---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 119: ۲۷. مبارزه با خدای غول‌ها (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 119: ۲۷. مبارزه با خدای غول‌ها (۴)

0

«به چند‌بالا​ تا اژدها‌این​ نیاز داری؟»

«بستگی به‌تازه​ خود اون‌فرشته‌ی​ آداپا داره...»

«اون یارو چی؟»

«اون فرق می‌کنه. چون اون ارباب‌چرا​ آداپاهاست. برای شکار کردن هفت تا بچه‌اش،‌داد​ بیشتر از ده‌هزار نیرو بسیج شده بودن.»

«یعنی می‌خوای بگی جایزه‌اش‌این​ بیشتر از هزار تا‌کاره​ اژدها برای هر آداپاست؟»

«برای همین می‌گم نمی‌تونی‌فرشته‌ی​ اژدها رو به عنوان‌این​ واحد اندازه‌گیری استفاده کنی!»

«چون خیلی ضعیفی؟»

«چون متغیرهای زیادی‌شجاعت​ وجود داره! می‌خوای همین‌طوری‌اینا​ رو اعصابم راه بری؟»

«این‌همه فرشته وجود داره...‌این​ تازه دوازده تا فرشته‌ی‌کاره​ مقرب هم بالا سرشونه.»

«این دسته‌بندی‌ها فقط‌دوازده​ برای راحتی کاره.‌بالا​ همه‌شون پیام‌آورهای خدا هستن.»

«حالا این‌ارزش​ دوازده تا‌آشپز​ از من قوی‌ترن؟»

«آخرش که چی؟ برای‌محافظت​ چی این‌قدر کنجکاوی؟ نکنه می‌خوای‌می‌شن​ یه وقت بهشون ملحق بشی؟»

«تو کنجکاو نیستی؟»

«نه، اصلاً. چون از همون اولش، هیچ طرز فکری وجود نداره‌راحتی​ که برتری یا ضعف رو فقط با زور و قدرت تعیین‌نکنه​ کنه. به زیک نگاه کن. فقط به خاطر اینکه قویه، ارزشمند نیست.»

«البته، ارزش اون‌بچه​ بچه به عنوان‌منظورم​ یه آشپز خیلی بیشتره.»

«منظورم این‌چیزا نبود، منظورم‌محافظت​ چیزایی مثل شخصیت خوب یا‌می‌شن​ شجاعت برای محافظت از ضعیف‌هاست.»

«حالا چرا‌بالا​ اینا ارزش‌این​ محسوب می‌شن؟»

یولگئوم سرش را تکان داد.

«منِ احمق رو بگو‌نبود​ که دارم با پادشاه‌خوب​ شیاطین بحث اخلاقی می‌کنم.»

«حالا داری اعتراف می‌کنی.»

«خیلی خب، چقدر دیگه می‌خوای فقط تماشا کنی؟ هر‌شخصیت​ اتفاقی هم بیفته، بازم محاله زیک بتونه ببره. نزار‌یولگئوم​ رو دست‌کم نگیر. یه زمانی حاکم بلامنازع دنیا بوده.»

«خب، حداقل مال هفتاد هزار سال‌منظورم​ پیشه. به هر حال، فکر کنم‌خوب​ دیگه وقتشه قضیه رو جمع‌وجور کنیم، نه؟»

همین را گفتم‌دوازده​ و بین آن‌بالا​ دو نفر دخالت کردم.

زمان، زمانِ برخورد قدرت با قدرت بود و‌نبود​ میدان نبرد در هرج‌ومرج کامل به سر می‌برد؛‌چرا​ کلوخ‌های خاک مثل ترکش به هر طرف پرتاب می‌شدند.

اما حتی یک‌شجاعت​ ذره گردوغبار هم‌چرا​ نمی‌توانست به من برسد.

قدمی به جلو برداشتم و زیک را کنار‌کاره​ زدم. زیک با باسن به زمین خورد و‌این‌قدر​ با چهره‌ای گیج و مبهوت به روبه‌رو خیره شد.

