چپتر 253: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۲)
0آپریل به بهانه عوض کردنشمشیرت لباسهایش برای لحظهای رفت توخدایی اتاق و رگین را صدا زد.
«ببخشید. بدون اینکهچنین با کسی مشورتشمشیر کنم، خودم تصمیم گرفتم.»
«تو پادشاه این کشوری،شاید اعلیحضرت. نیازی نیست دربارهبیاد چیزی با من بحث کنی.»
آپریل در حالی که بوسهتوسط سبکی به او میزد، گفت:خاطرات «نه، چون تو شوهر منی.»
«زیر سؤال بردن اعتبار شوهرم، در واقع نقشهایه که در نهایت من روچرا نابود کنن. اونا من رو نادیده میگیرن چون تو سن کم پادشاه شدم. همهمیتونی پشت سرم پچپچ میکنن که این همون زنیه که توسط شیطان بهش تجاوز شده.»
خاطرات آن روز وحشتناکاتفاقی به طرز عجیبی توبیرون ذهنش تار و مبهم بود.
یک چیزی به قلعه سلطنتیاصلاً حمله کرده بود و جاناساسی پادشاه و شوالیههایش را گرفته بود.
اما هیچکس، حتی خودزنیه آپریل، یادش نمیآمد کهتجاوز آن موجود دقیقاً چه بوده.
مثل یکشمشیر خواب دربیرون شب نیمه تابستان.
حتماً کار یک شیطان بود.
امکان نداشت بدوننتونستن وجود یک موجود ذاتاًقرار شرور چنین اتفاقی بیفتد.
«شمشیر رو بکش بیرون رگین.توسط شمشیرت رو دربیار و به همهروز نشون بده که تو برگزیده خدایی.»
رگین آه کوتاهی کشید.
«چرا فکر میکنی من قطعاً میتونم شمشیربکش رو بکشم بیرون؟ خیلیها امتحان کردن و نتونستن.کوتاهی شاید اصلاً شمشیریه که قرار نیست بیرون بیاد.»
«نه. تو میتونی.»
«بر چه اساسی؟»
«رگین شوهر من و پدر بروله.دربیار اگه تو جنگجوی برگزیده خدا نبودی،کشید من هیچوقت نمیتونستم به این جایگاه برسم.»
رگین دستش راچنین گرفت و کفشمشیر دستش را بوسید.
«من تا همینجا هم پاداش اعتمادم بهقرار تو رو کامل گرفتم. حتی اگه همهچیزم روخدا هم از دست بدم برام مهم نیست. اما...»
خندید.
«نمیتونم انتظاراتت روبکش بیجواب بذارم. حتماًدربیار برات میکشمش بیرون.»
رگین با قدمهایی چابکاتفاقی و محکم به سمتبیرون بیرون قلعه حرکت کرد.
چادری که دور صخره کشیده شده بود، برداشتهبیاد شد. به جایش، سیلی از جمعیت تو خیاباننبودی جمع شده بودند تا تماشاچی این صحنه باشند.
وقتی رگین پیدایش شد، نهتوسط فقط کل خیابان، بلکه تمام قلعهروز غرق در همهمه و هیاهو شد.
کاملاً هم طبیعی بود.
شوهر پادشاه و پالادین لئو.
فقط با همین دو تااصلاً لقب، رگین لایق این بود کهپدر بزرگترین جنگجوی دوران مدرن نامیده شود.
شمشیری فرو رفته درزنیه یک صخره که ناگهانتجاوز از ناکجاآباد پیدایش شده بود.
و رگین ون هالیویچ.
این دو موجودیت، حالا تو یکشمشیر فضای فیزیکی مشترک به اسم قلعهبده آکوما در کنار هم قرار گرفته بودند.
اگر کسی پیدا میشد که نتواندشمشیریه بین این دو ربطی پیدا کند، احتمالاًاگه آدم به شدت شوت و پرتی بود.
صحنهای که همه درزنیه خفا انتظارش را میکشیدند،تجاوز داشت جلوی چشمهایشان رقم میخورد.
همه آنجا جمع شده بودندشمشیرت و با پیشبینی اتفاقی کهخدایی قرار بود بیفتد، حسابی هیجانزده بودند.
در همین حین، با بزرگتر شدن قضیه بیشبیرون از حد انتظار، هاریلده، کاهنان امپراتور مقدس وکشید اشراف قلعه سلطنتی حسابی دستپاچه و معذب شده بودند.
آنها از رگین متنفر بودند.
آدمی از یک خانواده فقیر وشیطان سطح پایین بالا آمده بود ووحشتناک حالا بالاتر از آنها قرار داشت.
