چپتر 49: چپتر ۴۹: سونگهوانگچونگ وارد عمل میشود (۱)
0از اونجایی که خانوادهی هولیاوک هم ازقلعه همون خون خالص بودن، جوری هوای هولیسیخ جید رو داشتن که انگار فامیل دورشونه.
البته، این مراعات کردنها اونقدر مبهم بودهستی که بهزور میشد اسمش رو کمک گذاشت.خاصی بیشتر برای حفظ ظاهر و آبروداری خودشون بود.
اصلاً به لطف نفوذ همینکباب خانوادهی هولیاوک بود که تونستیمالکس این دکه رو باز کنیم.
«ممنون، ارشد.»
«اوه، نه. اینقدرشدیگه که طبیعیه. اگه بهشقلعه فکر کنی، اون غوله...»
«ارشد لکسیا یه زخم کشنده بهشجونوری زد. واقعاً یه حملهی جادویی شمشیرزنی عالیهویت بود. قویترین حرکت ویژه از شمشیرزنی هولیاوک.»
سرم روخاصی به نشانهیسیخ تأیید تکون دادم.
«در واقع همون ضربه کارشپیداش رو تموم کرد. نخاعش قطعداوطلب شد و غوله افتاد رو زمین.»
«دیدی؟ بهت که گفتم. مهارتهای شمشیرزنی ارشد لکسیا فراتر از رتبه A هستن.»
«واقعاً؟ نمیدونم. سطحپیشخوان اون موجودات ردهپایین بههستی نظرم در همین حده.»
لکسیا نگاهیخاصی به منسیخ انداخت و گفت:
«اینو تاجریالکس میگه که فقطپیداش بلده حرف بزنه!»
تا به خودمدیگه اومدم، دیدم لکسیا همقلعه رفته گوشهی پیشخوان نشسته.
«تو دیگه چهپیشخوان جونوری هستی؟ چرا توهستی قلعه زوریکس قایم شدی؟»
«هویت خاصی ندارم.»
سیخ کباب روبغل یه جا کشیدمکار تو دهنم و خوردم.
همون موقع، الکس رو دیدمهستی که با یه بغل سیخشدی کباب از ته کوچه پیداش شد.
کار و کاسبی اونقدر گرفتهدیگه بود که حتی الکس همزوریکس داوطلب شده بود کمک کنه.
همونطور کهخاصی نگاش میکردم، چیزیکباب زیر لب گفتم:
«راکد شده... فکر کنم کمکم دارم بهکاسبی این نتیجه میرسم که زندگی به عنواننگاش همراه یه جنگجو اونقدرها هم چیز بدی نیست.»
موندوگن، ارباب قلعهدیگه زوریکس، کج و کولهقلعه روی صندلیاش نشسته بود.
قیافهاش خستهگوشهی و داغوننشسته به نظر میرسید.
کانادین که روبهروشندارم نشسته بود همکشیدم آه بلندی کشید.
«این یعنی...»
وسط اون میز گندهای کههستی موندوگن و کانادین روبهروی هم نشستههویت بودن، چندتا تیکه استخون افتاده بود.
با این حال، اندازهشون تقریباً سهجونوری برابر استخون آدمیزاد بود؛ جوری کهشدی هر تیکهاش قد یه هندونهی بزرگ میشد.
«این قسمت با یه ضربهی سریع قطع شده. شانسموقع آوردم. چون تونستیم با بریدن از وسط مفصل، وداوطلب نه خود استخون، نخاع رو با یه حرکت قطع کنیم.»
«این چیزی نیست که بشه اسمش رو شانسگرفته گذاشت. استخون غولها خیلی سختتر از آدمهاست. بهچیزی نظر میرسه شمشیر دقیقاً از اینجا رد شده.»
جایی که موندوگندیگه بهش اشاره میکرد،چرا برآمدگی مهرهها بود.
با اینکه فقط یه برآمدگی بود، ولی ضخامتشچرا قد بازوی یه آدم میشد. بریدن اون و قطعکباب کردن نخاع با یه ضربهی شمشیر، مهارت پیشپاافتادهای نبود.
کانادین سر تکانندارم داد و گفت: «تازه،دهنم مهارت آشنایی هم هست.»
«درسته. این یهبغل حملهی سنگین از شمشیرزنیکاسبی مستقیم خانوادهی هولیاوک بوده.»
«دقیقاً. ونشسته کار توجونوری هم نبوده.»
«میفهمم.»
«لکسیا، باید کار اون باشه.»
«عجیبه.»
همون موقع،نشسته صدای سومیجونوری به گوش رسید.
«همونطور که انتظار میرفت.»
صدا از زیر میز میومد.