نوک انگشتانم‌ارزش​ گرز نزار را‌بیشتره​ متوقف کرده بود.

به همین سادگی و راحتی.

هنوز خیلی راه مونده.

زیک آب دهانش را‌منظورم​ به سختی قورت داد‌مثل​ و هیجانش را فروخورد.

نزار هم که انگار متوجه نیت‌منظورم​ اربابش شده بود، تنه‌ی درختی که‌خوب​ دستش بود را به گوشه‌ای پرت کرد.

چهره‌اش ترکیب‌منظورم​ پیچیده‌ای از‌نبود​ احساسات بود.

یه بچه‌ی ده‌ساله.

هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد که مجبور‌این‌چیزا​ شود تمام توانش را در‌خوب​ برابر انسان‌های رده‌پایین به کار بگیرد.

اگر دستبند را داشت، به راحتی پیروز می‌شد، اما‌چیزایی​ از طرف دیگر، اگر حریفش هم آرتیفکتی با توانایی‌های‌محسوب​ مشابه داشت، پیروزی یا شکست دوباره به نقطه اول برمی‌گشت.

بشریت تکامل یافته بود.

کسی که در جا‌منِ​ بزند، نمی‌تواند در این‌پادشاه​ دنیا به جایگاه بالایی برسد.

درست در همان لحظه‌ای که‌این‌چیزا​ کلمه‌ی «شکست خوردم» داشت به‌خوب​ زبان نزار می‌آمد، به حرف آمدم.

«خب، بیاید بگیم مساوی شد. با این‌این‌چیزا​ حال، فعلاً تو مسئولیت کارهای زیک به‌محافظت​ عنوان یه خدمتکار رو به عهده می‌گیری.»

زیک نفس‌نفس‌زنان از جا پرید.

«چطور می‌تونم یه غول به این‌منظورم​ برجستگی رو به عنوان ملازمم قبول کنم؟‌شجاعت​ این به غرور یه قهرمان لطمه می‌زنه.»

«قهرمان بودن فقط‌شجاعت​ یه اسم دهن‌پرکن‌چرا​ برای یه مشت احمقه.»

«بله؟»

«بعدشم، الان داری دلسوزی کی رو می‌کنی؟‌سرشونه​ وقتی حتی نمی‌تونی همین یه دونه رو شکست‌خدا​ بدی، چطوری می‌خوای قلعه‌ی غول‌ها رو بگیری؟ هان؟»

«ببخشید.»

«حمله به قلعه زوریکس فعلاً متوقف‌چرا​ می‌شه تا وقتی که بتونی شکستش‌تکان​ بدی. اونو زیردست خودت کن. فهمیدی؟»

زیک که از لحن‌این​ قاطع و زورگویانه‌ام جا خورده‌همه‌شون​ بود، بی‌اختیار جواب مثبت داد.

«نزار.»

«بله، ارباب.»

«برگرد به فرم انسانیت.»

«چشم.»

نزار آه طولانی‌ای‌دوازده​ کشید و به فرم‌سرشونه​ انسانی‌اش تغییر شکل داد.

صبح روز بعد.

نزار را به‌شجاعت​ گروهی که تازه بیدار‌اینا​ شده بودند معرفی کردم.

«این نزاره.‌آشپز​ به عنوان ملازم‌این‌چیزا​ زیک استخدامش کردم.»

نزار با دهانی کاملاً‌آشپز​ بسته، سرش را در‌نبود​ برابر آن‌ها پایین آورد.

در ظاهر، هیچ‌کدامشان‌این‌چیزا​ آن‌قدرها هم قوی‌مثل​ به نظر نمی‌رسیدند.

اما از آنجایی که طعم قدرت‌بگو​ کوچک‌ترین و آسیب‌پذیرترینشان، یعنی زیک را چشیده‌اعتراف​ بود، جرئت نمی‌کرد آن‌ها را دست‌کم بگیرد.