کدام اشرافزادهایشمشیر از چنینبیرون وضعیتی خوشش میآید؟
وقتی هاریلده پیدایش شد و به او پریدبیرون تا اعتبارش را خدشهدار کند، اشراف بیشتر از هرچرا کس دیگری ذوقمرگ شدند و پیازداغش را زیاد کردند.
با این حال،نتونستن محبوبیت رگین خیلی بیشترقرار از حد تصورشان بود.
این رسوایی به جای اینکهتوسط شهرت رگین را لکهدار کند، بیشترروز باعث سر زبان افتادن اسمش شد.
کادنزا وشمشیر اوریدون همبیرون بین تماشاچیها بودند.
راستش راشرور بخواهید، آنهااتفاقی هم کنجکاو بودند.
آیا رگینامتحان واقعاً صاحبشاید آن شمشیر میشد؟
اوریدون پرسید:میکنن «تو همزنیه حسش میکنی؟»
کادنزا سر تکان داد.
«انگار منمشرور اونقدرها شمشیرزناتفاقی بدی نیستم.»
«اگه نتونی این رو حس کنی، باید شمشیرتبیاد رو بذاری کنار. شمشیر فوقالعادهایه. شمشیر شیطانی؟ نه...نبودی یک شمشیر مقدسه، اما به شدت وحشی و خشنه.»
«رگین واقعاًمیکنن میتونه اون شمشیرتوسط رو بکشه بیرون؟»
«همم... خب. اگه رگینِ قبل از جنگ بود، منبرگزیده رأی میدادم که غیرممکنه، اما الان دیگه نمیدونم. انگار کاملاًخیلیها با رگین قبلی فرق کرده و یک آدم دیگه شده.»
«پس حدسشرور میزنم میتونهاتفاقی درش بیاره.»
رگین روبهروی شمشیر ایستاد.
محیط اطراف ناگهان چنان درتوسط سکوت فرو رفت که انگارخاطرات آب یخ روی جمعیت ریخته بودند.
تنها چیزی که حس میشد، تضاد شدیدنشون بین احساسات کسانی بود که آرزوی شکستشفکر را داشتند و آنهایی که منتظر موفقیتش بودند.
لحظهای که رگین شمشیراتفاقی را دید، حس عجیبیبیرون به او دست داد.
در ابتدا، ماهیت آن حس را نمیفهمید.قرار اما بعد از مدتی طولانی، متوجه شدجنگجوی که این حس، حس دژاوو و آشناپنداری است.
سلاحی کهمیکنن برای خودشزنیه اراده داشت.
این سلاح شبیه به شمشیرشمشیرت اصلی و اژدهای آبی بودخدایی که برادر بزرگترش، زکه، داشت.
نمیشد گفت دقیقاً به همانبیفتد اندازه قدرتمند است، اما قطعاًدربیار همان حس و حال را داشت.
از همینامتحان حالا میتوانست صدایاصلاً زمزمهاش را بشنود.
[تو رگین هستی؟]
[تو اسمشمشیر من روبیرون از کجا میدونی؟]
[کسی که من رو آورد اینجا، اسمبکش تو رو زمزمه کرد. من اینجا موندمخدایی تا به عنوان اربابم بهت خدمت کنم.]
[کی تو رو آورد اینجا؟]
[زکه. اونمیکنن از اینزنیه اسم استفاده کرد.]
[برادر...]
[میخوام قدرتت رو حس کنم.بیفتد اگه انتظاراتم برآورده نشه، دوبارهدربیار به یک خواب طولانی میرم.]
رگین دستش را دراز کرد.
دسته شمشیر را گرفت. انرژیتوسط هیجانانگیزی شبیه به رعد و برقروز در تمام بدنش به جریان افتاد.
بلافاصله بعد ازبکش آن، نور ملایمی درنشون سراسر بدنش نقش بست.
آن قدرت، درستچنین مثل یک هاله،شمشیر قدرت الهی بود.
[بالمونگ. این اسم توئه.]
[این شمشیریه که دانیا سا، همون آهنگر معروف، مدتها پیش با سوزاندن بدن خودش ساخت تا بامبهم اژدهای شیطانی مبارزه کنه. بعد از اون، هیچکس نتونست کنترلش کنه، برای همین بهش گفتن شمشیر شیطانیبوده و در نهایت تو یک صخره مهر و موم شد. با این حال، من هیچوقت موجود شروری نبودم.]
[من ازت استفاده میکنم.]
رگین شمشیرشرور را ازاتفاقی صخره بیرون کشید.
بالمونگ چنان طبیعی توی دستان رگین جای گرفت کهمیتونی انگار از غلاف بیرون آمده باشد، طوری که گویینمیتونستم از همان اول هم به آن صخره نچسبیده بود.
[با بدن من صخره روتوسط به دو نیم بشکن. یک گنجروز دیگه هم اون تو مخفی شده.]