یه نفر از زیر میز خزید بیرون. باگرفته یه صدای «بوم» سرش خورد به لبهی میزچیزی و با سر و صدا پیشونیش رو مالید.
«هاهاها، واقعاً که.»
«ارباب کادنزا.»
بیست وخاصی چند سالهسیخ به نظر میرسید.
کادنزا یه پارچهی قهوهایرنگ دور گردنش پیچیده بود.گرفته یه عینک گرد نوک دماغش جا خوش کردهچیزی بود و یه ذرهبین هم تو دستش داشت.
جوری لباس پوشیده بودجونوری که از صد متریزوریکس داد میزد: «من یه دانشمندم!»
«این یه زیرگونه از خانوادهی غولهای جنگلیه. همونطور که از اسمشون پیداست،شدی تو کوهستانهای جنگلی زندگی میکنن. سطح تمدنشون از ابزار سنگی تا برنزیکوچه متغیره. بعضی وقتا خدمتکارایی که زره پوشیدن هم بینشون پیدا میشه، اما...»
«ارباب کادنزا. ایناندارم رو بیخیال. فقطکشیدم بگو رتبهاش چنده.»
در جواب سؤال اربابکوچه موندوگن، کادنزا عینکش روگرفته داد بالا و گفت:
«جزو سه درصد برتر رتبه G. یه گونهی نخبه است.»
«پس تقریباً همسطح رتبه D میشه...»
«نه دقیقاً. چون توزیع رتبهی هیولاها خطی نیست، بلکه حالت پلهای داره. تفاوت فاحشی بین گروه D و گروه G هست.»
«ولی بازمالکس اگه گونهی نخبهپیداش باشن، فوقالعاده نیست؟»
«حق با شماست. حتی اگه یه قهرمان رتبه G باشین، تفاوت عظیمی بین ردههای پایین و بالا وجود داره. اگه ردهبالاهای G بتونن با یه گروه کمتر از ده نفر یه غول رو شکار کنن، ردهپایینهای G به پشتیبانی در حد یه گردان نیاز دارن.»
کادنزا سرش روپیشخوان به سمت کانادین ازهستی خانوادهی هولیاوک خم کرد.
«تبریک میگم. بانو لکسیا یک قدم به رتبه G نزدیکتر شده. اگه بعد از بیست سالگی یکم بیشتر شهرت دست و پا کنه، شناخته شدنش به عنوان یه قهرمان رتبه G اصلاً کار سختی نیست.»
با وجود شنیدن اینکوچه تبریک، کانادین نتونست تغییریگرفته تو حالت چهرهاش ایجاد کنه.
«بیشتر شبیه مسخره کردنه.»
«اینطور نیست.»
«دلیل اینکه اومدیندارم اینجا... به خاطرکشیدم دخترم نیست، مگه نه؟»
«درسته.»
«پس، چیزی که الان داری ادعا میکنی اینه که... میخوای بگی هولی جیدِ زیک، یه قهرمان رتبه G یا بالاتره؟»
مردی که قیافهیپیشخوان دانشمندها رو داشت، جوابیهستی به سؤال کانادین نداد.
در عوض، یه قدمسیخ رفت جلو و بهخوردم مهرههای غول نزدیک شد.
کادنزا دوباره به چیزی که اون روز رویگرفته دیوارها دیده بود فکر کرد و گفت: «من برایزیر تحقیق اومدم اینجا. و بعد یه چیز جالب دیدم.»
«ارباب من.»
«همم...»
«پیداش کردم.»
«موی زیربغل؟»
«ها... این کپکه.»
«که تو زیربغل رشد کرده.»
«واقعاً مجبورخاصی بودی اینقدرسیخ چندشش کنی؟»
«هاه. چون تو دست توئه.»
الکس جوری به طناب سیاهی کهچرا تو دستش بود نگاه میکرد کهخاصی انگار داره به یه سوسک نگاه میکنه.
الان سهگوشهی روز از شکستدیگه دادن غول میگذشت.
تو این مدت، الکس تو فضایکشیدم شخصی خودش تو زیرزمین خونه، داشتکوچه روی موی زیربغل غول تحقیق میکرد.
فقط با حفظ دما و رطوبت مناسبکاسبی و تاریک نگه داشتن اتاق، کلی چیزهاینگاش عجیب و غریب روش رشد کرده بود.
همین ده دقیقه پیش بودهستی که کپک مورد نظرم رو توهویت اون کپه چندشآور میکروبها پیدا کردم.
«چطوره؟»
«شبیهه. کد کلیش شبیهسیخ همون میسلیومیه که تو بدنموقع اژدها جاسازی شده بود. اما...»
«امضایی نداره، درسته؟»
«بله.»