«قبل از هر چیز، اون خدمتکار منه،‌چیزایی​ اما تصمیم گرفتم بعد از اینکه زیک‌چرا​ رامش کرد، اونو به عنوان ملازمش بفرستم.»

با شنیدن کلمه‌ی «خدمتکار‌آشپز​ من»، جرقه‌ای از ترحم در‌چیزایی​ چهره‌ی چند نفر نمایان شد.

مخصوصاً در مورد سادیموس و لاخه که‌شخصیت​ مجبور بودند مثل بچه‌های حرف‌گوش‌کن و مظلوم دوزانو‌می‌شن​ بنشینند؛ آن‌ها حتی با نزار احساس همدردی می‌کردند.

از آن روز به بعد، گروه برای‌دارم​ چند روز روی تپه‌ی جنوبی قلعه جوریکس مستقر‌چقدر​ شد و فعالیت‌های اطراف را زیر نظر گرفت.

من هم فراموش نمی‌کردم که هر‌نبود​ وقت وقت گیر آوردم، غول‌ها را‌محافظت​ شکار کنم و گوش‌هایشان را جمع کنم.

اما راستش را بخواهید،‌آشپز​ دیگر علاقه‌ام را به این‌چیزایی​ قضیه از دست داده بودم.

بیشتر سرم به این گرم بود‌مثل​ که زیک و نزار را به‌چرا​ جان هم بیندازم و اذیتشان کنم.

«ببخشید.»

وقتی حواسم جای دیگری‌محافظت​ بود، زیک در برابر‌محسوب​ نزار سر تعظیم فرود آورد.

«چی؟»

«آخه دئوس خیلی غیرمنطقیه...‌فرشته‌ی​ شما مجبور شدین حریف‌این​ من بشین، ارباب نزار.»

نزار با بی‌تفاوتی‌بچه​ از بالا به‌منظورم​ زیک نگاه کرد.

«مگه بردگی همین نیست؟ اینکه اراده‌ی آزاد‌دارم​ داشته باشی تا کاری که ارباب می‌گه‌می‌کنی​ رو انجام بدی، حتماً یه چیز لوکسه.»

«شما قبلاً‌آشپز​ یه مرد آزاد‌این‌چیزا​ بودین، آقای نزار؟»

«یه زمانی این‌طوری بود.‌آشپز​ می‌گن تو یه قهرمانی.‌نبود​ اون دیگه چه جور مسخره‌بازی‌ایه؟»

«قهرمان‌ها کسانی هستن‌این‌چیزا​ که مقدر شده با‌شخصیت​ پادشاه شیاطین مبارزه کنن.»

«پادشاه شیاطین؟ یعنی این‌منِ​ دنیا کلاً درگیر جنگ‌پادشاه​ بین پادشاه شیاطین و قهرمانه؟»

«بله.»

«مثل یه شوخی بچه‌گونه می‌مونه.»

نزار در جایش ولو‌نبود​ شد. بدنش را با‌خوب​ جادو کوچک کرده بود.

اگر به آن فکر می‌کردی، اصلاً چرا‌این‌چیزا​ در دنیایی که جادو وجود دارد، نباید‌محافظت​ قهرمان‌ها و پادشاهان شیاطین وجود داشته باشند؟

«احساس می‌کنم حواسم کاملاً مختل‌ضعیف‌هاست​ شده. حتی نمی‌تونم تشخیص بدم‌یولگئوم​ الان تو چه دوره‌ای هستیم.»

زیک گفت: «به‌سرشونه​ نظر می‌رسه از‌فقط​ جای خیلی دوری اومدین.»

«طبق چیزی که دئوس گفت، به‌بالا​ نظر می‌رسید مال گذشته‌های خیلی دور‌کاره​ باشه. نزدیک به هفتصد قرن پیش.»

«آه! مثل یه اسطوره‌ست.»

«یه اسطوره‌ست. خدای شما کیه؟»

با این حرفِ‌بیشتره​ نزار، زیک دوباره‌نبود​ به او نگاه کرد.