رگین باشمشیر شمشیرش ضربهایبیرون به صخره زد.
صخره مثل گل از هم شکافت. از بینبیرون شکاف، چیزی شبیه به یک تکه چوب بهکشید پایین غلتید. آن چیزی نبود جز غلاف شمشیر بالمونگ.
غلاف.
صدای تشویق وهمون هورا تو قلعهشیطان آکوما به هوا رفت.
ملکه آپریلشمشیر بلند شدبیرون و سوت زد.
رگین بالمونگشرور رو بالایاتفاقی سرش برد.
با اینکه ظاهر زمختی داشت، اما همونطورقرار که تازه دیده بودن، قدرتش در حدیجنگجوی بود که صخرهها رو مثل گلولای میبرید.
شمشیر رو توهمون غلافش گذاشت وشیطان به کمرش بست.
همون موقع،شمشیر زنی از بینشمشیرت جمعیت دوید بیرون.
«شما سر خانواده سلطنتی ورده کلاه گذاشتید! از همون اول این سنگ روبرگزیده آوردید و باهاش یه نمایش مسخره راه انداختید، مگه نه؟ سلاح اهدایی خداشاید دیگه چه کوفتیه! امکان نداره تو دنیا شمشیری باشه که هیچکس نتونه بیرون بکشتش!»
اون هاریلده بود.
انگار از اینکه همه داشتنتوسط اسم رگین رو صدا میزدن وروز تشویقش میکردن، حسابی شاکی شده بود.
«اون یه آدم پسته!بیرون یه آدم بیاخلاقه که زنبرگزیده و بچهاش رو انکار میکنه!»
دقیقاً همون موقع بود.
مردی قلامتحان خورد و افتاداصلاً جلوی پاهای هاریلده.
انگار یکی پرتش کرده بود.
چهره مردی که افتاده بود رو زمین،نشون نسبتاً زیبا بود. احتمالاً از اشراف یه منطقهایمیکنی بود، اما لباسهاش زیادی زرق و برق داشت.
هاریلده بهشرور محض دیدنش، رنگبیفتد از رخش پرید.
تغییر چهرهاش انقدر شدیدشاید بود که اطرافیان بیشتربیاد از خودش تعجب کردن.
کسی که مردهمون رو کوبیده بودشیطان زمین، یه شوالیه بود.
بیشتر مردم نمیشناختنش.
حتی رگین هم مجبور شدبیفتد یه کم تو خاطراتش بگردهدربیار تا یادش بیاد اون کیه.
«شما... لرد هالیگام نیستید؟»
کاتران ون هالیگام.
اون کسی نبود جز پیرو زیکدربیار و وارث شمشیر مقدس، از یهکشید خانواده جنگجوی معروف تو منطقه ایزولتا.
«پس یادتونه.»
«معلومه. مگه تو ترااندشاید و جنگ صلیبی پارسالبیاد دو بار همدیگه رو ندیدیم؟»
کاتران با چهرهای جدیزنیه سر تکون داد وتجاوز بعد دهن باز کرد.
«هنوزم از برادرت متنفری؟»
با اینشرور حرفش، پچپچهایاتفاقی اطراف متوقف شد.
برادر بزرگترامتحان رگین یهشاید جنگجوی سیاه بود.
زیک ون هولی جید، قویترینتوسط جنگجویی که توسط ساحره سیگنی،خاطرات خدمتکار شیطان، فاسد شده بود.
با اینکه فقط ۱۱ سال از اون ماجرابده میگذشت، اما از همین حالا تبدیل به یه افسانهمیتونم شده بود و دهن به دهن بین مردم میچرخید.
رگین آه کوتاهیچنین کشید و سرششمشیر رو تکون داد.
«چند وقت پیش دیدمش. خیلی از سوءتفاهمهامقرار برطرف شد. این حقیقت که اون یهجنگجوی قهرمان سیاهه عوض نمیشه... اما هنوزم برادر بزرگترمه.»
فراتر از یه حرف ساده،توسط رگین واقعاً کینهاش نسبت بهخاطرات برادرش رو کاملاً پاک کرده بود.
حتی براش مایه تأسف بودشمشیرت که مجبور شده بودن اینهمهخدایی مدت از هم دور بمونن.
اما نمیتونست اینو علنی بگه. اینشمشیر کار برای خانواده جدیدی که اونبده و همسرش ساخته بودن، دردسرساز میشد.
«این خیلی خوبه. مهم نیست دربارهاش چی فکر میکنی، تواساسی برادر کوچکتر لرد زیک هستی، کسی که من احترام زیادیبرسم براش قائلم. نمیتونم بذارم تو دام این نقشه مسخره بیفتی.»