«کسی ادای داروچه رو درآوردهدیگه و اینو ساخته، یا خودزوریکس داروچه امضاش رو پاک کرده؟»
«من به اولی رای میدم. هیچ دلیلیدهنم نداره امضایی رو که ۶۶۵ قرن باکار لجبازی پای کاراش میزده، یهو پاک کنه.»
«دلیلش اینه که، میتونی هر چی دلت میخوادگرفته بسازی... سیستم پادشاه شیاطین که ۶۶۵ قرن پابرجاچیزی بود، این بار از بین رفت، مگه نه؟»
«هنوز از بین نرفته.»
«به هر حال، شکمپرستنشسته جدید چطوره؟ اونم تو کارقلعه با سموم و میکروبها ماهره؟»
«البته. چون کارندارم پدرش رو خوبکشیدم به ارث برده.»
«عادت داره امضا بذاره؟»
«نه. همچین چیزی نشنیدم.»
«پس کار خودشه.»
«ارباب من.»
«چیه؟»
«وقتی برای اولین بار هاگهایهستی داروچه رو تو بدن اژدهاشدی پیدا کردم، فکر کردم کار شماست.»
«واقعاً؟»
«بله. ارباب گفتن که از مقام پادشاه شیاطین استعفا میدنالکس و دنیای شیاطین رو ترک میکنن، اما در واقع، داشتینکنه با داروچه نقشه میکشیدین تا دنیای انسانها رو سرنگون کنین...»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«میتونست حقیقت داشته باشه.»
«نه بابا،گوشهی از ایننشسته خبرا نیست.»
«چطور میتونید اینقدر مطمئن باشید!»
«نکنه اینالکس بچه ازکوچه خونه فرار کرده؟»
«این شما بودیددیگه که از خونهچرا فرار کردید، ارباب.»
«اصلاً هم اینطور نیست.»
«ارباب من.»
«باز چرا فاز سنگین برداشتی؟»
«اگه این کار دنیایجونوری شیاطین باشه... دیگه بیشترزوریکس از این توش فضولی نمیکنم.»
«چرا؟»
«چون نمیتونم کار رفیقم رو خرابکشیدم کنم. نه، انگار همین الانش همکوچه خراب شده. اینطوری بود که داروچه رفت.»
«خب، الانالکس اون فقطکوچه یه دوکه.»
«دوک ششمه!»
«مهم نیست چیپیشخوان بشه، باید بفهمیمجونوری کار کی بوده.»
«چرا من باید دنبالش بگردم؟»
«حداقل باید بفهمیم واقعاً کار شیاطین بودهکاسبی یا نه. بعدش هر کاری دلت خواست بکن،میکردم میخوای دهنت رو ببند یا وانمود کن ندیدی.»
«این قولت رو یادت نره.»
«هر چقدرگوشهی هم بهش فکردیگه میکنم، این دیوونهکنندهست.»
«اون زیربغل یه غوله...»
«هر چقدر فکر میکنم که چرا یه نفر بایدحتی همچین کاری بکنه، جوابی براش پیدا نمیکنم. اینکه اژدهایانراکد رو مجبور کنی به انسانها و حتی غولها حمله کنن...»
دئوس بدنش رو روی صندلی بهچرا عقب هل داد. پایههای جلویی صندلیخاصی بلند شد و صدای جیرجیر داد.
«آخه چهگوشهی چیزی تو ایندیگه قضیه دخیله؟ چرا؟»
«یه سوال بیاهمیته، اما...»
«ها؟»
«دلیل اینکه اژدهای طلای حقیقیهستی رو کشتید این نبود کهشدی فکر میکردید به داروچه صدمه زده؟»
«آره.»
«پس طبیعیه که فکرسیخ کنید اژدهای طلای حقیقیخوردم مقصر این اتفاقه، اما...»
«اوه، فکرالکس کنم اونکوچه یه اشتباه بود.»
«بله؟»
«اشتباه. سوءتفاهم.»
«شما اژدهای طلایندارم حقیقی رو فقط بهدهنم خاطر یه اشتباه کشتید؟»
«اوه.» هه.
«دارید سعی میکنید این حقیقت رو کهقلعه خدای یه دنیا رو کشتید، فقط با گفتنکباب اینکه "ببخشید، همهش یه سوءتفاهم بود" ماستمالی کنید؟»
«اگه اینطوره،گوشهی کاریش نمیشهنشسته کرد دیگه، میشه؟»
«اژدهایان همینطوریخاصی دست روسیخ دست نمیذارن.»
«چرا بهم حمله نمیکنن؟کوچه فکر کنم بتونم باگرفته هزارتاشون همزمان در بیفتم.»
