر طلایی، انسان‌ها سلاح‌های وحشتناکی ساختن. سلاحی که اون‌قدر قوی بود‌اینجا​ که می‌تونست با یه بمب، یه شهر رو کامل نابود کنه.»

«اوایل عصر طلایی؟ خیلی‌پایان​ وقت پیشه که. پس چرا‌خواهرت​ الان نمی‌تونیم همچین چیزی بسازیم؟»

«چون خدا ممنوعش کرده.»

«خدا ممنوعش کرده؟»

«اوهوم. استفاده از سلاح‌هایی که‌حال​ با باروت کار می‌کنن ممنوعه. به‌شیاطینه​ جاش، خدا به ما جادو داد.»

یولگئوم آه‌هستی​ کوتاهی کشید‌پایان​ و ادامه داد:

«اگه جهنم واقعی‌ای وجود داشته باشه، دقیقاً همون هفت سال بود. بمب‌های بی‌شماری‌قدم​ که حاوی سم درمنه بودن منفجر شدن. اینجا یه منطقه کوهستانی نزدیک هیمالیا بود.‌سرش​ چون آدم‌های زیادی اینجا زندگی نمی‌کردن، تونستیم از فاجعه جون سالم به در ببریم.»

«هیمالیا؟»

«جایی که خونه‌ی برفه.»

«برف؟ که‌هستی​ اینجا اصلاً همچین‌ممکنه​ چیزی پیدا نمی‌شه.»

«مال خیلی وقت پیشه. قله‌ها جدا شدن‌مورد​ و قاره خوزه رو تشکیل دادن، و تنها‌برداشت​ چیزی که ازش باقی موند همین صخره‌های پایه‌ست.»

«پس این باتلاق درمنه چیه؟»

«این ردپای رود گنگه. وقتی یه قاره تو آسمون‌قلعه​ به وجود اومد و بارون بند اومد، آب دیگه مثل‌غیاب​ قبل جریان پیدا نکرد و تبدیل به یه باتلاق شد.»

«اون دنیا چه شکلی بود؟»

«منظورت عصر طلاییه؟»

«آره.»

«بشریت به شکوفایی رسیده بود. ما‌حاضر​ سیاره رو ترک کرده بودیم و‌حالش​ قلمرومون رو تا فضا گسترش داده بودیم.»

«یعنی رفتید به سرزمین ستاره‌ها؟»

«پوف، سرزمین ستاره‌ها.‌خودت​ این اصطلاحیه که فقط‌مورد​ بچه‌ها به کار می‌برن.»

«این زنیکه‌می‌شنوم​ لعنتی باز‌ملاقات​ داره تیکه می‌ندازه.»

«ببخشید، ببخشید. ولی در نهایت، بشریت‌حاضر​ نتونست منظومه شمسی رو ترک کنه‌حالش​ و یه جای دیگه ساکن بشه.»

«منظومه شمسی دیگه چیه؟»

«دنیایی که‌نمی‌تونی​ خورشید بهش‌ببریش​ حکومت می‌کنه.»

«آها!»

«نژاد بشر که حالا‌سیگنی​ گسترش پیدا کرده بود،‌طبقه​ به جنگیدن ادامه داد.»

«چند صد سالی هم دوران‌ممکنه​ صلح و آرامش بود، اما بقیه‌ش‌چیزی​ فقط با جنگ پر شده بود.»

«آداپا چیه؟»

«شاید بشه گفت نجیب‌زاده؟ این یکی از تلاش‌های بی‌شمار برای نجات بشریت از بیماری‌گلویش​ و پیری بود. با افزایش توده بدنی، ایمنی طبیعی بدن بالا رفت و با‌نشانه​ دستکاری ژن‌ها، یعنی همون خون، به زندگی‌ای نزدیک به زندگی جاودانه دست پیدا کردن.»

«یعنی اونا این‌کرد​ قدرت رو تو انحصار‌بالاترین​ خودشون درآوردن؟ فرقه نزار؟»

«درسته.»

«از همون اولش‌خودت​ هم معلوم بود‌می‌تونی​ چه جونورهایی هستن.»

«من از اون آدم‌هایی نیستم که آخرش بهم بگن آدم بی‌ارزش.‌خود​ مغزهای نابغه خیلی وقته که از محدودیت‌های انسانی فرار کردن. اما از‌گرفته​ اونجایی که من دستبند قادر مطلق رو دزدیدم، دیگه جای نگرانی نیست.»

«مگه دستبند‌باز​ قادر مطلق فقط‌حال​ یه سلاح نیست؟»

«نه، بیشتر‌هستی​ شبیه یه‌پایان​ جور ماشین‌حسابه.»

ناولها | novelha.net