او یک غول بود. زیک‌بیشتره​ نمی‌دانست آیا طبیعی است که غول‌ها‌شخصیت​ دین متفاوتی داشته باشند یا نه.

«پروردگار دنیا رو برای انسان‌ها خلق کرد. اون توی هرج‌ومرج نور رو به وجود آورد‌می‌شن​ و یکی‌یکی آسمون، زمین، دریا، کوه‌ها، رودخونه‌ها و حیوون‌ها رو آفرید. لابد خیلی آدم خیرخواهی‌می‌کنی​ بوده، چون انسان‌ها رو تو روز آخر خلق کرد و از دیدنشون حسابی کیف کرد.»

نزار با‌تکان​ شنیدن حرف‌های زکه‌احمق​ لبخند تلخی زد.

خدایی که اونا بهش‌منظورم​ خدمت می‌کردن و خدایی‌مثل​ که می‌شناختن، ظاهراً یکی بود.

«پس چرا اون خدای‌آشپز​ قادر مطلق اجازه داد‌نبود​ شیطان وجود داشته باشه؟»

زکه با لحنی آروم‌نبود​ به حرفی که بدون فکر‌شجاعت​ خاصی پرونده بود، جواب داد.

«می‌گن شیطان در اصل رئیس فرشته‌ها بوده. اما همیشه به چیزهایی که پروردگار بهش داده بود شک‌تماشا​ می‌کرد و تو انجام کارهاش تنبل بود، برای همین آخرش مجازات سنگینی نصیبش شد. می‌گن اون فرشته‌هفتاد​ از ترس مجازات به برزخ فرار کرد و اونجا یه پادشاهی جدید راه انداخت. همون‌جا شد دنیای شیاطین.»

«رئیس فرشته‌ها؟ لوسیفر؟ یا متاترون؟»

«مثل اینکه‌ارزش​ افسانه‌اش رو‌آشپز​ می‌دونی. لوسیفر.»

«اون بود؟ بهش‌این‌چیزا​ نمی‌خورد اهل خیانت‌مثل​ به خدا باشه.»

وقتی طوری حرف زد که‌احمق​ انگار خدا رو از نزدیک‌بحث​ می‌شناسه، زکه زد زیر خنده.

ظاهراً اونم‌آشپز​ مثل دئوس‌منظورم​ یه آدم عجیب‌وغریبه.

در همین حین، نزار زکه‌بیشتره​ و دئوس رو کنار هم تصور‌شخصیت​ کرد و با خودش فکر کرد:

کدومشون ارباب بهتری می‌شن؟

البته قضیه پیدا کردن یه ارباب خوب و مهربون‌شیاطین​ نبود. بحث سر این بود که کدومشون بیشتر راه میاد؟‌بیفته​ و زیر دست کدومشون راحت‌تر می‌تونه قدرتش رو پس بگیره؟

خب معلوم‌آشپز​ بود، جواب کسی‌این‌چیزا​ نبود جز زکه.

«اگه بشم خدمتکار‌بچه​ تو، یه ذره‌منظورم​ آزادی بهم می‌دی؟»

«منظورت از آزادی دقیقاً چیه؟»

«یه اتاق کوچیک هم برام کافیه.‌بگو​ آزادیِ اینکه مجبور نباشم هر کاری‌می‌کنم​ اون تو می‌کنم رو بهت گزارش بدم.»

«کار سختی نیست. ولی حتی اگه منم کاریت‌مثل​ نداشته باشم، دئوس احتمالاً سرک می‌کشه، نه؟ ممکنه تو‌می‌شن​ حرف ملازم من بشی، ولی تهش بازم برده‌ی دئوسی.»

نزار دست‌به‌سینه‌ارزش​ شد و‌آشپز​ گفت: «همین‌طوره.»

ملازم زکه شدن. این‌نبود​ کار باعث می‌شد بین اون‌شجاعت​ و دئوس یه فاصله‌ای بیفته.

این‌طوری وقت بیشتری برای تحقیق‌احمق​ داشت. دستبند قادر مطلق و‌بحث​ خدمتکار ستارگان. و حتی برج بابل.