الکس روی صندلی لرزشی احساس کرد، درقلعه حالی که دئوس این حرفها رو طوری بهکباب زبون میآورد که انگار اصلاً موضوع مهمی نیست.
«درسته. این همون روح شیطانیه.»
او با چهرهایندارم تحتتاثیر قرار گرفتهکشیدم به اربابش نگاه کرد.
«کدوم حرومزادهای این وسطکوچه داره موش میدوونه؟ هنوزمگرفته انسانه؟ مثلاً... مثل سونگهوانگچونگ؟»
«سلام. مننشسته کادنزا هستم،جونوری بازرس سونگهوانگچونگ.»
دئوس به مردی کهنشسته برای اثبات هویتش پلاکی روقلعه جلو آورده بود، اخم کرد.
«کادنزا پن هالیندارم پیچ. پیچ بهکشیدم معنی همون درخت هلوئه.»
زیک درالکس کنار دئوس سرشپیداش رو خم کرد.
«سلام، آقاینشسته کادنزا. منجونوری احساس میکنم...»
«میدونم. زیکگوشهی ون هالیویچ. اومدمدیگه تو رو ببینم.»
«من؟»
«چند وقت پیش رتبه B رو گرفتی؟»
«بله.»
«میخواستم دربارهش بیشتر بدونم.»
زیک وقتی بازرس سونگهوانگچونگسیخ ناگهان بحث بازبینی رتبهخوردم رو پیش کشید، مضطرب شد.
«برای چی؟»
«چیز مهمی نیست. با این حال، یه مورد خاصه. خانواده هولی جید توانایی پرداخت ۵ سکه طلا رو نداشتن، اما ناگهان درخواست بازبینی رتبه دادن. علاوه بر این، تو برای سن خودت رتبه نسبتاً بالای B رو گرفتی، بنابراین من یه شک کاملاً منطقی داشتم که شاید نوعی فساد در کار باشه.»
«این ربطیگوشهی به رشوهنشسته یا فساد نداره.»
«این چیزیه که کمکم بررسی میکنیم.کشیدم اگه فساد نباشه، قطعاً یه جورکوچه کار غیرمنطقی و مشکوک به نظر میرسه.»
دئوس ناگهان بهبغل حرف آمد: «هی،کار تو بازرسی چیزی هستی؟»
«بله آقای دئوس.»
«منم میشناسی؟»
«شنیدم که یه تاجرسیخ عجیبی هستی که از اسمموقع یه خدای باستانی استفاده میکنه.»
«خوشحالم که خوب میدونی. پسپیداش بزن به چاک. تو کسبوکارمداوطلب دخالت نکن. وقت باز کردن مغازهست.»
«اوه، پس میتونم نقش یه مشتری رو بازی کنم؟قایم اتفاقاً به یه خنجر مسافرتی نیاز داشتم. سه روزخوردم پیش وقتی غول حمله کرد سلاحم رو گم کردم.»
«اون موقع اونجا بودی؟»
وقتی دئوس اینندارم سوال رو پرسید،کشیدم کادنزا لبخند درخشانی زد.
«بله، اونالکس روز چیزهایکوچه زیادی دیدم.»
صدای دئوس بلندتر شد:
«زیک!»
«بله، دئوس.»
«مشتری روالکس راه بنداز. حسابیپیداش هم تیغش بزن.»
«چشم.»
دئوس رویش روپیشخوان برگردوند و بهجونوری اتاق پشتی برگشت.
در همین حال، زیک باکباب لبخندی روی لب، کادنزا روالکس به سمت بخش خنجرها راهنمایی کرد.
زیک گفت: «شایدبغل حرفهای تندی بزنه،کار اما آدم خوبیه.»
کادنزا جوابنشسته داد: «اینطورجونوری فکر میکنی؟»
«برای منگوشهی که مثلنشسته یه فرشتهست.»
«که اینطور؟ اولین برداشتسیخ من اینه که بیشترخوردم شبیه شیاطین به نظر میرسه.»
«اون آدم مهربونی نیست.»
«راستی، آقای زیک.»
«بله؟»
«اشکالی نداره اگهندارم زود به زودکشیدم بهت سر بزنم؟»
«آه، اما الان وقتکوچه کاره... لطفاً بعد ازگرفته ساعت ۶ عصر بیاین.»
«وقتی کهنشسته بساط دستفروشیتجونوری رو پهن میکنی.»
«بله. وقت آزاد واقعی من بعد ازهستی ساعت ۱۰ شبه، اما فکر کنم بعدخاصی از ساعت ۶ عصر بتونم بهتون رسیدگی کنم.»
«باشه، حتماً. خب،ندارم میشه یه خنجرکشیدم مناسب بهم پیشنهاد بدی؟»