رگین حالا میتونست بفهمهزنیه داستان کادنزا چه ربطیتجاوز به وضعیت فعلی داره.
و همینطور اینبکش مردی که رودربیار زمین افتاده بود.
کاتران بعد از ادای احترام بهشمشیر ملکه، یه قدم به سمت هاریلدهبده برداشت و با نگاهی تیز گفت:
«خودم توضیح بدم این مرد کیه؟ یاقرار همه اتهاماتت رو پس میگیری و قسم میخوریخدا که دیگه هیچوقت جلوی شاهزاده رگین آفتابی نشی؟»
رنگ از صورت هاریلده پرید.
مشتهاش میلرزید و بابیرون نگاهی غضبناک به مردبده روی زمین خیره شد.
مرد با قیافهای حقیرانهاتفاقی پشت سرش رو خاروند وشمشیرت از تماس چشمی طفره رفت.
کاتران بهش گفت:
«دلیلی که دارم بهت فرصت میدم اینه که تو هم زنی هستی که تو یه خانواده جنگجو به دنیا اومدی و بزرگکرده شدی. خانواده هالی اسپیندل هیچ ارتباط مستقیمی با من نداره، اما اونام یه خانواده جنگجو هستن. پدرم همیشه تمام جنگجوهای این دنیاذاتاً رو مثل خانواده خودش میدونست و به منم همین رو یاد داد. پس این آخرین فرصتته. میری؟ یا به دادگاه ادامه بدیم؟»
جولیوس، قاضیالقضاتشمشیر امپراتور مقدس، یهشمشیرت قدم اومد جلو.
«کاتران از خاندانچنین هالیگام. دادگاه همین الانشمبکش تموم شده. بچه اون...»
هاریلده در حالینتونستن که سرش روشمشیریه پایین انداخته بود گفت:
«من از دادگاه انصراف میدم. ازشیطان تمام حقوقی که ادعا کردم میگذرم.وحشتناک از اینجا میرم و دیگه هیچوقت برنمیگردم.»
با صداییشمشیر لرزان، برگشتبیرون و ناپدید شد.
مردی که کاتران بااتفاقی خودش کشونده بود هم مثلشمشیرت یه سایه دنبالش راه افتاد.
تنها کسی که تو اون جمع حقیقتقرار ماجرا رو میدونست کاتران بود، اما برخلافجنگجوی انتظار همه، اون دهنش رو بسته نگه داشت.
اینطوری بود کههمون اون رسوایی نادر وبهش عجیب به پایان رسید.
رگین تو دلش حدسبیرون میزد که اون مردبده احتمالاً پدر بچه هاریلدهست.
اما از اونجایی که کاتران تصمیمشمشیر گرفت رازش رو نگه داره، رگین همبرگزیده تصمیم گرفت همهچیز رو به گذشته بسپاره.
آپریل و رگیننتونستن سر جاشون نشستن وقرار از کاتران تشکر کردن.
کاتران دوباره مودبانه بهزنیه ملکه و وزیر امورتجاوز خارجه ادای احترام کرد.
یه مهمونی چای سادهبیرون برگزار شد. جلسهای که فقطبرگزیده خانواده رگین توش حضور داشتن.
اونجا بودشرور که کاتراناتفاقی از رگین پرسید:
«شما... میدونید اون الان کجاست؟»
رگین سرش رو تکون داد.
«از وقتی چند وقتبیرون پیش از هم جدابده شدیم، دیگه همدیگه رو ندیدیم.»
«آه!»
همین که حرف زیک پیشاصلاً اومد، ملکه آپریل برای لحظهایاساسی با بچهاش رفت سمت تراس.
اتاق رو ترکهمون کرد تا رگینشیطان بتونه راحت حرف بزنه.
با اینکه اونا ازدواج کردهشمشیرت بودن، رگین هنوزم درباره زیک باکوتاهی صدای آروم و محتاطانه حرف میزد.
«من کل دنیا رو گشتم به امیدبکش اینکه ببینمش، اما هنوزم معلوم نیست کجاست.خدایی به نظر میرسه نویهکان هم کاملاً فروپاشیده...»
«نویهکان توسط غولها نابود شده. اوناییشمشیریه که زنده موندن الان به عنوانبروله زیردست غولها دارن به زندگیشون ادامه میدن.»
«پس مورد حمله غولها قرار گرفته بود!بهش غولها شرورایی هستن که با شیاطین دست بهذهنش یکی کردن و دارن دنیا رو نابود میکنن.»
«برادرم الان داره میره تاشمشیرت اون غول رو متوقف کنه. اگهکوتاهی بخوام دقیقتر بگم، اون خدای غولهاست.»
«مگه غولها هم خدا دارن؟»
«آره. اونمامتحان یه موجودشاید به شدت قدرتمنده.»