اول از همه، اگه بتونه دستبند‌نبود​ قادر مطلق رو حتی تو ساده‌ترین حالتش‌ضعیف‌هاست​ تکمیل کنه، بقیه‌اش دیگه مثل آب خوردنه.

اگه اون رو با قدرتی که انسان‌های مدرن تو‌چیزایی​ این هفتصد قرن گذشته به کمال رسوندن ترکیب کنیم،‌محسوب​ می‌تونیم یه بار دیگه دنیا رو مال خودمون کنیم.

«با این حال،‌این‌چیزا​ بهتره که ملازم‌مثل​ تو بشم. اون...»

«همون‌طور که خودتم‌داد​ تا الان تجربه‌بگو​ کردی، دئوس آدم خوبیه.»

نزار پوزخندی زد‌بیشتره​ و گفت: «حالا کدومشون‌چیزایی​ بیشتر به شیطان نزدیکه؟»

زکه خندید:‌ارزش​ «هاها، هرچی‌آشپز​ تو بگی.»

مدتی بعد، وقتی‌این‌چیزا​ دئوس برگشت، نزار‌مثل​ تصمیمش رو بهش گفت.

«پس می‌خوای ملازم زکه بشی؟»

«آره.»

«مگه نگفتی به‌بچه​ غرورت برمی‌خوره و نمی‌خوای‌این‌چیزا​ این کار رو بکنی؟»

«تو مبارزه باهاش،‌این‌چیزا​ با طرز فکرش‌مثل​ آشنا شدم. آدم خوبیه.»

«خب چون قهرمانه دیگه.»

«تصمیم گرفتم ملازم اون بشم‌این‌چیزا​ چون فکر کردم کمتر از‌خوب​ تو روی اعصابم راه می‌ره.»

«هر غلطی دلت می‌خواد بکن. ولی اشتباه‌این‌چیزا​ نکن، این قضیه چیزی رو عوض نمی‌کنه؛‌محافظت​ هنوزم مجبوری از دستورات من اطاعت کنی.»

دئوس این رو گفت‌نبود​ و یه تیکه کاغذ‌خوب​ از هوا بیرون کشید.

همون قراردادی بود‌داد​ که با نزار‌بگو​ امضا کرده بود.

با یه نگاه چندتا از عبارت‌هاش‌نبود​ رو تغییر داد. قضیه فقط تغییر دادن‌ضعیف‌هاست​ اسم ارباب از دئوس به زکه بود.

بعد از تغییر دادن متن قرارداد،‌منظورم​ دئوس با بی‌حوصلگی، جوری که انگار‌خوب​ می‌خواست تف کنه، دهنش رو باز کرد:

«ارباب رو عوض کردم چون فکر‌مثل​ می‌کردی زکه بی‌دردسرتره، ولی اون خیلی‌چرا​ بیشتر از من گیر می‌ده و وسواسیه.»

«ولی بازم از تو بهتره.»

«خوبه. پس تا الان دیگه تمرینات‌نبود​ زکه باید تموم شده باشه، نظرت‌محافظت​ چیه بریم قلعه زوریکس رو پس بگیریم؟»

زکه جا‌ارزش​ خورد و‌آشپز​ از دئوس پرسید:

«استراتژی خوبی به ذهنت رسیده؟»

«چه نیازی به استراتژی هست؟ تا‌بگو​ وقتی نزار رو داریم، پس گرفتن‌می‌کنم​ قلعه زوریکس از آب خوردن هم راحت‌تره.»

«آقای نزار، آره؟»

«چیه؟ الان دیگه‌بچه​ من ملازمتم. می‌تونی بهم‌این‌چیزا​ بگی گاو یا سگ.»

«آها، که این‌طور. آقای‌نبود​ نزار، از این به بعد‌شجاعت​ فقط با اسمت صدات می‌کنم.»

«حتی نمی‌تونی رسمی حرف‌منِ​ نزنی. هیچ اربابی با خدمتکارهاش‌شیاطین​ این‌قدر با احترام حرف نمی‌زنه.»

«چشم، چشم.»

زکه که انگار معذب شده‌بیشتره​ بود، یه لحظه تپق زد و‌شخصیت​ بعد دوباره به دئوس نگاه کرد.

«آخه چرا نزار رو‌نبود​ دادی به من؟ داشتن‌خوب​ ملازم اصلاً به من نمیاد.»

«یعنی می‌خوای‌تکان​ بگی به‌منِ​ من میاد؟»

«آخه من تصمیم‌بیشتره​ گرفتم تا آخر عمرم‌چیزایی​ بهت خدمت کنم دئوس.»

«طرز فکر خوبیه.»

«بله؟»

«ولی داشتنش بدک هم نیست،‌احمق​ مگه نه؟ وقتی موقع آشپزی یکی‌اخلاقی​ وردستت باشه کارها خیلی راحت‌تر می‌شه.»

«درست می‌گی، ولی...»

«می‌تونی بهش بگی‌بچه​ بره از انبار غذا‌این‌چیزا​ برات سبزیجاتی چیزی بیاره.»

«آره.»

«همین‌طور می‌تونی تمام غول‌های‌منِ​ قلعه زوریکس رو هم‌پادشاه​ تحت کنترلت داشته باشی.»

«اینم می‌شه... چی؟»

«نزار پدر تمام‌بچه​ غول‌هاست. در واقع‌منظورم​ می‌شه گفت خدای غول‌هاست.»

«چی؟»

«گوشات سنگین شده؟‌داد​ می‌خوای جرم گوشت‌بگو​ رو تمیز کنم؟»

«نه، خوب می‌شنوم.‌بیشتره​ کاملاً واضح شنیدم.‌نبود​ ولی... اون خدای غول‌هاست؟»

«یه همچین چیزی.»

«پس یعنی‌منظورم​ نزار... می‌تونه غول‌ها‌چیزایی​ رو کنترل کنه؟»

«آره.»

«هر غولی رو؟»

دئوس به نزار نگاه کرد.

«همین‌طوره؟»

«همون‌طور که قبلاً هم گفتم،‌احمق​ این در صورتیه که زنجیر اطاعتی‌اخلاقی​ که کاشتم هنوز سر جاش باشه.»

«گفتم که یولگئوم‌بیشتره​ احتمالاً یه مقداریش‌نبود​ رو باقی گذاشته.»

«پس همه‌شون ازم اطاعت می‌کنن.»

دئوس سرش‌منظورم​ رو به‌نبود​ سمت زکه چرخوند.

«دقیقاً.»

زکه با چهره‌ای‌بیشتره​ مات و مبهوت‌نبود​ بهشون زل زد.

خدای غول‌ها؟

آخه چرا یه همچین موجودی‌چیزایی​ باید اینجا باشه و به‌محافظت​ عنوان برده‌ی یکی دیگه خدمت کنه؟

کلی سؤال تو ذهنش‌منِ​ تلنبار شد، اما جلوشون‌پادشاه​ رو گرفت و قورتشون داد.

«اگه قدرت نزار رو قرض بگیریم،‌نبود​ می‌تونیم غول‌ها رو شکست بدیم، نه؟‌محافظت​ پس بیاین همین الان انجامش بدیم.»

«منم کنجکاو‌ارزش​ بودم. پس زکه،‌بیشتره​ تو دستور بده.»

زکه سر تکون‌این‌چیزا​ داد و به‌مثل​ نزار نگاه کرد.

«خدای غول‌ها، تویی که فرامین من رو می‌شنوی. لطفاً به‌بحث​ غول‌هایی که تو قلعه زوریکس و اطرافش ساکن هستن دستور‌بازم​ بده که فوراً اون منطقه رو تخلیه کنن و برن!»

نزار سرش رو خم کرد.

«از دستوراتت پیروی می‌کنم، ارباب.»

ناولها | novelha.net